رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان راز آخرین قطعه dark fire/کاربر انجمن نودهشتیا


Dark fire
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نویسنده : dark fire ( صحورا نیکخواه ) 

عنوان : راز آخرین قطعه 

هدف : تحلیل یک درام سیاه عاشقانه 

ژانر : تراژدی - جنایی - عاشقانه 

خلاصه :

نفیر شلاق خاطرات دوران فلاکت ، اندوه و درد بی پایان ، لذت گرسنگی و سوز استخوان سوز سرما ، مشابهت و اشتراک رقم زننده سیاه ترین دوران زندگی هر دو آنهاست . روان رنجور و کاوش وسواس گونه برای یافتن معنای حقیقی حیات ، دو جبهه را در دو جناح شر و خیر به وجود آورد . نفرت ، خشم و پوچی به طرز سرگرم کننده‌ای گمراه کنندگی بازی را  با فلسفه خودساخته چند ذهن بیمار می‌امیخت . و در این هیاهوی خونین حقیقت پارادوکس طبیعت به فراموشی سپرده شد تا در نهایت عشق نفرت را در جهنم بسوزاند . 

مقدمه :

توان هر عملی از وجودش رخت بسته بود . در آن واویلا و محشر پرخون که تیغ بر یکایک آن بدن هایی که از حیات تنها گرمایی رو به افول را دارا بودند ، چیزی جز اجزای جدای از هم و خون دلمه بسته در هر‌سو دیده نمی‌شد ؛ با اینحال برای اویی که در تئاتر خون و مرگ رشد یافته بود چیزی هولناک‌تر از برق خاموش آن دو چشم ، و لبخند دندان نمای سرخ فام نقش بسته بر آن لبان هوس انگیز نقش بسته بر بوم نبود . مرگ سایه سکوتی هلاکت‌بار تر از خودش را گسترانده با فراغ بال به هر طرف دست اندازی می‌کرد . گویی تمام آن چشمان نیمه باز ، چشم دوخته به سرخی گندیده زمین ، بلاجبار زیر نگاه برنده درون تابلو سکوت کرده‌اند . او هم ! در سکوت به آن ساحره می‌نگریست . فریاد سکوت با صدای کشیده شدن چخماق آن فندک برنجی در گلو خفه شد . آتش با عشق زبانه کشیده و لبخند او را سوزاند ؛ در حالیکه آن دو چشم فریبنده هنوز در ورای سوزش آتش فخر می‌فروختند ، جرعه دیگری از جام شوکران به افتخارش نوشیده شد . 

ساعات پارت گذاری : هر روز ساعت دوازده شب 

ناظر: @khakestar

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
ایراد در تاپیک
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت‌اول :

نم‌نمک باران های پاییزی رخ نشان می‌دادند و گاه و بیگاه با فرود آوردن شلاقی از کهربای تابدار بر پیکر سرخ آسمان اعلام حضور می‌کردند . از این بداقبالی چهره درهم کشید و رو به آسمان ناسزایی به این نعمت بی موقع فرستاد . 

_ شایان فر ! سریع دور جنازه رو تا شعاع سه متر با چادر بپوشونین ؛ الان همه چی رو پاک میکنه اب !

پسرک تازه کار به سرعت دور شد تا دستورات رئیس بی صبر و بد خلقش را هر چه سریعتر به انجام برساند تا مورد غضب او واقع نشود . آرش کلافه از ناشی گری های دستیار تازه‌اش و خونسردی تیم جرم شناسی سیگاری آتش زد و اولین پک را تا انتهای مجاری تنفسی‌اش هدایت کرد . 

_معتمد ! نباید اینجا سیگار بکشی . خاموشش کن .

با غیض چشم دراند و آن را زیر پوتین های قهوه‌‌ای اش له کرد . هوا کم‌کم سرد می‌شد و خون و پوست مقتول بیش از پیش تغییر رنگ می‌دادند . به جسدی که خیل ماموران از اطرافش پراکنده شده بودند نزدیک شد و دستکش های لاتکس سیاه رنگی را به سختی پوشید . 

_کار واحد جرم شناسی تموم شد ؟ 

مسئول تیم پزشکی قانونی در حالیکه با عجله چارت آلومینیومی را درون کیفش جا می‌داد و همزمان با آن سعی در بیرون آوردن گان زرد رنگش بود به سمتش برگشت . 

_ کار ما تمومه . فقط هنوز به جنازه دست نزنین تا دو سه تا عکس دیگه هم برای بایگانی گرفته بشه . 

سری تکان داد و کنار جنازه زانو زد . رنگ پوستش تغییر کرده و تقریبا خاکستری شده بود . کبودی های صورتش با پارگی های متعدد ماهیچه و پوست صورت ، با بوی گندیدگی خون و خود جسد ، صحنه را بدل به کریه ترین منظره در آن باغ مجلل که حتی نبود برگ بر تنه درختان چیزی از عظمت آن نمی‌کاست ، کرده بود . 

_ فکر می‌کنم بیشتر از بیست و چهار ساعته که کشته شده . 

نگاهش را از جسد متعفن گرفت و به مسئول تیم جرم شناسی داد . 

_ تو این درجه حرارت چرا اینقدر زود پوسیده ؟ 

مرد شانه ای بالا انداخت و به اطراف اشاره کرد . 

_ تو این باغ بهترین مواد آلی رو به زمین تزریق می کنن . خاک پر از میکروارگانیسم و قارچه . انتظار دیگه ای نمی‌شد داشت . 

لعنتی به قاتل فرستاد و با احساس اینکه چیزی در حال بالا آمدن از حلقش است به سرعت از کنار جسد برخاست . چند نفس عمیق برای به پایین راندن زردابی که دهانش را بدمزه می‌کرد کافی نبود ؛ بنابراین به سرعت از آن باغ و عمارت نفرین شده که از این پس خاطره قتلی خونین را در دفتر خود خواهد داشت خارج شد . 

همین مقدار اطلاعات و دیدن شیوه قتل کافی بود تا همگی متوجه شوند قاتل رعب اور پایتخت حلقه دیگری به زنجیره جنایاتش متصل کرده است . قاتلی که در بخش جنایی معروف به شبح بود . یک هنرمند که به سبک قرون وسطی و ترکیبی از هنر کلاسیک و هنرورزی شخصی به جنایت و قتل دست می‌زد و در عین حال حتی سابقه‌اش دیده نمی‌شد . در حالیکه نیروی پلیس ششمین جسد را کشف کرده‌‌بودند حتی یک سرنخ کوچک از او بدست نیامده و با وجود هزینه های سرسام اور و تلاش های شبانه روزی که انجام می‌شد همه چیز بی‌نتیجه و عبث باقی مانده بود . آرش دشنامی زیر لب زمزمه کرد و خود را برای شنیدن فریاد های خشمگین سرهنگ کل آماده کرد . سرهنگی که از نبوغ قاتلی که حتی از جنسیت او مطلع نیست به تنگ آمده و مدام به هر طرف چنگ می‌انداخت تا خود را از زیر فشار اداره کل‌ رها کند . 

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

 

ویرایش شده توسط Dark fire
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت‌دوم:

بعد از اتمام پروسه طولانی و خسته کننده بایگانی اطلاعات ، پلمپ صحنه جرم ، انتقال و تحویل دادن جسد به آزمایشگاه پزشکی قانونی ، جمع‌اوری نهایی اطلاعات و درج آن‌ها در پرونده شماره شش آماده تحمل نگاه های امیدوار و خسته مافوق ها و بعد فریاد خشمگین سرهنگ شایان فر شد . بیش از سه روز بود که نخوابیده بود . معده‌اش به شدت درد می‌کرد و زیر چشمانش حلقه‌ای پررنگ و کبود ایجاد شده بود . از همه این ها بیشتر دلتنگ همسرش بود . قرار بود دیروز از گردهمایی گروه ارکستال در ملبورن استرالیا بازگردد ؛ ولی با طولانی تر شدن گردهمایی امروز خواهد رسید . نزدیک به غرق شدن در عالم بی‌خبری بود که با پهن شدن دستیارش که از عجله روی زمین لیز خورده بود از جا پرید . 

_ چی شده ؟ 

پسرک خود را به سختی سرپا کرد و در حالیکه بازوی دردمندش را می‌مالید زیر لب به خود ناسزا گفت . 

_ سرهنگ همین الان رسید . داره همه‌ رو خفه می‌کنه . همین الان بهم گیر داد . مگه ادم پسرش رو ...

با دیدن گره افتاده میان ابروان رییسش حرفش را نیمه تمام رها کرد . 

_ هزار بار گفتم تو اینجا فقط شایان فری ؛ دستیار و کار‌اموزی که من مسئولشم . بابات اینجا وجود نداره .

شایان فر لب گزید و عذر خواهی کرد . اما لحظه‌ای بعد با هیجان دوباره شروع به زیر و رو کردن پرونده ها کرد . 

_ چطور ارتباط بین اولین و دومین قتل رو پیدا کردین ؟ از نوع جراحات ؟ 

در حالیکه کوهی از پرونده های سرخ رنگ را از کاتالوگ همرنگش خارج می‌کرد ، خواست تا به سوالش پاسخ دهد که دوستش مسعود سراسیمه وارد اتاق شد . 

_ زود باش گزارش پرونده رو با اسلاید های صحنه جرم بیار . سرهنگ همه رو تو اتاق کنفرانس جمع کرده . 

نفس عمیقی کشید تا بر اعصابش مسلط شود . در همین حین تلاشش برای این امر با دوباره زمین خوردن شایان فر کوچک بر باد رفت . مسعود هم که جرقه ای بر خرمن خشمش خورده بود بر سرش فریاد کشید و او را بی دست و پا خواند . با عجله هر چیزی که روی میز بود را زیر بغل زد و به سمت اتاق کنفرانس دوید . با باز شدن در ، بیش از بیست جفت چشم به سمتش برگشت . جو اتاق چیزی فرای اختناق اور و منجمد کننده بود . قبل از بستن در نفس دیگری گرفت و سپس با اعتماد به نفسی که پس از هر شکست به سقف کذب نزدیک تر می‌شد به سمت راس میز و پروژکتور رفت . نگاه سرهنگ شایان فر نفس گیر و در عین حال امید دهنده بود . 

_ مقتول ، کیان طرب ، حوالی ساعت یک نیمه شب و حدود سه روز پیش کشته شده . از بین تمام زخم ها و جراحات چندگانه ، شکستگی های متعدد در استخوان های کوچک ، انقطاع عضو و همچنین ...

حرعه‌ای از اب معدنی‌اش نوشید تا لرزش خفیفی که از گوشش شروع می‌شد و معده‌اش را تحریک به رفلاکس می‌کرد خاموش کند .

_ همچنین تخلیه کاسه چشم ، قتل به وسیله یک شکاف مورب و بدون مکث از ناحیه نزدیک به مثانه تا جناغ انجام شده . در ضمن انقطاع عضو قبل از مرگ صورت گرفته ! 

با دستانی که لرز خفیفی داشت اسلاید را به صحنه بدون پوشش مقتول برد . چشمان حضار با دیدن آن حجم از انهنا و نقش بر بدن مقتول ، سعی در دریدن جایگاه خود داشتند . 

_ قربانی حدودا ۵۶ ساله ، متاهل ، متمول و فاقد روابط فاسد شخصی و حتی خصومت بسیار فاحش با شخصی بوده . یک سرمایه گذار قدیمی و چند ملیتی که قرارداد هایی بیشتر با مضمون شهر سازی ، حمل و نقل و همچنین باغداری داشته . 

اسلاید به دهمین رسیده بود . تصویری کامل از محل پیدا شدن جسد مقتول .

_ مقتول در باغ محل اقامتش درحالیکه بیشتر مدارک بر اثر متابولیسم میکروارگانیسم ها و تجزیه کننده های الی از بین رفته بود پیدا شد . تولید آمونیاک توسط باکتری های درون خاک اثر انگشت ها رو از بین برده و جعود نعش هم به این پروسه کمک کرده . 

اسلاید دوازدهم ، محل قتل

_ مقتول در اتاق خواب دخترش که الان امریکا اقامت داره کشته شده . مطالعه خون شناسی صحنه جرم نشون میده ضربه اول کاملا غیر منتظره و در حالی صورت گرفته که هیچ اثری از درگیری دیده نمی‌شه . هیچ اثری از ورود به زور وجود نداره . و این اولین نشونه‌ای هست که ما از قاتل داریم . 

جمله‌اش با هیجان دستیارش که به شکل فریاد شادی و کوبیدن دو دستش به هم نمود پیدا کرد نیمه تمام ماند .

_قاتل یک آشنای قدیمی روانی و ح...

نگاه پدرش باعث شد در صندلی که پشتی‌اش به طرز اعجاب آوری نرم بود فرو رود . 

_ بله ! همونطور که گفته شد ، قاتل کاملا آشنا و قابل اعتماد هست یا حداقل بوده . 

اسلاید پانزدهم ، اثرات فرو رفته در خاک نرم

_ اشتباه بعدی قاتل توجه نکردن به سطح خاکه ! شب قبل از وقوع قتل بارون باریده بوده ؛ پس خاک با اینکه تو طول روز تقریبا سطحی خشک شده ولی سطح زیری همچنان خیس بوده و اثرات انسانی رو مثل خمیر کلید سازی نقش می‌زنه . 

اسلاید شانزدهم ، نتیجه بررسی های پزشکی قانونی :

_ قاتل یک زن ، سی تا چهل سال سن ، قد بلند و میان وزنه . قدرت بدنی بسیار بالایی داره ؛ چون جنازه بدون هیچ مشکل و مکثی و همچنین بدون کمک فرد دیگه ای تا وسط باغ کشیده شده . 

سرهنگ شایان فر که با دقت در حال گوش کردن به نتایج بررسی ها بود از جا برخاست . 

_ همه چیز مثل قتل اسدلله سروری تو سکوت رسانه‌ای بمونه . نمی‌خوام هیچ نشونه‌ای از مرتبط بودن این شش قتل به هم منتشر بشه . مسئله رو خصومت شخصی گزارش بدین . می‌تونین برین . 

اتاق کم‌کم خالی شد . او ماند و مسعود که در زیر نگاه سرهنگ در حال له شدن بودند . 

_ مسئله در شرف امنیتی شدنه . ما نمی‌تونیم بیشتر از این پرونده رو بلوکه کنیم . رسانه ها و بد تر ، دست های بالایی ، دارن هر لحظه پاشونو بیشتر رو گردنمون فشار می‌دن .  

اخرین جمله‌اش مصادف شد با برخورد ماگ سیاه رنگش به دیواری که از سفیدی چشم می‌زد . 

_ من میخوام به پرونده های محرمانه دسترسی داشته باشم . ما با یک کیس معمول مواجه نیستیم . ما داریم با نبوغ یک روانی می‌جنگیم و من هیچ چیزی جز مدارک و مندرجات معمول این شیش تا دوست مشترک ندارم ! 

چشمان سرخ شایان فر به صورت زبده ترین کاراگاه دوران خدمتش که به چشم دیده بود دوخته شد . این مرد را از نوجوانی‌اش که برق دوست داشتنی طمع در چشم و لبخند استهزا امیز هوشمندانه‌ای بر لب داشت می‌شناخت ؛ و او حال اینگونه درمانده شده بود . ژولیده ، بدون آن لبخند و چشمانی که به زور باز نگه داشته شده بودند . 

_ دسترسی به اطلاعات امنیتی برای یه پرونده قتل ممکن نیست . 

پوزخند صدا دار آرش درداور بود . سرش را روی میز گذاشت و بعد از چند لحظه مکث ، عمیقا به سرهنگ خیره شد . 

_ شما منو بازی دادین . احتمالا همین الان هم میدونین که قربانی بعدی کیه ولی ...

با اشتیاق به مسعودی که از این تغییر حالت ناگهانی متعجب بود خیره شد . 

_ این قضیه فقط به‌خاطر خودخواهی بخش امنیت تا به الان کش اومده . چون حاضر نیستن اطلاعات محرمانه رو درز بدن . 

و بی‌توجه به مافوقش که روی صندلی پهن شده بود بیرون رفت و در را به هم کوبید و در مقابل چشمان متعجب ماموران بیرون اتاق از بخش جنایی خارج شد . 

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

ویرایش شده توسط Dark fire
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت‌سوم :

در پارکینگ تاریک اداره ، بیرون از ماشینش به ستون تکیه زده و نیم ساعتی می‌شد که در در اقیانوسی از سیاهی و خشم در حال غرق شدن بود . اینکه یک جانی او را اینطور به تمسخر گرفته است و مدام او را بازی می‌داد جنون امیز بود . با تمام مجاهدت هایی که برای حفظ وجهه حرفه‌ای خود کرده بود ، از همان ابتدا کیلومتر ها از او دور بود . سرنخ هایی که از او یافته بود همگی ساختگی یا برای بازی دادن او در نهایت همگی برای سرگرم شدنش بود . از طرف دیگر کارشکنی های بخش امنیت که سعی در پنهان کردن چیزی داشتند ، او را به مرزی فروپاشی درونی نزدیک تر می‌کرد . حسی نزدیک به دست و زدن در باتلاق داشت و راهی برای نجات دادن خود به جز فرار نمی‌یافت . 

_ می‌بینم نبودنم بهت نساخته ! 

نگاه تیره‌اش را از نیم بوت های شکلیل و سیاه رنگش بالا کشید و به اویی که با تمسخر و کمی سرخوشی خیره‌اش بود چشم دوخت . رابطه‌ای فرای دیگران بین آن‌ها جریان داشت . هیچگاه طبیعی و در چهارچوب انتظارات جامعه نبودند . عاشقانه هایشان همیشه در لفافی از خشم ، خون و رایحه‌ای از وحشیگری های بی‌پایان بروز می‌کرد . هر روز از مشترکاتشان با تضاد شروع می‌شد . تضادی که بودنشان در کنار یکدیگر را سخت و نبودنشان را غیر ممکن می‌کرد . سری که روی شانه‌اش مایل شد او را از عالمی که کماکان در آن غوطه می‌خورد بیرون کشید . دستان استخوانی و درشتش که در میان دستان آفه گره خورد لبخند بر لبانش نقش بست . 

_ پیر های خرفت ! چند وقت دیگه اگه اونجا می‌موندم مجبور می‌شدی بیای دنبال زن قاتلت بگردی . 

خندید و بوسه‌ای بر پشت دستش زد . همیشه سرد بود . مانند تکه‌ای یخ یا همچون جسد کیان طرب که خاکستری شده بود . لحظه‌ای از تصور بدن سرد و خاکستری رنگ همسرش که هزاران خدشه تیغ بر آن نقش انداخته است لرزید ؛ تصور اینکه دیگر او را کنار خود نداشته باشد باعث شد دستش را بیشتر بفشارد . 

_ این پرونده جدید بیشتر از اینکه مخاطره‌امیز باشه ، سرگرم کنندست ! چطور به این حال افتادی ؟ 

با شادی از جا جست و دستش را کشید تا از کف خاک آلود و سرد پارکینگ بر خیزد . با سستی از جا برخاست و در همان ابتدا برق تیز سیلی هوش از سرش پراند . 

_ این برای چی بود ؟ 

جای سیلی را که هنوز رنگ نگرفته بود نوازش کرد و بعد خاک لباسش را تکاند . 

_ هیچوقت حق نداری شکست بخوری . تو و من همیشه باید بجنگیم . اگه میخوای بمیری هم باید سرپا بمیری . 

کیف آرش را از روی زمین برداشت و به دستش داد ، خاک لباس هایش را تکاند و در اخر دستانش را محکم فشرد به به چهره سخت شده‌اش لبخند زد . 

_ همیشه انتظار چیزی رو داشته باش که هیچوقت بهشون فکر هم نمی‌کنی . ذهنت رو خالی کن تا بتونی احتمالات جدید رو طرح مسئله کنی . 

بیشتر ابرو در هم کشید . چشمان همسرش از آتش شرارت برق می‌زد و دیوانه‌‌وار تا انتهای مغز تاریکش را کنکاش می‌کرد . نگاهش را پایین انداخت و در حالیکه به سنگ سمج درون کفشش لعنت می‌فرستاد سعی‌ کرد آن را خارج کند . 

_ می‌ریم بیرون . دلم برای دوست صمیمیم تنگ شده ! 

نفسش را حبس کرد تا ارام به نظر برسد . می‌دانست دوست صمیمی آفه کیست . از او متنفر بود ؛ با اینحال کنترل همه چیز را به او سپرد تا اوی در حال نابودی را به سمت نور پرتاب کند . همیشه همین بود . در سخت ترین لحظات ، تاریک ترین انحناهای روح همسرش را لمس می‌کرد تا پیچیدگی ابر مکعب روزمرگی یک استهزا مضحک به نظر برسد . از هم می‌پاشید تا با آتش روح اعجاب اور آفه دوباره شکوفا شود . 

*****

آفه : نامی قدیمی به معنای آتش که در قدیم آفینه دخت نیز خوانده می شده است . به دلیل هم املا بودن آن با آفة بیشتر ایجاد کج فهمی می‌کند . 

آفه : دختر آتش 

آفة : زیان رساننده 

ویرایش شده توسط Dark fire
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت‌چهارم

هر چقدر بیشتر به آن موسسه لوکس و خصوصی نزدیک تر می‌شدند انزجار و ‌تنفرش از دوست آفه بیشتر می‌شد . حتی در آخرین لحظه که هنوز از گیت بازرسی عبور نکرده بودند ، سعی در منصرف کردن او داشت . دستگاه های بسیار حساس و رول اشعه ایکس برای احتیاط بیشتر به او ترس و اضطراب را القا می‌کردند . 

_ خدای من ! بلاخره برگشتی ؟ 

زن خوش پوشی که یک دست کت و شلوار آهار خورده مشکی رنگی به تن داشت پر سر و صدا از پله های مرمرین سفید رنگ پایین امد . آرش به این فکر کرد که تمام زندگی این زن مانند یک صفحه شطرنج سیاه و سفید و متوازن است . سنی بیش از پنجاه سال داشت . با اینحال هنوز هم بلند و بالا و خوش پیکر باقی مانده بود . 

_ این دو هفته ای که نبودی از شدت بد‌خلقی هاش جونم به لبم رسیده . تو کی ...

تازه متوجه آرش شده بود . آرش دورادور با این زن آشنا بود و از نفوذ و قدرت او با خبر بود . 

_ این مرد برازنده کیه آفه جان ؟ 

آفه با غرور دست آرش را در دست گرفت و او را جلو و به کنار خود کشید . 

_ آرش ، همسرم . 

به وضوح پریدن رنگ زن را متوجه شد . چشمان آبی رنگش ابتدا به آفه و بعد به آرش خیره شد . لبخندی احمقانه زد و بعد به سرعت دستورات لازم را به پرسنل داد و دوباره از پله ها بالا رفت . 

_ خانم آذین ! از این طرف . 

دری سفید رنگ با دکمه ها و تزئینات طلایی به روی آن ها باز شد . اتاقی یکدست سفید ، با لوازمی کاملا سفید و صدای یکنواخت یک ساز ارشه‌ای روح آرش را سوهان می‌کشید . مجبور بود برای اینکه چشمانش بیش از آن آزار نبیند آن ها را جز روزنه باریکی بسته نگه دارد . با دیدن مردی که با هیجان از روی تخت به سمت آفه متمایل شد چشمانش سعی در بیرون زدن کردند . بیش از چیزی که شنیده بود جذاب بود . چشمانی کهربایی و بسیار روشن ، موهایی به رنگ قهوه‌ای و ترکیب چهره‌ای بسیار متوازن و در خور یک اشراف زاده دورگه روس ! آریوس نامدار ؛ دورگه ایرانی_روسی و از نوادگان تزار سرنگون شده روسیه ! یک هنرمند برجسته و تحسین شده که در خفا یک قصاب بی‌رحم و پرظرافت بوده است . چند سالی از او مسن تر و در حدود سی‌و‌سه سال سن داشت . از گسلی که میان او و خود می‌دید  و جذابیت تندیس گونه او حسادت در درونش آتش گرفت . ناخودآگاه دست آفه را محکم گرفت تا برتری خود را به رخ بکشد . عنبیه روشن چشمان آریوس به وضوح تغییر رنگ دادند و خاکستری رنگ شدند . هر دو مرد نگاه خطرناکی به یکدیگر انداختند . آریوس از روی تختی که با زنجیر های ضخیم و سنگینی به آن محصور شده بود برخاست و درحالیکه نگاه از آرش نمی‌گرفت تا جایی که می‌شد جلو امد . 

_ تو دیگه کی هستی . 

دوباره به دستان گره خورده آنها خیره شد و عمیق تر نفس کشید . 

_ من و آرش یکسال هست با هم ازدواج کردیم . 

و لبخند شیرینی زد و به وضوح اعلام کرد از خصومت این جانی باکی ندارد . 

_ و چرا این افتخار که این مرد رو ببینم نصیبم شده ؟ 

با جدیت سر تا پای آرش را از نظر گذراند و ناگهان درحالیکه سرش رو به سقف متمایل شده بود قهقهه زد .

_ یه پلیس ؟ خدای من ! 

خندیدنش در آنی قطع شد و چهار زانو روی زمین نشست . سرگرم شده بود . هیچ چیز به اندازه سرگرمی برای این مرد اهمیت نداشت .

_ عجیبه که یک پلیس چطور می‌تونه به این حد از کسالت اور بودن برسه ! تو حتی منو هیجان زده نکردی .

دروغ می‌گفت . می‌دانست آرش بیش از آن چیزی که نشان می‌دهد خاص و چند بعدی‌ست . آرش هم روی زمین در فاصله دو متری او نشست . 

_ ولی تو واقعا سرگرم کننده‌ای ! تابحال پروژه های منو آفه اینقدر به سطح انتظار نزدیک نبودن .

هنوز هم درباره آریوس مطمئن نبود . تسلیم شدن او   را باور نداشت . درحالیکه می‌توانست به راحتی به قتل های زنجره‌وار و هنرمندانه‌اش ادامه دهد ، در آخرین مورد بزرگ‌ترین سهل‌انگاری غیر قابل انتظار را اسباب هلاکت خود کرد . همیشه به دنبال چیزی برای سرگرم شدن بود . اما آنطور که آرش انتظار داشت برای سرگرم شدن بیشتر لقمه گیری نکرد . او خال خاطر را به سپری کردن باقی عمرش در یک نهاد خصوصی و مخفیانه زیر نظر مستقیم دولت و تفتیش عقاید و ذهنیت روانکاو ها و بازرس ها می‌کرد ؛ و آنطور که پیداشت از این کنج زندان نهایت رضایت را داشت . هر چند مورد شکنجه های روانی از قبیل این اتاق قرار می‌گرفت . 

_ از من چی می‌خوای ؟ 

با لبخند به آرش خیره بود . و سعی در بازی دادن روان او داشت . آرش لبخندی متقابل زد و کتش را از تن خارج کرد . او هم کم‌کم به این بازی علاقه کند میشد . هر چند از این مثلث احساسی متنفر بود . 

******

شکنجه سفید : قرار دادن فرد در محیطی که کاملا با رنگ سفید اخاطه شده است . این شکنجه تاثیرات مستقیم بر روان و ذهن ، شبکه عصبی ، واکنش پذیری و بینایی داشته و می‌بایست کاملا محدوده زمانی خاصی داشته باشد در غیر این‌صورت موجب مرگ زودرس می‌شود . 

از این تکنیک در اعتراف گیری از مجرمان جرایم سطح (آ) ، بیماران روانی و نیز برای اعتراف گیری سریع استفاده می‌شود . 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت‌پنجم:

مردمک های چشم آریوس مدام در تکاپو بودند . گیرنده‌های حساس بویایی‌اش کوچک ترین انفعالات را دریافت می‌کردند . با اینحال اثری از تغییر حالات روحی که در نتیجه بر جسم تاثیر می‌گذاشت دیده نمی‌شد . نه در آرش و نه در آفه ! 

_ چرا اینجایی ؟ 

دستان لرزانش را زیر آستین بلند سفیدش پنهان کرد . بعد از یکسال تمام جنون خون بازگشته بود و حال که در بند بود نمی‌توانست کاری از پیش ببرد . خونسردی آرش دیوانه‌اش می‌کرد و ارتباطش با روانکاو محبوبش از درون او را به آتش می‌کشید . 

_ من فقط با آفه اومدم ببینم عروسک شگفت‌انگیز روس واقعا کیه ؟

عروسک ! لفظی که پوزخند به لب آریوس آورد . این عروسک کینه‌توز را باید در لحظه تسویه حساب رویت می‌کرد تا او را شگفت انگیز تر ببیند . لحظه‌ای از اکوی صدای لیز خوردن خون که در ذهنش مجسم کرد به خود لرزید و چشم بست . روح خون طلب می‌کرد و جسم را به غلیان می‌انداخت . چهره هشدار دهنده آفه که عمیقا به او چشم دوخته بود اولین تصویر بعد از باز کردن چشم هایش بود . 

_ یه دیاگرام ناقص به آرش بده . یه نقشه گمراه کننده . چیزی که فکر می‌کنی می‌تونه ما رو به دباغ برسونه . 

لبخندی که بر لب نشاند با برق شیطانی درون چشمانش دیوانه کننده و در عین حال مسحور کننده بود . چیزی فرای شیطان و یا یک ساحره درون این زن می‌زیست . چیزی که یارای برابری و مقابله با آن را نداشت . ترسناک ترین چیز برای آریوس همین بود . اگر روزی مجبور به مقابله با زن مورد علاقه‌اش می‌شد ، مطمئنا شکست می‌خورد . 

_ الان این معامله بود یا یه دستور که اطاعت نمی‌شه ؟ 

شیطان رخت بر بسته بود . آفه روبرویش نشست و خیره نگاهش کرد . 

_ یه ویولن سل ؟ 

تمرکزش بهم ریخت . مدت ها بود که حتی از لمس ارشه های ساز مورد علاقه‌اش محروم بود . ونوس ، صاحب موسسه ، او را از علایقش محروم کرده بود . زن دیوانه ! او را بیش از خود لایق این شکنجه های کشنده می‌دانست . 

_ دیگه نمی‌خوام چشمم به رنگ سفید بخوره . 

آرش در این مورد خاص به جانی روبرویش حق داد . در همین پانزده دقیقه چیزی تا عبور از مرز دیوانگی نداشت ! سفیدی زننده همه چیز به او احساس خفقان می‌داد . چشمانش می‌سوخت و سرش درد گرفته بود . 

_ قبوله ! آرش فردا پرونده ها رو میاره . 

آفه از جا برخاست و آرش و آریوس نیز به تبعیت از او بلند شدند . چهره آرش دوباره در هم شد . خودش قد بلندی داشت ولی آریوس از او نیز بلند تر بود . به خود نهیب زد . حسادت دیوانه‌اش کرده بود . آن هم حسادت به شخصی که با زنجیر فولادی به یک تخت بسته شده است . 

_ ویولن سلم رو همین امشب میخوام . 

بر همین امشب تاکید کرد . چهره‌لش سخت شده بود . مانند کسی که شدیدا درد می‌کشد اما نمی‌تواند از درد فریاد بکشد . به سمت آرش بازگشت و دمی عمیق گرفت . 

_ فردا راس ساعت هفت اینجا باش . نمی‌خوام از برنامه‌هام عقب بیوفتم . 

آرش ناخودآگاه لبخند زد . مگر در یک اتاق سی متری از صبح تا شب می‌توان چه برنامه‌ای جز خیره شدن به دیوار یا سقف داشت ؟ 

_ راس هفت اینجام . 

چند ثانیه بی هدف به آرش خیره ماند و بعد خودش را روی تخت پرتاب کرد و پشت به آن ها دراز کشید . 

آفه دست آرش را در دست گرفت و بدون حرف دیگری اتاق را ترک کرد . جنگ سختی در پیش داشت . احتمالا چندین ترکش از طرف ونوس به سمتش پرتاب می‌شد ؛ ولی در نهایت او بود که فاتحانه میدان را ترک می‌کرد . 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت‌ششم

بوی مواد شوینده و لوسیون و سفیدی زننده‌ای که در مدت بیست دقیقه تحمل آن جهنم از هر طرف به او حمله‌مون شده بودند ، سردرد های میگرنی‌اش را به ظهور رسانده بودند . هر لحظه احساس می‌کرد شلاقی بر سرش کوبیده می‌شود یا سرش در حال له شدن زیر کمپرسور فشار است . دیدش تار شده بود و با هر قدم احساس می‌کرد مغزش از حفره چشمانش بیرون می‌پرد . 

_ من رانندگی می‌کنم ؛ تو یکمی بخواب . 

بیشتر از سه روز بود که نخوابیده بود و فقط دوبار غذا خورده بود . درد معده‌اش شدید تر شده بود و گلویش می‌سوخت . 

_ نگه دار ! 

آفه به سرعت ماشین را به گوشه اتوبان کشاند . تلاش آرش برای مهار حجم بالا آمده از راه حلقش ناموفق بود و از بین انگشتان قفل شده بر روی دهانش زرد اب بر روی پیراهنش ریخت . به سرعت خود را از ماشین به بیرون پرتاب کرد و کف اتوبان چهار دست و پا نشست و عق زد . 

_ الان خوب می‌شی . اروم باش . 

دست های آفه با مهارت روی رگ های گردنش حرکت می‌کردند تا با تحریک معده آن حجم مزاحم را زودتر پس بزند . آرش روی پیاده رو و در کنار مایعی که بالا اورده بود و بوی تندی می‌داد تقریبا بیهوش شد . آفه در حال گشتن در صندوق ماشین برای پیدا کردن بطری اب بود که ناگهان شخصی با خشونت او را به عقب کشید . 

_ عجوزه ! کی به تو رانندگی یاد داده ؟ 

افه با کف دستانش مرد را اندکی به عقب هل داد و لباسش را صاف کرد . نگاهی به شمایل قبیح مرد انداخت و پوزخند زد . از بوی عرقش که بوی خمر می‌داد می‌شد اثبات کرد که در خونش هنوز هم مقدار قابل توجهی الکل وجود دارد . دندان هی زرد رنگ و دهان بدبویش با دمل های کوچک گوشه لبانش گویای اعتیاد بود . آفه بی‌توجه به مرد به سمت صندوق برگشت و بطری اب را برداشت . مرد که از این بی‌تفاوتی به جوش و خروش افتاده بود ، موهای بیرون زده از پشت شال آفه را به عقب کشید . 

_ مگه دارم با قاطر حرف می‌زنم زنیکه ؟ 

آرش که با فریاد نخراشیده مرد بیدار شده بود با دیدن صحنه مقابل متعجب نیم خیز شد . همین حرکت کوچک دردی مافوق تصور را در تمام بدنش ایجاد کرد . تغییراتی مه هر لحظه در چهره آفه مشهود تر می‌شد او را می‌ترساند . 

_ آفه ! 

فریادش هیچ تکانه‌ای در آفه که در این دنیا سیر نمی‌کرد ، ایجاد نکرد . چشمانش تا آخرین حد باز شده بودند و خود کودکش را می‌دید که موهای بلندش دست آویزی برای کشیدن او روی زمین شده بودند . فریاد های دردناک خود دیگرش را که ملتمسانه خود را به دیوار می‌کوبید ، گوشت را دوال‌دوال از تنش جدا می‌کرد . سرش دوباره به عقب کشیده شد . بوی بد دهان مرد را در نزدیکی خود احساس کرد و صورتش جمع شد . 

_ اون مردنی مثل اینکه حالش خوش نیست ! بخوای برات راحتش می‌کنم ولی....

مشت آفه که با شتاب سرسام آوری زیر چشم راستش فرود امد منگش کرد . جسم سنگینش روی زمین پرتاب شد . آرش به سختی از جا برخاست و با کمک بدنه ماشین به جلو حرکت کرد . قند خونش در آستانه هیچ شدن بود . سرش به شدت دوران می‌کرد و همه چیز را با هاله ای مات می‌دید . با تنه خوردن از چند نفری که به سمت مرکز درگیری دویدند ، دوباره پهن زمین شد . پاهایش شروع به لرزیدن کردند . هیچ توانی برای دوباره برخاستن در خود نمی‌دید . 

_ اقا شما حالتون خوبه ؟ 

به سختی چشم باز کرد . زنی کنارش زانو زده بود و با نگرانی به او می‌نگریست . 

_ گوشیم تو داشبورده . 

زن به سرعت از جا برخاست و چند ثانیه بعد با موبایل آرش بازگشت . هرچقدر تلاش کرد نتوانست مسعود را از لیست مخاطبانش پیدا کند . سر و صدا بالا گرفته بود و جمعیت هر لحظه بیشتر می‌شد . 

_ لعنتی ! 

گوشی را به سمت زن گرفت .

_ درست نمی‌بینم . مسعود رو پیدا کنین .

زن به سرعت مخاطب مسعود را پیدا کرد و آیکون تماس را فشرد ؛ خواست گوشی را به آرش برگرداند ولی او را بیهوش یافت . در همین لحظه تماس برقرار شد . 

_ تو کجا رفتی ؟ 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت‌هفتم

با پیچیده سوت ممتدی در گوش راستش از خواب پرید . احساس جنازه له شده‌ای زیر چرخ های تریلی را داشت . شکمش به غرش افتاده بود و از گرسنگی اعتراض می‌کرد . به هر دو دستش سرم های رنگی وصل شده بود که کمی تا تمام شدن مایع درونشان وقت مانده بود . 

_ چه عجب ! زیبای خفته بیدار شد . 

مسعود روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و در حالیکه کوهی از کاغذ را زیر و رو می‌کرد ، تکه‌ای از کمپوت آناناس را در دهانش می‌چپاند . 

_ میخوری برات بیارم ؟ 

تکه‌ای آناناس روی کاغذ ها افتاد و باعث دستپاچگی مسعود شد . 

_ آفه کجاست که تو اینجایی ؟ 

مسعود پر‌سر‌و‌صدا عصاره آناناس ته قوطی کمپوت را هورت کشید و آن را درون سطل اشغال پرتاب کرد. 

_ تو بازداشتگاه اداره مهمون سرهنگه . 

کش و قوسی به بدن خشک شده‌اند داد و از روی صندلی برخاست . سعی می‌کرد با دستکاری کردن پیچ تنظیم جریان سرم حرکت آن قطره های غلیظ به سمت رگ های آرش را سرعت بخشد . 

_ نکن مریض ! ببین می‌تونی منو تو بیمارستان بکشی یا نه ؟ 

مسعود با سرخوشی از درون یخچال یک بطری اب معدنی بیرون کشید و روی شکم آرش پرتاب کرد . 

_ الان که بعد‌از‌ظهره آفه باید شب بمونه تو بازداشت تا فردا ؟ 

بیشتر از آنکه نگران عواقب برخورد فیزیکی درگیری او با آن مرد باشد نگران خود آفه بود . شکستن نگاه آفه را حتی از آن فاصله دیده بود . 

_ لازم نکرده نگران همسر کماندوت باشی . الان دو روزی هست که تو بازداشته ! تو هم که خرس ؛ مگه بیدار می‌شی ؟ 

دو روز ! سرش دوباره تیر کشید . باید دیروز به دیدن آریوس می‌رفت . حتی اگر از بستر بر می‌خاست هم قصد نداشت به تنهایی به دیدن صاحب نوستالژی های جنایات کلاسیک برود . مسعود روی صندلی کنار او نشست و با احتیاط سرش را کنار گوش آرش آورد . _ دیشب دستور انتقال سروش همتی به منطقه امن داده شده . 

خنثی بود . می‌دانست سیاستی که مافوق هایشان در پیش گرفته اند در نهایت باعث ایجاد ترس خواهد شد . آن ها حتی اهداف را کاملا می‌شناختند . نیمی در خفا در حال سکان داری پروژه انکار شواهد مخفی و روابط پشت پرده بودند . نیمی هم مدام در حال جان کندن برای دستگیری قاتلی که شبح یک سایه بود ! شبحی که حتی جسم نداشت . 

_ جزئیات کاملا محرمانست . همه به تقلا افتادن . 

درست مانند یک مرغ در حال کنده شدن سرش . حتی وقتی کاملا سر از تنش جدا میشود رقص مرگ را انجام داده ، سپس در نهایت اندوه جایی دور از سرش جان می‌سپارد . 

_ برو به پرستار بگو بیاد این سرمو بکشه . میخوام برم اداره آفه رو در بیارم . 

بازی در حال کشیده شدن به ناکجا بود . نمی‌توانست به قولی که به همسرش داده بود پشت کند . نمی‌توانست شکست بخورد . حتی اگر در حال مرگ باشد باید سرپا جان بدهد . حتی حق نداشت در این برهه بمیرد ! نه تا وقتی که آفه هنوز در منجلاب دست و پا می‌زد . 

***

فریاد های رعب‌اوری که حتی از پشت در های بسته به بیرون نفوذ می‌کرد ، باعث می‌شد هر لحظه از این جهنم را با خشنودی بیشتری برای نجات آن دختر تحمل کند . مردی با یک پیش بند سیاه در حالیکه طی را روی خون دلمه بسته روی پارکت های چوبی می‌کشید ، با انگلیسی لهجه داری او را مورد دشنام قرار داد و سعی داشت که دست و پا شکسته از او بخواهد که توضیح دهد در آن مکان چه می‌کند . 

_ I am looking for someone... Emily Watson!

( به دنبال کسی می‌گردم ... امیلی واتسون ! ) 

مرد قهقهه بلندی سر داد و طی تغییر رنگ داده را درون سطل آهنی کنار پایش فشرد . و با تفریح نگاهی به سرتاپایش انداخت و به در انتهای راهروی طویل اشاره کرد . 

_ you won’t find her here ! Maybe just a murder ! 

( تو او را اینجا نخواهی یافت ! یک قاتل ؟ شاید ! )

لبخند کریهی را حواله‌اش کرد و در آن نور چشمک زن سرخ و آبی مات سفیدی دندان هایش را به رخ کشید . سپس سوت زنان به ادامه طی کشی‌اش که احمقانه می‌نمود مشغول شد . فریاد دیگری او را از جا پراند . نباید این اتفاقات می‌افتاد . او نباید در این مکان نفرین شده و شیطانی می‌بود . ندای درون سرش را پس زد و به سرعت به سمت انتهای راهرو قدم برداشت . او را دوست داشت . از صمیم قلب او را دوست داشت . او را نجات می‌داد . شخصی از انتهای وجودش فریاد می‌کشید که فرار کند ؛ اما او دستگیره را به سمت پایین کشید و بی‌توجه به آن صدای آزار دهنده وارد شد . جسم چمباتمه زده‌اش را کنار آن انسان نیمه جان، با نگاهی خالی و سرد ، درحالیکه جویی از اشک از کناره های صورتش روی خون کف زمین می‌ریخت ، یافت . منظره وحشت اور تلفیق خون ، آهن و اشک ، او را خشک کرده بود . 

_ من تبدیل به چی شدم ؟ 

****

سیاست جنایی

تصمیم گیری در مورد اطلاع رسانی و درز دادن و عمومی کردن قسمتی از جنایات دنباله دار و خشونت های سراسری ، برای عموم مردم که بیشتر بر پایه انکار ، اختفا و سانسور است . 

@khakestar

 

ویرایش شده توسط Dark fire
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت‌هشتم

بیست‌و‌هفتم بهمن ماه ، ساعت صفر ! 

مرد با وقار و پرستیژ ارباب‌مابانه همیشگی‌اش از جت لوکس خصوصی‌اش پا به روی پله های سیار گذاشت . اولین نفس عمیقی که کشید با سرفه شدیدی پایان یافت و باعث خنده‌اش شد . از پانزده سال پیش تاکنون دیگر به سرزمین مادری‌اش باز نگشته بود . حال چرا اینجا بود ؟ نمی‌دانست ! فقط می‌خواست دوباره او را ببیند . حتی برای آخرین بار ؛ یا شاید می‌توانست آخرین بار او باشد ! دستی بر روی زخم عمیق روی صورتش که با ریش جوگندمی یکدستی پنهان شده بود کشید و دوباره لبخند زد . لازم به گشتن نبود . مسلما او حتی همین حال حاضر در حال تماشای او بود . نگاه های برنده‌اش را حتی پس از پانزده سال احساس می‌کرد ! 

****

افه در سلول انفرادی اداره بازداشت بود . این دو روز را کاملا به تکیه زدن به کنج پر از تار عنکبوت گذرانده بود . غذا نخورده بود و قبل از انتقالش به انفرادی زد و خوردی جانانه با یک جیب بر کرده بود . 

_ آفه آذین ! بیا بیرون . 

نگاه خالی‌اش را به نگهبان زنی که روبروی در ایستاده بود وهجوم نور به داخل اتاق تاریک از او یک شبح سیاه ساخته بود داد . با بلند شدنش از روی زمین ، تمام استخوان هایش شروع به ناله کردند . نگاهی به خودش انداخت و بینی‌اش را چین داد . بوی عرق و خاک می‌داد . لباسش پاره شده بود و کناره راست فکش به شدت درد می‌کرد و احتمالا کبود شده بود . 

_ زود باش آذین ! معطل چی هستی ؟ 

بلاجبار به سمت در حرکت کرد . چاره‌ای نبود . در این دو روز بشدت احساس عذاب وجدان می‌کرد و مدام خودخوری کرده بود . نباید آرش را که تا این حد آزرده و خسته بود دچار دردسر های همیشگی‌اش می‌کرد . خمیده‌خمیده پشت سر نگهبان حرکت می‌کرد . می‌دانست کجا می‌رود . اگر هم نمی‌دانست دیدن تنه چاق و فربه مردی که آن روز به آفه حمله کرده و کتک خورده بود ، او را متوجه می‌کرد . مرد نگاهش را به ترس از آفه خشمگین دزدید و به کف خاکستری رنگ دوخت . پوزخندی زهرآگین و صدادار بر لب آفه نشست و توجه نگهبان را جلب کرد . 

_ فکر یه دعوای جدید رو از سرت بیرون کن . 

در زد و با گرفتن اذن ورود ، آفه را به سمت محیط داخلی اتاق رئیسش هدایت کرد و سپس ، بیرون رفته در را بست . اتاق شایان فر بیشتر شبیه به انبار بایگانی نامرتب و تاریکی در زیرزمین اداره املاک بود تا اتاق یک سرهنگ ! خنده بلند مسعود نگاهش را معطوف به سه نفر دیگری کرد که روی صندلی های روبروی میز نشسته بودند و به او خیره شده بودند . 

_ هر کس نشناستت به ذهنش حتی خطور نمی‌کنه که از افتخارای این مملکتی ! این چه سر و وضعیه درست کردی برای خودت ؟ 

به جمله استهزا امیز مسعود ذره‌ای اعتنا نکرد . نه تا وقتیکه آرش انچنان رنجیده و با خشمی پنهان به او و ظاهر رقت انگیزش خیره بود . 

_ تو بهتری ؟ 

در همین حین صندلی کناری آرش را اشغال کرد و دوباره حرف هایش را طوطی وار برای شایان فر تکرار کرد . 

_ واکنش من دفاع از خود بود . شما این دو روز من رو به اشتباه نگه داشتین . آزمایش های تعیین مخدر هم چیز هایی که گفتم رو تایید کرده . چرا ... 

آرش آرنجش را خیلی محکم فشار داد او را از جا بلند کرد . 

_ ما دیگه می‌ریم سرهنگ . قاضی پرونده حکم رو تحویل خودم می‌ده . 

همچنان که آرنج آفه را رها نکرده بود بی هیچ ملایمتی او را به دنبال خود می‌کشید و هیچ اهمیتی به تقلای بی‌نتیجه او برای رهاکردن دست دردمندش نمی‌کرد . 

_ بس کن . می‌فهمی ؟ خستم کردی . 

افه خشک شده بر جای ماند . آرش متوجه زهر جمله‌اش شد ولی نمی‌تواتست با دست و پا زدن آفه پشت سرش روبرو شود . 

_ از من خسته شدی ؟ 

لحن بیانش از تیغ برنده تر بود . به چشمانش که خیره شد چیزی جز یک حفره تو خالی ندید . همان نگاه خالی از زندگی درون کشتارگاه بود . 

_ معذرت میخوام . ببخشید . فشار روم زیاده . عصبی شدم . آفه ! 

دستش را پس زد و مانند یک غریبه خیره اش شد . با دیگر سعی کرد دستش را بگیرد که با فریاد سهمگینش که فضای پارکینگ را لرزاند عقب پرید . 

_ بهم دست نزن . 

کف دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد و سپس سویچ ماشین را به سمتش گرفت. 

_ برو خونه . استراحت کن تا بیام ؛ بعد حرف می‌زنیم . باشه ؟ 

بی توجه به دست دراز شده به سمتش به سمت خروجی پارکینگ رفت . 

_ آفه ! 

عجز درون صدایش دلش را به درد آورد . به سمتش چرخید و لبخند احمقانه‌ای بر لب نشاند . 

_ شب حرف می‌زنیم . 

با خود گفت ( کاش تاکسی بگیرد ! ) . ولی بعد حمله‌اش را تصحیح کرد ؛ ( کاش دهانش را می‌بست )

_ لعنتی ! 

@khakestar:ناظر 

 

ویرایش شده توسط Dark fire
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت‌نهم:

سردرد هایش با خوردن بیش از ده فنجان قهوه موقتا ناپدید شده بودند . کافئین گردش خونش را به ماکسیموم مقدار رسانده بود ؛ در نتیجه بار ها بر سر شایان فر کوچک به خاطر دستپاچگی ها و اشتباهاتش فریاد زد . و حالا به میل شدید به کوباندن سر زن همسایه فضول و حساسشان به دیوار دست و پنجه نرم می‌کرد . 

_ اقای معتمد از چند ساعت پیش که صدای شکستن و جیغ و داد میاد . چیکار می‌کنین دقیقا ؟ ما آرامش لازم داریم . 

جیغ و داد ؟ تابحال این حرکت را حتی در اوج خشم از آفه ندیده بود .

_ حواستون هست اصلا ؟

کلافه دستی به موهای سیخ شده پشت گردنش کشید . چقدر احتمال داشت که شوهر فلک‌زده این زن در صورت مفقود شدنش ، به دنبال اثری از او بگردد ؟ احتمالا سپاس گذار او نیز خواهد بود .

_ اگه مشکلات دیگه‌ای تو محل نمونده که اطلاع رسانی کنین ، میشه اجازه بدین برم تو ؟

زن چشمانش از این برخورد تا جای ممکن گشاد شد . آرش هم بی‌توجه به تغییر رنگ صورت زن ، در را محکم در صورتش کوبید و راضی از این خباثتش لبخند زد .

_ بدبخت اقای صفایی !

لامپ همه خانه خاموش بود و سکوت سایه شوم مرگ را بر بستر سبز حیاط پر دار و درختشان می‌کشید . درختانی که به لطف برودت هوا و خشکی‌شان ، و همکاری جان فشانانه باد زمستانی ، فضا را وهم‌انگیز تر می‌کرد .

_ آفه !

صدایش از ترس لرزید . اگر او را رها می‌کرد چه ؟ تصور وحشت بی او بودن ، حتی در ذهن مشوشش نمی‌گنجید . با تمام دردی که از جانب یکدیگر متحمل می‌شدند ، جدایی‌شان ناممکن بود . هرچقدر نامتجانس ، اما نیمه مکمل یکدیگر بودند . 

_ آفه ! خونه ای ؟ 

در اتاق خوابشان را امیدوارانه گشود . درب اتاق مهمان را با اندکی تردید ، و درب کتابخانه دنج آفه را با ترس ؛ ( نیست ! ) ندایی وزوزکنان در سرش می چرخید و به جمجمه‌اش ضربه می‌زد . با سراسیمگی به سمت اتاقک طبقه بالا دوید . عطر مرکبات بود . عطر آفه ! خودش بود که با پیراهن بلند سرخ رنگ حریر ، پشت به او ایستاده بود و قلمرو را بر روی بوم می‌کشید . صدای دیوانه کننده فریاد های دردناک کشیش که در باب مرگ مسیح دکلمه می‌تواند ، فضا را وهم امیز کرده بود . با خاموش شدن صدای کشیش ترسیده به سمت آرش بازگشت . دیدن چهره درمانده و خسته‌اش ، چنگ بر روح زخمه‌اش می‌انداخت . 

_ امشب زودتر برگشتی . 

دوباره به سمت بوم بازگشت و قلمو را درون رنگ سرخ غلیظ فرو کرد . آرش با دیدن زخم پر خون کف دست آفه که قلمو درونش فرو می‌رفت و رنگ می‌گرفت ، ناخنش را بر روی رانش کشید تا از واکنشی که منجر به حساس شدنش شود جلوگیری کند . به بوم خیره شد . چهره خندان آفه پانزده ساله ، تماما سرخ ، با چشمانی که هنرمندانه غم را القا می‌کردند ، از پشت خون نظاره‌شان می‌کرد . آفه پانزده ساله را دیده بود . اولین باری که به المان رفته بود تا به دیدن پدر بزرگش برود . در میدانی در مرکز برلین ؛ در حالیکه ویالون می‌نواخت ، به نرمی و بی وزنی یک برگ بر روی پاهایش تاب می‌خورد . چشمانش در تمام طول اجرا بسته بود و بر روی ارشه ویالون جان و روح می‌ریخت . مردم را شگفت‌زده بر جای میخکوب کرده بود دخترک مو مشکی . اما کسی که خود را باخت آرش بود . پسر هجده ساله‌ای که اولین شعاع کوبنده نگاه آفه پس از پایان اجرا از روی آرش گذشت . احساسی نظیر برق گرفتگی داشت . دچار رعشه شده بود . با هر پیچ و تاب بازیگوشانه باد بهاری در میان تار های بلند و شب رنگ گیسوانش ، با هر کشیده شدن ارشه بر روی تار ! اما این آفه او نبود . گیسوان مشکی‌اش سرخ رنگ و تنها تا امتداد خط فکش درازا داشتند . 

_ جعبه کمک های اولیه رو کجا گذاشتی ؟ 

او را روی صندلی قدیمی که چرمش با هر نشست و برخاست جیر جیر می‌کرد نشاند . روبرویش زانو زد و زخم دستش را از نظر گذراند . عمیق بود . می‌توانند با دیدن چین خوردگی پوست بر سطح چربی زیرین بفهمد بیش از چهار ساعت از بریده شدنش می‌گذرد.

_ هیچوقت نمی‌تونی از سد من رد بشی . 

قطره‌ای داغ بر روی دستش چکید . اشک ! 

_ همون وقتی که دنبالم اومدی ؛ همون وقت قبل از اینکه بکشیم بیرون ، می‌تونستی فرار کنی ! 

چانه آرش را به سمت بالا فشرد و خیره به چشمان دو دو زنش شد . سرش را نزدیک تر آورد . آرش ترسید . از برق نشسته در آن کهربای سبز رنگ رعب در دلش نشست . در حالیکه قطره های داغ اشکش روی صورت آرش چکه می‌کردند ، چانه او را محکم تر فشرد . 

_ هیچوقت نمی‌زارم از من رد بشی . یا باید بکشی یا بمیری ! تنها راه همینه . 

ترجیح می‌داد بمیرد . 

ترجیح می‌داد بار ها بدست او کشته شود ؛ چیزی به طرز جنون امیزی او را وابسته به او می‌کرد . انقدر در وجودش ریشه دوانده بود که جدا کردنش باعث هلاکت می‌شد . 

_ من خودم رو به خاطر تو رها کردم . نمی‌تونی منو ول کنی . 

با انچنان سرعتی از جا برخاست که صندلی به عقب برگشت و سرنگون شد . متعجب و پر‌مکث ، همچون آرش که نبض قلبش را درون چشمانش احساس می‌کرد . 

_ این رابطه بیمارگونه و خارج از ناحیه نرماله ! 

نرمال ؟ روانشناسش همیشه همین را می‌گفت . رابطه نرمال ؟ 

_ هیچوقت از دام من ازاد نمی‌شی ! 

بار ها این را از زبانش شنیده بود . با اینحال او گوسفندی بود که هربار خودخوهانه ، در حالیکه ندایی درونش فریاد می‌کشید که از او بگریزد ، به پیشگاه گرگ می‌رفت . نه تنها او ، آفه نیز . این جنون از کرختی پس از مصرف متام‌فتامین اعتیاد اور تر بود . لذتی که کم‌کم مرگ پیشکش می‌کرد ! 

 ناظر :@khakestar

ویرایش شده توسط Dark fire
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت‌دهم:

اسد پشت میزی مشرف به تمام تهران نشسته ، به انرژی حیات که بی توقف در حال جریان بود ، غبطه می‌خورد . شاید از روزی که هیولای درونش را ازاد کرده بود ، خود را کشته بود . هرچند نفسی درون سینه‌اش در رفت و امد ، کالبد زنده و قلب همچنان تپان ؛ روحش را متعفن همچون لاشه رها شده روی خاک می‌دید . دستی بر روی زخم صورتش کشید . می‌توانست این زخم را به عنوان هدیه‌ای پر مخاطره اما ، دوست داشتنی از طرف شیطان مجسمی که می‌شناخت ، در نظر گرفت . 

_ پیر شدی اسد ! 

منظره چشمک زن و تمام نمای تهران با یک جفت زمرد که با شرارت او را رصد می‌کرد جایگزین شد . تمسخر ، نفرت و غیظ در نگاهش در هم آمیخته ، ترکیبی از جنس شیطان می‌ساخت . 

_ می‌بینم که تغییراتی که باید رو نکردی ! عجیب نیست ؟ 

نگاه در انی تیره شد و آتش زبانه کشید . قصدش از آزار دادن او را نمی‌دانست . روح خود را هنوز در تملک او داشت . هرچند پر خدعه و نیرنگ بود ؛ در مقابل او همچون کتاب بازی با تاریخچه‌ای دهشتناک قابل رویت می‌نمود . 

_ امیدوارم بدونی با پا گذاشتن به اینجا ممکنه کار دستی که ساختی کار دستت بده ! 

با لذت عطر مرکباتی را که با خون ترکیب شده بود به ریه کشید . هنوز همان یاغی پانزده سال پیش بود . بی بدیل و سحرانگیز . 

_ خیاط تو کوزه می‌افته ؟ اسد ! سعی نکن مانع من بشی . دیگه نمی‌زارم به من آسیب بزنی . من الان یه خانواده دارم . 

چهره در هم کشید . رخ در انی از سنگ سخت تر ، آتش از وجودش شعله ور گشت . او را تنها در تملک خود می‌خواست . هر چند همه چیز در مقابل هیچ نابود شده بود ، هنوز برای او همان نوجوان پانزده سال پیش بود که از چنگالش گریخته بود . 

_ یه پلیس دور و برت نگه داشتی ؟ یه حیوون خونگی که تو دستاتون بالا پایین می‌پره ؟ خنده داره ! 

اخم در هم کشید و کارد استیل را در تکه گوشت آبدار بشقاب اسد فرو کرد . 

_ آرش چیز بیشتری از یه حیوون خونگیه . آسیبی ببینه انگار من نابود می‌شم . 

با استفهام نگاهی گذرا به او انداخت . دهانش را پاک کرد و ضربه ای نه چندان دوستانه به شانه اسد زد و سلانه سلانه از او دور شد . اسد تا جاییکه می‌توانست او را خیره خیره نگاه کرد ؛ تا وقتیکه کاملا از شعاع دیدش خارج شد . او هنوز هم تغییر نکرده بود . 

****

سراسیمه از خواب پرید . کابوس طوفانی که به زندگی‌اش حمله ور شده با بی رحمی هر دم بر او می‌تاخت ، نمی‌گراشت بیش از چند ساعت بخوابد ؛ ولی با دیدن افتاب که تا میانه اتاق کار آفه تیغ کشیده بود متعجب شد . روی کاناپه چرمی به خواب رفته بود و بدنش همچون چوب خشک شده بود . 

_ اخ لعنتی ! 

با دیدن ساعت از جا پرید . بیش از دوازده ساعت بر روی کاناپه به خواب رفته بود ! 

_ بیدار شدی بلاخره ! بیا غذا بخور . شبیه جنازه شدی ! 

دستش را گرفت و کشید . زخم دستش را با باند پانسمان کرده بود . اثری از سان دیشب که آتش درو می‌کرد باقی نمانده بود . آفه او بازگشته بود . 

_ زخم دستت چطوره ؟ 

با بی خیالی قاشق دیگری از ‌برنج شفته شده را در دهان گذاشت و به دست بانداژ شده‌اش نگاه کرد . 

_ دیشب بخیش زدم . یکم درد می‌کنه فقط . 

خواست چیزی بگوید که تلفنش زنگ خورد . در اتاق آفه جا مانده بود . 

_ بشین غذا بخور . من میارم . 

با رفتن آفه نگاهی به میز انداخت که هیچ مناسبتی در چینش غذا ها دیده نمی‌شد . 

_ آفه شب بریم بیرون ؟ 

گوشی را بدستش داد و سر جای قبلی‌اش برگشت . 

_ فکر نمی‌کنم شب بیای خونه ! 

نگاهش ناخوانا بود . سرش را پایین انداخته بود و بلندی موهایش را حجاب چهره کرده بود ؛ با اینحال آرش توانست لبخند استهزا امیز نشسته بر لبان سرخش را ببیند . 

_ دیشب یه اتفاقایی افتاده . جنازه سروش همتی رو پیدا کردن . 

 

ویرایش شده توسط Dark fire
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...