• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان از عشق تا خدا | نرگس خسروی بانوقلم کاربر انجمن نود و هشتیا


نرگس خسروی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 رمان از عشق، تا خدا...


به قلم نرگس خسروی بانوقلم

ژانر : عاشقانه، مذهبی، اجتمایی

خلاصه :

سرگذشت عشق دختر و پسری که فرسخها باهم فاصله دارند! پسری از تبار تُرک و لجوج، ناخلف... و دختری مذهبی از خانواده‌ای سخت گیر؛ و اما پدری که اجازه نمی‌دهد پسر حتی به خاستگاری دخترش بیاید. ولی یک روز که دخترک از کلاس به خانه بازمی‌گشت ناپدید می‌شود و بعد از مدتی... 

مقدمه :
گر خلاصه‌ام کنند،
مبدل می‌شوم به مشتی "خاک"... 
که ممکن بود جلوس کرده باشم گوشه طاقچه!
که ممکن بود خشتی باشم در دیوار خانه!
یا سنگی در دامان یک کوه.
یا قدری شن در اعماق اقیانوس آبی...
شاید خاکی در گلدان یا حتی غبار روی پنجره!
ولی از این یک مشت خاک مرا خلق کرد،
خالقی که هیچ یک از آفریده‌هایش بی‌معنا نیست و در پستوی زندگی اشرف مخلوقاتش، حکمتی نهفته است.
من خلق شدم و از خاک معبود و عشق تو، من تلفیقی از تو‌ام و روح خدا!
و تو همان حکمت زیبای منی.
در کوچه پس کوچه‌هایی که مرا در پِی خود کشاندی،
نوری چشمان دل سیاهم را می‌زد!
و آن نور، نبود نوری جز نور خدا، مهر خدا...
و من با هر گامی که به سوی تو برمی‌داشتم، به معبود خودم نزدیک می‌شدم.
گویی که مقدر شده بود فرشته نجاتم باشی؛
رنگ سفید و امید بخش این قلب کافر و بی‌وجدانم باشی.
و من چه عاشقانه از عشق تو مسیر بندگی را یافتم...
چه زیبا از "عشق، تا خدا" گام برداشتم(:

- نرگس‌خسروی بانوقلم

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان از عشق تا خدا | به قلم نرگس خسروی بانوقلم کاربر انجمن نود و هشتیا 

#پارت_1

پرانرژی در را گشودم و وارد عیوان شدم. دم عمیقی گرفتم و با شوق حیاط که چه عرض کنم، باغ را از نظر گذراندم. 
آدم از دیدن این منظره زیبا واقعا لذت می‌برد.
دور تا دور حیاط پر بود از گل‌های رنگارنگ و بوته‌های توت‌فرنگی که به دستور من کاشته شده بودند
و درخت خرمالو و انجیری که توی باغچه قد علم کرده بودند عظمت خود را با غرور به رخ می‌کشیدند.
جیک جیک گنجشکان و صدای آواز ترقه‌ای که در قفس، زیر الاچیق آویزان بود نوازنده‌ی گوش بود. 
صدای شر شر آب نشان از آبیاری حسین آقا به گل‌ها می‌داد؛ از زمانی که به یاد می‌آورم حسین آقا و همسرش ملیحه خانم سرایدار منزل ما بودند.
رسیدگی به باغچه و کار‌های خارج از خانه بر عهده حسین آقا و کمک در کارهای خانه به مادرم بر دوش ملیحه خانم بود.
مسیر سنگ فرش شده را در پیش گرفتم و با دیدن حسین آقا که از پشت بوته‌ها بیرون آمد آهسته سلام کردم.
-- سلام باباجان، صبحت بخیر.
از عطوفت کلامش لبخند به لبم مهمان شد.
- صبح شما هم بخیر.
چادرم را جمع کردم سریع‌تر بروم دیرم نشود، که با شنیدن صدای جیغ و داد ملیحه خانم که تا اینجا هم به گوش می‌رسید به خنده افتادم!
حسین آقا که می‌دانست باز هم صبحانه نخورده‌ام و ملیحه خانم را سرکار گذاشته‌ام آهسته خندید و حرفی نزد.
مادرم هم نمی‌توانست به من صبحانه بدهد، ملیحه خانم که دگر جای خود دارد.

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان از عشق تا خدا | نرگس خسروی بانوقلم کاربر انجمن نود و هشتیا 

#پارت_2

بیشتر از آن معطل نکردم تا ملیحه جان بیاید و لقمه در کیفم بچپاند، از حسین آقا خداحافظی مختصری کردم و راه افتادم.
در حیاط را باز کردم، گام برداشتم از خانه خارج شوم اما با دیدن زیر پایم که دسته گل کوچکی از گل‌های نرگس بود ایستادم.
نگاهی به چپ و راستم انداختم، اما کسی در کوچه نبود!
متعجب خم شدم و دسته گل را برداشتم.
با دقت به دست گل زیبا خیره شدم. 
جالب بود، گل‌ها تازه بودند. 
انگار که همین الان آن‌ها را چیده بودند...
از همان بچگی عاشق گل نرگس بودم، البته رز آبی هم دوست داشتم اما نرگس، چیز دیگری بود. 
عطر گل‌ها که ریه‌ام را پر کرد بی‌اختیار چشم بستم و فارغ از جهان کنونی‌ام، دسته‌گل را به بینی‌ام نزدیک کردم چشم فرو بستم. 
در حس و حال عطر گل‌ها غوطه ور بودم که با صدای ملیحه خانم در جا پریدم!
-- دختره ورپریده بخور این لقمه رو زخم معده نگیری! انقدر هم منو مادر بیچارت و حرص نده.
برگشتم و نگاهم را به چهره مهربان اما شاکی‌اش دوختم.
- چشم.
-- چشم بی‌عمل چه فایده؟
با دیدن گل‌های در دستم متعجب گفت :
-- گل از کجا مادر؟
دسته گل را به دستش دادم و گفتم :
- نمیدونم، پشت در افتاده بود. احتمالا یه نفر که رد می‌شده از دستش افتاده نفهمیده. 
شانه‌ای بالا انداخت و گفت :
-- خیلی خب، تو زودتر برو دیرت نشه دختر. 
زیر لب چشمی گفتم و لقمه را از دستش گرفتم.
تند تند لقمه نون پنیر گردویی را که برایم گرفته بود در راه مدرسه خوردم و تازه فهمیدم که چقدر گرسنه بودم.
هر قدمی که به سمت مدرسه برمی‌داشتم استرس امتحان بیشتر در اعماق دلم ریشه می‌دواند.

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_3

با رسیدنم به مدرسه بازدمم را پر صدا بیرون فرستادم و وارد شدم.
این اولین امتحان خرداد ماه امسال بود؛ از شدت اضطراب معده‌ام انگار در هم مچاله می‌شد، می‌سوخت، یا شاید هم درد می‌کرد!
نمی‌دانم چه بود، اما هر چه که بود خیلی آزارم می‌داد.
با دیدن رونیکا دوست صمیمی‌ام که از آن سوی حیاط برایم دست تکان میداد به سمتش رفتم.
ترس و اضطراب از تمامی رفتارهایش مشهود بود.
تند تند قولنج انگشتان کشیده‌ و زیبایش را می‌شکست و این پا و آن پا می‌کرد. 
تا به او رسیدم دستان سردم را محکم گرفت و گفت :
-- وای دارم از استرس میمیرم فاطی!
چشم غره برق آسایی نثارش کردم.
- اولا که سلام؛ دوما صد دفعه بهت گفتم بگو فاطمه، درست تلفظ کن.
دستانم را رها کرد و عصبی نالید :
-- الان وقت این حرفاست؟ یکم بهم دلداری بده!
- دلداری؟ من فقط می‌تونم بگم که با وجود دو سال درس خوندن اونم آنلاین، نباید انتظار بیست داشته باشیم.
نیشگون محکمی از بازویم گرفت که دردش تا مغزم نفوذ کرد. 
خواستم کارش را تلافی کنم که ناظم مجالمان نداد و با سوت زدن ما را به داخل سالن هدایت کرد.
ابتدا با دستگاه تب سنج دیجیتالی میزان تبمان را برسی کردند و بعد دستانمان را ضد عفونی کردند و مورد تفتیش بدنی قرار گرفتیم.(تفتیش بدنی یعنی گشتن بدن با دستگاه برای اطمینان از دانش‌آموزان که تلفن همراه سر جلسه امتحان نبرند.)

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...