رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان عشق اجباری|نویسنده Atena. Bk


Atena. bakshali
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

(¯`·._.·[نام رمان: عشق اجباری♡¥]·._.·´¯)

 

(¯`·._.·[ژانر: عاشقانه_اجتماعی]·._.·´¯)

 

 

(¯`·._.·[نام نویسنده: Atena. Bk]·._.·

 

 

خلاصه:♡☆
دختری به نام نازنین، با روحیه شاد و مثبت، در خانواده‌ی پنج نفره‌ی خود زندگی خوبی دارد و برای رسیدن به اهداف و آرزوهایش تلاش می‌کند. 
در پی دنبال کردن آرزوهایش، اتفاق غیر قابل پیش بینی و غافل گیر کننده‌ای رخ می‌دهد که باعث می‌شود زندگی نازنین دست خوش دچار تغییر شود. 
آن اتفاق بزرگ، بحث و موضوعی جدید در ارتباط با ازدواج او با فردی که نه دیده و نه میشناسد هست و او به دلیل یک سری مشکلات و اجبارها مجبور به پذیرفتن عشقی اجباری می‌شود.

اما همه چیز همانطور باقی نمی‌ماند و بعداز ازدواج او ماجرا تازه شروع می‌شود و این بار مشکلات و اتفاقات هجوم سختی به زندگی او می‌آورند و او را در بُهت می‌گذارند...

 

 

 

مقدمه: 

 

 

 

 

گاهی تقدیر، برای اینکه زندگی ما یک جا ثابت نماند و تکراری نشود،تغیر می کند... 

 

گاهی تقدیر، برای اینکه ما از زندگی خسته نشویم، اتفاقات خوب و بدی را برای ما رقم میزند... 

 

گاهی تقدیر، برای ما اتفاقاتی را رقم میزند، که حتی تصورش را هم نمی توانیم،بکنیم... 

 

تقدیر، تغیر میکند... یا از خوب به بد، یا از بد به خوب ... 

 

تغیر تقدیر، یک تغیر ناگهانی است... تا دیروز خوب بود و امروز چه شد!... همین...

 

تقدیر،گاه برای ما عشق می آورد... 

 

عشقی عاشقانه، عاشقانه ای قشنگ...

 

اما این تغیر تقدیر، عاشقانه و قشنگ نیست!

 

عشق و اجبار است،.... هم باید عاشق شوی... هم باید با اجبار عمل کنی..

 

این تغیر، عشقی اجباری است... 

 

اما باز هم، زندگی ثابت نمی ماند و تغیر می کند... 

 

کسی چه میداند، شاید این تغیر تقدیر و سرنوشت... دیگر عشقی اجباری، نباشد...

 

شاید این عشق اجباری... تبدیل شود، به عشقی واقعی...! 

 

 

ناظر: @violet

 

 

 

ویرایش شده توسط Atena. bakshali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡☆1

 

 

 

با بی حالی و خستگی چشمام و باز می کنم و به اطراف نگاه می کنم، اوووف چقدر خستم، کاش دیشب زود تر میخوابیدم! 
با رخوت و خستگی روی تختم می شینم و قبل از هر چیزی آلارم گوشیم که دیگه داشت منفجر میشد رو خاموش میکنم
با بدنی کوفته و سنگین خودم و به دستشویی داخل اتاقم می رسونم و بالاخره با چند مشت آب یخ به صورتم حالم نسبتا بهتر میشه. 


از دستشویی خارج میشم و به سمت آیینه داخل اتاقم میرم
نگاهی به قیافه خودم میندازم، اوووف واقعا اگه یکی من و اینجوری ببینه فکر می کنه جنی چیزیم، خدایا توبه... 

زیر چشمام بخاطر دیشب جشن عقد یاس(دختر خالم) بدلیل ریختن ریمیل زیرچشمام سیاه، سیاه شده بود و علاوه بر اون بالای پلک هام ترکیبی از رنگ های صورتی و پسته ای که سایه پشت چشمام بود رنگ هاش پخش شده بودن و چشمامم که از قرمزی نگم بهتره.. 
موهام بخاطر ژل و تاف بهم چسبیده و کرخ بودن و کلا یه وضعی داشتمااا... 


بالاخره زیر چشمام و با دستمال پاک می کنم و بعداز  پاک و تمیز کردن صورتم دست از صورتم می کشم
تیشرت سفید ورزشیم و که به خاطر سیاهی ریمیل سیاه شده بود رو عوض میکنم و به ساعت روی عسلی کنار تختم نگاه می کنم. 

با دیدن عقربه ی کوچیک روی هشت و بزرگهِ روی سه... سریع بخودم میام و تقریبا همه دستمال هایی رو که باهاشون صورتم و پاک کرده بودم رو روی زمین رها می کنم و سریع سمتِ کمدم میرم

یه دست لباس مناسب بیرون می آرم و مشغول پوشیدن می شم. 


 وایی خداا دیرم شد.. 

سریع دست می جنبُنم و یه مانتو ی مشکی ساده که روی کمر و سرِ آستین هاش  کش می خورد رو پوشیدم
یه جین دودی پاچه کشی هم پام کردم و موهامم با کش مشکی رنگم محکم بالای سرم بستم


مقنعه مشکی مو روی سرم تنظیم می کنم و با زدن یه ریمیل و یه برق لب به صورتم و بعداز برداشتن بوت های مشکیم از زیر تخت و گذاشتن کتاب هام  داخل کوله مشکی رنگم از اتاق تقریبا میدوئم بیرون. 


از پله ها پایین میرم و بعداز پرت کردن بوت هام داخل جا کفشی راهرو یه راست میرم سمته آشپزخونه... 


مامان داخل آشپزخونه بود و مشغول سیب زمینی پوست کندن و تهیه غذا برای ظهر بود، کلا همیشه عادت داشت از صبح واسه ظهر یا مثلا از بعداز ظهر واسه شام غذا درست کنه.

با ورودم نگاهم می کنه و لبخندی میزنه و میگه: 


_سلام دخترم چرا اینقد دیر اومدی مگه نُه کلاس نداشتی؟


با عجله سمتش میرم و گونش و میبوسم و در حالی که از روی اپن که صبحانه چیده شده بود یه لقمه درشت نون و پنیر واسه خودم مپیچونم

میگم_سلام مامانی آره، از ساعت هفت و نیم تا الان درگیر آرایش دبشبم بودم که پاکش کنم! 


با لبخند دست از پوست کندن سیب های جلوش کشید و گفت_خوبه حالا اینقدر عجله نکن، فوقش به یه کلاست نمیرسی

با این حرفش چپ چپی نگاهش کردم و که خنده کوتاهی میکنه... لقمه رو بدستم می گیرم و با یه خداحافظی سرسری از آشپزخونه میزنم بیرون. 


مابین راه گاز بزرگی به لقمه ام زدم و سمته راهرو رفتم و بوت هام و پام کردم. 

 

 

 از خونه بیرون میام و در حین راهم لقمه نون و پنیرم و هم می خورم. 

 


سمته آژانس سره کوچمون رفتم و یه آژانس گرفتم و بعداز گفتن مسیر دانشگاه، موبایلم و از داخل کیفم بیرون آوردم و با استرس واسه دلسا تایپ کردم که کجاست؟ 

آف بود و جواب نداد و ساعت هم تقریبا نزدیک به هشت و چهل و پنج دقیقه بود. 


اووووف خداکنه دیر نکنم، که به احتمال صد در نود هم دیرمیکنم.... 

ویرایش شده توسط Atena. bakshali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡☆2

 


طبق حدسم بالاخره ساعت نه و سی به دانشگاه می رسم  و چون قبلا پول کرایه ماشین رو حساب کرده بودم از پژو تاکسی پیاده می شم و بعداز یه تشکر کوتاه از راننده سریع سمته دانشگاه پا تند میکنم. 


سریع از ورودی عبور میکنم و خودم و به محوطه میرسونم، تعداد کمی از دانشجوها در محوطه بودن و فضا نسبتا خلوت بود. 

خودم و به کلاسم می رسونم و وقتی که پشت در کلاسم وا یمیستم در کمال تعجب می بینم که در کلاس بازه و این واقعا واسم جای تعجب داره، یعنی استاد هنوز نیومده... آره دیگه اگه اومده بود که در و میبست و در که باز نمی موند. 


نگاهی به ساعتم میندازم و با دیدن ساعت نه و سی و سه دقیقه تو دلم یه لبخند میزنم و خدارو هزار بار شکر میکنم که امروز استاد دیر کرد، آخیشششش

 

 

_اِه نازی کجایی؟ دختر چرا دیر کردی! 

 


به دلسا که حالا روبه روم در چهارچوب در وایستاده بود و نگاهم میکرد نگاه کردم و با ذوق غیر قابل انکاری گفتم_استاد هنوز نیومده؟ 


با حرص دهنشو واسم کج میکنه و در حالی که باهم به سمته داخل کلاس میریم میگه: 


_نه هنوز نیومده یعنی اینقد ذوق داره... اسکل! 

 

از اینکه خوب منو میشناخت و فهمید دیر کردنم اتفاقی بوده و ذوقمم واسه نیوفتادنِ این ترمه خندم میگیره و یه لبخند پررنگ میشونم روی لبام! 


سمته صندلی هامون میریم و تعدادی از دانشجوهاهم مشغول بحث و حرف زدن بودن. 

کولم و به دسته صندلیم آویزون می کنم و با تعجب میگم_راستی دلسا، چرا استاد نیومده! استادمدیری که مرد قانون مندی بود چرا دیر کرده؟؟

درحالی که بطری آبش و سر می کشید گفت_هووم، چون ایشون دیگه نمیان و با رفتنشون دله یه جماعتی رو شاد کردن! 


و بعدم به بچه های کلاس که واقعا نسبت به قبل روحیه اشون بهتر بود اشاره می کنه. 

خنده کوتاهی میکنم و میگم_دیوونه، بیچاره آقای مدیری، مرد خوبی بود که! 


با اتمام جملم صدای مهشید یکی از دانشجوها از پشت سرم میاد


_واسه تو خوب بود که مثه چیییی میخوندی و مُطیعش بودی واسه ما  بیچاره ها از برج زهر مارم بدتر بود، مردیکه بد خُلق

میچرخم و به مهشید نگاه میکنم و همزمان دلسا میگه_آره واقعا پیری خرفت! 

از لقبی که دلسا به آقای مدیری داد واقعا بدم اومد و این و با یه چشم غره بهش فهموندم.

بیچاره آقای مدیری بنظرم مرد خیلی خوبی بود، فقط یکم سخت گیری می کرد. 


اومدم چیزی بگم که همون لحضه یکی از دانشجوهای سال بالایی وارد کلاس شد و کلاس در سکوت فرو رفت! 


محسن راهبر، که یکی از بچه زرنگ های دانشگاه بود پشت میز استاد وایستاد و گفت_سلام بچه ها، من اومدم یجیزِ مهمی رو بهتون بگم، امروز به طور درستی کلاس هاتون برگزار نمیشه، آقای مدیری یه مشکلی براشون پیش اومده و به خارج از کشور رفتن و چون نصف بیشتر درسهارو هم با ایشون داشتین امروز کلاس های ایشون برگزار نمیشوند و فردا انشالله استاد جدیدتون بهتون معرفی میشه! 

و بعدم با یه با اجازه کلااس و ترک کرد و رفت... 


بعد از رفتنش همون لحضه همه بچه ها با خوشحالی دست و جیغ کشیدن و فکر کنم تنها من بودم که از ته دل واقعا واسه رفتنه آقای مدیری ناراحت بودم... 

ویرایش شده توسط Atena. bakshali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡☆3

 

 

 

 

 


با دلسا از کلاس بیرون میزنیم،  ما بین راه میگم: 
_ولی واقعا آقای مدیر... 
و هنوز حرفم وکامل نگفته بودم که دلسا دستم و می کشه و حرفم و قطع می کنه با حرص میگه
_ولی بنظر منم اگه تو حرف نزنی کسی نمیگه روزه ای!! 

با چشمای گرد شده به دلسا که من و می کشید نگاه می کنم که ادامه میده_حالا میدونه من از این مردیکه یالغوز خوشم نمیاد هاا، میخواد هی ازش تعریف کنه! 

 سرجام وایمیستم و دستم و از دستش بیرون می کشم و میگم_نه اتفاقا میخواستم بگم آقای مدیری بعضی وقتا واقعا بد حالِ شماهارو می گرفت! 

 


برمی گرده و یکم نگاهم می کنه و میگه _خب خداروشکر این و درک کردی، حالا بیخیال بدو بیا بریم سلف که از گشنگی روده بزرگه کوچیکیهِ رو خورد! 


خنده کوتاهی میکنم وباهم سمت سلف میریم. 

... 

گازی به ساندویچ سردم میزنم که دلسا با دهن پر میگه_ک.. اش.. اشت.. اد!!!! 

 

با چشمای گرد شده لقمم و قورت میدم و نگاهی به اطراف می کنم و میگم:_اِه با دهن پر حرف نزن دیوونه، زشته!! 

و بعدم به دانشجوهای داخل سلف اشاره میکنم. 

چپ چپی نگام میکنه و لقمه اشو قورت میده ومیگه_میگم کاشکی استاد جدیدمون یه فرد خوش اخلاق باشه، یا حداقل بهتر از مدیری یا رضوی! 

 


خنده ریزی می کنم و میگم _اوهووم مثلا یه استاد جوون باشه ترو بگیره ما راحت شیم! 

 

با چندش چهرش و جمع میکنه و میگه:_اه اه نگوو، زبونت و گاز بگیر، من بمیرمم با همچین کسی ازدواج نمی کنم عمرا! 

 

 


با چشمای گرد شده میگم_با چه کسییی!؟! 

 


_با همچین آدمایی، یعنی همین معلم و استاد و اینجور چیزا،ببین من از این راستا کلا متنفرم واقعا تحصیلاتم تا اینجا هم با این افتضاحیه درسام واسم واقعا تعجب آوره! 

 


و بعدم بیخبال نی نوشابش و داخل دهنش می کنه و می خوره، چیزی نمیگم و مشغول خوردن ادامه ساندویچم میشم و دلسا هم دیگه چیزی نمیگه و خودش و تقریبا با ساندویچش خفه میکنه، دختره شیکمو... 


بعداز خوردن ساندویچمون چون کلاسامون برگزار نمیشدن از دانشگاه بیرون اومدیم و دلسا چون ماشین آورده بود من و رسوند خونه وهر چی من اسرار کردم بیاد داخل توجه ای نکرد و رفت. 

 

کلیدم و داخل قفل در کردم و وارد شدم و پشت سرم در و بستم. 

از حیاط کوچیک خونه مون رد شدم و وارد خونه شدم که همون اول راهی بوی خوشمره ماکارانی به مشامم رسید و من و وادار کرد بعداز انداختن کولم روی مبلها ، یه راست برم سمته آشپزخونه... 

مامان مشغول پاک کردن سبزی بود و با دیدنم دوباره با لبخند مهربون و دوستداشتنیش میگه_سلاام اومدی عزیزم!! 
 

 

از اینکه مامان همیشه تو سلام کردن پیش دستی می کرد و من باید بعدش سلام می کردم خنده ای می کنم و با خوشحالی روبه روش، روی صندلی میز نشستم و گفتم:_سلاام مامانی،بله! 

 

 

_چرا اینقد زود اومدی به کلاست نرسیدی؟؟


درحالی که از جام بلند می شدم و سمت قابلمه روی گاز می رفتم، گفتم_بله داشتم، اما استادمون مشکلی براشون پیش اومد و کلاسمون برگزار نشد. 


و بعدم قاشق و بشقاب به دستم گرفتم و درِ قابلمه ماکارانی روی گاز رو برداشتم و یکم ماکارانی واسه خودم داخل بشقاب  ریختم و دوباره نشستم روی صندلیم و مشغول خوردن شدم.

یعنی واقعا ماکارانی های مامانم رو دست نداشتن هااا!!! 

 

مامان مشغول جمع کردن سبزی های روی میز شد_کمک میخوای مامان؟ 


مامان با لبخند سری تکون داد و گفت:_نه گل دخترم برو استراحت کن!! 

لبخندی به مهربونیش زدم و چون یکم خسته بودم و دیشبمم درست نخوابیده بودم بشقاب خالی مو روی سینک گذاشتم و سمته حال رفتم که مامان ما بین راه مثل اینکه چیزی یادش بیاد گفت: 

_اِه راستی نازنین مامان! 


برگشتم و با تعجب در حالی که دکمه های مانتومو باز می کردم گفتم_بله مامان؟ 

مامان با لبخند گفت:_امشب قراره مهمون واسمون بیاد عزیزم، ریئس شرکتی که بابات کار میکنه قراره بیاد اینجا! 


 

با تعجب گفتم_رییس شرکت بابام... برای چی؟!


 

مامان _نمیدونم چرا دخترم، پدرت بهم زنگ زد و بهم گفت امشب رییس شرکتش مهمونمونه! 

 

اهانی گفتم و با اینکه واسم علامت سوال بود که چرا بابام بعداز پنج، شش سال رییسش و دعوت کرده، سمته اتاقم رفتم و قبلش صدای مامان و شنیدم که گفت_مامان عصری وقتتو آزاد بزار قراره بریم خرید!...



صدام و کمی بالا بردم و گفتم:

 

_چشم مامان...

ویرایش شده توسط Atena. bakshali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡☆4

 

 

 

 




 

وارد اتاقم شدم و لباسام و در آوردم و یه یکی، دو ساعتی استراحت کردم وقبلش به مامان گفتم که واسه ناهار صدام نزنه و یکم واسه اینکه مامان تنهایی باید ناهار می خورد، دودل شدم که بیخیال خواب شم و برم ناهار بخورم!

اما نشد و هنوز به تخت نرسیده غرق خواب شدم. 


 

بعد از اینکه یکم استراحت کردم از اتاقم بیرون اومدم و رفتم تا ناهارم و بخورم که حسابی گرسنم بود.

وسطای ناهار بودم و داشتم از هر قاشق ماکارانی که تو دهنم میذاشتم مامان و واسه این دست پختش دست مریزاد می گفتم که صدای زنگ در بلند شد! 

 

مامان در حالی که پیاله ماستم و که ازش خواستم دوباره برام بریزه رو روی میز می گذاشت گفت
_احتمالا نوید و نعیم هستن، دیروز گفتن میان سر بهمون بزنن!! 

 

با اومدن اسمه دو تا داداش دو قلوم و دوقلوهای افسانه ایه خونمون با خوشحالی گفتم:
_واقعا، آخ جوون 

مامان در حالی که از آشپزخونه خارج میشد لبخندی روم زد و رفت تا در رو باز کنه و ببینه کیه!

قاشق هارو تند تند تو دهنم کردم و چند تا قاشق مونده ته ظرفمم خوردم و میز و سریع جمع کردم و آبی دور دهنم زدم و همزمان با خارج شدنم از آشپزخونه صدای خنده مامان و صدای نعیم و نوید اومد. 


 


با خوشحالی و با صدای بلندی گفتم:_سلااام داداشاا!!! 

هر دو همزمان نگام کردن و چون چند روزی بود ندیده بودمشون و بخاطر شغلشون شهرستان بودن

نعیم نزدیکم شد و من و محکم به بغل گرفت و گفت:

_سلام آبجی کوچولو! 

با حرص محکم بغلش کردم و از بغلش بیرون اومدم و گفتم:_من دیگه کوشولو...

 

داشتم کلمه امو میگفتم که باز چ رو اشتباهی ش تلفظ کردم و همزمان صدای خنده اشون بلند شد. 

با حرص چشمام و واسشون چپ کردم که نوید سمتم اومد و در حالی که به بغلم می گرفت گفت:
_اشکالی نداره آبجی کوشولو!! 

از اینکه دوباره کوچولو صدام زد چشم غره ای بهش رفتم و محکم بغلش گرفتم و گفتم:_چقد دلم براتون تنگ شده بود!! 


 

از بغل نوید جدا شدم که شیطون ابرو بالا انداخت و گفت:
_واقعا میبینین، نه خدایی میبینین(روبه مامان کرد و ادامه داد) میبینی مامان، علاوه بر دوست دخترای نازنینم، این نازنینم دلش واسم تنگ شده بود! 

مامان با خنده چشم غره ای به نوید رفت و نعیم که کنارم وایستاده بود دستاشو دور شونه های من انداخت و گفت:_نخیر خان داداش آبجی نازی دلش واسه من تنگ شده بود، تو برو رفع دلتنگیه همون دوست دخترای عتیقه اتو کن

 

خنده ای کردم و نوید با حرص ساختگی اومد جواب داداش نعیم و بده که سریع پریدم وسط حرفش و گفتم
_ای بابا اصن من غلط کردم، دلم واسه هیچکدومتون تنگ نشده برین برین همون دوست دخترای نازنین و عیتقه اتون دلتنگتونن! 

هر دو سمتم اومدن و همزمان هر دو من و به بغلشون گرفتن و من اون وسط فقط داشتم جون میدادم،آی کمکـــــ، لهم کردییین!! 

 

مامان با خنده گفت_اِه اِه پسرا دخترم و له کردین ولش کنین! 

 

از هم جدا شدن و منه بیچاره اون لحضه فقط داشتم نفس میکشیدم، اووووف

 

نعیم _بیا آبجی نازی دلتنگ ما بودی حالا رفع دلتنگی اگه شد ما بریم به دوست دخترامون به طرز های دیگه ای برسیم! 

 

و بعدم چشمکی بهم زد و نوید چمدون و از راهرو در حالی که برمی داشت با لحن شیطونی گفت:
_البته دوست دختر مشترکی انتخاب می کنیم  کارمون راحت شه، نه نَعی(نعیم)

 

همزمان زدن زیر خنده و منم خندیدم،
خداروشکر مامان رفته بود داخل آشپزخونه، وگرنه اگه بود و دوتا دسته گلش و میدید که اینجوری دارن در مورد رفع دلتنگی دوست دختراشون حرف میزنن، معلوم نبود چیکارشون میکرد


 

***


 

عصری ساعتهای سه که شد قرار شد با نعیم و نوید و مامان بریم خرید واسه شب که رییس پدرم میومد.
وایی که چقد ذوق زدم واسه خرید کردن،دقیقا عینه کوچولو ها عاشق خرید کردنم! 

از روی تخت پاشدم و بالاخره نت گوشیم و خاموش کردم و دل از چت کردن با  دلسا کندم و رفتم سمت کمدم و متفکر به لباسام نگاه کردم که چی بپوشم!

از اونجاییکه همه مانتوهام تا زیر زانو بودن، یه مانتو نارنجی پررنگ که تا زیر زانوم می رسید و این یکی از بقیه بلند تر بود رو با یه شلوار جین مشکی قد نود و یه شال مشکی حریر پوشیدم که تضاد قشنگی با پوست سفیدم درست کرده میکرد. 

 

خب کفشم بوت هام که امروز برای دانشگاه پوشیده بودم، تو راهرو هستن و میپوشم و برای آرایشم یه برق لب ساده و یه خط چشم گربه ای زدم و آرایشمم تموم شد. 


موبایلم و داخل کیف کوچولوئه سیاه رنگم
گذاشتم و آماده از اتاقم خارج شدم.

همزمان با خروجم دره اتاق روبه رو که برای نعیم و نوید بود هم باز شد و نعیم اول خارج شد و پشت سرش نوید بیرون اومد


داشتم به تیپ اسپرت سیاه سفید نعیم و نوید که عینه هم پوشیده بودن و حسابی جیگر شده بودن نگاه میکردم که با صدای سوتی که نعیم زد نگاه بهش کردم

 

_اولالا ببین آبجی کوشولومون چه تیپی زده، لایک!!! 



 

با خنده گفتم_تیپ کجا بود فعلا تیپور خونمون شمایین!! 

و بعدم به تیپ خودش و نوید اشاره کردم. 

 

نوید_این و باهات موافقم یه مانتو و یه شلوار جین با یه خط چشم و(یکم مکث کرد و به لبام دقت کرد و ادامه داد) و برق لب چه تیپی زده نداره استاد تیپ فقط خودم! 

 

و بعدم فیکور گرفت و به تیپش اشاره کرد.

 

با خنده سری تکون دادم و نعیم یکی زد پس کله نوید و دوباره شروع کردن... اووووف
یعنی واقعا بعضی وقتا شک میکنم این دوتا بیست و پنج سالشون باشه، عینه هو بچه ها باهم کل میندازن...

 

نفسم و بخاطر کل کل دوبارشون کلافه بیرون فوت کردم و راه افتادم سمته پله ها...

ویرایش شده توسط Atena. bakshali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡☆5

 

 

 

 

 

 

 

از آخرین پله  پایین اومدم و به مامان که آماده و در حالی که با چادر مشمی رنگش رپی مبلها نشسته بود و منتظر من و پسرا بود، گفتم:


 

_ما حاضریم مامان... بریم


 

مامان نگاهی بمن کرد و با لبخند اومد چیزی بگه که همون لخضه صدای نوید از دشت سرم اومد.



 

_بریم مامان



 

برکشتم و به پشت سرم و پسرا که داشتن از پله ها میومدن پایین نکاه کردم.

 

مامان از رپی مبلها پاشد و همه باهم همراه شدیم و بعداز سوار شدن داخل ماشین دویست و هفت داداشام،راهیه بازار شدیم.




 

***



 

با خستگی پشت در خونه وایستاده بودیم و
سنگینیه پلاستیک و پاکت های تو دستم بد شونه هام و به درد آورده بود
البته ناگفته نماند که مامان ونعیم و نوید از سر و کولشون پاکت آویزون کرده بودن و از من وضعشون مطمئنا بدتر بود

مامان با هر ضرب و زوری بود در و باز کرد و آخر سر من بخنده افتاده بودم
وارد شدیم و نوید در حالی که غر میزد در و با پاش بست و همش نعیم و واسه اینکه چرا به دوبار نرفتیم و خریدارو از ماشین نیاوردیم و اسرار کرد که همه رو باهم ببریم فوش میداد، وارد خونه شدیم


 

دره ساختمون خدارپشکر باز بود و نیاز نبود دوباره پشت در علاف شیم

وارد خونه که شدیم اول راه همه پاکتهای خرید رو روی زمین گذاشتم و کمر صاف کردم و گفتم:_اوووف کمرم شیکست



 

مامان پاکتهای دستشو سریع داخل آشپزخونه برد و نوید درحالی که از کنارم رد میشد زد به بازوم و گفت:_هوووی وسایلا و خریدارو بیار آشپزخونه


 

مطلوم نگاش کردم که داشت سکته آشدزحونه میرفت،
خواستم چیزی بگم که داداش خوشگل و مهربونم نعیم همون لحضع،در حالیکه با سرعت  خریدای دستشو میبرد داخل آسپزخونه گفت:_نمیخواد خودم میام میبرم


 

و پشت بندشم نوید رفت داخل آشپزخونه.

نصف پاکتارو برداشتم و اومدم ببرم که نعیم از آشپزخونه با سرعت بیرون اومد و گفت:

 

_بده من آبجی که تا چند ساعته دیگه مهمـونامیرسن، تو هم سریع بدو بروکمک مامان ببین جیکار داره


 

با سر حرفش و تایید کردم و پاکتهارو دستش دادم و مثل خودش با سرعت سمت آشپزخونه رفتم و روبه مامان که داشت با کمک نوید وسایلارو تو کابینت ها و یخچال جا میدادن گفتم:

 

_مامانی من چیکار کنم؟



 

مامان سریع بسته چاییرو تو چایی دون ریخت و گفت:_مامان قربونت برو دور و اطراف خونه رو یه دستی بمش



 

با سر حرفش و تایید کردم که دوباره گفت:_مامان نیاز نیسته همه جارو تمیز کنی فقط اتاق خوابا و حال و نگاه کن مرتبشون کن من دیروز همه جارو تمیز کردم




 

_چشم مامانی



 

نوید_نازی


 

دوباره وایستادم و گفتم:_جونم داداشی


 

نوید کیسه برنج و روی دوشش گذاشت و گفت:_جونت بی بلا آبجی گلم، بعد یه حوله واسه حموم بزار بیرون که حموم لازمم



 

با لبخند چشم بلندی گفتم و با دو سمته حال رفتم و اطرافش که به قول مامان تمیز بود رو فقط کوسن ها و گلدونارو مرتب کردم و سمته اتاقهای خودمون رفتم و اونارو هم یه دستی کشیدم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡☆6

 

 

 

خسته و کوفته خودم و محکم روی تختم ولو کردم که همون لحضه صدای در اتاقم اومد

 

خسته و کلافه گفتم:_بعله

 

در باز شد و داداش نوید اومد داخل و گفت:_آبجی... حوله رو کجا گذاشتی؟


 

سرجام نیم خیز شدم و گفتم:_گذاشتم روی تختت



 

_من الان رفتم نبود(یکم مکث کرد و یهو گفت) اهان پس بگوو نعیم کجاست! حتما حوله رو اون برداشته رفته حموم، صدای آب حمومم میاد



 

کامل تو جام نشستم و گفتم:_واقعا! خب باشه بزار یک...



 

_نه.. نه.. نه


 

با تعجب نگاه نوید کردم که لبخند خبیثی زد و گفت:_نمیخواد آبجی بنظرم حموم با داش نعیم همچین بدم نباشه، نه


 

و بعدم در مقابل نگاه خندون من گفت:_حوله هم دیگه شریک میشیم


 

و بعدم چشمکی از اون بودارا زد و از اتاق رفت بیرون و من اون لحضه داشتم به این فکر میکردم این دوتا جقد شرن...





 

بعداز چند لحضه که یکم خستگی مو در کردم نگاهی به ساعت کردم، با دیدن ساعت هفت و سی سریع به خودم اومدم و باید سریع آماده میشدم و هشت دیگه مهمونا میومدن... از تختم پایین اومدم و سمت کمدم رفتم...


 

حوله امو روی ساعدم گذاشتم و وارد حمام شدم، بعداز یه دوش پنج دقیقه ای که طبق عادتم با آبسرد بود سرحال حوله مو تنم کردم و سرخوش در حالی که مشغول خشک کردن موهام بودم از حموم اومدم بیرون...



 

سمته کمدم رفتم و نگاهی گذرا به لباسام کردم، یه دست لباس راحتی الان برداشتم و پوشیدم تا اگه یوقت نوید یا نعیم اومدن اتاقم من با حوله نباشم...یه تیشرت مشکی و یه شلوار ورزشی پوشیدم و جلوی آیینه آرایشیم نشستم و سشوار رو به برق زدم... مشغول خشک کردن موهام شدم و بالاخره بعداز ده دقیقه موهامم کامل خشک کردم

 

همزمان با خاموش کردن سشوار دره اتاقم باز شد و نعیم وارد شد

 

چرخیدم سمتش و به تیشرت آبی رنگ تنش نگاه کردم و اون گفت:_رفتی حموم آبجی؟



 

_بله شما چی؟!


 

و بعدم با نگاهی شیطون نگاش میکردم که از طرز نگام مشکوک شد و با چشمای ریز شده نزدیک اومد و گفت:_چیه چرا شیطون میزنی!


 

با تعجب ساختگی گفتم:_چی..من..شیطون


 

لبخند کجی زد و گفت:_اهاان، پس تو هم از کاری که نوید باهام کرده خبر داری


 

با تعجب اینبار واقعی گفتم:_چی؟ مگه چیکار کرده!



 

چشماشو مشکوک واسم ریز کرد که اینبار گفتم:_نه واقعا من نمیدونم، اون گفت با تو میاد حموم همین!


 

داداش نعیم که اینبار قانع شد که من چیزی نمیدونم روی تختم نشست و گفت:_هیچی بیشعور تو شامپوم گازوییل ریخته بودموهام بو گازوییل گرفتن



 

با تعحب و چشمای گرد از روی صندلی پاشدم و سمتش رفتم و خم شدم و موهاش و بو کردم که دیدم بعلهه.. بوی گازوییل میدن... اِی نوید بدجنس


 

نعیم با چشمای حرصی گفت:_پسره بیشعور میبینی


 

کنارش روی تخت نشستم و در حالی که دست لای موهاش میکردم گفتم:_حالا گیزی نیسته داداشی بنظرم اگه بوشون و فاکتور بگیریم و با خوشبو کننده رفعش کنیم میبینم که  عجب برق باحالی میزنن، موهات خیلی باحال شدن بنظرم


 

نعیم دستی لای موهاش کشید و گفت:_واقعا؟!



 

با سر حرفم و تایید کردم که همون لحضه دره اتاقم بی هوا باز شد و قیافه وحشی نوید تو چارچوب در نمایان شد

 

با تعحب بهش نگاه کردم که روبه نعیم گفت:_خیلی گاوی نعیم، چرا لباسی که امشب میخواستم بپوشم و پاره کردی هاان



 

با تعحب نگاه نعیم کردم که یه تای ابروشو بالا انداخت و حق بجانب از روی تخت بلند شد و گفت:_بخاطر بیشعوریه خودت که گفتی میخوای باهام حموم کنی و بجاش تو شامپوم گازوییل ریختی


 

نوید با حرص وارد اتاق شد و من فقط تماشاگر متعجب بودم و داشتم به دوتا خل روبه روم نگاه میکردم... اووووووف خدااای من


 

نوید_خودت اول با حوله من رفتی حموم


 

نعیم اومد چیزی بگه که سریع از روی تخت پاشدم و سمتشون رفتم و بازوی هر دوشون و یکی به دست چپم و یکی با دست راستم گرفتم و به سمت دره اتاقم رفتم و در بین راه با حرص گفتم:_بیایین برین بیرون که حوصله شمادوتا رو دیگه ندارم و میخوام لباس بپوشم تا چند ساعت دیگه مهمونا اینا میان، بیایین برین بیرون


 

و بعدم از اتاقم بیرونشون کردم و درم روشون بستم، اوووف گودزیلاهاای رو اعصاب

 

سمته آیینه رفتم و سعی کردم بیخیال اونا شم و مشغول آماده شدن واسه تقریبا ده دقیقه دیگه شم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

***


♡☆7
 

همه روی مبلهای داخل پذیرایی نشسته بودیم و الان نیم ساعتی از اومدن خانواده اخوان یا دوست پدرم میگذشت.
من و پسرا روی یه مبله سه نفره و مامان و بابا هم روی یه مبله سه نفره دیگه و رییس بابا و خانمشم روی یه مبل چهار نفره مقابل مامان و بابا و دختر دوست بابامم روی مبل تک نفره کنار مبلی که ما روی اون نشسته بودیم، نشسته بودند.

مامانم با خانم اخوان(خانم آقای اخوان) و بابامم با آقای اخوان مشغول صحبت بودند و پسرا هم خودشون و با آلاله (دختر اخوان) سرگرم کرده بودن و سربه سرش میذاشتن

این وسط فقط من بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم و خودم و با بازی کردن با دستام مشغول کرده بودم،
نگاهی به پسرا کردم، جوری با آلاله راحت حرف میزدن که من که یه دخترم  با آلاله هم که دختر بود یه همچین راحتی پیدا نکرده بودیم اووووف امان از این شیطونی شون...

نگام و روی آلاله تاب دادم، دختر خوشکلی بود موهاش رنگشون بلوند بود و با پوست سفیدش هارمونی باحالی ایجاد میکرد، چشم های به رنگ مشکیش که شبیه یه سیاه چال بودنم جذابیت شو چند برابر میکرد و من به شخصه میتونم بگم زیباییش خیلی خاصه
هیکل و قد و قوارشم تقریبا اندازه خودم بود البته یکمم ریز تر... و سنش هم از من سه سال بزرگتر بود و وقتی که نعیم پرسید چند سالشه و اون گفت ببست و پنج، فهمیدم همسن خود پسراست.

 

به آقای اخوان نگاه کردم، مردی جدی و پر غرور و ابهتی بود و در اون کت و شلوار خاکستری رنگ بنظرم بهتر و جذاب تر هم بنظر میومدن، خانم اخوانم هم همچنین
تقریبا شبیه الاله بود و این وسط فقط رنگ موها و رنگ چشماشون فرق داشت و رنگ چشمای خانم اخوان که من آخر اسمش و ندونستم آبی شفاف بود و رنگ موهاشم شرابی بود...


 

غرق افکارم شده بودم و داشتم طرز برخورد مودب و خاص خانواده اخوان و تیپ و قیافه شونو با خودمون مقایسه میکردم و به این نتیجه رسیده بودم ما کجا؟ اونا کجا! که همون لحضه یکی زد به پهلوم...

 

به خودم اومدم و به نعیم که کنارم نشسته بود و زد به پهلوم نگاه کردم، با حالت سوالی گفتم:

 

_چیه؟

 

البته آرومااا، بقیه نفهمیدن، سرش و نزدیک گوشم کرد و پچ زد:

_روزه سکوت گرفتی؟ یا با ما حال نمیکنی خانومی!


 

با حرص بیخ گوشش گفتم:

_خیلی بی معرفتین تو اون نویده بی مرام من و ول کردین رفتین چسبیدین پی دختر مردم و من و فراموش کردین

نعیم سرش و عقب کشید و با لبخند سری تکون داد و به پهلوی نوید زد و نویدم نگاهش کرد و نعیم بیخ گوشش چیزی گفت که همون لحضه نوید تایید کردو روبه آلاله که نگاهشون میکرد چیزی گفت و بعد بلندشد و روبه بابا کرد و گفت:


 

_بابا اگه اشکالی نداره من و بچه ها بریم داخل اتاق مزاحم شما هم نباشیم!



 

مامان و بابا و بقیه همه به نوید نگاه کردن و باباگفت:

 

_باشه پسرم مزاحم که نیستین اما اگه خودتون دوست دارین راحت باشین باشه میتونین برین


 

نوید لبخندی زد و روبه آقا و خانم اخوان ببخشیدی گفت و بعدم چرخید سمته من و نعیم و گفت:_بریم؟



 

نعیم حرفش و تایید کردو روبه من گفت:_بفرما، حالا میریم تو اتاق راحت همه باهم حرف میزنیم


 

و بعدم پاشد و منم به تبعیت از اونا و آلاله که به کفته نوید داشت از جاش پا میشد از جام بلند شدم و من بعداز گفتن یه ببخشید، همه باهم سمته پله ها رفتیم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


 

♡☆8



 

داخل اتاق من رفتیم و همه یه جا نشستیم، من روی صندلی میز کامپیوترم و نوید و نعیمم روی تختم و آلاله هم روی کاناپه تک نفره داخل اتاقم جا گرفتیم،

لحضه ای همه سکوت کرده بودیم که آلاله در حالی که به اطراف اتاقم نگاه میکرد با لبخند گفت:

 

_چه اتاق قشنگی،(روبه من کرد و گفت) دیزاینش هنریه، رشته هنری میخونی؟



 

لبخند گرمی زدم و در حالی که دستام و توی هم قلاب میزدم اومدم چیزی بکم که همون لحضه نعیم گفت:

 

_نه بابا نازی خانم ما رشته پرستاری میخونن و میخوان پرستار شن!



 

نکاه نعیم کردم و حرفش و ادامه دادم:_البته از رشته هنر هم خوشم میومد و درباره اش یه چیزایی هم بلدم



 

آلاله از جاش پاشد و در حالی که سمته قاب عکس خاصی که چند روزه پیش دوستم نیکا بهم داده بود میرفت گفت:
_اهاان، موفق باشی گلم




 

از جام منم بلند شدم و کنارش رفتم و گفتم:_مرسی، شماچه رشته میخونین!؟



 

برگشت سمتم و گفت:_شما چیه بابا بیایین باهم راحت باشیم، هووـم؟!



 

و بعدم چرخید و به نعیم و نوید و من نگاه کرد

با لبخند گفتم:_بنظر منم فکر خوبیه آلاله جون


 

نگام کرد و مثه خودم لبخندگرمی زد و روبه پسرا گفت:_خوبه نه!؟




 

نوید در حالیکه از روی تخت پا میشد و سمتمون میومد کفت:_خوبه، حداقل دیگه نباید به کسی که دو ماه از خودمون کوچیک تره بگیم شما!



 

آلاله خنده کوتاهی کرد و با خنده کفت:_اولندش، دو ماه کوچیک تر نیستم و دو ماه بزرگترم و دوماندش، این واسه منم صدق میکنه!



 

با حرفش لبخندم پررنگ شد و همزمان نعیمم از روی تخت پاشد و کنار نوید که به میز کامپیوترم تکیه زده بود وایستاد و گفت:

 

_خوبه حالا بنظرم یکم بیشتر هم باهم آشنا بشیم بدک نیستاا!



 

آلاله چرخیدو بمن نگاه کردو دستم و کشید و سمته تخت برد و حالا من و آلاله روی تخت و پسرا نوید روی میز کامپیوترم و نعیم روی صندلیش نشسته بودیم

 

آلاله پاهاشو به صورت چهار زانو روی تخت گذاشت و گفت:

 

_خب بزارین من اول بگم، گه از همتون بزرگترم

 

چرخید و نگاه من کردو ادامه داد:_البته اگه فکر کنم!



 

با خنده سری تکون دادم و منظورش این بود که من ازشون بزرگتر نباشم، که خب یعنی نفهمیده که من از اون سه تا کوچیکترم...



 

_خب من سنم و که دیگه میدونین، از رشتمم براتون بگم من از اونجایی که علاقه زیادی به عکاسی دارم رشتم و عکاسی رفتم و الان یه پا عکاس حرفه ایم، خانوادمم که شناختین فقط جدا از من یه داداشم دارم که کم پیداست، حتی پیش خودمون

 

یکم فکر کرد و دوباره ادامه داد:_و دیگه... همین



 

نوید_دوست پسر چی، دوست پسر داری؟!



 

آلاله یکم نوید و نکاه کرد و با لحن ناراحتی کفت:_نـــــه، یه بار اومدم رل بزنم دور از چشم خانوادم که داداشم فهمید و...



 

سری تکون داد و گفت:_نگم بهتره


 

با خنده سری تکون دادم و گفتم:_واقعا؟!



 

نوید و نعیم زدن زیر خنده و آلاله ام خنده ریزی کرد که نعیم کفت:_راستی اسم داداشت چیه؟!



 

آلاله_آرمین...



 

با اینکه شخصیت داداشش واسم علامت سوال شده بود و دوست داشتم بیشتر در موردس فضولی کنم اما جلوی افکارم و گرفتم و به خودم گفتم«بمنچه» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 




 

♡☆9






 

با صدای ضربه ای که به در خورد و بعدم وارد شدن مامان و گفتنش که بریم برای شاام، دست از حرف زدن کشیدیم و الان دیگه تقریبا من با آلاله کامل آشنا شده بودم...
بعداز رفتن مامان، از رپی تخت بلند شدم که همزمان با من آلاله هم باهام از جاش پاشد و من وقتی که نگام به چهره اش افتاد دوباره یاد دلیل اینکه چرا اسمش و آلاله گذاشتن افتادم و خواستم دوباره بزنم زیر خنده که خودم و کنترل کردم،

آلاله میکه وقتی دنیا اومده مادر پدرش(مادربزرگش) قیافش و دیده و گفته شبیه به یه گیاه و بعدم یکم که فکر کرده گفته آلاله... و همین شده که اسمش رو آلاله گذاشتن، البته که ناگفته نماند الان چهرش خیلی فرق کرده.



 

نوید در حالی که به خودش کش و قوصی میداد گفت:


 

_اوووخ... خسته شدم!



 

نعیم_بهتره زودتر بریم، باید کمک مامانم بدیم، زشته واقعا از وقتی آقای اخوان اومدن ما تو اتاقیم




 

آلاله درحالیکه سمته در میرفت گفت:


 

_نبابا راحت باشین، ما این حرفارو نداریم



 

سمتش رفتم و با هم از اتاقم خارج شدیم، آلاله جلو شد و من دنبالش میرفتم و بعداز پایین رفتن از پله ها... پذیرایی رو دیدم که خالی بود


 

_فکر کنم داخل آشپزخونه باشن!



 

سرشو تکون داد و باهم سمته آشپزخونه رفتیم

 

مامانم و خانم اخوان که طبق گفته آلاله اسمشو فهمیدم که پرستو هسته در حالیکه باهم حرف میزدن مشغول چیدن غذاها روی میز بودن و بابا و آقای اخوان هم سر میز نشسته بودند


 

سمته خانم اخوان رفتم و ظرف ماستها رو از دستش گرفتم و گفتم:


 

_ای وای، شما چرا بدین من شما بشینین!




 

نگام کرد و سرد گفت:

 

_نه... خودم میبرم

 

و بعدم ظرف و از دستم گرفت و برد سمت میز...


 

گیج لحنش یودم که یکی زد به شونم، چرخیدم و آلاله رو دیدم


 

سرش و نزدیک گوشم کرد و گفت:_بدل نگیر، گفتم که اخلاق مامانم کلا اینجوریه!





 

سری تکون دادم و روش لبخندی زدم به معنیه اینکه چیزی نیسته و بعدم باهم مشغول چیدن بقیه و غذاها و دسر ها سره میز شدیم...




 

پسرا هم اومدن و همه باهم سره میز نشستیم،
من و آلاله کنار هم نشسته بودیم و خانم اخوان روبه روی من بود، واسه خودم یه بشقاب برنج کشیدم و اومدم برای خانم اخوان هم بکشم که سریع بشقاب و از دستم گرفت و خودش کشید و من اینبار هم باز از رفتارش یکم جا خوردم... چرا اینجوری میکنه، انگار با من مشکلی داره، بیخیال


 

کمی که دقت کردم دیدم رفتاراش فقط واسه من سرد و بی تفاوت اخه برای مامانم یا پسرا و بابا حداقل یه لبخند بی جون میزنه...

 

بیخیال واسه خودم یه تیکه کباب تابه ای گذاشتم و مشغـول خوردن شدم و بقیه هم در سکوت غذامیخوردن و فقط گهگاهی بابا و آقای اخوان، یا مامانم و خانم اخوان باهم حرفی میزدن و تعارفی میکردن




 

....














 

بعداز اینکه شام و خوردیم، ظرفهارو با کمک هم جمع کردیم و بقیه رفتن داخل پذیرایی و من و آلاله هم مشغول شستن ظرفا شدیم

 

در حالی که اسکاج دستم رو محکم داخل بشقاب کثیف میکشیدم مخاطب به آلاله گفتم:


 

_آلی، راستی یه سوال داشتم ازت؟!



 

ظرف دستش و آب کشید و داخل آبکش گذاشت و نگام کرد و گفت:

 

_جانم؟




 

بشقاب و رها کردم داخل سینک سمته آلاله و گفتم:


 

_نگفتی چرا داداشت ازتون دوره و خیلی نمیبینیش!




 

مشغول شستن لیوان دستش جوابم و داد:


 

_چون با بابام مشکل دارن، مشکلشونم سره اینه که علایقشون یکی نیسته و همینچیزا باعث این شده داداشم زندگی دور از خانوادش رو به کنار اونا بودن ترجیح بده




 

اسکاج دستم و محکم داخل قاشق ها کشیدم و تو فکر رفته بودم که با صداش بخودم اومدم:


 

_حالا چیشده گیر دادی رو داداش ما؟




 

با تعجب نگاهش کردم، با لبخند شیطون نکام میکرد


 

با خنده گفتم:

 

_هیچی میخوام بینم بهم میخوریم بیام خواستگاریش





 

زدیم زیر خنده که با صدای خانم اخوان به طور غیر ارادی قاشق های داخل دستم افتادن داخل سینک و با تعجب برگشتم سمتش،


 

_ببخشید!





 

سعی کردم عادی خودم و جلوه بدم و با لبخند ماستی گفتم:


 

_ببله


 

با حرصی که سعی در پنهان کردنش داشت گفت:

 

_هیچی... یه لیوان آب میخواستم





 

و بعدم سمته پارچ روی میز رفت و بعداز ریختن یه لیوان آب نگاه دیگه ای بمن و آلاله کرد و از آشپزخونه بیرون رفت.



 

برگشتم و به آلاله نگاه کردم، یکم نگام کرد و یهو زد زیر خنده... واااا چرا میخنده!



 

حرفم و به زبون آوردم:

 

_چراا میخندی؟!



 

خندش و قطع کرد و با لحن خندونی گفت:


 

_هیچی، آخه جوری قاشقا از دستت ریختن و هول شدی من فک کردم عزراییل و دیدی


 

و دوباره زد زیر خنده و منم با لبخند نگاهش میکردم... دختره خل


 

یهو خندش و قطع کرد و جدی گفت:

 

_ولی خب، ورود مامانمم فرقی با عزراییل نداشت


 

با لبخند سری تکون دادم و با هم مشغول شستن بقیه ظرفها شدیم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

♡☆10








 

فردا صبح برخلاف اینکه دیشب مهمون داشتیم و شب قبلش رو هم درست نخوابیده بودم، سرحال از جام پا شدم و سریع آلارم گوشیم و خاموش کردم

 

از تختم پایین اومدم و همزمان که به خودم کش و قوصی میدادم سمته دستشویی رفتم و... از دستشویی بیرون اومدم.

 

نگاهی به ساعت داخل اتاقم کردم، ساعت هنوز هفت و چهل و پنج دقیقه بود.
سمته آیینه آرایشی رفتم و مشغول شونه زدن موهام شدم، با کش محکم بالای سرم بستمشون و روی خودم لبخندی زدم
خب، امروز که هم سرحالم و همم وقت دارم بزار یه دستی بخودم بکشم... نه که روزای قبل نمیکشیدم! 

دست کشیدن بخودمم چی شد!؟یه کرم پودر و رژ گونه و رژ لب و سایه چشم کمرنگ و ریمیل و خط چشم... که بعدش وقتی خودم و تو آیینه دیدم پشیمون همرو پاک کردم و با خودم گفتم«مگه میرم عروسی.. ساده و معمولی بهتره!»


 

از روی صندلی میز آرایشم بلند شدم و سمته کمد لباسام رفتم، در درایورم و باز کردم و یه مانتوی مشکی رنگ که معمولا بیشتر وقتا همون و واسه دانشگاه میپوشیدم با یه شلوار کتون راسته و یه مقنعه مشکی بیرون آوردم...

 

لباسام و پوشیدم و آماده نگاهی بخودم کردم، خوبه... یه خط چشمم با کمی رژ لب صورتی کمرنگ هم زدم و دیگه حاضر و آماده شده بودم


 

....


 

از اتاقم بیرون اومدم و قبلش سمته اتاق پسرا رفتم... در و باز کردم و نگاهی به اتاقشون کردم
با دیدنشون که غرق خواب رو تخت خوابیده بودن، با تعجب ابرو بالا انداختم
اینا چرا خوابیدن، مگه دیشب قرار نبود برگردن شهرستان... من و بگو چقد خداحافظی کردم باهاشون وگفتم دلم براشون تنگ میشه

ای تو روحتون دروغ گفتن، بگو نوید چرا برق خنده تو چشماش بود... پسره گراز!


 

با حرص در و محکم بهم کوبیدم و از پله ها پایین رفتم، کولم و روی مبلها رها کردم و سمته آشپزخونه رفتم

 

مامان طبق معمول تو آشپزخونه بود و ایندفعه مشغول آب دادن به دو تا گلدون سوزنی و اشکی که تو تاقچه آشپزخونمون بود دیدمش

 

_سلاام مامان، صبح بخیر



 

مامان برگشت سمتم و مثل همیشه با لبخند گفت:

 

_سلام گل دخترم، صبحت بخیر!





 

لبخندی زدم و دوباره یاد موضوع پسرا افتادم، با حرص کمرنگی در حالیکه سمته میز غذاخوری میرفتم،گفتم:

 

_مامان، چرا نوید و نعیم نرفتن مگه دیشب نگفتن میرن!




 

مامان ایندفعه پارچ دستشو که به گلها آب میداد گذاشت روی سینک و در حالیکه کره و مربا رو میذاشت روی میز که فقط سفره پهن بود روش، گفت:


 

_نه دخترم! دیشب وقتی که به تو گفتن میخوان برن، تعجب کردم آخه قبلش بمن گفتن که دو سه روزی مرخصی گرفتن، اما وقتی تو رفتی که بخوابی ازشون پرسیدم و نعیم با خنده گفت، سربه سره تو کذاشتن، خواستم بیام و بهت بگم ولی خب وقتی اومدم خواب بودی 


 

و بعدم لبخندش پررنگ تر شد، با حرص نفسم و فوت کردم بیرون و گفتم:_عحب مارمولکایی هستن، دارم براشوون

 

مامان نون هارو روی میز گذاشت و خنده ریزی کرد و بعدم کفت:

 

_پنیر هم بیارم دخترم یا فقط کره و مربا میخوری؟ 



 

در حالی که بلند میشدم و واسه خودم چایی میریختم کفتم:


 

_نه مامانی مرسی همون کافیه..




 

مامان سری تکون داد و اومد سمتم و لیوانم و از دستم گرفت و گفت:


 

_برو بشین، من برات میریزم



 

گونش و بوسیدم و لیوان و دستش دادم و سمته میز رفتم... پشتش نشستم و مشغول پیچیدن لقمه واسه خودم شدم....



لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

♡☆11






 

منتظر اومدن استاد جدید داخل کلاس بودیم و با دلسا مشغول حرف زدن و تعریف کردن ماجرای شب قبل و بقیه چیزا بودم که همون لحضه در کلاس که نیمه باز بود، کامل باز شد و یه پسره جوون، تقریبا سی، سی و پنج ساله وارد شد

 

همه سکوت کردیم و با تعحب داشتیم بهش نگاه میکردیم که خیلی ریلکس سمته میز استاد رفت و پشتش وایستاد و کیف دستش و روی میز گذاشت و نگاه ما کرد

همه با تعجب نگاهش میکردیم که خودش سکوت شکست و گفت:



 

_خوبه، حداقل شعور این و دارین وقتی استاد میاد داخل کلاستون، مثه نبودش کلاس و نذارین محل کنسرت و جر و بحث و بقیه چیزا...


 

و بعدم نگاهی به آرش سعید، که داشت مسخره بازی در میاورد کرد و با تاسف سری تکون داد

 

هنوز تو شوک حرفش بودیم که گندم محمدی، با لحن متعجبی گفت:


 

_شما.. شما استادین!؟




 

پسره نگاه گندم کرد و اخماش و بیشتر تو هم برد و گفت:

 

_نه پدر، پدر، پدر جده بنده استادتونه و الان دارن بار سفرشون و میبندن تا از دیار باقی بیان سره کلاس شما!



 

همزمان با پایان حرفش همه زدن زیر خنده و دلسا نمیدونم چرا عجیب رفته بود تو فکر...خودممم فقط یه خنده کوتاه بی صدا کردم و  بنظرم حرفش خیلی هم خنده دار نبود


 

استاد نزاشت حتی بچه ها به ده رسیده بخندن وبا صدای بلند و داد مانندی گفت:


 

_نگفتمم بخندییین!



 

یهو همه سکوت کردن و اینبار کلاس رفته بود تو سکوت، اوووه چه بد اخلاق اینکه زده رو دسته آقای مدیری... حالا واقعا این پدر، پدر پدر، پدر جد، استاد ماست، اوووووف



 

نگاهی به تک تک دانشجو ها کرد و بعدم در حالی که از پشت میز کنار میومد جلوش اومد و بهش تکیه زد


 

_من آراد تابش... استاد جدیدتون هستم، امیدوارم از همین الان با قوانین کلاسم که مهم ترینش جدی بودن هسته راه بیایید و با هم بسازیم و شما ها هم... مثه آدم برخورد کنید


 

و بعدم دوباره پشت میزش رفت و ادامه داد:



 

_تک تک از میز جلو خودتون و معرفی میکنین و قانون دوم کلاسم هم اینع که همیشه با نظم و ترتیب باشین... پس اول شما معرفی کن خودتو!


 

و بعدم به رحیمی که روی صندلی اول نشسته بود اشاره کرد و اونم سریع بخودش اومد و صاف تو جاش نشست و گفت:


 

_بله، من رضا رحیمی هستم


 

استاد تابش...سری تکون داد دانشجوها هم تک به تک از همون سمت شروع کردن به معرفی کردن خودشونو و تا.... رسید بمن



 

نگاهی به استاد که با جدیت نگام میکرد کردم وگفتم:

_من نازنین بیات هستم... دانشج...



 

و اومدم نام رشته و بقیه چیزا رو هم بگم که استاد با لحن کلافه ای کفت:


 

_نمیخواد، نیاز نیست رشتتون و بگین خودم میدونم، نگاهی به دلسا گه کنارم بود کرد و دلسا نگاه از من گرفت و هول کفت:


 

_خب، من... من دلسا شادروان هستم، دانشج... ن.. نه


 

و بعدم دیگه چیزی نگفت و دستپاچه خودکار دستشو تو دستاش جابجا میکرد، با تعجب نکاهی به دلسا که دستپاچه بود کردم و نگاه استاد کردم که با اخم نگاهش و از دلسا گرفت.


 

وااا، چرا این اینجوری کرد!؟





 

........




 

از کلاس داشتیم میومدیم بیرون که  سوالی  که ذهنم و از اول کلاس مشغول کرده بود  رو به زبون آوردم:




 

_دلسا... تو چرا اینجوری کردی سره کلاس استاد، هااان!؟



 

برگشت سمتم و با تعجب گفت:



 

_چجوری!



 

با حرص گفتم:


 

_همینکه همش هول بودی و به استاد نگاه نمیکردی... و بعدم لحنم و یکم شیطون کردم و زدم به بازوشو ادامه دادم:


 

_چیه!؟ نکنه خبریه، هاان!؟




 

با حرص سریع وایستاد و منم مجبوری توقف کردم، با نگاه عصبی و کلافه اش گفت:

 

_مسخره بازی درنیار که بیچاره شدم


 

با این حرفش ابروم و طبق عادت که جیزی متعجبم میکرد بالا مینداختم، بالا دادم و گفتم:

 

_چرااا!؟





 

دسته من و گرفت و برد سمته یه نیمکت خالی و روش جاگیر شدیم،
کلافه نفسشو بیرون فرستاد و نگاه من کرد و کفت:


 

_این استاد جدیده... یعنی تابش، پسر عموی ناتتیه منه!




 

با تعجب و صدای بالا رفته گفتم:

 

_چییییی!؟
 

ویرایش شده توسط Atena. bakshali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

دوستان عزیز، برای مشاهده عکس  شخصیت های رمان، میتونید به آدرس اینستاگرام بنده مراجعه کنید. 

 

«atena_bk_roman» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

♡☆12

 

 

 

 

 

 

 

 

دلسا سریع دستشو روی دهنم گذاشت و کلافه گفت:


 

_هیییس، بابا چه خبرته!؟


 

دستشو کنار زدم و با چشمای گرد شده گفتم:


 

_اونوقت استاد ما پسر عموی تو بود و تو نگفتی به من!


 

دلسا با حرص گفت:_دارم میگم هییییس، من خودمم امروز فهمیدم!



 

نگام و ازش گرفتم و به محوطه و فضای اطراف دادم، یهو با به یاد آوردن یچیزی سریع برگشتم سمته دلسا که داشت با بند کولش ور میرفت و گفتم:



 

_پسر عموته! پسرا چرا فامیلاتون باهم فرق میکنه، هاااان!؟



 

نگام کرد و گفت:


 

_گفتم پسر عموی ناتنیمه، یعنی از پدر جدا!؟




 

گیج نگاش میکردم که کلافه نفسشو بیرون فوت کرد و گفت:


 

_منظورم اینه زن عموم، یعنی همین زن عموم قبلا یه بار ازدواج کرده بود و شوهرش بخاطر مشکل قلبی میمیره، وقتی که میمیره زن عموم یه پسر داشته و اونم آراد بوده،وقتی که عموم میره خواستگاریه زن عموم یا همین مادر آراد، آراد سه سالش بوده، بعدم دیگه با هم ازدواج میکنن...





 

هر چی فکر کردم دلیل هولی و رفتارای دلسا رو این وسط نفهمیدم، هنوز گیج نگاهش میکردم که خودش فهمید بحث اصلی رو نگفته و ادامه داد:



 

_خب راستش اونوقتا که عموم میخواست زن عموم و بگیره چون زن عموم یه زن بیوه بود و یه بچه ام داشت و از عمومم بزرگتر بود، عموم با مخالفت سخت خانوادش به ویژه بابام رو بهرو میشه، آخه عمو حمیدم از همه عموهام کوچیکتره... بابام چون بعداز فوت پدر و مادراشون که تو نوجوانی از دستشون داده بودن و پسر بزرگ خانواده بود باید مراقب بقیه هم میبود و خیلی با ازدواج زن عموم و عموم مخالفت کرد و آخرم عموم قبول نکرد و قید زن عموم و نزد و پدرمم گفت از خانواده بره و دیگه برنکرده و یه یجورایی الان خانوادم و عموهام و عمه هام اینا رابطشون و با عموم و زن عموم قطع کردن




 

_خب این چه ربطی...



 

دستشو بالا آورد و گفت:_بزار دارم میگم!




 

سکوت کردم و اون ادامه داد:


 

_راستش این وسط بابام خیلی حرفها به مادر آراد و حتی خود آراد زد، یادمه بابام و عموم تا وقتی که آراد پونزده، شونزده سالش بود باهم بحث داشتن و بابامم خیلی چیزا به مادر آراد و آراد گفت و... یادمه که به مادر آراد گفت... گفت، همه جایی و به آرادم... آرادم گفت∆ح*ر*و*م*ز*اد*ه






 

با پایانه حرفش چشمای من شده بود اندازه توپ تنیس و خودشم سرش و پایین انداخته بود و مثه اینکه از گفتن این حرفها خجالت کشیده و سختش بوده



 

دستم و روی بازوش گذاشتم و کفتم:


 

_پس دلیل هولیه تو، واسه این بوده که میترسی آراد تلافی رفتارای پدرتو سره تو دربیاره... هوووم!؟




 

سرش و بالا آورد و مستقیم به چشمام نگاه کرد

سرش و آروم تکون داد و من با حرص کلم و تکون دادم گفتم:


 

_دِ خلی گلم، خل


 

با تعجب گفت:_چییی؟


 

حرصی کولم و از بینمون برداشتم و انداختم اونور و نردیکش شدم و حالا هردو تادستام و به بازوش زدم و گفتم:


 

_آخه خل، رفتارای پدرت به تو چه ربطی داره! هااان؟
بعدم بیخود میکنه بخواد چیزی بگه یا کاری کنه




 

بازوهاشو ول کردم و صاف نشستم و گفتم:_پس بگوو، اون اخم و اون...

 

نگاه دلسا کردم و ادامه دادم:



 

_ولی نه، مطمئنم نگرانیت الکیه

 

و بعدم در حالیکه از روی نیمکت پا میشدم کولم و روی دوشم انداختم و گفتم:


 

_حالام پاشو، پاشو که بریم کلاس بعدیمون دیر نکنیم



 

کولش و برداشت و وایستاد روبه روم و با لحن کلافه ای گفت:


 

_باز با همون داریم!


 

نگاش کردم و گفتم:


 

_آره بیا بریم، بیاا!؟




 

و بعدم دستشو گرفتم و با هم سمته کلاسمون رفتیم....



 

ویرایش شده توسط Atena. bakshali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

♡☆13





 

از ماشین تاکسی که گرفته بودم پیاده شدم و بعداز حساب کردن پول تاکسی، سمته خونمون راه افتادم

کلید رو داخل در کردم که همون لحضه در باز شد، با تعحب سریع کلید رو از قفل در بیرون کشیدم و به پسرا که تیپ زده بودن و داشتن بیرون میومدن نگاه کردم

 

نعیم که در و باز کرده بود با دیدن من، گفت:


 

_بـَه، آبجی کوچولو کجا به سلامتی!


 

بیخیال کوچولویی که دوباره بهم کفت شدم و با حرفی که زد، میخواستم همونجا بزنم زیر خنده...


 

نوید که کنارش بود یکی محکم زد پس کلش و گفت:


 

_آخه جناب عقل کل، داره از بیرون میاد تو خونه... و بعدم دهنش و کج کرد و اداشو درآورد«کجا به سلامتی»


 

خنده ریزی کردم و وارد خونه شدم که همون لحضه نعیم در حالی که کنار میرفت تا من برم داخل گفت:


 

_کی به کی میگه عقل کل، گوساله...




 

با حرفش دوباره زدم زیر خنده و این بار با صدای بلند... نوید نگاهش و با حرص از من گرفت و اومد چیزی بگه که من سریع پریدم وسط و میدونستم کل کل های این دو تا، ممکنه تا صبح هم کش بیاد

_بیخیال بچه ها... حالا کجا دارین میرین!؟



 

نعیم روش و از نوید که دهنش باز مونده بود گرفت و گفت:



 

_داشتیم میرفتیم بیرون یه دوری بزنیم



 

از خداخواسته سریع گفتم:


 

_واقعااا!؟




 

هر دوشون با تعجب برگشتن سمته من و گفتن:


 

_آرهه


 

نعیم نگاهی به نوید کرد و گفت:_حالا تو چرا اینقد خوشحال میشی!؟




 

با لبخند گفتم:

 

_هیچی بچه ها منم میاام، الان چند وقتیه که جایی نرفتم  اتفاقا یه کتاب مهمم برای رشتم میخوام باید بگیرم!



 

نعیم اومد چیزی بگه که نوید سریع تر از اون، گفت:


 

_به یه شرط!


 

با تعجب گفتم:_چه شرطی؟


 

لبخند خبیثی زد و گفت:_لباسای من و نعیم و بشوری


 

با چشمای گرد شده گفتم:_چییی؟


 

نوید دوباره حرفش و تکرار کرد:_لباسای من و نعیم و بشوری


 

با حرص نفسمو بیرون دادم و کولم و روی زمین انداختم و گفتم:_اه، هیچ راه دیگه ای نیسته، نه


 

نوید نچ بلندی گفت و نعیمم با خنده نگامون میکرد

 

نزدیک نوید شدم و یکم نگاش کردم و یدفعه گوشش و گرفتم و کشیدم سمته خودم که صدای آخ، آخ بلند شد


 

_آخ، آخ چیکار میکنی ول کن، گوشم و کندی!


 

گوشش و نزدیک خودم کردم و گفتم:_که باید لباسای تو و نعیم و بشورم آره


 

با صدای بلندی گفت:_آخ، ول کن، ول کن گوشم و..


 

نعیم که داشت میخندید، بین خندش گفت:_ولش کن آبجی، بخدا کندی گوششو...



 

با سماجت گفتم:_نه میخوام ببینم من باید چیکار کنم؟




 

نوید در حالی که معلوم بود حسابی دردش اومده، سریع گفت:

 

_هیچی... هیچی فقط بشینی تو ماشین بریم



 

همون لحضه گوشش و ول کردم، که سریع کلش و صاف کرد و مشغول مالوندن گوشش شد و نعیمم ریز ریز میخندید.

 

روشون لبخندی زدم و گفتم:_خب بریم...



 

نوید با حرص نگاهی بهم کرد و گفت:_بـــــریم


 

و بعدم جلو شد و نعیمم با قیافه سرخ شده، دستاشو به جلودراز کرد و گفت:_بفرمایید لیدی!


 

با خنده سری تکون دادم و قبلش سریع رفتم و به مامان گفتم که همراه پسرا میرم و بعدم با خیال راحت سوار ماشین شدیم و نوید که پشت فرمون نشسته بود، ماشین و روشن کرد و با کلی غر غر بخاطر گوشش حرکت کرد...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

♡☆14





 

با خنده دره خونه رو باز کردم و گذاشتم اول پسرا وارد شن و بعد خودم و پشت سرمم در و بستم
نعیم واسه نوید که مسخره بازی در می آورد سری از روی تاسف تکون داد و منم میخندیدم.


 

از پله ها بالا رفتیم و وارد ساختمون شدیم، وارد که شدیم خندم و جمع کردم و به مامان که پای میز تلفن داشت با کسی صحبت میکرد نگاه کردم  و روبه پسرا علامت دادم ساکت شن

مامان با لبخند چیزی تو تلفن گفت و بعد تلفن و روی جا تلفتی گذاشت و به من و پسرا که منتظر روی مبلها حالا نشسته بودیم و نگاهش میکردیم، نگاه کرد

از روی صندلی بلند شد و سمتمون اومد و در حالیکه کنارمون روی مبلها میشست کفت:


 

_خوش گذشت بچه ها!


 

با لبخندی که حاصل از ترکیدن از خنده واسه رفتارای پسرا بود گفتم:


 

_سلام مامان، بله جاتون خالی!


 

مامان با لبخند سری تکون داد و نعیم گفت:


 

_سلام، با تلفن حرف میزدین!


 

مامان جواب سلام نعیم و بعدم نوید رو داد و در برابر سوال نعیم سری تکون داد و گفت:



 

_آره پسرم، خانم اخوان بودن!


 

با تعجب گفتم:_خانم اخوااان!؟



 

مامان سری تکون داد و در حالی که از روی مبلها پا میشد، گفت:


 

_زنگ زده بودن که ببینن واسه آخر هفته اگه کاری نداریم بریم شمال


 

نگاه من و پسرا کرد و در حالی که وایستاده بود گفت:


 

_منم گفتم که باید با باباتون صحبت کنم



 

مامان بعد از کفتن حرفهاش از کنارمون رفت.
خانم اخوان اصن چرا باید به ماها بگه بریم شمال، اصن چرا یهو با ماها چفت و جور شدن، اووووف اینم شده یه درگیری ذهنی واسه مناا!



 

با صدای نعیم از افکارم بیرون اومدم و نکاهش کردم، نوید کنارمون نبود.



 

:_شمال! حالا چیشده خانواده اخوان با شماها جور شدن؟




 

حرفی که واسه خودم هم سوال شده بود رو  بخودم گفت، منم در جوابش گفتم:_نمیدونم واسه خودمم سواله؟




 

بیخیال شونه ای بالا انداخت و از جاش بلند شد و رفت سمته پله ها... منم شونم و بالا انداختم و به مبلم تکیه زدم و یه تابی بگردنم دادم، اوووووف دوساعت رفتیم بیرون، انگاری که از سفر اومدم..






 

...........







 

از بیمارستان با دلسا بیرون اومدیم و سمته پارکینکش راه افتادیم، امروز به صورت عملی باید میومدیم بیمارستان.

 

تمام مدت توی راه دلسا سکوت کرده بود و منم داشتم همه اون چیزی رو که در مورد دستگاه تنفس و طریقه استفاده از کپسول تنفس رو یاد گرفته بودم مرور میکردم که با صدای دلسا بخودم اومدم،


 

_میگم یکم بی تفاوت نیسته!




 

با تعجب برگشتم سمتش و با ابروهای بالا رفته گفتم:


 

_چییی؟



 

کولش و روی دوشش جابجا کرد و گفت:



 

_راستش الان سه روزه که استاد ما هسته و هر پنج ترمی که داشتیم و بجز دیروز که با استاد رضوی داشتیم و با من خوب بوده و هیچ رفتار بدی حتی اخمم نشون نداده، البته بجز همون روز اول دانشگاه



 

_دیوونه ای توهم، خب بهتر، چیه الان ناراحتی که چرا عکس و العمل نشون نمیده!




 

وایستاد و منم با تعجب وایستادم و بهش نگاه کردم اخم کرده یکم بهم نگاه کرد و بی هیچ حرف دیگه ای دوباره راه افتاد و منم بیخیال اینکه چرا همچین کرد شونه ای بالا دادم و سمته ماشینش، یعنی پارکینگ بیمارستان رفتیم

 

سوار دویست و هفت نقره ایش شدیم و بعداز یکم ور رفتن باهاش که کار همیشه گیش بود و هر وقت که میخواست سوار ماشین بشه همچین میکرد و بنظر منم از کم تجربگیش بود، راه افتاد و از پارکینگ زدیم بیرون، البته بعداز اینکه چند باری بخاطر تاریکی و پیچ و در پیچیه پارکینگ میخواست ماشین و بزنه به دیوار...




 

از پارکینگ خداروشکر سالم بیرون اومدیم و من با تعجب برگشتم و به دلسا نگاه کردم
با دیدن قیافه رنگ پریدش، یهو غیر ارادی زدم زیر خنده...

 

صدای متعجبش و بعداز چند لحضه که گذشت شنیدم:_چیه چرا میخندی؟!



 

خندم و قطع کردم و بهش نکاه کردم با دقت به جلوش نکاه میکرد
با لحن خندونی گفتم:_هیچی.. ولی به نظرم به تو باید تو  رانندگی  مقام گینس و بدن...


 

وبعدم دوباره خندیدم، نگاهش و که حرصی به جلو دوخته بود و دیدم و یهو برگشت سمته من و منم سریع خندم و جمع کردم و هنوز چیزی از برگشتنش سمته من نگذشت که محکم به یه چیزی برخورد کردیم و هر دو نفر ناشیمونم بخاطر نبستن کمربند پرت شدیم به جلو...







لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 



 

♡☆15








 

با احساس درد شدیدی که تو پیشونیم پیجید نا خداگاه اخمام تو هم رفتن و پیشونیم و جمع کردم
دستم و روی پیشونیم کذاشتم و سرم بلند کردم،
نکاهی به دلسا کردم، با دیدن خونه کوشه پیشونیش، با استرس کفتم:



 

_دلسا پیشونیت!



 

نگام کرد و سریع دستشو از روی پیشونیش برداشت و با دیدن خون چشماش دو تا شدن

با نگرانی به جلوم نکاه کردم و با دیدن ماشین مدل بالا و گرون قیمتی که بخاطر بزرگی و بلندیش حتی داخلشم نمیتونستم ببینم گرفتم و دوباره نگاهمو به دلسا دادم

بیخیال درد پیشونیم شدم و سریع از تو جیبم دستمال بیرون آوردم و نزدیک دلسا شدم و گفتم:



 

_دستتو بردار


 

دستشو با صورت جمع شده برداشت و من دستمال و گذاشتم روی پیشونیش



 

دستم و از روی دستمال که داشت خون و جذب میکرد برداشتم و اومدم چیزی بگم که همون لحضه یکی زد به شیشه...



 

با تعجب همزمان با دلسا برگشتیم سمت شیشه و دلسا نگاهی بمن گرد و شیشه رو کشید پایین

با دیدنش اونم با اخمای درهم، ابروهام و انداختم بالا

 

استاد تابش اینجا جیکار میکرد؟!




 

استاد هم با دیدن ما مخصوصا دلسا اولش تعجب کرد و بعد با اخم گفت:_حالتون خوبه، چیزیتون نشده!؟





 

در حالی که هنوز متعجب بودم گفتم:_سلاام نه استاد




 

سری تکون داد و نگاهش و کلافه ازمون گرفت 


 

در حالی که سمته شیشه خم شده بود، صاف شد و راست وایستاد و منم سریع بخودم اومدم و از ماشین پیاده شدم

 

نگاهی به ماشین جلوم کردم، حتی اسمشم نمیدونستم ولی معلومه از این ماشین گرونهاست



 

نگاهی به جایی که بهش زدیم کردم، خداروشکر زیاد چیزی نشده بود و فقط سپر ماشین دلسا یکم خش برداشته بود

 

برگشتم و به استاد تابش که با اخم و دست به سینه به جایی که ماشینا باهم برخورد کردن نکاه میکرد، نگاه کردم،
اوووووف، پس با استاد تصادف کردیم


 

_ببخشید استاد


 

بخودش اومد و در حالی که یکم نزدیکم میشد گفت:


 

_برای چی؟!



 

_فکر نمیکردم به شما زدیم...ببخشید



 

استاد تابش کلافه سری تکون داد و گفت:_الانم به من نزدین به ماشین ایشون زدین


 

و بعدم به ماشین اشاره کرد، با تعجب برگشتم و به ماشین نگاه کردم، نگاهم و آروم آروم دادم بالا و رسیدم به داخل ماشین
با اینکه شیشه هاش دودی بودن اما چون شیشه جلو زیاد رنگش تیره نبود تونستم فرد اخمو و عصبی پشت فرمون و ببینم

 

از ماشین پیاده شد و اومد سمته ما، صدای بسته شدن در ماشینی باعث. شد نگاهم و از اون فردی که پشت ماشین نشسته بود و حالا پیاده شده بود بگیرم و به دلسا که در حالی دستمال رو روی پیشونیش گرفته بود نکاه کنم

 

استاد تابش مثل اینکه تازه پیشونیه خونی دلسا رو دید سریع ستمش رفت و کفت:



 

_چیشده، چرا پیشونیت اینجوریه، خوبی؟!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 


 

♡☆16









 

از لحن نگرانش هم من و هم دلسا از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاریم، چقدر نگران شده!!!!





 

دلسا معذب سرش وپایین انداخت و گفت:_ممنون خوبم، چیزی نیسته!





 

استاد در حالیکه هنوز با اخم به دلسا و پیشونیش نگاه میکرد اومد حرفی بزنه که با صدای همون پسره همه سکوت کردیم و برگشتیم سمتش...



 

_حالش خوبه، بنظرم بریم دیرمون شد!



 

لحنش سریع و تند بود و اما باز همون تندی هم چیزی از اون صدای بم و جذابش کم نکرده بود
واقعا که میتونم اعتراف کنم بعداز استاد تابش و داداشم خوشتیپ و جذاب و خلاصه همه چی تموم ترین پسری رو که دیدم همین جناب نا معلومه که باهاش تصادف کردیم، البته نوید و پعیم همچین تحفه ای هم نیستن


 

خدایی همه چی تمومه، داشتم به کت مشکیش دقیق میشدم و با خودم حساب میکردم مارک یا نه و خلاصه درگیر بودم که با صداش و اون مفهوم حرفش سریع بخودم اومدم



 

_چیه شما هم سرتون خورده به داشبورد و بجای خون، مغزتون جابجا شده که یه ساعته زل زدین به کت من...




 

با چشمای گرد شده از حرفش به صورت پنهانی لبام و رو هم کشیدم و بخودم گفتم، نبابا همه چی تمومیش فقط تو ظاهره از نظر شهور صفره... پسره وقیح


 

نگاهم و بجای دیگه دادم که استاد تابش سمتش رفت و گفت:



 

_آرمین جاان آروم باش، باشه الان میریم!





 

نگاهی به ماها کرد و جناب بی فرهنگ جذابم که حالا فهمیدم اسمشون آرمینه هم کلافه چنگی به موهاش زد و دوباره نشست تو ماشین

خیلی بی شعوره، پسره بی فرهنگ یکم آداب معاشرت یاد نداره


 

_شما مطمئنی خوبی خانم شاد روان!؟




 

نگاه استاد تابش که این حرف و به دلسا زد کردم، دلسا با خجالت سری تکون داد و استادم با اینکه هنوز مطمئن نبود چیزی نکفت

عجب مارمولکیه این دلسا هم جلو من مار هفت سره، جلوی بقیه موش مرده



 

_ماشینا خداروشکر خسارتی ندین،فقط ماشین شما یکم خش برداشته که خسارتش هر چ...




 

_این چه حرفیه که میزنید ما مقصریم و به شما زدیم (دلسا نگاهی به جلو کرد و شرمنده تر ادامه داد):_در ضمن خلافم میومدیم



 

با حرص نکام و از ماشینایی که در خلاف جهت ما میومدن گرفتم و حرف دلسا رو ادامه دادم:


 

_بله استاد ببخشید بازم!



 

استاد تابش نگاهی به من و دلسا کرد و گفت:


 

_خب اگه حالتون خوبه و چیزی نیسته ما بریم دیگه!



 

دلسا سریع کفت:_مرسی، بله ببخشید وقتتونم کرفتیم! 



 

لستاد سمته کنار راننده رفت و در و باز کرد و در حالی که هنوز نشسته بود گفت:


 

_این حرفا جیه، خدانگهدار!





 

دلسا خداحافظی گفت و اون پسر بیشعور... اوهم، منظورم همون آرمین هم بی هیچ کار دیگه ای ماشین و روشن کرد و از کنارمون گذشتن...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

....




 

♡☆17










 

روی تختم دراز کشیده بودم و آرنج دستم و زیر سرم گذاشته بودم
نگام و به سقف دوخته بودم و داشتم به امروز فکر میکردم
بعداز اینکه استاد تابش رفتن من شروع کردم به نق زدن به جون دلسا که با این رانندگیش آبرومونو برد و چیز عجیبی که این وسط بود، دلسا چیزی نمیکفت و فقط سکوت کرده بود.

 

چرخیدم و به پهلو خوابیدم و حالا آرنجم زیر سرم بود و نگام و به قاب عکس پنجر نفره خانوادم دوختم
تو عکس مامانم کنار بابام نشسته بود و پسرا، نوید سمته چپ کنار بابا و نعیمم سمته راست کنار مامان روی زانو نشسته بودن و منم بالای سره مامان و بابا بودم.
هر پنج نفرمون لبخند زده بودیم و یادمه این عکس مال سه سال پیش وقتی که نوید و نعیم میخواستن واسه کارشون عکس جدید بگیرن و چون عکس از اون زمانشون نداشتن و عکساشون قدیمی بود و برای کاری هم که میخواستن یعنی ویزیتور یه شرکت مواد شوینده بشن باید عکس از حالشون میداشتن، میخواستن برن آتلیه که من و مامان و باباهم چون عکس جدید نداشتیم برای کارهای بیرونی و کارت بیمه و دانشگاه خود من و شناسنامه هامونو بقیه چیز ها باهاشون رفتیم.

 

این عکسم به اصرار نوید دسته جمعی گرفتیم.



 

نفسم و با لبخند کمرنگی بیرون دادم و روی تختم نشستم، یه کش و قوصی بخودم دادم و به ساعت کوچیک روی میز عسلیه تختم نگاه کردم
ساعت هفت و سی شب رو نشون میداد
از روی تختم پا شدم و سمته چمدون لباسی که واسه فردا بسته بودم رفتم
خوابوندمشو زیپش و باز کردم،
شارژر موبایلم و از داخلش برداشتم و دوباره زیپشو بستم.
سمته گوشیم، که روی میز آرایشم بود، رفتم
شارژرمو به پریز برق زدم و بعد از زدن سیم شارژر به داخل جا سوکتیه گوشیم، گذاشتمش روی عسلی کنار تختم تا شارژ شه...

 

دوباره روی تختم نشستم و نمیدونستم چیکار کنم، اوووووف، گوشیم که شارژش ته کشیده و نمیشه با دلسا بچتَم
مامانم که درکیره فردا که میخواهیم با خانواده اخوان بریم شمال هسته و باباهم امروز زود مرخصی گرفت و اومد خونه تا فردا اگه کاری چیزی هسته انجام بده،
حالا جالبش این جاست ما فقط میخواهیم بریم شمال که مامان و بابا این قدر دارن وسواس خرج میدن، اگه جای دیگه ای بود معلوم میخواستن چیکار کنن
اوووووف، کار این روزامم فقط شده اووووف
ای کاش حداقل نعیم و نوید بودن تا یکم به کاراشون میخندیدم و از پوکری در میومدم
اونام دیروز رفتن شهرستان، خب اینجوری نمیشه باید خودم و سرگرم کنم، اوممم چیکار کنم! اهاان، فهمیدم طراحی، میام طراحی میکنم


 

با همین فکر سمته کمد وسایلم رفتم و از داخلش دفتر طراحی و مداد و قلم هام و که سایز و اندازشون برای رنگ کردن و کشیدن متفاوت بود رو برداشتم
پاککنمو هم از داخل کولم بیرون آوردم روی میز آرایشم نشستم
بدی اتاقم همین بود که میز برای نوشتن و اینجور چیزها نداشت و واسه درسامم باید روی تختم یا روی میز آرایشم میشستم و میخوندم
با فکر درسام با خودم گفتم، بعد یه مروری هم روی درس جدیدمم بکنم و مشغول کشیدن شدم



 

بعداز تقریبا یه ده دقیقه ای، که درگیر سیاه قلم بودم و داشتم روی چهره یه دختر تمرکز میکردم که با صدای در اتاقم دست از کشیدن برداشتم

سرم و بلند کردم و در حالیکه نگاهم به در بود گفتم:_بعله!؟




 

در اتاقم باز شد و سر مامان از در داخل شد:
_دخترم کاراتو کردی؟



 

چرخیدم سمته در و گفتم:_بله مامان، کاری دارین شما بگین!


 

لبخندی روم زد و گفت:_نه عزیزم کاری نیسته، فقط بعد بیا پایین واسه شام



 

به تبعیت از اون لبخندی زدم و گفتم:_چشم




 

با لبخند سری تکون داد و در و بست و رفت.



 

نگام و از در اتاقم گرفتم و به برگه جلوم دادم، چهره نصفه نیمه دختری که داشت گلی رو بو میکشید
یکم که روش دقت کردم، یهو لبخند پررنگی اومد رو لبام، چهره دختر دقیقا شبیه چهره آلاله شده بود، واقعااا فکرشم نمیکردم!


 

سریع قلمم و بدست گرفتم و با لبخند مشغول کشیدن ادامه چهرش شدم و با این  خیال که فردا نشونش میدم، تصمیم به تموم کردنش گرفتم.


 

بعد از چند دقیقه دیکه که گردنم دیگه داشت میشکست، دست از طراحی کشیدم
از روی صندلی پا شدم و نگاهی به برگه طراحیم کردم، فقط یکم باید روی حالت موهاش کار میکردم
خب الان برم شام بعد میام و تمومش میکنم.


 

سمته دستشویی اتاقم رفتم و چند مشت آب به صورتم زدم و تازه وقتی که از دستشویی بیرون اومدم از پشت شیشه متوجه نم نم بارونی که داشت میبارید شدم، یهو وسوسه شدم دره پنجر و باز کنم و نفسی تازه کنم

اما دوباره بخودم گفتم«ممکنه سرما بخورم!»

 

اما آخرشم کار خودم و کردم، رفتم سمته پنجره و بازش کردم
نگاهی به کوچه روبه روم کردم و نفس عمیقی کشیدم، هوا ابری و برعکس بقیه روزها دلنواز بود و باد خنکی میومد که حال آدم و جا میاورد
دستم و از پنجره بیرون کردم و نم نمای بارون که میبارید و روی دستم میخورد، حس عالیم و ده برابر میکرد

 

با لبخند پنجره اتاقم و بستم و پرده بنفش رنگشو کشیدم و از اتاقم اومدم بیرون...


 

از پله ها که پایین رفتم و صدای حرف زدن مامان و با بابا از داخل آشپزخونه شنیدم، سمته آشپزخونه رفتم، مامان با بابا مشغول حرف زدن بود و میر پهن بود،
بابا با دیدنم دست از برنج کشیدن واسه مامان داخل بشقابش کشید و با لبخند گفت:



 

_بیا دخترم چرا دیر کردی!



 

لبخند زدم ودر حالی که سمته میز میرفتم و پشت صندلی مینشستم گفتم:


 

_چشم بابایی ببخشید داشتم طراحی میکردم


 

بابا یه کفگیر برنج برای مامان کشید و مامان تشکری کرد و اومد که برای من بکشه کفتم:


 

_من خودم میکشم بابا


 

کفگیر و دستم داد و گفت:_باشه بابا



 

کفگیر و گرفتم و واسه خودم یه دو تا کفگیر برنج ریختم و چون گرسنم بود دو تا بشقاب از برنج و قرمه سبزی های مامان خوردم و بازم دمه مامانم گرم با این دست پختش....










لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 





 

♡☆18









 

با صدای آلارم گوشیم و بعدم صدای در اتاقم و باز شدنش، بی حال چشمام و باز کردم و به فردی که وارد شد نگاه کردم
مامان بود، اومد کنارم و آروم تکونم داد، فک کنم چشمای نصفه بازم و ندید

_دخترم، دخترم مامان پاشو


 

چشمام و سعی کردم کامل باز کنم و با صدای دورگه ای رو به مامان که داشت آلارم گوشیم و خاموش میکرد گفتم:


 

_سلاام، صبح شد!



 

مامان پتو رو از روم کنار زد و گفت:_آره عزیزم پاشو، پاشو تا چند دقیقه دیگه خانواده اخوان میانا! پاشو عزیزم باید بریم




 

روی تختم نشستم و مامانم صاف وایستاد، تازه نگام به لباساش افتاد که پوشیده و آماده بود

در حالیکه سرم و میخاروندم گفتم:_باشه، شما برو الان آماده میشم


 

و بعدم خمیازه ای کشیدم
مامان سری تکون داد و در حالیکه سمته در اتاق میرفت گفت:_باشه مامان، فقط بجنب زود بیا



 

اوهوووم بیحالی گفتم و مامان هم از اتاقم رفت بیرون، از تختم پایین اومدم و هنوز گیج بودم و ویندوزم کامل بالا نیومده بود
سمته دستشویی رفتم و بعد از انجام کارهای مهم، اعم از دستشویی.. شانه زدن موها.. مسواک زدن و شستن صورتم و دستام از دستشویی اومدم بیرون..

در حالیکه صورتم و با حوله دستم خشک میکردم به ساعت نگاهی کردم، ساعت هفت و ربع بود، اوووف باید بجنبم تا یه ربع دیگه خانواده اخوان میان

 

حوله رو روی تختم انداختم و سمته میز آرایشیم رفتم،
لباسام و دیشب آماده کرده بودم که چی بپوشم و گذاشته بودمشون روی صندلی، سمتشون رفتم و برداشتمشون،
بعداز پوشیدنشون از داخل آیینه قدی اتاقم نگاهی به لباسام کردم

یه شلوار لی پاچه دمپا با کتونی های سفید، مانتوی بنفشرنگ که اینم تا زبر زانوم بود  و بارونی کرمی رنگ روش و شال مشکی، سمته آیینه برگشتم و مشغول آرایش کردن شدم
فقط یه خط چشم  و یه رژ لب جیگری کمرنگ مثه همیشه زدم و تموم شد..

آماده نگاهی به ساعت کردم و با دیدن ساعت هفت و بیست و هفت دقیقه، سریع شارژر و گوشی و آینه کوچیکم و گذاشتم داخل کیف مشکی کوچولوم و از اتاقم بیرون اومدم.




 

از پله ها که پایین رفتم بابارو دیدم که آماده و لباس پوشیده داشت یه چمدون رو برمیداشت و میبرد بیرون، با دیدن چمدون سریع بخودم اومدم و از پله ها رفتم بالا دوباره..

 

اوووف، خنگم شدم خودم میرم و چمدونم ونمیبرم، وارد اتاقم شدم و چمدونم و برداشتم و دوباره با به یاد آوردن نقاشی آلاله اینبار چشمام گرد شد از حرص

اَه... دوباره وارد اتاقم شدم و نقاشی رو از روی میز برداشتم و گذاشتمش داخل چمدونم که فقط داخلش یکی دو دست لباس و چیزای مهم مثه مسواک و...  بود، بنظرم همیناهم زیاد بود کجا مگه میخواستیم بریم، از امروز پنجشنبه تا فردا جمعه عصرش، یه روز و نصف روز میمونیم شمال...،


 

اینبار مطمئن از اتاقم بیرون اومدم، از پله ها پایین رفتم و مامان همون لحضه لقمه بدست از آشپزخونه خارج شد.

 

با دیدن لقمه دستش داشتم دعا دعا میکردم مال من باشه، چون خیلی گرسنم بود که انگار خدا صدام و شنید.

 

مامان سمتم اومد و لقمه رو گرفت جلومو در حالیکه چادرش و با یه دست دستش گرفته بود گفت:


 

_بیا عزیزم، اینو بخور تو راه ضعف نکنی


 

با لبخند از دستش گرفتم و گفتم:_مرسی مامانی، دستت درد نکنه!



 

مامان چیزی نگفت و اومد چمدونم و از دستم بگیره که در حالی یه گاز به لقمم میزدم چمدون و عقب بردم و با دهن پر گفتم:


 

_نه.. خودم میب.. میبرم!



 

مامان با تعجب به دهنم نگاه کرد و با خنده سری تکون داد و منم بخاطر دهن پرم یکم خجالت کشیدم، عینه هو بچه ها... واقعا گاهی به دلسا میگم شکم و من خودم که از اون بدترم!



 

چمدونم و داخل خیاط بردم و قبلشم کار لقمه نون و پنیر گردومو یه سره کردم و همون لحضه بابا اومد سمتم


 

با دیدنش سریع گفتم:_سلام صبح بخیر بابا



 

بابا لبخندی زد و گفت:_سلام بابا صبح توهم بخیر بده من ببرم


 

و بعدم چمدونم و از دستم گرفت، چمدونم و دستش دادم و باهاش همراه شدم و گفتم:_دستت درد نکنه بابا!




 

و بعدم همراهش تا پای ماشین رفتم، بابا چمدونم و داخل ماشین گذاشت و من گفتم:_بابا اقای اخوان اینا کی میان!




 

بابا کمرشو صاف کرد و به ساعت مچیش نگاه کرد،
و گفت:_تا یه، یکی دو دقیقه...




 

و همون لحضه یه ماشین بنز مشکی که مال آقای اخوان بود پیچید داخل کوچه و رسیدن.. بابا حرفش و خورد و گفت:


 

_اومدن!





 

نگام و از ماشین آقای اخوان که داشت میومد سمتمون گرفتم و باباهم داشت با لبخند نگاهشون میکرد


 

تا قبل از اینکه بما برسن سمت در خونه رفتم
مامان داشت دره ساختمون و قفل میکرد سمتش رفتم و گفتم:_مامان اومدن، بیا بریم!




 

سریع کلید و از قفل خارج کرد و صاف وایستاد و گفت:_بریم مامان



 

و بعدم باهم همراه شدیم و از خونه اومدیم بیرون و ماشین آقای اخوان حالا درست کنار ماشین سمند نقره ای بابام پارک بود......




لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 








 

♡☆20






 

بالاخره رضایت دادم و دست از چت کردن و گشتن داخل فضایِ مجازی کندم و گوشی رو خاموش کردم... اووووف، تو گوشی نمیرم و نمیرم وقتی هم برم ولش نمیدم. 
از تخت پایین اومدم و رفتم لب پنجره اتاق... لبش وایستادم و به فضای روبه روم نگاه کردم، 
نگاهی از بالا به داخل حیاط کردم، آلاله مشغول بازی با یه سگ پشمالوی قهوه ای رنگ بود.

با دیدن سگ کنارش لبخندی زدم و پنجره رو بستم و سمت بارونیم رفتم، بعداز پوشیدنش از اتاق اومدم بیرون تا برم پیش آلاله... تو پیچ پله ها با خانم اخوان برخوردم، دوباره سرد و خیلی، خیلی بی اهمیت از کنارم گذشت، اووووف، این چرا همجین میکنه!!!!

انگاری ارس باباش خوردم، البته امروز رفتاراش با مامان و باباهم همینجور بود، فکر کنم کلا با ما مشکل داره. 

 

از پله ها پایین اومدم و از داخل ویلا خارج شدم، سمتِ آلاله که کمی اونور تر نزدیک حوض بود، داشت دست می کشید داخل موهای سگ رفتم.


با نزدیک شدنم، سگ رو ول کرد و بلند شد و با لبخند نگاهم کرد... واقعا آلاله برخلاف مادرشه، فقط یه شباهت ظاهری دارن باهم وگرنه از نظر اخلاق کیلومتر ها از هم فاصله دارن!

 

_تنهایی اومدی تو باغ، پس من چی نامرد!؟ 


 

_فکر کردم خوابیدی آخه از وقتی اومدیم همش تو اتاق بودی؟


 

نشستم روی زمین و دستی تو موهای سگش که حالا اومده بود سمتم و دورم میچرخید و آروم واق، واق میکرد، کشیدم.



 

_اسمش جیمیِ! 


 

نگاهی به آلاله کردم و همزمان با بلند شدنم از زمین، گفتم:


 

_چه بامزست!


 

سگ رو از روی زمین برداشت و به بغلش گرفت و گفت:_اوهووم، قبلا مال من بود، بخاطر اینکه نمیتونستم ازش مراقبت کنم و مامانم هم سخت مخالف آوردنش تو خونه تهران مون بود، دادمش به بچه باغبون مون!




 

و بعد هم به بغلش گرفت و مشغول ناز کردنش شد.

 

لبخندی زدم و نزدیکش شدم و دستی بین موهای پشمالوش کشیدم... واقعا بامزه بود!



 

یکم که با آلاله تو باغ موندیم و قدم زدیم، با صدای مامان که برای ناهار صدامون کرد، دست از حرف زدن و قدم زدن کشیدیم و سمت داخل ویلا راه افتادیم.

 

ما بین راه به ساعت مچیم نگاه کردم، ساعت یک ونیم ظهر بود!




 

با تعجب گفتم_ چه زود دو و نیم شد!



 

_واقعا دو و نیمِ !؟




+اوهوووم!



 

.....






 

بعداز خوردن چلو کبابی که بابا و آقای اخوان از رستوران گرفته بودن، با آلاله و مامان مشغول جمع کردن سفره شدیم و خانم اخوان هم خیلی شیک رفتن و کنار آقای اخوان روی مبلها نشستن و زحمت ظرفها هم دوباره افتاد گردن من و آلاله...


 

بعداز شستن آخرین بشقاب اون رو داخل آبکش گذاشتم و صدای آلاله رو شنیدم،که با لحن خندونی گفت:_میگمااا! این دومین باریه که باهم ظرف شستیم!




 

نگاهش کردم و با لبخند پررنگی سری تکون دادم و در حال در آوردن پیش بند گفتم:_تعداد ظرف شستن مون باهم، از تعداد بیرون رفتن مون بیشترِهِ!!!




 

آلاله خنده کوتاهی کرد و با هم از آشپزخونه بیرون اومدیم. 

وارد اتاقی که سه در با اتاق من فاصله داشت و مال آلاله بود شدیم... چه قدر اتاق خواب دارن!!


 

آلاله خودش و روی تخت ولو کرد و منم کنارش نشستم، در حالی که دستشو زیر سرش زده بود و به سقف نگاه میکرد و منم مشغول بازی کردن با موهاش بودم، گفت:_یه سوال بپرسم!؟




 

با تعجب موهاش و رها کردم و گفتم:_آره، بپرس!



 

دستشو هایل سرش کرد و در حالی که به پهلو شده بود نگاهم کرد و گفت:_تا حالا عاشق شدی؟



 

یه تای ابروم و دادم بالا و گفتم:_نه، تو شدی!؟ 



 

لبخند غمگینی زد و صاف نشست روبه روم و دستامو تو دستاش گرفت و گفت:_اگه بهت بگم به کسی نمیگی!؟




 

با تعجب داشتم نگاهش می کردم که خنده کوتاهی کرد و گفت:_چرا اینجوری نگاهم میکنی!



 

بخودم اومدم و گفتم_هیچی، نه بگو!



 

یکم نگاهم کرد و یهو گفت_من عاشق شدم، حتی تجربه رابطه با عشقمم داشتم!


 

با حرفی که زد فکر کنم ابروهام کلا رفتن تو موهام، یعنی چی که رابطه هم داشته!؟



 

گیج گفتم:_یعنی چی که رابط...



 

وسط حرفم پرید و در حالی که به زمین نکاه می کرد و با موهاش بازی میکرد گفت:_راستش، خب... من، من عاشق پسر داییم شدم!



 

نگاهی به قیافه من کرد و دوباره خنده ی تلخی کرد و گفت:_چیه!؟؟




 

بخودم اومدم و نگاهم و ازش گرفتم و گفتم:_یعنی چی!؟



 

_اسم پسر داییم حاتف، از بچگی ازش خوشم میومد و حسی که بهش داشتم هم همراه با سنم بزرگ شد و تا الان که عاشقش شدم... چند سال پیش بهش گفتم، اما اون... اون، چون آدم نرمالی نبود، بهم گفت اول دوست باشیم و بعد کم کم رابطمون قوی تر شه و در آخر هم با هم ازدواج کنیم! 



 

با تعجب بیش از حد نگاهش کردم و اون یکم مکث کرد و دوباره شروع کرد به گفتن:_من خر چمیدونستم میخواد ازم سو استفاده کنه، قبول کردم و در آخرم... آخرم بعداز اینکه اون کیف و نوشاش وکرد و حتی یبارهم باهام رابطه داشت، ولم کرد و گفت اگه به کسی چیزی بگم آبرومو میبره و  اون... اون زمان اون، همه احساسات من و له کرد...!!!!


 

ویرایش شده توسط Atena. bakshali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 





 

♡☆21



 

با اینکه هنوز هم باورم نمیشد که آلاله اینقدر سختی کشیده باشه  و پسر داییش این کار و باهاش کرده باشه،  به بغلم گرفتمش و اونم آروم شروع کرد به گریه کردن.
به بغلم فشردمش و سعی کردم آرومش کنم.
یه لحضه واقعا دلم براش گرفت، این دختر هم با اون خنده و با اون برق نگاه شیطون، یه غم رو دلش داشت.

 

از بغلم جدا کردمش و در حالی که به صورت خیس از اشکش نگاه می کردم، گفتم:


 

_چطور تونست این کار و با دختر عمه اش کنه!؟


 

صدام غیر اردای غمگین و آروم شده بود، نگاه خیسش و به چشمهام دوخت و با لحن بغض مانندی گفت:


 

_چون.. چون یه آدم عوضیه!



 

و پشت بند حرفش اشکاش دوباره راه گرفتن.
دوباره بغلش کردم و این بار همراه با گریه کردن و هق زدن شروع کرد به حرف زدن:


 

_دلم واقعا گرفته، همه این مدت این حرف ها رو تو خودم میریختم و نمیتونستم به کسی بگم، نمیدونم چرا! نمیدونم چرا به تو این حرفها رو گفتم، فقط، فقط دلم از دست هاتف خیلی گرفته...



 

دستم و نوازش گونه پشتش کشیدم و آروم گفتم:

 

_باشه عزیزم، بگو هرچی که تو دلته بگو، نگران نباش همه حرف هات بین خودمون میمونه!


 

و همین حرفم بس بود که آلاله بی پرده شروع کنه به تعریف اتفاقات گذشته و شروع رابطه دوستی پنهانیش با پسر داییش و تا الان که داره به پای حماقت خودش میسوزه!...




 

***





 

لب دریا کنار آلاله نشسته بودم و داشتیم به امواج و دریا نگاه می کردیم،
دیروز تا به خودمون اومدیم وقت گذشت و دریا رو از دست دادیم، البته اما میشد شب هم بریم اما به قول مامان، ما که اهل این سوسول بازیا نیستیم که شب بریم لب دریا.
ولی در ازاش امروز، روز جمعه اومدیم تا ساحل و دریا روببینیم.

نگاهی به اطراف کردم، شمال تو پاییز خیلی سرد میشه، دستام و محکم بغل گرفتم و آدم های اطراف همه لباس گرم و با شال و کلاه بودن.
لبه های بارونیم و محکم سمته هم آوردم و نگاهم و از اندک آدمی که اطراف بود گرفتم، فکر کنم هیچ کس جرعت نمی کنه بره تو آب دریا!

نگاهی به آلاله کردم، نگاهش به دریا بود و شال از روی سرش پایین افتاده بود و بادی که می وزید موهاش و به بازی گرفته بود.
تنش یه بافت بود و با این حال عین خیالشم نبود از سرما...درست برعکس منکه دوبرابر اون لباس پوشیدم و دارم از سرما میلرزم؛
البته بازم اینا چیزی از لذت فضا و اطراف برای من کم نمی کنه.

 

نگاهم و دوباره به دریا دادم و یاد دیروز افتادم؛ چقد آلاله حرف زد و چقدر حرف تو دلش داشت!
دلم واسه آلاله میسوزه، من که فکرش و هم نمی کردم همچین سختی هایی کشیده باشه!!!

 

با احساس حضور کسی کنارم سریع نگاهم و بالا آوردم و خانم اخوان رو دیدم؛ کنارمون ایستاده بود و به روبه رو نگاه می کرد... چه عجب یه بار هم دیدیم مارو آدم حساب کنه و اومد کنار ما و نرفت یه متر اونور تر!

نگاهم و از خانم اخوان گرفتم؛  آلاله بیچاره چقدر از مادرش نالید که درکش نمی کرده، البته می گفت پدرش هم دست کمی از مادرش نداشته... هر دو به نحوی!
لحضه ای بعد صدای مامان باعث شد هرسه برگردیم و به عقب نگاه کنیم!


 

_پرستو خانم، آلاله، نازنین مامان، بیایین میخواهیم بریم!



 

خانم اخوان نگاهش و به جلو داد و آلاله زود تر از من از جاش پا شد،
از روی تیکه سنگی که نشسته بودم بلند شدم و آلاله در حالی که گوشه مانتوش که خاکی شده بود رو تکون میداد، گفت:


 

_کاش یکم بیشتر می موندیم!


 

+اوهووم، اگه سردی هوارو فاکتور بکیریم، بقیه چیزها اوکی!



 

خانم اخوان برگشت و نگاهم کرد و آلاله لبخند کوجیکی زد.
دست آلاله رو گرفتم و با هم از روی شن و ماسه ها مشغول راه رفتن شدیم؛ به نظر خودم الان بیشتر از آلاله خوشم اومده و رابطمونم بیشتر و راحت تر از قبل شده و البته... همه اینها ربط بجایی با اتفاق دیروز داره!

سمت مامان اینا رفتیم؛ بابا و آقای اخوان کنار هم ایستاده بودن و داشتن با هم صحبت می کردن و مامان هم مشغول جمع کردن وسیله هایی که آورده بودیم بود

سمت مامان رفتم و خم شدم و فلاسک چای رو از دستش گرفتم و گفتم:_مامان، بزار کمکمت کنم!


 

مامان زیر انداز و تا کرد و با لبخند گفت:_دستت درد نکنه عزیزم!


 

آلاله با لبخند زیر انداز و از دست مامان گرفت و گفت:

 

_ممنون خاله زحمت این دو روز هم  افتاد گردن شما!


 

_این حرف ها چیه عزیزم!



 

آلاله چیزی نگفت و باهم همراه شدیم و سمت ماشین ها رفتیم.

 

وسایل و داخل ماشین بابا جا دادیم و خانم اخوان و مامان و بعد لحضه ای  دیگه بابا و آقای اخوان هم اومدن.


 

با مامان سوار ماشین بابا شدیم و بابا هم نشست؛ بعداز چند لحضه یکی زد به شیشه سمت بابا، بابا شیشه رو پایین کشید، آلاله بود.

آلاله یکم خم شد و رو به بابا گفت:


 

_عموجون اشکالی نداره من بیام داخل ماشین شما!



 

با تعجب نگاه آلاله کردم و بابا با لبخند گفت:


 

_نه عموجون چه اشکالی داره!



 

آلاله لبخندش عمق گرفت و با لبخند تشکری کرد و بعد از چند لحضه در کنار من باز شد و آلاله نشست داخل ماشین.
با لبخند نگاهش کردم؛ دستم و تو دستش گرفت و همون لحضه صدای مامان که در حالی چرخیده بود سمت من و آلاله اومد:


 

_خاله جون به مامان و بابات گفتی اومدی پیش ما؟



 

آلاله با لبخند سری تکون داد و گفت:_بله خاله!




 

مامان لبخندی زد و صاف نشست و دیگه چیزی نگفت و بابا راه افتاد..................................




لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


 

♡☆22










 

دوباره برگشتیم ویلای آقای اخوان تا وسایل مون رو جمع کنیم و زود تر برگردیم تهران تا به شب نخوریم!
وارد اتاقی که به من داده بودن، شدم و اولین کاری که کردم سمت شارژرم رفتم و گوشیم و زدم به شارژ...

برگشتم و تازه نگاهم به چمدون گوشه اتاقم خورد، سمت لباس ها و شونه و مسواکم که بیرون آورده بودم، رفتم و داخل چمدون برگردوندم شون... اومدم زیپ چمدونم و ببندم، که تازه نگاهم به کاغذ سفید رنگی خورد!
برداشتم و برگردوندمش و تازه یاد نقاشی که از آلاله کشیده بودم افتادم... ای وای، پاک یادم رفت بهش نشون بدم!

نقاشی رو کنارم گذاشتم و زیپ چمدونم و بستم، از اتاق خارج شدم و سمت اتاق آلاله رفتم.

پشت در وایستادم و در زدم، و در همون حینم نگاهی به نقاشی دستم کردم.
با صدای بعله آلاله، در رو باز کردم و نگاهی به داخل اتاق کردم
آلاله روی تخت نشسته بود و سرش تو گوشیش بود، داخل اتاق شدم و گفتم:


 

_اجازه هست!



 

نگاهم کردو سریع گفت:_اِه تویی نازنین، آره گلم بیا تو...


 

و بعدم گوشیرو خاموش کرد و گذاشت کنارش؛ لبخندی روش زدم و در و بستم و سمتش رفتم.
اول نگاهش به من بود و بعد متوجه کاغذ دستم شد.

کنارش روی تخت نششتم که با تعجب گفت:


 

_کاغذ برا چیه؟!



 

کاغذ و سمتش گرفتم و در حالی که لبخندم و حفظ کرده بودم گفتم:_برا توهِه!؟



 

و بعدم سمتش گرفتم.
اول با تعجب نگاهم کرد و بعد کاغذ و از دستم گرفت.
قبل از اینکه چیزی بگه، گفتم:



 

_راستش پریروز بیکار بودم و با  خودم گفتم، بیام طراحی کنم، مشغول کشیدن شدم و وقتی سرم و از کاغذ بلند کردم دیدم نصف چهره دختری رو کشیدم که عینه توهه!!!




 

نگاهم کرد و با خوشحالی گفت:_وایییی خیلیی قشنگه!



 

لبخندم پررنگ تر شد و گفتم:_البته در حد مبتدیِ، اونقدراهم که تو میگی خوب خوب نشده!



 

با ذوق نگاهش و از برگه دستش گرفت و یهو بغلم کرد.
با تعجب دستام و دورش گذاشتم که  گفت:_خیلی خوبی نازنین!


 

لبخند کمرنگی زدم و از بغلم جدا شد.

 

_حالا انگار چیکار کردم، اگه میدونستم با یه نفاشی اینقدر خوشحال میشی برات یه بوم می کشیدم!



 

نگاهم کرد و گفت:_جدی، با آبرنگ هم بلدی بکشی! مگه تو پرستاری نمی خونی؟





 

_آره عزیزم، اما خب یه چیزایی بخاطر علاقم از طراحی و نقاشی و خیاطی بلدم!




 

لبخندی روم زد و دوباره نگاهش و به کاغذ دستش داد... واقعا نمیدونستم با یه نقاشی اینقدر خوشحال بشه!
تازه فکر می کردم پیش خودش میگه، چی که یه کاغذ داده بمن!
از همین رفتارش بخاطر یه نقاشی کوچیک مشخصِ قلب کوچیکی داره...









 

***








 

با عجله لباس پوشیدم و بعد از برداشتن کوله ام از اتاقم بیرون اومدم،
از پله ها که پایین اومدم مامان و دیدم که پای تلفن هسته و از مکالمه بین خودش و فرد پشت تلفن، فهمیدم که با خاله حنا داره صحبت می کنه.
بدون خوردن صبحانه یه سلام و خداحافظی سرسری به مامان دادم و از خونه زدم بیرون!

آژانس گرفتم و ما بین راه جزوه های ترم قبلم و از کولم بیرون آوردم و مشغول مرور شدم!



 

.....




 

خودم و به کلاسم رسوندم و متاسفانه در کلاس بسته بود و این نشان از اومدن استاد میداد، آروم دری زدم و با صدای بفرمایید آقای تابش در و باز کردم و وارد کلاس شدم، و همزمان هم سلام آرومی دادم!

استاد تابش با دیدنم اخماش و برد توی هم و گفت:



 

_سلام... خانم بیات الان چه وقت اومدنِ!



 

کولم و روی دوشم جا بجا کردم و با لحن آرومی گفتم:


 

_ببخشید استاد، من...


 

_خیل خب، ایندفعه اشکالی نداره، اما دفعه بعد تکرار نشه!



 

نگاهش کردم و سریع گفتم:_چشم استاد، ممنون!



 

و بعدم سمت صندلیم رفتم و استاد بعد از مکث کوچیکی دوباره شروع کرد به تدریس کردن.
با تعجب به جای خالی کنارم نگاه کردم.
دلسا چرا نیسته، یعنی امروز نیومده! پس چرا دیشب که با هم چت می کردیم نگفت نمیاد دانشگاه؟!






 

.....



 

بعد از پایان کلاس، جزوه هایی که تازه نوشته بودم و داخل کولم گذاشتم و کولم و برداشتم و اومدم از بین دانشجوهایی که از استاد سوال می پرسیدن رد شم و برم که با صدای استاد، متوقف شدم:


 

_خانم بیات، یه لحضه!




 

با تعجب چرخیدم سمتش و گفتم:_بعله استاد؟



 

استاد روبه دانشجوهایی که هنوز سوال می پرسیدن کرد و گفت:


 

_بچه ها ببخشید من فعلا باید برم، فردا که اومدم جواب سوالاتتون و میدم!




 

و بعدم کیف شو به دست گرفت و روبهشون خدانگهداری گفت و سمتم اومد.
دستش و سمت در کلاس دراز کرد و گفت:_بفرمایید خانم بیات!!




 

با تعجب نگاهم و از استاد گرفتم و اون زود تر جلو شد و منم پشت سرش راه افتادم... از کلاس بیرون رفتیم و وارد محوطه دانشگاه شدیم!

 

استاد تابش چرخید سمت من و گفت:_ماشین آوردین؟




 

نگاهش کردم و گفتم:_نه... یعنی با آژانس میرم!




 

سری تکون داد گفت:_اگر میشه من برسونمتون و تو راه یه کار مهمم باهاتون دارم!




 

با تعجب نکاهش کردم، واااا چیکارم داره، کنجکاو سری تکون دادم و به سمت ماشینش که داخل محوطه دانشگاه پارک بود، رفتیم.

 

استاد تابش ریموت و زدو خودش نشست، بین در جلو و عقب دو دل بودم که بالاخره در جلو رو انتخاب کردم و با خودم گفتم... زشته میخواد باهام حرف بزنه نمیشه که عقب بشینم!

 

در و آروم بستم و استاد راه افتاد...

وسطای مسیر بودیم که استاد ادرس خونم و پرسید و من آدرس خونه رو گفتم و استاد مسیری که میرفتیم و تغیر داد!

 

_خانم بیات!؟



 

برگشتم و نگاهش کردم، انگار واسه گفتن حرفش دودل بود و نمیدونست بگه!
با لحن متعجبی گفتم:_بعله!



 

نگاه سریعی کردم و دوباره نگاهش و به جلو داد، بعد از چند لحضه ماشین و کنار خیابون متوقف کرد و چرخید سمتم...

تعجبم با این کارش دوبرابر شد، وااا یعنی چی میخواد بگه!؟

 

_راستش، این موضوع رو من لازم دونستم به شما بگم، چون بنظرم شما از هرکسی به دلسا نزدیکترین!



 

با اتمام جملش ابروهام بالا رفتن و اصل موضوع رو گرفتم، پس موضوع مربوط میشه به دلسا... راستی اصلا چرا امروز دلسا نیومده بود!؟
خاک تو سره من که یادم رفت ازش بپرسم!
تو افکار خودم رفته بودم و داشتم در مورد اینکه چی میخواد درباره دلسا بگه و آیا امروز دانشگاه نیومدن دلسا هم ربطی به این موضوع داره، که با صداش رشته افکارم پاره شد و به خودم اومدم:



 

_بله درست فکر کردین، کارم مربوط میشه به دلسا!




لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...