• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان محافظان زمین🌏/محدثه کاربرانجمن نودهشتیا


محدثه
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:محافظان زمین

نویسنده:محدثه روبیاتی(محدثه)

ژانر:تخیلی،عاشقانه

خلاصه:ارغوان دختری که درحال حاضر زندگیه عادیه خودش رو میگذرونه ،تا اینکه یک سری اتفاق میافته که میفهمه زمین قراره نابود بشه به دست موجودات فضایی ،چند وقتی میگذره که پیامی براش میاد بااین مضموم.....(موحودات تخیلی توش زیاد داره)

مقدمه:

اگر واقعا موجودات ماورایی وجود داشته باشند چی!؟

اگر دنیایمان درحال نابودی باشد و زندگیمان روبه اتمام چی؟!

چه میتوانم انجام دهم تا نجات پیدا کنیم در این راه پر فراز  ونشیب؟

ویرایش شده توسط محدثه
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام افریدگار جهان هستی

پارت۱

ارغوان

آره من الان اینجا وایسادم ،جایی که  تصمیم گرفتم فدا بشم برای دیگری یه روز حتی فکرش رو هم نمیکردم که واقعی باشن، موجوداتی که اسمشون،قصه هاشون توی کتابا باشه

به دریای خونه زیر پام نگاه میکنم قرمزیه خون درحالی که مانند اب ،روانه

به یاد میارم زمانی رو که همه چیز از اونجا شروع شد

/فلش بک/

چشام میخه دره ورودیه دانشگاه شده بود باورم نمیشد که بالاخره تونسته باشم 

_زود باش دیگه میخه چی شدی؟

به سمیه نگاه میکنم بااون مقنعه ی

سرمه ای که سرش کرده و  شاخه از موهایی که روی پیشونیش ریخته بود خیلی زیباترش کرده بود

_سمیه

س_جااااانم

_سمیه

_بله

_سمیه

_بنال دیگه منگل

باهیجانی که داشتم دستام و به هم زدم و پریدم بالا،باجیغ گفتم

_بالاخره بعد از دوسال رد شدن قبووووول شدم

سمیه با خنده ای که داشت سری به

نشانه ی تاسف  تکون داد

س_خب بابا دیوونه ساکت آبرومون و بردی

باهیجان زیاد دستشو گرفتم و دویدم تو

_واوعجب جاییه،فقط نمارونگاه

_خانوما احیاناً الان نباید سر کلاستون باشید؟

با شنیدن صدای جذاب و بم یه مرد به طرف صدا برگشتیم 

س_ چرا ولی راستشو بخواید نمی‌دونیم کلاسمون کجاست!

موهای بور،اندام خفن که حتی از زیر لباسم معلوم بود ،بدونه توجه به چشم غره های سمیه به اسکن کردنش ادامه دادم

عجب تیپ خفنی داشت کت و شلوار مشکی کفش‌های براق مردونه  اِی روی هم خوب بود(جون عمش)

یهویی احساس کردم دستم از جا کنده شد 

س_دختره ی پرو چرا اینطوری نگاش میکردی میدونی الان چه فکرایی راجبت میکنه!

_خب بابا،حالا کلاسمون و پیدا کردی

_بله وقتی که جناب عالی داشتید بانگاهتون پسره رو میخوردید ،کلاسه۷a

با دو خودمون و به دره چوبیه کلاس رسوندیم و با استرس ناشی از دیر اومدن درو زدم تق تق تق

_بفرمایید

هوووف آروم باش چیزی نیس که 

س_بدو درو باز کن(استررررس)

_خب بابا استرس نده

بایه نفس عمیق دستگیره رو به طرف پایین کشیدم درو باز کردم 

یه مرد حدودا سی ساله جلومون وایساده بود و بهمون نگاه میکرد

_خانوما یه خورده دیر نکردید

_استاد ببخشید کلاسمون و پیدا نمیکردیم

استاد_برای روزه اول اشکالی نداره بفرمایید سرجاتون
روی صندلی های جلو جانبود برای همین روی صندلی های عقب نشستیم و استاد شروع کرد به درس دادن

با دقت به حرفاش گوش میکردم درصورتی که هیچی نمیفهمیدم یه نگاه به سمیه انداختم و دیدم اونم گیج میزنه پس باخوشحالی به نفهمیدنم ادامه دادم
 

 

ویرایش شده توسط محدثه
  • لایک 2
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲

_دریچه ها دهلیزها را از بطن ها جدا می کنند. دیواره های قلب از چهار لایه بافت تشکیل شده اند:

میوکارد: بافت عضلانی قلب و....

_خسته نباشید

و بالاخره بعد ازکلی درس دادن این استاد خستگی ناپذیر این کلاس تموم شد

هوف گویان روی میز ولو شده بودم و منتظر کلاس بعدی بودم 

داشتم باخستگی نگاهم رو دوره کلاس میگردوندم که

_سمیه چه میکنی؟

درحالی که داشت دره رژه قرمزشو میبست گفت

س_شنیدم یه اکیپ پسره همچین جذابی دارن میان اینطرفی منم گفتم خوشگل کنم شایدیه عنایتی شد

_سمی یعنی خاک خاک خاک توسرت کنن

کیفه مشکی رنگمو دست گرفتمو ازکلاس بیرون رفتم ،توراهرو به طرف دستشویی زنونه راه افتادم 

عجیب بود توراهرو پرنده پر نمیزد ،البته منظرم انسان راه نمیرفته

بوی تعفن میومد انگار که یه جنازه چند روز مونده باشه رو زمین

بو انگار از طرف دستشویی میومد خیلی آروم قدم،قدم راه افتادم به طرفش

_جیغ خواهش میکنم ولم کن

_شیش مگه غذاهم حرف میزنه!؟

قلبم داشت از جا کنده میشد انگاری صداشو میشنیدم 

_نه(به حالت جیغ بخونید)

دیگه دقیقا جلوی در دستشویی وایساده بودم 

از شدت ترس حتی نمیتونستم جیغ بزنم دخترس که گردنش خم شده بودو مردی که روی گردنش خم بود دختر کم کن داشت صورتن روبه سفیدی میرفت و صدای قلوپ قلوپ خوردن چیرزی میومد

_کمک(بازم جیغ )

بالا خره تونستم به خودم بیام 

بابرگشتن یه دفعه ای مرد شوکه شده بودم دندونای نیش بلند لباس سفیدی که حالا تماما خون شده بود

نعره ی بلندی زدوبه طرفم حمله کرد

ناگهان دستی دهنمو گرفتو به طرف عقب کشیدم ،همزمان جسم سیاهی هم روی اون موجود خون خوار افتادو وحشیانه اون رو درید،  شوکه شده بودم حسابی ،خدای من اون یه گرگ بود ولی ۲ برابر بزرگتر سره اون موجود قِل خوردو دقیقا جلوی پای من افتاد

گرگ ناگهان روی پاهاش ایستادوصدای شکستن تق تق استخوناش میومد ،حالا به جای یک گرگ سیاه پسری جلوم ایستاده بود ارم اروم سمتم اومد و به چشمای ترسیدم خیره شد

_تمام چیزی که دیدی رو فراموش میکنی، تو بعداز کلاس حالت بد شدورفتی خونه باشه!؟

انگار مسخ شده بودم بی اختیار گفتم بله 

ودیگه همش سیاهی

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳

_ارغوان

_ارغوان

_هووووومم

یهو حس کردم زلزله ۷۰ ریشتری منو اومد

همونطوری که هل زده داشتم روی تخت میشستم گفتم

_یامکه مکرمه چی شد؟زلزله اومده نه؟من نمیخوام بمیرم من هنوز مدرکمو نگردم هنوز اینجا نتونستم مثه ادم زندگ.....

_وای سرم رفت بسه دختر

عه صدای مامانه که مگه من دانسگاه نبودم چی شده دقیقا

_ارغوان کجایی مادر رفتی تو فکر

_مامان

_بله

_مگه من دانشگاه نبودم اینجا چه میکنم

مامان دستشو گذاشت روی سرش و با ناامیدی گفت

_خدایا همین یه دخترو داشتیم اینم دیوونه شدرفت،دختر تو دیشب خودت اومدی گفتی حالت بد شد نتونستی بقیه کلاساتو بمونی

_مامان خانوم دیونه بود

برگشتم طرفه  داداشه خلم که جلوی در وایساده بودو به در تکیه داده بود که زد زیر خنده و بریده بریده گفت

_این چرا اینطوری شدع

پتوی آبی آسمونیم رو کنار زدم و دویدم سمته شونم و پرتش کردم طرف اون میمون که

بوم ، اردلان با نیشخند و تمسخر ناشی از برخورد اون شونه بادیوارکه خطا رفته بود گفت

_هه دیدی نیتت بد بود نخورد

دندون غروچه ای کردم و تا خواستم حرف بزنم گوشه نازنینم ازجا کنده شد

_آی مامان ول کن این گوشه منو

_مگه ما سرگنج نشستیم که تو شونه رو اینطوری پرت میکنی تهشم بخوره به اون دیوار ،رنگش بپره

سعی داشتم به زور گوشم و از دستای مامان بیرون بکشم که صدای بابا درحالی که مامان و صدا میزد اومد

_کجایی خانوم رفتی این بچه هارو بیدار کنی خودت خوابیدی؟

_نه عزیزم اومدم

گوشمو ول کردورفت سمت اردلان که خودشو کنار کشیده بود

_خب دیگه بازی بسه بیاید پایین صبحونه بخوریم

_چشم شما برید منم الان میام

اردلانم همراه مامان رفت پایین 

لباس خوابمو با یه لباس خونگی یاسی رنگ عوض کردوبرسم و از رو زمین برداشتم و موهامو که تا زیره کمرم میرسید شونه کردم و گوجه ای بالای سرم بستم(کاریه که دوس دارم وقتی ازخواب بیدار شدم انجام بدم اما خب کی حالشوداره)

رفتم تو آشپزخونه، مامان اینا سره سفره نشسته بودن و داشتم میخوردم رفتم سمت بابا و از شونه اش آویزون شدن وروی ته ریششو بوسیدم

_صبحت بخیر باباجونم

_صبح توام بخیردخترگلم

فردا صبح

مشغول حرف زدن با دخترای کلاس بودم که بااومدن یه مرد کت و شلواری  توی کلاس توجه همه به سمتش جلب شد

_سلام بچه ها امروز استادتون نمیتونه بیاد سره کلاس وجای ایشون من اومدم

_خب بچه ها امروز درسی رو که دیروز استادتون داده بودن و امتحان میگیرم

صدای اعتراض بچه ها که خودمم جزوشون بودم بلند شد

_ اما نگفته بودن

_مگه من باید بگن شما همیشه باید اماده باشید

با این حرفش بادم خالی شدو با عجز به برگه ای که دستم داده بود نگاه میکردم یعنی صفر بودما صفر به سمیه نگاه کردم که دیدم بعله اونم داغون تر از من به من نگاه میکرد سری به نشانه بلدی؟تکون داده که باعلامت سر گفتم نوچ

به قیافه مردی که جای استاداومده بودو پشت میزنشسته بود نگاه کردم قیافش برام آشنا میزد انگار یه جایی دیدمش

 

 

ویرایش شده توسط محدثه
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...