رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان خیال حقیقی | Saghar 2021 کاربر 98ia2


Saghar 2021
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

spacer.png        

اسم رمان: خیال حقیقی 

نویسنده: saghar 2021

ژانر:   عاشقانه ، طنز 

خلاصه: 

دو تا دختر شر و شیطون و رمانخون  که شبا باهم راجب شاهزاده های سوار بر اسب سفیدشون توی رمان های مورد علاقشون خیال پردازی می کردن ،  حتی روشون اسم هم گذاشتن  و حالا بعد از ده سال ، وقتش رسیده که از دنیای کودکی خداحافظی کنن. زمانش رسیده که افکار  شیرینشون رو در صندوقی انداخته و به اعماق ذهنشون بفرستن. ولی  چی میشه اگه دو پسر توی رویاهاشون  جفت پا وسط زندگیشون بپرن و  با به هم ریختن معادلات زندگیشون ، رویاهاشون و زنده کنن؟   چی میشی اگر این خیال، به حقیقت بپیونده و بشه " خیال حقیقی" ....

 

سخنی از نویسنده:

این رمان پر از اتفاقای خنده داره که امیدوارم بتونه لبخند روی لباتون بیاره.  امیدوارم خامی من رو تو نوشتن ببخشید . منتظر انتقاد ها و راهنمایی هاتون هستم.

قبل از شروع بگم که بعضی از قسمت های بامزه رمان رو از زندگی واقعی براتون گلچین کردم. بیشتر شخصیت ها واقعیت دارن ولی نه با همین اسامی.

 

مقدمه 

 تو رویاهام کنارت قدم می زنم ...  

دستانت رو محکم در دستان سردم می فشارم...

می خندم....

می رقصم...

به دور شهر می گردم... 

رویا چرا؟ 

در عالم دنیا  به دورت می گردم .

حالا که آمدی ، جانم به قربانت !

بعید نیست...

که ملکان ز دیدنت،

در خود ببالند

بعید نیست...

که آسمان ها، ز شعف و شوقت،

هی بگریند و بگریند و بگریند!

بعید نیست

که با دیدنت،

از حصار گریزم!

رها شوم!

پرواز کنم!

اوج بگیرم!

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @violet

طراح جلد:  @ Saghar 2021

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #1

 

   

مقدمه

و رویاهام کنارت قدم می زنم… 

دستانت رو محکم در دستان سردم می فشارم...

می خندم....

می رقصم...

به دور شهر می گردم...

رویا چرا؟

در عالم دنیا به دورت می گردم

حالا که آمدی ، جانم به قربانت                                                                                        

بعید نیست...

که ملکان ز دیدنت،

در خود ببالند!

بعید نیست

که آسمان ها، ز شعف و شوقت،

هی بگریند و بگریند و بگریند!

بعید نیست،

که با دیدنت،

از حصار گریزم!

رها شوم!

پرواز کنم!

اوج بگیرم!

 

«فلش بک»

با اینکه اوایل پاییز بود، سرمای هوا غیر قابل تحمل بود. با وجود ابرهای پنبه مانند و بزرگی که سعی در پوشاندن ماه داشتن، راه رفتن و دیدن اطرافت در خیابان ها غیر ممکن به نظر می­ رسید. اما نازلی عاشق این سرما بود. عاشق ماه و ستاره هایی بود که هر چند دقیقه، یک بار روی خودشون رو نشون می دادن. درحالی که روی تختش دراز کشیده بود، به سقف سفید اتاقش نگاه می کنه. افکارش پر شده از یک رویای دست نیافتنی و دور. هوای پاییزی حسابی مناسب رویا پردازی و افکار عاشقانه بود. پتوی صورتی رنگش رو توی دست هاش فشار میده . رویاهای شیرین  این فرد ، هر بار وجودش رو سرشار از هیجان و عشق می کنه. دوست صمیمی چندساله اش که روی فرش قرمز رنگ اتاق به کمد تکیه داده هم دست کمی از اون نداره. کتاب مورد علاقه اش رو به قفسه سینه اش فشار میده و به دوستش نگاه می کنه.

اتاق کوچک نازلی که با رنگ های صورتی و بنفش، رنگ شده بود  کمک بیشتری به پر و بال دادن افکار شیرینش می­کرد. روی وسایل و اسباب بازی ها در هر گوشه خانه، اسم شخصیت رویایی اش رو حک کرده بود تا هر لحظه به یادش باشه. نازلی با هیجان به سمت درسا برمی گرده:

-درسا ، دوست داری وقتی بزرگ شدی عاشق کی بشی؟

-خب نمی دونم. یعنی چی؟

 -یعنی دوست داری شخصی که عاشقش می شی چه شکلی باشه ؟ چه اخلاقی داشته باشه و چه جوری با تو برخورد کنه ؟

درسا بعد از کمی فکر کردن ، بالاخره به نازلی نگاه می کنه :

-ام، چشم رنگی باشه، خوش هیکل باشه، دماغ عقابی ...

نازلی با نیش باز وسط حرفش می پره:

-مو خامه ای

-گم جو می گفتم ابرو هشتی و...

- واه!

-نازلی! دو دقیقه، فقط دو دقیقه سکوت بفرما فرزندم.

-دو دقیقه ات از همین حالا شروع شد تایم می گیرم برو که بریم.

ناگهان صدای مرگباری با بوی مرگباتری همه جا رو فرا گرفت نازلی از شدت خفگی به پنجره پناه برد. بعد با نگاهی پر از تأسف به درسا که قه­ قه می زد، هوای تازه رو با تمام وجود به ریه خودش کشید، درحالی که نفسش رو حبس کرده بود، به سمت درسا رفت و گفت:

-رفت؟

-چی؟

-همون بوی گندی که از خودت ایجاد کردی!

درسا با نیش باز، سرش رو تکون داد. نازلی که از شدت نبود اکسیژن و نگه داشتن نفسش قرمز شده بود، نفس عمیقی کشید که باعث شد با شدت به طرف پنجره فرار کنه. لبه پیرهن قرمز و مشکی شو توی هوا تکون می داد تا بو رو از خودش دور کنه. ستاره کوچکی که از گردنبند مشکی رنگش آویزون بود، با هر حرکتش به بالا می­رفت و دوباره به جای خودش بر می­ گشت.

-آره جون خودت

-اه چقدر حساسی!؟ ببین چه رایحه ی خوشی ایجاد کردم برات؟!

درسا برای اینکه خودش رو ثابت کنه نفس عمیقی کشید که باعث شد اخم بامزه ای کنه و به سمت نازلی بره. زیر لب با خودش غر زد:

-اه بوی جوراب مامان بزرگم و می ده!

نازلی که سعی داشت با روشن کردن پنکه و زدن عطر، بوی ماندگار اون رو از بین ببره گفت :

-داشتی در مورد اون مرتیکه حرف می زدی بنال دیگه!؟

-خب کجا بودم؟

-حالا انگار داره رمان میگه بابا می خواستی از اخلاق بزرگوارش تعریف کنی

درسا با ایشی کشدار به ادامه ی سخنان به اصطلاح گرانبهایش پرداخت. برای تمرکز چشم هاشو ریز کرد و با حالت بامزه ای گفت:

-بزار ببینم، اخلاق هم دلم می خواد شیرین زبون باشه می دونی؟

نازلی با شیطنت گفت :

-ابرو کمون!!! مسخره می کنی؟

درسا چشم غره وحشتناکی به نازلی رفت و گفت :

-اگه گذاشتی بگم؟

-خب بگو!! من دارم فقط نظرات خودم رو ابراز می کنم.

-برای شوهر خودت نظر ابراز کن!! می گفتم غیرتی ، برای بقیه دخترا اخمو ، هم شرور هم مظلوم...

-می خوریش که ، دلت خوشه ها بشین تا همچین شوهری گیرت بیاد!

-ایش حالا تو بگو؟؟؟

نازلی کمی مکث می کنه ، به  آسمون شب و ستاره های درخشان که از پنجره بزرگ  کنار تختش به سختی از لا به لای ابرها مشخص بود نگاه می کنه. یه نفس عمیق می کشه. به اشتراک گذاشتن رویاهات با یه نفر دیگه کار راحتی نیست. به درسا نگاه می کنه که با انتظار بلیز آبی اش رو توی دست هاش فشار میده. درسا موهای دم گوشی بسته شده ­اش رو تکونی می­ده تا مرتبشون کنه. دستش رو به سمت ربان صورتی روی موهاش می­بره و شروع می­کنه به ور رفتن باهاش. نازلی بعد از چند ثانیه شروع می کنه به توصیف مرد رویاهاش :

-رنگ چشم هاش خاص باشه ...

درسا با مسخره بازی لب هاشو کج و کوله می کنه و سعی می کنه ادای نازلی رو در بیاره. نازلی با لبخند محوی، صورتش رو بر می گردونه تا بتونه تمرکز کنه.

-ابرو و لب و دماغش ام خوش فرم باشه. دیگه من نمی دونم بعـــــــد سیکس پک داشته باشه، نگاهش خاص باشه به من ...

_ خب سوسک هم سیکس پک داره ، تازه نگاهش ام خاصه!

هردو نگاهی به هم انداختن و هم زمان گفتن :

-ایـی

نازلی با خنده ای که چال لپش رو به نمایش می ذاشت ، ادامه داد:

-اخلاق هم با جذبه، غیرت متعادل ، با دوستان و آشنایان مهربان و با دختران هیز غریبه نامهربان باشه

-باشه سفارش میدم برات بسازن متری چند؟

-انتقام می گیری ؟ آهان راستی نگفتی می خوای اسم شوهرت چی باشه!

درسا بعد از چند ثانیه من و من کردن گفت:

-ام، رادوین

نازلی که انگار به سرنخ جالبی دست پیدا کرده بود گفت :

-رادوینِ

-یعنی چی رادوینِ

-اه بابا فامیلی اش و بگو

درسا که به خاطر حرکات نازلی گیج بود بی حواس گفت:

-رستگار

و سریع دهن خودش رو با دست گرفت. نازلی به کتابی که درسا توی دست هاش گرفته بود نگاه کرد . کتاب طوسی رنگ که تنها عکسی که بهش زینت می داد عکس یک پاپیون قرمز رنگ بود. لبخند خبیثانه ای زد و گفت:

-این همون پسره توی این کتابه نیست ؟

-پوف آره و اسم شوی  تو؟

نازلی نیشش و باز کرد جوری که چالش قشنگ معلوم شد:

-آرتانِ

درسا با تعجب ادامه داد : تهرانی !

-آره البته اول از اون  یارو خوشم اومد بعد خودم یه سری تغییر توش ایجاد کردم ولی طبق عادت اسمش روش موند.

درسا با شیطنت یه لبخند مرموزی زد که سی و دو تا دندون هاش معلوم شد:

-همچین می گه تغییر دادم، انگار خودش رمان و نوشته. همونی که برای اون کتابه بود و دوستش داشتی قبلا دیگه ؟

-نخیر، کاری به اون ندارم

درسا خندید. ساعت سه صبح بود و مثل همیشه سر و صدای دو تا دوست اتاق رو پر کرده بود. حتی "هیش" گقتن های نینا هم باعث آروم شدنشون نمی­شد. بساط هر شب­شون همین بود. خنده و جیغ و داد تا کله سحر.

ویرایش شده توسط Saghar 2021
  • لایک 14
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #2

ده سال بعد

«نازلی»

هوا ان­قدر گرم بود که کلافه شده بودم. با وجود اینکه باد پنکه داخل اتاق در جریان بود، باز هم احساس گرما می­کردم. تاپ بندی نازک و شلوارک سبز روشنس که پوشیده بودم هم جوابگوی این گرما نبود. برخلاف من، درسا با بلیز آستین بلند بنفش و شلوار مشکی رنگ و گشاد که به بلندای مچ پاهاش بود، با آرامش روی زمین نشسته بود. موهای پر کلاغی و بلندش حسابی توی نوری که از لوستر طلایی خونه نشأت می­گرف، برق می­زد. با کلافگی چشم هام رو توی حدقه چرخوندم. همان طور که روی تخت دراز می­کشیدم، توپ صورتی نازی رو به سمت درسا پرتاب کردم. درسا که توی فکر بود با ضربه ی توپ من به خودش اومد. نگاهی به صورت اندیشمندش انداختم و گفتم :

-به چی می اندیشی ؟

- به رادوین ، الان تو خونه با آرتان تنهاست. می زنه همه چیو داغون میکنه!

با صورتی به ظاهر متعجب و با خیال­پردازی گفتم:

- اوه، مگه آرتان هم اونجاست ؟

- آره بابا ، کلا اون­جا پلاسه.

- یه زنگ بهشون بزن. اگه اونجا رو بترکونن میان اینجاها !

- من مسئولیتی به عهده نمی گیرم

- خونه ی تو می­ترکه نکبت

- تو جمعش می کنی دیگه

رو به درسا دهن کجی­ای کردم و تصمیم گرفتم خودم مسئولیت زنگ زدن به خانه ی خیالی و شوهر های خیالی­مون رو به عهده بگیرم. دوباره سکوت اتاق رو فرا گرفت. بعد از چند دقیقه، از اونجایی که شدیداً احساس می­کردم حوصله­ام سر رفته، تصمیم گرفتم که به درسا گیر بدم. از روی تخت بلند شدم و لگدی محکم به کمر درسا زدم. بالاخره سکوت اتاق رو با صدای بلند و خش­دارم شکستم:

- پاشو برو حموم

- آیـی! آخ! تف تو روت بیاد! نابارور شدم. اگه به رادوین نگفتم ؟! نابودت می کنه

-پیداش کردی بگو ، حالا پاشو برو حموم شیش روزه اینجایی. مگه زندگی نداری تو؟!

- عملاً داری بیرون می کنی دیگ...

لب های خشکم رو با زبون تر کردم و با حرص وسط حرفش پریدم:

-نه، دارم می ندازمت تو حموم شپش گرفتی، اه پاشو دیگه! می­خوام بزنگم به بچه ها بریم بیرون در مورد مسافرتی چیزی هم حرف می زنیم

درسا که از دست جیغ زدن های من عاصی شده بود، تصمیم گرفت تکونی به باسن مبارکش بده. با غرغر از جاش بلند شد و در حالی که به سمت در می­رفت، به ادامه حرف های من گوش می­داد.

-منم به خاله تبسم زنگ میزنم برات لباس بیاره

-نه تو رو به خدا! من دیگه طبق سلیقه ی تو تیپ نمی­زنم

- لابد دوباره می خوای شلوار پاکستانی که چه عرض کنم ترکمنسانی سرمه ای بپوشی با مانتوی سفید، شال قهوه ای و تل صورتی؟ درسته؟

درسا نیشش رو تا بناگوش باز کرد و گفت:

- از کجا می دونستی؟

با اخم تصنعی بهش نگاه کردم و گفتم:

- برو نبینمت

درسا درحالی که قه­قه سر می­داد به سمت حموم رفت. من هم به سمت تلفن رفتم. تلفن و کل دم و دستگاهش بیرون از اتاق و داخل سالن بود. بدون اینکه سر و صدایی ایجاد کنم از اتاق خارج شدم و تلفن رو از کنار تلوزیون برداشتم. تلفن قدیمی و مشکی رنگی که به طور عجیبی، هنوز توانایی کار کردن داشت. دستم رو روی دکمه های سفید که با چراغ های سبز روشن شده بودند، فشار دادم. شماره ای که از حفظ بودم رو گرفتم. اول به خاله تبسم، مادر درسا، زنگ زدم و راجب بیرون رفتن­مون بهش گفتم.

بعد از چند دقیقه که به نصیحت های خاله تبسم گوش می­کردم بالاخره گوشی رو قطع کردم. خاله تبسم، زن خیلی خوب و به قول خودمون پایه ای بود. همیشه با همه ی ما صمیمانه برخورد می کرد .شخصیت بامزه ای داشت. مامان منم که ماشالله مثل بمب بود. ان­قدر مثل بچه ها فرز بود و بالا و پایین می­پرید که باورت نمی شد با خانمی متاهل و چهل و خرده ای ساله حرف می­زنی.

سراغ نفر بعدی، مهنا رفتم. یکی از دوستان صمیمی ما که از دوران راهنمایی با هم دوست بودیم. در همین حین صدای کاملا رو اعصاب درسا را هم می­شنیدم. درسا عربده می­کشید و آهنگ دسپاسیتو رو می­خوند. برای خرد کردن اعصاب بنده ، تکه ی آخر کلماتش رو با جیغ و کشیده می گفت:

-دسپاسیتو...

زیر لب چند فحش، نثار روح گرانقدرش کردم و ترجیح دادم به جای تماس، بهش پیام بدم:

پیامی به مضمون "سلام امروز بیرون میاید دیگه؟ ساعت شیش؟" به مهنا فرستادم و با فاصله چند ثانیه جوابش رو گرفتم. بعد از اطمینان از موافقت مهنا، ازش خواستم که به بقیه افراد اکیپ­مون هم زنگ بزنه و از اومدن­شون اطمینان حاصل کنه. اکیپ شش نفره­مون از معدود چیزهایی بود که از دوران راهنمایی برام باقی مونده بود. حتی دور شدن­مون توی دبیرستان هم دخلی توی جدایی­مون نداشت. بعد از دبیرستان، توی دانشگاه دوباره مسیرمون یکی شد و دوستی ما قوی­تر.

در همین حین صدای درسا که مثل کشیده شدن ناخن روی فلز، روح و روانم رو بهم می­ریخت شنیدم:

-پوکیدو پوکیدو

کلمه آخر رو دوباره کشید که من و خواهر کوچیکم، نازی از اتاق بغلی هم­زمان داد زدیم :

-درد

طوری که بیچاره صداش خفه شد. پوفــی کش­دار کشیدم و اومدم برم که ببینم درسا توی حموم چیکار می­کنه که از حموم بیرون اومد.

هم­زمان مامان خوشگل و باسلیقه ام با یه سینی پر از میوه های تزیین شده و کیک شکلاتی خونگی و کافه گلاسه داخل اتاق اومد. موز، سیب، انگور، پرتقال و خیار پوست کنده شده و با آرایش قشنگی داخل ظرف سفید رنگی چیده شده بودن. کیک شکلاتی که از این فاصله هم می­تونستم موز و گردوی داخلش رو تشخیص بدم. بوی کیک به مشامم می­خورد و حسابی هوش از سرم برده بود. با خوش­رویی گفتم:

- به-به مامان چی کار کردی؟ اوم

درسا که با موهای خیس و بلندش کنار در ایستاده بود، چشم هاشو بست و با لذت "اوم" بلندی گفت.

مامانم خندید و گفت:

- کجا جیگر کردید می­ خواید برید؟

بعد صداشُ آورد پایین و با شیطنت گفت:

- نکنه می خواید با اصغر و اکبر برید بیرون؟

درسا قیافش رو درهم کرد و با دهن کج شده گفت:

-اه، خاله تو رو خدا یه اسم خوب بزار روشون حداقل. آخه اصغر و اکبر؟

من که نگران بودم با حموم رفتنم، درسا خوراکی ها رو ببلعه، گفتم:

- مامان جون چرا الان اینا رو آوردی؟ دستت درد نکنه ولی من می ­خوام برم حموم؟

درسا سریع وسط حرفم پرید. درحالی که به کیک شکلاتی زول زده بود و آب دهنشُ قورت می ­داد گفت:

-تو میری. من که هستم!

ترجیح دادم اول خوراکی های خوشمزه رو بخورم و بعد برم حموم. پس نشستم روی زمین تا یه دلی از عزا در بیارم. مامانم که دید من و درسا مثل نخورده ها روی ظرف ها افتادیم، نگاه تأسف باری بهمون انداخت و از اتاق بیرون رفت. با درسا تند-تند خوراکی های  خوشمزه ی مامانم رو خوردیم. بعد هم من با برداشتن حوله قرمز رنگم، به سمت در حموم پریدم که درسا  با صدای هشدار دهنده گفت:

- نری دو ساعت بمونی نازلی ها

-اولاً من دو ساعت نه و چهل دقیقه حموم می کنم. دوماً این­ دفعه بیشتر از ده دقیقه طول نمی کشه

-ببینیم و تعریف کنیم

بعدش هم به سمت میز آرایش رفت تا موهاش رو خشک کنه. من هم موبایلم رو برداشتم و وارد حموم شدم. حموم به خاطر درسا، بخار گرفته بود و گرم شده بود. وقتی زیر دوش آب ایستادم و گرمای آب بدنم رو لمس کرد، همه حرف هایی که زدم رو فراموش کردم و یک ساعتی داخل حموم بودم. به خصوص با آهنگ های ترکی آیلا سلیک اصلا امکان نداشت با تمایل خودت به زودی از حموم خارج شی. صدای درسا در نهایت دراومد:

- بیا بیرون دیگه. اه، اینه ده دقیقه­ ات؟ ساعت پنج و نیمه!  الان یک ساعته که ده دقیقه­ ات تموم شده . تو دهات شما ده دقیقه چه­ قدره مگه؟

همین طور که به غرغر های درسا گوش می دادم حوله رو دور خودم پیچیدم و بیرون رفتم .درسا با عصبانیت به من نگاه می کرد که نیشمُ تا ته باز کردم.

درسا با حرص گفت:

-اه، ببند دهنُ. تا ته حلقومت معلوم شد ، برو حاضر شو دیر می شه .

همون طور که نیشمُ جمع می کردم گفتم:

-چه ژیگر شدی

"ایشی" گفت و دوباره به آرایش کردن مشغول شد. بهش نگاه کردم درسا هیکل تو پری داشت ، قدش یه نمه از من بلندتر بود از لحاظ سن هم چند ماهی ازم بزرگ­تر بود. سر همین موضوع خیلی حرصم می داد و ادای مادرها رو در می­ آورد. موهای بلند مشکی رنگش که به خاطر تارهای سفید رنگی که توی خانواده­شون ارثی بود رنگ زده بود، حسابی توی چشم می ­زد.

به لباس هاش نگاه کردم که اخم هام توی هم رفت و گفتم:

- باز خاله شلوار پاکستانی برات آورد؟

-اه، گیر نده

با اخم گفتم:

-یعنی چی؟ درآر لباساتُ سریع ، حرفم نزن

درسا که لحن جدی من رو دید لباس هاش رو درآورد. آخه خدایی چی بود این تیپ؟ شلوار پاکستانی سرمه ای که من و فامیل هام توش جا می­ شدیم ، مانتوی قهوه ای گشاد با شال قهوه ای . مگه داریم ؟ مگه می شه؟

به سلیقه ی خودم، شلوار کشی جینش رو که ازش متنفر بود با مانتوی مشکی که روی سینه­اش تور و جینگیل-پینگیل می خورد، روی کمرش کش آبی رنگی داشت و مثل دامن از پایین گشاد می­ شد رو با شال آبی بهش دادم تا بپوشه.

خودم بهش ساعت، دستبند و اینا دادم تا بزنه گرچه خیلی مخم رو تیلیت کرد.ولی یه چیز جالب در مورد درسا این بود که آرایش کردنش واقعا محشر بود کاملا بلعکس من.

ویرایش شده توسط Saghar 2021
  • لایک 12
  • تشکر 3
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #3

«درسا»

دهنمُ آسفالت کرد. هی بهش می­گم بدم میاد از این چیز ها ولی مگه می­ فهمه؟

به نازلی نگاه کردم که با ریلکسی تمام، مشغول سشوار کشیدن بود. تقریبا یک ربع کارش طول کشید.              

البته موهای قهوه ­ای بلندش  باید هم این همه وقت بگیره . خدا رو شکر کاملا خشکشون نکرد.

وگرنه تا صبح معطل می­ شدیم. موهای نم دارش رو مرتب کرد و با کش مشکی رنگی بافت.

یه چشمک زد و گفت :

-ست شیم؟

لبخندی به ذوق و اشتیاق هاش زدم و سرم رو به نشانه تایید تکون دادم.

لباسی دقیقا مشابه من رو پوشید و شروع کرد به آرایش کردن. من هم از فرصت استفاده کردم تا دیدش بزنم.

خط چشمی که چشم های بادومی شکل و قهوه ای رنگش رو درشت تر نشون می­ داد، کشید.

چشم های هر دوی ما قهوه ای بود اما مال اون کمی روشن تر از من بود. چال لپش با هر حرکت صورتش داخل می­ رفت. آخ که چه ­قدر چال گونه دوست داشتم.

هعی! البته من هم چال دارم. زیر لبم یه چال کوچیک و مامانی هستش.

 وقتی دیگه خودم رو جر و واجر می کنم و نیشم رو تا فرق سرم می­کشم چالم لطف می­کنه و رونمایی می ­کنه.

بعد از اینکه از خونه خارج شدیم و وارد حیاط بزرگ و سر سبز نازلی این ها شدیم، رو بهش با حالتی التماس وارانه گفتم:

-میشه با سراتوی بابات بریم؟

نازلی نیشش رو باز کرد و سرشُ به علامت منفی تکون داد. با حرص از این که مظلومیتم روی نازلی تاثیری نداره، گفتم:

-من سوار پراید لکنته تو نمی­شم

همون­جا ایستادم و پام رو محکم کوبیدم به چیزی که جلوم قرار داشت. چشمتون روز بد نبینه که پام داغون شد. با حالت لی-لی روی هوا پریدم و یه پام رو توی دست هام فشار دادم تا از دردش کم بشه. با اخم به جایی که پام رو بهش کوبیده بودم نگاهی انداختم. گلدون طوسی رنگ که داخلش گل های بنفش و خوشگلی خودنمایی کی­کرد رو دیدم.  همون طور به حالت لی لی رفتم سمت نازلی که بکوبم تو سرش ولی قبل از برخورد دست من به سرش، از اهداف شوم من خبردار شد و دویید سمت سراتوی باباش .

بعد دوباره مسیرش رو کج کرد سمت پرایدش و بغلش کرد:

-جیگرکم نگران نباش! مامانی زود میاد.

یه نگاه پر تاسف بهش انداختم. حداقل از داغون شدن پام سود بردم.

نشستیم تو ماشین و...

برو که رفتیم.  طبق کرمی که توی وجودم می­ لولید، آهنگ گذاشتم و صداش رو تا تـــــــــه زیاد کردم جوری که صدای نازلی در اومد.

-خفه می­کنی اون لامذهبُ یا نه!؟

در حالی که خودم رو توی جام تکون می ­دادم و با دست هام حرکت های نمایشی می­زدم، گفتم:

- بزار حال کنیم ، جون من گیر نده.

نازلی پوفی کرد و سرش رو برگردوند. البته یه حرکت های ریزی هم می رفت. مدیونین اگر فکر کنین ساکت و سنگین نشسته بود و صداش در نمی ­اومد.

آهنگ "دوست دارم زندگی رو" از سیروان خسروی، با اینکه تقریبا قدیمی شده بود ولی هم­چنان همون ذوق و شوقی که اوایل، موقع شنیدنش داشتم رو بهم می­داد.

سرمُ  کردم بیرون و بلند جیغ زدم. از اون جایی که توی ترافیک گیر کرده بودیم، همه برگشتند من رو نگاه کردند.

نازلی سرش رو سمت من بر گردوند و یه چشم غره توپ بهم رفت که یعنی وقتی برسیم از روی زمین محوت می­ کنم، بعد هم برگشت و یه لبخند ژکوند به خانواده ماشین کناری زد. با سبز شدن چراغ راهنمایی رانندگی، بدون توجه دوباره به اطرافیان، گاز رو فشار داد و حرکت کرد.

« نازلی »

بی­ شعور آبرومون رو برد. هی جیغ-جیغ می­کنه وسط خیابون.

این پسرِ تو ماشین بغلی هم نمی­دونم چی توی من گم کرده که هنوز قادر به پیدا کردنش نشده.

بعد از حرکت نابودگرانه درسا، بساط چشم غره و لبخند ژکوند به اطراف، دیدم پسرِ داره مثل مرغ بال-بال می ­زنه.

یه نیم ­چه نگاه بهش انداختم. داشت خودش رو دو نیم می­کرد تا شمارش رو بندازه توی ماشین ما  که تهش چراغ سبز شد و اون هم با آخرین امیدش سعی کرد با زبون بی زبونی شمارش رو بهم بفهمونه. من هم کلا نه فهمیدم و نه تلاش خاصی برای فهمیدنش کردم .

خیابون بعدی دوباره به ترافیک خوردیم. با کلافگی چشم هام رو توی حدقه چرخوندم.

یک دفعه چیزی به ذهنم رسید پس سریع برگشتم سمت درسا:

- می دونستی جاستین بیبر آهنگ جدید داده

درسا به حالت سکته حدود پنج دقیقه رفت توی کما، بعد آروم برگشت سمت من و دوباره رفت توی کما.

بعد از حدود یک ربع سکوت مرگبار درسا که من درحال شکلک در آوردن برای پسر کوچولوی ماشین بغلی بودم و هیکلم رو تا کمر کرده بودم بیرون، صدای درسا با اون ولوم زیباش به گوشم رسید.

-نازلی؟!

نزدیک بود برم پیش ننه بزرگم. خدا بیامرز خیلی دوستم داشت.

 داشتم با دنیا و مخلوقاتش خداحافظی می­ کردم و به این فکر می کردم که بعد از اینکه با مخ رفتم زمین، اموال نداشتم رو چه­ جوری تقسیم کنم.

 خب مامان این ها که خودشون اون­قدر دارن و دیگه چیزی لازم ندارن. به نازی و این درسای نکبت هم نمیدم .

خب، آها می­گم قرعه کشی کنن یا مسابقه بزارن و سه نفر اول، سه چهارم اموالم رو می­برن بقیشم...

ام، می­دم خیریه. خوبه!

 یا میدم این جوب های تو خیابونُ باکلاس تر کنن یا چراغ تو خیابون بیشتر بزارن چون یه بار به خاطر نبود چراغ با کله رفتم تو جوب.

خوبه پس!

خلاصه در حال تفکر بودم که دیدم یه ذره زمین خوردنم طول کشید.

 سرم رو بلند کردم که دیدم یه جیگر با چشم های سبز و موهای بور من رو گرفته. آب دهنم از سیکس پکش راه افتاد. چشم های سبز و مو های بور. به-به!

نه، شوخی کردم  ...

 استغفرالله! قوه تخیلم خیلی بالاست.

درسا منُ کشید داخل ماشین و من هم که برگ هام ریخته بود و شوکه بودم.

یک دفعه یاد درسا افتادم. پس با اخم برگشتم سمتش و دیدم با نیش باز که چه بگم؟ با دهن گشاد منو نگاه می­ کرد

-درد! چته؟ بدبختِ کره مار ، خرچسونه ...

-اوه، وایسا با هم بریم! چته؟!

- تو چته؟

درسا که تازه موضوع و یادش اومده بود، دوباره مثل سکته ­ای ها برگشت سمت من. با حالت شوک و با صدای بلند و کشداری گفت:

- نازلی!؟

-چته دوباره ؟ مردشعورت رو ببرن

جیغ بلندی کشید که جاتون خالی، کر شدم. حسابی از اینکه من شروع به دنبال کردن اخبار افراد مشهور کرده بودم، ذوق داشت. سعی کردم بهش بی توجهی کنم.

درسا یک دفعه با ذوق برگشت سمتم و با نیش باز گفت:

-می ­دونستی امروز تولد لیامه؟

-پوف، باز هم شروع کرد.

خلاصه، عین نیم ساعتی که توی راه بودیم داشت وان دایرکشن، بازیگر ها و نمی­ دونم فلان و فلان حرف می­زد.

ساعت یه ربع به هفت رسیدیم. دیدم مهنا و مینا با قیافه شاکی بهمون نگاه می­ کردن. حسابی دیر کرده بودیم. این تقریبا کار همیشه من بود ولی برای هیچ کس دیر کردن های من عادی نمی ­شد.

درسا سریع گارد گرفت و به من اشاره کرد:

- به جان خودم، نازلی دیر حاضر شد!

کاملا خونسرد و طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده گفتم :

- ترافیک بود

درسا با حالت تمسخر آمیزی گفت:

- نیست که ساعت پنج حاضر بودی؟ آخه من بودم تا شیش و ربع چسان فیسان می کردم؟

- گفتی چسان فیسان. الینا کو؟

مینا با خنده شیطنت آمیز گفت:

- طبق معمول ...

همه با هم گفتیم :

-مشغول چسان فیسان                                  

همه زدیم زیر خنده. همون لحظه الینا مثل کانگورو پرید بغل من. طوری که افتادم رو درسا و سه نفری خوردیم زمین.

الینا چهره بامزه ­ای داشت. نگاهش خیلی باجذبه بود. یا از این ور میفتاد یا از اون ور. یعنی یا خیلی خاکی می­شد یا خیلی کلاس می ­ذاشت. کلا نرمال نبود، بچم!

درسا بلند جیغ کشید:

-آخ، درد بگیرین دوتاتون آدم نمیشین

الینا به آرومی از روی من بلند شد. من که کاملا توی شوک بودم و مدیونین اگه فکر کنین جام راحت بود. یک دفعه یه خانواده با خنده از کنارمون رد شدن.

درسا شروع کرد زیرلب فحش دادن. با حرص به خانواده نگاه می ­کرد. دختر کوچیکی که توی خانواده بود بهش زبون درازی کرد که بیشتر عصبی شد.

- خانواده زاغارت، همش تقصیر این الینا نکبته دیگه ...

با خنده بلند شدم و رو به بچه ها گفتم:

-آیلا کو؟

درسا که هم­ چنان عصبی بود، گفت:

-باور کن پیچونده کثافت!

با خنده به درسا نگاه کردم که با چیزی که جلوم دیدم، چشم هام درشت شد.

ویرایش شده توسط Saghar 2021
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • سردرگم 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #4

« درسا »

 دیدم نازلی با حالت سکته ای زوم کرده یه جا . اکیپ پسرا توی یه متری ما بودن متاسفانه

سام از فامیلای ما، امید که از دوستای بچگیمون بود ، علیرضا و امیر که جز اکیپشون بود باهم داشتن سمت ما میومدن گرچه هنوز مارو ندیده بودن

نازلی سریع برگشت سمت بقیه و گفت: بچه ها اینا آشنان . جون من نزارین مارو ببینن

من و درسا  با سرعت به سمت جلو حرکت کردیم بقیه هم به دنبال ما تقریبا میدوییدن.

مهنا با صدای آروم پرید بهمون:  بابا نمیخورنتون که امیرم هست آبرومو الان میبرید

مینا با حرص گفت: لطفا سکوت کن

_ درستش اینه که زر نزن

مینا دوباره پرید به مهنا دهن مارو با اون امیر سرویس کردی

- برو اعتراف کن بهش خو

الینا دوباره فاز چسان فیسان برداشت: نخیررررررررم اتفاقا اون باید باهات التماست کنه باهاش ازدواج کنی

نازلی با دهن کجی نگاهش کرد: بمیر لطفا

الینا: خفه

_ لال شین بابا الان میان با شماره ی من بدویین

مهنا امروز کلا فاز فن امیر بودن برداشته بود: نمی خوام امیرم هست

الینا که کم مونده بود بزنه تو دهنمون . با حرص یه غرغر می کرد: اهههه زشته نگاه .دارن مارو نگاه می کنن

همه پریدیم بهش: خفه  شو

الینا: چپه شو

مینا با خجالت برگشت سمتمون: آروم تر

الینا ولی ول کن نبود  : خجالت بکشین مثلا دخترین ، یه ذره باشخصیت تر را ه برین و حرف بزننین

_ جان من الان وقت کلاس گذاشتن نیست

اومدم حرفشو ادامه بدم که حرفم با دیدن اونا تو دهنم ماسید

امید رو به ما گفت : بههههه خانوما رو باش

امیر رو به کل : سلام

با یه چشمک چاشنی که البته مخاطبش مهنا بود

رضاهم که با نیش باز مارو نگاه میکردن. زیرلب زمزمه کردم: زرشک

الینا که اصولا کلاس بالا بود با سر بالا و مغرور برای نجات ما کاملا جدی گفت : بچه ها ایمان اینا منتظرن ، بهتره وقتمون رو تلف نکنیم.

متوجه شده بودم که چشای امیر مهنا رو گرفته امیر اصولا شر بود ولی شیطنتاش هم جا داشت و مهنا هم دختر باحالی بود البته من برخورد زیادی با امیر نداشتم ولی طبق حرف های سام پسر خوبی به نظر می ومد

سام : اوه اوه آقایون بریم که مزاحم نشیم

بعد با اخم و البته یه پوزخند رو لبش گفت: البته باید اول ما رو بهم معرفی کنین

پسرا نیششونو باز کردن : اووووو

نمی دونم رضا چرا ساکت بود به به مثل اینکه دارن با دوست دخترشون چت می نمایند .

البته به احتماااال زیاد داره با دوست دخترش می چته چون شدیدا با دقت به صفحه ی موبایلش خیره شده بود.

 رضا یه پسر هیکلی و قد بلند با چشای سبز بود رضا رشتش تربیت بدنی و البته کشتی بود. باهاش در بیفتی زنده نمی مونی دیگه

امیدم که یه پسر قد بلند با هیکل متوسط  روبه لاغر و صورتشم چیز خاصی نداشت .

سام به نسبت ساکت تره اونم هیکلش مثل امید یه ذره کوتاه تر بود و اونم همش حرص در می آورد ولی به نسبت امیر خیلی ساکت تر و جدی تر بود .

امیر یه ذره هیکلش تو پر بود ابرو های بهم پیوسته داشت چشاشم عسلی بود جلوی مهنا اصولا آدم بود و میشه گفت تنها شخص آدم و منطقی که همیشه از ما دفاع می کرد اون بود

« نازلی »

ای خدا دیگه خسته شدم  الینا که مخمو پوکوند هی می گه زشته اینکارو نکن ، اون طوری نگاه نکن ، سرتو ببر بالا ، مستقیم نگاه کن خلاصه پدرم در اومد. از اونجایی که الینا اولین بارش بود اونا رو با خودم فک کردم که بهتره یه معرفی داشته باشم

 تنها شخصی که خیلی ساکت وایساده بود مینا بود

_ پوففففف خب این آقا گله رضاست ...

داشتم می گفتم که درسا زد زیر خنده به احتمال زیاد یاد زمانی افتاد که همه باهم برای مانتو مدرسه رفته بودیم پاساژ اون موقع من سایز شلوار و مانتوی یکسان بر نداشتم زنه هم گفت: این لباسا به خاطر شما دخترای گگگگگ...گل ناقص میشه

جوری با قیز و حرص گفت که کاملا می شد متوجه شد منظورش گل نبوده. الان هم من همون لحن و به کار بردم . بقیه با گیجی به درسا نگاه می کردن.

خودمم خندم می گرفت . هی می خواستم با چشم غره ساکتش کنم ولی مگه می شد.

امیر روبه مهنا پرسشی گفت : چی شد؟؟؟؟!!!!!!

مهنا هم که دل و دین داده گفت : قبلا...

درسا که دید اوضاع در خطره پرید و جلوی دهن مهنا رو گرفت بعدم یه لبخند گشاد تحویل امیر داد. سام با حرص پرید بهش: چیه توپولو چرا نمی زاری بگه؟

درسا خیلی رو این حرف حساس بود چون تو بچگی خیلی توپولو و البته با نمک بود. یکی بهش می گفت «توپولو» دیگه باید غزل خاحافظی رو می خوند. ولی خدارشکر بخیر گذشت.

_ خـــــــــــــــــــــــــــــــــــب می گفتم ایشون علیه

آروم رفتم سمت نفر بعدی که امید بود و به این ترتیب همه رو معرفی کردم.

رضا با همون شیطنت همیشگی با حالت نمایش گفت: خوشبختم

_ خیلی خوب ما دیگه بهتره بریم. می بینیمتون

رفتم سمت درسا که دستشو بگیرم ببرم که امید رو به من گفت: نازلی می شه چند ثانیه باهات حرف بزنم

درسا با حالت سوالی به من نگاه کرد که منم شونه امو انداختم بالا. واسم عجیب بود چون بعد از   شونزده سالگی   من که امید رفت دانشگاه ، دیگه نه خیلی همدیگرو می دیدیم و نه اصلا با هم دیگه حرف می زدیم  جوری که انگار هیچوقت با هم دوست نبودیم.

- حتما

بعد آروم و با قدمای محکم  به سمتش رفتم.

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #5

 

«نازلی»

با امید قدم میزدیم لامصب چه قد بلندی داره کاش کفش پاشنه بلند میپوشیدم اینم مثل آرتان درازه ولی به پای اون نمیرسه . منم خودمو با این آرتان خیالی خفه کردما !!!!

امید اشاره کرد که روی نیمکت بشینیم  که نشستم.

بی مقدمه بحثو شروع کرد و گفت :

امید: بزار اینطوری شروع کنم.روز اول تو بچگی وقتیی دیدمت متوجه شدم بچه شری هستی ، همیشه از کارای من حرص میخوردی. پارسال وقتی تو خیابون دیدمت تعجب کردم خیلی خانوم و آروم شده بودی

تصمیم گرفتم یه رابطه ی جدید و باهات شروع کنم تو رو از طریق پسرداییت پیدا کردم وقتی فهمیدم اکیپ ما با شما آشناست تعجب کردم از طریق سام و درسا شمارتو خواستم که ندادن.میخوام بیشتر باهم آشنا شیم و از خصوصیات هم باخبر شیم. حس می کنم یه حسایی بهت دارم.

 من که اصلا هنگ بودم با چشای گشاد داشتم بهش نگاه میکردم، حالا توی اون اوضاع داشتم فکر میکردم آرتان خیالی داره چکار میکنه ؟ یعنی الان پیشبند بسته و داره آشپزی میکنه هعییی. آرتان الان سر کاره عمرا اگه سالگرد آشنایی خیالیمونو یادش باشه ولی شایدم می خواد سورپرازم کنه .

با این فکر یه لبخند قشنگ اومد رو لبم که لعنت بر این نیشی که بی موقع باز شه . باید یه سر به تیمارستان بزنم.

خاک توی سرم با این قوه ی تخیل قوی که دارم.

امید لبخندم رو چیز دیگه ای تعبیر کرد و با خوشحالی گفت : یعنی قبول میکنی درخواستمو؟ یعنی بلاخره مال من میشی؟

اه اه اه پسره ی چندش، من به تو چی بگم آخه بشریت؟

بعدم زیر لب یه چیزی گفت که نفهمیدم. یهو درسا رو دیدم که داره بال بال میزنه با دستش قلبو بعدم ضربدر و نشون داد منم درحال ترجمه گفتم : دوست .... ندااارم

دیدم الینا بوس میفرسته

زوم کردم روشون ببینم چی بلغور میکنن : ببوسمت !!!

 امید بدبخت مثل سکته ای ها منو نگاه کرد .

دیدم درسا و الینا می کوبن تو سرشون الینا سرشو تکون داد

دوباره زرلب بی حواس گفتم : یعنی دارم!!!!

الینا کوبید تو سرش

یهو از جام بلند شدم گفتم : خاک تو سر خودت !!!

امید بدبخت برگاش ریخت : چی ؟

با گیجی گفتم: ها ؟

امید : چی گفتی ؟

_ نه نه نه من منظورم ... خب ... یعنی ...چیزه

یه نفس عمیق کشیدم گفتم : نمیشه

امید که قیافش رفته بود توهم گفت : چرا ؟

_ چون نمی شه دیگه

کلا دوستی با امید تو مخم نمیرفت .نمیدونم چرا ولی به نظر یه جای این کاراش می لنگید!

امید مثل اینک بدجور حالش گرفته شد ولی نمیدونم چرا به نظر نمی ومد به خاطر جواب رد دادن من ناراحت باشه  یا شایدم من اشتباه برداشت کردم. داشتم در رفتارش می اندیشیدم که یهو علی و سام از پشت بوته ها پریدن بیرون!

رضا و سام :خوردی؟ شرطو باختی پونصد رد کن بیاد

امید : زر نزنید بابا یه خورده دیگه دیر میومدین بیرون مخشو می زدم

یهو چشاشو بست و زیر لب گفت :لعنتی

برگشت سمت من حقیقتا هیچ حس خاصی نسبت به این مسئله نداشت چون .لا انتظار شعور ازش نمی رفت. تو بچگیمون هم همین بود. فقط بهم برخورده بود بیشتر براشون متاسف بودم.

 همون لحظه دعا کردم که خدا شفاشون سر عقل بیان  واقعا خیلی از پسرا مثل بچه ها میمونن.

یه نگاه به سمت درسا اینا انداختم دیدم هردو با عصبانیت میان سمت اونا یه لبخند عمیق نشست رو لبم اونا از من عصبانی ترن . پس بقیه کوشن؟

درسا با عصبانیت اومد سمت امید و تو صورت تک به تکشون نگاه کرد و گفت : خیلی احمقید

شماها  حتی ارزش ندارید تو صورتتون تف کنم. امید تو چقدر بیشعوری .سام تو مثلا فامیل منی احترام حداقل به من میذاشتی.

درسا آنقدر عصبی بود که همه حتی الینا خفه شده بودن.همیشه همینطور بود اون بیشتر نگران من بود درصورتی که اصلا به خودش اهمیت نمیداد درسا شخصیت حساسی داشت و این عکس العمل کاملا قابل پیش بینی بود

یهو دیدم آراد از اون طرف اومد سمت ما ، وای آبروم رفت . حالا بیا و جمعش کن !!!

یه راست اومد سمت من رو به امید کرد وبا پوزخند گفت: کارتون بچگانه بود ولی دیر دست به کار شدین.

بعد رفت سمت امید و یه مشت محکم کوبید تو صورتش می خواست ادامه بده که سام با این کار آراد شیر شد خواست بره سمتش که با اخم غلیظ درسا مواجه شد .

آراد نمیدونم جو چی گرفتش برگشت گفت: باید بگم بنده خواستگار نازلی خانم هستم و میخوام شخصا جلوی شما آدمای ...

یه نفس عمیق کشید و ادامه داد:

آراد: ازش خواستگاری کنم تا بفهمید نازلی خانوم یه نفرو داره که اجازه نده شما لات و لوت ها اذیتش کنین .گرچه لیاقتش بالاتر از این حرف هاس.

بعدم با یه حالت خاصی به امید نگاه کرد و پوزخند زد.

روش و کرد سمت من و گفت : نازلی با من ازدواج میکنی؟

یعنی آنقدر سریع و بی مقدمه رفت سر اصل مطلباااا که اصلا کف کردم. چقدر اتفاق امروز افتاد. و چقدرم سریع افتاد.اصلا امروز باید به عنوان شگفت انگیز ترین روز تو رکورد گینس ثبت بشه.

به افراد دیگه نگاه کردم الینا و درسا با تعجب ، رضا و سام با خونسردی و امید با کلافگی به من نگاه می کردن.

 یه لحظه خواستم بگم آره ولی به آرتان فکر کردم به رویاهام به اینکه دوست داشتم یه رستوران برای مادرم بزنم و پدرمو مدیر عامل یه شرکت بزرگ کنم و اینکه چقدر دوست داشتم یه پزشک بزرگ بشم. از یه طرف می خواستم آرتانو پیدا کنم. کی گفته که نمیشه؟

ولی حس انتقام و بیشتر از اون، نشون دادن اینکه من تنها نیستم به اونا باعث شد با لبخند بگم :البته

امید با ناراحتی به من نگاه کرد ، نمی دونستم چشه!!!

امید با حرص رو به آراد چیزی رو زمزمه کرد و آراد هم جوابشو با پوزخندی عمیق و زمزمه مانند گفت .

متوجه نشدم . ولی از بین حرفاشون اسم یه دختر به نام ملیسا رو شنیدم . که باعث شد اخماشون بره توی هم.

به نظرم این طرز برخوردشون اصلا نشونه ی غریبه بودنشون با همو نمیداد و این خیلی عجیب بود ولی نه عجیب تر از موقعیتی که توش هستیم.

الینا اومد جلو شونه ی درسا رو گرفت و رو به ما گفت : بیاین بریم

امید هنوز با تعجب به لبخندم نگاه می کرد وقتی از کنارش رد می شدم یه لحظه یاد فیلم هندی افتادم جو گرفتم گفتم : می بخشمتون

قیافه درسا و الینا خیلی باحال بود متعجب و عصبانی و حالا داشتن می مردن از خنده و هر دو تو حفظ کردن حالت صورتشون موفق بودن . حتی آرادم دست کمی از اونا نداشت. تف به دهانی که بی موقع باز شه!! یعنی آدم تو دستشویی بی آب بمونه ولی جو نگیرتش.  هعی!

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #6

« درسا »

حرکت آخر نازلی خیلـــــــــی با حال بود خیلی زور زدم نخندم . وقتی از کنار سام رد می شدم صورتش داد می زد که پشیمونه و با چشماش عذر می خواست .همون طور که نازلی بدش میومد کسی پشت سر دوستش حرف بزنه منم مثل اون بودم چه برسه به این که با دوست عزیزم این کارو کنن. رابطه ی فامیلی من و سام دیگه تمومه.

ولی لحظات آخر یه چیز عجیب توی چشای امید دیدم اما دلیلشو از این کار احمقانه نفهمیدم می دونم نازلی هم متوجه این شده و اینم می دونم که عمرا رابطشون مثل قبل شه. اخه نیست مثلا خیلی باهم رابطه داشتن که حالا بخواد درست هم بشه!!! هه هه هه

ولی اتفاقی که با آراد اونجا افتاد خیلی عجیب بود آراد پسر خوبی بود ولی فکر می کردم شوخی ها و نگاه های گاه و بیگاهش به نازلی به خاطر نقشمون باشه نه دیگه اینجوری!!!!

رفتیم سمت خروجی پارک و هممون به خاطر اتفاق پیش آمده توی فکر بودیم امروز قضیه یه مقدار عجیب و غیر قابل باور بود !! نمی تونستم همه چیو جمع ببندم و درست فکر کنم . اخ که مخم پوکید.

یاد سال اول دانشگاه افتادم وقتی برای اولین بار آراد و دیدیم.

*****

«فلش بک»

با نازلی تو حیاط می رفتیم سمت بوفه و مشغول حرف زدن بودیم  و در عین حال مشغول خوردن قهومون بودیم

یهو نازلی محکم با یه پسره برخورد کرد و جزوش ریخت زمین و قهوشم ریخت رو جزوه ها .

خوب می دونستم نازلی خیلی رو جزوه هاش حساسه ، اول اشک تو چشاش جمع شد اینم میدونستم عمرا جلوی بقیه گریه کنه. دو ثانیه مکث کرد و نفس عمیق کشید با خودم گفتم خدا رو شکر آروم شد. که از این حرفم پشیمون شدم . نازلی داد کشید: پسره ی ...

چند تا نفس عمیق دیگه کشید.

پسره : چی شده خانوم چرا داد می زنین

نازلی دیگه نتونست خودشو کنترل کنه .جزوشو نمی شد از یکی دیگه بگیره چون جزوه ی اون کامل ترین جزوه تو کل چند کلاس بود از بس که خر می زد و ریز ترین نکته رو می نوشت. استاد آروغ میزد این نکته بر میداشت و از استاد میپرسید : استاد آروغ چه جوری بوجود میاد؟

از فکرم خندم گرفت.

نازلی داد زد : چی شده ؟!!!!! چرا داد می زنم ؟!!! چرا داد میزنم ؟ چرا داد میزنم...

بعد زیر لب دوباره حرفشو تکرار کرد ، تا حالا آنقدر عصبی ندیده بودمش

پسره : حالا چیزی نشده که. میزارین خشک میشه!!

نازلی جوری داد زد که هم من هم پسره پریدیم. همه وایساده بودند به ما نگاه می کردند ، می ترسیدم حراست برسه بگیرتمون

نازلی : چیزی نشده؟ به کل جزوه های من گند زدی . حالا من اینو بزارم خشک شه قابل خوندنه؟

پسره: خانوم محترم معذرت می خوام چرا الکی داد و قال راه میندازین.

نازلی : آقای به اصطلاح محترم با این گندی که زدین تازه طلبکارم هستی

آروم به نازلی گفتم : اوه اوه حراست

نازلی آنقدر عصبانی بود که گفت: به درک

بعد دوباره خواست بتوپه به پسره که مامور حراست داد زد : بسه ، این چه وضعشه بعدم مامور خانمه اومد سمت منو نازلی هولمون داد سمت دفتر موقع حرکت دیدم پسره جزوه ی نازلی و برداشت بعدم با مامور پشتمون اومدن.

آروم به نازلی توپیدم : یه جزوه ارزششو داشت ؟ آبرومونو بردی

نازلی حرصی گفت : باید خفش می کردم

برای این که بیشتر حرصش بدم گفتم : ولی خوشگل بودا

نازلی  با حرص پرید بهم : خفه شو

*****

«زمان حال»

با صدای الینا به خودم اومدم: زشته آنقدر سر به هوا باشی

چشمامو تو حدقه چرخوندم . مثل اینکه آراد ماشین نیاورده بود پس قرار شد اون پشت فرمون ماشین نازلی بشینه. همه نشستیم تو ماشین و من گفتم : نازلی روز دومی که آرادو دیدی یادته؟

با این حرفم رفت تو فکر.

« نازلی»

آره خیلی خوب یادم بود حراست و جزوه های از دست رفته و گریه های تو خونه.

و روزی که آراد کنارم رو صندلی نشست.

*****

«فلش بک»

پسره : سلام نازلی خانوم

با اخم برگشتم سمتش ، تصمیم گرفتم ملایم و مودبانه برخورد کنم.

نازلی : شما اسم منو از کجا میدونین؟

پسره : تو حراست فهمیدم

بینمون سکوت شد به درسا نگاه کردم که مارموز نمی دونم کی رفت پیش یه پسره و باهم میگن و می خندن.

پسره : این جزوه هاتون

با تعجب و خوش حالی خیلی زیاد به دستش نگاه کردم . جزوه ها تمیز و مرتب دوباره نوشته شده بود بدون هیچ اثری از قهوه.

 جزوه ها رو گرفتم و نگاه کردم کاملا صد صفحه بدون جا انداختن یه صفحه. همرو خودش نوشته بود

با ناباوری بهش نگاه کردم .آنقدر خوشحال بودم که نمی دونستم چی بگم

اونم یه مکث کرد و با یه لبخند کوچیک سرشو برگردوند.

آروم گفت : شروع خوبی نداشتیم قبلا با درسا آشنا شدم ولی با شما نه. من آرادم ...آراد توکلی و شما ؟

پس بگو ؟ درسای مارموز با این گنده بک آشنا بود.

قیافه ی خوبی داشت چشاش قهوه ای بود دماغش متوسط بود لباشم یه نمه درشت بود هیکلشم خوب بود ولی کلا من از پسر جماعت بدم میومد و اون لحظه به این فکر می کردم که عمرا به پای آرتان برسه.

دوباره اخمام رفت تو هم و جدی شدم و سرد گفتم : ممنون ولی نیاز به آشنایی نیست من هرکسی که هستم بعید میدونم دونستنش برای شما سودی داشته باشه . بعدم با یه ببخشید بلند شدم و جامو با دختر بغل دستم عوض کردم و نیم نگاهی به صورت بهت زده آراد توکلی ننداختم. جدیدا سگ شده بودما !!!

نمی دونم درسا از چی اون خوشش میومد

@violet 

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #7

*****

« زمان حال »

یه نگاه به آراد که کنارم رانندگی می کرد کردم .

از بعد از اون موقع درسا مدام بهونه ای پیدا می کرد تا منوبا آراد هم گروه کنن و با اون یه جا بشینم و ...

حتی بیشتر آراد تو گروه ما بود . به من توجه بیشتری نشون میداد و من طبق معمول بی تفاوت بودم حتی اعتراض های من به معلما هم فایده نداشت نمی دونم آراد بهشون چی می گفت.

بعد از یه مدت باهاش نرم تر شدم و دوست شدیم ولی هنوز مثل درسا باهاش راحت نیستم. اصلا به نظرم آدم نرمالی نبود. دو سه بار پیش اومده بود که دیدم سر یه موضوع کوچیک یکی از بچه ها رو کاملا به قصد مرگ زده بود. یه سری روزها هم که یه جوری با من حرف می زد انگار نوکری کلفتی ... چیزیم. در کل اکثر اوقات مهربون و خوب بود ولی این تغییرات روانی نمی ذاشت بهش اعتماد کنم.

کل مسیر رو به خودم و آراد فکر کردم. اینکه می تونم اون رو قبول کنم به عنوان شوهرم یا نه؟ انقدر خسته شدم که تصمیم گرفتم فکر کردنو به بعد موکول کنم. آراد الینا رو رسوند بعد مارو برد خونه ی ما .

وقتی درسا پیاده شد . آراد رو به من گفت : فردا باهات قرار می زارم میخوام باهات حرف بزنم

می ترسیدم قبول کنم ولی گفتم : باشه خداحافظ

آراد خودش ماشینو توی حیاط پارک کرد و رفت. در حیاط و بستم و از پله ها بالا رفتم. صدای تق تق پله ها روی اعصابم راه می رفت باید درستش کنیم. جلوی در شیشه ای خونه ، جا کفشی و کنارش هم چندتا مبل و صندلی برای صبحونه و نهار های خانوادگی بود. دیوار سمت حیاط کامل شیشه ای بود ولی به خاطر برچسب کدری که پدرم روی در و پرده های سرتاسری سالن زده بود چیزی از داخل مشخص نبود. در فلزی رو باز کردم و وارد راهروی خونه شدم . تا رسیدیم سوالای مامان شروع شد:

ـــ چی شد ؟ خوب بود ؟ کیا اومدن ؟ مهنا و مینا خوب بودن ؟ ایمان و مینا کی عروسی می گیرن؟ بگین دیگه

درسا می دونست حال ندارم پس گفت :آروم خاله ، مهلت بدین. همه بودن نشد راجب چیزی حرف بزنیم و مینا هم چیزی درباره ی عروسی نگفت

ـــ شام خوردین؟

تصمیم گرفتم خودم حرف بزنم : سلام مامان نه نخوردیم

_ می خواستین بخورین!!! غذا نداریم

با خنده پوفی کشیدم:  پس چرا می پرسی مامان؟

مامان درحالی که می خندید گفت: همین طوری. گشنه اید؟

ـــ نه مامان میریم اتاق ، راستی بابا کو ؟

مامان  درحالی که راهشو به سمت آشپزخونه که کنار در دوم خونه بود می رفت گفت: سر کار

ـــ شب بخیر خاله

ـــ شب بخیر مامان

با درسا رفتیم تو اتاق. اتاق من هم مثل سالن ، یه طرفش از شیش بود که با پرده آبی پوشیده شده بود. روی دیوار مقابل هم کاغذ دیواری با عکس پاریس چسبونده بودیم. دوتا کمد دیواری سمت دیگه اتاق بود که بابام یکیشو چند طبقه کرده بود تا راحت تر استفاده کنم. سمت دیگه اتاق هم ست آبی رنگ تختم که بالاش آباژور و کتاب هام بود و مقابلش هم میزآرایشی و کتابخونه که به جای کتاب داخلش مجسمه و عروسک چیده بودم.

بعد از عوض کردن لباسام ، روی تخت ولو شدم. از اونجایی که یه ذره اوضاع قروقاطی بود دلم میخواست برم فاز این افسرده ها رو دربیارم ولی چون فیلم ترسناک پیدا کرده بودم نمیشد ازش گذشت.

*****

« درسا»

بعد از اینکه لباسامونو عوض کردیم رفتیم تو اتاق. نازلی اول یه ذره پوکر بود بعد چند دقیقه یه لبخند خبییث اومد رو لبش و برگشت سمت من .

نازلی:فیلم  ترسناک  mamaرو دیدی.

درسا: نچ

نازلی: بریم ببینیم؟

سرمو تکون دادم بعد از اینکه خودمونو به زور تو اتاق نازلی بین تخت و کمد جا کردیم فیلمو آماده کرد.

نازلی رفت ترشک و چیپس و پفک آورد. یه ذره از ترشک خوردم آنقدر ترش بود به غلط کردن افتادم ولی نازلی در حین فیلم همون طور که بهم چسبیده بودیم یه ناخنکم بهش می زد .

دیگه از وسطای فیلم داشتیم می خوابیدیم. که یه صحنه جذاب بالاخره دیدیم.

مامان روحه یهو ظاهر شد اومد جلوی بچه هاش و دستاشو باز کرد. من و نازلی با فکر اینکه الان فیلم هندی میشه ریلکس نگاه می کردیم که یهو مادره مثل وحشیا حمله کرد سمت بچه ها. ماشاالله صدای لپ تابم انقدر بلند بود دویست متر از جامون پریدیم. به نازلی نگاه کردم و زدیم زیر خنده. آخه چرا مود فیلم و یهو عوض می کنین؟ از اون آهنگ رمانتیک و فضای جذاب یهو می پرن روی وحشی بازی.

بعد فیلم لپ تاب و خاموش کردیم .نازلی با خنده گفت : خیلی رو اعصاب بود

درسا : آره

نازلی رفت سر جاش خوابید و رفت تو فکر. بعد حدود چند دقیقه گفت: به نظرت آرتان و رادوین پیدا میشن؟

منم رفتم تو فکر دوست داشتم مثبت فکر کنم ولی گفتم : نمی دونم

نازلی: می دونستی احتمال پیدا کردنشون از یک درصدم کمتره

میدونستم ولی دوست نداشتم باور کنم. من با این رویاها ده سال یا حتی بیشتر  زندگی کردم . با اینکه ته دلم می دونستم واقعیت ندارن ولی قلبم بهم اجازه باور کردن اینکه همه ی رویاهام دروغی بیش نبوده رو نمی داد.

گفتم : چرا اینطور فکر میکنی؟

نازلی : آرتان تهرانی و رادوین رستگار با ویژگی ها مشخص و قیافه ی مشخص شده از قبل. فکر کن؟؟؟؟؟

بعد نیششو باز کرد و گفت: شاید ازینا باشن که خشتکشون رو زمینه یا مثلا پیرمردای هفتاد ساله باشن

با صورت درهم گفتم: اه، گمشو

نازلی هم خندید و گفت: یا مثلا اسمشون همون نباشه اگه یه وقت سوتی بدیم!!!!!

_ اینم یه حرفیه

_ یا مثلا شوهر من رادوین واسه تو آرتان شه

_ وای بعد فکر کن همزمان سوتی بدیم

_ چی میشه ؟!!!!!!!!!!

_ چیزی نمیشه شوهرامونو عوض میکنیم

نازلی دست کشید رو سرمو گفت : اخـــــــی نازـی نازــی . خوبی فرزندم؟

همون طور که می خندیدم زدم تو سرشو گفتم : نکبت

نازلی هم خندید بعد یهو جدی شد و مثل این زهرماریا با اخمای درهم گفت: چه جوابی به آراد بدم؟

آنقدر تغییر حالتش باحال بود که زدم زیرخنده خودشم خندش گرفته بود گفت:

_ کوفت ، نمی زاره جدی شم دو دیقه

همون طور که پهن زمین بودم تیکه تیکه گفتم: تو...و... رو... خد...دا ... تو ... جد...دی ...نشو

_ اهههه نیشتو ببند پانکراستم معلوم شد قشنگ دارم زبون کوچیکتو میبینم. دریچه ی دهلیزیت هم معلومه

خندم شدت گرفت. آنقدر خندیدم تا نازلی بالشتشو پرت کرد سمتم، بالشت محکم به دماغم خورد .

با غیظ برگشتم سمت نازلی و نگاش کردم  ، نازلی با نیش باز داشت منو نگاه میکرد.

_ درددددد ، بگیر بکپ

نازلی نیششو بست و سوالشو تکرار کرد : چه جوابی به آراد بدم؟؟

منم جدی شدم یه نگاه به نازلی کردم که منتظر کمک من بود از یه طرف میخواستم بگم آرتان چی؟ از طرف دیگه نمی خواستم نازلی با امید داشتن به آرتان زندگیشو خراب کنه پس گفتم : این زندگیه توهه و تو باید تصمیم بگیری چکار کنی؟ فقط به این فکر کن که آراد چه مرد خوب و چه کیس مناسبی برای توهه. فقط یه ذره مشکل روانی داره که درست میشه انشالله

نازلی اخماش رفت توهم میدونستم انتظار این حرف رو نداشت. شاید منم یه روز توی وضعیت نازلی قرار بگیرم حتی نمی تونم فکرشو کنم که منم یه روز مجبورم بین رادوین خیالی و یه شخص واقعی یه نفرو انتخاب کنم، آهی و کشیدم و زیر چشمی به نازلی نگاه می کردم که  متعجب منو نگاه میکرد .

اونم باید انتخاب کنه .منتظر موندن برای یه همچین شخصی توی دنیای امروزه خیلی احمقانست.

آراد خدایی کیس خوبیه !!! تازه چشم رنگیهههه البته رنگ قهوه ای . هرهرهر مگه قهوه ای رنگ نیست؟

از فکر اومدم بیرون و چراغو خاموش کردم و چشامو بستم نمی خواستم بیشتر فکر کنم.

*****

« نازلی»

با ناباوری به درسا نگاه کردم که بی توجه به حالتم جاشو مرتب می کرد. 

دوست داشتم بهم بگه « منتظر آرتان بمون» یا مثلا « پس آرتان و رادوین چی».

درسا چراغارو خاموش کرد و با شیطنت گفت : شبت آرادی

بعدم خوابید ، دوباره دلم گرفت چرا نگفت آرتانی؟ خل شدم جدیدا.

میدونستم آراد کیس خیلی خوبیه و مامانم اگه بفهمه بهش جواب رد میدم خفم میکنه  میدونستم باید دست از این رویاهای بچگونه بردارم  برای همین باید بزرگ میشدم و فراموشش میکردم و باید با مامان و بابام مشورت هم می کردم. شاید بتونم بی تعادلی آراد و بهونه کنم ولی خیلی بی انصافیه چون وقتی پیش منه خیلی کم پیش میاد بهم بی احترامی کنه مگر یکی دو مورد که شاید من الکی روشون حساس شدم.

آخخخخ آرتان چه کردی ؟

بعد یهو برگشتم توی غالب همیشگی : اه بکپ نازلی چرا شر و ور میگی آرتان کیه بابا

حال و هوام دوباره بهم خورد. فکرشو بکن!!!! الکی دپ شدم! خل و چلم من !!

به خودم خندیدم و کپیدم بالاخره.

@violet @NAJIW80M

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #8

 

صبح زود از خواب با صدای بلند خروس موبایل این درسای در به در از جا پریدم نمیدونم چه مرگشه که زنگ گذاشته. از جام بلند شدم و یه لگد محکم زدم پهلو درسا و گفتم:  الاغ

درسا حالت سکته ای ها از جا پرید و به من نگاه کرد. منم وقتو از دست ندادم و لیوان آب کنار تخت و خالی کردم روش . درسا چشاش تا ته گشاد شد و خیز گرفت سمت من : می کشمت

بدو رفتم بیرون و پشت مامانم پناه گرفتم ، درسا مثل خانوما اومد بیرون و گفت : سلام خاله، سلام نازی

مامانم در حالی که به من چشم غره می رفت گفت: مگه اینکه تو سلام کنی، سلام خاله جون بیا صبحانه بخور

نازی هم بدو بدو پرید بغل درسا و گفت: سلام

زرشک!!! ما رو اینقدر تحویل نمی گیره. یعنی ها...

خندیدم و از سنگرم اومدم بیرون ، لپ مامانم و بوس کردم زیر لب قربون صدقش رفتم . وقتی حرص می خوره  خیلی باحال میشه مامان من عین خاله ریزه ها می مونه تپل و ریزه میزه . صورتش گرده و چشماشم درشته و یه برق خیلی شدیدی تو چشاشه خلاصه خیلی باحاله. با نازی هم سلام و صبح بخیر کردیم . درسا هم رفت سمت دستشویی و در همون حال با چشاش توپ آتشین مینداخت سمتم.

منم از اونجایی که حال نداشتم تا دستشویی برم نشستم پشت میز حالا واسه دستشویی کردن دیر نمیشه.

درسا که اومد بیرون ، رو به مامان با شیطنت گفت: خاله آراد امروز با نازلی قرار گذاشته

ای تف تو روت بشر که آدم نمیشی.

مامان با لبخند ژکوند برگشت سمتم گفت:  اِ اِ اِ اِ اِ

نازی هم با کرم درونی گفت: اگه عروسی کردو رفت، اتاقش واسه من. باشه مامان؟

یه چشم غره ی مشت رفتم سمت درسای... و البته نازی....

لا الله الا الله آدمو مجبور به چی میکنن!!!!

با لبخند ژکوند برگشتم سمت مامان و با سانسور همه چی و توضیح دادم. در اون مدت نازی و درسا با نیشی که تا خشتکشون باز بود مثل بز منو نگاه میکردن. حرفم که تموم شد مامانم شروع کرد درمورد اونا و من و کلا همه فحش دادن. بعدم از وجنات آراد تعریف کرد و گفت باید بیشتر باهاشون آشنا شیم. نازی طبق معمول رژ لب قرمز زده بود موهاشم مدل داده بود و با لباس خوشگل آستین حلقه ای و شلوارم تا روی زانوش نشسته بود. کلا اینجا رو با اروپا اشتب گرفته. درسا هم موهاشو یه طرف زده بود و با بلیز آستین بلند و شلوار پاکستانی گشادش نشسته بود.

یه نگاه به خودم توی آیینه ی روبروی میز کردم موهام از دیشب که حالت شل بسته بودم باز نکرده بودم و الان چتری های بلندم تارهای بلند و کوتاه پشت سرم و کلا موهام رو هوا بود.

یک عدد تاب بندی قرمز که یه بندش از رو شونم افتاده بود با شلوارک راحتی توسی تا بالای زانو پوشیده بودم صورتمم سفید بود لبامم قرمز اصولا من برعکس بقیه توی صبح ها مثل فرشته ها ناز میشم ولی بعد از چند ساعت به حالت نرمال و هیولایی  بر می گردم .خودشیفته هم خودتونین!!!

داشتم خودمو دید میزدم که مامانم شروع کرد غر زدن.

مامان: نگاه تو رو خدا این چه وضعشه شلخته، آدم حالش بهم میخوره تو رو میبینه، مرد به خوشگلی و تمیزی و هیکل زن نگاه میکنه . اخلاقت که سگه حداقل قیافت و درست کن رغبت کنن ببیننت . نمیدونم این پسره از چیه تو خوش اومده؟

چشمامو تو حدقه چرخوندم: مامان شروع نکن. بعدشم آراد هنوز رسما از خود من خواستگاری نکرده

مامان پشت چشم نازک کرد و به ادامه ی کاراش پرداخت.

نازی هم طبق معمول پرید وسط که اظهار نظر کنه: خب با این قیافت معلومه ازت خواستگاری نکرده

طبق وجه ی سگیم تو خونه گفتم: درست با بزرگترت حرف بزن

نازی با طعنه گفت: نزنم چی میشه؟؟؟؟؟

اومدم خیز برارم یه چیزی بگم مامان گفت: بسه دیگه خرسای گنده

چشمامو تو حدقه چرخوندم .یهو دیدم درسا داره به مامانش زنگ میزنه گفتم: واسه چی به مامانت میزنگی؟

درسا : شادی برای خودتا! دامنشگاه شروعی می شه بعد من چه ....

نازی هم با شیطنت ادامه داد: چه غلطی کنم؟؟؟؟

مامان به نازی چشم غره رفت همون طور که زیر لب غر میزد سمت کتری رفت تا برای خودش چایی بریزه: دختره بیشعور آدم نمیشه ، فقط لبشو مثل...

خلاصه ترجیح دادم بقیشو نشنوم شمام ندونید بهتره!!!

_ اوکی پس بی خیال زنگ زدن .من میرم چند تا فیلم و کتاب از انقلاب بگیرم.

با ذوق یهو پریدم جلوش: قربونت واسه منم بگیر

_چته؟ ولمون کن بابا من واسه خودمم حال داشته باشم می گیرم وگرنه کی حوصله داره؟ خودت یه ذره گشاد نباش برو بگیر واسه منم بگیر

_  پررو ،خب بابا نخواستیم. برو خونتون

مامان که نظاره گر بحث و به اصطلاح دعوای ما بود، گفت: خب بمون فردا کارتون و کنید حموم برین و بقیه چیزا

_نه دیگه خاله باس بریم

با قیافه درهم گفتم: ای مامان ولش کن.

_ خاک توسرت نمک به حروم

پشت چشم نازک کردم و رفتم سمت اتاق تا جاها رو جمع کنم . چون درسا اکثر اوقات خونه ما پلاس بود ، یه بالشت پتو آبی طرحدار مدل مال خودم تو خونمون بود که مخصوص اون بود. اتاق من به خاطر کمد دیواری و تخت و میز آرایشی فضای کمی داشت برای همین موقع خواب تقریبا تو حلق هم بودیم . هر دفعه هم موقع جمع کردن پتوهای گندمون ، پدرم در میاد.  درسا هم اومد تو اتاق و بعد از جمع کردن وسایلش گفت: خب ما باس بریم اون لا

با تعجب نگاش کردم: نه مَ نه؟؟

_ به زبون ملایری یعنی اون ور

چشامو ریز کردم و گفتم: آهان، راستی چرا زنگ گذاشتی؟

_ خواستم حداقل تا دوازده بیدار شیم

با چشمای گشاد اول به درسا بعد به ساعت نگاه کردم: چی؟

درسا گوشاشو گرفت و گفت: کر شدم. چته؟

_ من ساعت چهار با آرتان نه نه نه آراد قرار دارم.

_ اهههه گفتی دیشب ! نگفت چه ساعتی که؟

_ دیشب اس ام اس داد

_ خب بپر تو حموم جیگر کن لاقل رغبت کنه ببینتت.

اومدم خیز بردارم سمتش که در رفت. بعد چند ثانیه برگشت یه چشمک زد و رفت منم دیگه تا دم در بدرقش نکردم خودش می رفت دیگه. البته مدیونین اگه فکر کنین گشادی بود. با به یاد آوردن قرار مثل جت پریدم تو حموم.

نشستم زیر دوش حموم .نمیدونم چقدر زیر دوش بودم یه ربع یا نیم ساعت .

وقتی اومدم بیرون و فهمیدم یک ساعت و نیم حموم بودم کلم سوت کشید ساعت دو بود.

سریع لباس پوشیدم سشوار و روشن کردم دوست داشتم ایندفعه موهام لخت باشه و از اونجایی که دستگاهی برای لخت کرن این موهای بلند نداشتم پس مامانمو صدا کردم:

نازلی: مامان!!!!!!

مامان: بله؟

نازلی: میشه موهامو خشک کنی ؟

مامان: خودت خشک کن، کار دارم

نازلی: می خوام موهامو لخت کنم

مامان : بابات تا سه ساعت دیگه میاد غذا میخواد

نازلی : تو رو خدا

مامان بلند نازی رو صدا کرد و بعد چند ثانیه نازی اومد تو اتاق بدون حرف شروع کرد موهامو خشک کردن.

من و نازی با اینکه خیلی به هم می پریدیم و دعوا می کردیم ولی خیلی همدیگه رو دوست داشتیم و همیشه برای کمک به هم حاضر بودیم به طور مثال بنده نصف امتحانات درسی و زبان این بشر رو دادم. خودش گشاده !!!

خلاصه بعد یه ساعت موهامو کاملا لخت کرد بعد از نظاره کردن صورتم توی آیینه تصمیم گرفتم خیلی آرایش نکنم چون صورتم گل افتاده بود لبامم قرمز بود.

رو به نازی گفتم : مرسی.

اونم یه چشمک زد و رفت بیرون بعد کلشو آورد تو و گفت :

نازی : برو نابودش کن

قبل از این که عکس العملی نشون بدم پرید بیرون و در رو بست.تک خنده ای کردم و رفتم سمت کمد لباسام مثل همیشه مانتوی ساده مشکی که روی شونش یه دکمه هم بود رو با یه شال آبی و شلوار جین روشن پوشیدم یه کتونی با مارک ترکی که تو سفرمون به آنتالیا خریدم هم پوشیدم سعی کردم خیلی جلب توجه نکنم و ساده باشه .

دوست داشتم حداقل تو این مورد خواسته ی خودمو اجرا کنمو به آرتان تخیلی و این چیز ها فکر نکنم

کیف ساده مشکی و موبایلم که جدیدترین مدل سامسونگ بود و برداشتم . ما با اینکه خانواده پولداری نبودیم ولی پدر و مادرم واقعا برامون چیزی کم نذاشتن و ما هرچیزی که می خواستیم و تو خونه داشتیم. یه نگاه به قاب مشکی موبایلم کردم . به جز این قاب ، چندتا دیگه هم داشتم . وقتی پدر و مادرم فهمیدن قاب موبایلمو دوست ندارم واسم خریدنشون.  رفتم بیرون مامان تا منو دید دوباره شروع کرد:

مامان: مثلا داری میری سر قرار ، خاک تو سرت کنم حداقل یه لباس بهتر میپوشیدی...

رفتم سریع لپشو ماچ کردم یه ماچ هوایی هم برای نازی فرستادم و دوییدم بیرون .می دونستم مامانم دوست داره من خوب جلوه کنم و همیشه نگرانم بود ولی بعضی وقتا خیلی غر می زد. به صفحه ی موبایلم نگاه کردم گفته بود ماشین نیارم ولی خب کیه که گوش بده ؟!!!با ماشین رفتم سر قرار ، آراد آدرس یه کافی شاپ رو داده بود که حدودا ده دقیقه تا اونجا راه بود .

توی ماشین آنقدر به آرتان و آراد فکر کردم که سر درد گرفتم. آراد شاید یک دهم شخصیت آرتان رو هم نداشت.

توی کافی شاپ رفتم سمت گوشه ای ترین میز و یه نگاه به اطراف کردم . دیوارای کرم رنگ با گلدونای کوچولوی طبیعی فضای قشنگی به اونجا داده بود. بوی قهوه حسابی پیچیده بود و هوش و حواستو می برد. روی هرمیز شمع و دسته گل بود .  قشنگ ترین چیزی که داشت  بطری های رنگی رنگی که روی کمد چوبی کنار پیشخوان چیدن شده بودن ، بود. بعد از چند دقیقه با صدای سلام آراد به خودم اومدم. معلوم بود خیلی شاده:  به هه نازلی خانوم سلام، ببخشید اگه خیلی منتظر موندی یه ذره مسیر سمت ما ترافیک بود.

_سلام،  نه مشکلی نیست منم چند دقیقس که رسیدم

چند ثانیه مکث کردم و آرادو آنالیز کردم موهاشو رو به بالا درست کرده بود ،یه تی شرت بنفش با کت مشکی و شلوار جین آبی پوشیده بود خب اگه آرتان بود ...

وجدانم: اههه بس کن دیگه یه بار دیگه چیزی درباره ی آرتان بگی من میدونم و تو. تصمیمی که گرفتی رو یادت نره هاا...

خب حوصله ی بحث کردن با این وجدان خره رو ندارم

وجدان: اوی خر خودتی

_ برو بابا

رو به آراد که داشت منو آنالیز میکرد گفتم: برای چه کاری میخواستین منو ببینین؟

آراد با یه لبخند گوشه ی لبش گفت: اول بهتره یه چیزی بخوریم بعد از نهار حرف میزنیم.

سعی کردم یه ذره صدام با ناز باشه ولی خب عمق تلاشم این بود که از حالت یخ به نرمال دربیاد: میشه الان حرف بزنیم ، آخه من گشنه نیستم

آراد معلوم بود عصبی شده و حرص از صداش کاملا مشهود بود : خیلی هم خوب

ولی آیا اصلا اینقدر حرص لازم بود؟ چیزی نگفتم که!!!

منو رو با لبخند زورکی سمت من گرفت .یه شیر شکلات سفارش دادم و اونم مثل من شیر شکلات به علاوه یه کیک سفارش داد.بعد از سفارش دادن ، آراد متوجه شد که فضای بینمون یه خورده سنگینه برای همین بحث رو به جای من شروع کرد:خب بزار خودمو بهتر معرفی کنم« من آراد توکلی پسر آریان توکلی و آیناز خواهانی هستم .یه خواهر همسن تو دارم . اسمش آیتکه که در حال حاظر توی شیراز درس می خونه. پدر من مغازه ی معروف توکان رو داره درواقع یه فرش فروش یا تاجره ، من هم توی اونجا با پدرم کارمی کنم که البته احتمالا نصف بیشترشو خودت میدونی . ولی مقدمه چینی کردم که بگم  قراره برای یه ترم برای یه شعبه ی دیگه پیش خواهرم توی شیراز برم. به همین دلیل خواستم زودتر ببینمت و باهات حرف بزنم. ولی اول میخوام یه ذره تو هم از خودت بگی»

یه نگاه بهش کردم و گفتم: خب شما که همه چی رو میدونین  

آراد سعی کرد عصبانیتشو که واقعا دلیلشو متوجه نمی شدم کنترل کنه: همین طور ازت میخوام آنقدر رسمی حرف نزنی

_ خیلی خب من نازلی علیاری فرزند سعید علیاری و نینا اسماعیلیم  خب 24 سالمه و یه خواهر 18 ساله به اسم نازی دارم پدرم به عنوان معاون رئیس میره شرکت و مادرم معلمه.

من خودم هم سر کار میرم ولی الان چند وقته که صاحب مغازه اونجا رو بسته و در واقع من توی استراحتم. و به احتمال زیاد شاید کلا امسالو بیخیال کار کردن شم.

آراد چرا انقدر زود حالا؟ کارو میگم

من: خواستم مستقل باشم ...

تلفن آراد زنگ خورد با یه عذر خواهی از روی صندلی بلند شد و به سمت در کافی شاپ رفت. منم وقت کردم یه نگاه دیگه به محیط بندازم. خدایی سازندش خوش سلیقه بوده !!!! سرامیکا همه کرمی رنگ بود و موکت های کوچولو رنگی زیر هر میز پهن شده بود. موکت ها کاربرد خاصی نداشت ولی جلوه قشنگی به رستوران داده بود و خلاصه که عاشق محیطش شدم.

آراد بلاخره بعد از چند مین اومد: ببخشید زنگ زده بودن درباره ی شعبه دومی که قراره توی شیراز بزنیم حرف بزنن خب می گفتی خواستی مستقل باشی درسته پس ماشینی که گرفتی که ...

پریدم وسط حرفش: نه اونو پارسال با در آمد خودم خریدم

آراد چشماش پر از تحسین شد و پرسید: خب برنامه ی زندگیت چیه بعد از دانشگاه می خوای چیکار کنی؟

_ شاید اینکارمو رو ول کردم و طبق رشته خودم سر کار رفتم شایدم تدریس کنم

_ تدریس و دوست داری؟

_ آره خیلی

بعد جدی شد و گفت : ببین نازلی می دونم برای آیندت برنامه های زیادی داری ولی می خوام ازت یه چیزی بپرسم. ازدواج می تونه توی برنامه تو یا شخصی مثل تو جا داشته باشه؟

من: خب نمی دونم بستگی داره شخص مورد علاقمو پیدا کنم یا نه

آراد دوباره لبخند زد و گفت: خب من می خوام ببینم من از چشم تو چه جوریم؟

من لبخند قشنگی زدم که چالم رفت داخل و خواهرانه  و با امید به اینکه از ازدواج با من پشیمون شده و می خواد بگه که یکی دیگه رو دوست داره گفتم:  خب تو برای یه دختر از هر نظر ایده آل هستی و به نظرم هر چیزی که آرزوشو دارن توی زندگی و شخصیتت هست

آراد : خب تو اگه جای یه دختری که دوستم داره بودی نظرت چی بود؟

گفت ،اگه جای اون باشی، خب پس... : خب جوابم مثبت بود.

لبخند آراد عمیق تر شد و گفت:

آراد : خب حالا اگه من الان بگم « نازلی با من ازدواج می کنی؟» جوابت چیه؟

واااای نه دوباره نه ، با حالت تعجب به آراد که با لبخند جذابی به من نگاه می کرد خیره شدم. چرا هردفعه تعجب می کنم؟؟؟؟؟

 

@violet

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #9

«درسا»

حرکت کردم سمت مکان مدنظر. انقلاب هم که ماشالله همیشه شلوغه ولی منم عاشق این فضام. دور تا دور خیابون دستفروش ها که انواع کتابای قدیمی و شعر و حافظ می فروختن. مغازه ها هرنوع کتابی از کتاب درسی دبستان تا کتابای آمریکایی ، فرانسوی و رمان های درجه یک داشتن. اکثر اوقات هم کل خیابون ترافیک بود و الانم کم کم خیابون در حال شلوغ شدن بود.مردم هی از این طرف به اون طرف خیابون میرفتن. با یه چند تا خیابون فاصله می تونستی لباس فروشی هارو هم ببینی . پر از لباس عروسای خوشگل موشگل داشت.خب خب دیگه از بحث شیرین کتاب دارم خارج می شم. خلاصه که چند ساعتی ول گشتیم واسه خودمون. انقدر که گشتم و کتابای مدنظرمو پیدا نکردم کف کردم.

اهه اینجا که یه کتاب درست حسابی نداره، همه رو تموم کرده نمیدونم مردم میان میخوابن جلوی مغازه ها که آنقدر زود تموم میشه؟ وای هوا چقدر گرمه، چقدر گشنمه، سازمم که تمرین نکردم، وای خدا ....

صدای وجدان جان دوباره رو مخم خنجر کشید:

_ چقدر زر میزنی

_ خودت زر میزنی الاغ

_ اوه اوه این الان اعصابش خرابه گاز میگیره برم بعدا بیام

_ برو که دیگه برنگردی، واااای خل شدم دارم با خودم حرف میزنم.

همینجوری که راه میرفتم یهو یک برخورد فیزیکی با یکی کردم ولی سریع خودمو جمع کردم که نیفتم بعد پسره منو بگیره بعد عاشق شیم بعد فارغ شیم .... نچ نچ نچ حالم واقعا خوب نیست

سرم آرام آرام از نوک پای طرف آوردم بالا . یه کفش اسپرت نارنجی و مشکی . یه شلوار لی مشکی با یه تی شرت نخی نارنجی و....

ای بابا  خسته شدم چرا تموم نمیشه چقدر درازه . طی یک حرکت انتحاری سرمو آوردم بالا که دیدم  پسره بسی متفکر نگاه میکنه یهو داد زد:

_ دری

_ جان؟!

_ منـــــــــــــــم دیوونه

چشمام دیگه از این گشاد تر نمی شد با تعجب و یه ذره اخم گفتم:

_ درست حرف بزن پسره

پسره یه لبخند زد و گفت:

_ آرمانم

یه ذره به مخ گچیم فشار آوردم البته نیازی به فشار نبود آرمان دوست بچگی من و البته نوازنده پیانو بود که کنار کلاس ارگ من درس میداد اون زمان من و آرمان بهترین دوستا بودیم حتی نازلی هم میشناختش ولی به اندازه ی من نه ، در حد چند تا گفت و گو و دو تا نهار شام بیرون از خونه ولی با این حال اونا هم دوستای خوبی بودن  ولی بعد که دیگه من کلاسام به پایان رسید تا الان که هفت یا هشت سال می شه همو ندیدیم.

تا مخم این مسائلو لود کرد نیشمو تا ته باز کردمو گفتم :

_ چقدر تغییر کردی!!! چطوری بیشعور؟!

آرمان چشاش گشاد شد ، نچ نچی کرد و گفت:

_ هنوز آدم نشدی؟

_ برو بابا

_نچ نچ نچ ....

_ مرض نچ نچ گرفتی؟

آرمان عاقل اندر سفیه نگاهم کرد :

_بسه دیگه ، خجالت بکش گنده شدی دیگه

_ اگه من گنده شدم تو چی شدی؟

کلمه ای که همیشه قبلا با دیدن آرمان به ذهنم میومد وسریع به زبون آوردم

_گوریلاکولا

آرمان یه ذره منو نگاه کرد یهو ترکید جوری هر هر می خندید که همه تو خیابون برگشتن مارو نگاه کردن منم که پرو اخم کردم و غریدم :

_ دردددد، مرض، زهر خر ، کره مار

آرمان که تازه خودشو جمع کرده بود دوباره ترکید ، دیدم یه خورده دیگه بمونیم مردم به خصوص این مغازه بقلیه با دمپایی میفته دنبالمون آرمانو کشیدم دنبال خودمو گفتم:

_ ماشینت کو؟

آرمان در حال خنده با انگشت یه زانتیای سفیدو با دست نشون داد و قفلشو باز کرد. رفتم سمت ماشین انداختمش سمت راننده خودمم نشستنم اون طرفش و نشستم تا خندش تموم شه. داخل ماشین چیز خاصی نداشت فقط از اونجایی که این بشر شدیدا خودشیفته بود یدونه چشم زخم آویزون کرده بود که چشم نخوره.

آرمان بعد از یه ربع که کلی مگس پروندم با یه تک خند به هر و کرش خاتمه داد و گفت:

_ خیلی با حالی به خدا بعد اینی که گفتی ترکیب چیا بود؟

من: گوریل ، گودزیلا، دراکولا البته باید خرسم اضافه کنم

آرمان یه مکث کرد و گفت :

_ گوریلاکولاخ چطوره؟

یه نگاه به هم کردیم و زدیم زیر خنده. بعد چند دقیقه  من که دیگه داشتم از گشنگی میمردم گفتم:

_گشنمه

_ به من چه؟ بعد این همه وقت منو دیدی و فکر خوردنی؟

_هه هه ، خب برو این فست فودیه یه خورده جلوتر

_روتو برم

بعد یهو چشماش گشاد شد گفت:

_ همون گرونه؟

_ پولشو من میدم خسیس

آرمان خندید و گفت:

_اوکــــی، از نازلی چه خبر؟

_ اه خوب شد گفتی بزار بزنگم باهم بریم بیرون. گوشیمو روشن کردم و رمزشو زدم R" " این رمز اول موبایلم بود اولین حرف اسم رادوین که با یه برنامه ای این قفلو ساختم. واسه نازلی A بودو رمز دومش هم یه چیز عجیب غریب که هیچوقت یاد نگرفتم.

آرمان نگام کرد و گفت:

_ این Rکیه؟

از اونجایی که خیلی این سوال و می شنیدم ، چیزی که از قبل دست و پا کرده بودمو گفتم:

_ اسم پسر کوچولوی دوست بابام رادوینه اول اسم اونه. خیلی گوگولیه!

آرمان  جوری که انگار فهمید دارم زر می زنم گفت :

_ زنگ بزن دیگه بریم دنبالش

@violet

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #10

 

« نازلی»

مثل این بدبخت بیچاره ها به آراد نگاه می کردم. که گوشیم زنگ خورد با ذوق فراوان به آراد که با ریلکسی تمام مشغول خوردن شیر شکلاتش بود نگاه کردم و گفتم:

_ با اجازه

با چس کلاسی سرشو آورد بالا و با نگاهش یه چیز تو مایه های کارتو بکن بود .

به گوشی نگاه کردم نوشته بود درسا گلی. البته قبلا خودش به زور اسمشو اینجوری سیو کرد پررو . گوشیو جواب دادم:

_ سلام

_ سرت تو کلام چطوری؟

_ تو دو ساعت پیش ....

خواستم فحش بدم دیدم آراد نگام می کنه بیخیال شدم.

_ ... خونه ی ما بودی همون طوریم

درسا هرهر کنان گفت

_خب بابا کی گازت گرفته?

_پیش آرادم

درسا: به پس شوهرت گازت گرفته.

اخمامو کردم تو هم ، دستم بهش می رسید از جوارح مختلف پاره و نصفش می کردم  گفتم:

_ چی کار داری؟

_ بپیچونش تا ده دقیقه دیگه بیا همونجا که کتاب داره جلوی اون کتابخونه بزرگه

دیگه نتوستم خودمو کنترل کنم زدم زیر خنده و گفتم:

_ آدرس دادنت منو کشته .

در همون حین صدای قه قه یکی دیگرم شنیدم بعد صدای درسا اومد که جیغ جیغ می کرد.

_ ببند آرمان

آراد با شنیدن اسم آرمان زل زد تو چشای من، منم که کم رو ! سرمو انداختم پایین و گفتم:

_ آرمان کیه درسا؟

_ خره تو آرمانو نمیشناسی؟

_ مگه باید بشناسم ؟

درسا: بابا آرمان و آرالیا

_ علف؟

درسا زد زیر خنده .  آرمان یه خواهر داشت که از وقتی سر کلاس درسا اینا دیده بودمش با هم صمیمی بودیم . یعنی جذابیت بودکه از این بشر چکه می کرد ولی خب اسمش باهاش یاری نمی کرد. معنی اسمش علف بود . هه هه

_ بیچاره آرالیا ، آخ خوب شدی گفتی آرمان یه زنگ به آرالیا بزن بگو بیاد، نازلی تو هم آرادو بپیچون اصلا گوشی رو بده بهش؟

_ چیکارش داری؟

_ اوه می بینم خانوم غیرتی شد

من: برو بابا

بعد رو به آراد گفتم : آراد این درسا کارت داره.

گوشیو گرفتم سمتش و در همون حین یه نگاه بهش کردم. بلیز چسبون بنفشش حسابی خودنمایی می کرد. خدایی اگه قاطی کردناش که در مقابل من کم اتفاق می افتاد و در نظر نگیریم ، این بشر همه چیز تمام بود. ولی بازم این باعث نمی شد دوسش داشته باشم.

_ به دری خانوم

از اونجا که صدای گوشیم زیاد بود میشد راحت استراق سمعه چیه ؟ همون کارو کردم

_ آراد چطوری؟ البته وقتی دوستم کنارته باید خوب باشی

_ اون که البته

بعد با یه حالت عجیب به من نگاه کرد و لبخند زد .منم یه لبخند زدم که چندشی ازش می بارید و سرمو با شیر شکلاتم گرم کردم. اصلا نمی فهمم چرا درسا باید با آراد صمیمی باشه؟؟؟ یعنی تف تو این زندگی!

_ اوه میگم آراد ما یه دو تا دوست تو بچگی داشتیم اسمشون آرمان و آرالیاس امروز تصادفی آرمانو دیدم پاشین با نازلی بیاین اینجا توهم باهاشون آشنا شو.

_ اوکی کجا؟

_ همونجا که کلی کتاب داره

آراد یه تک خنده کرد و گفت: انقلاب و میگی؟

_ همون

_ حله داریم میایم

بعد تلفونو گرفت سمت من آنقدر حرصم گرفته بود که می خواستم مثل این فیلم هندی ها چاقو رو بکنم تو گوشی از اون طرف بخوره به درسا ولی خیلی خودمو کنترل کردم و توی گوشی با حرص گفتم: خداحافظ

درسا از اون طرف قهقه میزد . این آرادم که انگار منتظر بود ، یه ذره ناز کن ، قبول نکن !! این چه وضعشه ؟

گوشی قطع کردم سعی کردم مثلا خوشحال باشم.

آراد یهو مثل جنی ها به من نگریست: شما جواب منو ندادی ها نازلی خانوم؟

عاقل اندر سفیه بهش نگاه کردم:  باید فکر کنم

_ پس شماره خونتونو بده.

من: 88.....

آراد شماره رو سیو کرد و گفت : مال خودت؟

_ مگه نداری؟

آراد سرشو به نشانه مثبت تکون داد.

_ پس چرا می پرسی؟

_ خواستم بیشتر وقتو تلف کنم

_ چرا؟ کرم داری؟

بعد یهو فهمیدم چی گفتم ولی دیگه دیر شده بود و آراد هر هر داشت می خندید. می خواستم با سر برم تو دیوار

نچ نچ نچ این دیگه زیادی پررو شده .

_ خودم ماشین دارم.

_ گفتم که ماشین نیار

_ خب چجوری تا اینجا میومدم؟

آراد با ریلکسی تمام جواب داد: تاکسی ، آژانس یا می گفتی نازی برسونتت از اون طرف برگرده

با حرص گفتم : حالا که آوردم خودم میام.

_ ماشینو بزار شب خودم برات میارم دم خونه

خواستم یه زری چیزی بزنم که سریع وسط حرفم پرید.

_ بسه دیگه بیا این سوییچ ،حساب که کردم میام.

رفتم سمت ماشین آراد ماشینش یه 206 آلبالویی بود. که از نظر من بسی جلف بود. توی ماشین نشستم بعد از چند ثانیه آرادم سوار ماشین شد و رفتیم سمت انقلاب. صدای موبایلم اومد. از جیبم در آوردمش و جواب دادم:

من: بله

یه صدای مردانه و گیرا از پشت خط اومد:

ــــ آریانا! منم آرتان . چند بار بهت گفتم گوشیتو خاموش نکن ، دختره ی لجباز، کجا پاشدی رفتی دوباره ؟

مامان نگرانت شده یه زنگ به اون بنده ی خدا بزن دوباره حالش بد نشه .می شنوی؟

_ببخشید؟؟؟

_ آریانا؟

یه نفس عمیق کشید و دوباره صدای مردونش توی گوشی پیچید. همون لحظه یه نفر از پشت تلفن صداش کرد.

ــ آرتان ، مادر چی شد؟

_ الان میام مامان جان

بعد هم دوباره گفت: الو آریانا جواب نمی دی؟

_ ببخشید ولی فکر میکنم اشتباه گرفتید.

نفس عمیقی کشید و گفت: خیلی عذر می خوام خانم محترم.

بعد هم گوشی رو قطع کرد.چقدر صداش قشنگ بود یه آرامش خاصی توی صداش بود که نمی فهمیدم

آروم اسمشو زیر لب زمزمه کردم: آرتان

با حرف آراد به خودم اومدم: کی بود؟

_ اشتباه گرفته بود.

@ زری گل🌻

@violet

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #11

 

« درسا»

اه دارم میمیرم از گشنگی آنقدر توی فکر غذا های خوشمزه و دسر های کرم کاراملی بودم که با صدای زنگ موبایلم سیخ شدم.

چند ثانیه به موبایلم نگاه کردم و صدای فوق العاده ی جاستین بیبر و گوش دادم آنقدر که صدای آرمان در اومد:

_ چته دختر بردار اون گوشیو

با صدای آرمان به خودم اومدم. داداشم بود ولی خب چون جسش نبود برنداشتم.

دیگه پانکراسم داشت ستون فقراتم و با استخوان هاش می خورد و حوصلمم که پوکیده بود این آرمان در به در شده هم داشت با آرالیا می حرفید. و اس بازی می کرد.

همین جوری ذرات هوا رو می شمردم ولی هی تعدادشون از دستم در میرفت مجبور می شدم از اول بشمرم آنقدر دقیق کارمو میکردم که وقتی آرمان گفت: اومدن

دلم می خواست گریه کنم که حواسم پرت شد و دوباره باید بشمرم ولی با دیدن نازلی کنار آراد نیشم باز شد از اون موقع می دونستم نازلی خفم میکنه.

نازلی با چشمایی که گدازه های آتشین پرت می کرد سمتم و یه لبخند ملیح که کاملا برای من ضایع بود اومد سمتم ولی با دیدن آرمان یه جیغ کشید و خیز برداشت سمتش . آرمان با دیدن نازلی به حالت اسلوموشن دوید سمت نازلی. و در همون حین با صدای اسلوموشن و ادا و اطوار گفت:  نـــازلـــــــــی

نازلی سر جاش وایساد و زد زیر خنده ، آرادم داشت می خندید.

آرمان خودشو جمع کرد و رفت سمت نازلی اومد بغلش کنه که نازلی گفت:

_ اوی فاصله اسلامی تو ایران حداقل 5 متره

آرمان خندید و گفت:

_ نه بابا متحول شدی

_ پ نه پ فقط تو گنده شدی اون آرمانی که من یادمه یه پسر بچه ی تخس ننر بود

_ اون نازلی که من یادمه یه دختر تپلوی یخمکی بود که کلا احساس حالیش نبود

نازلی سریع جبهه گرفت: اوه من؟!

سریع خودمو انداختم وسطشون: پ نه پ من

_ من پر از احساساتم و البته این احساساتو بعدا حسابی برات خرج میکنم عزیزم

بعد با حرص به آراد اشاره کرد نمیدونم چه پدر کشتگی با اون بنده خدا داشت.البته من منظورشو کاملا گرفتم.

هرهر خندیدم که آرمان گفت :معرفی نمیکنید؟

_ آری ایشون آراد توکلی

آرمان با خنده گفت: چه کامل و جامع

نازلی هم خندید و گفت: و البته یکی از دوستای دانشگاه

من سریع پریدم وسط که توضیحات و کامل کنم: و خواستگار مارموزش

نازلی  خواست خیز برداره سمتم که آراد با شیطنت خدادادی گفت:و شماا؟

آرمان تعظیمی کرد و گفت:  بنده جناب آرمان آریایی هستم دوست صمیمی نازلی و درسا

بعدم یه ماچ هوایی به من و نازلی فرستاد.

آراد یه اخم بامزه کرد و گفت: اوهو غیرت گرفتتم

بعد صداشو لاتی کرد و گفت: ما خوش نداریم کسی به زنمون ماچ بفرسته

نازلی یهو چشاش گشاد شد و گفت: مگه هنوز جواب مثبت دادم؟

_ حالا چی میشه ضایع نکنی ضعیفه

نازلی خندش و قورت داد و اومد سمت من: دیدی آراد اون قدرا هم بد نیست و خیلی هم دوست داره.

نازلی سریع اخم کرد : خفه شو عزیزم.

اون روز به خوبی و خوشی گذشت آراد و آرمان حسابی جفت شده بودن و ما رو اذیت می کردن البته ماهم کم نمی ذاشتیم ولی نازلی یه خرده گرفته بود منم با اینکه می دونستم چشه هی ازش می پرسیدم چته ؟ چته؟

@ زری گل🌻

@ violet

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #12

 

 

« نازلی»

بعد از اینکه آراد منو رسوند خونه ، یه پوفی از تموم شدن روز کشیدم. با اینکه خوش گذشته بود ولی دیدن
آراد زهرمارم می کرد. در خونرو باز کردم و رفتم تو. یه نگاه به باغچه کوچولومون انداختم. هوا شدیدا سرد بود و برگای رنگ و  وارنگ روی زمین ریخته بود. از تمیزی حوض مشخص بود که پدرم حسابی براش وقت گذاشته ولی احتمالا دلش نیومده اون برگای قشنگ و جارو کنه. بالاخره به خودم اومدم و وارد خونه شدم. مامان رو صندلی پشت میز نهارخوری قهوه ای رنگ و بلندمون نشسته بود و بابا هم روی زمین پاهاشو دراز کرده بود. طبق معمول روی زمین پر از خوراکی های خوشمزه و میوه بود که مامانم به طرز قشنگی توی بشقابا چیده بود.

صدای مهربون بابا من و به خودم آورد: به دختر گلم

رفتم سمتش و محکم بغلش کردم بعد رفتم سمت مامان و یه ماچ گنده از لپش کردم.

مامان سریع فرصت و مناسب دید و گفت: کجا بودی؟

درحالی که یه ناخنک به میوه های روی زمین می زدم گفتم: واییی مامان نمیدونی چی شد ؟ آرمان و دیدم

مامان و بابا با گنگی به من نگاه کردن و بابا گفت: کدوم آرمان دخترم؟

_ آرمان و آرالیا آریایی دیگه بچه های خاله آلاله و عمو مسعود

_ اه حالشون چطور بود؟

_ خوب بود البته من فقط آرمانو دیدم. امروز تا شب با آرمان و درسا و آراد بودیم

_ پس حسابی خوش گذشته

لبخندی زدم و رفتم سمت اتاقم. بعد از اینکه لباسامو با یه شلوارک و بلیز مشکی عوض کردم اومدم بیرون. بابا با یه نگاه خاصی نگام کرد و گفت: دیگه چه خبر دخترم؟

مامان یه لبخند زد و به من نگاه کرد عجیبا غریبا ، جلل خالق ! چی شد یعنی؟

_ چطور؟

مامان یه لبخند دیگه زد و گفت: گفتی امروز آرادم بود، گفته بودی باهاش قرار داری

سرمو به نشانه مثبت تکون دادم و یه چیپس از ظرف برداشتم. بابا با لبخند نگاهم کرد و گفت: خب چی بهت گفت؟

سرمو کردم تو یقم و دوتا نفس عمیق کشیدم و گفتم: ازم خواستگاری کرد.

بابا لبخندش بیشتر شد ، منم کم مونده بود برم زیر میز اصولا آدم پرروییم ولی اینجور جاها کم میارم الان درسا بود نیششو تا ته باز میکرد و....

سعی کردم مثل درسا یه نمه الاغ باشم پس گفتم: آراد به شما هم گفت؟

نازی زد زیر خنده و گفت: حالا چرا هولی؟

مامان هم سریع به طرفداری از ته تغاریش گفت : خب راست میگه دیگه

جیغم بلند شد:مامان

مامان و بابا و اون نازی مارموز زدن زیر خنده بعد چند ثانیه بابا گفت:

_آقای توکلی به من زنگ زدن و در این مورد با من حرف زدن منم بعد از تحقیق گفتم مشکلی نداره

بعد هم نازی سریع گوشاشو گرفت میدونست الاناس که بترکم و همین طور هم شد :

من: مامان بابا یعنی چی شماها خودتون قرار مدار میزارین بعد که بریدین و دوختین تنم می کنین مگه من آدم نیستم ؟ خودم باید درمورد آیندم تصمیم بگیرم ولی شما ها نمیزارین

مامان با خونسردی تمام نگام کرد: چیزی نشده که به نظرم خانواده معقولین وقتی اومدن خواستگاریت می تونی جوابتو بگی ولی به نظرم باید بیشتر فکر کنی آراد پسر خوبیه

یه لحظه واقعا از اینکه مامانم همه ی دوستامو می شناسه حرصم گرفت از یه طرف هم با حرف مامان موافق بودم ولی از وجه خودم پایین نیومدم و دوباره خواستم جیغ بزنم ولی از یه روش دیگه استفاده کردم.

رفتم سمت بابا نشستم کنارش دستشو برداشتم و انداختم رو دوش خودم بابا با خنده نگام کرد و گفت: چیه وروجک؟

حرصم گرفت دستشو برداشتم و دوباره گذاشتم رو پاش. اومدم پاشم که بابا گفت : مامانت به فکر شما دو تاست ما فقط همو داریم من و مامانتونو شماهم میوه های زندگیم

من با حرص به نازی که زبون درآوره بود نگاه کردم  و بعد دوباره به بابا نگاه کردم و گفتم: نازی برگشم نیست چه برسه به میوه

نیشمم تا ته باز کردم  به نازی نگاه کردم  نازی خیز برداشت سمتم و اومد یه چیزی بگه که مامان گفت:  با خواهر کوچکت درست حرف بزن

برای یه تنفس چایی بابا رو برداشتم و یه قلپ خوردم که مامان گفت: این چه وضعه حرف زدن یه دختر درباره ی شوهرشه؟

چشمام اصلا گشاد شدا!!  یهو چایی پرید تو گلوم چون قندم توی دهنم بود اونم پرید توی حلقم حالا میزان خفه شدن منو ببینید اصلا نمی تونستم نفس بکشم .

پنج دقیقه توی اون حالت بودم که مامان بدو بدو یه موز آورد کرد تو حلقم .بعد از خوردن موز نفسم بالا اومد رفتم توی دست شویی یه ذره آب به صورتم زدم هنوز گلوم می سوخت.

بعدم سریع رفتم توی اتاق خودم . این موضوع هم باعث شد بغضم بگیره ولی محلی بهش ندادم.

شروع کردم به کتاب خوندن ،چند صفحه به آخر کتاب مونده بود که سرمو بالا آوردم و متوجه شدم ساعت 11 شبه. با به یاد آوردن اینکه نمازمو نخوندم سریع پریدم توی دستشویی و وضو گرفتم خیلی مذهبی نبودم ولی سعی می کردم تعادل داشته باشم. نمازمو خوندم و قرآن خودمو دستم گرفتم سوره ی مورد علاقم رو زمزمه کردم تا صفحشو پیدا کنم بعد ادامشو از روی قرآن خوندم و به یکی دو ماه آینده فکر کردم.

 

@ زری گل🌻

@ violet

 

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #13

 

توی اون چند ماه آینده که اون همه بهشون فکر کردم  اتفاق خاصی نیفتاد. آراد ازم خاستگاری کرد و یه صیغه چندماهه تازمانی که آراد بتونه کارشو تو اصفهان تموم کنه بینمون خونده شد.پس در نتیجه اتفاقای زیادی افتاد ولی خب، من نمی خوام خیلی بهشون فکر کنم .بالاخره تصمیم گرفتم بزرگ شم و به آراد جواب مثبت دادم و این مسئله شدیدا پدر و مادرم رو خوشحال کرد . قرار شد تا چند ماه نامزد بمونیم تا خانوادم بیشتر باهاش آشنا شن .حالم خیلی خوب نبود ولی آراد اون قدر ها هم که تو ذهنم ازش غول ساخته بودم آدم بدی نبود. تو این مدت مدام مثل پروانه دورم می چرخید ولی بازم یکی دیگه از چیزای عجیبی که راجبش اتفاق می افتاد غیب زدنای ناگهانیش بود که البته چون باعث می شد من تنها باشم مشکلی باهاش نداشتم. یه چیز دیگه که شدیدا ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود ، اون تلفن ناشناس بود "آرتان" . به طور مسخره ای مدام بهش فکر می کردم. اگه همون فرد توی رویاهام باشه چی؟ ولی همه اینا باعث نمی شد حال بهتری داشته باشم

از طرف دیگه درسا و آرمان خیلی بهم کمک کردن و حس می کردم بهم نزدیک تر شدن. درسا تنها کسی بود که منو بهتر از همه درک می کرد ولی اونم حرفی نمی زد. می دونست نیاز دارم با خودم کنار بیام.

امروز هم با آرالیا برنامه چیده بود تا منو از این حال و هوا در بیاره. پس بالاخره تصمیم گرفتم تا از گرداب افکارم بیرون بیام و حاضر بشم.

******

"درسا"

تند تند حاضر شدم تا برم دنبال نازلی چون خودش نمی تونست ماشین بیاره. یه مانتوی قهوه ای کوتاه یه شلوار سفید با شال کاراملی انداختم اول خواستم شلوار پاکستانی بپوشم که نازلی از پشت تلفن گفت اگه منو با اون شلواره ببینه خفم می کنه برای همین تجدید نظر کردم و یه لباس خوب پوشیدم ولی دوباره نظرم تغییر کرد ، پس لباسم و درآوردم یه شلوار گشاد براق با مانتوی جلو باز قهوه ای ویه شال مشکی هم به طور آزاد روی سرم انداختم تصمیم گرفتم اندفعه به جای کفشای نرم و راحتم یه جفت کفش قهوه ای پاپیون دار بپوشم وقتی جلوی آیینه وایسادم متوجه شدم نه تنها مسخره نیست بلکه تیپم قشنگ شده البته مسلما نازلی این نظرو نخواهد داشت.

تک خنده ای کردم و رفتم توی آشپزخانه مامان داشت غذا درست میکرد. یه شلوار راحتی مشکی و بلیز بافت بنفش تنش بود و موهای مش کرده ش رو مثل همیشه با کلیپس بسته بود:

_ سلام

مامان با خوش رویی بهم نگاه کرد و گفت:

_ ظهر بخیر کجا به سلامتی؟

_ با نازلی و یکی از بچه های قدیم داریم میریم بیرون

_ به نازلی بگو یه سرم اینجا بزنه بعد از نامزدی دیگه کمتر می بینیمش. دل منم براش تنگ شده.

دوباره دلم  گرفت. هعی، ولی با مثبت اندیشی گفتم:

_ نه بابا نازلی کلا چتره اینجا میگم بیاد

سریع خداحافظی کردم و موبایلم و از روی میز برداشتم. قبل از رفتن یه نگاه به خونه کردم. جلوی در خونه مون رو به داخل ، جا کفشی بود که روش یه دونه گلدون مامانی و کوچولو بود. هر دو طرف راهرو سالن بود. یکیش سالن راحتی که به دوتا اتاق ها راه داشت و یه طرف  سالن پذیرایی که تلویزیون و مبل و میز نهارخوری اونجا بود. اتاق داداشم که بالکن هم داشت همچنان مرتب واسش نگه داشته بود. اتاق منم که با اینکه کوچیک تر بود ولی سعی کردم مرتب باشه. کمد بلند قهوه ای مشکی و دوتا میز تحریر به هم چسبونده شده که روش پر از وسایل هنر و نقاشی و کتابام بود. روبه روی کمد تختم بود که همرنگ کمد بود. روی دیوار کلی قاب عکس و برچسب های مشکی و رنگی چسبونده بودم. سمت دیگه اتاق میز آرایش با کلی رژ و وسایل دیگه و سمت دیگه اتاق هم یه باکس بزرگ واسه وسایلام و یه کمد لباس و یه کمد دیواری که این مورد آخر واسه مامانم بود نه من.

شاید بگید چرا این همه کمد دارم؟ باید بگم که بنده کلی وسیله دارم که توی یه کمد جا نمی شه

بالاخره بیخیال بررسی هام شدم و رفتم توی پارکینگ و سوار ماشین شدم . پارکینگ هم رو به حیاط بزرگ خونمون بود و چیز خاصی نداشت فقط یه باغچه سراسری داشت که کسی بهش نمی رسید و برهوت بود.

سوییشرت قدیمی که دوساله پشت ماشین بود و برداشتم و انداختم روی پام تا زمانی که برسیم به آرالیا ، نازلی شلوارمو نبینه .جلوی درشون استپ کردم و اس دادم بپره پایین .

بعد از نیم ساعت اومد پایین. و نشست توی ماشین با حرص بهش نگاه کردم:

_ تو آدم نمی شی نه؟

نازلی با خنده نگام کرد و گفت:

_ نچ

- چرا تو همیشه دقیقه ی نود  کارتو میکنی آخه الاغ؟

نازلی با نیش باز گفت:

_بمیر چون دلم می خواد، دوشت دارم

_ ایش ایش یابو علفی

_ یابو گوشتی

_ یابو ینجه ای

_ یابو گاوی

 من و نازلی به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده . خول و چل بودیم واسه خودمون. ماشینو روشن کردم و حرکت کردیم.

نازلی چشمش افتاد به سویی شرت روی پام و با شک گفت :

_ اون چیه؟

من: سوییشرته عزیزم سوییشرت!!

نازلی دهنشو کج کرد و گفت:

_ من فکر کردم گونیه جون تو

خندیدم .نازلی زیر لب یه چیزی گفت که نفهمیدم چیه ولی فهمیدم هر چی بوده فحش بوده.

نازلی دوباره با شک نگام کرد ولی بی خیال شد و منم توی دلم یه نفس عمیق کشیدم.

بلاخره رسیدیم و آرالیا رو دیدیم من بعد از پارک ماشین سریع خودمو رسوندم به آرالیا تا نازلی متوجه شلوارم نشه.

وقتی دیدم نازلی داره آروم پیاده میشه رفتم سمت آرالیا و محکم بغلش کردم و لپشو بوسیدم آنقدر دلم براش تنگ شده بود که اشک توی چشمام جمع شده بود آرالیا هم همینطور بود .آرالیا یه شلوار جین آبی با مانتوی صورتی و شال آبی انداخته بود و موهاش هم به طور قشنگی بافته و کنار صورتش انداخته بود.

آرالیا دختر خیلی مهربون و با احساسی بود و کاملا شبیه من بود سلایقش. برای همین خیلی باهم صمیمی شدیم نازلی بلعکس ما دوتاست از بغل کردن و بوسیدن و ابراز این احساسات خوشش نمی اومد و شدیدا با کلمه ی دوست دارم و نمیدونم از این جور چیز ها مشکل داشت

بعد از ماچیدن آری و ابراز دلتنگی متوجه نازلی شدم . یه هوی گشاد آبی تنش بود با شال بنفش و شوار مشکی. موهاشم برای اولین بار مثل آدم یه وری زده بود و شویدشو بیرون نریخته بود.نازلی با نزدیک شدن به سمت ما اول چشماش گشاد شد بعد با جیغ جیغ دوید سمت من:

_ خفت می کنم درسا بازم اون شلوار پاکستانی که چه عرض کنم قزاقستانیتو پوشیدیـــــــــــــی

آرالیا با خنده به نازلی نگاه کرد و قبل از اینکه نازلی دوباره صداشو بندازه رو سرش محکم بغلش کرد.

نازلی هم آروم آرالیا رو بغل کرد . چند ثانیه به همین روال گذشت که حوصلم سر رفت یه نگاه کردم به موبایلم و یه لبخند شیطانی زدم بعد از زدن رمزم رفتم توی یکی از برنامه های کرم ریزیم و تنظیمش کردم روی یک دقیقه و صداشو تا ته زیاد کردم آروم رفتم سمت نازلی و آرالیا . آری حاضر نبود از بغل نازلی در بیاد و نازلی هم انگار مهربونی خورده بود تو سرش. بیشعور منو اینجوری بغل نکرد گوشیمو انداختم توی جیب نازلی در همون حین صدای جیغ جنگیر بلند شد. از اونجا که صدا خیلی بلند بود و منم در حال انجام عملیات بودم نه تنها نازلی و آری رفتن فضا برگشتن بلکه منم یه دوردوری توی کهکشان زدم. اصلا برگام ریخت همه

با صدای بلندش جیغ آرالیا بلند شد از جیغ اون دوباره منم ترسیدم و موبایل فلک زدمو پرت کردم اون طرف.

نازلی بدبخت فقط با چشمای گشاد شده به من و آری و موبایل به فنا رفته نگاه می کرد.

صدای موبایل بالاخره خفه شد نازلی به من نگاه کرد و گفت:

­_ خفت میکنم

دوید دنبال من ، منم بی خیال موبایلم دویدیم سمت دیگه ی پارک بعد از چند دور که نازلی مصمم برای کشتن من هنوز دنبالم میدویید ، یه پیرزن در دیدرسم قرار گرفتن سریع رفتم سمتشونو طی یک حرکت انتحاری از چاه کوچولوی جلوم پریدم و رفتم پشت صندلی اونا و گفتم:

_ مادر جون تو رو خدا کمک کنین یه دیوانه ی زنجیری افتاده دنبالم

نازلی که با تعجب به من نگاه میکرد با این حرفم دوباره مثل گاو رم کرد

پیرزنه هم با خنده رو به نازلی گفت:

_ چی شده دخترم؟

نازلی استپ کرد و مودبانه درحالی که نفس نفس می زد کنار پیرزن نشست و گفت:

_ چیزی نیست مادر جون

بعدشم یه چشم غره توپ به من رفت.

پیرزن با لبخند ملیحی رو به من گفت:

_ چقدر تو نازی دخترم اسمت چیه؟

نیشمو باز کردم و همون طور که سمت دیگه پیرزن نشستم گفتم: نظر لطفتونه اسمم درساست

زیرزیرکی یه زبون درازی برای نازلی کردم و اونم الکی عق زد. بیشعور

پیرزنه دوباره با لبخند گفت:

_چند ثانیه بشین دخترم الان پسرم میاد با هم آشناتون کنم ....

با دهن باز که زبونم همچنان بیرون بود و چشمام گشاد بود بهش نگاه کردم. نازلی از دیدن این صحنه زد زیر خنده.پیرزنه هم یه نگاه تاسف آمیزی بهش کرد و برگشت سمت من.

نازلی سریع خودشو جمع کرد و با جدیت گفت:

_ ببخشید اگه اجازه بدین ما بریم پیش دوستمون

پیر زنه با قیز به نازلی نگاه کرد خندم گرفته بود .یه جواب سرسری بهش دادم و جیم شدم.

توی راه به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده . آرالیا سمت دیگه پارک ایستاده بود و داشت با موبایل من ور میرفت تا درستش کنه . به  به چه ویو ای. پارک انقدر بزرگه که از توصیفش واسه شما عاجزم. پارکه دیگه ... سبزه ... درخت داره ... فواره ، چند تا پارک بازی ، زمین اسکیت ، بوفه ، محل دوچرخه سواری ، قسمت والیبال و فوتبال و از این چیزا داره دیگه. چیو می خواید بدونید؟

رفتم سمتش و محکم بغلش کردم ، نازلی با قیافه ی درهم به ما نگاه کرد ، آرالیا آروم تو گوشم گفت:

_ نخورتمون

خندیدمو و برگشتم سمت نازلی و گفتم:

_ بیا عشقم بیا تورو هم بغل کنم

نازلی قیافشو کج و کوله کرد و گفت:

_ همون یه بار بس بود میرم آب بخورم

آرالیا با خنده گفت: وایسا ماهم تشنه ایم

 

@ violet

@ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #14

 

« نازلی»

رفتم سمت آب خوری منتظر موندم تا آری آبشو بخوره بعد هم خودم رفتم آب بخورم لامصب  این شیر آبش تعادل نداشت یهو زیاد میشد ، یهو کم میشد، یهو کلا قطع میشد .یعنی پنج مین داشتم باهاش ور میرفتم تا یه آب بخورم .آب خوردنم که تموم شد، برگشتم برم که خوردم به یک عدد گولاخ ، سرمو آوردم بالا یه نگاه اجمالی  به طرف انداختم چه جیگری بود یارو.  چشمای عسلی و لب و دهن رو فرمممم لعنت شده یه هیکلی داشت توپ!

با این حال نگاه کردنم یه ثانیه بیشتر طول نکشید سرمو انداختم پایین و گفتم:

_ عذر می خوام

بعد هم از کنارش  رد شدم و اون طرف وایسادم تا درسا هم آبشو کوفت کنه.

تا پسره بدبخت خواست آب بخوره درسا پرید جلوشو و گفت:

_ آخ چقدر تشنمه

به پسره نگاه کردم بدبخت مونده بود چی بگه؟! درسا آبشو خورد و برگشت که با دماغ رفت تو هیکل پسره آرام سر شو بلند کرد و حدودا یک دقیقه ی کامل به پسره زل زد بعد که انگار تازه متوجه قد و قواره پسره شد یهو گفت:

_ هیــــــــــــــــــــــــــــــع

بعدم پرید عقب ، پسره تک خندی کرد و یه چشمک زد. درسا با چشمای گشاد به پسره نگاه کرد و طی یک حرکت سریع خودشو جمع کرد و یه لبخند با عشوه زد و با ناز اومد سمت ما آنقدر سریع اینکارو کرد که یهو زدم زیر خنده هم من هم آرالیا قهقهه میزدیم البته آرالیا خانومانه و با وقار و من .... بهتره ندونید.

آنقدر صدای خندم بلند بود که پسره و دوستاش و درسا برگشتن سمتم آرالیا با دیدن وضعیت من نشست رو نیمکت کنار دستمون و صدای خندش بلند تر شد. هی می خواستم خودمو جمع کنم نمی شد  چشمم به درسا که میفتاد خندم می گرفت.

بعد چند دقیقه که خندم  قطع شد به اطرافیان نگاه کردم خب بزار ببینم. پسره و دوستاش داشتن به من و آری نگاه میکردن . چقئر جدیدا همه خوشنیپ شدن. نصفشون بلیز مشکی تنشون بود ولی یکیشون که لعنتی تیپش خیلی جذاب تر از بقیه بود یه بایز گشاد نقره ای مشکی بارنگ شیشه ای پوشیده بود و شلوار مشکی جین تنش بود. موهاش هم جلوش یه خرده فر بود و روی صورتش ریخته بود. فک کنم عاشق شدم! هه هه

آرالیا تازه خندش قطع شده بود و داشت مثل من وضعیتو آنالیز میکرد درسا هم با چشمای گشاد به من نگاه می کرد. آروم اخمام و کردم تو هم سرمو گرفتم بالا و با ابروهای گره خورده به اطرافیان نگاه کردم اون ها که قیافه ی برزخی منو دیدن روشونو کردن اونور . هی داشتم خودمو کنترل می کردم یه چشمک به اون پسر جذابه نزنم.

اون یکی پسر چشم رنگیه هم هی نگاش رو منو درسا و آرالیا میچرخید فکر کنم داشت ده بیست سی چهل می کرد. م یدونستم میره سمت درسا اصولا خودم به شخصه اعتقاد داشتم فردی که از من خوشش بیاد منگلی بیش نیست. یعنی چی؟ یعنی آراد هم منگلی بیش نبود.

آرالیا با خنده و چشمای ریز شده گفت: الان میاد سمت تو

_ نه میره سمت درسا . داره انتخاب میکنه!

_ شرط میبندی؟

سرمو به نشانه " سر چی؟" تکون دادم که گفت:

_ هر کی برنده شد نهار امروز با اون

زیر لب شروع کردم به شمردن:

_ یـــــک.......دو.......دو و نیـــــــــــم.......دو و هفتاد و پنج .......ســـــــــه

همون لحظه پسره رفت سمت درسا نیشمو باز کردم و گفتم:

_ ایــــــــول

ولی پسره دوباره مسیرشو سمت من تغییر داد که با اخمای شدید من مواجه شد پس دوباره رفت سمت درسا حتما اینم فهمید من چه سگیم. آرالیا با همون ناز دخترونه جیغ خفه ای کشید و گفت:

_ قبول نیست بهش اخم کردی

لبخندی زدم و به درسا نگاه کردم که با قیافه ی زار به من نگاه می کرد دلم براش سوخت و رفتم سمتش و در همون حین رو به آرالیا گفتم:

_نهار باتو

اون روز خیلی بهم خوش گذشت و تا می تونستیم دیوونه بازی درآوردیم. شبش که برگشتم خونه تقریبا مردم روی تخت از خستگی.

*********

روز بعد هم اتفاق خاصی نیفتاد و بنده مگس می پروندم. همین طور توی اتاقم نشسته بودم و مثل همیشه کتاب می خوندم یه نگاه به سازم کردم من ارگ میزدم مثل درسا البته درسا گیتار هم بلد بود. درسا بیشتر به جای درس خوندن گیتار و ارگ میزد و کارای هنری می کرد. منم ارگ می زدم و کارای هنری خیلی دوست داشتم ولی بیشتر وقتمو برای درسام می ذاشتم برای همین من نمراتم عالی بود و درسا یه هنرمند خیلی محشر بود .توی فکر بودم که صدای زنگ آیفون اومد یه نگاه به خودم توی آیینه کردم یه تاپ یقه بسته با یه شلوارک ، موهامم دورم باز بود. باشنیدن صدای آراد شلوارکمو با یه شلوار جین آبی عوض کردم و تند تند یه سوییشرت پوشیدم و شالمو روی سرم انداختم. از اتاق که خارج شدم ، اول از همه چشمم به تابلوی بزرگ توی راهرو خورد که وقتی من کوچیک تر بودم همه باهم گرفته بودیم. سرمو برگردوندم که آراد و دیدم که با یه بلیز سفید نخی و شلوار ورزشی راحتی با مامان حرف می زد. مامان هم که کاملا آزاد و رها، یه تاپ با یه دامن مشکی بلند تنش بود و یه شال روی بازوهاش انداخته بود. یکی ندونه فکر می کنه آراد قراره شوهر مامانم بشه نه من بدبخت فلک زده.

در همون حین که داشتن چاق سلامتی می کردن، نازی از اتاقش اومد بیرون و گفت:

_ سلام شوهر خواهــــــــــر

_ به به وروجک شماره 2

آراد خندید و برگشت عقب با دیدن من لبخندش بیشتر شد و گفت:

آراد: سلام وروجک شماره ی 1

حرصم گرفت یابو. با حرص نگاش کردم و گفتم: سلام بابا بزرگ

بعد هم با اخم به نازی نگاه کردم که یکی مثل کوالا پرید روم و چسبید بهم .

مامان حیغش در اومد و رو به نازی گفتم: نازی زشته بیا پایین ببینم کمرش درد می گیره.

بعد مامان یه جوری به اون کوالا که مشخص شد نازیه نگاه کرد و با چشماش گفت:" بزار آراد بره خفت می کنم"

نازی با دیدن مامان آروم اومد پایین از رو کولم و بهم نگاه کرد بهش زبون درازی کردم که خوشبختانه مامان ندید. ولی آراد با تعجب به من نگاه می کرد بدبخت این مدل منو ندیده بود تا حالا همیشه جدی بودم جلوی اون .

قبلا که با دُری دوست صمیمی بودن پاچشو می گرفتم بعد نامزدی هم جدی بودم و البته نرمال. نازی اخماشو توهم کردم و برگشت سمت آراد و گفت:

_ آقا آراد نگاه کن خواهرمو. چقدر اذیت می کنه

_ نازلــــی چرا خواهر زنمو اذیت می کنی؟

یعنی چشمام گشاد شدا. نازی زیرزیرکی زبونشو در آورد و رفت تو اتاقش . آرادم اومد سمت منو و گفت:

_ ای جانــــــــــم

یعنی آب شدما جلوی مامانم !! پسره الاغ! به مامانم نگاه کردم که دیدم با خنده به ما نگاه می کنه مامان مارو باش مثلا به جای اینکه الان بزنه رو دستش بگه: وای خدا مرگم بده

با خنده مارو می نگرد.

آراد که دید من رفتم تو شوک ، گفت: ای جان خجالت می کشی؟

با مشت کوبیدم تودل آراد ، آراد یهو خم شد و چشماشو از درد بست و گفت:

_ اخ اخ اخ اخ وای چه دست سنگینی داری دختر

واقعیتش به یکی از کرک و پرهام هم نبود، کاملا خونسرد بهش نگاه کردم. فیلمشه بابا .اگرم واقعا دردش گرفته که فدای سرم بخوره تو ملاجش. دیدم مامان منو زیر نظر داره پس پریدم طرف آراد و چند بار محکم کوبیدم پشتش .

مامان دید دیگه پسر مردمو دارم می کشم اومد سمتم و هلم داد اون طرف و گفت:

_ برو اون طرف ببینم پسررو کشتی، داره میگه دلم درد گرفت نگفت دارم خفه می شم که اینجوری می کوبی پشت این بنده خدا

آرادو بلند کرد و شروع کرد به ماساژ دادن کمرش ، آراد با خنده و البته مثلا اخم برگشت منو نگاه کرد نمی دونم چرا همه با من لج کردن امروز. خب حالا دردش بگیره! که چی؟! نمرده که

چشم غره ای رفتم و اومدم برم سمت اتاقم که آراد راست شد و سریع دستمو گرفت.با حرص ازش فاصله گرفتم .

رو به مامانم گفت:

_ مامان جون غرض از مزاحمت خواستم امروز دخترتونو قرض بگیرم ، می دونین که فردا می خوام برم

مامان هم با ذوق و خوشحالی گفت: پسرم زنته چرا از من اجازه میگیری؟

_ بلاخره احترام شماهم واجبه

اه اه پسره خود شیرین پررو

سریع برای جلوگیری از این اتفاق و پیچوندن این قرار گفتم: پس بابا چی؟

_ مامان جون میشه به پدر جون هم خبر بدین لطفا و از طرف من عذر خواهی کنین .

مامان هم که از خدا خواسته گفت: حتما پسرم برین خداحافظ

_ ممنونم ، نازلی جان برو حاضر شو

_ کی گفته من میام

آراد هلم داد توی اتاق و گفت :

_ بدو

 رفتم تو اتاق و با اخم  سریع حاضر شدم یه مانتوی مشکی و شال مشکی با رگه های آبی و شلوار جین  مشکی هم که از قبل پام بود. انگار می خواستم برم عزاداری. همه عاشق آراد شده بودن و انگار فقط من بودم که هنوز باهاش مشکل داشتم. بی توجه به آراد رفتم بیرون موبایلمو برداشتمو زنگیدم به باباجون.

_ الو سلام بابا

صدای بابا با کلی خش خش از اون طرف گوشی اومد: سلام دختر بابا ، چی شده یادی از ما کردی خانوم؟

_ بابا من که همش دارم بهت زنگ می زنم.

_ بلــــــــــــــه مزاحم همیشگی

_ اهه بابا

بابا پشت گوشی خندید و منتظر موند که ببینه چی ازش می خوام.

_ بابا می تونم با آراد برم بیرن

_ باشه برو . چون با آرادی خیالم راحته

چشمام گشاد شد و گفتم:

_ نه بابا! یعنی چی خیالت راحته ؟! می شه یه خواهش کنم؟

 بابا که نمی دونست من چی دارم بلغور می کنم گفت:

_ چی؟

_ می شه دو ساعت دیگه زنگ بزنی ، بگی کارم داری و باید برگردم خونه؟

پشت خط سکوت شد. بابا با اینکه منظورمو فهمید، منتظر شد بهش توضیح بدم.

_ بابا!؟ لطفا

بابا باشه ای گفت و بعد از خداحافظی گوشی رو قطع کردم. رفتم توی آشپزخانه مامانم رو محکم بغل کردم.

_ مامان جونم دارم میرم چیزی نمی خوای بخرم؟

_ باز داری با صدای کلفت حرف می زنی. یه وقت پسررو فراری ندی ها؟!

با حرص به مامان نگاه کردم که داشت می خندید. خداحافظی زیر زبون گفتم و رفتم سمت در قهوه ای رنگ خونه. همون موقع آراد هم اومد و شروع کرد به حرف زدن و گوش دادن به نصیحت های مامان.

من هم بی حوصله رفتم بیرون و منتظر شدم بیاد .

 

@ violet

@ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #15

 

«درسا»

چند روز دیگه دانشگاه ها شروع میشد و فردا قرار بود بریم بدرقه این آراد نکبت، خیر سرش یه زمانی دوست صمیمی من بود  دیگه اصلا نمی بینمش. نه تنها اون بلکه نازلی هم از بعد از نامزدی خیلی کم دیدمش و هرموقع بهش می گم بریم بیرون یا با آراد بیرونه یا حسش نیست. رفتم از اتاق بیرون که چشمم به وجنات پدر، مادر ، برادر و زنش روشن شد. پدر مادر گرام که با بلیز شلوار معمولی و گشاد روی مبل توی پذیرایی نشسته بودن و بابام در حال اخبار دیدن بود. مهیا جون هم با بلیز دامن سفید مشکی پشت میز نهار خوری قهوه ای رنگمون نشسته بود و یه سیب برای داداشم پوست می کند. داداش سامیارم هم که با شلوار ورزشی مشکی خط دار و بلیز سرمه ای کنار زن داداش پشت میز نشسته بود.

سامیار تا منو دید سریع گفت: چه عجب !!!!

یه سلام بلند بالا گفتم که مهیا جون، زن داداش گلم، جوابمو داد.

_ سلام عزیزم

مامان هم که انگار منتظر بود وجنات بنده رو ببینه سریع گفت: نمردی آنقدر چپیدی تو اون اتاق فرزندم؟؟؟

با خنده به مامان نگاه کردم ولی با دیدن بابام سریع دویدم سمتش و نشستم کنارش و به عبارتی شروع کردم چاپلوسی محض کردن.

_ سلام بابا جونم

_ به به دری خانوم چه خبر؟

_ خبرا که پیش شماست نمی خواین واسه دخترتون آستین بالا بزنین؟

_ متاسفانه ما باید منتظر بشیم یکی آستین بالا بزنه و بیاد تو رو بگیره

صدای جیغ جیغوم رو انداختم پس کلم و بلند گفتم :

_ اهه بابا همه از خداشونه بیان منو بگیرن. بابا خاستگارا پاشنه درو از جا کندن .

بابا با خنده به من نگاه می کرد سامی یا همون سماور خودمون  گفت:

_ چقدر جیغ جیغ می کنی سر درد گرفتیم

با حرص برگشتم سمتش این سامیار کلا  گاوی بیش نبود . تصمیم گرفتم بزنگم به نازلی ولی واقعا حالش نبود تا تلفن خودمو برسونم. ولی با تمام فشاری که به خود مبارکم وارد کردم بالاخره خودمو رسوندم به تلفن. شاید فکر کنید تلف خیلی دور بود که کاملا درست فکر کردید. باید از راهروی بلند خونه گذر می کردم و به هال دوم خونه می رسیدم.خودمو به تلفن روی میز عسلی کوچولو که تقریبا کنار اتاق من بود، رسوندم و شماره نازلی رو گرفتم:

نازلی بعد از چند ثانیه گوشی و برداشت: الو

بعد صدای یه مرد از پشت تلفن اومد که نفهمیدم چی گفت که جیغ نازلی در اومد. فک کنم داشتن با هم بحث می کردن. برای اینکه حواسشو به خودم جمع کنم بلند الو الو کردم ولی انگار نه انگار.

_ یعنی چی آراد ؟ چی میگی؟

دوباره بلند الو گفتم که انگار اعصاب نازلی خرد شد و توی تلفن به من توپید.

_ درد !!! من دو دقیقه دیگه زنگ میزنم

بعدم گوشی رو قطع کرد الاغ. از یکی دیگه عصبیه بعد سر من خالی می کنه. با تعجبب به گوشی نگاه کردم نازلی کلا رو فاز دعوا نبود . از این دعواها هر چند سال یه بار اتفاق می افتاد. یه سری تکون دادم و منتظر موندم بزنگه که صدای مهیا جون اومد:

_ بازم منتظر زنگ نانازی ؟

با خنده بهش نگاه کردم سرمو تکون دادم. نازلی از اینکه بهش بگی ناناز متنفر بود هرموقع اینطوری صداش می کردم تا چند دقیقه بعد مو رو سرم نمی ذاشت. همون لحظه صدای تلفن اومد .مهیا با خنده سری تکون داد و رفت.

شیرجه رفتم سمت گوشی و تند تند گفتم: الو چت بود؟

نازلی با عصبانیت گفت:

_ بیا دنبالم

_ ماشینم و دادم لاستیکاشو عوض کنن

یه ذره فکر کردم و دوباره گفتم: کجایی؟

_ جلوی رستوران سندباد

سوتی کشیدم و گفتم: باش همون جا دارم میام

بعدم گوشیو قطع کردم حالش نبود خداحافظی کنم که البته مطمئنم نازلی پاداش این کارمو تمام و کمال تقدیم می کنه. سریع رفتم سمت سامیار و گفتم:  سامیار میشه...

_ نه

با حرص گفتم: من که هنوز چیزی نگفتم

سامیار نیشخندی بهم زد و گفت: هرچیزی که میخوای مسلما خوشایند من نیست

با حرص به سامی خره یا همون سماور خودمون نگاه کردم . الاغ یابو ، به قول نازلی یابو علفی

یه ذره خواهش و مظلومیت توی چشمام ریختم و به بابا نگاه کردم ، بابا با خنده گفت: چی میخوای وروجک؟

_ ماشین

_ که بزنی داغون کنی؟

حرصم دراومد یه بار ماشینم توی کارگاهه باید از کل ملت خواهش و التماس کنم و منّت بکشم.

با حرص دو برابر، پامو کوبیدم رو زمین و خواستم برم سمت اتاقم که مهیا سوییچو انداخت سمتم و یه چشمکم زد فهمیدم سامیارو خر کرد. ناموسا با سرعت عملش شدیدا حال کردم.

یه بوس براش فرستادم و رفتم حاضر شدم از اونجایی که شدیدا نگران نازلی بودم هرچی دم دستم بود پوشیدم و دوییدم بیرون وقتی رفتم پایین متوجه شدم ماشین سامیار پنچره حالا دقیقا چطوری ؟ نمیدونم

با حرص فراوان سوییچو انداختم توی کیفم و سر خیابون با چند تا تاکسی خودمو رسوندم به نازلی. نازلی یه خرده با فاصله از رستوران روی یه نیمکت نشسته بود. رستوران از بیرون هم به خاطر دیوارای کرم و طلاییش حسابی می درخشید. لب و لوچه مو جمع کرد و رفتم سمت نازلی که با یه لباس مشکی طلای و باکلاس نشسته بود.

سریع پریدم جلوش و گفتم: سلام چی شده؟

نازلی به من نگاه کرد و با ریلکسی تمام گفت:دعوا کردیم

_ چــــــــــــی ؟ بعد تو آنقدر ریلکسی ؟ خاک تو سرت کنم

نازلی با قیض نگام کرد و گفت: انتظار داری خودمو خفه کنم؟

من که میدونستم نازلی کلا مدلش اینجوریه پوفی کشیدم و گفتم: سر چی؟

_ آراد میگه به خاطر اینکه کسی برای اداره کردن شعبه ی دیگه ی مغازه نیست بعد از ازدواج میریم و شیراز زندگی می کنیم .

من: غلط کرده پسره بیشعور به من چیزی در این مورد نگفت

نازلی با عصبانیت نگام کرد و با حرص گفت: تازه وقتی میگم خانوادم چی ؟ برگشته میگه بعد از ازدواج باید کاملا از خانوادت جدا شی و روی پای خودت وایستی، باید کمتر ببینیشون 

بعدم با حرص دستمو کشید و گفت : بیا بریم

چند دقیقه توی سکوت داشتیم راه می رفتیم و منم کلا فراموش کردم به نازلی بگم که ماشین ندارم و انگار اونم همچین یادش نبود. بعد از چند دقیقه رسیدیم به یه کارگاه که یکی داشت جلوی  مغازه و توی خیابونو میشست.جلوی مغازه پر از گل و روغن گریس و از این چیزا بود.

 داشتیم آروم از روی گل و لای توی خیابون و چاله های کوچیک آب رد می شدیم که...

 

@ violet  @ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #16

 

« نازلی»

داشتم روانی می شدم پسره بوزینه ی میش.

وای خدا دلم می خواد خفش کنم پسره پررو از همون اول که با درسا دوست صمیمی بود ازش خوشم نمیومد از همون موقع الاغ بود.

با درسا از کنار چاله ها رد می شدیم که درسا چشمش به یه دکه ی ذرت مکزیکی فروشی افتاد و دویید سمتش منم با حرص منتظرش شدم که یه ماشین نیمچه مدل بالا که حتی اسمشم نمی دونستم با شدت از کنارم رد شد و همه ی گل و آب و کثافت روی زمین و پاشید روی من.

اصلا یعنی رفتم توی حالت سکته و تا چند ثانیه هیچ حرکتی نکردم .

چشمم به درسا افتاد که با قهقه میاد سمتم. ماشینه یه خورد جلوتر پارک کرد و یه پسر که چه عرض کنم یک الاغ خوشگل از توش در اومد و اومد سمتم.  یکی دیگه هم از اونورش پیاده شد.

اولین چیزی که نظرت بهش جلب میشد هیکل خوش فرم ودر عین حال به قول خودمون گنده ی پسره بود ، در وهله ی بعدی چشمای پسره بود که یه رنگ خیلی خاص و قشنگ بود که تا به حال نمونش و ندیده بودم معلوم نبود طوسی بود ،آبی بود ، سبز بود ، عسلی بود!!!!  البته بنده به علت عصبانیت چشمام کور شده بود و اینم بی تاثیر نبود. بلیز شوار مشکی جذبش هم حسابی بدنشو به نمایش می ذاشت.  اصلا کلا یارو یه چیز عجیبی بود لباش هم خوش فرم و از همه ی  اینها عجیب تر صدای بمش بود که کاملا آشنا بود. اولین چیزی که به ذهنم رسید همون تلفن ناشناس بود ولی احتمالا توهم زدم.

به پسر دومی نگاه کردم موهای بلوند و قهوه ای و چمدونم یه چیزی تو مایه های همینا بود

چشماش سبز روشن خیلی خوشگــــــــــل پوستشم سفیــــــــد مثل روح ، لب قرمز،کلا مثل دخترا ولی واقعیتو بگم خیلی جیگر بود مطمئنا از این پسرا بود که مورد پسند درساس ولی به نظر من اولیه خوشگل تر بود اما وقتی گند زده توی هیکل من یعنی ... استغفرالله !

مدیونید فکر کنید همه ی آنالیز کردنم از دو ثانیه بیشتر طول کشید .

دیگه بیشتر نرفتم توی بهرش که هیکلش و مدل چشم و ابرو و لب و دماغش و اینا چه جوریه کلا مدلم همینه ولی درسا  تا عمق قیافه ی طرفو می کاوه. آره دیگه جون عمم اصلا به یارو نگاه نکردم. اونی که داشت اونا رو می خورد هم من نبودم. هه هه

با عصبانیت شدید خیز برداشتم سمت پسر  اولیه که راننده بود و هیکلش مثل کروکودیل و گفتم:

_ این چه وضعیتیته ؟ وقتی بلد نیستین پشت فرمون بشینین چرا رانندگی می کنین؟ گواهینامه تونو کدوم بیشعور بی سوادی بهتون داده؟ ...

همون طور داشتم به کروکودیله فحش می دادم چرت و پرت بلغور می کردم که با اخمای شدید پرید وسط حرفم و با خونسردی تمام گفت:

_ چیزی نشده خانوم محترم ؟ این چه طرز حرف زدنه؟ چرا اینقدر شلوغش می کنین؟

جیغم رفت هوا : چـــــــیزی نشده؟ شما به این میگی چیزی نشده ؟ گند زدین به کل لباس من بعد میگین چیزی نشده

اومدم با حرص حرفمو ادامه بدم که چشمام خورد به چشماش: آخه بیشعو...

یارواخماشو بدتر تو هم کرده بود و یه قدم اومد جلو و کاملا سینه به سینه ی من وایساد تقریبا قدم تا زیر بینیش بود مجبور شدم سرمو بالا بگیرم و به چشماش نگاه کنم.

پرید وسط حرفم و غرید:

_ بفهم داری چی میگی خانوم کوچولو

کوچولوشو با قیض گفت. حرصم گرفت بهش نگاه کردم  و تو ذهنم جیغ کشیدم: الاغ ، یابو علفی .

مدیونید اگه فک کنید مث سگ ترسیده بودم و جرات نکردم بلند فحa بدم.یعنی مدیونیدها !

با پوزخند نگاش کردم و سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم. آروم باش نازلی این کروکودیل هم الاغی بیش نیست!

با آرامش ظاهری گفتم: و اگه نفهمم؟

پسره کروکودیله اخماش رفت تو هم و با چشمای یخی و سردش زل زد به چشمام و گفت: امتحانش ضرر نداره

با حرص پوست لبمو کندم و گفتم: تو....

درسا پرید وسط حرفم و با خنده کنترل شده گفت:

_ نازلی لطفا!!!!

دوست پسره هم با خنده به کروکودیل نگاه کرد. مثل اینکه همچینم بدشون نمیومد دعوا رو تماشا کنن.

هه هه هه فکر کرده نفهمیدم زیر چشمی به درسا نگاه می کنه بچه بلوند! البته لقب بچه خوشگل برازندشه ولی پسر کروکودیله هم چشم خوشگل بود، مردشعورشونو ببرن.

 به درسا نگاه کردم  که دیدم داره به من نگاه می کنه البته زیرچشمی پسررو هم در نظر داشت ، مدیونین اگه فکر کنین کاملا نجیب وایساده بود اونجاهـــــــــــا. یه ذره به درسا دقت کردم دیدم اونم یه بسته پف فیل دستشه با نیش باز داره می خوره و ذرت مکزیکی هم تو اون یکی دستش بود. مگه قرار نبود فقط ذرت مکزیکی بگیره؟ ای مارموز

 این دوست کروکودیل و درسا به هم میانا. دوتا .. استتغفراللهی

 بعد به اطراف نگاه کردم. مردم دور ما جمع شده بودند و به ما نگاه می کردن. یکی هم داشت فیلم می گرفت. نچ نچ نچ مردم چقدر فضول شدن جدیدا

وای خدا دلم می خواست اونو با پوزخندش خفه کنم طی یک حرکت بدون فکر لیوان ذرت مکزیکی رواز درسا قاپیدم و ریختم روش .

درسا مثل مجسمه به من نگاه می کرد خودمم شوک بر داشت . من الان این کارو کردم؟ من چیکار کردم؟

خدای من!  من همیشه توی این موقعیتا ...

یه لحظه از چشمای قرمز پسره ترسیدم شدیدا از کلش دود بلند میشد ولی عجیب بود که عذاب وجدان نداشتم انگار حالا آرام شده بودم . کرم درونم خوابید اصلا. با پوزخند رو به پسره که تقریبا آتیش گرفته بود گفتم:

_ حالا برابر شدیم

پسره توی یه لحظه نگاهش پر از آرامش شد انگار اصلا از اول اتفاقی نیفتاده بود . همین طور که به عکس العمل عجیب پسره فکر می کردم حس کردم یخ بستم.

دهنم باز و بسته میشد ولی هیچی نمی تونستم بگم فقط به پسره که یه بطری آب دستش بود و حالا خالی شده بود زول زده بودم. چطور به اون بطری دقت نکرده بودم؟ بطری رو کی آورد؟

حس کردم یه لحظه خندید ولی چشمای سردش و اخمای درهمش نشون میداد توهم زدم.

پسره عقب گرد کرد و به سمت ماشینش رفت لحظه ی آخر یهو شروع کردم به فحش دادن:

من: مرتیکه ی عوضی ، ......

ساکت شدم. چی بگم خب؟ واقعا نمی دونستم چی بگم چون چند نفرم داشتن فیلم می گرفتن.

هم من هم پسره لحظه ی آخر به اطرف نگاه کردیم چند تا دختر سمت من و چند تا پسر دیگه اونطرف بودن بقیه هم دورمون جمع شده بودن و با خنده نگاهمون می کردن . این درسای در به در شده و پسره هم با خوشحالی تشویقمون می کردن.

یه لحظه چشمام به چشمای پسره خورد باز حس کردم داره می خنده، منم خندم گرفته بود مثل نی نی کوچولوهایی که پستونکشونو گرفتن دعوا کردیم.

پسره چشم قشنگ که در ماشینو باز کرد صدای دست و جیغ مردم بلند شد اینام بیکار بودنا.

 به درسا نگاه کردم که با نگرانی و البته یه لبخند به من نگاه می کرد.

بهش لبخند گرمی زدم که محکم زد پس کلم و گفت:

_ الاغ همچین توپیدی به اون بدبخت من گرخیدم

بعد آروم گفت: ولی خوشگل بودنا ، اولیه واسه تو دومیه برا من

با حرف درسا دوباره اخمام رفت توهم برگشتم سمت پسره که دوباره فحشش بدم که با جای خالی ماشینش روبرو شدم بی خیالش شدم و برگشتم سمت درسا و شروع کردیم راه رفتن. مردم هم کم کم متفرق شدن.

درسا با نیش باز گفت: وای نازلی هیچ وقت به جز اوندفعه که با آراد دعوا کردی اینجوری ندیده بودمت ، وای خدا! وای خدا! باورم نمیشه  ولی پسره خوشگل بودا !

یهو وایساد و گفت:از همه بدتر خالی کردن ذرت ها روی پسره بود باورم نمیشه اصلا انتظار نداشتم ازت یعنی اگه می گفتن الان لشکر دایناسور ها قراره حمله کنن قابل باور تر بود تا این صحنه ها. ولی پسره خوشگل بودا !

خندیدم: چه ربطی داره؟ نمودی مارو آنقدر گفتی پسره خوشگل بود

درسا هم خندید ، بعد لب برچید و گفت: ذرتمم حروم کردی

بعد دوباره با ذوق تکرار کرد: چشماش! وای موهاش!

بعدم خودشو زد به غش و گفت: هیکلش !

بعدم با ذوق به من نگاه کرد منم تک خندی زدم و سر تاسفی تکون دادم و مسیرم و کج کردم تا یکی دیگه ذرت براش بگیرم وگرنه مخمو می خورد.

خدارو شکر به خاطر مشکی بودن لباسام آب و گل ها معلوم نبود فقط خیس بودم که هوا گرم بود پس مشکلی هم نداشت ولی اگه یه بار دیگه این پسره چشم قشنگ گودزیلا رو ببینم میدونم باهاش چیکار کنم.

بعد از اینکه ذرت مکزیکی درسا رو خریدم راه افتادیم سمت خونه ی اونا و دوباره مثل بچه های 14 ساله شروع کردیم به حرف زدن درمورد رویاهامون .

درمورد آرتان و رادوین ، در مورد شغلمون و نقشه هامون.  درسا می گفت وقتی دانشگاهو تموم کرد میخواد بره یه هنرمند شه چون اون برای دکتر شدن ساخته نشده بود از اولم به خاطر من این رشته رو قبول کرد.

منم آرزوهای زیادی داشتم و از اولم با درسا و رشته ی هنر موافق بودم ولی خب... اون روز کلا روز باحالی بود و خیلی خندیدم خیلی فکر کردم که صدای پسره چرا برام آشنا بود ولی مدام اون تماس ناشناس میومد به ذهنم.

حرف های اون روزو با خودم دوره کردم. وقتی جریانو برای درسا تعریف کردم کف کرد بدبخت! البته حق داشت . منم مطمئن نبودم خودش بود یا نه! امکان توهم هم بود. درسا هم همینو می گفت چون خیلی از اون موقع گذشته بود.

بالاخره بعد از اینکه از خونه ی درسا اینا برگشتم گرفتم خوابیدم . بدون فکر کردن به آراد و چیزهای دیگه . دوباره هم من هم درسا تونستیم حسابی به آرتان و رادوین فکر کنیم گرچه این رویا برای من با وجود آراد دیگه امکان پذیر نبود . ولی می تونست یه رویا باقی بمونه. این حداقلش بود.

@ violet   @ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #17

 

« درسا»

با آرامش از خواب بلند شدم و رفتم تا حاضر شم حوصله ی صبحانه خوردنم نداشتم ولی برای اینکه ضعف نکنم یه تیکه نون با کره ی بادوم زمینی که عاشقش بودم خوردم. امروز روزی بود که باید آراد و بدرقه می کردیم برای مسافرت اصفهان. با اینکه گفته بود فعلا خیلی نمی مونه ولی به خاطر همین مدت کم که می رفت، نازلی حسابی با دمش گردو می شکست. مثلا قراره ازدواج کنن با هم دیگه مثل خروس جنگی می مونن.

یه مانتوی صورتی با شلوار پاکستانی مشکیمو پوشیدم و یه شال مشکی انداختم سرم یه تلم زدم و موهامو بردم عقب بعدشم رفتم سمت اتاق مامان و بابا:

_ صبح به خیر عشقتون اومده

بابا مثل همیشه با لبخند مهربون دستاشو به سمتم دراز کرد و گفت: به مروارید بابا

نیشمو تا ته باز کردم و بقل بابا نشستم و گفتم:

_ برای بدرقه از آرادی نمیاین؟

_ آخه دخترم آراد نامزد نازلیه چه ربطی به ما داره؟

با عجز به مامان نگاه کردم  که سری تکون داد و روشو برگردوند با ناراحتی خداحافظی کردم. تجربه ثابت کرده که بحث با خانواده من مثل بحث کردن با دیواره. برای همین اصلا زحمت ندادم یه چسه بیشتر اصرار کنم.

دیشب بعد از اینکه نازلی رفت آرمان لطف کرد گفت ماشینمو امروز می گیره و با همون میاد دنبالم. یعنی دوست خوب می خواید، آرمان یه الگوی حقیقیه. رفتم پایین و تا خواستم به آرمان زنگ بزنم رسید.

جلوم ترمز کرد و یه تک بوق زد. یه بلیز بنفش با شلوار جین مشکی پوشیده بود و یه عینک آفتابی مارک دار زده بود به چشماش. موهاشم داده بود بالا و حسابی به خودش رسیده بود. سری تکون دادم.

عینکشو زد بالا سرش و یه چشمک زد و گفت:

_ بپر بالا دیر شد

رفتم و نشستم تو ماشین و گفتم:

_ بابا خوشتیپ! بابا بچه خوشگل!

آرمان خندید که یهو چشمش به تیپ غضنفری من افتاد و چشماش گشاد شد:  این چه تیپیه زدی؟ کلاسمو خراب کردی برو شلوارتو عوض کن وگرنه نمی برمت.

با چشمای گشاد بهش نگاه کردم . چرا این شلوار پاکستانی من خار شده رفته تو چشمای همه؟ ای بابا!

دستی به شلوارم کشیدم و گفتم: نگران نباش مامان فدات شه نمی زارم این الاغ بهت توهین کنه

بعدم با مظلومیت به آرمان نگاه کردم که گفت: نچ فکرشم نکن

حرصم گرفت. من گفتم این دوست خوبه؟ مفسد الفساد فی العرضه

_ این ماشین منه ها

آرمان با ریلکسی به من نگاه کرد: حالا که من پشت فرمونم

دوباره حرصم گرفت ، یه چشم غره بهش رفتم و با گشادی تمام برگشتم خونه و برای اینکه با سوالات خانواده مواجه نشم آروم کلید انداختم، پاورچین رفتم تا اتاقم، سریع شلوار جینمو پوشیدم و جیم شدم.

آرمان با دیدنم نیششو باز کرد و گفت: آفرین !

دوتا فحش زیر لبی بهش دادم: درد! بیشعور!

 آرمان با خنده نگاهم کرد: تو فحش دیگه ای بلدی؟

_ میخوای فحش مثبت 18 بدم بهت؟

_ اصلا بلدی؟ بگو ببینم!!!

چه پرروهه این بشر. خب الان چی بگم بهش مثلا بگم ..... استغفر الله

_ آنقدر فکر نکن فسفرات سوخت همش

با عصبانیت به آرمان که منو اسکول کرده بود نگاه کردم و برای خالی کردن عصبانیتم دستمو بردم سمت ضبط و با حرص روشنش کردم. آهنگ " هربار این درو" از ماکان بند پخش شد. خیلی آهنگ قشنگیه ولی وسطای آهنگ بود که زدم بره حالم بهم خورد اینقدر این آهنگو گوش کردم. یه مدت توی همه ی ماشینا می شنیدیش. چند تا آهنگ عقب جلو کردم که دیدم خیر. ایشون آهنگ درست حسابی توی فلشش ندارن. همش قدیمی بود.

فلشمو از تو جیبم در آوردم و زدم توی ضبط و اولین آهنگو پلی کردم:

آهنگ  دسپاسیتو از جاستین بیبر. نیشم باز شد. به اون میگم آهنگ قدیمی گوش میده بعد ببین خودم چیا تو فلشم دارم!؟ هه هه !داشتم قر می دادم و بلند بلند همخونی می کردم و حرکات موزون انجام می دادم که آرمان وسط آهنگ دستشو برد و با حرص ضبطو خاموش کرد.

_ این آهنگا چیه گوش میکنی ؟ صاف بشین اهه

جیغم در اومد: هــــــــــــــــی چرا خاموش کردی گوریلاکولاخ؟

نیشمو تا ته برای آرمان باز کردم و بهش نگاه کردم . کلا خجالت تو ذاتم نبود.

آرمان سر تاسف تکون داد و زیر لب زمزمه کرد:

_ نچ نچ نچ

دیگه تا فرودگاه حرف نزدیم. بعد از نیم ساعت رسیدیم فرودگاه ، بدون توجه به آرمان از ماشین پیاده شدم و جیغ جیغ کنان به سمت فرودگاه رفتم ، انگار می ترسیدم آراد فرار کنه!

 

@ violet

@ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #18

 

چشمام را توی فرودگاه چرخوندم که چشمم به نازلی افتاد ، ایش چه خودشم گرفته. بدی نازلی اینه که وقتی با یه نفر قهر میکنه خیلی خودشو می گیره و طرف به چیز خوردن میوفته که باهاش قهر کرده! بمیرم برای آراد. یه نگاه اجمالی هم به فرودگاه انداختم. مثل همیشه پر از شلوغی بود. یه سریا هرهر می خندیدن و یه سریا عرعر گریه می کردن. چه فرودگاه بزرگی هم بود لامذهب!

رفتم سمت نازلی و عمو سعید و خاله نینا از همون فاصله داد زدم:

_سلام! چطورین خاله نینا؟ عمو؟

خاله نینا با لبخند گفت: چطوری خاله جون؟

_ خوبم خاله ، شما خوبین عمو جون؟

عمو سعید هم مثل همیشه با لبخند پدرانه گفت : آره دخترم تو چطوری ؟ نمی بینیمت دیگه؟

_ عمو من بخوامم بیام که این نازلی شما همش نیست

خاله نینا یه چشمک زد و گفت: اگه نازلی نباشه تو نباید بیای یه سرم به ما بزنی درسا خانوم؟

_ چشم رو چشمام اندفعه حتما میام

خاله نینا یه مانتوی سبز روشن با شال مشکی و شلوار مشکی و عمو سعید هم پیرهن سفید و شلوار کرم پوشیده بودن. برگشتم سمت نازلی  و یه نگاه به تیپش کردم. یه هودی مشکی گشاد با شلوار مشکی شال نقره ای انداخته بود. جدیدا چه جذاب می گرده . با نیش باز گفتم: به عشقم

نازلی دوباره قیافشو چپر چلاق کرد و به من نگاه کرد:

_ اه اه اه فاصله بگیر از من

- ایش، عشقت کو؟

نازلی دوباره اخم کرد، گلابی اخمو: توالت

_ الان میرم میارمش ببینم چطور جرات کرده اون حرفها رو دیروز بهت بزنه

نازلی با تعجب نگام کرد و گفت: اسکول توالت مردونه ، اینجا ایران است نه اروپا هانی

دیگه به حرف نازلی دقت نکردم و دوییدم سمت توالت اصولا فرودگاه مردونه زنونه بعید می دونم داشته باشه. یه توالته دیگه!!! مگه نه؟ نازلی که دید من دارم میرم بدو بدو اومد دنبالم.که یهو با سر رفتم تو دیوار!

زیر لب غر زدم: آخ ملاجم داغون شد آخه مگه مرض دارن دیوار رو میزارن جلوی راه ، اه اه اه!

برگشتم که حرص ملاج داغون شدمو سر نازلی در بیارم که دیدم از خنده پوستش کبود شده ، این چشه دیگه ؟ خل شد رفت !

یه نگاه تاسف بار بهش انداختم و گفتم : خدا رحمتت کنه خل شدی ؟ به آرتان فکر میکنی؟

نازلی با چشم های گشاد شده بهم نگاه کرد و گفت:

_ نخیرم من مثل تو نیستم که هی به رادوین فکر کنم خودم کار و زندگی دارم.

بعد هی با سر و کله و انگشت و چشم و خلاصه با هرچی که می تونست هی به عقب اشاره کرد!

زیر لب غرغر کردم: ها؟ چی میگی ؟ خدایا خواستی بندگانت رو شفا بدی نازلی رو بزار اول صف دمت گرم!

یهو صدای منفجر شدن اومد ، وا !؟ این خل وضع کیه دیگه؟

فکر کن توی روزنامه ها بنویسن: انفجار خنده هزاران کشته داد.

دقت کردید من جدیدا چقدر بامزه شدم؟ هعی

دوباره زیر لب با خودم گفتم: خدایا اینو بعد نازلی شفا بده!

سرمو بلند کردم و دستامو بردم بالا و با صدای بلند گفتم : همگی بلند بگین آ...

بقیه جملم با دیدن پسری که جلوم وایساده بود تود دهنم خشک شد ، لامصب چشماش چه سگی داشت پاچه می گرفت دیدم داره با چشمای گشاد به من نگاه می کنه !

یه ذره دقیق نگاه کردم و گفتم: اه تو همون بچه خارجیه که دیروز اونیکی تون داشت با این نازلی خره دعوا می کرد نیستی؟

پسره  مثل بز منو نگاه کرد.

شاید فارسی نمی فهمه. بهش نمی خوره ایرانی باشه؟ ایران از این خوشگلا داره؟ دیروز که فاسی حرف می زد؟ شاید سختشه فارسی بحرفه. انگلیسی بحرفم؟ با اون انگلیسی حرف زدنم طرف خارجی هم باشه نمی فهمه چی میگم ولی خـــــــــب ....

شروع کردم حرف زدن:

من: hello   اَخوی

خب اینکه نمیفهمه اخوی چیه. ای بابا اخوی به انگلیسی چی میشه؟

من: how are you monkey?

پسره چشماش گشاد شد. ای بابا بازم مثل بز به من نگاه میکنه اشتباه گفتم؟ monkey  مگه نمیشه اَخوی ؟ ای وای فکر کنم میشه میمون یا گاو ولی هرچی هست نباید جالب باشه. چه گیری کردیم .

من: can you speak farsi? ( میتونین فارسی حرف بزنین؟)

با اندوه تمام گفتم: بلغارــــــی؟ پاکیستانی؟

لهجم تو حلقم. پسره بازم مثل بز و البته با خنده به من نگاه کرد شاید عربی بفهمه.

قبل از اینکه من حرف بزنم نازلی  فکر کنم هول شد گفت:

_ مرحبا، ؟اسمتwhat is   

نازلی دوباره هول کرد اومد درستش کنه که بدتر گند زد توش.

_ مِن اَینَ from ?  ( مِن این= اهل کجا؟ )

یعنی منو میگی ترکیدم از خنده پسره هم دست کمی از من نداشت خود نازلی هم می خندید. آخه ترکی و عربی و انگلیسی و فارسی و همرو ترکیبی زدی چرا؟

بعد از چند دقیقه پسره گفت:چقدر باحالین شما دو تا، من دیگه میرم

بعدم یه نگاه عجیبی به من و نازلی کرد و زیر لب رو به من گفت : تخته مخته ندارن

و با سرعت رفت فرصت نداد جیغ بزنم فحشش بدم ! به من میگه تخته ندارم؟ به مــــــن؟!

با دهن باز به جای خالیش نگاه کردم یعنی این همه چرت و پرت بلغور کردم. طرف ایرانی بود؟ از خیر فحش دادن بهش گذشتم. یه نگاه به نازلی کردم و دوتایی زدیم زیر خنده.

 

@ زری گل🌻 @ violet

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #19

 

« نازلی»

وای ترکیدم خدا. چقدر ما اسکولیــــــــــم ، چقدر ضایع شدم. آخه یکی نیست بگه نازلی منگل عربی و ترکی و فارسی و انگلیسی اینا چه ربطی دارن به هم؟

_ آخه منگل عربی و ترکی و فارسی و انگلیسی چه ربطی دارن به هم؟

با تعجب به درسا نگاه کردم، این الان ذهن منو خوند؟ ای بابا عجب تله پاتی ای. بی توجه به درسا رفتم توی دستشویی که روبروم بود . دستشوی بزرگی با دیوارای سفید بود که شش تا اتاقک توالت توش داشت . درکمال تعجب دستشویی تمیزی بود. کاشی ها و دیوارا حسابی سفید بود که از یه محل عمومی اصلا همچین انتظاری نمی رفت. در دستشویی ها آبی بود و دوتا توالت فرنگی اونجا بود که مطمئنا احد و الناسی هم ازش استفاده نمی کرد چون از تی و وسایل تمیز کاری توش کاملا مشخص بود.

رفتم توی یکی از توالت ها و عملیات مربوطه رو انجام دادم بعد در همون حین که موهامو باز میکردم تا درستش کنم از اتاقک توالت اومدم بیرون. شالمو گرفتم توی دستم و بلند گفتم:

_ وای چقدر گرمه

که حدس بزنین چی شد؟ با یک جفت چشم شهلا روبرو شدم. چشمامو از شلوار پارچه ای مشکی پارچه ایش بالا آوردم. بلیز سفیدش با دکمه های مشکی هیکلشو توی چشم گذاشته بود. ساعت مشکیش هم دستش بود که خیلی خوشگل بود ولی به قیافش می خوره ساعت خیلی گرونی هم نباشه. شایدم بود. من چمیدونم! کت مشکیش هم دستش گرفته بود. این از اون تیپ ها بود که توی توالت عمومی نمیتونستی معمولا ببینی! آخه کی توی فرودگاه کت و شلوار می پوشه ناموسا؟  وایسا بینیم... این پسره .... این دستشویی مگه زنونه نیست؟

_ اه کوروکودیل!؟

پسره با اخمای شدید اومد جلو و با پوزخند گفت:

_ توام که همون خانوم کوچولویی!!!!

مردک شیش نقطه! همون روز که روم آب ریخت نباید ذرت مکزیکی رو می ریختم روش بلکه باید می کوبوندم توی صورتش. خیلی زمزمه وار از ترس این که با اخماش پارم نکنه گفتم:

_ خانوم کوچولو عمته

انگاری شنید چون حس کردم یه لحظه چشماش خندید ولی دوباره اخم کرد. کلا این بشر مثل خودم یخ بود فقط برعکس من اصلا شخصیت نداشت توی حرف زدن. کروکودیل با اخمای همیشگی اومد جلو و با پوزخند گفت:

_ مثل اینکه هنوز آدم نشدی؟

نیشخندی زدم و گفتم:

_ خیر ، مثل اینکه شما تنت می خاره

_ کسی که واسه جلب توجه اومده تو دستشویی مردونه اینو می گ...

قبل اینکه حرفشو ادامه بده جیغ زدم:

_ من چه می دونستم اینجا دستشویی مردونست ؟ بعدشم اگه میدونستم تو اینجایی مطمئن باش از دو کیلومتری خود فرودگاه هم رد نمی شدم چه برسه به دستشویی

پسره با تعجب و اخمای درهم نگاهم کرد و گفت:

_ یعنی میخوای بگی تابلوی جلو در و ندیدی خانوم نابینا؟

دوباره جیغم در اومد:

_ اگه می دیدم که الان جلوی توی دراز نبودم

 حس کردم دوباره یه لحظه خندید و بعد سریع جمعش کرد و گفت:

_ نگران نباش خیلیا به خاطر من از این کارا می کنن اما من وقتی برای این مسخره بازی ها ندارم

بعدم با پوزخندی از کنارم رد شد، پشمام این چه اعتماد به فضایی داره

سریع گفتم:

_ مراقب باش سرت نخوره به سقف

قبل از اینکه برگرده دو تا فحش حوالم کنه پریدم توی یکی از تولتا، وای خدا منو ببخش یعنی من تمام مدت با موهای باز جلوی یارو داشتم باهاش بحث می کردم.  خدایا حلالم کن. یادم باشه وقتی رفتم خونه دو رکعت نماز بیشتر جهت توبه بخونم.

موهامو با کلیپس جمع کردم و شالمو انداختم سرمو اومدم بیرون که بگو ایندفعه چی شد؟ اصلا بدبخت تر از من هم هست؟ این پسرا چرا آنقدر سریع عمل میکنن یعنی یهویی این همه آدم همه از دم دستشوییشون گرفت؟

دقیقا شش جفت چشم به من بود! با تاکید می گم "دقیقا!"

یکی داشت زیپ شلوارشو می کشید بالا یکی داشت موهاشو درست می کرد بقیه هم کار خاصی نمی کردن.

 نیست حالا اون دوتا کار خاصی داشتن می کردن؟!

جناب کروکدیل خان هم اونجا کنار در دستشویی ایستاده بود و به من نگاه می کرد! خواستم نیشمو باز کنم که گفتم ضایعس پس اخمامو کردم توی همو به تک به تکشون نگاه کردم و آروم رفتم سمت در و از کنار کروکدیل رد شم و سریع پریدم بیرون و در کوبیدم به هم.

صدای قهقه بقیه از توی توالت میومد. یک ثانیه بعد از من هم کروکدیل اومد بیرون و مسیر مخالف منو به پیش گرفت. چقدر ضایع شدن آخه؟ چه روز گندی بود الان اشکم در میاد همش تقصیر اون پسرست. دفعه ی دیگه مسلما خفش می کنم.

بدو بدو رفتم سمت درسا که حالا کنار مغازه وایساده بود و داشت لباسش که قهوه ای شده بود و پاک می کرد

با خنده پرسیدم:

من: کی قهوه ایت کرده؟

 

@ زری گل🌻  @ violet

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #20

چند دقیقه قبل

« درسا»

این نازلی همین طور سرشو انداخت پایین و رفت تو دستشویی. یه خرده اون طرف تر از دستشویی یه  کافی شاپ کوچیک و نقلی بود،کمبود جا آوردن اینجا کنار دستشویی کافی شاپ زدن؟ ولی کافی شاپ خوشگلی بود. برای جدا کردنش از محوطه یه دیواره شیشه نازک و شفاف زده بود که تقریبا تا روی قفسه سینه من می رسید. نزدیک سقف هم یه مربع چوبی دور کافی شاپ بود که ازش گل و برگ آویزون بود که احتمالا مصنوعی بود. میز صندلی های رنگی رنگی بود. پیشخوان هم به رنگ قرمز و سفید بود که با محیط فرودگاه و کافی شاپ همخونی داشت. پیشخدمت ها با لباسای سفید تند تند از این طرف به طرف دیگه کافه می دوییدن. با اینکه اصلا سرشون شلوغ نبود نمی دونم این بدو بدو ها واسه چی بود؟رفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم. یه نگاه به منو انداختم که  اصلا نمی دیدم بهتر بود آخه یه لیوان آب ده هزار تومن مگه داریم؟ مگه میشه؟ آب و که دیگه از آمریکا وارد نمی کنید که به خاطر قیمت دلار قیمتش بره بالا !! مردم هم عقل تو کلشون هست که کافه شون آنقدر خلوته.

ولی از اونجایی که کرمام درونم می لولیدن، زنگ زدم به آرمان.

_ کجایین شماها؟

یه اهم اهم کردم و با صدایی شدیدا مظلومانه گفتم:

_سلام بر شما ای بزرگوار

صدای خنده اش اومد بعد گفت:

_ دوباره کارت گیره؟

_ پاشو بیا دستشویی

چند ثانیه سکوت برقرار شد ، می تونستم گشادی چشماشو حس کنم بعد صدای نحسش با خنده اش پیچید توی گوشی:

_ چیه عمو جون؟ خودتو کثیف کردی؟ ای وای نکنه خودتو پی پ...

قبل از اینکه ادامه ی حرفشو بگه جیغ زدم:

_ سکوت کن آرمان، پاشو بیا کافی شاپ کنار دستشویی

صدای آرمان بلافاصله از پشت سرم اومد. جلل الخالق ! پرواز کرد تا اینجا؟

_ سلام عرض شد

برگشتم سمتش و دیدم با نیش باز داره نگاهم می کنه گوشیو قطع کردم و دوییدم سمتش تا بتونم پول یه قهوه ای چیزی رو ازش بگیرم. در حین حمله محکم خوردم به یکی و هر دومون افتادیم زمین ولی وضعیت من بدجور فجیح بود چون هات چاکلت طرف کاملا برگشته بود روی من . با تمام وجود جیغ کشیدم:

_سوختــــم

از جام پریدم همین طور که بالا پایین می پریدم لیوان آبی که روی میز بغل بود و خالی کردم روی خودم. دختر پشت میز با شوک به من نگاه کرد. احتمالا داره با خودش می گه " ده هزار تومن آب و ریخت رو خودش؟"

بعد از اینکه از سوزش تنم کم شد نشستم رو صندلی و شالمو کنار زدم و با بغض به گردنم که کاملا سوخته بود نگاه کردم بعدم به آرمان نگاه کردم که بدو بدو اومد سمتم و تا گردنمو دید ، گفت:

_ بزار برم یه پماد سوختگی بگیرم ، سریع برمی گردم بعد دست اون یارو رو گرفت و بلندش کرد و معذرت هم خواست. چرا؟ والله منم نمی دونم. اگه فهمیدید به منم بگید!

آرمان که رفت یه نگاه به پسره که حالا از زمین بلند شده بود کردم .

این که همون پسره ست که به من گفت تخته مخته ندارم !

چپ چپ  بهش نگاه کردم هات چاکلت روی اون بدبختم ریخته بود ولی با اخم به من نگاه می کرد. چطور صداشم در نیومد ؟ الان آرمان بود کلی کولی بازی در می آورد. البته فکر کنم در حد چند لکه پرید روش مثل من کلا شکلاتی نشد.

پسره در همون حالت که چشم غره می رفت اومد سمتم و با طعنه گفت:

_ خیلی عذر می خوام که به مثال شغال در حین دویدن به شما خوردم و شکلات داغم ریخت

اوهه چه لاکچری! شکلات داغــــــم!؟ شغال ؟ چه فحش جذابی. یادم باشه ازش استفاده کنم.

در کمال پررویی نگاش کردم و گفتم:

_ عذرتون و می پذیرم

با پوزخند به من نگاه کرد و گفت:

_ مثل اینکه حسابی قهوه ای شدین

بعد هم چشمکی چاشنی حرفش کرد و اندفعه به لبخند ادامه داد:

_ رنگ قهوه ای هم که خیلی بهتون میاد

بعدم با قدم های بلند از کافی شاپ خارج شد.  بدجوری حرصم در اومد . اومدم جیغ جیغ کنم  که مدیر کافی شاپ اومد و علنا  گفت برو گمشو بیرون !

رفتم دو تا بطری آب معدنی خریدم و بعد از اینکه با عذرخواهی و کلی حرص خوردن بطری ده هزار تومنی رو به اون دختره که لیوانشو رو خودم خالی کردم، دادم کنار ستون نزدیک دستشویی ایستادم و سعی کردم رنگ قهوه ای رو با تمام حرصم از روی مانتوم پاک کنم

پسره ی ... 

وای دارم دیوونه میشم . چند قطره اشک از چشمام ریخت تا حالا آنقدر ضایع نشده بودم. یه ذره که آروم شدم اشکام و پاک کردم و دوباره با حرص شروع کردم تمیز کردن لباسم .

اصولا خیلی اخلاق احساساتی داشتم ، اگه یه وقت یه اتفاق برای نازلی ، آرمان ، آراد ، آرالیا یا بقیه ی دوستا و خانوادمون میفتاد نمی تونستم تحمل کنم و سریع گریه می کردم، همیشه هم نازلی منو دلداری می داد. و مثل جنی که موشو آتیش زدن همون موقع نازلی هم رسید. دویید سمتم و با خنده پرسید:

_ کی قهوه ایت کرده؟

با حرص به قیافه ی پوکرش نگاه کردم و گفتم:

_ معلومه از قیافت توام تو دستشویی مردونه بهت بد نگذشته

نازلی با چشمای گشاد گفت:

_  اه اه اه تو می دونستی من دارم میرم دستشویی مردونه و هیچی نگفتی؟

 

@ زری گل🌻  @ violet

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #21

 

یه لبخند شیطانی زدم و بدون توجه به سوالش سریع شروع کردم به تعریف کردن اتفاقات توی کافی شاپ وقتی حرفم تمام شد نازلی با همون حالت یخمکی گفت:

_ ببینم گردنتو

شالمو زد کنار و به گردنم نگاه کرد ، اخماش درهم شد و گفت:

_ اوه اوه نابود کردی خودتو که . پس آرمان رفت پماد بکاره؟

همون موقع آرمان رسید، وقتی نازلی و دید اومد بغلش کنه که دوباره نازلی زد تو پرش. نازلی، بچه، کلا خیلی پاستوریزه تشریف داره بیایید راجبش حرف نزنیم . اگه بفهمه چی راجبش میگم علنا باید کل این فرودگاهو سه دور بدوام. نازلی با تاکید تمام روی کلمه " عزیزم" و " آرمان" گفت:

_ اوی آرمان عزیزم کجا بودی تا حالا؟

حرفشو کاملا با طعنه زد، آرمانم که همیشه یه جواب تو چنته داشت:

_ نازلـــــی جان یه دختر دیدم  مثل پلنگ صورتی پخش شد رو زمین. رفتم کمکش کردم بعدشم از بس من خوشگل و خوشتیپم دیگه دختره دست از سرم بر نمی داشت که نچ-نچ. تهشم شمارمو گرفت.

یهو صدای یه دختر از پشت سرم اومد:

ـــ که من مثل پلنگ صورتی افتادم زمین آرمان؟

آرمان سریع برگشت عقب و با دیدن آرالیا گفت:

_ نه بابا این چه حرفیه من شما رو عرض نمی کردم گرچه اگه خودت قبول داری من مشکلی ندارم

آرالیا یه دونه محکم کوبید به بازوی آرمان بعدشم اومد سمت ما دو تا:

_ سلام درسا جونم

با نیش باز گفتم:

_ سلام عشقم

نازلی با دیدت ما سریع صداش دراومد: اَیـــــــی

_ بیا عشقم باید تورم بغل کنم

آرمان : پس من چی؟

_  تو دیگه مشکلات ناموسی داره

آرمان لب و لوچه شو آویزون کرد. نازلی هم با خنده مارو نگاه می کرد که آراد از راه رسید و از پشت بغلش کرد، اخمای نازلی کاملا تابلو رفت تو هم.

_ خانومم هم خودم بغل می کنم

نازلی خودشو از بغل آراد بیرون کشید و با اخم نگاش کرد، آراد آروم گفت:

_ عزیزم ما قبلا در اون مورد بحث کردیم دیگه این اخم و تخم برای چیه؟

نازلی برگشت و به من نگاه کرد، مسلما نمی خواست با آراد حرف بزنه.

اومدم یه چرندی بگم که آرمان گفت:

_ چی شده آقا آراد؟ دوباره پاچه می گیره این نازلی چرا؟

نازلی با خنده به آرمان نگاه کرد و گفت:

_ آدم باش آرمان

آرالیا آروم گفت :

_ اینا یه مدت دیگه می خوان ازدواج کنن بزار بتونن مشکلاتشونو خودشون حل کنن.

حرفش کاملا منطقی بود برای همین دهنی که برای چرت و پرت گفتن باز کرده بودم و بستم.

آراد رو به ما ها گفت:

 شماها چی کار می کنین اینجا مثلا اومدید منو بدرقه کنید؟ هواپیما تا چند دقیقه دیگه بلند میشه بیاین سریع بریم تا جا نموندم مامان جون و پدر جون هم منتظرن

بعدم دست نازلی اخمو رو کشید دنبال خودش که نازلی غرید:

_ خودم می تونم بیام.

بعدم زودتر حرکت کرد سمت جلو ما هم راه افتادیم دنبالشون.

وقتی به عمو سعید و خاله نینا رسیدیم دوباره شروع کردیم به احوال پرسی و چاق سلامتی و این چیزا..

تا اینکه خاله نینا گفت :

_آراد جان پسرم دیگه برو که الان جا می مونی

آراد با لبخند سری تکون داد و بعد هم رفت سمت عمو سعید و محکم بغلش کرد.

اه اه این آراد چقدر لوسه ، ننر یه ذره پیش خانواده زنت آدم باش!

بعدشم رفت سمت نازلی و خواست بغلش کنه  ببوستش که اخمای نازلی بد توهم رفت و آراد هم بیخیال شد. عمو سعید اصولا مشکلی با این چیزا نداشت ولی دوست نداشت قبل ازدواج آنقدر آزاد باشن و این کاملا از اخماش که یه ذره درهم شد معلوم بود ولی معلوم بود از حرکت نازلی بسی راضی بود. از طرف دیگه خاله نینا که بسی پایه بود با اخم زد به بازوی نازلی که چرا نذاشته آراد یه خداحافظی حسابی باهاش کنه.

آراد بعد از اینکه از ما خداحافظی کرد رفت ، عمو با شیطنت گفت:

_ خب از دست نامزدتم که راحت شدیم

نازلی خندید خودشم خوشحال بود از رفتن آراد. هعی اگه این الان اینجوریه ، بعد ازدواج فکر کنم آراد و مسموم کنه بکشه.

خاله  با شیطنت رو به نازلی و عمو گفت: خب بدو بریم خونه که نازی تنهاست ، شوهرتم که نیست می تونی تو راه یه چند تا پسرم تور کنی.

بعد یه چشمک به نازلی زد. آرمان با خنده گفت:

_ خاله علیه آراد توطئه می کنین ؟ بگم بهش؟

خاله گوش آرمان و گرفت و گفت:

_ بیا بریم ببینم پسره تخس ، که منو لو میدی هان؟

_آخ آخ آخ خاله غلط کردم کی خواست لو بده شمارو ، نازلی فدات شم بیا بریم چند تا دوست پسر خوب برات جور کنم.

همه به این صحنه نگاه می کردیم و می خندیدم. ولی خدایی این دو تا کی صمیمی شدن؟ باز هم یه سوال دیگه که نمی فهمم چرا. خاله هم که خندش گرفته بود گوش آرمان و ول کرد و رو به من  گفت:

_ دُری خانوم شما هم خانواده رو دعوت کن امشب دور هم باشیم.

- نه دیگه خاله جون مزاحم نمی شیم نازلی که فردا باید بره سر کار بعدم که دانشگاه داریم باید آماده شیم

_ نه نمیرم. مگه بهت نگفتم رفتم تو استراحت. کلا اومدم بیرون فعلا

سری تکون دادم که دوباره خاله گفت:

_ تو چی آرالیا جان ، دخترم خیلی وقته مامان باباتو ندیدم عزیزم

آرالیا با لبخند مودبانه گفت: چشم خاله حتما مزاحم می شیم اما امروز دیگه نمیشه درسا راست میگه

نازلی دوباره با اخم و تخم گفت :

_ اه اه مامان این ها واسه چی بیان؟ من راهتون نمیدم

خاله یه چشم غره بهش رفت و به آرمان نگاه کرد که به در فرودگاه اشاره می کرد.

_ خیلی خب پس خاله عمو ما دیگه بریم ، اگه ایراد نداره درسارم ما می رسونیم

عمو رو به آرمان گفت:

 _نه پسرم درسا مادرش زنگ زد قبلش باید با نازلی ببرمشون وسایلشون برای دانشگاه و بخرن بعد می رسونیمشون

منم با نازلی اینا سوار ماشینشون شدیم و راه افتادیم سمت خریــد. هورا!

 

@ violet  @ زری گل🌻

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #22

 

اون روز خیلی خوش گذشت تا جایی که می­ تونستم پدر نازلی رو در آوردم. اونم جریان دستشویی مردونه رو برای من تعریف کرد. باورم نمی شه ان­ قدر اتفاق براش افتاده . جلل الخالق!

روز بعد هم  که همانند منگول ها از این مغازه به آن مغازه برای یافتن چند عدد خودکار در ­به ­در گشتم.

دنبال این خودکار برقونکی رنگی ها بودم ولی...

دریغ! حتی شبیه ­بهش هم پیدا نشد که دلم خوش شه. بالاخره رسیدم خونه و روی تخت گرم و نرمم ولو شدم که نازلی نذاشت بنده باسن مبارک­م رو یه خرده خنک کنم زیر باد کولر و زنگ زد. گوشی رو برداشتم و با کلافگی گفتم:

-بنال؟!

نازلی با حرص از پشت گوشی بهم توپید:

-این چه طرز حرف زدن با یه خانوم متشخصِ؟

- همینِ که هست. بنال؟!

نازلی دوباره یه چیز بلغور کرد که متوجه نشدم و در عوض مثل طوطی دوباره حرف خودم رو تکرار کردم.

-بنال

آن­ دفعه نازلی با خنده گفت:

- قرص بنال خوردی؟

منم نیشم و باز کردم و برای اینکه حرص­ اش رو در بیارم با لحن چندشی گفتم:

-جون؟ عشخم بوگو چی می خوای جیگر؟!

کاملا می تونستم قیافه در­­ هم رفته نازلی رو تصور کنم و با صدای عق زدنش، تصورم پر رنگ تر شد. نازلی که خود و کنترل می کرد به من فحش نده، گفت:

- خب بابا توام. حوصلم سر رفته بیا بریم بیرون.

با چشمای گشاد شده گفتم:

-اولاً من تازه رسیدم خونه. دوماً مگه من و تو دیروز تا شب بیرون نبودیم؟ سوماً، کجا؟

نازلی بدون اینکه بقیه حرف های بنده رو به روده بزرگه و کوچیک­اش بگیره گفت:

- کافی شاپ ، یه ربع دیگه حاضر باش میام دنبالت.

یه اوکی زیر لب گفتم و گوشی رو قطع کردم. به ثانیه نکشید که دوباره زنگ خورد.

         دوباره نازلی بود. خواستم فحش بدم که گفت:

         - آدم باش. بای

بعد هم قطع کرد . مردم خل و چل شدن. فازش چیه؟ والله منم نمی­ دونم. سریع حاضر شدم مثل همیشه شلوار پاکستانی گشادم با یه مانتوی تابستونی صورتی و یه شال مشکی یعنی کشته مرده تیپ زدن خودم شدم.

یه تل صورتی هم بالای چتری هام زدم . یه نگاه به آیینه کردم که دیدم با این قیافه، سگ هم بنده رو با نگاهش مستفیض نمی­ کنه. نشستم جلوی میز لوازم آرایش قهوه ای رنگم. انواع و اقسام وسایل آرایشی و بهداشتی رو داشتم. حتی یه کیف بزرگ رژ و سایه و از این چیز ها هم توی کمد بود. بعد از فیکسر، کانسیلر، کرم پودر، کرم و خلاصه یه کیلو از چیزهای دیگه از جمله رژ، خط لب، ماتیک و تقریبا هر چیز دیگه که دم دستم بود، به خودم مالیدم و یه آرایش کامل و حسابی کردم. به آیینه قدی نگاه کردم. جیگری با شلوار کُردی تقدیم می­ کند.

هم­زمان با حاضر شدنم نازلی هم رسید. پریدم از پله ها پایین و سوار شدم. نازلی به نگاه به شلوارم کرد و یه دونه محکم کوبید تو صورتش و با حالت زار گفت:

-چیکار کنم از دستت ؟ خدا!

ترجیح دادم به جای اینکه یه دونه بزنم تو حلقش، سکوت کنم و در عوض به آرایش اش نگاه کنم. برخلاف من آرایش آن­ چنانی نداشت. کل آرایشی که داشت شامل کرم پودر و رژ بود.

نازلی وقتی عکس­ العمل خاصی از من ندید سر تاسف تکون داد و حرکت کرد.

*******

 

« نازلی»

یعنی تهش هم این درسا منو خفه می­کنه با این شلوارش. اوف!

درسا دوباره فلش خودشو زد به ماشین که جاستین شروع به خوندن کرد. با حرص دستمو بردم و زدم جلو، بازم جاستین. حدود ده باری آهنگ و عوض کردم. دیگه داشتم کچل می شدم که درسا گفت:

- کشتی خودت و. وایسا

بعد هم آهنگ "wind of change"  و از اسکورپینز گذاشت و من هم بالاخره خفه شدم و سر جام نشستم. در طول مسیر دیگه حرفی بین ما رد و بدل نشد. بعد از چند دقیقه رسیدیم.

درسا یه نگاهی کرد و گفت:

-دقیقا فازت رو با رسم شکل توضیح بده؟ اینجا کجاش شبیه کافی شاپه؟

- بدِ؟ آوردم­ت تو این طبیعت بستنی بخوری؟

درسا دهن کجی کرد که من هم خندیدم و پیاده شدم ، منظره ی پارک عالی بود کنارش هم یه مغازه ی نوتلا بود که مطمئناً بستنی هاش  هم باید بی نظیر باشه. فضای پارک خیلی تمیز بود. درخت های سبز و بلند یه فضای رمانتیک ایجاد کرده بود که جون می­ داد با دوست پسرِ نداشتم، برم اون جا قدم بزنم. نیمکت ها شکل قلب های قرمز بود که اکثراً توسط جوون ها پر شده بود. هم­چین می ­گم که انگار هفتاد سالمِ. مسیر ورودی پارک با سنگ ریزه تزئین شده بود و جلوی ورودی هم دوتا دسته پیچیده توی هم به شکل دروازه تا چند متر بالای سر مردم کشیده شده بود و بالای اون هم یه چراغ سفید رنگ بود. اطراف پارک با پرچین های قهوه ای رنگ که دورشون با گل پیچک شکل قشنگی گرفته بود، احاطه شده بود. خلاصه که عاشق فضای پارک شدم. به خصوص دختر و پسر هایی که عشقولانه با هم­ دیگه قدم می­ زدن.

با درسا رفتیم سمت بستنی فروشی و دو تا بستنی شکلاتی گنده و خفن خریدیم. مغازه چیز خاصی برای توصیف نداشت. یه مغازه بدون سقف بود که مخزن های بزرگ بستنی و بسته های نوتلا توی اون مخزن ها خودنمایی می­ کرد. با وجود ساده بودن مغازه، کلی آدم اونجا صف کشیده بودن . احتملاً چیزهای خوشمزه ­ای می ­فروخت. وقتی طعم بستنی و چشیدم تازه فهمیدم چرا مغازه شلوغ بود.

@ زری گل🌻

@ violet

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

پارت #23

-درسا؟

سرم و تکون دادم که نازلی ادامه داد:

- می­ گم بریم تو پارک بشینیم؟

با بدخلقی برگشتم سمت نازلی. با اخم و قیافه تخس گفتم:

-نخیر، من سردمه

-کی توی تابستون سردش میشه، نکبت؟

خواستم جوابش رو بدم که حرف توی دهنم ماسید. متاسفانه دوباره گرم بحث شده بودیم و خورده بودیم به دو تا پسر. دقت کردید جمعیت پسر ها چقدر زیاد شده؟ بستنی من که نصفش ریخت روی طرف مقابلم و نصف دیگه ­اش هم روی خودم. درسا هم بستنیش کاملا روی خودش ریخته بود و شوکه بود. لب و لوچه­ اش حسابی از ریختن بستنی خوشمزه و نوتلایی ­اش آویزون بود.

طبق عادت همیشه سریع برگشتم سمت پسره و گفتم:

-وای معذرت میخوام . لباستون کثیف شد!

به من نگاه نکنید که این چند وقت وحشی شده بودم، بنده کلا آدم آروم و باشعوری هستم. جون خودم! پسرِ با آرامش و خیلی با ادب گفت:

-اشکالی نداره خانوم نگران نباشین. ولی حواستون رو جمع کنین یه وقت ممکن بود اتفاقی برای خودتون بیفته

لبخندی زدم و گفتم:

-حتما. باز هم معذرت می­ خوام

پسرِ دوباره خندید و معذرت خواهی کرد.

یه دستمال از داخل کوله پشتی مشکی رنگم درآوردم و به سمتش گرفتم طرفش که اون هم هم ­زمان دستش رو جلو آورد و دستمال خودش رو تعارف کرد.

خندیدیم بعدم مثل اسکولا اون دستمال منو گرفت و من هم مال اون رو. دوباره به هم نگاه کردیم و خندیدیم. یه نگاه به تیپ و ظاهرش انداختم. در عین حال که جذاب به نظر می­ رسید، ساده بود. شلوار جین مشکی و بلیز سفیدی تنش بود. یه ساعت مشکی رنگ با بند های سفید هم توی دستش خودنمایی می­ کرد. ظاهر خاص و جذابی نداشت. ابروهای مشکی و هشتی شکل به همراه چشم های قهوه ای رنگ. بینی تقریبا درشت که با صورتش هم­ خونی داشت. موهاش که تقریبا یه مقدار بلندتر از حالت عادی بود و با یه تل مشکی که به سختی داخل موهای مشکی ­اش دیده می­ شد رو عقب داد بود. تل مشکی رنگ، صورتش رو بامزه نشون می­داد. به خصوص با لبخندش که دندون های سفیدش رو در معرض دید می­ ذاشت، حسابی جذاب به نظر می­ رسید.

با جیغ یه نفر به خودم اومدم.

-بازم تو؟

برگشتم سمت پسری که جلوی درسا بود. اه، این پسر همونی بود که  توی فرودگاه کلی ضایع بازی جلوش درآوردیم.

-من چه گناهی کردم که همه جا باید تو رو ببینم؟

درسا که چشم هاش با شنیدن این حرف گشاد شده بود، گفت:

-من چه گناهی کردم؟! دیروز که زدی من و سوزوندی. مانتوم رو هم به گند کشیدی...

پسرِ خواست حرفی بزنه که درسا دوباره با عصبانیت حرفش رو قطع کرد:

-امروز هم که صورتم و آرایشم و خراب کردی. یه کاری کردی قندیل ببندم! معلوم نیست فردا می­خوای باهام چیکار کنی؟ نکنه می­خوای با هواپیما سقوط کنی خونه ­ام؟ یا شاید هم می­ خوای با ماشین، من و زیر بگیری؟..

پسرِ که از حرف های درسا، کرک و پرش ریخته بود گفت:

-استپ کن بابا! چی میگی برای خودت؟ فکر کردی من عاشق چشم و ابروی توام؟

بعدم در یک حرکت شیرموز توی دستش رو خالی کرد رو درسا. البته باید این رو ذکر کنم که لیوان شیرموز تقریبا خالی بود. چس مثقال شیرموز داخل لیوان بود که سرِ جمع چهار تا قاشق هم نمی­شد ولی همین برای بغض کردن درسا کافی بود.

با دهن باز به این صحنه نگاه می ­کردم یه لحظه حس کردم درسا هر لحظه ممکنِ گریه کنه.

 

@ violet

ویرایش شده توسط Saghar 2021
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...