رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان چاقوی دولبه از Sase کاربر انجمن نودهشتیا


Sase
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: چاقوی دولبه ازSase

ژانر: پلیسی ، اجتماعی ، عاشقانه

هدف:علاقه به نویسندگی 

ساعات پارت گذاری:نامعلوم 

خلاصه:گاهی توی زندگی به جایی میرسی که نمی‌دونی چی درسته و چی غلط، باید چپ بری یا راست. مثل برداشتن یک چاقوی  دولبه هست، که از هر طرف برنده  و کشتنده هست. تنها یک اشتباه یا یک قدم کج کافیه تا زندگیت رو به باد بده و گلوت رو پاره کنه، باید حواست رو خوب جمع کنی، خوب ببینی ، خوب بشنوی و خوب هدف گیری کنی  تا وقتی که موقعش  شد ضربه بزنی ، درست لحظه ای که هیچکس انتظارش و نداره و جایی بزنی که هیچکس فکرش رو نمی کنه.  متفاوت فکر کردن و متفاوت عمل کردن ، این رمز پیروزیه. باید بدونی لرزش دستت تو ضربه زدن مساویه با باخت و من امیرعلی راد از باختن و بازنده شدن متنفرم  و اما انتخاب شدم برای بازی ، تا اون ها رو برنده کنم اما اون ها نمی دونند من خودم طرف دیگه ی بازیم  . من درگیر پرونده ای شدم که سوگند خوردم تا پیروز نشدم دست از تلاش بر ندارم  حتی اگه به قیمت تمام روز های زندگیم یا حتی مرگم ختم شه  ، اما  چه کسی شروع کننده ی بازیه؟برنده ی این بازیه  کیه؟ ایا اونها من رو به زانو در میارن یا من  همه ی اون ها رو به خاک می زنم ؟هیچ چیز قابل پیش بینی نیست!!

 

مقدمه  :  چاقوها انواع مختلف دارن یکی ضامن دار ، یکی شکاری  یکی اره ای. وقتی دست میگیری به چاقو  برش میداری  پرتابش میکنی ، به هدف میزنی ، یعنی مهارت!! وقتی دعوا میکنی  دستت میگیری ضربه میزنی ، یعنی جسارت!! ولی وقتی دست میگیری  زخمی میشی یعنی حماقت!! یعنی کسی نیست بهت بگه برداشتنه چاقوی دولبه حماقته؟؟زخمه؟خونه؟درده؟

چاقوی دولبه واسه رانده  اخره ، فقط آس های بازی میتونن دستش بزنن  چون رسم بازی با دولبه ها رو بلدن  .یاد گرفتن باید هم به دوست زد هم به دشمن. این  قانون برنده هاست  . نماده برنده  ها چاقوی دولبه ی نقرس ، نقره ی براق و الوده به خون یه ادم ،مثل من مثل تو مثل همه، اونم یه ادم بود، باید برنده باشی تا بفهمی چی میگم. ولی من بدستش میارم چون من رسم مبارزه رو بلدم  شاهزاده ی  مبارز منم تخت عمارت مال منه  من بورنده ام و برنده 

من پادشاه ابدیم ملکه ام را با ساز صدا کنید. این من ، اماده ی بازیم!

 

ناظر: @mobinaaa

 

 

 

ویرایش شده توسط Sase
اشتباه توی قراردهی تاپیک
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱#

درحالی که  زیر لب فحش بارونش می‌کردم با اعصاب خوردی بلند گفتم:مرض دیگه اینقدر نخند ، مجبوری اینقدر بخوری که از خود بیخود بشی   نکبت!؟

بازم خندید، بلند و کشدار، همون طور که به حالت چندشی ادامسش رو می‌جوید  رو به من گفت:

-ای بابا شد یه بار من دو پیک بزنم تو   زهرمارم نکنی؟می‌شینی یا بشینم؟

حلقه ی پاسویچی رو دور انگشتش چرخوندو سوالی نگام کرد

باحالت حرصی، دندون هام روی هم چفت کردم و گفتم:بتمرگ خودت

خندید و گفت:بروی چشم 

به محض اینکه نشستیم  تو ماشین صدای موزیک رو  تا اخر بلند کرد، با عصبانیت تا ته بستمش و رو بهش گفتم: به اندازه کافی صدای عربده ها و موزیکای مزخرف و اون تو شنیدم  الان فقط سکوت می‌خوام ، خب؟!

چهارتافحش زیر لب داد و راه افتاد ، چشمامو بستم و برای بار هزارم به خودم فحش دادم که چرا قبول کردم باهاش به این پارتی کوفتی بیام  که این طور اعصابو روانم   داغون بشه سعی کردم بخوابم تابرسیم. نیم ساعت چهل دقیقه گذشته بود بین خواب و بیداری بودم  که دانیال  یه ترمز وحشتناک کشید  وبعدش صدای برخورد ماشین به یه چیزی اومد 

وحشت زده چشمام رو باز کردم و  به دور و برم نگاه کردم، به خاطر ترمز بدش  اطراف یکمی دود بود

با عصبانیت رو بهش داد زدم:

-به چی زدی احمق؟چرا چشمای واموندت رو باز نمیکنی تو ها؟همین اول صبح این  لگن رو از تعمیرگاه گرفتیم ،(اما اون انگار خشک شده بود و به شیشه زل زده بود) هوی چرا ماتت برده؟  زدم به شونش، با تواما! اوی نکبت؟

انگار تازه از خواب بیدار شده بود

-ها چی می‌گی ؟

-مرض به چی زده؟

- اه من چه می‌دونم پیاده شو ببین به چه کوه اشغالی برخوردم نصف شبی

-منتظر بودم تو بگی 

در ماشین و باز کردم و پیاده شدم   به دور و بر و نگاه کردم اما دیدم هیچی نیست . صداش زدم:

-هویی لااقل گمشو بیا نگاه کن چه جونوری رو کشتی 

پوفی کشیدو با حرص گفت

-ای بابا خب تو که چشمات خوب کار می‌کنه جای منم نگاه کن

یک چشم غره  ای که فقط مخصوص خودم بودم براش  رفتم

که نگاهی بهم کرد و زیر لب چندتا فحش داد و پیاده شد، بعد از چند لحظه که نگاهی به دور و بر کرد،  رو به من گفت

-بیا می‌بینی هیچی نیست؟

- پس توی نره خر چرا ترمز کردی؟صدای برخورد چی اومد با ماشین ؟

-باو تو که ...

 

ویرایش شده توسط Sase
اشتباه تایپی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-باو تو که میدونی  من زیاد بخورم  به فضا پرتاب میشم (با دستش حرکت هواپیما رو نشون داد و به اسمون اشاره کرد)

با پوزخند نگاهش کردم و گفتم:

- تا یه ساعت پیش که ادعات بود دو پیک خوردی 

با چهره ای که کلافگی ازش می‌بارید جواب داد:

-بگم غلط کردم بیخیال میشی؟بابا این دور و بر که هیچی نیست 

- غلط و که کردی،  ولی بیا بریم یکم اون طرف تر هم بگردیم 

سرش رو به نشانه ی تایید بالا و پایین کرد

فلش گوشیمو روشن کردم و با دانیال راه افتادیم ، تا ده بیست متر اون طرف تر و نگاه کردیم انگار چیزی نبود واقعا ، این پسر منم از راه بدر کرد گمونم منم توهم زدم

پوفی کشیدم و به سمت دانیال که پشتم بود برگشتم و گفتم:

-بیا بریم مثل اینکه حق با عقل ناقصه تو هست

با لحنی پر از تمسخر گفت:

-عجبی جناب رئیس اجازه فرمودن ترک دیار کنیم 

-خفه ، بیا زودتر بریم خوابم میاد. به سمت ماشین حرکت کردم اونم درحالی که پشتم میومد گفت

-حواست هست داری امشب زیادی فحش بارم میکنی؟

درماشین باز کردم و نشستم ،بدون اینکه جواب دانیال و بدم داشتم به این فک میکردم که صندلیم  جلوتر اومده

-میگم امیرعلی من وقتی پیاده شدم در ماشینو نبستم

-خب؟

-الان بسته بود

پوفی کشیدم و بدون اینکه به حرفش توجه کنم گفتم

-راه بیوفت بابا،زده به سرت نصف شبی 

چند ثانیه نگام کرد ولی حرفی نزد و به سمت خونه من راه افتاد 

***

چشمامو باز کردم اولین چیزی که دیدم دهن بازه دانیال بود نکبت از دهنش اب  راه افتاده بود حالم بهم خورد. یه نگاه به ساعت دیوار کوب اتاقم کردم ساعت یک بعد از ظهر بود 

درحالی که بلند میشدم یه گلد به دانیال زدم و گفتم:

- اهای خرس گنده بلندشو تا من دوش می‌گیرم زنگ بزن غذا بیارن

زیر لب یه چیزی گفت شبیه باش تو برو

حولم و برداشتم و به سمت حموم اتاق رفتم

***

من امیرعلی راد پسر ارشد  کیان رادم. پدرم وکیل پایه یک دادگستریه و مادرم هم یه پرستار ، منم راه پدرمو ادامه دادم ،دانیالم راه منو.وضع مالی خوبی داریم اما من همیشه رو پای خودم ایستادم . چون من امیرم پراز توانایی. برای رسیدن به هدفم هرکاری می‌کنم من برنده ی هربازیم . من شکست ناپذیرم و برنده ، پیروزی مال منه فقط من ، آس تقدیر روی بازوی من هک شده من نابود کنندم رمز پیروزی اس بودنه...یعنی من!

***

در حموم و باز کردم و رفتم بیرون   دانیال تا منو دید سوتی کشید ، صداش و نازک کرد و گفت:

-وای هلو چرا نمی‌پری تو گلوم  . من دختر بسازیما (لباشو غنچه کرد و چشماشم مظلوم)منو می‌گیری؟

خندیدم و گفتم :

نه بابا مگه از زندگیم سیر شدم تورو بگیرم

بالشت رومبلو به سمتم پرتاب کرد که جاخالی دادم 

-خیلیم دلت بخواد من زنت شم

- اولا  که دلم نمی‌خواد دوما تو پسری سوما ..

پرید تو حرفم

-سوما تو هانیه رو می‌خوای .بعدم زد زیر خنده

 هانیه دختر خالمه که شدیدا ازش بدم میاد  منم نامردی نکردم و یه مشت محکم کوبیدم تو شکمش که خندش به سرفه تبدیل شد 

این دفعه من خندیدم و گفتم :

-خواستی حرف مفت نزنی ، حالا غذا سفارش دادی یا نه؟

چندتا سرفه کرد ‌و بعد جوابم رو داد:

-اره باو  هات داگ سفارش دادم 

- اوکی خودت حساب می‌کنیا ، نوبت توهست، بعدم به سمت اینه رفتم تا جلوش موهام رو خشک کنم

با لحن بچه خر کنی اسمم رو کشیده صدا زد

-امیر

از لحن لوسش خندم گرفت، خندم و کنترل کردم و گفتم:

-درد 

(با قیافه ی که مظلوم کرده بود)-پول ندارم جان تو 

همون طور که موهام رو با حوله خشک می‌کردم گفتم:

- اولا جون خودت نکبت ، دوما بجایی که پولت رو خرج دوست دخترای عنتر  تر از خودت کنی  بزار کنار واسه همچین روزی که خرج غذا با توهست

 

ویرایش شده توسط Sase
اشتباه تایپی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۳#

دیدم بعد از حرفم چیزی نگفت واسه همین زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:

- چیه ساکت شدی؟

با ژست ادم‌های متفکر گفت:

-چون حالا که فک می‌کنم می‌بینم حرف حق جواب نداره

خندیدم و گفتم

-دیوونه ! به سمت اتاقم رفتم تا موهام رو سشوار بکشم با این حوله خشک نمی شه . جلو اینه ایستادم و سشوار رو به برق زدم *** وقتی موهام رو خشک کردم،  به تصویر خودم تو اینه نگاه کردم، پسری با پوست برنزه، موهای مشکی و چشم های طوسی ترکیبی عجیب، اما جذاب .به لطف چندسالی که فیتنس کار می‌کنم هیکل رو فرمی دارم  و در کل خوب هستم.

دانیال:

-باز وایستادی جلو اینه قربون صدقه ی قیافه نداشتت رفتی دراز؟

بهش خیره شدم اونم خوب بود یعنی خیلی خوب بود پوست گندمی موهای قهوه ای چشمای قهوه ای روشن  قدش هم که مثل خودم ۱۸۷ هست. جفت مون خاطرخواه زیاد داشتیم و داریم اما من هیچ وقت تو فازش نبودم ،همیشه دنبال هدف و موفقیت بودم ولی دانیال  کارش دختربازی بود و هست  ، اخه من نمیدو.‌..

-دوقیقه پیش که میگفتی تورو نمی‌گیرم ، الان که با چشمات داری قورتم میدی امیرخان و زد زیر خنده

(مثل اینکه بدون اینکه بفهمم خیره شده بودم بهش)ولی کوتاه نیومدم و چشم غره بهش رفتم که محل نداد و بیشتر خندید

پوفی کشیدم و  بحث و عوض کردم

- غذا رو آوردن؟

با دست زد تو پیشونیش و تند تند گفت:

-حواس نمیذاری واسه ادم که با اون چشم های هیزت  ، اومدم بگم زنگ زدن که مشکلی  پیش اومده پیک ندارن یا زنگ بزنید اژانس بیاید بگیره یا خودتون  بیاید بگیرید

-خب زنگ بزن اژانس بره بگیره

-پول ندارم

-خب خودت برو بگیر

-فکرخوبی هست . ریموت ماشینش و برداشت و  بیرون رفت 

بعد از  رفتن دانیال منم شروع کردم یکم خونه رو جمع و جور کردن انگار بلانسبت خودم، گراز اینجا زندگی می‌کنه تا ادم  پره اشغاله همه جا . از اتاق شروع کردم به جمع کردن و تمیز کردن.شانس اوردم خونه کوچیک خریدم وگرنه تمیزکاریه خونه هم به دغدغه هام اضافه می‌شد  . بعد یک ساعت تمیز کاری بالاخره وضع خونه قابل تحمل شد 

نشستم رو مبل تا کمی خستگی در کنم که زنگ ایفون به صدا دراومد   چشمامو محکم رو هم فشار دادمو با حرص گفتم :

-برپدر پدرسگت لعنت  

و بعد بلند شدم و درو باز کردم . وقتی دانیال رسید بالا درو براش باز کردم 

با دهان کمی باز به خونه نگاه می‌کرد  بعد از چند لحظه با تعجب گفت:

-نکنه اشتباه اومدم ، اینجا منزل جناب اقای امیرعلی راد هستش؟

با حرص لباسشو کشیدم و اوردمش تو

-گمشو بیا تو ببینم رفتی غذا بگیری یا بسازی مردم از گشنگی

جوابم و نداد و به جاش با همون تعجب گفت:

-باز قراره عمه بیاد اینجا که این بازار شام و جمع کردی؟

-نخیر خواستم فقط یکم تمیزکاری کنم که معلوم شه کجا دارم زندگی میکنم

-صحیح ، عه راستی این پوشتو تو ماشین من جا گذاشته بودی!

-پوشه؟

-اره ایناهاش

پوشه رو از تو پلاستیک برداشت و  بهم داد، روش با ماژیک نوشته بود راد 

-اما من همچین....

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Sase
اشتباه تایپی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۴#رمان چاقوی دولبه از Sase

با تعجب گفتم:

-اما من که همچین پوشه ای نداشتم (و همچنان زل زده بودم به  پوشه)


کلافه پوشه رو گرفت جلوم و گفت :

-ای بابا خب بگیر نگاهش کن ببین چیه ، وایستاده با من یکی بدو می‌کنه . 
  اخم کردم و پوشه رو ازش گرفتم ، نشستم روی نزدیکترین مبل  و دانیالم کنارم نشست، پوشه رو باز کردم

 
یک پوشه کاغذی کوچیک تر داخلش بود با چندتا کاغذ تا خورده ،  اول پوشه ی کوچیکتر رو باز کردم، چندتا قطعه عکس توش بود. عکس اول از  یه کارخونه بزرگ و خیلی شیک بود که نمای بیرونیه خیلی جذابی داشت  ، با اخمی که حاصل از کنجکاوی بود به عکس بعد نگاه کردم . یه کارخونه سوخته و داغون بود که بنظر اشنا می‌اومد، اخمام رو بیشتر توهم کشیدم دوباره عکس اول رو دیدم ، خودش بود ، عکس دوم هم از همین کارخونه گرفته شده بود .با کنجکاوی بیشتر عکس سوم رو نگاه کردم عکس یه دختر بود که پشت یه میز قهوه‌ای بزرگ نشسته بود جلوش یه تابلو کوچیک طلایی بود که روش نوشته بود«مدیر عامل».  عکس بعدی رو نگاه کردم یه دختر با پوست سوخته، لبای ورم کرده و موهای کز خورده بود. چشم هاش هم باند پیچی شده بود، نه ! لعنتی همون دختره، مدیرعامله بود. عکس بعدی بیشتر از هرچیزی من رو شوکه کرد، من بودم جلوی دادگاه!

هنگ کردم .یعنی چی ؟ربط خودم رو با عکس های قبلی نمی‌تونم بفهمم؟
دانیال هم که دست کمی از من نداشت با تعجب گفت :

-چرا عکس تو، قاطی اون عکس ها بود؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-سوال خودمم هست
- بهتره اون کاغذا رو بخونیم
عکسهارو روی میز جلوم گذاشتم و کاغذا رو برداشتم 
روی اولین کاغذ نوشته بود 
کارخانه تولیدی ارایشی بهداشتی  silver stare
زمان فعالیت از ۱۳۹۳-۱۳۹۸
ادرس تهران شهرک« ....     »
کاغذ دوم یه سری توضیحات کلی راجب محصولات و نحوه تولیدشون و مواد اولیه وارداتی و از این چیزا بود 
و اخرین کاغذ که نسبت به اون دوتا خیلی کوچیک تر بود روش نوشته بود 
{سلام اقا وکیله بهتره تا وقت هست کارت رو شروع کنی ، البته من صبرم زیاده ولی خوب رئیس در عوض حسابی عجوله 
سریع تر سر و تهش رو هم بیار تو می‌تونی 
به آس هک شده روی بازوی چپت رجوع کن قراره بازی کم کم شروع شه ، کاری کن برندش تو باشی
 بای مستر راد}

رمان چاقوی دولبه ازSase

ویرایش شده توسط Sase
اشتباه تایپی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#۵رمان چاقوی دولبه از Sase

مغزم هنگ کرده بود نه از عکس ها و اطلاعات کارخونه، بلکه از خبر داشتن این ادم یا گروه راجب تتوی آس روی بازوم 
یعنی چقدر بهم نزدیکه که از موضوعی که حتی مادر و پدرم هم خبر ندارن خبر داره؟
اصلا از کدوم بازی حرف میزد؟ یعنی چی که سر و تهش رو هم بیار؟ از من چی میخواد؟ اون دختر کی بود؟ و هزاران سوال دیگه توی ذهنم چرخ میخورد که جواب هیچ کدوم رو نداشتم 
حتی دانیال پر حرفم هم تو سکوت مشغول فکر بود تا شاید جواب یک کدوم از این سوال ها رو پیدا کنه .

واقعا‌ چرا باید عکس منو قاطی این عکس ها بزاره؟ اصلا چ طوری از اون فاصله نزدیک از من عکس گرفته  و من متوجه نشدم؟ ازهمه مهم تر، از گذاشتن عکس من قاطی اونا چه هدفی داشته؟
صدای قارو قور شکم دانیال اجازه فکر کردن بیشتر و بهم نداد
پوفی کردم و دستام رو گذاشتم بالای زانوهام و از روی مبل بلند شدم

رو به دانیال گفتم:

-بلند شو بریم ناهارمون رو بخوریم
با چشمای شیطونش نگاهم کرد و جواب داد:

-به قول خودت اولا ساعت شیشه ،پس این میشه عصرونه نه ناهار دوما با اون ژستی که تو گرفته بودی پیش خودم گفتم سه روز غذا خوردن تعطیل سوما خداروشکر که نرفتی تو لاک خودت چهارما غذا یخ کرده و پنجما ...


صبرم تموم شد با خشم گفتم:

-پنجما فکت رو میبندی یا ببندمش؟ببند دهنت و اینقدر حرف نزن،  بیا غذا بخوریم
مظلوم نگاهم کردو گفت:

-فقط خواستم ببینی این اولا دوما کردن چقدر رو نرو ادمه که تو روزی بیست بار تکرار می‌کنی 
-خیلی خب دیدم زود اینارو بزار تو ماکروفر تا گرم شه . من برم دوش بگیرم
-بابا چقدر  تو حموم می‌ری ، همین ظهری رفتی
انگشتام رو دو طرف  سرم گذلشتم و فشار دادم، گفتم:

-اعصابم سر این پوشه کوفتی بهم ریخته به دوش اب سرد احتیاج دارم 
-اوکیه داداش برو ، ولی تورو جون هانیه زود بیا از حرف بی مزه خودش ، زد زیر خنده 
که خنثی نگاهش کردم، چندتا سرفه الکی کرد تا خندش بند بیاد 
که همچنان با قیافه پوکر نگاهش کردم

-د برو دیگه 
رومو بر گردوندو همون طور که تی شرتم رو در می‌اوردم به سمت حموم رفتم

ویرایش شده توسط Sase
اشتباه تایپی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۶# چاقوی دولبه از Sase

تی شرتم رو انداختم رو تخت حولم رو برداشتم و رفتم تو حموم شیر اب سرد و باز کردم و رفتم زیرش، از سردیه اب به خودم لرزیدم اما از زیر دوش کنار نرفتم.

همین طور که با انگشتام شقیقه مو ماساژ میدادم به این فکر کردم که چرا باید این پاکت سر از ماشین دانیال در بیاره؟چه طوری تو ماشین گذاشتنش ؟اصلا کی گذاشتنش که ما الان متوجهش شدیم ؟مغزم از این همه سوال در حال انفجار بود .دلم میخواست فکر کنم که  شاید یه شوخی باشه!خودم از این فکر خندم گرفت

مگه میشه با همچین چیزایی هم شوخی کرد؟مگه میشه اون ادم ، گروه ، هرکسی که پشت این پرونده بوده انقدر راجب من اطلاعات داشته باشه که بدونه کجام چی تتو دارم؟تتویی که خودم هم دیگه داشت یادم میرفت تو همین فکرا بودم که چند تقه به در حموم خورد و صدای دانیال اومد:
-داداش بیا دیگه معدم سوراخ شد
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

-اومدم
شیرو بستم و به سمت رخت کن کوچیک حموم رفتم حولم رو پوشیدم و به سمت اشپز خونه رفتم
دانیال با دیدنم گفت:

-به به چشممون به جمال امیرخان روشن شد میگفتی یه گاوی گوسفندی شتری مرغی خروسی براتون قربونی میکردیم ، اخه لامصب زود میامت این بود؟
پوفی کشیدم و گفتم:

-بالاخره که اومدم اینقدر غر نزن
چیزی نگفت و ساندویچ هات داگم رو تو بغلم پرت کرد، مال خودشم باز کردو یه گاز گنده زد
-دانیال؟
با دهن پر جواب داد:

-هوم؟
-میگم به نظرت امکان داره این پرونده این نوشته ها شوخی باشه؟
خیلی جدی گفت:

-نه
کلافه تر شدم

-مرسی امیدواری
-دوست داری الکی بگم؟ اره عزیزم یه شوخیه قشنگه که تو بخندی؟ اخه خیر سرت چندسال وردست بابات بودی الان هم که دوساله داری مستقل کار می‌کنی بنظرت کدوم ادم احمقی با چه ذهن مریضی میتونه با این ماجرا شوخی کنه؟
-خب اگه کارخونه و اون دختر و کلا اینا دروغ باشه چی؟
در نوشابه سیاهش و باز کردذو یه قلپ خورد و تو چشم هام زل زد

-نیست!
با تعجب گفتم:

-نیست؟ از کجا میدونی؟
-وقتی حموم بودی زنگ زدم پرس و جو کردم همه ی اون عکس ها و کاغذا کاملا درسته .
-خب؟
با خونسردی تمام یه گاز گنده دیگه به ساندویچش زد، دلم می‌خواست خفه اش کنم

-جونم برات بگه که این شرکت مال یه اقایی به نام کوروش سماوات بوده که خیلی   خرپول بوده چندین تا شرکت و کارخونه داشته، منتها (یه اروغ زد که با حالت چندشی نگاهش کردم، یه قلپ از نوشابش رو خورد و ادامه داد)این کارخونه رو واسه تک دخترش زده بوده که اسمش ارمیتا است ، این خانم هم که المان درس خونده بوده میره اونجا و تو اون شرکت مشغول به کار میشه ، و مواد اولیه این لوازم ارایش رو از ترکیه و دوبی وارد می‌کرده 

بعد یه سال هم که شرکت به سوددهی می‌رسه و سری تو سرا پیدا می‌کنه و بعد چند سالم بوم، منفجر که نه ولی اتیش می‌گیره و دختره هم اون تو گیر می‌کنه و جزغاله میشه ، تمام
بعد حرفاش یه نیشخند تحویلم داد
-بقیه اش؟
با حالت مسخره ای گفت:

-داداش دیگه به بزرگواریت ببخش تو این نیم ساعت این دوکلمه اطلاعات و بهت دادم
-چرا اتیش گرفته؟
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:

- من چمی‌دونم. از ددی جونت کمک بگیر که بتونی پرونده رو بگیری و بخونی
- اوهوم .بهش فکر میکنم

بعد چندلحظه سکوت دانیال گفت:
-میگم بنظرت این پوشه چه طوری سر از ماشین من در اورده؟
-یه حدس هایی می‌زنم ولی مطمئن نیستم
-چی مثلا؟
-یادته وقتی از پارتی برگشتیم زدی به یه چیزی ولی هیچی نبود؟
چند لحظه سکوت کرد تا قضیه رو یادش بیاد و بعد با تعجب گفت:

-نه، می خوای بگی وقتی از ماشین دور شدیم تا چیزی که بهش خوردیم رو پیدا کنیم این رو گذاشتن تو ماشین؟

 همون طور که ساندویچم رو می‌خوردم گفتم:

-دقیقا
با دهن باز گفت:

-عجیبا غریبا ، غریبا عجیبا

ویرایش شده توسط Sase
اشتباه تایپی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۷# چاقوی دولبه از Sase

بعد یکی دو دقیقه که هر دو  ساکت مشغول خوردن بودیم، دانیال گفت:

- حالا  باید چیکار کنیم امیر؟

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:

-چیکار کنیم؟

با لحنی که انگار داشت واسه یه بچه پنج ساله توضیح میداد گفت:

-اره کنیم. فکر کردی  میزارم تنها  بری دنبال این پرونده کوچولو؟ نخیر عمو دانیال همیشه باهاته   (با حالت نمایشی دستش رو مشت کرد گرفت جلو دهنش و چندتا سرفه الکی کرد و با صدای کلفت کرده ادامه داد) اینجانب دانیال همیار هستم همراه همیشگی تو 

چند لحظه نگاهش کردم، با خودم فکر کردم چقدر این پسر دیوونه‌ی مهربون رو دوست دارم، کسی که از وقتی یادم میاد همیشه همراه و حامیم بوده . واقعا اگه دانیال و نداشتم چیکار باید می‌کردم؟ زندگیم چه شکلی می‌شد؟دلم می‌خواست بلند شم محکم بغلش کنم   و بهش بگم مرسی واسه تمام بودن هات . ولی دیدم پررو میشه از  این فکر خندم گرفت

با خنده گفتم:

-اشتباه گفتی باید بگی  ،  دم همیشگی تو

با حرص نگام کرد و گفت:

- ای بابا، نمی‌شد حالا ضایعمون نکنی برادر من ؟

-نه  نمی شد

-بیخی، نگفتی چیکار کنیم!

 نفسم رو محکم بیرون دادم و گفتم:

-همون که خودت  گفتی  از بابا میخوام پرونده رو یه جوری برام گیر بیاره تا بفهمیم قضیه چیه  ، فکر نمی‌کنم  همین طوری ولمون کنن تا همه چیزی و خودمون بفهمیم بزودی احتمالا سر و کله شون پیدا میشه 

-اره منم همین فکر و میکنم  .

بعد با حالت بشاشی نگام کرد و ادامه داد

-خب دیگه فعلا بیخیال این قضیه نظر مثبتت چیه بریم بیران؟

پوکر نگاش کردم

-منظورت بیرونه؟

-اره همون

-منفی

-خب نظر منم منفیه ، منفی در منفی مثبت پس نتیجه اینه میریم بیران 

با نیش باز نگام کرد و ابروهاش و با حالت شیطونی چندبار بالا پایین کرد

از حالتش خندم گرفت ، من موندم این همه انرژی و شوق و ذوق و این بشر از کجا میاره . رو بهش گفتم

-اوکی  مشنگ خان . ولی قبلش این میزو جمع کن 

با ذوق گفت

-اونم  به روی  چشم شما امر بفرمایید کیه که گوش کنه؟

محلش ندادم و سمت اتاقم رفتم تا اماده شم  . روبه روی کمدم وایستادم و به انبوه لباسام زل زدم . پیراهن سفیدم رو با شلوار مشکی و کت مشکی پوشیدم  و بعد دانیال و صدا زدم

-دانیال

اومد تو اتاق 

-جانم؟

همون طور که داشتم یقه مو تو اینه درست میکردم جواب دادم

-اگه میخوای بیا از لباسای من بپوش 

دیدم صداش در نیومد، برگشت نگاهش کردم که دیدم با تعجب داره نگام میکنه 

ازش پرسیدم

-چیه چرا این جوری نگام میکنی؟

 

ویرایش شده توسط Sase
اشتباه تایپی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#۸ چاقوی دولبه از Sase

- اخه  تو؟ لباست رو بدی به من؟ (ادای فکر کزدن در اورد و چونش رو خاروند) نچ، هرچی فکر می‌کنم جان تو جور در نمیاد  

خندیدم و گفتم:

-حالا یه بار خواستم بهت لطف کنم لیاقت نداری که پس همون لباسای خودتو بپوش 

-نه غلط کردم، بده  جان مادرت

اخرین نگاه و تو اینه به خودم کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم همه چی خوبه  به سمت سالن راه افتادم و به دانیال گفتم:

-به جز اون پیراهن سفیده مجازی هرکدوم رو می خوای برداری 

با ذوق گفت:

-دمت گرم

-فدا

سوییچ ماشینم رو برداشتم تا با ماشین خودم بیرون بریم. فکر کردم که چندروزیم هست به مامان اینا زنگ نزدم یادم باشه برگشتم یک تماس بگیرم 

نگاهی به ساعتم کردم و دیدم ربع ساعت گذشته و این پسر داییه گرامی ما هنوز تو اتاق بیرون نیومده صداش کردم:

-دانیال  بیا دیگه

از اتاق خارج شد  

-اومدم . سوییچ ماشینم رو  نمیدونم چیکار کردم 

کلیدام رو از جا کلیدی برداشتم و گفتم:

-مهم نیست با ماشین من می‌ریم 

-عه  خوب بریم

صبر کردم تا دانی از خونه خارج شه  خودمم رفتم و در و قفل کردم. سوار اسانسور شدیم و طرف پارکینگ رفتیم  . خونه من طبقه هفتمه ، یک خونه ی کوچیک یک خوابه هست اما شیکه. سه سالی هست که این خونه رو خریدم  همیشه دلم می‌خواست مستقل باشم و خب با خرید این خونه یه جورایی  ثابت کردم که  می‌تونم مستقل از بابا و مامان باشم  و این برای من خیلی مهم بود .

وقتی به پارکیگ رسیدیم از اسانسور  خارج شدیم، ریموت ماشینم و زدم    به سمتش رفتیم

نشستیم و من راه افتادم .

***

دانیال انگار می‌خواست یه چیزی بگه ولی نمی‌تونست و بجاش هی با خودش ور میرفت 

نگاهی بهش کردم و گفتم:

-چی میخوای بگی، بگو

با تعجبی ساختگی گفت

-ها؟کی؟من؟چیزی نمی خوام بگم

-اره تو، بگو

یکم من من کرد و بعد جواب داد:

- راستش  دوست دخترمم  میخواد بیاد 

گرچه از اینکه اول نگفته بود عصبی شده بودم  اما سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم

-خب بعدش؟

زبونش رو تو دهنش چرخوند و گفت:

-اوم ، دیگه اینکه دوستش هم هست  قراره شام چهارتایی بریم رستوران.

دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم

-الان باید به من بگی اخه؟هان؟ خودت میدونی که نمیام پیادتون می کنم خودتون برید 

کلافه گفت:

-امیرعلی خب چه اشکالی داره بیای

با عصبانیت جواب دادم:

-اشکالش اینه تو   رفیق دوست دخترت رو میخوای بیاری ببندی به ریش من  ، اینم که من نمی خوام وارد رابطه بشم تو مغزت کلا جا نمی شه  . مثل این مادر بزرگا چشمات رو باز می‌کنی ببینی کی به من میخوره نقشه می کشی مارو بهم برسونی اصلا نظر من برات مهم نیست . این چندمین بارته از این کارا میکنی و بجای من تصمیم می‌گیری ؟ 

با اندکی پشیمانی که نمی دونم راست بود یا دروغ گفت:

-خب ببخشید، فقط نمی‌خوام تو تنها باشی  همین

-من از تنهاییم راضیم، توهم لطف کن  از این چیزا برای من نخواه 

راهنما زدم و پارک کردم 

-بپر پایین

با تعجب گفت 

-اینجا که خونه پریسا نیست 

-میدونم، جریمه ی تو هست تا دفعه ی دیگه یادبگیری همه چیز رو بهم بگی و واسه من نسخه نپیچی از اینجا به بعد و پیاده میری

-اخه نامرد هوا سرده بعدم دوتا خیابون بزرگ مونده

شونه هامو بالا انداختم 

-دیگه اینش مشکل توعه ،  (خم شدم روش کمربندش رو، و در ماشین رو باز کردم  ، به بیرون اشاره کردم )

-یعنی واقعا تو این سرما داری پیادم می کنی؟

بالبخندی که می دونستم حسابی رو نروشه  گفتم:

-اره پسردایی جان بعدم با دستم براش بای بای کردم

-نامرد حداقل می گفتی یه لباس گرم تر می پوشیدم

چیزی نگفتم و با همون لبخند نگاش کردم ، یه نگاه حرصی بهم انداخت و پیاده شد و در و محکم بهم زد  و بلند گفت:

-خیلی بیشعوری  ازگل 

بازم چیزی نگفتم  و گازش‌رو گرفتم  میدونم حرف نزدنم بیشتر عصبیش میکنه از تو اینه نگاش کردم دیدم اخماش توهمه و لباش داره تند تند تکون می خوره احتمالا داره فحش بارم می کنه ، و یه لگد به بطری جلو پاش زد 

نگاهم رو ازش گرفتم و سرعتم رو بیشتر کردم 

@mobinaaa

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Sase
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...