رفتن به مطلب

رمان بیماری قلب من | sogand کاربر انجمن نودهشتیا


sogand
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: بیماری قلب من

نام نویسنده: سوگند لشنی (sogand)

ژانر: عاشقانه،   طنز

خلاصه:

سرنوشت دختری که تا به حال کسی اشک او را ندیده کسی له شدن غرورش را ندیده اما با ورود مردی به زندگی این دختر او تمام غرورش را کنار می‌گذارد تا به عشقش برسد اما سرنوشتی که برای دختر داستان رقم خورده چنین نمی‌خواهد دیوار غرور برای هر دوی آنها باید شکسته شود 
بیماری قلب من...
من بیمار توعم...
بیمار قلب تو...
درد و درمان دست توست...

مقدمه:
عشقی که بی صدا وارد می‌شود و سرنوشت انسان را تغییر می‌دهد.
دختری از جنس شیطنت، پسری از جنس غرور.
سرنوشت گره خورده این دو چه می‌شود؟
سرنوشت چگونه این دو را کنار هم نگه می‌دارد؟

پارت‌گذاری: هر روز ساعت   بیست و سه و یازده

ویراستار: @Snowrita

ناظر: @shahrzad.rh

ویرایش شده توسط sogand
☆ویراستاری| Snowrita☆
  • لایک 2
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت یک

(سپیده)

طبق معمول، با صدای نحس برادر گرامیم بیدار شدم. آخ سپهر خدا خفت کنه.  چرا یک    روز خوش از دست تو ندارم؟
سپهر: آیلی پاشو دیگه اَه،    چقدر می‌خوابی؟ به خرس گفتی برو من جات هستم؛ اَه    پاشو!
گفتم:  ساکت‌شو دیگه بلند شدم. اَه از دست تو یک روزخوش تو این خونه نداریم. خدایا من خیلی غلط کردم وقتی  رفت سربازی گفتم برگرده، قول میدم همه نمازم    به‌علاوه نمازهای قضا شده و روزه‌هام رو، خمس و زکات، حج و حتی حجابم رو هم رعایت می‌کنم فقط این نره غول رو دیگه نبینم.
سپهر از خنده زمین رو گاز می‌گرفت.

وا، مگه جوک میگم؟ خدایا یک عقلی به این بده! یکم چپ-چپ نگاش کردم که خندش رو خورد و گفت:
سپهر:  تو    یک    شال معمولی رو روی سرت نگه نمی‌داری؛ بعد می‌خوای حجاب کامل داشته باشی؟ خدایا یک    عمر دراز به من بده  که    آیلی با حجاب هم ببینم‌.
و دوباره زد زیر خنده!

وا، کله صبح رد داده.
گفتم: بسه-بسه اول صبح من رو بیدار نکردی بخندی    که؛ بگو ببینم چی می‌خوای؟
سپهر: آها، مامان گفت بیدارت کنم صبحونه بخوری‌.
- یعنی نیم ساعته مغز من رو اجاره گرفتی که بگی بیا صبحونه بخور؟ برو برو الان میام، ایش!
سپهر: فقط خواهری خواستی بیای دستی به سر وروی خودت بکش    مامان سکته نکنه! من که  به این قیافه جنگلیت عادت کردم.
با حرص داشتم نگاش می‌کردم؛ خجالت هم نمی‌کشه پسره پرو! به من میگه جنگلی.

بالشت رو برداشتم و پرت کردم به سمتش که جاخالی داد و سریع بیرون رفت.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Snowrita
☆ویراستاری| Snowrita☆
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو
 

فقط می‌خواست اول صبح  من بدخواب بشم،    از روی تخت بلند شدم و سمت سرویس بهداشتی اتاقم رفتم. بعد از کارای مربوطه، جلوی آینه ایستاده بودم که خودم رو توی آینه دیدم.
وای خدا مرگم بده این کیه؟ وای مامان بچم افتاد ! آخ شوهر عزیزم عشقت رو ندیدی جوون مرگ شدم .
وجدانم: کی ازدواج کردی؟ کی عاشق شدی؟ کی بچه دار شدی؟ من خبر نداشتم!
- عه وجی جان دیدی جوون مرگ شدم. خواهر به نظرت خدا دو-سه تا از اون حوری خوشگل‌هاش بم میده؟
وجی: خدا شفات بده بدبخت. یکم به اون قیافت  برس.
- وجی جون قیافه خودت‌هم هست ها توهین نکن.
وجی: خدایا این همه آدم؛ چرا من باید وجدان این دختره باشم؟
- برو-برو خیلی حرف زدی.
بی‌خیال وجدان روی مخم شدم و از سرویس بهداشتی    بیرون اومدم.    خب بزارید یکم از خودم بگم.
من آیلین معروف به آیلی، تک دختر خانواده پارسا،  ترم دوم دانشگاه رشته پزشکی و بیست و سه    سالمه. یک    داداش خل‌و‌چل  به اسم سپهر دارم که   بیست و پنج  سالشه و دو سال از من بزرگ‌تره، یک    مامان خوشگل به اسم ساراجون دارم که چهل و پنج    سالشه ولی ماشاالله    اخلاقاً    جوونه، حالا باهاشون آشنا می‌شید   و یک بابای دسته‌گل به اسم پرهام دارم که ماشاالله بزنم به تخته خیلی جذابه!

اینا رو بی‌خیال از خودم براتون بگم. خب جونم برات بگه که (اوهو چه لحن لاتی داشتم خبر نداشتم) این‌جانب آیلین پارسا یک    دختر سفید و بور با موهای طلایی، چشم‌های عسلی-سبز و لب و دماغ مناسب با صورتم هستم. موهام تا کمرم میرسه و خیلی عاشقشون هستم.    در کل یک    دختر خیلی خوشگلم که همه از این مقدار    زیبایی موندن. تعریف از خود نباشه ولی امکان نداره برم جایی و فرداش خواستگارها پاشنه در رو    از جا در نیارن. خب، خیلی تعریف کردم پرو شدید.

ویرایش شده توسط Snowrita
☆ویراستاری| Snowrita☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه
 

موهام رو شونه کردم و بافتمشون.    لباس خواب عروسکی رو با یک    دست بلوز شلوار سفید-آبی عوض کردم.    پیش به سوی صبحونه  خوشمزه!
داد زدم: مامان!
مامان (سارا جون): چته دختر؟    اول صبح صدات رو انداختی روی    سرت! مثل آدم بلد نیستی بیای؟    وای!    نگاه کن دختر تربیت کردم ف...
جفت پا پریدم وسط غرغر های مامان و گفتم: 
- باشه-باشه مادر من! حالا بگو ببینم سارا جون، چرا عصابت خط-خطی هست؟
سپهر با یک    لحنی که شیطنت ازش می‌بارید گفت:
- فکر کنم تقصیر پدر گرامی باشه، نه مامان جون؟
بابا: الکی تقصیر من نندازید. من بی‌گناهم.    بعدش‌هم خانم من خیلی خوش اخلاقه!
و دستش رو دور کمر مامان حلقه کرد. سپهر یک    او کشیده گفت و ریز-ریز خندید.
مامان:   بیا  صبحونت    رو بخور  و برو، دانشگاهت دیر شد.
آخ دانشگاه! مثل جت نشستم پشت میز و تند-تند صبحونه رو خوردم.    به سمت اتاقم پرواز کردم تا حاضر بشم. خب یک    ساعت وقت دارم؛    رفتم سمت کمد و طبق معمول، چی بپوشم؟

وای    خدا! چرا ما دخترها وقتی می‌خوایم بریم بیرون نمی‌دونیم چی بپوشیم؟ بعد از کلی فکر    کردن یک    مانتوی مشکی،    شلوار مشکی، یک    تیشرت سفید که طرح قلب مشکی روش داشت و یک    مقنعه مشکی پوشیدم. کوله و وسایل مورد نیازم رو برداشتم و پایین رفتم.

 یک    خدافظی کردم و    مامان با کلی تذکر و سفارش راهیم کرد.

ویرایش شده توسط Snowrita
☆ویراستاری| Snowrita☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

انگار بچه کلاس اولی هستم سوار ماشینم شدم، توی راه به هلنا زدم زدم:
- سلام به دوست خل‌وچل من!
هلنا: به به دوست ردی خودم.
- هوی عمت ردیه ها!
هلنا: هوی عمه من، عمه توام میشه ها. 
- خب حالا، عمه جعفر ردیه. کجایی بیام دنبالت؟
هلنا: لطف نکن خانم محترم، من دانشگاه هستم، زود بیا.
- اِ، خب اومدم.
هلنا: فعلا.
پام رو، روی    پدال گاز فشار دادم و ده دقیقه    بعد به دانشگاه رسیدم.    به سمت در ورودی پرواز کردم.    برادران محترم حراست که   به بنده حقیر لطف بسیاری دارن، جلوم رو گرفتن.
آقایون حراست: خانم پارسا لطفا موهاتون رو درست کنید عروسی نیست که؛ دانشگاهه!
گفتم: آقای عباسی به‌خدا موهای من عادیه شما گیر می‌دید ولی چشم خوبه؟
و مقنعم رو تا روی دماغم کشیدم.
آقای عباسی: خانم پارسا نمی‌خواد درس کنید؛ بفرمایید.
این بدبخت‌ها هم از دست من خسته شدن،    خب چیکار کنم خودشون گیر‌ میدن.

ویرایش شده توسط Snowrita
☆ویراستاری| Snowrita☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

هلنا رو دیدم که سرش توی گوشیه و داره با یکی چت می‌کنه.

یک    خنده‌ایی روی صورتش هست که معلومه قند توی دلش آب    شده.    یواش-یواش رفتم پشتش و صدام رو کلفت کردم و گفتم:
- ضعیفه اینجا چیکار می‌کنی؟ این کیه؟
مثل فنر از جاش پرید که سرش  توی صورتم خورد.
جیغ زدم:

- آخ ننه    صورتم! آخ دماغم! آخ جوون مرگ شدم! آخ هلنا بمیره! آخ خدا من از دست رفتم! اگه کسی من رو نگیره،  تقصیر این بی‌ریخت هست!
همین‌طوری    داشتم روح هلنا رو با کلمات گوهر‌بارم شاد می‌کردم که یک‌هو با صدای یکی خشک شدم.
آخ مامان جون    من قربون صدات! قربون این همه جذبه! آخ من غش، یکی من رو بگیره.
پسره: خانم محترم اینجا دانشگاست نه مهدکودک که این‌قدر سروصدا می‌کنید.
برگشتم سمت صدا که هلنا گفت:
- هوی جناب شما کی باشی که نظر میدی؟ دوماً به تو چه  دوست داره سر و صدا کنه!
پسره: خانم به اصطلاح محترم، بنده عضو هیئت مدیره دانشگاه و استاد ترم دوم پزشکی هستم.
یعنی بد شانس تر از من هست؟ این استاد این ترم قراره بشه. یا خدا خودت رحم کن یک    لحظه نگاهم توی نگاهش قفل شد. چشم و ابروی مشکی، قد و هیکل که نگم؛ اصلاً برای خودش غولی بود. یک    تیپ جذاب هم زده بود    البته به پای داداش جذابم نمی‌رسه ولی بدک نیست.
پسره: دید زدنتون تموم شد؟
- نه یکم دیگه وایسا ببینم چیزی از قلم نیوفتاده. 
پسره خشک شد ولی سریع حالت مغرورانه رو گرفت و با یک   پوزخند از کنارم رد شد.    ایش، پسره مغروِر بی ادب!

ویرایش شده توسط Snowrita
☆ویراستاری| Snowrita☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

هلنا: چقدر این پرو  هست.    خدا به‌خیر کنه، کی می‌خواد یک ترم رو با این سر بکنه؟

در ادامه حرفش   چشم‌هاش رو توی کاسه چرخوند و انگار یک    چیزی یادش اومده باشه، برگشت و سمت من حمله کرد.
- آخ وحشی، موهام رو کندی! ول کن.
هلنا: چرا مثل دزدها پشت سر من میای؟
- آخ ول کن،  تو داشتی مثل بز می‌خندیدی گفتم اذیتت کنم.
هلنا: بز عمته.
- عمه من عمه تو هم هست، فحش نده.
بعد از کلی کل‌-کل کردن با هلنا، سمت کلاس رفتیم. روی صندلی‌هامون نشستیم و چند دقیقه بعد استاد وارد شد.

این اصلا بهش نمیاد    استاد باشه، حدودا بیست و پنج یا بیست و شیش سالش هست؛   همسن سپهر! خب باهوش، سپهر‌ هم    استاد دانشگاست، خب اینم هست.
پسره: سلام من آرمان هستم استاد این ترم. یک‌سری از قوانینم رو میگم، اول این‌که از بی‌نظمی خیلی بدم میاد و قبل از من باید سرکلاس باشید. اگه بعد من برسید، راهتون نمیدم. دوم، هر جلسه امتحان دارید و باید آماده باشید. پایان هر درس دو یا سه نفر اون رو کنفرانس میدن، کار عملیتون هم با من  هست و اما مهم‌ترین چیز این‌که شوخی و مزه‌پرونی و هرگونه صحبت که نظم کلاس رو به هم بریزه، مساوی با اخراج از کلاس هست. اگه سوالی دارید بپرسید!
آنوشا یکی از دخترهای عملی کلاس گفت:

ویرایش شده توسط Snowrita
☆ویراستاری| Snowrita☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

آنوشا: استاد اسمتون چیه؟

استاد: خانمِ؟

آنوشا: سرمدی هستم.

استاد: خانم سرمدی کلاس درسه؛ خاله بازی نیست، اگه لازم بود اسمم رو می‌گفتم.
آنوشا که از حرص رو به قرمزی میزد، گفت:
- ببخشید استاد!
استاد سری تکون داد و همزمان در کلاس باز شد و یک دختر خوشگل امّا‌ نصف عملی وارد شد. 
دختره: ببخشید استاد گمشده بودم.
استاد: بفرمایید بیرون خانم احمدی، اگه بلد نبودید باید زودتر می‌اومدید    تا    سر کلاس دیر نیاید.
دختره: وا؛    سورن خودت دنبالم نیومدی!
همه چشم‌ها چهار تا شد.    ســورن! پس اسمت سورنه استاد جان.
استاد: خانم احمدی بفرمایید بیرون نظم کلاس من رو بهم نزنید.
و دستش رو گرفت بیرون کشید. اوهو  پس معشوقه آقا تو کلاسشه؛ هه!
هلنا: هوی    آیلی،    دختره رو دیدی،    همه چیش عملی بود، حیف استاد به این خوشتیپی با این عجوزه باشه.
جواب دادم: به تو چه    آخه! مگه فوضولی بچه؟ بشین درست رو بخون.
هلنا: ایش، بابا توام بی احساسی، راستی می‌دونستی  بیمارستان سپهر میرم؟

ویرایش شده توسط Snowrita
☆ویراستاری| Snowrita☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

یه جوری چشماش برق میزد انگار کارخونه تیتاب زدن به اسمش البته بلا نصبت خراا
_عاره میدونم تو چرا اینقدر خوشحالی حالا
هلنا_کی من کجام خوشحاله گفتم شاید ندونی برا همین گفتم
باشه ایی گفتم که در اصل به معنی خر خودتی بود بعد از چند دقیقه استاد با اون دختر افاده ایی آمد تو
استاد_ببخشید بابت بی نظمی دیگع تکرار نمیشه...میریم سراغ حضور و غیاب...نیما رجبی...متین سعیدی...(.....)(....)(.....)...انوشا بهروزی...پارمیس احمدی....هلنا پارسا...ایلین پارسا
سرش رو اورد بالا و خیره شد بهم توی چشماش یه آرامش همراه با یه سردی و غرور خاصی بود که تن آدم یخ می‌کرد سرش رو انداخت پایین و ادامه اسامی رو خوند...یک ساعت و نیم تمام بدون هیچ استراحتی درس داد نابود شدیم چقدر جزوه داد پسره‌ی بوق البته من از اون شاگرد زرنگام الکی ‌که رتبه برتر کنکور نمیشم
استاد_برای فردا میخوایم بریم بیمارستان راس ساعت ۸ صبح حاضر اونجا باشید
و با یه خسته نباشید رفت
خب آقا سورن بچرخ تا بچرخیم پس من مهدکودکیم اره؟؟
وجی_اوهو چه زودتر پسر خاله شد ایلی خانم کشمش دم داره سورنم یه آقایی استادی چیزی داره
_ول کن وجی جان این بلا نسبت کشمش ‌که دم نمیخواد ولی برای روی ماه تو یه استادم میزارم تنگش خوبه وجی جان
با سوختن یه طرف صورتم از حرف زدن با وجدانم دست کشیدم و به روبه‌رو خیره شدم
هلنا_ایلی خوبی نیم ساعته دارم صدات میکنم به امید خدا مردی برم کفن بگیرم ببین من خرج حلوا ملوا ندارما راستیی حلال کن داری میمیری

@Snowrita

ویرایش شده توسط sogand
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  نهم

یه ریز حرف می‌زد اصلا مجال نمی‌داد اتفاق رو تجزیه تحلیل کنم
_واییییییی سرمو خوردی هلی ببند دو دقیقه اه
هلنا_عه وا نه زنده ایی هنو ای بابا تازه خودمو یه هفتم و چهلم دعوت کرده بودما
همچین قیافه نارحت گرفته بود که عذاب وجدان گرفتم‌ چرا نمردم نمیدونم‌ چرا فکم اینقدر درد‌ میکرد انگار یکی یه سیلی درست حسابی زده بود تو گوشم تازه فهمیدم چیشده یه نگاه برزخی به هلنا انداختم که پا به فرار گذاشت
_دِ اگه جرئت داری وایسا تا نشونت بدم منو میزنی
هلنا_بخدا گفتم مردی از قصد نبود تو رو جون سپهر نزن
_وایسا هلنا وایسا دیگه میمون آروم میزنم
یهو با سر رفتم تو یه ستون و پخش زمین شدم
_اخ سرم آخ دلم آخ کمرم اخ مامان اینجا که ستون نداشت اییی اول جوونی کور شدم...
عه وا ستونای جدید دستم دارم آقا دستتو بردار خفه شدم چشمام رو که باز کردم با دو تا کوی مشکی یخی رو به رو شدم اوا این همون سورنه نیس
سورن_حواست کجاس مگه دانشگاه جای بدو بدوعه بچه ایی مگه نگا کن چیکار کردی عوض عذرخواهی آخ و اوخ میکنه
دیگه داشتم خفه میشدم هعی اشاره کردم دستت رو بردار هعی یه ریز حرف‌ میزنه نه آقا ما خفه شدیم این دستشو بر نمیداره یه گاز خوشگل از دستش گرفتم که دادش رفت هوا

@Snowrita

ویرایش شده توسط sogand
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

سورن_اخ دختره وحشی دستمو ول کن ایییی
دستشو ول کردم که یهو مث این گاوا که پارچه قرمز جلوشونه دود از سر و کلش بلند شد
سورن_علاوه بر شلوغ بودن و زبون دراز بودن جنگلی هم که هستی مگه سگی که گاز میگیری نگا کن دستمو
هلنا که تا اونموقع مث مجسمه وایستاده بود صداش در آمد و گفت
هلنا_اقای محترم استادی باش اما ادبت رو رعایت کن ببینم به دوست من توهین میکنی کلامون میره توهم گفته باشم
یه چشم غره توپ مخصوص هلنایی هم رفت که دهن استاد چسبید زمین از این همه پرویی ما دو تا...استا چیزی نگفت و منم لطف کردم برگه هاش که پخش شده بود جمع کردم و تحویل جناب استاد دادم بدون هیچ حرف و با یه پوزخند از بغلش رد شدیم و به سمت ماشین رفتیم
هلنا_پسره‌ی مغرور همون دختره عفریته حقته با اون صدای جادوگریش
هلی صداش رو تو دماغی کرد و ادای اون دختره اسمش چی بود اها پارمیس کرد و گفت
هلنا_واااااااا سووووورن خودت نیومدی دنبالم
دیگع از خنده رو به موت بودم خندم رو جمع و جور کردم و ادای استاد رو در آوردم
_خانم احمدی بفرمایید بیرون نظرم کلاس رو بهم نزنید
کلی ادای استاد رو در آوردیم و اینقدر خندیده بودیم که دل درد گرفتیم
_هلی میای خونه ما؟
هلنا_نه برم خونه... راسی ایلی سالگرد افتتاحیه شرکت بابا اینا پنجشنبه‌اس من هیچی ندارم یه روز وقت بزار بریم خرید
_واییییی هلی خاک تو سرت زودتر نمیکنی بگی باش باش میریم خرید فردا
هلنا رو رسوندم خونشون و رفتم خونه

@Snowrita

ویرایش شده توسط sogand
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

 پارت یازدهم

_اهالی خونه گلتون آمده نمی‌آید خوشامد گویی ماماااااان کجایی
خاله فاطمه خدمتکارمون آمد جلوی در بازم دستش درد نکنه اهالی خونه ما که همه یه جان
خاله فاطمه_سلام دخترم خسته نباشی بفرمایید نهار بخورید خانم و آقا رفتن بیرون آقا سپهرم بیمارستانه
پریدم یه بوس آبدار از لپش برداشتم و گفتم
_ممنون خاله جونم برم لباس عوض کنم میام نهار شمام غذا رو گرم کن
رفتم تو اتاقم آخ چقدر خسته شدم لباسام رو عوض کردم دست و صورتم رو شستم و رفتم پایین
_اوه اوه خاله چیکار کردی من مست شدم این بوی خوب از کجا میاد
خاله فاطمه_بیا دخترم بیا برات قرمه سبزی درست کردم که دوس داری
_خاله جون من عاشقتم
فاطمه خانم یه زن خیلیی مهربونه که از وقتی یادم میاد تو خونه ما همراه همسرشون بودن اقا رضا خدابیامرز دو سال پیش سکته کرد مرد فاطمه خانمم۵۰ سالی سن داره و دختر و یه پسرم داره...غذامو که خوردم رفتم تو اتاقم و یه دوش گرفتم و به اتفاقای امروز فکر کردم وای کی میخواد یه ترم با این کوه یخ بی اعصاب سر کنه خدایا خودت صبر بده...بعد از کارای مربوطه از حموم امدم بیرون لباس پوشیدم و پریدم رو تخت تا یه خواب حسابی بعد از حموم برم

@Snowrita

ویرایش شده توسط sogand
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

سورن
وا خدا یعنی قراره من یه سال با این دختره سر کنم نه نه امکان نداره یا من اونو میکشم یا اون منو دختره سر به هوای وحشی یه ریزم که حرف میزنه اصلا مجال نمیده...وای پارمیسو رو کجای دلم بزارم مطمئنن آبروم رفت دختره احمق وسط کلاس میگه خودت قرار بود برسونیم انگار من آژانس اینم
خب اینم بیمارستان سپهر...سپهر پارسا دوست صمیمی منه تو دوره ی سربازی آشنا شدیم و الان پنج سالی هست دوستای صمیمی هم دیگه‌ایم امروز قرار بود برم بیمارستانش تا یه سوپرایز بم نشون بده
ماشین رو پارک کردم و رفتم داخل بیمارستان اصلا این دخترا یه جوری نگاه آدم میکنن انگار فضایی‌ چیزی هستی
_سلام دکتر پارسا هستن؟
منشی_سلام دکتر ارمان خوبید خوشید خانواده خوبن مامان خوبن...
_خانم من برای احوال پرسی نیومدم دکتر پارسا هست؟
منشی که انگار بادش خالی شد با یه حالت وا رفته گفت
منشی_بله داخل اتاقشون هستن

@Snowrita

ویرایش شده توسط sogand
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم 

به یک ‌ سر تکون داد اکتفا کردم و در زدم.
سپهر: بفرمایید.
- به به سپهر خان چطوری داداش؟
سپهر: اوه، ‌ ببین کی اینجاست! قدم رنجه فرمودید اصلاً نمی‌آمدید.
- جون داداش کلاس داشتم.
سپهر: باشه باشه، جون من رو الکی قسم نده! بیا بشین یکم ببینمت پسر، می‌دونی چند وقته ندیدمت؟ راستی سوپرایز رو دیدی؟
- سوپرایز؟
سپهر: اِه دیگه آیلی رو ندیدی؟
- آیلی کیه؟
سپهر: داداش قبلاً این‌قدر خنگ نبودی ها، ‌ آیلین پارسا رو میگم! همچین دختری تو کلاست نبود؟
- نکنه همین دختر وحشیه رو میگی که یک  بند حرف می‌زنه؟
سپهر که انگار جوک گفتم زد زیر خنده میون خنده‌هاش بریده- بریده گفت:
-  آخ... ایلی... کجایی... ببینی وحشی هم شدی!

خواهر من؟
خواهر من یعنی سپهر، خواهر اون دخترست!
وجی: دختره اسم داره اسمش هم آیلینه!
- به به وجدان عزیزم!  کجا بودی؟ نبودی دلمون تنگ شد برات!
وجی: دلت برا عمت تنگ شه!
- اوه اوه اعصاب نداری ها!
با صدای سپهر بیخیال وجدانم شدم یادم باشه بعداً ازش بپرسم چشه.
سپهر: خودشه، داداش من، ‌ آیلین پارسا خواهر خل و چل منه!

@Snowrita

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

- وای نگو این دختره خواهر تو هست، ‌ داداش من این ترم رو کنسل می‌کنم ترم بعدی کلاس برمی‌دارم، با این دختره نمیشه سر کرد!
سپهر: آخ آخ ‌ بفهمه این‌ها رو بهش گفتی جنازت رو می‌ندازه!
یکم با سپهر حرف زدیم و تقریباً ساعت پنج و شش ‌ بود که به خونه برگشتم.
- پروانه خانم، پروانه خانم!
پروانه خانم: جانم آقا؟ آمدید؟!‌ ‌ خوش آمدید! بفرمایید؛ نهار خوردید؟
_سلام پروانه خانم، مرسی!  نه نخوردم نهار چی داریم؟
پروانه خانم: ‌ بفرمایید براتون زرشک پلو درست کردم تا شما برید لباس‌هاتون رو عوض کنید دست و صورتتون رو بشورید من هم غذا براتون می‌کشم.
- چشم.
کت و شلوارم رو با یک دست شلوار و تی‌شرت خونگی عوض کردم دست و صورتم هم شستم و پایین رفتم.
- آخ آخ دستت طلا پروانه خانم! این‌قدر گشنم بود روده‌هام هم رو خوردن.
پروانه خانم: وا پسرم نزار این‌قدر گرسنت بشه، معده درد می‌گیری‌ مادر! بیا بشین غذات رو بخور. بیا بیا.
پروانه خانم جای مادرم رو داشت خیلی توی این چند سال به من لطف کرده بود و خیلی هوام رو داشت. غذام رو خوردم و یک ‌ دوش نیم ساعته گرفتم و پشت لپ‌ تاپ رفتم ‌ تا کارهای فردا رو انجام بدم.
(آیلین)
با صدا زدن‌های مامان بیدار شدم و پایین رفتم. شام که خوردیم، نشستم سریال مورد علاقم رو نگاه کردم و یکم سر‌به‌سر سپهر گذاشتم اون هم یکم از درس و دانشگاه ازم پرسید. من هم هر چی درباره این استاد کوه‌یخی می‌گفتم ‌ زیره خنده میزد. این یک ‌ چیزیش هست امروزها! شب بخیری گفتم و توی اتاقم رفتم.

@Snowrita

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم 

گوشیم رو برداشتم و رمانم که هنوز چند صفحه مونده بود تا تموم بشه رو خوندم. گوشی رو برای ساعت هفت ‌ تنظیم ‌ کردم و زیر پتو رفتم و ‌ به سه نکشیده به یک ‌ خواب عمیق فرو  رفتم.

زینگ زینگ زینگ
اِه این صداش دراومد! دوباره به زور بلند شدم،  سرویس بهداشتی رفتم بعد از کارهای مربوطه بیرون اومدم. خب امروز می‌خوام یک خانم با کمالات باشم که چشم همشون در بیاد.  هاها!
رفتم جلوی میز آرایشم، موهام رو شونه کردم و بالا بستم چون می‌خوام برم بیمارستان گرمم نشه. یکم کرم مرطوب‌کننده و ضد‌آفتاب زدم بعدش هم یک ‌ کوچولو ریمل و با یک  رژ صورتی کار رو ‌ تموم کردم. این‌قدر خوشگلم که نیازی به آرایش ندارم!
وجی: راحت باشید سقف سر جاشه!
- وجی جان تعریف‌های من به توام ‌ مربوط میشه ها!
وجی: من رو با خودت یکی نکن!
برو بابایی به ‌ وجدانم گفتم و رفتم سر کمدم.

خب روز از نو روزی از نو، چی بپوشم حالا؟ بعد از ده مین بالاخره انتخاب کردم؛ ‌ یک  مانتوی سفید و شلوار مشکی و مقنعه سفید مشکی برداشتم و کوله سفید- مشکی‌ام رو انداختم و پایین رفتم.
_به به صبح اهالی خانواده بخیر!
مثل یک ‌ خانم متشخص رفتم پشت میز نشستم و داشتم صبحونه می‌خوردم که دیدم مامان و بابا سپهر دارن نگام می‌کنن.
_جانم خوشگل ندیدید؟
سپهر_خوشگل دیدیم ولی دیوانه ندیدیم!
مامان: وا تو این‌قدر خانم بودی و من ندیده بودم؟ تب نداری دخترم بخدا من همون جوری راضیم، خوبی مادر؟

@Snowrita

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  شانزدهم

بابا: بابا جان دخترم این‌ها رو بیخیال، آفرین همیشه این‌جوری باش خانم و آروم!
- خیلی ممنون از تعریف‌هاتون ولی من همیشه خانمم!
و دوباره مشغول صبحونه خوردن شدم. می‌خواستم برم که سپهر گفت:
-  ایلی من دارم میرم بیمارستان بیا با هم میریم.
- اِم، من می‌خوام برم دنبال هلنا دیرتر نمی‌شه. 
سپهر: نه تا تو بری کفش بپوشی  به هلنا زنگ بزن حاضر باشه معطل نشیم.
- باشه!
رفتم کتونی‌هام رو پوشیدم و توی ماشین نشستم گوشیم رو برداشتم و به هلنا زنگ زدم.
بوق اول، ‌بوق دوم.
هلنا: جانم عشقم؟
- اوهو عشقم! هلی خودتی عزیزم؟
جفتمون  زیر خنده زدیم.
هلنا: ‌بده دارم خوب باهات حرف می‌زنم عادت کردی به این‌که فحشت بدم.
- اوه اوه خانم شدی خانمم خوبه راضیم ازت ضعیفه.
هلنا صداش رو نازک کرد و گفت:
هلنا: ‌ آقایی کی میای بچم باباش رو می‌خواد.
- دارم با خان داداشم میام، ضعیفه حاضر باش!
انگار بهش ‌ برق وصل کرده باشن از پشت تلفن چنان جیغی کشید که گفتم گوش من به درک حنجرش سالمه؟!
هلنا: الان باید بگی می‌میری زودتر بگی؟ ‌ ای بمیری حلوات رو ‌ بخورم.

- ‌بابا آروم داداشم فهمید چه وحشی هستی اون یک ‌ جو آبرویی که داشتی رفت یادم باشه سر راه یک دبه بگیرم ترشیت رو بندازیم جز داداش خرم کی می‌خواست تو رو بگیره؟ حیف شد.
همون لحظه سپهر در ماشین رو باز کرد و داخل ماشین نشست.
هلنا: بشین بابا من این‌قدر خاستگار دارم تو کوچه صف کشیدن خبر نداشتی.
هلنا اصلاً به پسرا رو نمی‌داد و هیچ‌وقت از کسی خوشش نیومده الان هم دلش پیش داداش من گیره و من هم از این فرصت سوءاستفاده می‌کنم و اذیتش می‌کنم.

ویرایش چهارپارت اخر. @همکار ویراستار

 

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  هفدهم 

سپهر با یه لحنی حرصی گفت
سپهر_کدوم خری آمده خاستگاری تو
هلنا_ ب ت چ کی آمده خاستگاری من اصلا دارم فک میکنم جواب مثبت بدم بش نه ایلی نظرت چیه پسره رو که دیدی نیما رو میگماااا
نیما و متین دو تا دوست بودن که ما از وقتی پامون رو تو اون دانشگاه گذاشتیم به ما گیر دادن نیما دو سه بار به هلنا درخواست دوستی داد و اونم به بدترین شکل ممکن ضایع‌اش کرد
سپهر_نیما غلط کرد با تو مگه من مُردم ناموس خودمو بدم دست اون پسره الدنگ
هلنا_هوی درس صحبت کنا
دیدم اگه وایسم نا ده سال دیگع اینا بحث میکنن تلفن رو هلنا قطع کردم و رو به سپهر گفتم
_ به تو چه داره ازدواج میکنه یا نه برو برو دیرمون شد
یه نگاه حرصی و پر حرفی بهم کرد و روشو برگردوند...هع فک کردی آقا سپهر من نفهمم تو عاشق شدی باید برم بمیرم خوشم آمد خدایی هلنا خیلی میتونه نقش بازی کنه ها باید برم پیشش کلاس بازیگریه برای خودش توی فکر بودم که در ماشین بسته شد و هلنا نشست
هلنا_به به قدم رنجه فرمودم امدم خوش آمد بگید سریع
سپهر که خیلی حرصی بود فقط سری تکون داد براش و سلام که خودش به زور صدای خودشو میشنید گفت
_به به هلنا خانم چطوری آقاتون چطوره
از قصد برای اینکه حرص سپهر در بیاد گفتم نیما و یه چشمک زدم به هلنا که سریع منظورم رو گرفت و گفت
هلنا_خوبه امروز میاد بیمارستان خیلی خوشحالم

@Snowrita

 

ویرایش شده توسط sogand
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم 

و تو چشماش یه برق خاصی که منشاء اصلیش حرص داد سپهر بود زد...کارد میزدی خون سپهر در نمی آمد بعد از کلی حرص دادنش رسیدیم در بیمارستان هنوز یک ربع مونده بود از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو کافه بیمارستان نشستیم دیگه کم کم داشتیم به تایم کلاس نزدیک می‌شدیم که رفتیم پیش منشی بخش و رختکن رو نشونمون داد لباسامون رو عوض کردیم و منتظر استاد بودیم که پارمیس و انوشا دو تا عقده ایی کلاس آمدن عوووق یعنی این حسی که من به این دو نفر دارم اینام به من دارن بیخیال فکر کردن شدم و دست هلنا رو گرفتم کشیدم اون سمت که این دو تا عجوزه رو نبینم
هلنا_چرا آمدی اینور وایمیسادی حالشو جا می آوردم دختره میمونو
_بیخیال باو ارزش نداره ولی منتظر یه فرصت خوبم درست حسابی حالشو بگیرم تو صبر کن
یه نگاه شیطانی به هم کردیم و زدیم زیر خنده حدود یک ربع از تایم کلاس رفته بود و استاد مثلا با نظم نیومده بود پرستار یکی از بخش هام هلنا رو صدا زد تا براش کاری انجام بده من موندم یه بخش سوت و کور که حوصلت سر میرفت تصمیم گرفتم برم پیش برادر محترمه ببینم اون چیکار میکنه...با آسانسور رفتم طبقه ششم و بدون اینکه به منشی چیزی بگم وارد اتاق شدم
_سپهر این استا...
یهو نگاهم خورد به این پسره وا این اینجا چیکار میکنه یه ربع ما رو اسکول کرده اونوقت نشسته اینجا چایی میخوره
سپهر_به به خواهر گرامی از اینورا هلنا کوش؟
_ها...اها هلنا رفته بخش نیما اینا کارش داشتن
وای باید قیافه سپهر رو می‌دیدی اصلا یه جوری عصبی شده بود باید میدیدیش

@Snowrita

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

سورن_خب سپهر من میرم کلاس دارم بعدا حرف میزنم ببینم چیکار میکنی
سپهر_بزار معرفی کنم لااقل...ایلی این سورنه رفیق و داداش من سورن اینم ایلینه خواهر مثل گل من
سورن_بله آشنا شدم باهاشون
پشت چشمی نازک کردم و گفتم
_داداشی جون ایشون استادمون هستن
سورن با یه پوزخند رفت و قبل اینکه در رو ببنده گفت بعد از خودم‌ نمیتونی وارد کلاس بشی پس بهتره زودتر بیای
وا اینم مشکل داره ها تا الان خودش نشسته بود اینجا ما رو اسکول کرده بود حالا میگه نمیتونی بیای
سپهر_ایلی گفتی هلنا کجاس؟
_گفتم که بخش نیما اینا یه پرستار کم داشتن هلنا مجبور شد بره
سپهر_اها...ب من چه اصلا
یه جوری نگاش کردم که خر خودتی و رفتم بیرون
سورن
نمیدونم چمشده بود وقتی ایلین قربون صدقه سپهر میرفت دلم میخواست گردن سپهر رو خورد کنم وای خدا دیوانه شدم رفتار این دختره رو من تاثیر گذاشته خودت بخیر کن

@Snowrita

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم 

ایلین
بدو بدو قبل از سورن رسیدم به بخش و وایسادم تا بیاد داشتم نفس نفس میزدم که آقا تشریف آورد رفتم سر بیمارا و استاد تقسیم بندی کرد منو هلنا تایم های شب رو برداشتیم‌ چون خلوت بود و من دوسشون داشتم هم از دست اون دو تا عجوزه هم راحت می‌شدیم خود استاد هم هفته ایی سه روز شیفت ما بود سپهرم که دیگه رئیس بیمارستانه هر وقت بخواد میره هر وقت بخواد میاد
داشتیم با بچه ها حرف میزدیم که سر کله نیما و متین پیدا شد خدا بخیر کنه فقط
نیما رو به هلنا گفت
نیما_هلنا خانم شما شیفتتون کیه؟
انگار ما خریم پسره اسکول یعنی تو نمیدونی باشه مام عر عر
هلنا_اولا هلنا خانم نه خانم پارسا دومن به شما ربطی داره؟
نیما_من هلنا خانم راحت ترم بعدشم بله به من ربط داره
با شنیدن صدای سپهر روح از تن من خارج شد اوه اوه دعوا نشه صلوات
سپهر_اونوقت ربطش چیه آقای رجبی؟
نیما_سلام استاد پارسا ربطش اینکه هلنا خانم نامزد من هستن
وای وای وای گور خودتو کندی نیما خدا رحمتت کنه...پسر رو اعصابی بودی...مونده بودم بخندم یا گریه کنم از این طرف مرگ نیما از اون طرف قیافه حرصی سپهر و دروغ شاخدار ما که الان داشت لو میرفت
هلنا_هوی آقای محترم حد خودت رو بدون یادم نمیاد به شما جوابی داده باشم
سپهرم که انگار خیالش راحت شد از بابت هلنا آروم شد با بلند شدن صدای نیما به ثانیه نکشید که جیغ هلنا در آمد

@Snowrita

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم 

نیما_اما شما آخرش خانم خودم میشی
و برخورد مشت سپهر به صورت نیما آخ جون دعوا
کلا بخش رو سر و صدای این دو نفر گرفته بود یکی این میزد یکی اون دیدم نه فایده نداره خودم دست به کار شدم
_بس کنید دیگه سپهر بسه نیما تو بیخیال شو
متین اومد دست منو گرفت که از بین دعوای اونا بیاره کنار اما با داد یه نفر همه سرجاشون خشک شدن
سورن_بسه دیگه سپهر بیا اینطرف آقای رجبی کافیه نکنه دلتون میخواد اخراج شید
و یه نگاه برزخی به من کرد که کم مونده بود خودمو خیس کنم به من چه این چرا اینجوری کرد تو فکر این بودم که سپهر مثل دیو دو سر دست هلنا رو کشید و برد من موندم و متین سورن و نیما با یه صورت داغون کم کم بچه ها متفرق شدن و انوشا نیما جونش رو برد تا سر و صورت بیچاره رو پانسمان کنه متین آمد سمت من که چیزی بگه که با صدای سورن خشک شد
سورن_خانم پارسااااااا
یه جوری با عصبانیت این خانم پارسا رو گفت که شک کردم نکنه من کاری کردم خبر ندارم ترسیدم ولی به روی خودم نیاورد و پرو پرو نگاش کردم و گفتم
_استاد ناشنوا نیستم که فریاد میزنید آرومم بگید می‌شنوم...بله بفرماید
سورن_با من بیاید
و دست منو گرفت مثل عروسک دنبال خودش کشید به سمت اتاقش...وارد اتاق شد منو پرت کرد داخل بعدشم درو همیچین کوبید من به جای در دردم گرفت سورن عصبی توی اتاق راه می‌رفت و من مثل این آدمای گناهکار وسط اتاق وایساده بودم و به این فکر میکردم چیکار کردم که اینجوری میکنه با داد سورن سکوت اتاق شکسته شد

@Snowrita

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم 

سورن_ببین ایلین خوب گوش کن دور و بر پسرا ببینمت برات بد میشه حواست باشه اصلا اون پسره احمق چطور جرئت میکنه دست تو رو بگیره مگه بی صاحابی که هر خری پیدا میشه یه دستی بهت میزنه
بغض کردم این کیه که جرئت میکنه درباره من نظر بده الان وقت سکوت نبود من هرزه نیستم که این همچین فکری میکنه دستم رو بردم بالا و یه سیلی خوشگل زدم بهش و با داد گفتم
_حرف دهنت رو بفهم همه مثل خودت نیستن
نمیدونم چه جوری این حرفا رو زدم از اتاق بیرون رفتم ولی یهو وسط خیابون بودم که بوق یه ماشین منو از حال خرابم کشید بیرون عذرخواهی کردم و رفتم به سمت پاتوق تنهایی هام بی هوا اشکام سرازیر میشد...اون چه طور به خودش اجازه داد سرم داد بزنه بهم تهمت هرزگی بزنه اینقدر گریه کردم تا خسته شدم دم دمای غروب بود هیچی با خودم نیاورده بودن جز گوشیم نگاهی به گوشیم انداختم که دیدم سیل تماسا و پیاما هجوم آورد سمتم ۲۵ بار مامان ۲۰ بار بابا ۳۰ بار سپهر ۳۳ بار هلنا و ۵۶ بار یه شماره ناشناس گوشی رو خاموش کردم و قدم زنان به سمت خونه رفتم هعی بی ماشینی هم بد دردیه ولی بی پولی بدتر از اونه...هوووف
رفتم بیمارستان تا وسایلم رو بردارم دیدم یکی از منشی های بخش که خیلی دوسش دارم آمد سمتم
خانم محمدی_کجایی دختر دکتر پارسا و دکتر ارمان خیلی نگرانت شدن بیا بیا زنگ بزن بگو اینجایی بنده خداها مردن از نگرانی چرا چشات قرمزه دخترم چیشده گریه کردی
نمیخواستم کسی بفهمه برا همین لبخند زورکی زدم و گفتم

@Snowrita

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم 

_نه خانم محمدی نگران نباش چیزی نشده باشه چشم میرم زنگ میزنم بهشون حالا اجازه دارم برام تا جرمم سنگین تر نشده
خانم احمدی_برو دخترم زود برو خونه به نگهبانی میگم برات آژانس بگیره
_چشم مرسی
رفتم وسایلم رو جمع کردم و سوار آژانس شدم ده مین بعد رسیدیم در خونه یکم استرس داشتم از برخورد بابا و سپهر ولی به خودم جرئت دادم و رفتم داخل حیاط یه لکسوس مشکی توجه‌ام رو جلب کرد این دیگه برا کی بود ماشین جدید خریده بابا وارد خونه که میشدی یه حیاط بزرگ با درخت های بید بود اون سمت هم استخر و... بود این حیاط دویست متری انگار هزار متر بود و تموم نمیشد وارد خونه که میشدی یه راه روی کوچولو که سمت راست اتاق نشیمن بود سمت چپ آشپزخونه دو سه تا پله به سمت بالا میخوره که هال خونس اونطرف هم راه پله که میری داخل اتاق ها البته دو تا اتاق پایین داشتیم ولی اتاق خواب بالا بود...باز کردن توسط من همانا و داد سپهر همانا...
سپهر_معلوم هس کجایی کل شهرو دنبالت گشتیم
اصلا حوصله داد و بیداد نداشتم به اندازه کافی شنیده بودم بی توجه به حرفای سپهر داشتم میرفتم سمت اتاقم که صدای بابا نگهم داشت
بابا_ایلین بابا برادرت حق داره نگرانت شدیم عزیزم
انگار یه جمله دیگه کافی بود تا بزنم زیر گریه که بابا لطف این کارو کرد و اشکای من سرازیر شد مامان منو کشید تو بغلم و موهام رو نوازش کرد

@Snowrita

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...