رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان رُماد حیات|بهاره رهدار کاربر انجمن نودهشتیا


Bhreh_rah
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

img_20211209_182330_s3ue.png

نام رمان: رُماد حیات(خاکستر زندگی)

نام نویسنده:بهاره رهدار|bhreh_rah

ژانر:فانتزی، عاشقانه، تراژدی، اجتماعی.

خلاصه:

 

مقدمه:

 

 

 

ویراستار:  @ زهراعاشقی

@Negin jamali

📌گالری رمانم:

https://forum.98ia2.ir/topic/5884-شخصیت-های-رمان-رُماد-حیاتبهاره-رهدار/

📌نقدهای قشنگتون اینجا بگید:

https://forum.98ia2.ir/topic/5885-معرفی-و-نقد-رمان-رُماد-حیات-بهاره-رهدار-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

@Fardis @Snowrita @زری گل @Hasti @N.Sh_87 @Fateme Cha @زهرارمضانی @arisky @Bahar khani @Otayehs @panadol @Paradise @NAEIMEH_S @Masi.fardi @Atlas _sa @k.barin @m.azimi @Weird @william @wolf girl @WolfisH @M.f @Paradise @Fadi17 @melika_sh @Melika.Y @S_614 @Habib @hadis noor @janan @Taban_art @tamana @tanhaa @masoo @Masoome @Masa @Masoomeh @VAHID @venus @Vikta @x-----x @م_صمدی @مالیفسنت @کاژین جهانگیری @کتایون @نارسیس بانو.arabzade @نارسیس عرب زاده @نارنگی_له_شده @دخترخورشید @دختر ماه @درسا @سـ.ـما موسوی-۸۷.S @شازده کوچولو. @وانیا @ویــرا @بانوی سیاه @جانان @ارغوان @اوپاکاروفیل @mO_oj @Mobina @mobina_mehravar @Mobina_sh @Bahareh, @Gh.a29 @Gh.nejati  @Ghazal

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول « چهره‌ای آشنا »
#پارت_1
ترس سر تا پایش را فرا گرفته بود، در مقابل حس‌های شگرفی که پی در پی به کالبدش نفوذ می‌کردند. عده‌ای از گرگینه‌ها و حتی خون‌آشام‌ها در کنار او می‌جنگیدند، کسانی که او آن‌ها را دشمن می‌پنداشت! خون از زمین فوران می‌کرد، غم مرگ، در گردباد طوفانی بین جمعیت جا خوش کرده بود و به رویش می‌خندید.
این اتفاق‌ها همراه با قوی ترس، او را از انجام هرکاری وا داشته بودند؛ ایستاده بود و در حال مشاهده‌ی تردیدی کشنده و پنهانی بود که از اول این ماجرا تا کنون، جنگی در درونش آغاز کرده بود و مجروح این جنگ چیزی جز افکارش نبود.
نفسی عمیق کشید، ایستادن و کاری نکردن  فقط باعث ریختن خون‌های بیشتری می‌شد، حال که همه چیز به او‌ وصال داشت، چشم‌هایش را بست. باید افکارش را به کار می‌انداخت تا تصمیمی بگیرد! به صداهای اطراف گوش سپرد تا بیشتر تمرکز کند، اما ناگهان احساس کرد چیزی مثل روح سردی از پاهایش بالا آمد، تنه‌اش را یکباره فرا گرفت و از سرش خارج شد. توی همین هنگام سکوت بیمناکی، بین این همه سیرک صداها و عربده‌ها باعث شد چشم‌هایش را از روی کنجکاوی به سرعت بگشاید که زانوهاش سست شد و چشم‌هایش میخکوب ماند!

چه شد که همه انقدر سکوت کردند؟ چیزی که دید و رو به رویش بود، شوک تضادی به او وارد کرد؛ این رویایی تخیلی بود یا کابوس؟ نمی‌توانست برای مغزش این ماجرا رو توصیف کند، فایده‌ای  هم نداشت تلاش برای توصیف کردن چیزی که توصیف ناپذیر است. فقط می‌دید که همه‌ی وقایع مقابلش از حالت تند به کُند تغییر یافته بودند آن هم به آهسته‌ترین حالت زمانی!

همه چی آرام پیش می‌رفت، به یک‌باره چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا مشت‌ها آرام اثابت می‌کردند، قدم‌ها آهسته گذاشته می‌شدند؟آنقدر همه چی باشتاب اتفاق افتاده بود که قادر نبود به مغزش نفوذ کند و آن را بکار بیندازد. به همین دلیل بدون تصمیم قبلی قدم از قدم برداشت در این حالت سکونی که تنها وجود متحرک خودش بود! قدم گذاشتنش مساوی با برگشتن اوضاع به حالت اولیه شد و خون‌ها زودتر از هوا به زمین سقوط کردند. رطوبت هوا، همراه طوفان با سرعت بسیاری به صورتش برخورد کردند. با یک‌ حرکت غیر ارادی، قدم رفته را پس گرفت، چرا؟ واژه‌ای بود که همراه غیرممکن در ذهنش پژواک می‌شدند تا به دنبال دلیلی منطقی باشند. پوزخندی روی لبش جا خوش کرد؛ منطق تنها چیزی بود که برایش معنایی نداشت هنگامی که در میان جنگ جادو ایستاده بود!
نمی‌دانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است، اما از موقعیت استفاد کرد و در تاریکی تصوراتش به دنبال تصمیمی گشت با اینکه ترس او را به تمسخر گرفته بود، تردید و دودلی هم بر دهانش قفل آویخته بودند، اما او باید  جواب انتظار چشم‌هایی که به او دل بسته بودند را بدهد. هرطور که شده باید ترس را از خود می‌راند ! حال که در مسیری بود که هیچ‌گاه تصورش را نمی‌کرد، در مسیر حیات ماوراء!

اگر بترسد، اگر تصمیمی نگیرد و تردید را از خود دور نکند، اگر به آن «شئ» که در هوا مثل قطره‌ی باران معلق‌ست و مانند نوزادی ترسیده که بر سر آن جنگ است. قدمی برندارد و دست نزند، شاید تمام ماوراء به تاریخ بپیوندد!

دست زدن به آن شئ به همین آسانی نبود، او به هیچ چیز پاییند نبود و عواقبی داشت. این را جنگ رو به رویش می‌گفت، جنگی که آن فرد به راه انداخته بود، آن فردی که خواسته یا حتی ناخواسته این شئ جهنمی را دزدیده بود. «شئ» جهنمی که قاتل تمام زیبایی‌هاست! تصمیم گرفت دست بزند، نزدیکش برود، باید مانع این همه ویرانی می‌شد. مهم نبود هر آنچه که برایش پیش بیاید، حتی مهم نبود که گام گذاشتنش مساوی با تندی زمان می‌شود، فقط اکنون مهم نجات جان بقیه بود. تصمیم را گرفته بود، قدم را در هوا گذاشته بود، اما همین که می‌خواست بر زمین بگذاردش صدایی خشن که گوشش را آزرد، قفل سکوت را شکست، او را سرجایش میخکوب کرد:

- هر چی رو که با دوز و کلک ساختم رو می‌خوایی با مهربونی خراب کنی؟ تو فقط باعث مرگ همه میشی!

و صدای خنده‌ی رعدآسایش در فضا پیچید!

 

گالری رمان💓

محل نقدهای زیباتون💓

ناظر:  @ Psycho.K

@Fardis @Snowrita @Healer @Heara @زهرا تاجیک @زهرارمضانی @زری گل @Sara @SARA._.IZ2004 @fate @Fateme Cha @Masi.fardi @Nasim.M @Asma,N @nasimafshar @Nahal @S_614 @Ladan @m.azimi @M.f @Damon.S_E @Dark fire @dark_silence @R.f @Atlas _sa @A s R ᴀ @Bahar khani @Fadi17 @دختر ماه @بافنده خیال @بانوی سیاه @ببعی معتاد @م_صمدی @Sh.F @Shabnam @ارغوان @اوپاکاروفیل@نارسیس بانو.arabzade @نیکتوفیلیا @نیازشونم @نیلوفر آبی @mah86 @Mahak.pi @Mahdieh @Mahdieh @mahdiyeh @kosar_m @asal_janam @wolf girl @WolfisH@JGR.LARA @Aramis.R_U @Aryana @Satartia @na.sa @sareh @Saraishm @گل پونه

ویرایش شده توسط Bhreh_rah
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲
از خواب برخواست، ضربان قلبش بی‌شمار می‌زدند و  قطرات عرق‌ سرد بی‌صبرانه بر روی پیشانی‌اش فرود می‌آمدند، دستانش تب آور و داغ بودند، در تاریکی اتاق‌ چشمی گرداند تا ببیند هنوز در خواب است یا خیر! هنگامی که اطرافیانش را در خواب دید، نفسی از روی آسودگی کشید. از میز عسلی کنار تخت لیوان آبی را پر کرد، باز هم همان کابوس! کابوسی که او در رودخانه‌ای قرمز رنگ شنا می‌کند، اوایل خواب همه چیز آرام است و او با لطافت در آب حرکت می‌کند، نقطه‌ی شروع ماجرا از جایی‌ست که همه چیز تند و‌خطرناک‌تر می‌شود؛ ناگهان باد ساکن جهتش تغییر می‌کند، از آسمان صاف، صدای غرش شنیده می‌شود، ابرهای روشن به تیره تغییر می‌یابند، گاهی رگه- رگه و گاهی در هم آمیخته می‌شوند. او در این حال در آب فرو می‌رود، زمین بی رحمانه می‌لرزد، دست و پا زدنش دو برابر می‌شود، اما فایده‌ای ندارد! با صدای دلنشین دوستش آناهیتا، از آنالیز کردن کابوس تکراری که هر شب می‌بیند دست برمی‌دارد و چهره محزونش در سیاه‌ی اتاق روشن  می‌شود.
- چیزی شده؟ خوبی؟ باز کابوس دیدی؟
به سمت صدایش برمی‌گردد، لبخندی بر روی لبش جا خوش می‌کند که از چشم آناهیتا دور نمی‌ماند، تک سرفه‌ای برای پنهان کردن ترسش می‌زند چون آناهیتا زیرکی و‌ چابکی خاصی دارد که از لحن صدا می‌تواند تشخیص دهد که الان غمگین هست یا شاد!
- چیزی نیست، انگار یکم خسته بودم، بهم ریختم، همین!
آناهیتا چراغ کم نور کنار تختش را روشن می‌کند، نور روی صورت گرد و زیبایش، خودش را به خوبی نشان می‌دهد. چشم‌هایش را ریز می‌کند که این به معنی آن که نازنین در گول زدن آناهیتا موفق نبوده است.
آناهیتا سری از روی تاسف تکان می‌دهد و پارچ آب را برمی‌دارد و در حالی که از اتاق خارج می‌شود می‌گوید:
- خیلی خوب، نیازی نیست این‌قدر به خودت فشار بیاری، بزار برات آب تازه بیارم، حالت و بهتر می‌کنه. من میدونم باز اون کابوس رو دیدی!
نازنین برای تشکر فقط خنده‌ای بی‌جان دیگری می‌زند و به پشت تخت تکیه می‌دهد. سردی میله‌های تخت حس خوبی را به او انتقال می‌کند که تن تب‌دارش این سردی را با دل و جان پذیرا‌ است!
***
خورشید اوایل تابستان را می‌توانی در آسمان رشت به خوبی مشاهده کنی، نازنین در این هوای گرم و شرجی در حال قدم زدن در ناکجا آبادی است که تاکنون اسمش را نشنیده، چه برسد که با چشم ببیند! به رهگذرها چشم می‌بندد این کار همیشگی نازنین برای آرام کردن خودش‌ست، او اعتقاد دارد که دیدن آدم‌های متفاوتی که هیچ از زندگیشان نمی‌دانی، باعث می‌شود که کنجکاوی‌ را بیدار کنی و هزاران سوال از خود بپرسی که این آدم‌ها چه زندگی دارند، ممکن است با چه چیزهای دست و‌ پنجه نرم کنند و الا آخر. با صدای گوینده‌ی گوشیش «به مقصد رسیدید» از عالم کنجکاوی انسان‌ها خارج می‌شود؛ جایی بود که دیگر دوستش به او گفته بود بیاید.
- این‌جا دیگه کجاست؟!
سر کوچه‌ی تاریک و ترسناکی قرار داشت، کوچه‌ای که تنها زیبایی آن درختان بید بود که باز هم ترسناک به نظر می‌رسید. از هر خانه یک درخت بید، شاخه‌هایش را مهمان کوچه کرده بود، درهای رنگ و رو رفته در تاریکی به خوبی نمایان بودند. لامپ‌های کوچه که هیچ، حتی خورشید هم به  این نواحی نوری نتابید بود! درحال بالا و پایین کردن کوچه‌ای بود که جرعت وارد شدن به آن را نداشت.
 همان جا منتظر ماند و دو باری با گوشی مریم تماس گرفت که هربار اون رد تماس می‌داد. نفسی عمیق کشیدی  و دوباره به آنالیز کردن کوچه پرداخت که این بار چشمش به اولین خانه‌ی ورودی به کوچه افتاد که وضعش از همه بهتر بود. دری آبی رنگ با خط‌های سفید مورب و درخت بیدی که به تازگی هرس شده بود و درکنار در، بیرون از خانه قرار داشت دقیقا در کوچه برعکس خانه‌های دیگر!  دستش خودش نبود، صدای انگار در درونش می‌گفت«چه در زیبایی به او نزدیک شو» این طور شد که ناخوداگاه به آن سو کشیده شد، کمی به در زل زد و بعد  بازهم کاملا غیرارادی به در آبی آسمانی دستی کشید، چیزی نشان می‌داد که درون در طلمسی وجود دارد، اما اون متوجه‌اش نبود تا اینکه با دست زدنش به خاطراتی رفت. خاطره‌ای از پسر بچه‌ای که به دنیا آمد، بزرگ شد، روی پیشانیش زخمی  به شدت عمیق داشت، زمین خورد، مرد شد، تبدیل به موجودی عجیب شد و به سوی تاریکی فرار کرد، خودش هم داشت به همان سمت کشیده می‌شد که دستش را با شتاب کشید. سرش گیج می‌رفت خاطراتی را دید که متعلق به او نبودند، قفسه‌ای سینه‌اش به شدت بالا و پایین می‌شد. اکسیژن کمی به مغزش می‌رسید، این حالش را بدتر می‌کرد. ترسیده بود، به شدت! خودش را  نثار هزاران  حرف‌های بی‌خودی کرد و با خود حرف می‌زد:
- چرا نزدیک در شدم؟ چرا اصلا دست زدم؟ می‌مردی فوضولی نمی‌کردی؟ اصلا به تو‌ چه چرا این در قشنگ‌تر از درهای دیگه‌ست!
و چراهای دیگر! اما از خود نمی‌پرسید چرا آن خاطرات را دیدم و همه‌ عجیب و غریب  بود، نه نمی‌پرسید فقط انکارش می‌کرد، دقیقا همان چیزی که شخص سوم پنهان در کوچه می‌خواست، چون انکار، اولین تیر قوه ترس است!

گالری رمانم💓

محل نقدهای زیباتون💚

ناظر: @ Psycho.K

@JGR.LARA @Aryana @Atlas _sa @Saraishm @زهرارمضانی @زری گل @m.azimi @Nadia @NAEIMEH_S @Nasim.M @Asma,N @A s R ᴀ @A...A @asal_janam @Asal7048 @amanda @Amin.kh @amin141 @Qazal @QEGISA @queen.mz @Beny.Rz @p8366y @Paradise @Pegah @pegah11z @Psycho.K @Nahal @melika_sh @melcmy @Masi.fardi @S_614 @mhya.shin @Mhi. nevis @Taban_art @TANHA @TEIMOURI.Zz @masoo @Masoome @Fateme Cha @Fatemeh Zahra @Omaay @Otayehs @R.f @ببعی معتاد @Fardis @Snowrita @جانان @mah86 @م_صمدی @پانیذ @دخترخورشید @Dark fire @ملکه ارواح @ملکه سکوت @Gh.a29 @Gh.nejati @Ghazal
@Atria @- Edna - @-Madi- @_.Zeinab @-Fateme- @Hony.m @Li_liumღ @Negin jamali 

ویرایش شده توسط Bhreh_rah
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳
کل مسیری که تاریکی موذی جز ویژگی بارز آن بود را با عصبانیتی بی حد و مرز طی می‌کرد، تند راه رفتنش از روی عصبانیت، باعث مشت شدن دست‌هایش شده بود. نفس-نفس زدن‌هایش هم از آن طرف دمای بدنش را افزایش داده بودند که  باعث شده بود صورتش رو به قرمزی برود!
سرش پایین و چشم‌هایش زل زده به آسفالتی بود که جز خط‌های سفید رنگ چیز دیگر آن مشخص نبود، با بلند کردن سرش، ناگهان نازنین را خم شده به صورت رکوع مانند با این فرق که  یک دست بر روی زانو و یک دست تیکه داده شده به دیوار بود را دید و به قدم‌های تندش، تندی بیشتر داد که به وضوح داشت می‌دوید. با دیدن نازنین در این حال علت عصبانیت خودش را، حرف‌های چند دقیقه پیش و مسئولیت بزرگی که روی دوشش قرار گرفته بود را از یاد برد. حال جای عصبانیت، نگرانی در تک-تک حرکاتش شکل گرفت. با دو الا سه گام خود را به نزدیکی نازنین رساند، دستش را نوازشگر بر روی کمرش حرکت داد، تا حالش بهتر شود‌ نازنین متوجه او شد، اما هم‌چنان به سنگینی نفس می‌کشید، مریم  با نگرانی که دیگر در صدایش بود، گفت:

- خوبی؟ چرا رنگت مثل گچ شده؟  باز با خودت چیکار کردی؟ 
 با یک حرکت زیر بازوی دست راستش را گرفت و به سمت سکوی بتنی که در کنار دری مجاور در اسرارآمیز ساخته شده بود، برد.
- بیا-بیا اینجا بشین تا غش نرفتی و روی دستم نموندی!
و مشغول گشتن چیزی در کیفش شد، نازنین در فکری عمیقی از جنس اوهام غرق بود! حق داشت، غیرارادی و بدان آن‌که خودش بخواهد زندگی‌نامه فردی را مشاهده کرده بود که اندک ربطی به او نداشت! پسر بچه‌ای یا شاید بزرگسالی که به سوی تاریکی رانده شده بود. چرا تاریکی؟ چرا به این شکل؟ اصلا واقعی بودند؟ این سوال‌های بی‌جواب شناور در مغزش بود! نازنین سعی در فرار کردن از فکری که در آن غرق شده دست و‌ پنجه نرم می‌کرد، چون نمی‌توانست اتفاقی که افتاده را هضم کند یا شاید نمی‌خواست! با خود می‌گفت، کابوس‌های در خوابش کم بود حال در بیداری هم درگیر کابوس‌ است.
مریم چندباری اصرار برای پرسیدن وضعی که برایش پیش آمده بود را جویا شد، اما نازنین هر سری شام سنگینی که با معده‌اش سازگاری نکرده را بهانه می‌کرد!‌ مریم هم با تک لبخند تلخ رو‌ی پوزه‌اش بیخیال بازجویی شد، چون اگر پرسیدن را ادامه می‌داد نازنین به در حمله می‌زد. کارش همین بود اگر نمی‌خواست کاری را انجام دهد یا حرفی را بزند، حمله می‌کرد تا در دفاع بماند. مریم این را نمی‌خواست، البته نازنین هم قصد پرسیدن نداشت، چون متوجه سکوت عمد و درگیری درونی چند روزه مریم شده بود! مریمی که همیشه پر از سخن‌ها و گفته‌ها هست حالا درگیر خودش است. 
از این روی سعی می‌کرد سوالی نپرسید، چنان که شاید مربوط به گذشته‌اش باشد یا خانواده‌اش، چون‌ آن‌های که در یتیم خانه چشم گشوده‌اند گذشته مطلوبی در انتظار آن‌ها نیست. به همین  دلیل حرف زدن  را تابع اراده‌ی خود مریم گذاشته بود نه پایه سوال کردن‌های خودش! این کار فقط باعث می‌شد که او دروغ بشنود و این را دوست نداشت.

***

اوهام:خرافات، تخیلی

گالری رمانم💓

محل نقد‌های زیباتون💚

ناظر: @ Psycho.K

@Z.mim @Z.farhani @Saraishm @Fardis @Snowrita @زهراسادات هاشمی @Nadia @NAEIMEH_S @m.azimi @ملکه ارواح @Dark fire @Fateme Cha @Masi.fardi @Atlas _sa @masoo @Masood.sh @Masoome @Nasim.M @Asma,N @Hony.m @Damon.S_E @S_614 @کتایون @ببعی معتاد @GH_Mahla @Gh.nejati @Gh.azal @- Bored - @- Edna - @-Fateme- @.Murphy. @Jana @mahdiyeh @mah86 @Paradise @wolf girl @TANHA @زری گل @melika_sh @Melika.Y @Morganit @Omaay @Luna @Li_liumღ @Fadi17 @شکیبا @JGR.LARA @Aryana @_Helia_ @_.Zeinab


 

ویرایش شده توسط Bhreh_rah
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴
با خشم زیادی که حتی از چشمانش مشخص بود، مشتی نیرومند روی میز چوبی از رنگ‌ و   رو رفته وسط سالن کوبید. صدای کوبیده شدن مشتش برابر با سکوتی شد که‌ همه‌ی حضار در اتاق را به‌خود درگیر کرد، سنگین نفس می‌کشید. همه در سکوت ترس بیانی به او زل زده بودند، اما او تنها به یک شخص نگاه می‌کرد، سارا! فردی که هرجا پا می‌گذاشت، دردسر منفجر می‌شد، اصلا دردسر با سارا متولد شده بود.به خاطر مشتی که روی میز زده بود، خم شده بود، کف دست‌هایش را روی آن گذاشته بود و متمایل به جماعت رو به روش بود‌. هم‌چنان به سارا نگاه قاضی شکلی داشت که به دنبال گناه بود. سعی کرد ترسی که ایجاد کرده را پس بگیرد، صاف ایستاد و این‌دفعه آرامش را چاشنی چهر‌ه‌اش کرد، مانند یک آلفای سیاستمدار، اما تک مشکلی داشت! آرامش فقط برای چهره‌اش صدق می‌کرد، در دلش آرام بودن بیگانه‌ای بیش نبود.برای این‌که حضار سالن متوجه دوگانگی او نشود، شروع به باز کردن دکمه آستین پیراهن سفید رنگش که بدن خوش تراشش را بیشتر نمایاش می‌داد، کرد‌. بدون تک سرفه‌ای که صدایش را صاف کند، گفت:
- اگه اینجا دعوتتون کردم که حرف بزنیم، فقط یک دلیل داشته؛ همون اندازه که شما با مشکل سیاه، دست و‌ پنجه می‌زنید، ما هم به همون اندازه دست و‌ پنجه نرم می‌کنیم!
کار آستین‌های هر دو دستش در طول صحبت کردن تمام کرده بود، حالا دست به سینه زل زده بود به آدم‌نماهای رو برویش، آدم‌نماهای که کم و بیش شبیه اشرف مخلوقات بودند، اما قدرت و ذاتشان تمام این‌ها را نقص می‌کرد. پوزخند صدادار سارا او را از  آنالیز کردن باز داشت و نگاهش این بار به سمت ملکه‌ی کوچک کشیده شد،  که در سکوت بود و جرقه‌های زرد رنگی درون چشمانش مانند فشفشه هوایی می‌ترکید. ادوارد از این که او را بهم ریخته می‌دید، بسیار خوشحال بود، اما سارا تسلیم نشد، چون می‌دانست سکوتش او را ترسیده نشان می‌دهد. برای همین مانند ادوارد از جایش بلند شد، دست به سینه کرد. تنش در آن کت چرم کوتاه قرمز رنگ به خوبی قاب شده بود، موهایش که از رنگ شب تیره‌تر بود را نامرتبه بالا بسته بود، آرایشی روی صورت نداشت، همین پوست سفید بیش از اندازه‌اش را بی‌رنگ‌تر کرده بود. نفسی تازه کرد و چشم‌های فوق العاده آبی‌اش که حالا رگ‌های زرد درون آن‌ها خاموش شده بود و جایش را به رگ‌های بنفش داده بود که نشان از آرام بودنش را می‌داد به تنها دشمنش دوخت، آری سارا چنین موجود عجیبی بود! تهدید را آمیخته در  صدای نازک زنانه‌اش کرد و رو به آلفای سرسخت گرگینه‌ها گفت:

- فکر نکنم کسایی که داخل محوطه دیوار حفاظتی زندگی می‌کنن، مشکلات آن‌چنانی داشته باشن.

سرش را به چپ و راست تکانی داد تا به گردنش نرمش آرامی بدهد و بعد یک تای ابرویش را بالا انداخت:

- کسی که تو روسیه زندگی می‌کنه جنگ اوکراین رو درک نمی‌کنه!
با این جمله‌ی سارا، دوباره پچ-پچ‌های شکایت‌آور جمع، به گوش تیز گرگینه‌ی جوان ما رسید. نفسی عمیق کشید، عصبانی شدن و جویدن خرخره‌ی سارا کاری را بهتر نمی‌کرد!
هر اتفاقی که امشب به دست سارا بی‌افتد برای او مهم نبود، از نظر خودش تنها باید امشب تمام قبیله‌ها را با هم متعهد کند، همان طور که پدرش همیشه می‌گوید.
می‌خواست حرفی بزند که در با شدت محکمی باز شد، قامتی بلند که موها و ریش‌های مسی رنگش زیر لامپ کم سوی سالن روشنی‌اش را از دست نداده بود نمایان شد. دست در جیب شلوار، خم به ابرو، لبخندی بدتر از هزاران ناسزا بر لب،  به طور کامل وارد شد. گره‌های دست سارا باز و ادوارد بیشتر شد، سارا از روی ترس و ادوارد از روی پشتیبانی که به موقع رسیده بود.

گالری رمانم💓

محل نقد‌های زیباتون💚

ناظر: @ Psycho.K

@JGR.LARA @Fardis @melika_sh @N.Sh_87 @Snowrita @ساتوری @Atlas _sa @Masi.fardi @زهرارمضانی @ویــرا @آرکاداش @Amin.kh @Fateme Cha @Hony.m @- Bored - @- Edna - @-_- aysl-_- @-Baron- @-Madi- @-Tehyan- @_Helia_ @_Zeynab @Nasim.M @NAEIMEH_S @Atria @زری گل @Saraishm @jalilian87 @اوپاکاروفیل @سَ م آ @نارسیس بانو.arabzade @نارسیس عرب زاده @نازیلا @دختر فرشته @دختر ماه @م_صمدی @پرتوِماه @Elaha @Damon.S_E @Dark fire @Nadia @WolfisH @wolf girl @Qazal @QEGISA @khakestar @Z.mim

ویرایش شده توسط Bhreh_rah
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۵
بوی قهوه‌ی تلخ و کم نور بودن فضای داخلی کافه که از روشنای روز بیرون چیزی نصیبش نشده بود، فضا را به سکوت و سکوت دخترها را به فکر کردن‌های متنوعی وادار کرده بود! کافه فضای نسبتا کوچکی داشت که در دو طبقه تلقی می‌شد، طبقه‌ی پایین فقط با مبل‌های بنفش رنگ شیکی چیده شده بود که با رنگ در و دیوارهای قهوه‌ای کافه در تضاد چشم‌گیری قرار دارد و همچنین در ورودی کافه که کاملا از شیشه ساخته شده است منظره‌ی دریا‌ی آبی‌فیروزه‌ای را به چشم ببینده‌ زیباتر و نزدیک‌تر می‌کند! پله‌های سرامیکی سفید و‌ مشکی پر از گلدان‌های پتوس که به طبقه بالا ختم می‌شود همراه با میز‌های چوبی گرد که با صندلی دو الی سه نفری سامان‌دهی‌ یافته، فضا را عاشقانه‌تر کرده است! صدای برخورد موج‌های دریا به صخره‌های کمی دورتر از کافه با ریتم آهنگ در حال پخش، یکی شدن وسیمی را بی‌داد می‌کنند که حتی این صداهای گوش نواز هم نتواسته آنها را از فکر‌های که درگیرشان هستند، نجات دهد! حقیقتا ذهن‌های آشفته چقدر عجیب‌اند می‌توانند به دنیا، جهان یا منظره‌ای تبدیل شوند که تو را در خود درگیر کنند، بدان آنکه خودت بخواهی یا تابع اراد‌ه‌ات باشد! دخترها هنوز در فکر‌های عجیب به سر می‌بردند و پاک از یادشان رفته که برای چه دور هم جمع شده‌اند! جمع شدنشان پایه جشن گرفتن پایان ترمی طاقت فرسا دبیری است که نیز ظاهر قضیه این مورد را نقض می‌کند.
تنها کسی که در این جمع چهارنفری در فکری درخور به سر می‌برد و آشفته نبود، آناهیتای زیرک است. آنای که با یک‌ پیشنهاد وسوسه کننده تفریحی، در تکاپو فکری می‌جنگد!  تک سرفه‌ای ‌می‌کند، که به آن چهر‌ه‌ی دیگر خودش تسلط یابد این کار را می‌تواند با مخلوط کردن چابکی و زیرکی در حرکات و حرف زدنش انجام دهد! انگشت‌های ظریف و کشیده‌اش را دور فنجان قهوه‌ی بامحبتش که گرما را مهمانش کرد، می‌پیچید. هرجور که شده می‌خواست یخ این سکوت بی معنا را بکشند. 
- یه چیزی بگم؟
سه جفت چشم به او نگاه می‌کنند، در آرامش است و‌خودش را گم نمی‌کند، تک لبخندی دندونی مهمان چشم‌های خوش رنگشان می‌کند. یگانه سری از روی تاسف تکان می‌دهد و با صدای که نه تهدید در آن وجود دارد نه مهربانی می‌گوید:
- بگو ببینم چی تو سرته که از صبح دست-دست می‌کنی که بگی!
آنای روی مبل سه نفر که در کنارش نازنین نشسته است تکانی می‌خورد:
- برای مسافرت تابستونی امسال‌مون، یه پیشنهاد دارم که فرق داره با سال‌های دیگه!
و‌ چشم‌های سبز جنگلیش را مظلوم می‌کند، مریم نگاه ریز بینش را روشن می‌کند و او را زیر ذره بین می‌برد، چشم‌هایش را ریز و با لحنی که سعی داشت آرام باشد و خستگی را پنهان کند.
- چی هست؟ کجا؟ چه فرقی؟
آنا این سری به پشت مبل تکیه می‌دهد، بدون مقدمه می‌رود سر اصل مطلب، این کار را با تصمیم صدای درونش انجام داده بود‌. صدای درونش داد می‌زد، انجام بده یا نه می‌شنوی یا آری، چرا تردید را به دوش می‌کشی!
- انگستان، ویچ وود.
مریم که در حال قهوه خوردن بود، با شنیدن این مکان، قهوه در دهانش ماسید و به شدت به سرفه افتاد. چنان سرفه می‌کرد که همه را ترسانده بود!‌ آنا مگر‌ چه گفته بود که مریم آنقدر هراس برش داشته بود؟ یک‌ کشور و یک اسم بود دیگر! سرفه‌های مریم پایان یافتنی نبود و بیشتر می‌شد، همراه بیشتر شدن سرفه‌های مریم، بچه‌ها هم نگرانیشان بیشتر می‌شد. نزدیک‌ترین حد ممکن به او ایستاده بودند و یکی کمرش را ماساژ می‌داد، یکی دستش را نوازش می‌کرد و دیگری لیوان آبی را سعی داشت به خوردش دهد! مریم به فکر هیچ‌کدام نبود و حتی نگرانی دختر‌ها که از صورتشان فوران می‌کرد هم مهم نبود. در سرش یک چیز می‌چرخید«چرا همه چیز دارد این‌قدر زود پیش می‌رود»!

گالری رمانم💜

محل نقدهای زیباتون🙌🏻

@ Psycho.K  @ Atlas _sa  @ Fardis  @ melika_sh  @ m.azimi  @ M.f  @ mahdiyeh  @ ZeinabHDM  @ elsa_a  @ Roghayeh.k  @ ناز بانو  @ مهسا نویسنده  @ Tired  @ کروئلا  @ نارسیس بانو.arabzade  @ دخترخورشید  @ Snowrita  @ Witch Girl  @ Li_liumღ @ LioOla  @ Z.A.D  @ Z.farhani  @ Z.mim  @ S.malkzad  @ Gh.a29  @ Gh.azal  @ Ghazal  @ Atefeh L  @ Aramesh , @ Aramis.R_U  @ amin141  @ VAHID  @ VampirE  @ Mobi666  @ Atria @
 

ویرایش شده توسط Bhreh_rah
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت_۶
بعد اتمام سرفه‌های مریم و آرام شدنش، همه در جای اول خود نشستند و‌ کافه به اوضاع ساکن قبلی خود برگشت دیگر توجه‌ها هم به سمت آنها نبود! آنا هنوز ریز- ریز به مریم نگاه می‌کرد و از واکنش غیر عمد یا عمدی مریم بخاطر جمله‌اش در عالم گیجی به سر می‌برد یا شاید هم بخاطر این مسافرت خیلی حساس شده بود، اما دخترها یعنی نازنین و یگانه در عالم آناهیتا نبودند آنها فکر می‌کردند که این مورد به طور کاملا تصادفی اتفاق افتاده است، به هر حال یک مورد طبیعی‌ از نظرشان بود. دوباره کمی سکوت زبان‌هایشان را در آغوش گرفته بود که آنا آن را جدا کرد‌ و کنترل اوضاع را به دست گرفت، انگشت‌هایش را در هم گره کرد و روی میز گذاشت. صداش کمی ناراحت گونه بود که سعی داشت همان را هم پنهان نکند.
- من چیز بدی گفتم؟
مریم که سرش پایین بود و با انگشتر نقره با یک سنگ ساده و‌ خوش تراشش می‌رفت، سرش را بالا نیاورد. یگانه و نازی هم تعجب یکباره به سراغ چهره‌‌شان آمد، نازی تعجب را سریع کنار زد، در چشم‌های آنا نگاهی زد و شانه‌هایش را بالا و پایین برد.
- مگه چیز بدی هم گفتی؟
سرش را مانند دختر‌ بچه‌‌ای لوس به نشانه نه تکانی داد که باعث خنده یگانه شد، سری از روی تاسف تکان داد و‌ همزمان دستش را هم در هوا تکان می‌داد مثل خود آنا که هرزمانی که هیجان زده می‌شد بی دلیل دست‌هاش تکان می‌خورد، گفت:
- بچه توهمی چیزی زدی؟
او دوباره نگاهی به مریم که حتی در طی مکالمه آنها هم سرش را بلند نکرده بود، زد و گفت:
- نه، آخه بعد حرف زدن من مریم به سرفه افتاد، اینجوری برداشت کردم که شاید حرف بی جای زدم!
یگانه تای ابرو بالا انداخت و می‌خواست بگوید به چه چیز‌های توجه می‌کند که سر بالا آوردن ناگهانی مریم که بی شک یا این حرکتش یک دانه از رگ‌های گردنش را پاره کرد، حرف در دهانش خانه کرد.
- مریم چی؟ من چی؟
این را بالکنتی می‌گفت انگار که سر صحنه جرم آن را گرفتند. با این واکنش مریم، نازی و یگانه هم حق را به آنا دادند و مشکوک شدند، انگاری به راستی مریم در حال خودش نبود!
نازنین به سمت قوی حمله کننده‌اش پیش رفت، به همین دلیل کمی به روی میز خم شد تا مریم را بهتر ببیند و با لحنی آرام از او پرسید که مطمئن است حالش خوش است و اتفاقی برایش رخ نداده؟!
مریم نگاهی به چشم‌های قهوه‌ای طور نازنین و بعد مشکی و سبز به ترتیب یگانه و آنا زد، همزمان که نگاهی می‌زد، سرش را که چپ و راست تکان می‌داد، انگاری به دنبال انکار است، اما او در واقعیت سعی داشت ذهن سرگردان، عجیب و‌ مغشوشش را آرام کند تا بیشتر از این دختر‌ها را کنجکاوی نکند تا که لو رود!
با لحنی که نه دوستانه و نه دشمنانه بود به دخترها اطمینان داد که چیزی نیست، اما آنها باور نکردند چون احساسات مخفیش که تردید روی آن پرده کشیده بود، آشکار نشد! با اینکه مریم سعی داشت عادی جلوه دهد، ولی موفق نشد .او با اینکه عصبی و بیشتر اوقات اخم برروی صورتش مهره شده دارد وحرف می‌زدند، اما همیشه برای دختر‌های احساسات دلنشینی را خرج می‌کند که از روی عشق نسبت به آنها‌ست، ولکین اکنون برعکس  همیشه بود!
یگانه متوجه درگیری درونی مریم شد نه تنها یگانه بلکه بقیه و‌ حتی خود مریم هم متوجه آن شد و بود، ولی نمی‌خواست که بپذیرتش. آنا به‌ چهره‌های مسخره‌ای که دوستانه‌اش به خود گرفته بودند. خنده گل و‌ گشادی، بیخیال افکار خودش  شد و شروع به وراجی بی پایانی درمورد خاطرات زیبا تابستانیشان کرد که این باعث تعویض بحث و تغییر حالت بچه‌ها شد. آنا هم نیز همین را می‌خواست بعد از اینکه موفق در خندیدن و آماده سازی آنها شد، موقعیت را جور دانست تا دوباره سفر انگلیس را پیش کشد، اینکه چرا گیر داده بچد به این سفر خودش هم نمی‌دانست. صدایش را صاف کرد و ابروهایش را با شیطنت خاصی به طور مکرر بالا و‌ پایین کرد، لبخند همیشگی‌اش  را کمی بیشتر کرد‌.
- خوب- خوب حالا نظرتون درمورد سفر ویچ وود چیه؟
مریم باز دوباره واکنش غیرمنتظری نشان داد و با عصبانیتی که دلیلش به نظر خیلی منطقی نمی‌آمد رو به آناهیتا با لحنی تهدید آمیز شروع به حرف زدن کرد.
- دیگه نمی‌خوام درمورد ویچ‌وود چیزی بشنوم آناهیتا، فهمیدی؟ فکر رفتن به اون جا رو از سرت بیرون کن! 
آنا از این همه عصبانیت بی جا و بی دلیل مریم که بی پایه و اساس بود ناراحت شد، آمد جویای دلیل شود که مریم از جایش برخواست و آنها را در کنجکاوی تمام تنها گذاشت!

گالری رمانم💜

محل نقدهای زیباتون🙏🏻

 @NAEIMEH_S @Nahal @Beretta @شکیبا @Ismail @MMMahdis  @نارسیس بانو.arabzade @shahrzad.rh ستایش @Morganit @دختر فرشته @Tiam_srb @یگانه جان @یگانه بانو @..Raha..@Neda.eb @Negin jamali  @Atlas _sa  @arrtahoor @اوپاکاروفیل @Fardis @p8366y @melika_sh @wolf girl @Snowrita @Ladan @S_614 @H.SHAHBAZI @elsa_a @Z.mim @mahdiyeh @YAS.JFI @Yas_82515 @m.azimi @M.f @Shervin @Nasim.M @Asma,N @Atefeh L @Gh.azal @GH_Mahla @Ghazal @ghazalak @N.Sh_87

@ زهراعاشقی  @ Victor.S  @ mahdiyeh  @ ZeinabHDM

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Bhreh_rah
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۷
هنوز با شوکی که به جانش افتاده بود در مجادله به سر می‌برد. سارا امشب منتظر هرچیزی بود، شبی که‌ پایانش انگاری غیرممکن به نظر می‌رسد، اما انتظار دیدن او را نداشت! از دیدنش مغلوب شده بود، شنیده بود که برگشته است اما همیشه بر طبق  عادت دامن به شایعات دروغین که  این‌بار دروغ هم نبوده، نمی‌زد! اعضای درونی‌اش در حال جوش آوردن بودند در حدی که هر لحظه امکانش بود به معده‌اش بزنند و همانند آتش فشانی منفجر شود. نمی‌دانست چه کند، اوضاعی بدنی و بهم ریختگی ذهنیش سردرگمش کرده بودند. نمی‌توانست تصمیم بگیرد که حال بشیند یا به ایستادن ادامه دهد! نمی‌خواست جوری رفتار کند که شکارچی این قبیله متوجه شود که باعث شده شقاوتی را به جانش انداخته است! دوست نداشت در برابرش پرچم سفید را سوا کند و از طرفی هم اصلا حال و حوصله نداشت با این فرد چهارشانه با اندامی خوش تراش جنگی را به پا کند، چون بازنده این آشوب بی‌بر و برگشت خود سارا بود!
برای این که به خود تسلط یابد و نشان ندهد که بهم ریخته است، چشم‌هایش را بست و دست‌هایی را که گره‌شان  را از روی قفسه سینه باز کرده بود در پشت سرش قفل کرد این کارش چند ثانیه‌ای بیش طول نکشید. چشم‌هایش را گشود و به شکارچی که فقط خودش می‌دانست که دیگر شکارچی نیست، چون این کار را بوسیدِ و کنار گذاشته بود، زل زد. در آن دریای آبی چشمانش رگه‌های سبز رنگ روشنی در حال حرکت بودند، نه فکر نکنید که این رنگ نشانه خوشی یا عشقی را دارد، بلکه برعکس این رنگ در چشم‌های سارا مثل هر رنگ دیگری که معنای خاصی دارد به معنی تنفر نسبت به طرف مقابل است. دنیل، همان چهارشانه خوش اندام حال در کنار برادر آلفایش ایستاده بود و آدامسی را با صدای زیادی می‌جوید، روی صورتش نه حالت عصبی بود و نه حالت خوشی! خنثی- خنثی بود، هیچ‌چیز این‌چهره خنثی را نمی‌توان متفاوت یا غیرعادی دانست، اما باز می‌توان خاص دانست! البته می‌شود این خنثی بودن را پایه خونسردی بیش از انداز‌ه‌اش گذاشت. دنیل فرد بسیار خونسردی بود که همیشه ادوارد به او می‌گفت به خاطر این بیخیالیش به او حسادتش می‌شود، اما دنیل در برابر این گفته تک خندی تلخ می‌زد و می‌گفت که اگر تو هم در موقعیت‌های من زندگی می‌کرد، خونسردی چاشنی خون‌ات می‌شد. هر زمان هم که ادوارد پرس و جوی موقعیت‌هایش می‌شد، سر باز می‌زد. دنیل صد و خورده‌ی سال کوچک‌تر از برادر سیصد سالش بود، اما پختگی خاصی را حمل می‌کرد. حال اینجا ایستاده بود، این که تا کنون کجا بود و چیکار می‌کرد را فقط خدایش می‌دانست. نگاهی به جماعت رو برویش که از روی ترس یا شاید احترام به او سکوت کرده بودند، زد و بعد نگاه‌ش روی ملکه کوچک قبیله مِگاناها ثابت ماند. خانم‌تر شده بود آخرین بار که او را دیده بود لباس عروس مراورید رنگی به تن داشت که خوشحالی زیادی در بدنش جاری بود برعکس او که آن شب برایش عذاب بزرگی به همراه داشت. سرش را تکان داد نمی‌خواست به گذشته فکر کند اکنون که دیگر همه‌چیز تمام شده است!
برادرش را مردانه در آغوش گرفت و روی کمرش چند ضربه‌ای زد. ادوارد یک سر و گردن از دنیل بیشتر بود، تفاوت این دو برادر فقط در قد نبود در رنگ موها، طرز فکر، شیوه زندگی و الا آخر بود! بعد در آغوش گرفتن برادرش با رییس‌های هر قبیله دست دوستی  ساده  که مانند زمان احوال و پرسی‌ست داد. وقتی به سارا رسید، دستش را جمع  در جیب‌های شلوار کرد. نگاهی قدی از رو  برو به سارا انداخت، سارا در طول خوش و بش کردن دنیل و حالا که رو برویش ایستاده بود حالت بدنی‌اش تغییر نکرده بود، هنوز دست‌هایش‌ پشت کمرش قفل بودند و بیشتر تو هم فرو می‌رفت. سعی می‌کرد که حرفی نزد تا جنگ را شروع نکند و چهره‌ش را پشت نقاب بی اعتنایی پنهان کند که پیروز نشد‌. دنیل تک پوزخندی زد و سرش را به جلو و عقب از روی حیرت تکان داد، بعد سرش را کمی به راست متمایل کرد و با لحنی توهین آمیز گفت:
- حال شوهر پیرت چطوره؟ شنیدم که قبیله و ویچ وود را ترک کرده و توی ایران  در حال خوش گذرونیه!
پچ- پچ ها دوباره شروع شد، اما این بار درمورد سارا و شاهی بود که پادشاهی و انگلستان را به ایران ترجیح داده بود. سارا که چشم‌هایش تر شده بود از این رازی که سال ها مخفیش کرده بود با نفرت تمام به کسی که یک زمانی او را تکیه‌گاهش می‌دانست نگاه کرد. نفسی عصبی کشید بدان آن که دهانش را باز کند، چون این کار فقط باعث می‌شد که اشک‌هایش سرازیر شود‌‌. هنگامی که مطمئن شد که اشک در چشم‌هایش از بین رفته، خندید و دست‌هایش را گشود تا او را در آغوش بگیرد، اما دنیل دو قدمی عقب کشید و با تایید گفت:
- فکرشم‌ نکن، میدونم‌ چی‌ تو سرته!
خنده ماسید، دست‌ها پلاسید، اما جز  ادوارد کسی ندانست دنیل چی را می‌داند. سارا که خودش را کوچک شده یافت، بال‌هایش را گشود و کمی نزدیک گرگینه جوان‌تر شد و با صدای آزار دهنده‌ی گفت:

- نترس، نمی‌خواستم که‌ بدونم تمام این مدت از ترس توی‌ کدوم سوراخ موش قایم شده بودی!

بازهم حالت چهره‌ی دنیل تکانی نخورد، آدامسش را در دهانش جابه کرد و لب‌هایش را جمع کرد به نشانه‌ی اینکه خوب که‌ چه شود؟ سارا عصبی شد و مکان را بدان آن که چیز دیگری بگوید ترک کرد، ترک کردنش همانا قلب‌های دنیل و ادوارد را هم  ناخواسته با خود برد!

آری گاهی اوقات بر ما اینجوری‌ست، بعضی‌ها در زندگیمان هستن که هرقدر هم بعد از مدتی دوری، بود و نبودشان برایمان حسی ایجاد نکند، اما باز هم رفتن و خداحافظی کردن‌هایشان اثر خوبی روی آدمی نمی‌گذارد! قلب را می‌فشارد و عقل را می‌برد.

 

گالری رمانم💜

محل نقدهای زیباتون♥️

@Negin jamali @هــhanaــانا @Atlas _sa @Masi.fardi @Nadia @NAEIMEH_S @Nasim.M @Asma,N @ومپایر @ببعی معتاد @شکیبا @elsa_a @ZeinabHDM @YAS.JFI @S_614 @S.malkzad @Fardis @Snowrita @Atefeh L @melika_sh @meli.km @Ismail @Bahar khani @Dark fire @arisky @E.S @Hony.m @اوپاکاروفیل @ساتوری @Beretta @زهرا عاشقی۸۲ @Nafas rad @JGR.LARA @- Bored - @- Edna - @cute girl @Z.A.D @..Raha.. @khakestar @Night Shadow @Najm.. @Atria @ زهراعاشقی  @ Victor.S

ویرایش شده توسط Bhreh_rah
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

#پارت_۸

طولی نکشید که آسمان، عصر غمگین خود را در هاله‌ی ارغوانی بازیافت. دریا دیگر آبی آسمانی خود را نداشت و آن را با رفتن خورشید پنهان کرده بود.
مریم، نازنین، یگانه و آناهیتا روی ماسه‌های سرد ساحل که موج‌های دریا آنها را به این سو و آن سو می‌برد، نشسته و در فکرهای متنوعی به سر می‌بردند. از دور که به آنها نگاه می‌کردی شاد و سرحال به نظر می‌رسیدند، اما فقط به نظر می‌رسیدند!

بحث صبح هنوز در بین آنها جریان داشت با اینکه در مورد آن دیگر نه سوال و جوابی کرده بودند، نه‌ جر و بحثی!
به نوبه خودشان آمده بودند به دورهمی دوستانشان تا بیخیال دلخوری بشوند، ولی عزای این بحث بیخود و بی‌منطق را رها نمی‌کردند.
آنقدر در فکر  دست و پنجه نرم می‌کردند که متوجه قدم‌های گذاشته شده در ماسه‌ها و سایه منعکس از شخص پنجم به خاطر نور کم مهتاب که رویشان افتاده، نشدند.
- فکر کنم آخر زمان شده که شما انقد ساکتید!
صدایش گرم مردانه بود که مهربانی، کمی غرور و شیطنت پایه ثابت آن به نظر می‌آمد. بالا سر دخترها با سینی حاوی چهار لیوان قهوه سرد ایستاد بود، لبخندی زد، خم شد و نوشیدنی‌ها را جلوی آنها گرفت. دخترها حتی وقتی که متوجه آریا شدند باز هم در سکوت به سر می‌بردند و حتی نای تشکر کردن هم نداشتند. آریا وقتی  متوجه کشتی‌هایشان شد که در حال غرق شدند‌. با خود گفت اینجوری که شب، صبح نمی‌شود‌‌. به همین خاطر برای تغییر حالت بچه‌ها پاچه شلوار گرمکن خاکستری‌اش را که با تیشرت سفید و گرمکن خاکستری پوشیده بود را بالا کشید. ترکیب چنین رنگی با موهای مشکی کمی تراشیده شده‌  و ته ریشی که به تازگی مرتب شده که باعث می‌شد دل هر دختری را به تاپ بیندازد، در کنار یگانه نشست‌. زانوهایش را خم کرد، دست‌هایش را از  آرنج روی زانوهایش گذاشت و به دریای روبه‌رو زل زد!
- از این دلخوری‌ها همیشه هست.
کسی جز یگانه که به یخ‌های شناور توی لیوان زل زده بود باصدای طلبکارانه بدان آنکه به آریا نگاهی بیندازد، چیزی نگفت!
-از کدام دلخوری‌ها؟ اصلا کی گفته بین ما دلخوری هست؟
آریا برگشت به نیم رخ یگانه خوش‌چهره نگاهی زد میخواست بگوید که« از دور داد می‌زند بین شما چه هست» که آنا با این سوال و جوابی که بین آریا و یگانه رخ داد تازه یخ‌اش باز شد که شروع به غر زدن کند. چهار زانو نشست لیوان شیشه‌ای را جلوی پاهایش محکم روی زمین کوبید و تصمیم گرفت غرزدن را آغاز کند. که چیزی انگاری منصرفش کرد، بخاطر همین دستی که در هوا متوقف شده بود  را دوباره دور لیوان پیچید، محتویاتش را یک نفس سر کشید و با عصبانیتی باحال لیوان خالی رو به سمت آریا گرفت، او هم با خنده‌ای که سعی داشت پنهانش کند، لیوان  را آرام از دستش قاپید.
حالا وقت غر زدن بود، دست‌هایش را به هم نزدیک‌تر و مالش داد، با صدایی که بین  عصبانیت و دلقک بازی بود گفت:
- کدوم دلخوری؟ آره کدوم اصلا؟ دلخور چی هست باباها؟ ما خرمیم، خود شاد و سرحالیم. اینجا هم نشستیم داریم مدیتیشن می کنیم نگاه، نگاه جناب سپهدبرد!
چهار زانو که نشسته بود انگشت‌های اشاره هر دستش را به شصت همان دستش نزدیک کرد، پشت دست‌هایش را به زانوهایش به حالت مدیتیشن زد و زیر لب شروع به وردهای نامفهومی گفتن کرد. حالتی داشت  بینابین دلقکی و دیوانگی!
در طول تمام این حرکات همه ریز به ریز به او نگاه می‌کردند، یک لحظه هم چشم برنمی‌داشتند و هر حرکتی که انجام می‌داد  باعث می‌شد نیروی قلقلک کم-کم آنها را به خنده وا بدارد‌. حتی مریم که در عصبانیت به سرم می‌برد هم آرام-آرام داشت تسلیم خنده می‌شد.
وقتی که آناهیتا چشم‌هایش را باز کرد، بقیه  را نگاهی زد که سعی دارند نخندند، مردمک چشم‌هایش را در کاسه گرداند، همان طور چهار زانو دست به کمر زد و داشت با خودش بالا و‌ پایین می‌کرد که اجازه خنده را صادر کند، وگرنه آنها می‌مردند. با صدور اجازه بقیه از خنده سر به فلک گذاشتند، دیگر تحمل نخندیدن به حرکاتش را نداشت، آخر آنا آنقدر زیبا و بچگانه این حرکات را انجام می‌داد که غیرممکن بود به او نخندی!
همان طور که غرق خنده بودند، شخص ششم با قدم‌های مستحکم و با دست‌های درون جیب‌هایش در زیر ماه لرزیده به خود به آنها نزدیک شد. شلوار پارچه‌ی پوشیده  که پیراهن مشکیش را درون آن زندان کرده بود. لباس‌هایش اصلاً مخصوص کنار دریا نبود، اما او فرق می‌کرد. قانون‌های خاص خودش را داشت. با نزدیک شدنش تنها کسی که متوجه او شد و خنده از روی لب‌هایش ماسید، آریا بود. روبروی آن پنج نفر قرار گرفت بدون آن که چیزی بگوید، دست‌هایش را از درون جیب‌هایش بیرون کشید، سعی داشت سیگاری را روشن کند. در طول نزدیک شدنش به آنها حالش رو به راه بود، اما ناگهان عرق سردی را حس کرد، قلبش به تپش افتاد و دندان‌هایش می‌خارید. «نه، نه الان وقتش نیست» تنها گفته‌ای بود که باخود تکرار می‌کرد. او مهدیار برادر آریا بود، مدتی‌ بود که خبری از اون نبود، ناپدید شده بود و‌ حال سرو‌کله‌ش پیدا شده. همین آمدن ناگهانی و مدت‌ها بی‌خبری باعث شد که خنده از روی لب‌های آریا برود. آریا بعد خنده، اخم را مهمان چهر‌ه‌ی خوش تراشش کرد، سعی داشت جلوی دختر‌ها مشتی حوالی برادر بزرگ‌تر بی‌فکرش نکند که ناگهان  متوجه بی‌ثباتی او شد که نمی‌تواند سرجایش بایستد! خشمش را به کل فراموش کرد و از جایش برخاست دخترها هم حتی متوجه شدن که حالش سرجایش نیست. دست‌هایش می‌لرزید، از شدت بی حالی صورتش برافروخته شده بود، ارتعاش ناگهانی بدنش او را وادار کرد که روی به جلو‌خم شود و دست‌هایش را روی زانوهایش بگذارد. پاکت سیگارش از دستش افتاد، قبل همه این ماجراها سعی داشت سیگاری بکشد.  آریا نزدیک او شد، دستش را گرفت و گفت:
- مهدیار خوبی؟ چیزی خوردی اینجا؟
اما  او  فقط سایه یک فرد آشنا را می‌دید، یک چیز را حس می‌کرد، یک حال را می‌بلعید.  همه آنها از یک نفر نشأت می‌گرفت. صاف ایستاد، نفس عمیق سنگینی کشید، چشم‌هایش را به او دوخت، لب‌هایش را با زبانش تر کرد.
- تو؟

صدایش کوتاه تر از نجوا و کلافه تر از همیشه بود. حالش بهتر نشد و بدتر می‌شد، نفس کشیدن برایش سخت بود. در کنار تمام این‌ها تنها چیزی که آزارش می‌داد باورش بود  در خیال سر می‌کرد، چون چیزی را که می‌دید نمی‌خواست که بپذیرد!

گالری رمانم💜

محل نقدهای زیباتون🌿

@ زهرا عاشقی  @ Psycho.VA  @ m.azimi  @ Elsa__f4_a  @ الیف..  @ maedeaghajanloo  @ Li_liumღ  @ LioOla  @ آیلار مومنی  @ ارامیس  @ یارا  @ کاژین جهانگیری  @ کروئلا  @ کرومتوفیلیا  @ Asma,N  @ Nasim.M  @ nasimafshar  @ ZeinabHDM  @ Mahsa.farzin1  @ Mahsabp4  @ Love  @ VampirE  @ violet  @ N.H  @ NAEIMEH_S  @ Omaay  @ Otayehs  @ سادات.82  @ Atefeh L  @ A..A  @ Ha,ni  @ melika_sh  @ Z.farhani  @ Z.A.D  @ Atlas _sa  @ Masi.fardi  @ S.malkzad  @ WolfisH  @ QEGISA  @ Paradise  @ Elaha

@ ..  @ ...Giiilass...  @ ..زهرا..  @ Ario  @ arisky  @ Ayda rashid☆ویژه☆  @ ayda79
 

ویرایش شده توسط Bhreh_rah
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۹
چشم‌های مهدیار با آن دو‌ مردمک سیاه‌تر از شب به یک‌ نفر توی این جمع کوچک زل زده بود. راست، مستقیم به او نگاه می‌کرد و‌ دیگر حرفی از دهانش‌خارج نشد. نفس‌هایش سنگین شده بود این را جز خودش و آریا که در کنارش ایستاده بود، فرد دیگری متوجه نشد!
فردی که مهدیار با چهره‌‌ی آتشین به او زل زده بود، نازنین بود! نازنین که متوجه نگاه سرد و‌ خیره برادر آریا به خودش شد و به صورت غیرارادی به چپ و راستش نگاهی زد، تا کسی را جز خود بیابید، اما نه کسی را دید و‌ نه متوجه چیزی شد. آیا طرف حرف مهدیار، او بود؟
 تنها کسی که  نگاه‌ش مابین مهدیار و نازنین رد و بدل می‌شد مریم ریزبین بود! این در صورتی بود که بقیه گیج و سرگردان فقط به نازنین نگاه می‌کردند که چرا مهدیار آنقدر از دیدنش دگرگون شده؟!
نازنین دوباره به شخص روبه رویش زل زد که صورتش قرمز شده بود و از چشم‌هایش شعله عصبانیت زبانه می‌کشید. اخم‌هایش ناخودآگاه بعد تحلیل وضعیت در هم رفت، دست‌هایش از بی حالی در آورد و روی سینه‌اش قفل شد. سعی کرد آرام باشد، چرا ترسیده بود؟ مگه قاتل یا رمالی بود از عکس العمل بی دلیل او بترسد؟ او باید طلبکار می‌بود که مهدیار مشخص نیست چه کسی را با او اشتباه گرفته است! برای همین اندیشید تعجبی که از پیشانیش می‌تراود، ترسی که به جانش افتاده را کنار بزند و بپرسد که مهدیار منظور از تو گفتنش با آن همه شک و نفرت چی بوده! 
همین که اراده کرد که صحبت کند، رشته‌ کلام شروع نشده‌اش با صحبت کردن آریا به تندی پایان یافت!
- ماتیلدا؟!
صدای لرزشی و تعجب انگیز آریا ایندفعه همه را وارد کرد به فرد جدید حاضر در جمع چشم بدوزند!
دختری با موهای بلوند بلند که ایندفعه او بود که‌ همه را به وجد آورد. در ذهن پسرها مشخص نبود  درمورد ماتیلدا چی می‌گذرد، اما دختر‌ها نه تنها از ذهنشان بلکه از چهره‌هایشان یک چیز مشخص و‌ گویا بود! چرا ماتیلدا اینطور بود؟ چهره ماتیلدا جوان به ایرانی‌ها نمی‌خورد، البته تیپ و لباس‌هایش هم با قوانین اینجا در تضاد بود!
ماتیلدا پیراهن شب کوتاهی تا بالا زانو به رنگ مشکی پوشیده بود، پیراهنش حلق آستینی داشت و‌ جنسش ابریشم ساده بود. از روی شانه‌هایش یک شنل از جنس همان پیراهن، اما به رنگ سفید تا پایین مچ پاهایش ادامه داشت. پاهایش برهنه و حتی کفشی به پا نداشت، موهایش هم آزاد و رقصان بدان مزاحمی در هوا می‌چرخید! انگاری ماتیلدا فرشته‌ی بود که بی واسطه از بهشت به روی زمین افتاده بود!
پوزخندی روی چهره آریا راه باز کرد، دست‌هایش که به دور شانه‌ برادر بزرگترش مهمان کرده بود را مرخص کرد، نگاهی به او و ماتیلدا زد و بعد بدان کوچک‌ترین حرفی با همان پوزخند جمع را ترک کرد! دختر‌ها که ناگهان جمع برایشان سرد شد و با هردوی آنها هم غریبه بودند، تصمیم گرفتند به دنبال فرد آشنایشان بروند، اما ماتیلدای فرشته به تندی مانع این کار شد. او دقیقا پشت سر نازنین با فاصله اندکی ایستاده بود، دیگر همه فهمیده‌اند که مورد اشاره مهدیار چه کسی بوده!
به نازنین نزدیک‌تر شد، چهره‌ش بازتر و لبخندش قشنگ تر شد، آنقدری لبخندش قشنگ و تاثیرگذار بود که قفل دست‌های زندانی نازنین را گشود و حتی آنقدر زیبا حرف زد با آن صدای بهشتیش که نازنین از یاد برد که ماتیلدا چگونه او را می‌شناسد با اینکه نازنین اولین باری است که می‌بینیدش!
- چه چهره‌ی دلروبای! دقیقا طوری که تعریف کردن.
لبخندی دندونی روی صورت نازنین پدیدار شد، اما زبانش از حرف زدن قاصر! ماتیلدا لبخندی دیگری زد و تصمیم گرفت دستش را بر روی موهای خرمایی بلند و پنهان شده نازنین در زیر شالش بکشد که مریم به سرعت درونش احساس خطر کرد با اینکه چیز خاصی هم قرار نبود اتفاق بیفتد. بازوی نازنین را‌ چنگی زد، با لحنی عصبی و با اخم‌های ترسناک گفت:
- ممنون از لطفتون، اما برای موندن، دل و قوه‌ دادن دیرمون شده!
و از کنار هردویشان همراه دخترها گذشت. یگانه و آناهیتا بخاطر هول شدن نازنین خنده‌شان گرفته بود، ولی بخاطر عصبانیت مریم  نزدیک‌ترین حالت هم ایستاده بودند که خنده را پنهان کنند. نازنین هنوز تحت تاثیر لبخند و چهره‌ای ماتیلدا بود، راه رفتنش دست خودش نبود مریم او را کنترل می‌کرد انگاری که طلسم شده بود!

همه  چیز به روی دونفر ناآشنا بازگشت. مهدیار هنوز درونش می‌لرزد یا از عصبانیت یا ترس، اما درون ماتیلدا آرامش قرار داشت و این به‌ چهره‌اش هم آویزان بود!
آنقدر آرامش و متأنت را پخش می‌کرد که هر شخص صاحب اشاره‌اش به دنیای خلاء می‌رفت، اما این گول زدن‌ها و طلسم‌ها روی مهدیار تأثیری نداشت و ندارد. چون ذات کثیف ماتیلدا و امثال آنها را فقط او می‌دانست!
ترس و عصبانیتش هم برای همین بود او از ماتیلدا کم درد نکشیده بود‌. هرآنچه که خودش را قوی می‌دانست، ولی با کارها و قدرت‌های که ماتیلدا دارد همیشه کم می‌آورد و تمام اراده‌‌ش به زیر سوال می‌رفت! 
- آروم باش گرگینه‌ی ایرانی جوان، ایندفعه ماموریت ساده‌ی برات در نظر دارم!

ماتیلدا در صدایش با آن چهره آرام، تهدیدی مرگبار موج می‌زد. مهدیار هیچ نگفت و فقط او را نگاه کرد که به زیبای یک بازیگر حرفه‌ی نقش بازی می‌کرد! ماتیلدا خندید، زیاد خندید، حتی خنده‌اش هم زیبا و دل انگیز بود که دل هر مخاطبی را می‌دزدید. ناگهان خنده ماتیلدا تمام شد و با تصمیم قبلی با تمام سرعت به مهدیار نزدیک شد، دیگر از چهره‌ی زیبا و آرام‌ش خبری نبود، از دماغش آتش خارج می‌شد و از پوست صورتش جز‌گوشت‌های قرمز چیزی دیده نمی‌شد. چشم‌های آبیش به قرمز مذابی تبدیل شده بود، صدایش حالا به ذات اصلی خود برگشته بود. همان ذات خراب و رکیکش!
- نترس عزیزمن، گرگینه قشنگم نترس. ایندفعه نمی‌زارم درد بکشی!
اما در تمام بدن مهدیار دردی سرد از نوک انگشت پاهایش تا بالای سرش پیچید، همان طور که با درد دست و‌ پنجه نرم می‌کرد در یک‌چشم بهم زدن چهره‌ی جهنمی ماتیلدا ناپدید شد!
 

گالری رمانم💚

محل نقد زیباتون🌿

@ Psycho.VA  @ NAEIMEH_S  @ Asma,N  @ Nasim.M  @ m.azimi  @ M.f  @ ..  @ ...Giiilass...  @ _.mobina._  @ - Edna -  @ -ashob-  @ -Baron-  @ -Fateme-  @ -Madi-  @ -Madi-  @ -Tehyan-  @ -Maya-  @ Z.A.D  @ Z.farhani  @ Oneirophrenia  @ Omaay  @ Opacarophile  @ Otayehs  @ Paradise  @ Gh.azal  @ Ghazal  @ A_N_farniya  @ Atlas _sa  @ Masi.fardi  @ Damon.S_E  @ DARKNESS  @ Li_liumღ  @ LioOla  @ WolfisH  @ M. Mousavi  @ mahdiyeh  @ ZeinabHDM


 

ویرایش شده توسط Bhreh_rah
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت_۱۰
خشمگین و عصبی بخاطر امشب وارد خانه‌ی غرق در تاریکی شد و‌ در را محکم پشت سرش کوبید.کمی بی حرکت ماند تا به خانه بی روح‌ و سیاه نگاهی بزند که اسباب و اثاثیه همرنگ تاریکی فرا گرفته درون خانه‌ در چشم‌هایش سنگینی می‌کرد. کلید را روی جاکفشی در نزدیکی خودش پرتاب کرد، بدان آن که خانه را مهمان روشنایی کند به سمت چپ  متمایل شد تا از روی پله‌ها موجود آنجا به طبقه دوم راهی شود.
اما هنوز پایش را روی پله‌ی اول نگذاشته بود که از حرکت واماند او که فکر می‌کرد  مثل همیشه در این خانه دراندردشت تنها است، حالا توقع فرد دیگری را نداشت! روی پاشنه پاهایش با تعجب به سمت صدا برگشت دیگر چشم‌هایش به تاریکی عادت کرده بود، قامت بلند و‌ توپر فرد آشنای نشسته روی مبل‌ها را در همان نگاه اول شناخت. مهدیار بدخلق بود که آهسته می‌آمد و می‌رفت، اگر می‌خواستی بدترین عادتش را بیان کنی، همین نمونه بارز آن بود!
آریا سعی داشت آرام باشد، اما موفق نبود به وضوح دیده می‌شد که رگ‌های شقیقه‌ و گردنش بیرون زده و تند می‌زند. داشت خیال می‌کرد که به سمت برادر بزرگترش هجوم ببرد و‌ مشتی که خیلی وقت است می‌خواد حوالی صورت خوش تراشش کند را انجام دهد، ولی تنش سنگین‌تر از آن شده بود که همراه خیالش پیش برود. متوجه سنگینی و خشکی تنش بود، ولی به رویش نمی‌آورد چون فکر می‌کرد همه‌ی این‌ها بخاطر عصبانیتش است! 
ولی دست و‌ پاهایش بی جهت همانند چند ساعت پیش مهدیار می‌لرزید، رخوت مضحکی همه جای بدنش را گرفته بود و قلبش تند-تند می‌زد. نفسی عمیق کشید، هنوز  همدیگر را در تاریکی آنالیز می‌کردند و کسی قصد صحبت کردند نداشت. مهدیار با حالتی از خموشی و پوشیده از مهی غرور روی مبل تک نفر در حالی که دست‌هایش دو طرف مبل گذاشته و به پشتش شاهانه تیکه داده بود. به نظر می‌رسید که مهدیار به برادرش توجه ریزبینی دارد، اما اشتباه فکر می‌کرد. چون متوجه لرزش بدن مهدیار، اشک‌های که از روی درد روی گونه‌اش بی‌جهت می‌ریخت و بغض سردی در گلویش جا خوش کرده بود، نبود!
آریا دیگه توان ایستادن نداشت، برای اینکه پخش زمین نشود، دست راستش را به لبه‌ی محافظ پله‌ها گرفت. اشک‌های گرم و شور جلوی‌ دیدش را گرفته بودند، نفسش بالا نمی‌آمد و‌ یک‌ چیزی از روی شکم تا گردنش به سرعت در حال‌ حرکت بود، یک‌چیزی مثل ریشه گیاه که در بدن بی وقفه رشد کند!
خم شدن و دست به محافظ گرفتن آریا تکانی در وجود نشسته‌ی مهدیار نینداخت، آدم انقد بی‌احساس و بی‌پروا؟!چشم‌هایش دیگر تار نمی‌دیدند، حالا سیاه و تاریکی مطلق را می‌دیدند، در سرش جملات نامفهموم با زبانی ناشناخته در حال پژواک شدن بود. دیگر نه دستش توانایی نگه داشتنش را داشت نه تن تنومند و ورزشکاریش! در یک چشم بهم زدن در برابر چشم‌های مشکی مهدیار در تاریکی نیم روشن آریا بدون صدا و‌ حرفی، حتی ناله‌ی نقش زمین شد.
مهدیار اکنون تکانی و‌ عرق سردی را در وجودش احساس کرد، اما همچنان در جایش نشسته بود و مغزش دستوری نمی‌داد تا اجرا کند. در صورتش دیگر مه غرور از بین رفته بود، نگرانی برادرانه در چشم‌هایش جا خوش کرده بود.
***********
- طلسم شده!
صدای آرامش بخش و راسا همانند صدای ماتیلدا! که با چشم‌های تیله‌ای و درشتش به مهدیار چمبره زده کنار تخت برادرش نگاه می‌کرد. در صدایش آرامش بود، اما درونش نه آرامشی موج می‌زد و نه حتی دلسوزی!
آریا تا به تا رو به سقف بدان جانی دراز کشیده بود.روی بدنش از ناف تا زیر ترقوه‌هایش خط‌های همانند ریشه‌های گیاه با این تفاوت که مشکی‌ست و روی بدن یک انسان است به‌چشم می‌خورد. در ذهن مهدیار ماتیلدا به بدترین شکل و شمایل در حال سلاخی بود و در ذهن ناآرام آلفردو تداعی ماجرای دوباره! می‌دانست که مهدیار دوباره درگیر قبیله مینا‌ها شده‌ و فرار کردن ایندفعه از دستشان توان سنگینی داشته است!
کنارش بر روی زانو خم شد، دستش را مردانه و پدرانه روی شانه‌ش گذاشت با گذاشتن دستش متوجه گرمای بیش از اندازه کالبدش شد، اماکاری جز حرف زدن ازدستش برنمی‌آمد. سعی کرد همه دلخوری که سالها با آریا داشت را کنار بزند و صمیمانه کمکش کند! درست است که بینشان دیگر چیزی نیست و همه چی از نظر آریا تمام شده است، اما این از طرف آلفردو صدق نمی‌کرد. با اینکه ناراحت بود از اتفاق بینشان، ولی همچنان برای این گرگینه‌ی ایرانی جان می‌داد!

گالری رمان🌸

محل نقدهای زیباتون🦭

@ mahdiyeh  @ طاهره  @ A_N_farniya  @ S.malkzad  @ Damon.S_E  @ Li_liumღ . @ LioOla  @ N.H  @ m.azimi  @ Z.farhani  @ Z.A.D  @ Atefeh L  @ MO-BIN  @ Mobi666  @ Paradise  @ کروئلا  @ کرومتوفیلیا  @ Elsa__f4_a  @ Fateme Cha  @ Fateme1384  @ Fatemeh14  @ PsychoV7  @ Ha,ni  @ Red_girll  @ Qazal  @ Gh.azal  @ _khakestar_  @ Shadow  @ Shabnam  
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...