رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

نقد و برسی رمان بد و دیوانه| الما بانو کاربر انجمن نودهشتیا


ارسال های توصیه شده

«رمان بد و دیوانه»

ژانر: عاشقانه'غمگین'تراژدی'جنایی

نویسنده: الما بانو

روند پارت گذاری روزهای: شنبه ☆دوشنبه ☆چهارشنبه

خلاصه:دختری که نگرانی های پدرش را نادیده میگیرد و سرخود کاراهای انجام میدهد که تاوان  اش را پس میدهد تاوانی که زندگی دختر را عوض میکند روزهای در انتظاردختر است که به هیچ وجه فکرش را هم نمیکند...... 

سخنی با خواننده رمان «دوستان عزیز این رمان  جلوه ای دیگر از عشق را به تصویر میکشد من با تمام وجود سعی میکنم رمانی را بنویسم که   برای شما تازگی داشته  باشد  خوشحال میشم نقد هاتون برای من  بنویسید  و حمایتم کنید ☆

مقدمه:

تـو با قلب ویرانه مـن چـه کردی؟

ببین عشق دیوانه مـن چـه کردی

در ابریشم عادت آسوده بودم

توبا بال پروانۀ مـن چـه کردی؟

ننوشیده ازجام چشم تومستم

خماراست میخانۀ مـن چـه کردی؟

مگر لایق تکیه دادن نبودم؟

تـو با حسرت شانۀ مـن چـه کردی؟

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی

سفرکرده باخانۀ مـن چـه کردی؟

جهان مـن از گریه ات خیس باران

تـو با سقف کاشانه ي مـن چـه کردی

 

«پارت اول: 1»
(آتش)

مشتهایم فشردم نگاهی به در طلایی سفید روبه رویم  انداختم صاف ایستادم و با قدم های محکم به سمت در رفتم زنگ در را فشردم صدای مردی توجه ام رو جلب کرد.
-  بفرمایید با کی کار دارید
-  از طرف اقای مهر افزون اومدم بادیگارد هستم
- بفرمایید داخل
در با صدای تیکی باز شد قدم به داخل گذاشتم که چشمم به دختری افتاد که شال نخی سفید  که روی شونه هاش افتاده بود و موهای قهوه ای بلند در هوا تاب میخود به سمت پشت خانه می دوید.
نگاه ازش گرفتم و به سمت داخل خانه رفتم مردی سالخورده با موهای سفید منو به سمت بالا راهنمایی کرد جلوی در قهوه ای ایستاد در زد و گفت:
- اقا بادیگاردی که منتظرش بودید اومده بفرستمش داخل.
- بیاد تو
مرد اشاره ای بهم کردو در را باز کرد وارد اتاق شدم کمی خم شدم و سلام کردم.  مردی  سالخورده با موهای  جوگندمی و کت شلوار طوسی رنگ پشت میز نشسته بود عینکش را از روی میز برداشت با تک سرفه ای شروع به حرف زدن کرد:
-  سلام خوش اومدی مهر افزون خیلی از تواناییت صحبت میکرد رزومت رو بده ببینم.
روزمه ام رو بهش دادم نگاهی انداخت و گفت امروز عصر ساعت 4 بیا یه تست ازت میگیرم اگه قبول شدی میتونی کارت رو از فردا شروع کنی.
تشکری کردم و رفتم بیرون ساعت 2 نیم بود از نزدیک ترین فست فودی چیزی گرفتم و خوردم توی پارکی نشستم سرم رو به درختی تکیه دادم و ارنجمو روی صورتم گذاشتم  .
توی جام جابه جا شدم که نور مسقیم خورشید چشمم رو زد چشممو باز کردم بلند شدم گردنم بخواطر تکیه دادت به درخت درد گرفته بود، نگاهی به ساعتم کردم ساعت ۳:۴۵دقیقه رو نشون میداد لباس هام رو تکون دادم و به سمت خونه اریامنش به راه افتادم.....
نگاهی به مرد هیکل درشت روبه ایم انداختم قرار بود با بادیگارد شخصی اقای اریا منش مبارزه کنم تا توانایی هام رو بسنجه به سمت هم رفتیم و شروع کردیم...
با حوله ای که مش کاظم طرفم گرفته بود عرق روی پیشونیم رو پاک کردم که اقای اریامنش لبخندی از سر رضایت زد و بهم گفت: بیا اتاقم.
پشت سرش وارد اتاق شدم که از توی کشو پرونده ای بیرون اورد و بعد ازپشت میز بلند شد و روی مبل های چرمی نشست و به من که از اونموقع تاحالا سر پا بود اشار ه کرد که بشینم بدون حرف روبه روش نشستم پرونده ارو روی میزگذاشت و گفت:
- بخونشون  همه قوانین و مسائل مهم داخلش موجوده ببین چون من هر چند ماه یکبار بخواطر کارم تو لندن میتونم بیام ایران و من و خانواده ام  بخواطر موقعیت شغلیم  توی خطریم رقیب های زیادی دارم که می خوان منو شکست بدن و همیشه در خطرم من وهمسرم داخل لندن بادیگارد های زیادی داریم ولی دخترم بخواطر سرتق بازی هاش همیشه بادیگارد های شخصیش رو قال میزاره و میره و من بابت این موضوع خیلی نارحتم  و ترو انتخاب کردم که ازش محافظت کنی  هر جا رفت باهاش بری خیلی دختر زرنگیه از هر راهی برای پیچوندنت استفاده میکنه حواست باشه.
پرونده ارو بستم و گفتم:
- اقای اریامنش مطمئن باشید با تمام توانم از دخترتون محافظت میکنم و نمیزارم اسیبی بهشون وارد  بشه اگه ایشون زرنگن من هم بادیگاردم و به هیچ عنوان ایشون رو ترک نمیکنم خیالتون راحت.
سرش رو تکون داد و گفت:
چنتا قانون هست که باید رعایت کنی.
•یک هیچوقت ازش دور نشو بقیر از زمانی که توی خونه هستین و موارد خاص.
• دو ساعتی رو انتخاب کن که در روز باهاش دفاع شخصی کار کنی.
•سه به هیچ وجه بقیر از موارد حفاظتی بهش دست نمیزنی. نمی خوام مسائل احساسی به وجود بیاد متوجه ای که.
سرم رو با اطمینان تکون دادم و گفتم:
- از این بابت خیالتون راحت جناب من ایشون رو جز خانم اریامنش به هیچ چشم دیگه ای نمیبینم.
خودکاری به دستم داد و سندی از توی پرونده بیرون اورد و جای را  نشان داد که امضا کردم بعد از  امضا دستشو روی شونم گذاشت و فشار داد: بهت اعتماد دارم پسرم میسپرمش بهت حالا هم برو استراحت کن و از فردا کارت رو شروع کن
چشمی گفتم و بلند شدم و با مش کاظم به سمت در رفتم.

 

ویرایش شده توسط Alma. bano
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام 

واقعیت منتقد نیستم ولی یک سری نکات واضح به نظرم اومد که گفتم بگم بهتون

اول اینکه اسم رمان توجه‌ منو به خودش جلب کرد و به نظرم جالب اومد

خلاصه ای که نوشتید در واقع اصلا خلاصه نیست. خلاصه یک چکیده کلی از رمانه که خب باید در عین جذابیت خواننده رو کنجکاو کنه. پیشنهاد میدم عوضش کنید.

 نمدونم چرا ولی من هر کار کردم نتونستم با مقدمه ارتباط برقرار کنم  و خب کلشو پرش زدم.

موضوع و شروع رمان خوب و متفاوت بود. فقط انتظار میره جناب پدر وقتی موقعیت خوبی داره و دشمنان زیادی کمی محتاط تر  و سیاست مدار تر برخورد می‌کرد. یکم زیادی عجولانه و غیر واقعی و تند و سریع این بخش اتفاق افتاد و به نظرم از جذابیت کار کاست. 

هم از در وارد شد  صاحب خونه گفت سلام خوبی از کارت خوشم اومده و همین طور هیکلت و اخلاقت( که اصلا ندیده اخلاقش چطوره) بیا اینم قوانین و بدون اینکه بحث حقوق و حق الزحمة بیاد وسط از همین الان شروع به کار کن

و خب دیالوگ ها  خیلی بیشتر از توصیفات و مونولوگ ها بودن و شخصیت ها به جای اینکه کار خاصی بکنن دائم در حال حرف زدن بودن. علاوه بر اون بهتره رو دیالوگ ها بیشتر تأمل کنید چون کلمات زیباتری هم می‌تونید استفاده کنید و غلط املایی هم خیلی به چشم می‌خورد

 و خب از همون اول شما سعی داشتین حضور  شیرین رو پررنگ کنین و خواننده از همین پارت اول مطمئنه که این دو نفر عاشق هم میشن بدون ابنکه هیچ ابهام خواصی به وجود بیاد و   روند داستان یکم تنده  

با اینحال موضوع رمانتون جذابه 

موفق باشید @Alma. bano

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۰/۱۹ در 14:48، Akva گفته است:

سلام 

واقعیت منتقد نیستم ولی یک سری نکات واضح به نظرم اومد که گفتم بگم بهتون

اول اینکه اسم رمان توجه‌ منو به خودش جلب کرد و به نظرم جالب اومد

خلاصه ای که نوشتید در واقع اصلا خلاصه نیست. خلاصه یک چکیده کلی از رمانه که خب باید در عین جذابیت خواننده رو کنجکاو کنه. پیشنهاد میدم عوضش کنید.

 نمدونم چرا ولی من هر کار کردم نتونستم با مقدمه ارتباط برقرار کنم  و خب کلشو پرش زدم.

موضوع و شروع رمان خوب و متفاوت بود. فقط انتظار میره جناب پدر وقتی موقعیت خوبی داره و دشمنان زیادی کمی محتاط تر  و سیاست مدار تر برخورد می‌کرد. یکم زیادی عجولانه و غیر واقعی و تند و سریع این بخش اتفاق افتاد و به نظرم از جذابیت کار کاست. 

هم از در وارد شد  صاحب خونه گفت سلام خوبی از کارت خوشم اومده و همین طور هیکلت و اخلاقت( که اصلا ندیده اخلاقش چطوره) بیا اینم قوانین و بدون اینکه بحث حقوق و حق الزحمة بیاد وسط از همین الان شروع به کار کن

و خب دیالوگ ها  خیلی بیشتر از توصیفات و مونولوگ ها بودن و شخصیت ها به جای اینکه کار خاصی بکنن دائم در حال حرف زدن بودن. علاوه بر اون بهتره رو دیالوگ ها بیشتر تأمل کنید چون کلمات زیباتری هم می‌تونید استفاده کنید و غلط املایی هم خیلی به چشم می‌خورد

 و خب از همون اول شما سعی داشتین حضور  شیرین رو پررنگ کنین و خواننده از همین پارت اول مطمئنه که این دو نفر عاشق هم میشن بدون ابنکه هیچ ابهام خواصی به وجود بیاد و   روند داستان یکم تنده  

با اینحال موضوع رمانتون جذابه 

موفق باشید @Alma. bano

خوشحال میشم دوباره بخونید و نظرتون رو بهم بگید 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۰/۲۱ در 12:11، Alma. bano گفته است:

خوشحال میشم دوباره بخونید و نظرتون رو بهم بگید 

خیلی بهتر شده ولی هنوزم سیر داستان خیلی تنده

بهتره یکم بیشتر تامل کنید و بعضی جاها که میتونه  داستانو جذاب تر کنه حذف نکنید. مثلا این اقا بادیگارد هست و کسی که داره داستان شما رو میخونه یکم از شما  انتظار صحنه های اکشن داره. فکنم اگه اون تیکه مبارزه رو حذف نمی‌کردید بهتر بود. 

دست های پشت پرده و همین طور اون طلبکار اتش رو میتونید خشن تر و مرموز تر نشون بدید. مثلا اون قسمت سوم شخصی که در پارت  چهار هست رو میتونید با فضا سازی و توصیف مخوف تر و ترسناک تر جلو بدید که خواننده بهتر ارتباط برقرار کنه.

غلط های املایی همچنان زیادن. مثلا همین یک خط رو نگاه کنین چند تا غلط املایی و نگارشی هست:

سرخود کاراهای انجام میدهد که توان اش را پس میدهد تاوانی که زندگی دختر را عوض میکند روزهی در انتظاردختر است که به هیچ وجه فکرش را هم نمیکند......

در اخر باید بگم این داستان هم بعد جنایی داره و هم عاشقانه بهتره جنایی یا یک چیزی مثل این رو در ژانرتون بگذارید و کمی هم به این بعد داستان توجه نشون بدید

موفق باشید

@Alma. bano

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...