رفتن به مطلب

رمان لاجوردی (Lajavardi👹) | FAR_AX کاربر انجمن نودهشتیا


FAR_AX
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

1637340695186_58pz.jpg

 

نام رمان: لاجوردی👹

نویسنده: FAR_AX

ژانر: جنایی، ترسناک، تخیلی

هدف: آینده‌نگری

 

خلاصه:

صدای فریادهای تنیده در هم که از پشت درهای غل و زنجیر شده به گوش می‌رسید پرورشگاه را به جهنمی مرگ‌آسا تبدیل کرده بود. چشم امید همه بر روی او مانده بود؛ امیدی واهی که در آخر باعث مرگ همگی آن‌ها شد، انگار از همان اول هیچ راه فراری برایشان فراهم نیاورده بود.

سرنوشت جوری گذشت که دیگر هیچکس متوجه نشد حال زارشان روزی قدرتی خبیث را در وجودشان متولد می‌کند و ارتحال را در خونی که در رگ‌هایشان جریان دارد، به وجود می‌آورد!

حال چه می‌شود اگر قدرتمندترین نیروها در تن چند جسم متحرک تداول پیدا کند؛ آیا این‌بار راه فراری باقی می‌ماند؟!

 

 

صفحه نقد رمان

گالری👹

 

ویراستار: @زری بانو

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط FAR_AX
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 33
  • تشکر 1
  • سردرگم 2
  • غمگین 4

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

 

  • لایک 12
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

👹مقدمه:

هیچکس نامشان را بر زبان نیاورد، زخم‌های کهنه‌ای را که وجعشان خاطرات ذهنی یخ‌زده شده‌اند.

آنها که تنها لاجوردی‌ها را می‌بینند، قوه‌ی چشیدن طعم ترک‌های ریز استخوان را ندارند، در خیال خود تنها می‌گریزند، از پی انتقام جویانی که در گذشته‌ی مجهول خود شناور شده‌اند و از ظاهر بازتاب شده‌ی خود هراس دارند.

 

 

( لاجوردی: به معنای کبود است، اشاره به کبودی‌هایی که دلیل بر شکستگیِ استخوان دارد، نام رمان با هدف به تصویر کشیدن چهره‌هایی با باطن پنهان انتخاب شده است.)

 

ویرایش شده توسط FAR_AX
ویراستاری 🌸 otayehs
  • لایک 29
  • تشکر 1
  • سردرگم 2
  • غمگین 3

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

👹 لاجوردی:

پارت_1

 

سپتامبر ۲۰۵۵

ساعت ۲۲:۵۷- ایران(بندرعباس)

 

بلند شدن صدای گوشی دلیلی بر بیرون آمدن از افکاری شد که همچون سیل بر ذهن خسته‌اش هجوم آورده بودند.

بی‌آنکه بر شماره‌ی ناشناسی که صفحه‌ی نمایشگر به نمایش گذاشته بود نگاهی بیندازد، بی‌معطلی تماس را متصل کرد. صدای شخصی که کلمات را به انگلیسی تلفظ می‌کرد در گوشش طنین‌انداز شد:

(ترجمه به فارسی)

- ساعت بیست و سه کشتی به مقصدی که من می‌خوام حرکت می‌کنه؛ فقط سه دقیقه فرصت داری ماشین سفید رنگ رو پیدا کنی و خودت رو به کشتی برسونی!

برای بیان سوالی لب باز کرد؛ اما صدای چند بوق متعدد گوشی که نشان از قطع شدن تماس می‌داد اجازه‌ی صحبت کردن را از او سلب کرد.

سر بالا آورد، به ورودی اسکله و نوشته‌‌ای که بر سقف منحنی‌اش جای خوش کرده بود نگاهی انداخت.

با کلافگی دست بر موهای خرمایی‌اش کشید. همه‌جای ایران احساس غربت می‌کرد؛ به گونه‌ای که حتی نمی‌توانست نوشته‌ی آن  تابلوی قدیمی را بخواند؛ نمی‌دانست کجاست و  حتی در مغزش هم خطور نمی‌کرد که خود را در چه تله‌ای انداخته است.

نگاهی به پشت سر و چشم‌های آبیِ لیام که منتظر دستور او بود انداخت.

برق ناامیدی در چشم‌هایش موج می‌زد. فرصت کم بود و نمی‌توانست به دیگران اطلاعی بدهد و این بدین معنی بود که تمامی نقشه‌هایشان نقش بر آب شده است.

با سرعت از ورودی گذشت، راهی که پیش رویش بود را در پیش گرفت و مستقیم به سمت ماشین‌هایی که در اسکله قرار داشت دوید. بیشتر ماشین‌ها به رنگ نقره‌ای و خاکستری بودند و پیدا کردن ماشین سفید در میان آن همه ماشین مشابه کمی دشوار بود. نگاهی به ساعت نقره‌اش که ۲۲:۵۹ دقیقه را به نمایش گذاشته بود انداخت. 

تقریباً به آخر اسکله رسیده بود. ماشین‌ها در حال حرکت به سوی کشتی بودند که نفس- نفس‌زنان بر روی دو زانو خم شد و برای آخرین‌بار سرش را در میان انبوه ماشین‌ها چرخاند. در کمال ناامیدی نگاهش بر روی پژو ۴۰۷ سفید رنگ ثابت ماند؛ ماشینی که دقیقا سمت راستش بود، در کنار  صخره‌هایی که با سنگ‌های بزرگ  فرش شده بودند. چگونه تاکنون آن را ندیده بود؟!

به قدم‌هایش سرعت بخشید و خودش را به آن رساند. دستگیره‌اش را به سمت خود کشید؛ اما انگار با ماشینی با درهای قفل شده رو‌به‌رو شده بود.

با کلافگی نگاهش را در تاریکی‌ها گرداند، در آن همهمه صدای افتادن دسته کلید بر سطح زمین نظرش را به خود جلب کرد. سرش را به سمت صدا گرداند و با دسته کلیدی که کمی آن‌طرف‌تر از او بر زمین آسفالت شده افتاده بود رو در رو شد. موشکافانه اطراف را از دید گذراند؛ چه کسی آن دسته کلید را آنجا انداخته بود؟!

در این میان که اطراف را می‌نگریست و مردم را کنار می‌زد، خود را به دسته کلیدی که حاوی سوئیچ ماشین هم بود رساند. بی‌معطلی درهای ماشین را باز کرد و خواست سوار شود؛ اما دست‌ لباسی که روی صندلی گذاشته شده بود، مانعی برای سوار شدنش بود.

برگه‌ی کوچکی که روی لباس‌ها جای خوش کرده بود را برداشت و نوشته‌اش را زیر لب زمزمه کرد:

- فقط چند ثانیه فرصت داری لباس‌هات رو عوض کنی.

بی‌آنکه نگاهی به ساعتش بیندازد، سوار ماشین شد و به سختی کت مشکی‌اش را از تن درآورد و به‌جایش کت چرمِ قهوه‌ای رنگی را که درون ماشین بود بر تن کرد.

در حال بستن کمربند شلوار جین  کرمی رنگ بود که به صدا درآمدن زنگ هشدارِ ساعتِ چرمی که به تازگی آن را به دستش بسته بود نشان از تمام شدن وقتش می‌داد. بی‌درنگ سوئیچ را در درگاه چرخاند، اما در کمال ناباوری ماشین روشن نمی‌شد؛ گویی کشتی‌هایش غرق شده بود! با امیدی دیگر چندین بار سعی کرد ماشین را روشن کند؛ انگار هیچ فایده‌ای نداشت.

کلافه سرش را به فرمان طوسی رنگ کوبید. مغزش   توان پردازش اتفاقات اطراف را نداشت؛ باورش نمی‌شد نقشه‌هایی که با دقت و برنامه آن‌ها را چیده بودند همگی بر هم ریخته بود.

چیزی نگذشت که صدای باز شدن در به گوشش رسید. با استرس چشمانش را از هم گشود و زیرچشمی به شخصی که با کت شلوار مشکی بیرون از ماشین ایستاده بود نگاه کرد.

از ترس آب دهانش را بی‌صدا قورت داد که چشم‌هایش بر روی تیزیِ براق چاقویش قفلی زد. نفسش را در سینه حبس کرد و خواست واکنشی نشان دهد؛ ولی حرکتِ کُندش با ضربه‌ای که بر سرش فرود آمد، یکی شد و فرصت هرگونه حرکتی را از او گرفت و او را به دنیای خاموشی سپرد. 

 

ویراستار: @Otayehs

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط FAR_AX
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 34
  • تشکر 2
  • سردرگم 2
  • غمگین 5

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_2

 

***

ساعت ۲۱:۵۳/ امارات متحده‌ عربی (دُبی)

 

پلک‌هایش می‌لرزیدند و دلش ضعف می‌رفت؛ گیج و گنگ چشم‌های آبی‌اش را از هم گشود و با سقف قرمز رو در رویش مواجه شد.

به اجبار سرش را از زمینِ سخت کَند و در جایش نشست، سرش سنگینی می‌کرد و درد چیره بر آن بیش از هر چیزی آزارش می‌داد. کش و قوسی به بدن کرختش داد و با گیجی نگاهش را اطراف گرداند، در عین ناباوری با اتاقی سراسر قرمز مواجه شد که هیچ چیز جز دیوار‌های قرمز در آن دیده نمی‌شد.

با ترس نگاهش را دور تا دور گرداند و به‌دنبال دربِ خروجی گشت؛ اما گویی در زندانی که سرخی‌اش چشمش را می‌زد اسیر شده بود، اتاقی که در آن هیچ چیز حتی چراغی که آن را روشن نگه دارد وجود نداشت.

با سرگیجه تلو- تلو خوران بر زمین لغزنده ایستاد، دست‌هایش را جلو برد و بعد از قورت دادن آب دهانش کورکورانه در فضای خلوت قدم برداشت. کف دستانش را بر دیوار‌های لغزنده کشید گویی به دنبال جای درز یا برآمدگی کوچکی می‌گشت تا راه بیرون رفتن از آن خرابه‌‌ی کوچک را پیدا کند.

از لمس کردن آن دیوار‌ها دیگر به سطوح آمده بود، پس با فریاد بلندی گفت:

- من و بیارین بیرون! کسی اینجا هست؟!

صدایش آن‌قدر بلندتر از تُن صدای اصلی‌اش در فضا پیچید که مجبور شد گوش‌هایش را بگیرد و از دردی که از صدای بلند در سرش پیچید چشم‌هایش را ببندد. آن‌قدر صدای بلندش در فضا طنین‌انداز شد تا کمتر و کمتر شد و در آخر از بین رفت. با احتیاط دستانش را از گوش‌هایش فاصله داد و ترسیده چشم‌هایش را گشود. ناامید بر زمین نشست و زانوانش را در بغل گرفت. فکرش درگیر رهایی بود و از سویی به گذشته فکر می‌کرد؛ چه اتفاقی باعث شده بود تا هم‌اکنون در آن زندان خوفناک به سر ببرد؟

چندی در سکوت می‌گذشت که بالاخره اتفاقات آن اسکله در خاطرش رنگ گرفت.

متفکر سر بالا آورد و به دامی که برای بهوران پهن کرده بودند اندیشید، دامی که حال طنابش به دور پای او پیچیده و خودش را صید دستان آن جلاد کرده بود.

پشیمان از باختی که در بازی نصیبش شده بود دست مشت شده‌اش را به دیوار کناری‌اش کوبید. سرش را بالا آورد و بی‌حوصله نگاهش را اطراف چرخاند که چیزی نظرش را به خود جلب کرد؛ کنجکاو دستانش را بر روی دیوارها به حرکت درآورد برایش جالب بود که تمامیِ دیوارها از جنس شیشه بود.

همان‌گونه که نگاهش را زوم شیشه‌های کف اتاق کرده بود، با دیدن نوشته‌ی ریزی که به خط آلمانی و رنگ مشکی نوشته شده بود، کمی خم شد و به سختی آن نوشته را خواند:

- برای به دام انداختن طُعمه همرنگ محیط می‌شوند؛ راه فرار استتار در محیط پیرامون است.

متفکر سر بالا آورد، دست راستش را زیر چانه‌اش گرفت و به نقطه‌ای نامعلوم در روبه رو چشم دوخت، زمزمه‌وار لب زد:

- چرا باید استتار کنم؟!

دوباره نگاهش را حول مکان نوشته چرخاند؛ اما نوشته ناپدید شده و او با حاله‌ای از ابهام در آن اتاق بی‌رد و نشان گیر افتاده بود.

***

یک ساعت بعد

 

صدای قار و قور شکمش او را به خود آورد، حس می‌کرد هر چه زمان بیشتر می‌گذرد اکسیژن اتاق کمتر می‌شود. 

چند سرفه‌ی پی‌ در پی کرد و از معده درد در خود جمع شد؛ تا از گرسنگی و تشنگی در آنجا تلف نشده بود باید فکری به حال این شرایط می‌کرد.

به سختی در جایش ایستاد و ضربه‌هایی پی در پی بر دیوارها کوبید و شروع به فریاد زدن کرد:

- عوضی‌ها من و بیارین بیرون! بیکر هیچ‌وقت این کارتون و نمی‌بخشه، آزادم کنین! کسی اونجا هست؟

سکوتش سرآغاز حمله‌ی دوباره‌ی صداها شد، حرف‌ها و پچ- پچ‌های چند ساعت پیش و حتی صدای کوبیدن دست‌هایش به دیوارها نیز با تُن صدایی صد برابر بالاتر به صورت پی در پی در فضای اتاق قرمز پخش میشد. دیوانه‌وار گوش‌هایش را گرفته بود و به دور خود می‌چرخید، تا به‌حال این‌گونه از شنیدن صدایش متنفر نشده بود.

 

ویراستار: @زری بانو

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 25
  • تشکر 2
  • سردرگم 2
  • غمگین 4

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 هفته بعد...

 

پارت_3
 
***
یک روز قبل- ساعت ۲۱:۱۹
 
در حالی که بر روی صندلی تکان می‌خورد و سعی می‌کرد خود را از حصار طناب‌هایی که دورش بسته شده بود، رها کند با فریاد گفت:
- با من چیکار دارین؟! ولم کنید!
 
چهره‌ای که از میان تاریکی‌ها در نورِ کمِ لوستر نمایان شد، او را کمی رام کرد. با نگاهی عصبی در چشم‌های قهوه‌ای رنگش زل زد که مرد غریبه‌ی روبه رویش گفت:
- بی‌مقدمه میرم سراغ اصل مطلب، یه ماده بهت تزریق شده که اگه تا دو ساعت آینده پادزهرش وارد بدنت نشه؛ کم- کم از درون تمامی اندام‌های بدنت رو ذوب می‌کنه.
 
کم- کم نگاهش رنگ ترس به خود گرفت، لحظه‌ای مات و مبهوت به چهره‌‌اش خیره ماند، نگاهش سمت زخمی که برروی چشم راستش حک شده بود چرخید. حال تا حدودی می‌توانست به هویت شخص روبه رویش پی ببرد.
 
- بِهوَران؟!
 
لبخندی بر لب‌هایش جای خوش کرد، شنیدن اسمش از زبان طعمه‌هایش برایش خوشایند بود و حس غرور را به او اهدا می‌کرد.
- دقیقا همونیم که قصد دارین براش دام پهن کنین؛ اما دریغا که خودتون خوراکم هستین.
 
سرخوشانه بر روی صندلی چرخ‌دارش چرخی زد و در همین حین ادامه داد:
- اگه باهام همکاری کنی قبل از اینکه پودر و خاکستر شی پادزهر و بهت میدم و اگر قبل از دو ساعت همه‌چیز ردیف نشه، باید بگم متأسفم!
 
با لبخندی مرموز در چشم‌های آبی‌اش خیره ماند، گویی قصد داشت با چشم‌هایش هم به او اخطار بدهد.
با گیجی سرش را به طرفین تکان داد؛ به خودش که آمد از دل درد در خود جمع شد و لب گزید. به سختی سرش را بالا آورد و گفت:
- چه بلایی سرم آوردی؟!
 
پوزخندی زد و جواب داد:
- بخاطر همون ماده‌اس که به بدنت تزریق شده، اگه عاقل باشی می‌فهمی که باید با من همکاری کنی!
 
از درد چشم‌هایش را روی هم فشرد و در حالی که بیشتر در خود جمع میشد، نفس- نفس‌زنان گفت:
- باید چی‌کار کنم؟!
 
***
با سرعت به سمت ماشین آلبالویی کنار خیابان رفت و سوار شد، صدای بسته شدن درب ماشین حواس لیام را به او جمع کرد. 
- فقط پنج دقیقه تا قرار اصلی مونده؛ معلوم هست کجا بودی؟!
 
از صندلی عقب کمی خودش را به جلو خم کرد و گفت:
- یک سری کارها مونده بود که باید انجام می‌دادم.
 
لیام کلافه نفسش را بیرون فرستاد، به شخصی که بر روی صندلی شاگرد پشت به او نشسته بود اشاره کرد و گفت:
- گبارد، نماینده‌ای که بیکر برای قرارداد فرستاده.
 
لبخندی مصنوعی زد و متعجب به چهره‌ی گبارد در آینه‌ی روبه‌رویش خیره شد، همین کافی بود تا در افکاری که به ذهنش هجوم آورد غرق شود و نتواند نگاهش را از او بگیرد.
 
صدای فریاد لیام او را از افکارش بیرون کشید، سرش را با گیجی به طرفین تکان داد و گفت:
- چی گفتی؟!
 
متعجب سرش را به عقب چرخاند و در چشم‌های آبی رنگش خیره شد، با تأسف سری تکان داد و گفت:
- لیبرا! حواست کجاست؟! سه ساعته دارم باهات صحبت می‌کنم.
 
عصبی دستش را در موهای طلایی رنگش فرو کرد و حرصی گفت:
- متوجه شدم.
 
با اینکه بر صدق کلام لیبرا شک داشت؛ اما برای جلوگیری از هرگونه بحثی هر سه نفر سکوت کردند و تنها از ماشین پیاده شدند. در قسمت تاریکی از محوطه، دست به سینه به دیوار تکیه داد و چشم‌هایش را بر روی هیکل فربه‌ی گبارد که جنب ورودیِ اسکله ایستاده بود قفل کرد. 
 
صدای گوشی لیام که بلند شد، بی‌معطلی گوشی‌اش را از جیبش بیرون آورد و تماس را وصل کرد.
- فعلا که خبری نشده؛ اما حواستون و خوب جمع کنین، مطمئنم همین اطراف هستش.
 
ساعت مچی‌ِ اسپرت مشکی‌اش بیست و دو و پنجاه و سه دقیقه را نشان می‌داد. نگاهی زیر-زیرکی به لیام که مشغول حرف زدن با گوشی بود انداخت، سپس مرموزانه اطراف را از نظر گذراند و در آخر چشم‌هایش بر روی گروه موسیقی پسران که کمی آن‌طرف‌تر از آنها ایستاده بودند و شخصی که از میانشان با چشم‌های مشکی‌اش او را می‌کاوید قفلی زد.
بی‌هدر رفتِ زمان از میان تاریکی‌ها خودش را به آنها رساند، از میانشان گذشت و در همین حین کارد کیس گیتار را از دستان آن شخص مرموز گرفت و پس از کاویدن اطراف دوباره در مسیر تاریکی‌ها خودش را پنهان کرد و به مکانی خلوت در ساحل رساند.
هارد کیس را باز کرد و با یک دست کت- شلوار مشکی، لباس مردانه‌ای سفید رنگ و جفت کفش ورنی مشکی رنگی روبه رو شد.
 
با گنگی لباس‌‌ها را از هارد کیس بیرون آورد و با نامه‌ای که در کنار گوشیِ ساده‌ی دکمه‌ای و یک  دسته کلید قرار داشت روبه رو شد.  نامه را در دست گرفت و متنِ آلمانی‌اش را خواند:
- پس از تعویض لباس‌، ساعت بیست و دو و پنجاه و هفت دقیقه با شماره‌‌ای که برایت به نمایش در می‌آید تماس بگیر و متن زیر را برایش بخوان!
 
برگه را داخل جیب شلوارش گذاشت و به سرعت لباس‌هایش را با دست کت شلوار تعویض کرد سپس بر ماسه‌های زمین نشست و منتظر گذر زمان ماند.
 
ویراستار: @زری بانو
ناظر: @melika_sh
 
ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 20
  • سردرگم 4
  • غمگین 1

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_4

 

صدای آهنگ گوشیِ درون هارد، او را به خود آورد؛ گوشی را در میان انگشتانش گرفت، آهنگ هشدار را قطع کرد و با شماره‌ای که گوشی به نمایش گذاشته بود تماس گرفت.

قلبش به شدت بر قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید؛ یک بوق بیشتر نخورده بود که گوشی وصل شد، بی‌آنکه منتظر سخن گفتنِ طرفِ مقابل بماند، با استرس متنی که به زبان انگلیسی بر روی برگه تایپ شده بود را خواند:

- ساعت بیست و سه کشتی به مقصدی که من می‌خوام حرکت می‌کنه؛ فقط سه دقیقه فرصت داری ماشین سفید رنگ رو پیدا کنی و خودت رو به کشتی برسونی!

به شخصی که پشت خط بود اجازه‌ی سخن گفتن نداد و بی‌معطلی تماس را قطع کرد.

بی‌توجه به تپش پی‌ در پی قلبش ادامه‌ی متنِ روی برگه را به صورت چشمی خواند:

- زمان را خودت تعیین کردی؛ اما من یک دقیقه را از تو می‌گیرم تا مردی را که به تازگی تهدیدش کردی در کنار سنگ‌فرش هایِ کنارِ دریا پیدا کنی و به گونه‌ای که متوجه‌ات نشود دسته کلید را به او برسانی!

با استرس دسته کلید را در جیبش گذاشت و پس از بستنِ زیپِ هارد کیس آن را بر شانه انداخت و به سمت اسکله دوید.

کمی موهایش را بهم ریخت و سرش را پایین انداخت؛ با گذشتن از تاریکی‌ها خود را از دید لیام که در کنار افرادشان در ورودیِ اسکله ایستاده بود و سرشان فریاد میزد پنهان کرد.

با گذشت از ورودیِ اسکله در کنار سنگ‌فرش‌های بزرگِ اسکله قدم برداشت، به آخر‌های اسکله رسیده بود که در آخر با ماشینی سفید رنگ رو در رو شد؛ یاد جمله‌ای که به آن مرد گفته بود افتاد، پس خود را در میان جمعیت پنهان کرد و منتظر آمدنش شد.

ساعت بیست و دو و پنجاه و نُه دقیقه را نشان می‌داد که شخصی از میان جمعیت به سمت ماشین رفت و دستگیره‌ی مشکی رنگش را کشید.

نگاهش را زوم حرکاتش کرد که با کلافگی سرش را در شلوغی‌ها می‌گرداند. نگاهش به چهره‌ی آن مرد که خورد گویی دنیا بر روی سرش آوار شد.

آنقدر محو چهره‌ی گبارد شده بود که افتادن کلید از میان انگشتانش را حس نکرد، هنگامی به خود آمد که گبارد با قدم‌های شمرده به سمتش می‌آمد. 

د‌ست‌پاچه خود را میان جمعیت پنهان کرد، بندِ هارد کیس را محکم در دست گرفت و در حالی که چشم‌هایش را به زمین آسفالت دوخته بود در میان افکارش غوطه‌ور شد.

هنگامی که به کشتی رسیده بود و نگهبان‌ها از او تقاضای بلیط را می‌کردند از افکارش بیرون آمد. با صدای اس ام اس گوشی را در دست گرفت و پیامکی که برایش ارسال شده بود را خواند:

- برای به‌دست آوردنِ پادزهر خودت را به ماشینی که از آن عبور کردی برسان و به کمک جیب جلوییِ هارد کیس موانع را از سدِ راهت بردار.

کلافه پایش را به زمین کوبید و عصبی تمام راه را به سمت ماشین برگشت، در نزدیکیِ ماشین مشکوکانه نگاهی به اطراف انداخت و هنگامی که حواس هیچکس را پی خود ندید؛ دست در جیبِ جلوییِ هارد کیس فرو کرد، با برخورد دستش به شی سردِ درونش لحظه‌ای تن و بدنش لرزید.

به آرامی آن را بیرون آورد، در باورش چنین چیزی نمی‌گنجید. دسته‌‌ی چاقو را محکم گرفت و به تیزی‌اش خیره شد. با استرس پایش را تکان می‌داد و سعی می‌کرد آرامشش را حفظ کند.

نگاهی به ساعتش انداخت، بیست و سه را نشان می‌داد. چشم‌هایش را به ماه شب دوازدهم دوخت و در دل طلب عفو کرد.

چاقو را زیر کُتش پنهان کرد و به سمت ماشین راه افتاد، درِ سمت راننده را باز کرد و به شخصی که سرش را به فرمان تکیه داده بود چشم دوخت. کاری که قصد انجامش را داشت تپش قلبش را بالا برده بود.

همین که حرکت کوتاهی از او سر زد ناخودآگاه دستش را بالا برد و تیزیِ چاقو را در سرش فرو کرد.

از بُهت که بیرون آمد چاقو در سرِ گبارد  فرو رفته و خونِ سرخش صندلی‌های کرم رنگِ ماشین را رنگی کرده بود. با ترس چند قدم عقب رفت، در را بست و به سرعت سراغ درِ سمت شاگرد رفت و به داشبورد ماشین حمله‌ور شد. با دیدنِ پلاستیکی که حاویِ سرنگ و ماده‌ی سبز رنگ درونش بود ذوق زده پلاستیک را برداشت، کُتِ مشکی‌اش را در آورد و هر دو را در هارد کیس گیتار فرو کرد.

نفس عمیقی کشید و با قدم‌هایِ بلند به سمت خروجیِ اسکله دوید؛ اما در میانه‌ی راه با انبوهی از جمعیت رو به رو شد که بیشترشان افراد لیام بودند. صدای لیام ترس را به اندامش انداخت.

- گبارد و لیبرا باید همین امشب پیدا بشن! مگه این جهنم چقد بزرگه که بیست نفر نمی‌تونن دوتا آدم رو پیدا کنن؟ اصلاً مگه زمین دهن باز کرده؟!

سرش را پایین انداخت و پشیمان از مسیرِ طی شده راهش را به سمت کشتی‌ها کج کرد؛ اما در راه بی‌حس شدن پایش باعث شد توانش را برای حرکت از دست بدهد.

دستش را به  پایه‌ی سایه‌بان‌ها گرفت و نگاهی به پشت سر و  افرادی که دور تا دور اسکله را پوشش می‌دادند چشم دوخت.

- گیر افتادی نه؟!

با ترس سرش را برگرداند و به چهره‌ی ناآشنایِ رو در رویش نگاه کرد؛ چشم‌هایش تار می‌دید و تمام بدنش داغ کرده بود.

هنگامی که جوابی از سوی لیبرا نشنید نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

-  دنبالم بیا!

با قدم‌های سست و لرزان به دنبال آن غریبه به سوی یکی از قایق‌‌های شخصی به راه افتاد.

وقتی که وارد قایق شد مرد غریبه لنج را جدا کرد و او بی‌حال بر کف نشست. دست‌های لرزانش را درون هارد کیس گیتار فرو کرد و پلاستیکی که حاویِ سرنگ بود را بیرون کشید و به سرعت سرنگ را در بازویش فرو کرد و این باعث شد درد عظیمی در سراسر بدنش چیره شود و چیزی نگذشت که پلک‌هایش بر روی هم نشست و همه چیز در تاریکی‌ها خلاصه شد.

 

ویراستار: @زری بانو

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 15
  • تشکر 2
  • سردرگم 2
  • غمگین 3

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_5

 

***

زمانِ حال

 

به دنبالِ نوشته‌های جدید و یا راه حلی که او را از آن محبس خارج کند، چهار دست و پا بر روی زمین راه می‌رفت و بدون ثانیه‌ای پلک زدن بر کف قرمز اتاق چشم دوخته بود.

آنقدر به کارش ادامه داد که برای هزارمین‌بار قار و قور شکمش به او هشدار داد؛ ناامید قطره‌اشکی از پلکش بر زمین چکید.

نگاهش را به سوی سقف سوق داد، با کلافگی نفسش را به بیرون هدایت کرد و بر جایش ایستاد.

خواست کش و قوسی به بدنش بدهد؛ اما هنگامی که دست‌هایش را بالا برد برخورد دست‌هایش با سقف او را متعجب کرد، چندین‌بار این کار را تکرار کرده بود و هیچ‌گاه سقف آن‌قدر به او نزدیک نبوده.

نگاهی به اطراف انداخت، نمی‌توانست این حقیقت را باور کند که اتاق از زمان اول بسیار تنگ‌تر شده است.

ترسی که اندامش را در برگرفت، باعث شد گرسنگی و تشنگی‌اش را از یاد ببرد و تنها به راه چاره بی‌اندیشد.

با استرس و قدم‌های لرزان دور تا دور اتاق را با قدم‌هایش متر می‌کرد و جمله‌‌ای که زیر دیوارِ شیشه‌ای بر رویِ کاغذی خط‌دار چاپ شده بود را زیر لب زمزمه می‌کرد، که با یادآوریِ چیزی سرش را بالا آورد و به دیوارها چشم دوخت. درحالی که  در افکارش غرق شده بود زمزمه‌وار گفت:

- یک چیزی در فضای قرمز اتاق پنهان شده که راه نجاته؛ ولی تا وقتی پیداش نکنم زندانی‌ می‌مونم. شاید اون جمله می‌خواست این رو بهم بفهمونه!

چراغ امیدی که در دلش روشن شد، لبخند محوی را گوشه‌ی لبش مهمان کرد.

چشم‌های خیسش را با گوشه‌ی آستین پاک کرد و برای چندمین‌بار کنجکاو دست‌هایش را بر روی دیوار‌ها کشید.

این‌بار از دیگر بارها مصمّم‌تر بود؛ شاید حال برای سوال‌های قلبی که همیشه باعث ناامیدی‌اش بوده، جوابی دارد. پیشانی‌اش چسبیده بر دیوار‌هایِ شیشه‌ای و سرد سرخ شده بود و او هنوز با امید همه‌جا را می‌کاوید تا اینکه در پشت دیوارِ شیشه‌ای متوجه چیزی کوچک و عجیب شد.

بی‌اهمیت به صداهایی که ممکن بود دوباره در اتاق طنین انداز شوند، لباس سفیدش را از تن درآورد و به دور دستش بست، سپس با نفسی عمیق مشت‌های زورمندش را در شیشه‌ها کوبید. با هر مشتی که بر دیوار حواله می‌کرد ترک کوچکی بر دیوار می‌نشست، در تمام وجودش انگیزه‌ی بیرون رفتن از آن محبس بی‌داد می‌کرد و آن انگیزه تبدیل به مشت‌هایی شده بود که بر دیوارِ شیشه‌ای می‌نشست.

آنقدر به دیوار کوبید که بی‌حال بر زمین افتاد و نتیجه‌ی تمامِ ضربه‌هایش تَرَکی دایره‌ای شکل بر روی دیوار بود.

بی‌حال لباس خونی را از دور دستش باز کرد و به دستِ مشت شده‌اش که خون همچون سیل از آن جاری بود چشم دوخت؛ آن‌قدر دستش درد می‌کرد که تلاشش بر باز کردنِ دست مشت شده‌اش بی‌فایده بود. 

از درد آب دهانش را بی‌صدا قورت داد و چشمانش بر روی هم نشست.

برای لحظه‌ای دیگر هم نمی‌توانست آن رنگِ قرمز و مضحک را متحمل شود.

گویی از آن خستگی که سعی در چیره شدن بر اندامش را داشت بیزار بود، زیرا تنِ خسته‌اش را از زمین کَند، لباسِ خونی‌اش را گوشه‌ای پرت کرد و این‌بار خشم‌ناک با زورِ بیشتری مشتش را بر دیوار کوبید و فرو ریختن شیشه‌های آن قسمت دیوار با فریادی که از عمق گلویش اوج گرفت یکی شد.

سعی می‌کرد نسبت به دردی که از مچ دستش تا انتهای آرنجش می‌پیچید بی‌تفاوت باشد. کمی خم شد و از قسمت شکسته‌ی دیوارِ شیشه‌ای  به دیوارِ گچیِ قرمز رنگی که پشت آن شیشه‌ها قرار داشت نگاهی انداخت. با دیدن کلیدی قرمز رنگ که با چسبِ نواری بر دیوار چسبانده بود، شکّش به یقین تبدیل شد.

هنگامی که کلید را از دیوار جدا کرد، نگاهش به نوشته‌ای که با خطی عجق- وجق بر روی دیوار حک شده بود افتاد.

- آلودگیِ صوتی می‌تواند آرامش را به‌هم بریزد، آن‌گونه که زمین و آسمان را در نقطه‌ای مجهول حل کند.

 

ویراستار: @زری بانو

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 16
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_6

 

کاسه‌ی صبرش دیگر لبریز شده بود، با کلافگی دستی بر موهایِ لختِ طلایی‌اش کشید و متفکر به کلید خیره ماند، حال باید آن معما را حل می‌کرد یا پیگیر ادامه‌ی راه کلید میشد؟!
اما جرقه‌ای که در سرش زد چیز دیگری می‌گفت؛ شاید ارتباطی میانِ آن دو وجود داشت؟!

حسی از درون سعی می‌کرد تمام روحیه‌ی مثبتش را بسوزاند و او را ناامید کند؛ اما گویی او شکست‌ناپذیر بود.

چشم‌های امیدوارش بر رویِ دیوارهایِ شیشه‌ای به دنبال نشانه‌ای دیگر می‌گشت، حال که متوجه شده بود قرمز بودن اتاق دلیلش دیوارِ آجریِ قرمزِ پشتش است، می‌دانست چیز‌های زیادی بر پشتِ آن شیشه‌ها پنهان شده است.

آن‌قدر چهار دیواری را با دقت گشت تا در فاصله‌ی یک متری به زمین نگاهش به نشانه‌ای دیگر افتاد.

باورش نمیشد؛ در رنگ‌های قرمز سایه‌هایی ریز شکلِ یک قفلِ درب را به او نشان می‌دادند. 

لحظه‌ای به خود و چشم‌های تیزبینش آفرین گفت و برای راحت شکستنِ آن قسمت دیوار روی زانوانش خم شد و  با  شور و اشتیاقی وصف‌ناپذیر دستِ سالِمش را مشت کرد و محکم در دیوار کوبید. آن‌گونه رویایِ آزادی در خونِ درون رگ‌هایش ریشه زده بود که دیگر دردی در دست‌هایش حس نمی‌کرد، تنها مشت‌هایش را در دیوار می‌کوبید تا آنجا که  قسمتی از  دیوارِ شیشه‌ای فرو ریخت و تا کمی پایین‌تر از آن نیز ترک خورد.

نمی‌دانست توهم زده یا واقعا دروازه‌ی آزادی‌اش را پیدا کرده است.

با دستی که خون تا آرنجش روان شده بود عرقِ نشسته بر پیشانی‌اش را پاک کرد و با لبخندی که از سرِ خوشحالی بر لبش نشست کلید را جلو برد و در قفل فرو کرد.

تپش قلبش بالا رفته بود، دستش برای چرخاندن کلید در درگاهِ قفل می‌لرزید.

نفس عمیقی کشید و پس از چرخشی کوتاه، صدای تیکِ باز شدن قفل در گوشش طنین‌انداز شد؛ از سرِ خوشحالی همچون نوزادی تازه متولد شده دلش می‌خواست تنها اشک بریزد و فریاد بزند؛ اما تنها با  زبان لب تر می‌کرد و این‌گونه کمی از اشتیاقش را کاسته می‌کرد.

دیگر نمی‌خواست وقت را هدر بدهد، به وسیله‌ی کلید در را به سمت خود کشید؛ اما در کمال ناباوری در با دیوارِ شیشه‌ای برخورد می‌کرد و باز نمیشد. فکرِ آن‌جایش را نکرده بود!

اخمی کرد، از عصبانیت نفس‌هایش به شمارش افتاده بود؛ با فریادی که از عمقِ گلویش ریشه گرفت، در را به سمت خود کشید و بخاطر خورده شیشه‌هایی که در مسیرِ صورتش قرار گرفتند ناخودآگاه چشم‌هایش را بست و با سوزشی که در سر، پیشانی، قفسه‌ی سینه و شکمش ایجاد شد تنها آهی بلند کشید.

نمی‌توانست تحمل کند، قطره‌ای اشک بر روی گونه‌اش روان شد. دلش می‌خواست زمان در همان لحظه بایستد و این بازیِ کثیف را تمام کند!

چشم‌های اشک‌آلودش را باز کرد و با سطحِ پر از شیشه‌ی اتاق  رو در رو شد؛ دستش را به سمتِ صورتش برد تا شیشه‌هایی که در پیشانی‌اش فرو رفته بود را در بیاورد؛ اما پشیمان نگاهش را به سمت دریچه‌ای مربع شکل که به رویش باز شده بود گرداند.

تنها یک دریچه؟! حس کرد سرش سوت کشید، درد زخم‌هایش را فراموش کرده بود.

با ناباوری کفِ دستش را به انتهایِ سنگیِ دریچه چسباند، باورش نمیشد  که راه فراری وجود نداشت  و فقط یک گاوصندوق کوچک  بود که درونش  به‌جز یک برگه‌ی کوچک  خط‌دار و یک متن جدید چیز دیگری وجود نداشت.

با دهانی که از فرط ناامیدی و تعجب بازمانده بود برگه را در دست گرفت و متن را خواند:

-  آسمان که از مرزِ زندگی بگذرد؛ آبمیوه‌گیریِ خون به پا می‌شود. واژه‌ی آسمان می‌تواند یک هشدار باشد تا دهانه‌ی اژدها را بگشایی!

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 15
  • تشکر 1
  • غمگین 1

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 هفته بعد...

پارت_7

 

***

زیر چشمی به بهورانی که سرخوشانه با تلفن صحبت می‌کرد نگاهی انداخت؛ سپس بی‌آنکه نگاه از او بگیرد، هنگامی که حواس کسی را پی خود ندید زمان تایمرِ پایین آمدن سقف اتاق  را که بیست دقیقه از آن مانده بود به چهل دقیقه تغییر داد.
 
ضربان قلبش از استرس به‌صورت پی‌در پی می‌کوبید و نفس‌هایش به شمارش افتاده بود. در حالی که سعی می‌کرد بر استرسش غلبه کند نگاهش را به تصویرِ افقیِ زندانیِ اتاق قرمز دوخت که با تیزبینی به سقف بالای سرش چشم دوخته بود و سعی می‌کرد آخرین برگه‌ی پنهان شده بر پشتِ دیوارِ شیشه‌ایِ سقف را بخواند.
 
با دقت حرکاتش را زیر ذره‌بین نگاهش ثبت می‌کرد و در دل دعا می‌کرد قبل از آغازِ چرخشِ دورانیِ اتاق و پنهان شدن دریچه بر پشت دیوارها راه فرار را پیدا کند.
با نشستن دستی بر روی کتفش برای لحظه‌ای نفس در سینه‌اش حبس شد، با تردید به سمتش  برگشت و با دو چشم مشکی و بی‌روح شخصی که با ماسکِ مشکی صورتش را پوشانده بود رو به رو شد.
- چی‌کار می‌کنی؟!
شنیدن صدای شکاکش  بیش از پیش تپش قلبش بالا برد و باعث لرزش نامحسوسی در بدنش شد؛ اما ظاهرش سعی می‌کرد خود را بی‌تفاوت نشان دهد.
در جواب سوالش سکوت کرد، به مانیتور چشم دوخت و اجازه داد تا با چشم‌های خودش اتفاقات درون مانیتو‌رها را ببیند.
- جاذبه‌ی سطح اتاق روی چند تنظیمه؟!
نگاهش را به هیکل زندانیشان که در مانیتور به صورت افقی بود دوخت و گفت:
- نُه مُمَیِز هشتصد و هفت، درست مثل جاذبه‌ی زمین.
با دست صفحه‌ی مانیتوری که تنظیمات جاذبه، چرخش، اکسیژن و... اتاق را نشان می‌داد به سمت خود برگرداند و گفت:
- جاذبه‌ی زمین و بیشتر کن.
متعجب به سمتش برگشت و گفت:
- اما...
با کلافگی در میان سخنش پرید و در حالی که فشار نامحسوسی به کتفش وارد می‌کرد گفت:
-  اما چی؟! باید بدون چون و چرا کاری و که بهت میگم انجام بدی؛ درسته؟
جمع شدن پوست زیر چشم‌هایش نشان از لبخند شیطانیِ پنهان شده بر زیر ماسکش داشت.
با کشیدن  صفحه کیبورد طوسی رنگ   به سمت خودش گفت:
- اوکی، چقدر جاذبه رو بیشتر کنم؟
 
به صفحه چشم دوخت و منتظر جوابش ماند؛ اما او بی‌آنکه جوابی برایش در نظر بگیرد انگشتانش را بر روی کیبورد به حرکت درآورد و جاذبه‌ی سطح اتاق را بر روی نُه مُمَیز نُهصد و شش تنظیم کرد و پس از نیم نگاهی شکاک  از او فاصله گرفت. با چشمانش او را تا کاناپه‌های چرم مشکیِ  وسط اتاق هدایت کرد و سپس به مانیتور دیگری چشم دوخت که تصویر مردی را نمایش گذاشته بود که با دهان و دست بسته بر کف اتاقی خونی و پر شده  از محتویات بالا آورده‌ی معده، بیهوش شده بود.
 
قرار گرفتن شخصی در چهارچوب درب نگاه همه را صید خود کرد. بهوران در حالی که سرخوشانه بر کاناپه تکیه زده بود لبخندی زد که بر پشت ماسک مشکی رنگش پنهان شد.
 
- لئو! کجایی؟ دنبالت می‌گشتیم!
بی‌آنکه جوابی برای سوالِ سرخوشانه‌ی بهوران در نظر بگیرد، با قدم‌هایی محکم خود را به آنها رساند و گفت:
- بنیامین کجاست؟! متوجه نبودش هستی؟
با لبخندی گیج سرش را خاراند و گفت:
- متوجه منظورت نمی‌شم! بنیامین طبق معمول توی اتاقش زندانیه!
لئو در حالی که عصبی پایش را تکان می‌داد، ماسکش را پایین کشید و با پوزخندِ محوِ گوشه‌ی لبش گفت:
- زندانی؟
تک خنده‌ی کلافه‌ای کرد و با اخم ادامه داد:
- جلوی پاسگاه پلیس پیداش کردم. من اصلا دلم نمی‌خواد بخاطر یه نیم وجبی کارم به پلیس و دادگاه برسه، پس حواست و بیشتر بهش جمع کن تا این دم و دستگاهمون و به‌هم نریخته.
 
ویراستار: @زری گل
ناظر: @melika_sh
ویرایش شده توسط FAR_AX
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 10
  • تشکر 2
  • غمگین 2

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت_8

 

هر دو از حرف‌های بی‌مقدمه‌ی لئو جا خورده بودند و با گیجی به چهره‌ی عصبی‌اش چشم دوخته بودند؛ اما بهوران تا به خود آمد عصبی از جایش برخواست و در حالی که با گیجی دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد با فریاد گفت:

- یعنی چی؟! الکی که این همه آدم و استخدام نکردم، پس این همه آدم دور و ورم چه غلطی می‌کنن؟ اِرمیا!

سپس با چشم‌هایی که به یک‌باره رنگ خون به خود گرفته بود به سمت اِرمیا که بی‌هیچ حرفی تنها دست به سینه نشسته بود و پای راستش را تکیه‌‌گاه پای چپش قرار داده بود برگشت و او هنگامی که سنگینیِ نگاه بهوران را روی خود حس کرد چشم‌های بی‌روحش را به نگاه خشم‌آلودش دوخت و گفت:

- اِرمیا! اِرمیا چی؟! خراب‌کاری‌های خودت رو گردن من ننداز؛ من این وسط هیچ وظیفه‌ای نداشتم.

نمی‌دانست جواب اِرمیا را چگونه بدهد خودش خوب می‌دانست تنها به‌دنبال شخصی می‌گردد تا تمام  گندکاری‌هایش را به گردنش بیاندازد. حال برای پیدا کردن جواب مشغله‌های ذهنی‌اش، تنها آن اتاق بیست متری را با قدم‌هایش متر می‌کرد.

ارمیا که دیگر از راه رفتن و چرخیدنش دور اتاق کلافه شده بود گفت:

- بهوران! این‌قدر فکرت و درگیر اون بچه نکن، چیزهای خیلی مهم‌تری وجود داره که باید تکلیفشون مشخص بشه؛ مثلا اینکه تا کِی قراره اینجا بمونیم؟! با اون دو نفر می‌خوای چیکار کنی و کلی مسئله‌ی دیگه هست که من هنوز جوابشون و نمیدونم.

لئو بر روی مبل دو نفره‌ی رو به رو‌ی ارمیا جای گرفت و خواست چیزی بگوید؛ اما ورود یکی از سربازان به اتاق و بی‌مقدمه سخن گفتنش اجازه تکلم را از او گرفت.

- هزار و نهصد و نود و نُه بچه استثنایی به پرورشگاه منتقل شدن، سایت و حذف کنیم؟

گویی حال بهوران به یک‌باره عوض شده بود؛ دیگر نشانی از آن خشم چند دقیقه پیش در چهره‌اش پیدا نبود و به‌جایش لبخندی دندان‌نما و شیطانی بر لب‌هایش رنگ گرفته بود.

- آره، آره سایت و حذف کنین هیچ ردی از این سایت نباید باقی بمونه؛ خوب حواستون و جمع کنید!

با اشتیاق بر روی کاناپه نشست و پوتین‌هایش را بالا می‌کشید که صدای فریاد‌های بچگانه‌ای که از بیرون از اتاق به گوش می‌رسید توجه هر سه نفرشان را به خود جلب کرد.

- بنیامین!

با اخم غلیظی که میان ابروانش نشست، نیم نگاهی حواله‌ی چهره‌ی جدیِ لئو که نام بنیامین را بر زبان آورده بود کرد و بی‌آنکه بند‌های پوتینش را ببندد از اتاق خارج شد.

اولین چیزی که توجهش را جلب کرد لباس‌های غرق در خون نگهبان‌ها بود که با سرعت در هال پی چیزی می‌دویدند.

نفسش را در سینه حبس کرد و با فریاد گفت:

- اینجا چخبره؟!

در ثانیه‌ای کوتاه همه در جایشان میخ‌کوب شدند و نگاه‌ها همه رنگ وحشت به خود گرفت؛ صدایی  از پشتش به گوشش خورد که می‌گفت:

- داداش! 

متعجب و گیج به پشت برگشت و در عین ناباوری با لوله‌ی تفنگی که در دستان بنیامین در فاصله‌ی یک متری‌اش او را نشانه رفته بود رو در رو شد، به آرامی دست‌هایش را بالا برد و گفت:

- بنیامین کوچولو! اونی که تو دستت گرفتی خیلی خطرناکه‌ها...

تفنگ در دست‌هایش می‌لرزید و اشک همچون سیل از پلک‌ها بر گونه‌اش روان شده بود. 

در حالی که انگشتانش را دور اسلحه محکم‌تر می‌گرفت، با صدایی بغض آلود گفت:

- تو خودت مگه با این آدم نمی‌کشی؟  مگه آدم کشتن خطرناکه؟

لبخندی بر لب نشاند، با مهربانی قدمی کوتاه به سویش برداشت و  گفت:

- بنیامین! اون اسلحه اسباب بازی نیست؛ به حرف من گوش کن و بذارش زمین!

آب دهانش را بی‌صدا قورت داد و در  حالی که سرش را به طرفین تکان می‌داد با فریاد گفت:

- نه. اگه این اسلحه رو بذارم تو من و می‌کشی، من از تو و این آدما می‌ترسم!

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @melika_sh

 

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 2

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_9

 

به آرامی ماسکش را پایین کشید و قدمی کوتاه را به سویش طی کرد؛ با حرکتی کُند رو در رویش روی زانوانش نشست، به صورت خونی‌اش زل زد و گفت:

- چرا چنین فکری می‌کنی؟ تا من زنده‌ام نمی‌زارم کسی بهت آسیب بزنه.

چهره‌اش لبریز از حس آرامش و مهربانی بود؛ همه‌ی حاضرانی که دور تا دورشان را احاطه کرده بودند، متعجب رفتار عجیبش را زیر ذره‌بین نگاهشان ثبت می‌کردند.

کف دستش را بر روی لوله‌ی تفنگ قرار داد، به آرامی ماسکش را پایین کشید و قدمی کوتاه را به سویش طی کرد؛ با حرکتی کُند رو در رویش روی زانوانش نشست، به صورت خونی‌اش زل زد و گفت:

- چرا چنین فکری می‌کنی؟ تا من زنده‌ام نمی‌زارم کسی بهت آسیب بزنه.

چهره‌اش لبریز از حس آرامش و مهربانی بود؛ همه‌ی حاضرانی که دور تا دورشان را احاطه کرده بودند، متعجب رفتار عجیبش را زیر ذره‌بین نگاهشان ثبت می‌کردند.

کف دستش را بر روی لوله‌ی تفنگ قرار داد، به آرامی اسلحه را از میان دستان ظریف و کوچک بنیامین جدا کرد و سپس انگشتش را بر روی خون جاری شده از پیشانی‌اش کشید و گفت:

- کی این بلا رو سرت آورده کوچولو؟

همچون همیشه قورت دادنِ بغضش باعث بالا- پایین شدن سیبِ گلویش میشد، در سکوت تنها با چشم‌هایِ اشک‌آلودش که از ترس می‌لرزیدند به نگهبانی که با خونسردی نظاره‌گرشان بود اشاره کرد و بهوران با چشم‌هایِ به خون نشسته، رد نگاهش را تا نگهبانی که با فاصله‌ی دو متری، پشت سرش ایستاده بود دنبال کرد، حتی آن نگاه شیطانی‌اش نگاه خونسرد آن نگهبان را ذوب کرد و لرزش نامحسوسی از ترس را درونش به راه انداخت.

دستی به بینی‌اش کشید، از جایش بلند شد و چند قدم به نگهبانی که حال از ترس می‌لرزید نزدیک شد و با فریادی بلند گفت:

- من کِی اجازه دادم دست رو بنیامین بلند کنین؟

فضا در سکوتی وهم‌ناک فرو رفت، تنها کسانی که هیچ‌گونه ترسی در خود حس نمی‌کردند لئو و اِرمیا بودند که با خونسردی بر دیوارِ کنار دربِ اتاق تکیه زده بودند و حرکات ماهرانه‌ی بهوران را تماشا می‌کردند.

نگهبان چشم‌های ملتمسش را به نگاه شیطانیِ لئو دوخت، گویی از او درخواست کمک می‌کرد؛ اما در عین ناباوری با پوزخند خبیث و دستی که به نشانه‌ی تهدید جلوی گلویش به حرکت در آورد روبه رو شد.

تا نگاه ناامیدش را از لئو گرفت، سردی لوله‌ی اسلحه را بر روی پیشانی‌اش حس کرد، چشم‌هایش بر روی هم نشست، نفسش در سینه حبس شد و قطره‌ای اشک از میان پلک‌هایش بر گونه‌اش روان شد.

با صدایی بغض‌آلود زمزمه کرد:

- غلط کردم...

بهوران متعجب اسلحه را پایین آورد و گفت:

- چی، چی؟ نشنیدم چی گفتی؟!

بی‌آنکه چشم‌هایش را بگشاید، آب‌ دهانش را قورت داد و با صدای بلندتری گفت:

- غلط کردم، اشتباه کردم.

گویی آرام شده بود، زیرا دمی عمیق گرفت، اسلحه را در جیبش گذاشت و گفت:

- حالا که گریه می‌کنی، شاید بتونم از جونت.. .

مکثی کرد و نگاهش را از پوتین‌های چرمیِ سفید و لباس‌های ارتشی‌اش گذراند، در آخر ماسک مشکی‌اش که علامت یک لبخند شیطانی بر رویش حک شده بود را  از روی صورتش پایین کشید و زمزمه کرد:

- اما، نه!

این را که گفت خون غلیظی از لب‌ و لوچه‌‌ی نگهبان آویزان شد؛ چشم‌های ترسیده و اشک‌آلودش به طرف چاقویی برگشت که بهوران بسیار ماهرانه در سمت چپ سینه‌اش فرو کرده بود.

حس سوزشی که در سینه‌اش حس می‌کرد، تمام وجودش را به آتش کشیده بود. 

لب‌هایش را از هم گشود و دندان‌هایش که رنگ خون به خود گرفته بودند را به نمایش گذاشت، با لکنت گفت:

- تو، تو یه آدمِ.. .

اما بهوران کف دستش را بر روی دهانش قرار داد و اجازه‌ی اَدای ادامه‌ی کلمات را از او گرفت و گفت:

- هیس! یه بچه اونجا نشسته.

از درد آب دهانش را قورت داد، به سختی  چاقو را از قفسه‌ی سینه‌اش بیرون کشید و هیکلِ بی‌جان و غرق در خونش بر کفِ پارکت‌های مشکیِ اتاق نشست.

دستِ خونی‌اش را  با لباسش تمیز کرد و  پس از نیم نگاهی به جنازه‌اش، که خون قرمزش به‌صورت دایره شکل پارکت‌ها را خونی کرده بود؛ گفت:

- ببرین سلاخیش کنین.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @melika_sh

 

ویرایش شده توسط FAR_AX
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 9
  • تشکر 2
  • غمگین 2

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_10

 

با نگاهی شیطانی به چشم‌های لرزان بنیامین خیره شد، لبخندی بر لب نشاند و رو در رویش نشست؛ اما او ترسیده قدمی عقب رفت که با دست‌‌هایش صورتش را قاب گرفت و مانعش شد؛ سپس خطاب به حاضرینِ درون اتاق نشیمن گفت:

- یک لیوان آب پرتقال براش بیارین و بعد هم تنهامون بزارین!

بی‌توجه به چَشمی که از زبان نگهبان‌ها خارج شد، موها‌ی لختِ قهوه‌ای سوخته‌ی بنیامین را از جلوی چشم‌هایش کنار زد و گفت:

- ترسیدی؟

بی‌آنکه در جایش تکان بخورد، سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و به نگهبانی که با سینیِ حاویِ لیوانِ آب پرتقال نزدیکشان می‌شد چشم دوخت.

لیوان را از روی سینی برداشت، به ثانیه نکشیده همه آنجا را ترک کردند و تنها دو برادر رو در روی هم در اتاق نشیمن باقی ماندند.

در حالی که از حسِ سرمایی که لیوان به دست‌های گرمش اعطا کرد لذت می‌برد گفت:

- امروز کجا رفته بودی؟ دلت می‌خواد من رو ناراحت کنی؟

لب‌هایش می‌لرزید؛ برای به زبان آوردنِ حرف‌هایش لکنت گرفته بود، انگار ترس چندی پیش از وجودش رخت بسته و حال عذاب وجدان به جانش افتاده بود.

- اون مردی که پشت درِ اتاق بود گفت تو قراره همه‌ی بچه‌ها رو بُکشی. خب منم یه بچه‌ام فکر کردم قراره من و هم بُکشی.

با حرف‌هایش انگار میخ در تن او فرو می‌کرد، نگاه از یخ‌های درون آب پرتقال  گرفت و  لیوانِ شیشه‌ای که لکه‌های کم‌رنگ خون بر رویش خودنمایی می‌کرد را در دست‌های ظریف و کوچک بنیامین قرار داد.

دیگر شوق ادامه دادن به آن بحث کسل کننده را در خود حس نمی‌کرد، پس برای فرار از نقشی که درونش فرو رفته بود گفت:

- این آب پرتقال رو بخور شاید کمی حالت جا بیاد، باشه؟!

سپس موهایش را کنار زد، بر زخمِ حک شده رویِ پیشانی‌اش بوسه‌ای نشاند و در حالی که از جایش بلند میشد زمزمه‌وار گفت:

- مرگت فرا رسیده، کوچولویِ کثیف!

به چهارچوب درب خروجی رسیده بود که صدایِ زمزمه‌ی بچگانه‌ی بنیامین او را در جایش میخ‌کوب کرد:

- اما این آب پرتقال خیلی تلخه؛ نمی‌تونم بخورمش.

صدای نفس کشیدنِ بلندش، سرفه‌های خشک و پی در پی‌اش، سپس صدای شکستن لیوانِ شیشه‌ای و در آخر افتادن جسمی بر زمین باعث شد چشمانش را ببند و زیر لب زمزمه کند:

- تو برای من فقط یه نقطه ضعف بودی!

چشمانش را باز کرد و زیر چشمی به هیکل بی‌جان بنیامین که بر روی آب‌ پرتقال‌های ریخته بر روی زمین افتاده بود نگاهی انداخت و در حالی که از کنار نگهبانی که پشت درب ایستاده بود رد میشد گفت:

- جنازش رو به اتاق کارم ببرین!

خروجش از فضای خفقان‌آورِ اتاق نشیمن حسی همچون برهم ریختگیِ معده و حالت تهوع را نصیبش کرد. گویی راه تنفسش بند آمده بود که به صورت شمرده و گاه پی در پی نفس می‌کشید. 

چشم‌هایِ تارش را روی هم فشرد  و مسیر را تا درب ورودیِ استخرش طی کرد.

بی‌مقدمه در آب‌های داغِ استخر شیرجه زد و تا عمقش فرو  رفت، صدای به حرکت درآمدنِ آب و حباب‌هایی که از هوایِ دهانش در آب‌ها پدید می‌آمد؛ می‌توانست تمام ضعف‌هایش را از خاطرش پاک کند.

پس از چهل و پنج دقیقه شنا در محوطه‌ی خلوتِ استخر با لباس‌های خیس از استخر بیرون آمد و با قدم‌های محکم و بدنی سست شده خودش را به اتاق کارش رساند.

رو به رو شدن با هیکلِ بی‌جان بنیامین درون آن تابوب شیشه‌ای بیش از قبل اعصابش را برهم می‌ریخت.

ریختن سم در لیوان آب پرتقال به فرمانِ خودش انجام شده بود؛ اما حال دلیل هجوم آن حس‌های پوچ در سراسر بدنش را درک نمی‌کرد.

لباس‌هایِ خیسش را با هودیِ مشکی رنگش تعویض کرد و لباس سرهمی‌‌اش که اشکال مختلف و ترسناکی بر رویش کشیده شده بود را بر روی هودی‌اش پوشید.

دست‌کش‌های مشکی‌اش را به دست کرد و در حالی که تیغه‌ی تیز جراهی را در دستانش به بازی در می‌آورد، کلاه کپِ مشکی‌اش را بر سر گذاشت و ماسکی هم‌رنگش  را بر روی دهان کشید. با نفسی عمیق که تلاش برای راندنِ افکارِ پوچش داشت، با تیغه‌ی تیزِ جراهی‌اش به جان جنازه‌ی بنیامین افتاد.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @melika_sh

 

ویرایش شده توسط FAR_AX
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 9
  • تشکر 2
  • غمگین 1

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_11

 

***

ساعت 2:00 بامداد

 

نفسش را در سینه حبس کرده و به تابوتِ قهوه‌ای رنگ کوچکی که دو نگهبان با بیل بر رویش خاک می‌ریختند چشم دوخت، جسمش آنجا بود و افکارش در خاطرات گذشته سپری می‌کرد. پس از چهار سال برای اولین بار حس پوچی را درون خود حس می‌کرد.

شناسنامه‌‌ی بنیامین را از جیبِ هودی‌ِ مشکی‌ رنگش بیرون آورد و با شعله‌ی ریز فندک بر روی نوشته‌هایش که در تاریکی دیده نمیشد، نور انداخت.

نگاهش بر نام بنیامین هافمن قفل کرده و دست‌هایش لرزشی نامحسوس را به خود گرفت، نمی‌دانست آن کار به نفعش است یا می‌تواند به ضررش تمام شود.

با تردید دفترچه‌ را بر روی شعله‌ی فندک گرفت  و با گسترده شدن آتش، برایِ جلوگیری از سوختنِ دستش شناسنامه را بر زمینِ خاکی رها کرد.

تا تبدیل شدن شناسنامه به خاکستر، کار دفنِ بنیامین هم به اتمام رسید، نگهبان‌ها خاک نشسته بر لباس‌هایشان را می‌تکاندند و مقدمات رفتن را فراهم می‌کردند؛ اما چشم‌های کنکاش‌گر لئو رفتارِ بهوران را زیر ذره‌بین نگاهش  گرفته بود؛ گویی درونش جنجالی بزرگ بر پا کرده بودند، نمی‌دانست سخن بگوید یا در سکوت تنها مکان را ترک کند؛ ولی با تصمیمی آنی جلو رفت و گفت:

- باید بریم!

گویا صدای لئو برای بهوران دلیلی بر بیرون کشیدنش از افکار پوچش بود، با بی‌حوصلگی چشم‌هایش را ماساژ داد و گفت:

- شما برین من یه‌خورده اینجا کار دارم.

نمی‌دانست در چنین شرایطی چه واکنشی قرار است  از سویش شکل بگیرد، ناباور سرش را به طرفین تکان داد و پرسید:

- چه کاری مونده؟

نگاهِ سردش اتوماتیک‌وار سر تا پایِ لئو را از نظر گذراند و با اخمی غلیظ بر روی چشم‌های طوسی‌اش ثابت ماند. 

کف دستش را به صورتِ پی درپی بر روی گونه‌ی لئو که با ماسک مشکی رنگی پوشیده شده بود کوبید و گفت:

- فضولیش به تو نیومده، کارم تموم شد با موتور برمی‌گردم.

اخمِ غلیظ لئو، پوزخند عمیقی را مهمان لب‌هایش کرد و او بی‌هیچ حرفی تنها مسیری نامعلوم در تاریکی‌ها  را پیش گرفت.

صدای کشیده شدن پای لئو بر سنگ ریزه‌ها که دیگر به گوش نرسید؛ به جایش صدای جیر-جیرک‌ها در فضای تاریک و خلوتِ قبرستان به خودنمایی پرداخت.

ماسکش را که علامت بینی و سبیل‌های خرگوش بر روی کشیده شده بود را پایین کشید و کلاه کپِ مشکی‌اش را از سر برداشت. 

نگاهش را سمتِ ستاره‌ی چشمک‌زنی که در آسمان خودنمایی می‌کرد گرداند و گفت:

- با مرگ متولدش می‌کنم؛ ولی جلوی هر فقیری حقیرش نمی‌کنم.

سرخوشانه لبخندی بر لب نشاند و در حالی که با گیجی سرش را به طرفین تکان می‌داد زمزمه کرد:

- این و یادت باشه. مامان!

***

گیج و سردرگم برای دهمین بار نوشته‌ی پشت شیشه‌های سقف را زمزمه کرد:

- آسمان محل تولد دوباره‌ی روشنایی است؛ اما کوه همانند گنجینه‌هایِ پنهان شده بر پشتِ منشورها روشنایی را از حفره‌ی درونش دریغ می‌کند.

تحملِ حس سنگینی و ضعفی که به سختی تنش را درگیر کرده، برایش  سخت بود؛ اما بیش از آن حال برخورد سقف با موهایِ طلایی‌اش او را به عمق فاجعه رسانده بود، دستش را بیشتر بر دلش فشرد و سعی کرد حواسش را از پی ضعف و سنگینی که بر اندامش چیره شده بود پرت کند و به حل معماها بپردازد.

نگاهش را دور تا دور اتاق می‌چرخاند، گویی در تلاش پیدا کردنِ چیزی بود؛ اما هنگامی که نگاهش با سقف برخورد کرد، چیزی درونش فریاد زد:

- همان‌گونه که آسمان سقف زمین است؛ سقف اتاق هم می‌تواند آسمان باشد.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 8
  • تشکر 2
  • سردرگم 1

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_12

 

با فکر به اینکه راه فرار می‌تواند در سقف باشد، کف دست‌هایش را بر روی سقف گذاشت؛ اما تا چه زمانی می‌توانست به آن کارِ تکراری ادامه دهد؟ 

فکر به بیهودگیِ کارش به یک‌باره مانعی سدِ راهش قرار داد، با تردید نگاهش را از سقف گرفت و به معمایِ روی کاغذی که درون دریچه بود چشم دوخت؛ تکرار آسمان در سه تا از معما‌ها شکش را بیشتر به یقین تبدیل کرده و وسوسه‌ی گشتن پشت شیشه‌ها را بیشتر به جانش می‌انداخت؛ اما هنگامی که برای دومین بار جمله‌ی روی برگه را خواند نگاهش بر روی ترکیب کلمه‌ی (مرز زندگی) ثابت ماند.

در حالی که زمزمه‌وار آن کلمه را با خود تکرار می‌کرد، نگاه از برگه گرفت و به رو به رویش خیره ماند. بعد از چندین روز تحمل گرسنگی، تشنگی، درد و ضعف تنها چیزی که در اتاق نظرش را به خود جلب می‌کرد آن دریچه‌ی خالی بود.

هر چه بیشتر به آن دریچه نگاه می‌کرد، افکارش احمقانه‌تر و خوش‌بینانه‌تر به نظر می‌رسید. امکانِ راه فرار بودنِ آن دریچه برایش یک تئوریِ مسخره و ساده لوحانه بود.

برای سومین بار جمله‌ی اول معما را با خود تکرار کرد:

- آسمان که از مرز زندگی بگذرد؛ آبمیوه‌گیریِ خون به پا می‌شود.

با گیجی نیم نگاهی به برگه‌ی لای انگشتانش انداخت و در حالی که نگاهش را میان برگه و سقف می‌چرخاند، زمزمه‌وار گفت:

- سقف می‌تونه آسمونِ یک خونه باشه و مرزِ زندگی.. .

در حالی که چشم‌های آبی‌اش حول محوری مشخص میان سقف، دریچه و دیوارها می‌چرخید با استرس پایش را تکان داد و گفت:

- راهِ فرار از مرگ زندگیه؛ پس مرزِ زندگی اشاره به راه فرار داره؛ حالا راه فرار چیه؟!

با استرس و کلافگی کفِ دست‌هایش را  از پیشانی تا روی موهایش کشید و به رنگِ قرمزی که هر لحظه بیشتر چشم‌هایش را آزار می‌داد زل زد و زمزمه‌وار ادامه داد:

- سقف آسمون اتاقه، وقتی از مرز زندگی بگذره، یعنی من فقط یه تایم مشخصی برای فرار وقت دارم. خب چرا نَمیرم؟

آن حجم از سوال و ابهامی که ذهنش را به چالش کشیده بودند، او را به جنون رسانده بود.

دیگر از حرف‌های خود هیچ نمی‌فهمید، تنها به افکاری که سراغش می‌آمدند  تک خنده‌ای  کرد و دستانش را بر روی گوش‌هایش فشرد.

گویی اتاق با تمامِ اجزایش دور سرش می‌چرخید، مغزش در حالِ انفجار بود و حسی همچون پوچی و فنا درونش ریشه میزد.

تنها به یک چیز فکر می‌کرد و آن تفکر تپش قلبش را بالا برد و باعث شد با ناامیدی قطره اشکی از پلکش سُر بخورد.

با نفس عمیقی که از حنجره‌اش خارج شد، تکه‌ای از شیشه شکسته‌های روی زمین را برداشت، باید همانجا بازی را تمام می‌کرد؛ دیگر طاقت ماندن در آن فضای خفه و انتظار کشیدن برای مرگ را نداشت.

اشک‌های جمع شده در چشمانش، دیدش را به اطراف تار کرده و او با این حال برای انجام کارش بسیار مصمّم‌ شده بود.

تیزیِ شیشه را بر روی شاه‌رگش گذاشت، این‌بار سیلی از اشک بر گونه‌اش روان شده و دست‌هایش لرزشی نامحسوس را به خود گرفته بود، گویی در رگ‌هایش به جای خون یخبندان به راه انداخته بودند.

به سختی آب دهانش را قورت داد و برای آخرین بار به شیشه‌ای که بر روی ساعدش گذاشته بود  نگاهی انداخت؛ انگار حسی از درون مانعش میشد، هنگامی که شیشه را نگاه می‌کرد کلمه‌ی منشور در  سرش جولان می‌داد.

چشم‌هایش را بست و برای از بین بردن افکار سرش را به طرفین تکان داد؛ هر چه بیشتر فکر می‌کرد نتیجه‌اش فرار از جواب معماها بود، با بی‌حوصلگی چشم‌هایش را باز کرد و تکه شیشه را به گوشه‌ای پرت کرد.

او معماهایی سخت‌تر از آن کلمات ساده را حل کرده بود؛ اما حال حس ناامیدیِ درونش را درک نمی‌کرد.

صدایی از درونش کلمه‌ی منشور را فریاد میزد، انگار خود درونی‌اش به جواب معما رسیده؛ اما هر چه فکر می‌کرد نمی‌توانست همه چیز را به درستی در کنار یکدیگر قرار دهد.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @melika_sh

 

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 6
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_13

 

نگاهِ متعجبش در میانِ خورده شیشه‌هایی که سطح اتاق را پر کرده بودند به‌دنبال جواب می‌گشت؛ به ناگاه تکه شیشه‌ای برداشت و برگه‌ی خط‌‌دارِ معما را پشتش نهاد. حس می‌کرد این‌‌کار می‌تواند نشانه‌ای به او بدهد.

از پشت شیشه نگاه کردن به برگه‌ی پشتش او را به یاد تکه‌ای از معماها می‌انداخت.

هر دو را در یک دستِ مشت شده‌اش فشرد، به نقطه‌ای مجهول خیره ماند و زمزمه کرد:

- گنجینه‌هایِ پنهان شده بر پشتِ منشورها.

پوزخندی بر لبش نشست، منظور معما از گنجینه خودِ معماها بودند. در چنین شرایطی پیدایش آن معماها از هزاران گنج برایش ارزشمندتر بود.

هر دو را رها کرد، دیگر شک نداشت معما غیر مستقیم به آن دریچه اشاره می‌کند؛ نباید خودش را بیش از این فریب می‌داد.

در حالی که به سمت دریچه خیز برمی‌داشت زمزمه‌وار گفت:

- سقف روشنایی را از حفره‌ی پنهان شده دریغ می‌کند، روشنایی، راه فرار، حفره‌ی پنهان شده در سقف دریچه؛ نه خودِ دریچه.

با ذوق روبه روی دریچه بر دو زانو نشست و با پشت انگشت‌هایش تقه‌ای بر دیواره‌ی آهنیِ سقف دریچه کوبید، پیچیدنِ صدایش در پشتِ دیواره را به خوبی حس می‌کرد و این نشان از خالی بودنِ پشت دیوار می‌داد. باور اینکه چند قدم بیشتر تا چشیدنِ طعمِ آزادی نمانده برایش سخت بود. اما چرا تاکنون نتوانسته بود معمای به آن آسانی را حل کند؟

همان‌گونه که دستش را بر روی دیوار فلزی می‌کشید سوراخ کوچکی را بر رویش حس کرد که بی‌دریغ جای قفل کوچکِ کلید بود.

از سرِ شوق در پوست خود نمی‌گنجید، از هم‌اکنون ذهنش به آن سوی دیوارها پر کشیده بود و برایش رویا پردازی می‌کرد؛ بیرون از اتاق چه چیزی انتظارش را می‌کشید؟

آن‌قدر در رویاهایش غرق شده بود که مکانِ کلید از یادش رفته و به یاد نمی‌آورد کلید را کجا انداخته است، بی‌دلیل در میان خورده شیشه‌ها پی کلید می‌گشت، تا  بالاخره به یاد آورد کلید را از درگاهِ درب دریچه خارج نکرده است. بی‌معطلی کلید را برداشت و آن را در قفلِ روی سقفِ دریچه  چرخاند. باورش نمیشد، صدایِ تیکِ باز شدنش طعم زندگی می‌داد.

با لبخندِ پیروزمندانه‌ای برگشت و نگاهش را در محوطه‌ی اتاق قرمز چرخاند، گویی قصد خداحافظی با آن مکانِ کوچک و وهم‌ناک را داشت، می‌دانست آنجا روزی برایش خاطره خواهد شد، شاید هرگاه که در خود آرزوی مرگ کند با یاد آن اتاق ارزش زندگی‌اش را بداند.

نفسش را از عمقِ ریه‌هایش به بیرون فرستاد و به‌وسیله‌ی کلید درب را به پایین کشید.

به سختی خم شد و سرش را  از دریچه عبور داد، نگاهی به داخل حفره‌ی درونِ دریچه انداخت. یک کانال تاریک بود که حتی انتهایش هم به چشم نمی‌خورد.

با دیدن آن کانال لحظه‌ای ترس به جانش افتاد، چگونه می‌توانست آن مسیر را بالا برود و آیا واقعا آنجا راه نجات بود؟

با تکان دادنِ سرش به طرفین سعی کرد افکار منفی که به ذهنش هجوم می‌آوردند را پس بزند.

به سختی خودش را از دریچه به کانالِ درونش رساند،  هنگامی که کف پاهایش بر سطح دریچه رسید، گرمای شدیدی را در اطراف خود حس کرد. گویی دیوارها همچون آهنی مذاب به رنگ نارنجی در می‌آمدند و هوا گرم‌تر و خفه‌تر میشد.

نفس- نفس زنان زمزمه کرد:

- دیوانگی محض بود.

انگار دلهره‌اش بی‌دلیل نبود، باید بالا می‌رفت و خودش را از آن مخمصه نجات می‌داد؛ پس دست‌هایش را بر روی دیواره‌ی فلزیِ کانال گذاشت، اما سطح دیوارها آن‌قدر داغ بود که دست‌هایِ کبودش را سوزاند؛ دردی عمیق که از سر انگشت‌ها تا بازوانش  پیچید، فریادی عمیق را از اوج حنجره‌اش تا انتهای آن کانال تاریک متولد کرد.

تنها توانست دست‌هایش را پس بکشد و با فوت کردن بر رویشان کمی از دردشان را بکاهد. دلش می‌خواست بنشیند و تنها زار بزند،  انگار تمامی دردهایی که در حافظه‌اش به فراموشی سپرده شده بودند، این‌بار به طرز فجیعی خودشان را به رخ می‌کشیدند.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @melika_sh

 

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 6
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت_14

 

درگیر تسکین دردهایش بود که صدای برخوردِ پی در پیِ چیزی با دیواره‌هایِ فلزیِ کانال  توجهش را به خود جلب کرد. گویی چیزی را از انتهای کانال به درونش پرت کرده‌اند.

نگاهش به سمت بالا چرخید، به عمق تاریکی‌ها چشم دوخت و گفت:

- کی اونجاست؟

اما جز بازتاب صدای خودش و نزدیک‌تر شدنِ صدای برخوردِ آن جسم به دیوار‌ه‌ها چیزی نصیبش نشد.

نمی‌دانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است تنها چشم‌هایش را ریز کرد تا چیزی که در تاریکی‌ها حرکت می‌کرد را ببیند، اما به یاد آورد آن چیز که حتی در تاریکی‌ها به درستی دیده نمی‌شود اگر پایین تر بیاید دقیقا با سرش اصابت خواهد کرد و هیچ نمی‌دانست اگر این اتفاق رخ دهد چه بلایی بر سرش خواهد آمد.

با فکر کردن به این قضیه نفس در سینه‌اش حبس شد و چشم‌هایش از ترس لرزید، نگاهش بر روی آن جسم که هر لحظه بزرگ‌تر به نظر می‌رسید، قفلی زده بود. نمی‌توانست بر ترسش غلبه کند  آن جسم در نور بسیار کمی که در کانال وجود داشت بسیار بزرگ‌تر از آن‌چه که فکرش را می‌کرد به‌نظر می‌رسید.

با هر برخوردش با دیواره‌های فلزی گویی ساختمان دلش فرو می‌ریخت. آن‌قدر فاصله‌شان کم شده بود که از ترس تنها توانست دست‌هایش را حفاظی برای صورتش قرار دهد؛ اما در لحظه‌ای کوتاه همه‌چیز رنگ دیگری به خود گرفت، گویی زمان متوقف شده بود. آن جسم بدون حتی برخوردی ریز با او بالای سرش از حرکت ایستاده بود.

به یک‌باره دل‌پیچه‌اش شدت گرفت گویا محتویات معده‌اش در حال حرکت به سوی دهانش بود، پاهایش بیشتر از سطح فاصله می‌گرفتند، انگار در استخری از هوا شناور شده بود، حسِ عروسک خیمه شب بازی را داشت که در دستان چروکیده‌ی پیرمردی میان‌سال به اشتباه به حرکت در آمده است.

لحظه‌ای در ذهنش خطور کرد:
-نکنه من مُردم؟!
این تفکر با حقیقتی که الان درونش سر می‌کرد بی شباهت نبود، در آن شرایط تمامی حس‌های جهان به سویش هجوم آورده بودند، گرسنگی، تشنگی، خستگی و سوزشِ زخم‌هایی که در کف دست‌هایش نشسته بودند، حال همه  با هماهنگی خودنمایی می‌کردند.
در آن لحظه سنگینی هوا را نیز  بر روی هیکلِ آزرده‌اش حس می‌کرد، ریه‌هایش درصد کمی از اکسیژن را دریافت می‌کردند و هر چه بیشتر می‌گذشت هوا تنگ‌تر و خفه‌تر میشد؛ کف دست‌هایش ناخوداگاه بر دیواره‌ی فلزی نشستند و این اشتباه محض بود، انگار داغیِ آن دیوارها از خاطرش رفته بود؛ اما حال دیگر برای به یاد آوردن  داغ بودنِ دیوارها کمی دیر است، زیرا دست‌هایش  با آن دیوار ها  مچ شده بودند، دندان‌هایش از شدت درد قفل شده  و سوزش عمیقی از سر انگشت‌هایش تا مغزِ استخوانش را زنده کرد.

دست‌هایش بی‌حس بودند و  تنها فریادی بلند از عمق حنجره‌اش خارج شد و گفت:- یه روزی همتون رو می‌کشم.
***
دستانش بر روی دکمه‌های کیبورد می‌لرزید، همه‌چیز از کنترلش خارج شده بود و این هیچ‌جوره باورش نمیشد.
تصویری از درون آن کانالِ تاریک در دسترس نداشت تنها می‌دانست دیگر کنترلی بر روی جاذبه‌‌ی زمین ندارد و این در حالی است که تمامیِ جاذبه‌ها به طور خودکار در آن مکان از کار افتاده بودند و حال با نبود جاذبه، اکسیژنی نیز در آن اتاق و کانال وجود نداشت.
از شدت استرس بدنش داغ کرده و قلبش بی‌درنگ خود را بر قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید.
آب دهانش را بی‌صدا قورت داد و نگاه لبریز از استرسش را حول اتاق خلوت چرخاند.
صدای چندین نفر را که در اتاقِ نشیمن صحبت می‌کردند و با صدای بلندی می‌خندیدند، قوه‌ی تمرکز را از او سلب کرده و ذهن مغشوشش را آزار می‌داد؛ باید قبل از اینکه دیر شود و کار از کار بگذرد یک کاری کند و تیر خلاصی را به آن وضعیت نابه‌سامان شلیک کند.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 5
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_15

 

کش و قوسی به بدن کرختش داد و چشم به صفحه‌ی اتاق سفید رنگی دوخت که انتهای آن کانال به آنجا ختم میشد. برای آخرین بار دستانش بر روی دکمه‌های کیبورد به حرکت در آمدند؛ صفحه‌ی مانیتور را وارد تنظیمات اتاق کرد.

اعداد و کلمات یکی پس از دیگری بر صفحه‌ی تنظیمات رنگ می‌گرفتند و همه چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه چشمش در میان حجم اعداد و کلمات بر روی  اید یِ ناشناس که بر نوارِ آبی رنگِ پایینِ صفحه وجود داشت  قفلی زد.

انگار خون در رگ‌هایش منجمد شده و هوایِ سردی در اندامش به حرکت در آمده بود.

دست‌هایش بر روی دکمه‌های کیبورد خشک شده و از شدت ترس لرزشی نامحسوس به خود گرفته بودند.

نگاهی به اطراف انداخت و هنگامی که از خلوت بودن اتاق خیالش راحت شد، بر روی اید ی‌ها کلیک کرد. با چند حرکت کوتاه دوربینِ سیستم‌هایِ مربوط به دوربین‌ها را هک کرد و در صفحه‌ی مانیتور با تصویر سه مردِ  سیاه‌پوش که با ماسک‌هایی مشکی صورت خود را پوشانده و بر صفحه‌ی مانیتور چشم دوخته بودند روبه رو شد؛ چیزی که  توجه او را به خود جلب کرد تصویر دوربین سیستم چهارم بود که اتاقی  با نورِ قرمز رنگ و متفاوت از دیگر مکان‌ها را  نشان می‌داد؛ اما هیچکس بر پای سیستمش  نبود.

اما چیزی که توجه او را به خود جلب کرده بود، نور یا تزئینات وهم‌آور درون اتاق نبود، بلکه تابوتی شیشه‌ای  در وسط اتاق و شخصی که درونش به خواب  رفته، توجه او را به سوی خود کشانده بود.

سرش را نزدیک برد و سعی کرد چهره‌ی نیم‌رخ آن شخص را ببیند؛ اما نزدیک شدنِ صدای پای یه نفر برایش اخطاری شد تا سریعاً تمامی صفحات را حذف کرده و به صفحه‌ی اصلی دوربین‌ها باز گردد.

با خونسردی به صفحه‌ی مانیتور خیره ماند؛ اما این خونسردی شامل غوغای درونی‌اش نمیشد، هر چه بیشتر از ورودش به آنجا می‌گذشت حقایقِ تلخ‌تر و ترسناک‌تری برایش رونمایی می‌کردند.

سوالاتی پی در پی در ذهنش رژه می‌رفتند و او برای هر کدام به‌دنبال پاسخی می‌گشت؛ اما این دل مشغولی و افکار پی در پی به هیچ‌کدام از سوال‌ها اجازه‌ی پیدا کردن پاسخ را نمی‌داد، تنها او را می‌آزردند.

آب دهانش را بی‌صدا  قورت داد و به صفحه‌ی مانیتور چشم دوخت،  حتی تصویر آن دوربین‌ها نیز برایش عجیب به نظر می‌رسید.

صدای باز شدن درب اتاق، ضربان قلبش را بالا برد؛ دستش بر دکمه‌های کیبورد می‌لرزید و هوا خنک‌تر از لحظه‌های پیشین به نظر می‌رسید؛ اما باید خونسردی خود را حفظ می‌کرد.

- چی‌کار می‌کنی؟

صدای جدی و لحنِ شکاکِ اِرمیا  باعث شد دست چپش را  بر جیب شلوارش فرو کند و دسته‌ی سردِ چاقویش را در مشت بفشارد.

نگاهش اتوماتیک‌وار سمت چشم‌های بی‌روح ارمیا برگشت، که او جدی‌تر از قبل گفت:

- شیفتت تمومه می‌تونی بری استراحت کنی.

حلقه‌ی دستش از دور چاقو کمی شل شد، خواست مخالفت کند و در برابر فرمان قاطعانه‌ی اِرمیا بایستد؛ اما هر چه می‌گفت ممکن بود بر علیه خود او تمام شود، پس سکوت را جایز دانست و  بی‌هیچ حرفی از روی صندلیِ چرخ‌دار مشکی رنگ برخاست و با نیم نگاهی کلافه به اتاق خالی که دوربین‌ها نشان می‌داد، از اتاق خارج شد.

اتاق نشیمن مانند هر روز شلوغ بود، افراد هر کدام با تیپ‌هایِ مشابه و چهره‌های پوشیده در یک گروه قرار می‌گرفتند؛ اما هیچکس نمی‌دانست وظیفه هر کدام چیست و یا بهوران برای رسیدن به کدام هدف آن افراد را آنجا جمع کرده بود.

نگاهش را در میان جمعیت چرخاند، در همین حین کمی به قدم‌هایش سرعت بخشید و خود را به درب خروجی رساند.

آن مکان با چهار سالنِ اصلی هر کدام شامل پنجاه و  شش اتاق و سه سوئیت منحصر به خود را داشتند که در زیر زمینِ یک کارخانه‌ی متروکه ساخته شده بودند.

جسمش آنجا و افکارش سوی آن اتاق و پیدا کردنش  بود.  یعنی آن جسمِ بی‌جانِ درون تابوت چه کسی می‌توانست باشد؟

به سالن اصلی که رسید، سفیدی دیوارهایش چشمش را به درد می‌آورد، آنجا شاهد رفت و آمد منظم و پشت سر هم سربازها شد، دست‌هایش را در جیبِ شلوار اسلش مشکی‌اش فرو کرد. همه تلاشش این بود که بدون جلب توجه خود را به سالن ممنوعه برساند؛ اما به طور مستقیم رفتن به آن سالن موجب از دست دادنِ جانش میشد.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 5
  • تشکر 2

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_16

 

به طور شانسی گوشه‌ی آستین یک نفر   را  در مشتش فشرد، این‌گونه مانع حرکتش شد، هنگامی که فرد بی‌هیچ واکنشی تنها همچون ربات سرش اتوماتیک‌وار به سمتش برگشت با تردید و شمرده گفت:

- می‌تونم بدونم سرویس‌های بهداشتی کجاست؟

نگاه سرد و متعجب آن فرد سر تا پایش را از دید گذراند، در آخر آستین  لباس خود را از مشتش بیرون کشید و بدون توجه به سوال او بی‌آنکه چیزی بگوید با اخم به راهش ادامه داد.

رفتار آن فرد کمی مشکوک و دور از انتظار بود، گیج و مبهوت نگاهی به اطراف انداخت، تازه متوجه شده بود از دربِ سفید رنگِ سالنِ اول عبور کرده و  در مرکزِ اتصال آن چهار سالن قرار گرفته است، گلخانه‌ای بزرگ که در میدان ِ دایره شکل با قطر تقریبیِ حدوداً پنجاه متر  در مرکز آنجا قرار داشت مانع از دیده شدنِ آن طرف سالن میشد؛ دیوارها و کف محوطه نیز پوشیده از موزائیک‌هایی  مربع شکل با ترکیب  سفید، بنفش، قرمز و خاکستری بود که حس بدی را به انسان القا می‌کرد.

ترکیب آن چهار رنگ در کنار یکدیگر در آن محوطه بزرگ با توجه به فضای سبز درونِ میدان هارمونی جالبی نداشت،  همان‌گونه که چشم‌هایش به‌طور نامحسوس در آن فضا می‌چرخید میانِ میدان دور زد تا به سالن دوم رسید.

سالن دوم دربی خاکستری داشت که به صورت دو سویه و به دو طرف باز میشد، بی‌حرکت روبه روی سالن ایستاده و رفت و آمدِ پی در پی افراد را تماشا می‌کرد.

چشم‌هایش بر روی  تابلویِ دایره شکلِ کوچکِ کنار درب ثابت ماند؛ تابلویی که با ضربدری مشکی رنگ بر روی سه رنگِ سفید، بنفش و قرمز ضربدر کشیده بود.

نگاهش میان ترکیب رنگ‌ موزائیک‌ها و آن تابلو به‌دنبال ارتباطی می‌گشت؛ اما در آنجا ماندن و چشم دوختن به درب آن سالن او را کمی معذب می‌کرد و حس سنگینی نگاهی بر روی خود نیز در این معذب بودن بی تاثیر نبود.

سر برگرداند و با چشم‌های مشکی و بی‌روح شخصی رو در رو شد که با کنجکاوی حرکات او را می‌کاوید، تپش قلبش از استرس بالا رفته بود؛ اما او ظاهر خود را حفظ کرده و با خونسردی سر تا پای آن شخص را از دید گذراند و  به ادامه‌ی راهش پرداخت.

در چند متری سالن قبلی به درب بنفشی که ورودیِ سالنِ سوم بود، برخورد کرد. بی‌آنکه در جایش مکث کند، به تابلوی مثلث شکل کنار درب که بر روی رنگ‌های سفید و خاکستری  ضربدر کشیده بود نیم نگاهی انداخت و  ادامه‌ی راه را  تا سالن بعدی طی کرد؛  اما هر چه جلوتر می‌رفت آنجا برایش آشناتر به نظر می‌رسید.

نیمکتی که کنار میدانِ گلخانه که از ترکیبی از همان  چهار رنگ داشت و از طرفی درب سفید رنگِ سالن بعدی که به‌نظر درب ورودی سالن اول بود؛  او را بیش از پیش گیج کرده  و نشان از وجودِ تنها سه سالن می‌داد، در حالی که در سخن‌های ارمیا و لئو متوجه وجود سالن چهارم شده بود.

در ذهنش یک چیز سر جایش نبود، می‌دانست  اگر آن راه را ادامه دهد به درب  خاکستری برخورد خواهد کرد، پس ادامه دادن به آن راه را بیهوده دانست و به سمت نیمکتِ خالیِ کنار گلخانه رفت  و بر آن نشست.

افرادی با لباس‌های مشکی در سالن  اول رفت و آمد می‌کردند، درست همانجایی که او در آن کار می‌کرد.

دیگر افراد با لباس‌های خاکستری و   سفید تنها از رو به رویش عبور می‌کردند و هیچ‌کدام از آنها وارد سالن سفید رنگ نمی‌شدند.

تابلوی مربع شکل کنار درب سالن با ضربدر بر روی رنگ‌های بنفش و خاکستری خط کشیده بود. آن تابلوها به شدت او را با یاد تابلوهای ورود ممنوع می‌انداخت؛ اما چیزی که او را متوجه خود کرده بود غیبت رنگ قرمز در تابلوی ورود ممنوعِ سالن سفید و بنفش بود. 

- به چی فکر می‌کنی؟!

صدایِ کنجکاو شخصی که به تازگی در کنارش بر روی نیمکت نشسته بود  او را به خود آورد. نباید توجه دیگران را به خود جلب می‌کرد و حال دقت در تمام نقاط آن مرکز موجب مشکوک شدن همه به او شده بود.

 

ویراستار: @ زری گل🌻

ناظر: @ melika_sh

ویرایش شده توسط FAR_AX
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 4
  • سردرگم 1

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_17

 

سکوت کرد، گویی با این حرکت قصد داشت سیاست فردی که در پاسخ به سوال او سکوت کرده بود را به خود بگیرد؛ اما او ادامه داد:

- نمی‌خوای که باور کنم توم یکی از اونایی؟

با اخم تنها سر تا پای آن نفر را که لباس‌های سفید بر تن داشت از دید گذراند، به ماسکش که هم‌رنگ لباس‌هایش بود زل زد و گفت:

- منظورت چیه؟

مرد نگاه از او گرفت و در حالی به نقطه‌ی مجهولی در رو به رویش چشم دوخته بود گفت:

- اون مرد  سیاه پوشی که  اونجا بی حرکت ایستاده رو میبینی؟

با کنجکاوی در میان عابران چشم‌هایش‌ بر روی آن شخص سیاه‌پوش خیره ماند، با لحنی کسل و جدی گفت:

- خب!؟

غریبه پوزخند محوی بر لب‌هایش نشست، شاید از اینکه توانسته بود در بارگاه ذهنش تمامی حرکات او را پیش بینی کند خوشحال بود.

- اون یه رباته.

این‌بار کنجکاوانه به آن شخص نگاه کرد، گویی برایش آشنا میزد، در حالی که نگاهش را به آن شخص دوخته بود گفت:

- منظورت اینه منم یه رباتم؟

دست‌هایش را در جیبش فرو کرد و بی آنکه نگاهی به چهره‌ی پر از سوال او بیندازد آهی عمیق کشید و با کلافگی گفت:

- بیخیال، تنها مشکلم اینه که هیچ‌وقت نمی‌تونم درست مقدمه‌ چینی کنم. فقط می‌خوام متوجهت کنم که جونت اینجا در خطره لیبرا.

بیش از  هرچیز شنیدن نامش از زبان آن غریبه او را ترساند، او چه کسی بود و چگونه او را می‌شناخت؟

- تو کی هستی؟

این سوال را در حالی می‌پرسید که دست‌هایش از خشم می‌لرزید و اندامش سست شده بود؛ که آن غریبه با همان لحن جدی و آرامش پیشین گفت:

- من خیلی وقته از طرف سیروان اینجا کار می‌کنم؛ و الان مشتاقم بدونم اون میدونه شما دوتا اینجایین؟

کلافه سرش را به اطراف چرخاند؛ نمی‌توانست حرف‌های آن غریبه را باور کند؛ تنها چیزی که می‌دانست این بود که آن غریبه خوب از کارهای او و برادرش خبر داشت.

- پدرم چرا باید یه نفر و برای کار به این دم و دستگاه بفرسته؟ مامور شدی جاسوسیِ ما رو کنی؟

به سمتش برگشت، سعی می‌کرد از نیم‌رخ آن غریبه  برقی که درون چشم‌های مشکی‌اش بود را ببیند، شاید این‌گونه می‌توانست به دروغ بودن حرف‌هایش پی ببرد.

- زمان حقایق زیادی رو فاش می‌کنه، فقط باید حواست بیشتر به اطرافت باشه، مثلا اون رباتی که خیلی ریلکس اونجا وایستاده و همه‌ی حرکاتت و کنترل می‌کنه.‌ اگه تونستی بهم اعتماد کنی جلوی درب بنفش میبینمت.

این را گفت و از جلوی چشم‌های  مبهوت لیبرا از صندلی برخاست و در میان جمعیت پنهان شد. سوالات زیادی در سالن ذهنش بی‌هدف عبور می‌کردند و هیچ‌کدام برای خود جوابی در نظر نداشت.

به راستی آن غریبه که بود؟ چرا  لیبرا در برابر حرف‌هایش خود را باخته و حرف‌هایش را به راحتی قبول کرده بود؟

سر بالا آورد، چشم‌هایش بر روی هیکل آن مرد سیاه‌پوش که به گفته‌ی آن غریبه ربات بود قفلی زد. نگاهش سمت دیگری بود؛ اما به تدریج سنگینیِ نگاهش را بر روی خود حس می‌کرد.

بی‌آنکه نگاه از او بگیرد در میان جمعیت پنهان شد و خود را به سالن بنفش رساند.

مدام با افکارش درگیر بود، گاه از رفتن به آنجا احساس خطر می‌کرد و گاه خود را ناچار اعتماد به آن غریبه می‌دید، اگر حتی یک درصد هم بالا دست‌های آن دم و دستگاه به او شک کرده باشند، مرگ زیبایی در انتظارش نخواهد بود.

نگاهش به درب بنفش که خورد در جایش بی ‌حرکت ماند، برای لحظه‌ای تردید به دلش راه پیدا کرده بود، او یاد گرفته بود در سخت‌ترین شرایط نیز نباید به هیچکس اعتماد کند، حال اگر نتیجه‌ی اعتمادش برعکس میشد چه اتفاقی می‌افتاد؟

آب دهانش را بی‌صدا قورت داد، نباید به این دوستی تن می‌داد، تصمیمش بر رفتن بود؛ اما هنگامی که سر برگرداند و با چشم‌های بی‌روح آن غریبه مواجه شد، گویی خون در رگ‌هایش از جریان افتاد.

 

ویراستار: @ زری گل🌻

ناظر: @ melika_sh

ویرایش شده توسط FAR_AX
  • لایک 3

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت_18

 

- دنبالم بیا! اینجا برای تردید وقت نداریم.

بدون اینکه فرصتی برای سخن گفتن به لیبرا دهد دربِ دو سویه‌ی سالن را به داخل باز کرد و وارد شد.

اما لیبرا نگاه ترسیده‌اش میان آن تابلوی  ورود ممنوع و درب بنفش سالن می‌چرخید، سپس با درنگی کوتاه دنباله روی آن غریبه اولین قدم را برای ورود به آن سالن برداشت.

چشم‌هایش بر روی رنگ تمام بنفش و عذاب آور  سالن در گردش بود، سالنی طولانی که انتهایش حتی به چشم نمی‌خورد، سمت چپ و راست تا انتهای سالن تنها درهایی بنفش وجود داشت. همه چیز یک‌رنگ بود و این یک‌رنگی ناخودآگاه به انسان استرس وارد می‌کرد. به قدم‌هایش سرعت بخشید و خود را به آن غریبه رساند، بدون آنکه نگاه از انتهای آن سالن بگیرد گفت:

- خیلی مشتاقم بدونم داری من رو کجا میبری؟

در مقابلِ صدایِ لرزان لیبرا، آن غریبه تنها سکوت اختیار کرد، گویی دست و پایش را گم کرده بود   و نگاهش ترسیده  بر روی دیوارها به دنبال چیزی می‌گشت‌. 

نمی‌دانست دنبال کردن آن غریبه در آخر به کجا ختم می‌شود. پس از آن، غریبه هنگامی که به اولین درب سمت راست رسید وارد اتاق شد؛ اما لیبرا برای باز کردن آن درب کمی تردید داشت. رو به رویش خشکش زده بود، گویی توان حرکت پاهایش را برای ورود به آن اتاق از دست داده بود. درگیر افکار بهم ریخته اش بود که در باز شد و شخصی با سرعت او را به درون اتاق کشید.

برای لحظه‌ای ترسیده  و نفس در سینه‌اش حبس شده بود، مواجهه با سالنی که فضایی تاریک و وهم آور داشت او را وحشت‌زده می‌کرد، در میان تاریکی‌ها تنها نورهای کم‌رنگ بنفش به روی تابوت‌های شیشه‌ایِ بی‌شماری که به طور منظم در سالن چیده شده بودند پرتو می‌انداختند.

- توی هیچ‌کدوم از سالن‌های اصلی کسی حق صحبت کردن نداره، اونجا حتی دیوارهاش قابلیت شنود داره، راحت میتونن ضعیف‌ترین صدای آدما رو کنترل کنن. اگه میخوای گیر نیوفتی حواست و جمع کن.

غریبه این را در حالی می‌گفت که از لابه لای تابوت‌ها عبور می‌کرد و به سوی مکان نامشخصی در انتهای تاریکی‌ها قدم بر می‌داشت اما لیبرا ترسیده بود، پاهایش سست شده  و چشمان وحشت زده‌اش به جسم‌های بی‌جانی که در تابوت‌ها بی‌حرکت خوابیده بودند چشم دوخته بود‌.

- اینجا چخبره؟

دست‌هایش ناباورانه بر روی یکی از تابوت‌ها که زنی میان‌سال درونش به خواب رفته بود، نشست و منتظر جوابی از سوی او ماند.

- این‌ها همه‌ی اون آدمایی‌ان که بیرون از این تجهیزان دارن زندگی می‌کنن.

نگاهش را از چهره‌ی بی‌رنگ و رو و بی‌روح آن زن گرفت، به رفتن آن غریبه  چشم دوخت و گفت:

- منظورت چیه؟

عصبی در جایش ایستاد، کلافه به سمت لیبرا برگشت و گفت:

- اینا همه‌ی اون آدمایی‌ان که به طور ناگهانی به مدت کوتاهی گم شده بودن و وقتی به خونه هاشون برگشتن هیچی از گذشته به یاد نداشتن، در واقع جسدشون رو اینجا نگهداری می‌کنن و از روی جسمشون ربات‌های مشابه می‌سازن و به زندگی عادی انسان‌ها وارد می‌کنن.

گویی هضم‌ حرف‌های آن غریبه برایش دشوار بود، نگاه بهت‌زده و ترسیده ‌اش بر روی چشم‌های مشکی آن غریبه قفل کرده  و زبانش به سقف دهانش چسبیده بود.

- چرا اینکار و می‌کنن؟

با دست به لیبرا اشاره کرد تا او را دنبال کند، سپس در حینی که از میان تابوت‌ها عبور می‌کرد گفت:

- می‌خوان انسان‌ها رو به برده خودشون تبدیل کنن؛  اما با یه مشکل رو به رو شدن.

سپس دمی عمیق گرفت و ادامه داد:

- انسان‌ها رفتاری غیر قابل پیش‌بینی دارن  و این باعث شده اونا نتونن کنترلشون کنن، تنها کاری که میتونن انجام بدن اینه که سازنده‌ی اونها باشن تا بتونن بهشون حکم‌رانی کنن.

 

ویراستار: @ زری گل🌻

ناظر: @ melika_sh

ویرایش شده توسط FAR_AX
  • لایک 3
  • تشکر 1

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...