• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

«رمان بد و دیوانه»|Alma. bano|کاربر انجمن نودهشتیا


Alma. bano
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 نام رمان:  رمان بد و دیوانه.

 

ژانر: عاشقانه_ غمگین'تراژدی_ جنایی.

 

نویسنده: آلما بانو.

ناظر: @Parya

ویراستار: @Gisoo_f

روند پارت گذاری روزهای: شنبه_ دوشنبه_ چهارشنبه. 

 

هدف:  علاقه‌ای  زیاد به نویسندگی  و بیان احساسات درونی و به تصویر کشیدن احساس‌های مختلف و  بهترین حس  دنیا، عشق.

 

 

 

 

خلاصه:   دختری که نگرانی‌های پدرش را نادیده می‌گیرد و سرخود کارهایی انجام می‌دهد که تاوانش را پس می‌دهد. تاوانی که زندگی دختر را عوض می‌کند‌.  روزهایی در انتظار دختر است که به هیچ وجه فکرش را هم نمی‌کند!

 

مقدمه:

 تـو با قلب ویرانه مـن چـه کردی؟ 

 

ببین عشق دیوانه مـن چـه کردی 

 

در ابریشم عادت آسوده بودم 

 

تو با بال پروانۀ مـن چـه کردی؟ 

 

ننوشیده ازجام چشم تو مستم 

 

خمار است میخانۀ مـن چـه کردی؟ 

 

مگر لایق تکیه دادن نبودم؟ 

 

تـو با حسرت شانۀ مـن چـه کردی؟ 

 

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی 

 

سفرکرده باخانۀ مـن چـه کردی؟ 

 

جهان مـن از گریه‌ات خیس باران 

 

تـو با سقف کاشانه‌ي مـن چـه کردی

«پارت اول: 1»
(آتش)

مشت‌هایم را فشردم،  نگاهی به در طلایی سفید روبه  رویم  انداختم و صاف ایستادم و با قدم‌های محکم به سمت در رفتم.  زنگ در را فشردم، صدای مردی توجه‌ام رو جلب کرد.
_  بفرمایید با کی کار دارید؟
_ از طرف آقای مهرافزون اومدم،  بادیگارد هستم.
_ بفرمایید داخل.
در با صدای تیکی باز شد.  قدم به داخل گذاشتم که چشمم به دختری افتاد که شال نخی سفیدی  روی شونه‌هایش افتاده بود و موهای قهوه‌ای بلندش در هوا تاب می‌خورد،  به سمت پشت خانه می‌دوید.
نگاه ازش گرفتم و به سمت داخل خانه رفتم. مردی سالخورده با موهای سفید من رو به سمت بالا راهنمایی کرد و جلوی در قهوه‌ای ایستاد در زد و گفت:
_  آقا بادیگاردی که منتظرش بودید اومده بفرستمش داخل؟
_ بیاد تو.
مرد اشاره‌ای بهم کرد و در را باز کرد،  وارد اتاق شدم. کمی خم شدم و سلام کردم.  مردی  سالخورده با موهای  جوگندمی و کت و شلوار طوسی رنگ پشت میز نشسته بود،   عینکش را از روی میز برداشت و با تک سرفه‌ای شروع به حرف زدن کرد:
_  سلام خوش اومدی!  مهرافزون خیلی از تواناییت صحبت می‌کرد،  رزومت رو بده ببینم.
روزمه‌ام رو بهش دادم،  نگاهی انداخت و گفت امروز عصر ساعت 4 بیا یک تست ازت می‌گیرم،  اگه قبول شدی میتونی کارت رو از فردا شروع کنی.
تشکری کردم و بیرون رفتم.  ساعت دو و نیم بود‌.  از نزدیک‌ترین فست فودی چیزی گرفتم و خوردم.  توی پارکی نشستم،  سرم رو به درختی تکیه دادم و آرنجم رو روی صورتم گذاشتم.
توی جام جابه جا شدم که نور مستقیمِ خورشید چشمم رو زد. چشمم رو باز کردم و بلند شدم.  گردنم بخاطر تکیه دادن به درخت درد گرفته بود، نگاهی به ساعتم کردم،  ساعت ۳:۴۵دقیقه رو نشون می‌داد. لباس‌هام رو تکون دادم و به سمت خونه آریامنش به راه افتادم.
نگاهی به مرد هیکل درشت روبه رویم انداختم،  قرار بود با بادیگارد شخصی آقای آریامنش مبارزه کنم تا توانایی‌هام رو بسنجه. به سمت هم رفتیم و شروع کردیم.

***
با حوله‌ای که مش کاظم طرفم گرفته بود عرق روی پیشونیم رو پاک کردم.  آقای آریامنش لبخندی از سر رضایت زد و بهم گفت:

_  بیا اتاقم.
پشت سرش وارد اتاق شدم که از توی کشو پرونده‌ای بیرون آورد و بعد از پشت میز بلند شد و روی مبل‌های چرمی نشست و به من که از اون موقع تا حالا سر پا بودم اشاره کرد که بشینم.  بدون حرف روبه روش نشستم،  پرونده رو روی میز گذاشت و گفت:
_  بخونشون  همه قوانین و مسائل مهم داخلش موجود هست. ببین چون من هر چند ماه یک‌بار بخاطر کارم توی لندن میتونم بیام ایران و من و خانواده‌ام  بخاطر موقعیت شغلیم  توی خطر هستیم.  رقیب‌های زیادی دارم که میخوان من رو شکست بدن و همیشه در خطر هستم.  من و همسرم داخل لندن بادیگاردهای زیادی داریم؛  ولی دخترم بخاطر سرتق بازی‌هاش همیشه بادیگاردهای شخصیش رو قال می‌ذاره و میره و من بابت این موضوع خیلی نارحتم  و تو رو انتخاب کردم که ازش محافظت کنی‌‌،  هر جا رفت باهاش بری،  خیلی دختر زرنگیه از هر راهی برای پیچوندنت استفاده می‌کنه حواست باشه.
پرونده رو بستم و گفتم:
_  آقای آریامنش مطمئن باشید با تمام توانم از دخترتون محافظت می‌کنم و نمی‌ذارم آسیبی بهشون وارد  بشه.  اگه ایشون زرنگ هستن من هم بادیگاردم و به هیچ عنوان ایشون رو ترک نمی‌کنم. خیالتون راحت!
سرش رو تکون داد و گفت:
_  چند تا قانون هست که باید رعایت کنی.
•یک!  هیچوقت ازش دور نشو به غیر از زمانی که توی خونه هستین و موارد خاص.
• دو!  ساعتی رو انتخاب کن که در روز باهاش دفاع شخصی کار کنی.
• سه!  به هیچ‌وجه به غیر از موارد حفاظتی بهش دست نمیزنی. نمیخوام مسائل احساسی به وجود بیاد. متوجه‌ای که؟!
سرم رو با اطمینان تکون دادم و گفتم:
_  از این بابت خیالتون راحت جناب!  من ایشون رو جز خانم آریامنش به هیچ چشم دیگه‌ای نمیبینم.
خودکاری به دستم داد و سندی از توی پرونده بیرون آورد و جایی رو نشون داد که امضا کردم. بعد از  امضا دستش رو روی شونم گذاشت و فشار داد و گفت: 

_  بهت اعتماد دارم پسرم! می‌سپرمش بهت حالا هم برو استراحت کن و از فردا کارت رو شروع کن.
چشمی گفتم و بلند شدم و با مش کاظم به سمت در رفتم.

 

@Gisoo_f

 

@مدیر انتقال   @مدیر راهنما     @مدیر اسپم  @مدیر ویراستار     

 

@همکار ویراستار

 

ویرایش شده توسط Gisoo_f
  • لایک 10
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم.

(شیرین) 

تا پشت خونه دنبال هیرو کردم.  هیروی بازیگوش هم با یک پروانه کوچیک داشت بازی می‌کرد،  سریع گرفتمش توی بغلم و گفتم: 

_  پسر کوچولو این‌قدر شیطنت نکن.  داخل خونه،  پایین راه پله‌ها  از بغلم در اومد و به سمت بالا رفت.  مردی چهارشونه می‌خواست از پله پایین بیاد که هیرو رفت سمتش،  قدم‌هام رو تندتر کردم که زودتر بگیرمش؛  ولی قبل از این‌که بگیرمش رفت پاهای اون مرد رو بو کرده بود. به سمتشون رفتم که مرد سرش رو بالا آورد و نگاهی بهم انداخت،  بعد از یک ثانیه نگاه کردن سرش رو زیر انداخت. متعجب از این رفتارش سمتش رفتم و گفتم: 

_  شما کی هستین آقا؟!

_  من ارجمند هستم،  بادیگارد جدیدتون.

اخم‌هام رفت تو هم،  پام رو محکم زدم زمین و زیر لب گفتم: 

_  به بابا گفته بودم بس کنه این کارهاش رو،   من نیازی به بادیگارد ندارم. 

رفتم نزدیک‌ترش و گفتم: فکر کنم بابا گفتن که من اصلاً با بادیگاردها رابطه خوبی ندارم. 

خواستم به سمت اتاقم برم  که با صدای بمی گفت: 

_  بله متوجهم؛  ولی بخاطر امنیت جسمی و جانیتون باید بیشتر محتاط باشید و من با تمام توانم در محافظت از شما کم نمی‌ذارم. 

برگشتم چشم غره‌ای بهش رفتم و گفتم: 

_ خودم میدونم چه‌جوری از خودم محافظت کنم. 

ابرویی بالا انداخت و به سمت  پایین رفت.  به سمت  اتاقم رفتم و در رو محکم کوبیدم،  جیغی از روی عصبانیت کشیدم و خودم رو روی تخت پرت کردم. سرم رو روی بالشت گذاشتم و به این فکر کردم چه‌جوری این یکی بادیگاردم رو رد کنم بره. بعد از فکرهای زیادی که به هیچ جا هم نرسیدم،  حولم رو برداشتم و به سمت حموم رفتم.

☆آتش☆

دختره لجباز!  هر چه‌قدر هم لجباز باشه من باید وظیفم رو انجام بدم.  از در خونه خارج شدم،  تاکسی گرفتم و به سمت خونم رفتم. خونه کوچیکی که بعد از چند سال خودم خریدمش.  لباس‌هایی که می‌خواستم رو داخل ساک ورزشی گذاشتم و کنار در گذاشتمش. از توی یخچال بطری آبی بیرون آوردم و سر کشیدم‌.  با صدای گوشیم بطری رو روی اپن گذاشتم و گوشیم رو جواب دادم و گفتم: 

_  به- به آقای ارجمند خوبی؟  فکر نکنم زنگ زده باشی حالم رو بپرسی.

خنده‌ای چندشی کرد و گفت: 

_  خوشم میاد باهوشی!  درسته میدونی که من خیلی دل رحمم،  بخاطر همین سه روز بیشتر بهت فرصت دادم تا پولم رو پس بدی. 

_  یک‌بار گفتم سر تاریخش پول کثیفت تو جیبته،  پس هی زنگ نزن رو مخم برو‌. 

_  اَه حالا چرا عصبی میشی،  میدونی که اگه پولم رو سر موقع ندی چی میشه؟! 

_  اگه ندادم هر غلطی دلت میخواد بکن. 

دیگه به مزخرفیاتش گوش ندادم و تلفن رو قطع کردم.  به پشتی تکیه دادم و سرم رو بین دست‌هام گرفتم. 

ویراستار:  @Gisoo_f

@همکار ویراستار

 

ویرایش شده توسط Gisoo_f
  • لایک 9
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم.
(آتش)
ساعت  هفت و نیم صبح لباس‌هام رو پوشیدم. وسط‌های آبان ماه بود و هوا سرد!  پیراهن دکمه دار مشکی،  شلوار کتون،  پالتو بلند مشکی‌ام  رو پوشیدم. ساکم رو برداشتم،  در خونه‌ رو قفل کردم.  تا یک‌‌جایی پیاده رفتم و بعدش سوار تاکسی عبوری  شدم و  سمت خونه آریامنش راه افتادم.  سرم رو به شیشه تکون دادم و به چیز‌هایی که در انتظارم بود فکر می‌کردم.  فکرم مشغول بود که رسیدیم جلوی در،  می‌خواستم کرایه رو حساب کنم که راننده نگاهی به در انداخت و گفت:
_   همچین جایی توی بالا شهر زندگی می‌کنی،  خب دست ما پایینی‌ها رو هم بگیر. 
اخم‌هام رو تو هم کردم و  گفتم:
_  من این‌جا کارمی‌کنم و من هم از خودتونم.  بالا شهر و پایین شهرم نداریم.
کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.  زنگ در رو زدم،  در باز شد و وارد خونه شدم.
مش کاظم پیشم اومد و گفت:
_   خوش اومدی پسر جان بیا بریم اتاقت رو نشونت بدم.
سرم رو تکون دادم و دنبالش راه افتادم.  اتاقم رو نشون داد،  تشکر کردم و ساکم رو توی کمد گذاشتم.  کتم رو هم آویز کردم،  پیراهنم رو با تیشرتی عوض کردم و دراز کشیدم.

با صدای مش کاظم بلند شدم از توی ساکم بلیز دکمه‌دار مشکی‌ام رو در آوردم،  دکمه‌هام رو باز کردم،  از توی آینه قدی جای زخم روی بازوم رو نوازش کردم.  یک یادگاری از کسی بود که واقعاً بهش اعتماد داشتم.  پیراهن رو تنم کردم،   موهام رو با دستم حالت دادم و  بیرون رفتم.  آقای آریا منش روی مبل نشسته بود،  اشاره زد بهم که  پیشش برم. 
_  شیرین میخواد بیرون بره،  باهاش برو و حواست بهش باشه.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_  بله آقا.
با صدای تق-  تق کفش پاشنه بلندی سرم رو سمت پله‌ها کشیدم،  شیرین خانم با پالتوی بلند سفید خزدار با کفش پاشنه بلند  از پله‌ها پایین می‌اومد.  سرم رو پایین انداختم،  شیرین خانم اومد سمتمون و گونه پدرش رو بوسید و به سمت خروجی رفت.  دنبالش به راه افتادم،  سمت ماشینش رفت به در سمت شاگرد اشاره کرد و گفت:
_  بشین.
و خودش پشت فرمون نشست در رو باز کردم و نشستم.  ریموت در رو زد و خارج شد.  نگاهی بهم کرد و ماشین رو روشن کرد،  پاش رو روی گاز فشار داد بدون تغییر حالتم به جلو خیره شدم.  نگاهی به سرعت ماشین کردم داشت بالاتر از 200 تا می‌رفت بدون تغییر حالتم گفتم:
_  از سرعتتون کم کنید خانم ممکنه تصادف کنید.
_  هیچی نمیشه.
_   لجبازی نکنید خانم وگرنه خودتون صدمه می‌بینید.
_  برای من نمیخواد ادای بادیگاردهای وظیفه شناس رو در بیاری.  خودم میدونم دارم چیکار می‌کنم.
سرعتش رو بیشتر کرد،  داخل کوچه می‌خواست بپیچه که ماشینی با سرعت به سمتش اومد،   سریع فرمون رو گرفتم و پیچوندم و جلوی برخورد ماشین رو گرفتم. سرعت ماشین کم شد! شیرین خانم انگار شک بهش وارد شده بود که چیزی نمی‌گفت. آروم ماشین رو گوشه‌ای پارک کرد و  سرش رو روی فرمون گذاشت. اطراف رو نگاه کردم،  چشمم به سوپرمارکتی خورد.  از ماشین پیاده شدم و وارد سوپری شدم و بطری آب و یک پاکت آبمیوه گرفتم و سوار ماشین شدم. آب رو سمتش گرفتم که کمی خورد.  برگشت سمتم و گفت:
_  متاسفم من باهات بد صحبت کردم اگه تو نبودی معلوم نبود چی می‌شد. 
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_  این وظیفه من هست خانم شما حالتون خوب نیست.  بفرماید این‌جا بشینید تا من شما رو برسونم جایی که میخواید.  بدون حرفی پیاده شد و جامون رو عوض کردیم. ماشین رو روشن کردم،  آدرس رو داد،  همون‌طور که می‌رفتم یک‌فعه برگشت نگاهم کرد و گفت: 

 

ویراستار: @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Gisoo_f
  • لایک 9
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم.
(شیرین)
از شیشه ماشین بیرون رو نگاه می‌کردم که سمت بادیگارد برگشتم و بهش نگاهی انداختم. بهش توجه نکرده بودم؛  ولی چه چشم ابروی جذابی داره.  کنجکاو پرسیدم:
- اسمت چیه؟
نگاهی بهم انداخت و گفت:
- آتش. 
چشم‌هام گرد شد،  آتش؛  ولی بهش میاد! اسمش همون‌قدر بیرونش آروم بود؛   ولی از درون داغ و سوزان بود.
گوشیم زنگ خورد،  از توی کیفم بیرونش آوردم. اسم آوا روش خودنمایی می‌کرد، جواب دادم و گفتم:
- به-  به صدا خانم چه‌خبر.
- سلامتی؛  ولی این هزار مرتبه من آوام نه صدا.  کجایی؟
- دارم میرم یک مجتع خرید.  تو چی؟
- من یک کافه نشستم،  کدوم پاساژ تا منم اونجا پیشت بیام.
- مجتمع خرید... .
- باشه نزدیکم زود میام. 
- خیلی خوب فعلاً عزیزم
- بای. 
داخل پارکینگ مجتمع پارک کرد،  با هم پیاده شدیم و داخل رفتیم. روی نیمکت‌های وسط مجتمع نشستم.  آتش هم مثل برج بالای سرم وایساده بود حال ندارم بادیگارد صداش کنم. اصلاً به گروه خونیم نمی‌خوره،  آقا آتش هم که اصلاً!  خیلی سنش بالا نیست که یک اقا هم بهش بچسبونم.  کلافه شدم از این‌که بالای سرم وایساده بود.
نفسم رو عصبی بیرون دادم که آوا رسید.  سلامو احوال پرسی کردیم که برگشت سمت آتش و گفت:
- بادیگارد جدید شیرین هستین، درسته؟!
سرش رو تکون داد و گفت: بله
دست آوا رو گرفتم و به سمت پاساژها رفتیم.
☆سوم شخص☆
در قدیمی و زنگ زده رو باز کردم و وارد شدم.  درختان هرس نشده دور تا دور باغ رو گرفته بود و فضای ترسناک و دلهره آوری رو درست کرده بودن.  در خونه با صدای قیژی که نشان از زنگ زدن در می‌داد باز شد. وارد شدم وسایل قدیمی که روی آن‌ها با ملافه‌ای سفید پوشانده شده بود،  به سمت قفسه کتاب رفتم فرش زیر قفسه رو برداشتم و با لمس کف پوش در رو باز کردم و  از پله فلزی پایین رفتم. عکسی رو برداشتم و با چاقو به میز چسبوندم،   خنده‌ای سر دادم و ماسک دلقکم رو برداشتم و بیرون رفتم.

ویراستار: @ Gisoo_f

@ همکار ویراستار♥️

 

 

ویرایش شده توسط Gisoo_f
  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

☆پارت پنجم☆
توی کوچه خلوت به دیوار تکیه دادم و منتظر شدم همونجور که انتظارمیرفت دختر جوونی از تاکسی پیاده شد و داخل کوچه شد اروم اروم پشت سرش به راه افتادم حضورم رو حس کرد قدم هاش رو. تند تر کرد توی کوچه فرعی پیچیدم و بعد از جلوش در اومد جیغی زد و خپاست برگرده که از پشت گرفتمش با دستم دهنش رو گرفتم که نتونه جیغ با مشت به پهلوش زدم خم شد که با لگد توی پهلوش  زدم از درد جمع شد از روی زمین لوله ای فلزی برداشتم همونطور که داشت بلند میشد از پشت سر به سرش ضربه زدم که روی زمین افتاد دستم رو روی نبضش گذاشتم نبض نداشت چاقوم رو برداشتم و شروع کردم اون عضوی که می خواستم رو برداشتم و بقیه تکه هارو توی سطل ذباله ریختم با محلول خون و کثافطارو تمیز کردم
به سرعت وارد خونه  باغ شدم گلوم خس خس میکرد نفسم بالا نمیومد به سمت اتاق مخفی رفتم از پله ها به سرعت پایین  رفت سرنگ روی میز بود با سرعت بیشتری از پله ها پایین اومدم که زیر پام پله ارو حس نکردم و از  پله های اخر  افتادم نفسم به شمارش افتاده بود سریع سرنگ رو   توی رون پام زدم روی زمین دراز کشیدم ضربان قلبم نرمال شد با استینم عرق روی پیشونیم رو پاک کردم و بلند شدم ماژیک قرمز رو برداشتم و ضربدری رویعکس همون دختر زدم.
☆شیرین ☆
با نفس، نفس، زدن از خواب پریدم این چه خوابی بود دیدم با یاد اوری اون همه مرد که چشم های گود و عمیقی داشتن که پر خون بود و لبای به هم دوخته شده و لباس، هاشون که پر خون بود به گریه افتادم اروم اروم گریه میکردم این کابوسی بود که از وقتی بچه بودم هیچوقت ولم نکردن بشدت از اون کابوس میترسیدم حس خیلی بدی داشتم از روی پا تختی لیوان ابی برداشتم و خوردم دستام میلرزید رفتم زیر پتو جنین وار جمع شدم پتو رو دورم پیچیدم همیشه با این کار از ترسم کم میشد حس امنیت داشتم زیر لب لالایی که مامان همیشه وقتی میترسیدم میخوند رو خوندم
♡♡♡
لالا لالا گل ریحون
دوتا فال و دوتا فنجون
توی فنجون تو لیلی
تو خط فال من مجنون
لالا لالا گل خشخاش
چه نازی داره تو چشماش
پر از نقاشیه خوابت
تو تنها فکر اونا باش
لالا لالا گل پونه
گل خوش رنگ بابونه
دیگه هیچکس تو این دنیا
سر قولش نمیمونه
لالا لالا شبه دیره
بببین ماهو داره میره
هزارتا قصه هم گفتم
چرا خوابت نمیگیره؟
لالا لالا گل لاله
نبینم رویاهات کاله
فرشته مثل تو پاکه
فقط فرقش دوتا باله
لالا لالا گل رعنا
می‌خواد بارون بیاد اینجا
کی گفته تو ازم دوری؟
ببین نزدیکتم حالا
لالا لالا گل پسته 
نشی از این روزا خسته
چقد خوابی که میشینه 
تو چشمای تو خوشبخته
♡♡♡
کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم.

 

 

@Gisoo_f     @Akva  @S_614  @Ladan  @arabely3344  @Gh.a29  @Masera  @Masi.fardi  @15Bita   @دختر فرشته @دختر ماه @ارغوان  @ماه تی تی  @گل پونه @Z.mim  @روژینا مرادی

 

ویرایش شده توسط Alma. bano
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

☆پارت شیشم ☆

چشم هامو مالیدم و از خواب بیدار شدم  امروز عصر قرار بود بابا برگرده لندن بلند شدم صورتمو شستم لباس امو عوض کردم و رفتم پایین بابا روی کاناپه نشسته بود رفتم بغلش کردم بوسیدمش که لبخندی زد و موهامو زد پشت گوشم و گفت: 

- صبح بخیر دنتر خوشگلم دیشب خوب خوابیدی 

با یاد اوری دیشب خنده از روی لبم ماسید نمی خواستم بابا رو نگران کنم بخواطر همین گفتم: 

- اره بابا خوب بود 

لبخندی زد و گفت برو صبحانتو بخور 

سر میز نشستم مریم خانم صبحانمو روی میز گذاشت بابا تلوزیون رو روشن کرد که اخبار بود همونطور که لقمه نون پنیر میگرفتم و میخوردم که با حرف بابا شکه شدم. 

- شیرین باید بیشتر مراقب باشی و راستی با بادیگارد صحبت کردم که باهات دفاع شخصی کار کنه. 

- ولی  بابا من... 

- هیچ عذر بهونه ای قبول نمیکنم همین که گفتم 

اخمام رو توی هم کشیدم و به خوردن ادامه دادم. 

( کارگاه حسام) 

ساعت 12 شب بود و من هنوز اداره بودم و سرم با پرونده هام گرم بود که زنی تقریبا 50 ساله پیشم اومد . 

دستمالی از روی میز برداشتم و سمتش گرفتم: 

- چیشده مادر خوبین 

- دخترم دختر جیگر گوشم 

- دخترتون چیشده 

- دخترم الان 2 ساعته که گم شده 

- مادرجان گزارش گم شدن بعد از 24 ساعت ممکنه 

- پسرم دخترم هیچ وقت امکان نداشت بیشتر از 10 بشه نیاد خونه وقتی نزدیک خونه بود بهم زنگ زد که غذارو. براش گرم کنم ولی بعد از اون دیگه پیداش نشد گوشیشم خاموشه به تمام دوستان و همکارانش، هم تلفن کردم 

- مادر این قانونه پرونده گم شدن بعد از 24 ساعت الی 48 ساعت فبول میشه 

- خواهش میکنم پسرم من مطمئن بلای سر دخترم اومده. 

- مادرجان لطفا برید خونه اگه بعد از این ساعت دخترتون نیومد دوباره تشریف بیارید. 

سرم رو تکون دادم و. کتم رو از روی جا رختی برداشتم و بیرون رفتم... 

کلید انداختم و درو باز کردم کغشامو در اوردم و رفتم داخل اتاق کتم رو روی صندلی انداختم و خودم رو پرت کردم روی تخت و خوابیدم با زنگ الارم گوشیم بیدار شدم لباسمو عوض کردم و رفتم اداره  اخرین گزارش اخرین ماموریتم رو به سرهنگ دادم و رفتم پشت میز نشستم.... 

☆ شیرین ☆

ساعت 10 صبح بود که به حرف بابا اومده بودم باشگاه خونه تا بادیگارد بهم دفاع شخصی یاد بده با لباس ورزشی داخل شد دستکش بوکس رو طرفم گرفت و گفت: 

- بپوشید 

دستکش ههای مشکی و صورتی رو پوشیدم منو جلوی کیسه بوکس برد و گفت: 

- با تمام قدرتت به کیسه ضربه بزن 

با تمام قدرتم به کیسه ضربه زدم که گفت:

- اول دستاتو جلوی بدنت جلوی قفسه سینت بگیر و بعد با تمام قدرت با یک دست ضربه بزن وقتی ضربه زدی دستتو همونطور که برمیداری با دست مخالف ضربه بزن و همین روند رو تکرار کن. 

ویراستار: @Gisoo_f

ناظر:  @Parya

@15Bita   

 

 

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

f

پارت هفتم ☆

(شیرین) 

بعد از تمرین با کیسه بوکس گفت بیست دقیقه باید روی تردمیل بدوم بعد از یکساعت تمرین اجازه داد برم استراحت کنم از خستگی مثل جنازه شدم بودم یه دوش ده دقیقه ای گرفتم و دراز کشیدم روی تختم پتو رو روی سرم کشیدم و به سه نرسیده بهخواب عمیقی فرو رفتم... 

(حسام) 

داشتم قهوه ای که علی برام اورده بود رو می خوردم که زن دیشبی دوباره پیشم اومد با آرامش دقهوه ارو روی میز گذاشتم و گفتم: 

- بفرمایید مادر

- دیشب گفتید نمیشه پرونده امو قبول کنید رفتم الان 12 ساعته که دخترم نه پیداش شده و نه تلفنش رو جواب میده. 

- ببینید مادر میدونم نگران دخترتونید درکتون میکنم ولی اینجا هم ماهم از بالایی حرف شنوی داریم قانون قانونه فقط بیشتر از 24 ساعت میتونیم پرونده قبول کنیم لطفا تشریف ببرید 

- قربان لطفا التماس  میکنم

- مادر جان لطفا بعد از 24 ساعت بیایید من در خدمتم 

با صورتی گریان از اتاق خارج شد خودکار رو روی میز انداختم و سرم رو بین دستام گرفتم. 

نگاهی به پرونده های اداره ای، انباشته شده روی هم انداختم پوفی کشیدم و شروع کردم... 

سرم رو بالا گرفتم ساعت 2 ظهر رو نشان میداد از سرجام بلند شدم و رفتم بیرون اداره یه رستوران همین نزدیکی بود پیاده به راه افتادم روی صندلی نشستم و سفارش داد و منتظر شدم سفارشمو بیارن  که گوشیم زنگ خورد: 

-  بله 

- سلام دایی جونم خوبی 

- به به سلام روژین خانم خوبی مو فرفری دایی 

- خوب خوبم دایی ژونم 

- مامانتو که اذیت نمیکنی بیام گوشتو ببرم 

- نه نه دایی مامانمو اذیت نمیکنم 

- مطمئن باشم 

- اره اره دایی بجون برفی 

- ای ای جون خرگوشتو قسم میدی شیطون بلا 

غذا رو جلوم  گذاشتن که با سر تشکر کردم که روژین گفت: 

- دایی ژون کی می خوای بیایی پیشم 

- روژین خانم یکم دیگه صبر کنی میام پیشت یکم دایی این روزا کار داره 

- داییی زود بیا 

- چشم روژین خانم 

- باشه دایی کارتون مورد علاقم داره پخش میشه من برم 

- ای ای، حالا کارتون از دایی مهمتر شده برو دختر خوب 

قطع کردم لبخندی زدم غذام رو خوردم و دوباره به اداره برگشتم...

( شیرین) 

از خواب بیدار شدم ساعت 2 ظهر بودم اصلا زمان از دستم در رفت با قاقور شکمم دستی روش کشیدم و گفتم: 

- اخ یادم نبود چقدر گشنمه می خواستم از جام بلند شم که چشمام یه لحظه سیاهی رفت و روی زمین افتادم،  دستم رو به تخت گرفتم و بلند شدم. 

ناظر: @Parya

ویراستار: @Gisoo_f

@Z.mim   @نویسنده کوچک

 

ویرایش شده توسط Alma. bano
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

☆پارت هشتم☆ 

فک کنم بخواطر ورزش و غذا نخوردن ضعف کردم از پله ها به ارومی پایین رفتم کسی داخل حال نبود رفتم داخل اشپزخونه مریم خانم تا منو دید گفت: 

- بلند شدین خانم بشینین تا براتون غذا گرم کنم. 

- ممنون مریم خانم میگم بابا کجاست 

- خانم اقا نیم ساعت پیش رفتن بیرون و اینکه گفتن چون خسته هستین فلن بیدارتون نکنیم 

- اهان باشه 

غذا قیمه بود با ولع زیاد شروع به خوردن کردم، اخیش چقدر گشنم بود تشکری کردم و بلندشدم رفتم توی حال هیرو رو صدا زدم خبری ازش نبود رفتم توی حیاط صداش زدم که بازم خبری نبود نگران شدم که خشخشی پشت درخت سیب توجه ام رو جلب کرد اروم اروم سمتش رفتم پشتش رو نگاه کردم دیدم هیرو با استخون اسباب بازیش درحال بازی بود و  حسابی کثیف شدم بود بلندش کردم تو بغلم گرفتمش که هی وول میخورد بردمش تو اتاقم توی وان گذاشتمش، دوش رو برداشتم و اروم اروم شستمش حوله کوچیکی دورش گرفتم و روی میز گذاشتم خودشو تکون داد که حوله ارو جلوی صورتم گرفتم و خندیدم و سشوار رو روشن کردم و خشکش کردم چشماش خمار شده بود روی جا خوابش گذاشتمش و رفتم پشت میز نشستم جزوه ام رو برداشتم و شروع به خوندن کردم... 

بعد از 2 ساعت بابا اومد از توی کمد پافر مشکیم رو با زیر سارافونی سفید و شال سفید شلوار چرمم رو بیرون اوردم و پوشیدم با بابا توی ماشین نشستیم و به سمت فرودگاه رفتیم با گریه بابارو بدرقه کردم دلم براش تنگ میشه با بادیگارد به سمت خونه رفتیم که گفتم: 

- دور بزن 

- چی 

- نمی خوام برم خونه می خوام برم سینما 

- بله خانم 

دستمو سمت ظبط بردم و روشنش کردم اهنگ (بیبیمن فصلا بودی) پخش شد همزمان باهاش زیر لب  میخوندم. 

بیبی مثل فصلا بودی… ♩♪

یه روز بد یه روز خوبی یه دیوونه مودی!! ♩♪

نه دیگه نمی تونیم… ♩♪

بیبی منو فراموش کن دیگه، منو فراموش کن

الان از هم خیلی دوریم… ♩♪

عکسات نیست توی گوشیم…

من میخوام ازم دور شی!! ♩♪

آره دیوونه مودی!

همونجور که زیر لب میخوندم رسیدیم سریع پیاده شدم و رفتم توی صف بایگارد کنار وایساد و گفت لفطا اروم تر بدوید خانم خطرناکه. 

اهمیتی ندادم دوتا بلیط فیلم هرماس گرفتم و از توی بوفه خوراکی خریدم و رفتم سمت صندلیا روی شماره صندلیم نشستم بادیگارد  هم کنارم نشست فیلم شروع شد چیپس به بادیگارد تعارف کردم  که دستمو پس زد و گفت: 

- من از اینا نمیخورم خانم 

- چرا؟! 

- برای بدن مضر هستن 

دهنمو کج کردم و بی اهمیت خودم خوردم و فیلم تماشا کردم. 

( احسان) 

ساعت 10 نیم شب بود و من هنوز قصد رفتن نداشتم  نیم ساعت پیش دوباره اون زن اومد پرونده اشو قبول کردم عکس دخترش رو روی میز گذاشت و رفت احساس گرما میکردم پنجره ارو کمی باز گذاشتم که باد کمی اومد و عکس رفت زیر میز خم شدم عکس رو برداشتم و توی کشو انداختم  همونطور که پشت میزمینشستم علی با وحشت درو باز کرد و گفت: 

-..... 

ویراستار: @Gisoo_f

ناظر:  @Parya

@Z.mim

 

 

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

☆پارت نهم ☆

علی با وحشت درو باز کرد و گفت: 

- کلید ماشینتو بردار باید بریم جایی تو ماشین بهت توضیح میدم 

سریع کت و سویچمو برداشتم و با علی سمت پارکینگ رفتیم درو ماشینو باز کردم نشستم همونطور که استارت میزدم گفتم: 

- کجا باید بریم 

- منطقه.... و کوچه..... 

- باشه، نمی خوای بگی چیشده 

- عجیب ترین قتلی که تو این سه سال که داریم کار میکنیم گزارش شده. 

به صحنه جرم رسیدم یه کارگر شهرداری بود که داشت چیزی رو گزارش میداد جلوتر رفتم نوار زرد رو بالا زدم. با صحنه ای که دیدم چشمام درش شده بود تکه های بریده شده بدن یه دختر چند تا متخصص صحنه جرم هم داشتن جسد رو شناسایی میکرد سرهنگ طارمی  سمتم اومد و گفت: 

- مقتول یک دختره که هنوز اطلاعات دقیقی درباره ای سن و مشخصاتش  پیدا نکردیم  و مقتول بدون پوشش و کارت شناسایی و تکه تکه شده در سطل ذباله انداخته شده وقتی امشب ساعت 10 کارگر شهرداری میاد که ذباله ها رو ببره متوجه خون روی کیسه میشه اهمیتی نمیده وقتی کیسه رو میخواد بندازه داخل ماشین  کیسه به دلیل سنگین بودن مقتول  پاره میشه و تکه های مقتول روی زمبن میوفته کارگر شهرداری از ترس از هوش میره وقتی همکارش متوجه از هوش رفتن همکارش میشه و مقتول رو میبینه سریع با پلیس تماس میگیره همونطور که معلومه قاتل دو تا دست مقتول رو برداشته و بقیه تکه هارو درون سطل ذباله میریزه من این پرونده ازو به تو کارگاه رضایی و سردار سپهری موفق باشید. 

-چشم سرهنگ نا امیدتون نمیکنیم 

سری تکون داد و رفت، با علی سمت کارگر رفتیم کارگر که حسابی ترسیده بود و رنگ به رو نداشت با جزئیات همچیزو برامون توضیح داد درست همونی که سرهنگ گفته بود؛ جسد رو منتقل کرده بودن پزشک  قانونی دیگه اینجا کاری نداشتیم علی رو رسوندم خونش و رفتم خونه خودم از قرار معلوم فردا روز پر کاری پیش رو دارم. 

(آتش) 

ساعت 8 صبح رو نشون میداد 3 ساعت مرخصی گرفته بودم رفتم عابر بانک پول رو کارت به کارت کردم فیش رو برداشتم سر کوچه وایسادم بعد از چند دقیقه تاکسی وایساد ادرس رو دادم هوا گرفته بود انگار بارون قراره بیاد کتم رو مرتب کردم، وقتی رسیدم  کرایه ارو حساب کردم و پیاده شدم قطره ابی روی دستم چکید یرمو بالا گرفتم بارون فطره قطره شروع به باریدن کرده بود.... 

در زدم مردی هیکلی درو باز کرد و گفت با کی کار داری. 

-...... 

ویراستار: @ Gisoo_f

ناظر: @ Parya

@ Z.mim   @ Saghar 2021

 

 

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...

(پارت دهم) 

رفتم نزدیک میزش داشت با یکی مثل خودش تخته بازی میکرد تا منو دید بلند شد و گفت: 

-به چطوری گل پسر 

-  فک نمیکنم حالم برات مهم باشه بیا اینم پولت دیگه اینقدر زنگ نزن و رو اعصابم نرو. 

پولو گرفت و گفت: 

- کامله دیگه. 

- اگه شک داری میتونی ببینی. 

- خدابده برکت هروقت لازم داشتی بگو. 

- دیگه مسیرم به مسیرت نمیخوره عزت زیاد. 

رفتم بالا از اون طویله زدم بیرون هوا گرفته بود نفس عمیقی  کشیدم و رفتم توی یه قهوه خونه  یه قهوه سفارش دادمو نشیتم از توی شیشه بیرون رو نگاه کردم مردمی که رد میشدن قهوم رو جلوم گزاشت و رفت به بخار قهوه خیره شدم توی افکار غوطه ور بودم قهوه ارو برداشتم جرعه ای ازشو خوردم اهی کشیدم و چند دقیقه بعد از قهوه خونه زدم بیرون و به سمت خونه رفتم... 

(قاتل) 

کلاه مشکی رو از توی اینه ملشین روی سرم مرتب کردم دستکش های مشکیو دستم کردم از ماشین پیاده شدم و به در تکیه دادم با خارج شدنش از در فرودگاه به سمتش رفتم ماسکمو بالا دادم و رفتم جلو و گفتم 

:

- سلام دیر وقته بفرمایید میرسونمتون 

- نه مرسی با تاکسی میرم 

-بنده تاکسی فرودگاه هستم بهت اطمینان کنید 

با تردید قبول کرد و به سمت ماشین رفتیم لبخندی کج زیر ماسک زدم و ساکشو انداختم صندوق عقب و رفتم نشستم ماشینو روشن کردم و راه افتادم اسپری رو زدم که شروع کرد سرفه کردن اب رو سمتش گرفتم بلافاصله اب رو از دستم گرفتم  وسر کشید  با ارامش به کارم ادامه دادم که  کم کم  شل شد و بعد از چند دقیقه بیهوش روی صندلی افتاد به سمت خونه رفتم ماشین رو بردم داخل پارکینگ  دختره  رو روی شونم انداختم وبه سمت زیر زمین رفتم روی تخت فلزی انداختمش دست و پاهاشو با کمربند های که به تخت وصل بود بستم ماسک و کلاهمو در اوردم  چاقو رو از روی میز برادشتم و روی تنش کشیدم و اولین خراش رو ایجاد کردم....

ویراستار: @ Gisoo_f

@ Z.mim     @ Saghar 2021

 

 

 

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...