رفتن به مطلب

رمان مغزِ سرد | Aytak کاربر انجمن نودهشتیا


Aytak
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 ماه بعد...
  • مدیر ارشد
GHAZAL
post توسط GHAZAL بررسی شد!

"✨ویرایش بی‌نقص در تست ویراستاران✨"

به Aytak نشان " Great Support" و 20 امتیاز اعطا شد.

پارت اول:

پاورچین-  پاورچین از درب ویلا خارج شد و بازدمی از سر آسودگی، از میان لب‌های باریکش خارج نمود. مرحله‌ی اول با موفقیت سپری شد. رویِ پنجه پا گام بر می‌داشت، که مبادا دایه لیزا در ساعت دوازده شب، که یکی از ساعات ممنوعیت خروج از عمارت بود، از بیرون رفتنش مطلع شود.

پلکی زد و جاده‌ی سنگلاخیِ زیر پایش را دور زد. وارد باغ سرسبز ویلا شد و همان‌ دم که خاکستر چشمانش قامت بلند مرد را رصد کرد، لبخندی محو کنج لب‌های از استرس پوست- پوست شده‌اش جای گرفت. اگر این مرحله به خوشی به پایان نمی‌رسید، بی‌تردید مجازاتِ سختی در انتظارش بود.

مرد که کارل نام داشت، یکی از دستانش را در جیب شلوار مشکی رنگش فرو برده، بلکه سرمایی که ناشی از هوایِ سردِ دسامبر گریبان‌گیرش شده بود را کاهش دهد و چشم انتظار او، با قدم‌هایی کوتاه عرض باغ هشتاد متری را طی می‌کرد. دخترک با لبخندی که از دیدن کارل مزین بر لبش شده بود، پا تند و تا قصد کرد به سمت او حرکت کند، با آوای عصبانیِ لیزا از بیرون باغ، از حرکت بازخواست:

-  دایانا، بیرون رفتی؟

با به طنین افتادن صدای لیزا در گوشش، ناگهان در جای ایستاد. چشمانش درشت، و نفس در سینه‌اش حبس شد. او از کجا متوجه نبود دایانا شده بود؟ بزاق دهانش را قورت داد و بازهم بازدمی عمیق آزاد ساخت؛ اما این‌بار از سر کلافگی بود. گرچه از لیزا وهمی نداشت؛ اما اگر الکس در این زمان از حضور ناگهانیِ او در باغ و وجود این مرد غریبه با خبر می‌شد، دردسری به دردسرهایش می‌افزود. بنابراین با دستان یخ زده‌اش، موهای خرمایی‌اش را از صورتش زدود و به قدم‌هایش سرعت بخشید. با عجله به انتهایی‌ترین بخش باغ رسید و پشت یکی از درختانی که در همان حوالی بود، ایستاد. هوا را به ریه‌هایش هدیه داد و نفس‌هایی که به واسطه‌ی دویدن تند شده بودند را منظم ساخت.

از سویی دیگر کارل با شنیدن صدای سرشار از خشم لیزا، آژیرهای قرمز و آبیِ مغزش یکی پس از دیگری روشن شدند. سر بلند کرد و پس از دید زدن اطراف باغ، با آرامش ذاتی گامی به عقب رجوع، و قامتِ صد و هشتاد سانتی‌متری‌اش ضمن دوری از چشمِ لیزا در تاریکی‌ای که ناشی از سایه‌ی دیوار باغ بود، پنهان گشت. برخلاف دایانا که هر لحظه استرس داشت، کارل در آرامش مطلق به سر می‌برد.

دایانا که حدوداً پنج متر با کارل فاصله داشت، نگاهی به پشت درخت انداخت. لیزای خشمگین درست در دیدرس نگاهش بود و هرآن امکان داشت به درختی که به آن پناه برده بود، نزدیک‌تر شود. روبه‌رویش انباری حدوداً چهل متری وجود داشت و تا جایی که به یاد داشت، الکس این‌جا را برایش ممنوع کرده بود. یک‌بار ریسک کردن مشکلی نداشت، داشت؟ نمی‌دانست. تنها می‌دانست که عمیقاً علاقه‌ای به شنیدن سرزنش‌های لیزا ندارد.

لیزا، دست در موهای حنایی رنگش که به واسطه‌ی باد در هوا می‌رقصید فرو برد و با سردرگمی اطراف باغ را از دید گذراند. می‌دانست که دایانا جایی در همین حوالی‌ست. طبق گفته‌ی الکس وظیفه‌اش در این چند روز زیر نظر گرفتن کارهای دایانا بود و حالا پنهان شدن ناگهانیِ او، کلافه‌اش کرده بود. به تبعیت از عادتش، هنگام عصبانیت پوست بی‌چاره‌ی لبش را جوید و باری دگر، با لحنی عصبی نام دایانا را بر لب جاری کرد؛ اما دریغ از جوابی که خشمش را کاهش بیابد.

  • لایک 29
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت دوم:

 در همان حینی که لیزا به دنبال دایانا می‌گشت، دایانا در جدال با افکارش، نگاهش را در حوالیِ انبار چرخاند. دو درخت تنومند، درست در چپ و راست انبار قرار داشتند و شاخه‌های بی‌برگ و بلند آنان، تا حدودی دربِ قدیمی‌اش را از دید مخفی کرده‌ بودند. گوشه‌ی لب بی‌رنگش را به بازی گرفت و مردد به درب زوار در رفته چشم دوخت و بعد، تیله‌های کلافه‌اش را به جاده‌ی سنگ‌فرش شده‌ی زیر پایش انداخت. ناگهان در ذهنش دکمه‌ی رفتن را کوبید و همان‌دم، گویی چرخ ماشین‌های رالی در پاهای نالانش فعال گشت. چرا که بی‌مقدمه، پا بر جاده‌ی سنگ‌فرش شده نهاد و با نهایت قوا دوید. به انبار که رسید، دربِ قرمز رنگ و نیمه‌باز را هول داد و خود را به درونِ انبار پرت کرد.

ورودش همانا و اکوی صدایی کوتاه اما سهمگین در انبار همانا! طی عملی غیر ارادی، به سرعت لای پلک‌های گربه‌ای مانندش را از هم باز کرد. حیرت زده و نفس- نفس زنان قدمی به عقب برداشت و هینی کشید. دستش را محکم بر دهانش کوفت. مسیر نگاه بهت زده‌اش را به پیکر خونین و بی‌جان دنیل، که روی سرامیک‌‌های خاکستری انبار افتاده بود، کوک زد. در نی- نی نگاهِ خیسش ناباوری مشهود بود. لکه‌های خون، صورت خالی از نقص دنیل را در بر گرفته،  جنگل سبز چشم‌هایش بی‌حرکت به سقف انبار کوک خورده بود و مردمک‌هایش حتی میلی‌متری، قصد بر نقل مکان به قسمتی دیگر از کاسه‌ی چشمانش نداشتند. از طرفی رنگِ پریده‌اش، مهر تأیید بر مرگ بی‌رحمانه‌اش می‌زد!

دایانا ناباور قدمی دیگر به عقب رفت تا جایی که دیگر جانی در پاهایش نیافت و کنار درب انبار افتاد. لب‌هایش لرزان و نفسش حبس شده بود. از شدت بهت به طوری در خود می‌لرزید که گویی زلزله‌ی هشت ریشتری میان سلول‌های بدنش رخ داده است.

از سوی دیگر الکس که اسلحه‌ به دست روبه‌روی دنیل مُرده ایستاده بود، با شنیدن صدای درب انبار، در جای چرخید؛ اما با دیدن دایانا، شوک زده شد. نباید، نباید دایانا درست در این لحظه سر می‌رسید. حال چه می‌کرد؟ نمی‌دانست چه عکس‌العمی نشان دهد. تنها می‌دانست که دیگر با وجود دایانا کار از کار گذشته. میمک صورتش که بر خلاف ذهنش عصبی بود، خونسردی را کنار زد و اخمی مزین بر چهره‌اش کرد. ناخواسته، گوشه‌ی لبش بالا آمد و با صدایی آرام و اما متأسف گفت:

- دایانا؟

دایانا، که متوجه حضور الکس شده بود، آب دهانِ خشکش را به سختی فرو راند که موجب خارشِ ریزی در ناحیه‌ی گلویش شد. نفسش بالا نمی‌آمد. احساس می‌کرد دستی بر گلویش نشسته و قصد به خفه کردنش را دارد. هر لحظه بیشتر به قتل دنیل به دست الکس پی می‌برد. بینی‌اش به سوزش افتاده بود و اشک‌هایش بر گونه‌هایش می‌ریختند. به سختی نفسی عمیق کشید. با قلبی حیرت زده، آهسته و لرزان لب زد:

- من... دنیل... چ... چرا... .

بغضش در گلو شکست، حرفش نصفه و نیمه رها شد و هق- هقش اوج گرفت. فضای نیمه تاریک و خالی انبار، حال با گریه‌های مملو از درد دایانا پر شده بود. بی‌دنیل، دوست پنج ساله‌اش چه می‌کرد؟! هیچ‌وقت در کورسوترین نقطه‌ی ذهن مغشوشش انتظار رویارویی با چنین صحنه‌ای را نداشت و حالا، قلبش در حال سوزش بود.

  • لایک 23
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت سوم:

 الکسِ عصبی که شاهد زجه‌های بی‌وقفه‌ی دخترکش بود، کلافه‌وار نفسی به بیرون راند و سعی کرد موقعیت را به دست بگیرد. مغزش خشم، عصبانیت، شوک و بهت را در خود جا داده بود. اون نیز با اتفاق غیر متظره‌ای روبه‌رو شده بود؛ وجود دایانا در لحظه‌ای که نباید! و به یاد داشت که همیشه از سورپرایز شدن به هر نحوی نفرت داشت. با این‌حال، خشمش را در دل نگاه داشت و با آرامشی ساختگی، کلت کمری خود را زیر پیراهن مشکی رنگش جاگذاری کرد و با گام‌هایی نه چندان بلند، به طرف دخترش گام بر ‌داشت. دست در جیبِ شلوار مشکی رنگش فرو برد و با طنینی که سعی داشت بالا نرود، لب زد:

- بلند شو!

دایانا که انگار در این دنیا نبود، با سری خم شده پ زمزمه‌های نامفهوم و زیر لب، به پیکر دنیل نگاه دوخته بود و با نهایت توان اشک می‌ریخت. نمی‌توانست توجهش را به الکس بدهد. حال فقط خیره به صحنه‌ای که می‌دانست از یادش نمی‌رود، خون گریه می‌کرد. الکس اخم میان ابروهای کمانی‌اش را ترمیم کرد و با لحنی بلندتر از قبل گفت:

- من بیست و یک سال تربیتت نکردم که این‌طور سرت رو خم کنی!

 سپس بی‌دقت به حال دایانا، روی زانو‌هایش خم شد و دست‌های قدرتمندش را حصار بازوان ظریف دخترکش، و او را به اجبار همراه با خود از جای بلند کرد. دایانا بی‌توجه به پدرش که مقابلش قرار گرفته بود، نگاه به خون نشسته‌اش را به دنیل کوک زد. قبل از ورود به انباری که همیشه حضور در آن برایش ممنوع بود، انتظار روبه‌رو گشتن با هرچیزی داشت، جز مرگ بی‌رحمانه‌ی دنیل؛ آن هم به دستان پدرش! سخت بود؛ دیدنِ جسد خالی از جان به اصتلاح رفیقِ شفیقش، درد داشت!

نفس‌هایش به شمارش افتاده بود و قفسه‌ی سینه‌اش خس- خس می‌کرد. اشک موجب سوزش نگاهش می‌شد. بینی‌اش را بالا کشید و بعد، بی‌آن‌که چشمانش با الکس تلاقی کند، خیره به دنیل لکنت‌وار لب زد:

- چی... چی‌کار کردی؟

الکس در حینی که سعی در پنهان کردن خشمش داشت، لبخندی هیستریک‌وار مهمان کنج لب‌های کالباسی رنگش کرد و دندان‌های ردیفی‌اش را نامحسوس بر یک‌دیگر سایید. نگاهش را از چال گونه‌ی دایانا گرفت و به لب‌هایش سوق داد. بر طبق عادت، سعی کرد بحث را کنترل کند. بنابراین، فشاری به تارهای صوتی‌ِ خش‌دارش داد و با صدایی که آرام‌تر از حد معمول بود، لب زد:

- می‌دونستی بی‌درد ترین مرگ، شلیک بین ابروهاست؟

و بعد، در جست‌وجوی جوابی از جانب دایانا، فشار دستش را دور بازوان او بیشتر کرد. دایانا صورتش از درد جمع شد. حال درد جسمی نیز به دردهایش اضافه شد؛ اما این کجا و دیگر دردها کجا؟ قلبش آتش گرفته بود و حتی خاکستری نیز از آن باقی نمانده بود. بی‌آن‌که جوابی به سؤال الکس بدهد، با چشمانی گریان و صورتی خیس از اشک، تنها به لب‌های پدرش خیره، و به آواز مملو از آرامش او گوش سپرد:

- جرم دنیل سبک بود؛ بنابراین بدونِ درد ‌مُرد!

  • لایک 20
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت چهارم:

حیرت، سرتاسر وجود دایانا را فرا گرفت. بغض گلویش، قوای حرف زدن را از او ‌می‌ربود و  سعی داشت قدرت تکلم را از میان سرچ‌های گوگل مغزش بیابد. جالب بود! این‌بار تعجبی نکرد، انتظار هر حرفی را از الکس داشت. الکس می‌دانست که دایانا پس از امشب، به دنبال دلیل قتل دنیل می‌گردد و همین موجب خشمش شده بود. چه بهتر از آن‌که قبل از اقدام دایانا، خود دست به کار شود؟ بنابراین زبان بر دندان نیشش کشید. سرش را به گوش دایانا نزدیک کرد و با همان لحن آرامش، زمزمه کرد:

- ولی جرم تو سنگین شده. چی‌کار باید کنیم دختر عزیزم؟!

باد، زوزه کشان خود را با سرتقی به دربِ فرسوده‌ی انبار می‌زد و گویا که قصد داشت آن را بشکافد. در این میان، طنینِ لیزا که گویی در همان نزدیکی به دنبال دایانا، پرسه می‌زد با فریادی از خشم به گوش می‌رسید. 

دخترک، لبش را به دندان گرفت و از لرزش فک منقبض شده‌اش جلوگیری کرد. حقیقتاً جوابی نداشت. آن‌قدر مغشوش و خسته بود که حتی کوچک‌ترین توجهی حرف الکس نمی‌کرد. در مغزش فقط یک چیز بود، دنیل! الکس هم همین بود! گویی این دو در مبارزه‌ی "هرکس بی‌توجهی کند برنده است" شرکت کردند و سعی در تلاش برای برد داشتند. از طرفی می‌خواست این موضوع را به نفع خود تمام کند. همانند همیشه!

الکس که خشمش ذره- ذره کاهش یافته، و جایش را به حسی خنثی داده بود، سرش را از گوش دایانا فاصله داد و آن را مماس با چهره‌ی او قرار داد. حتی با وجود خشم نیز حرکات و میمک صورتش اقتدار و ابهت سابق را حفظ کرده بودند. ابرویی بالا انداخت که خط‌های پیشانیِ بلند و کشیده‌اش، خود را به نمایش انداختند و بعد، افزود:

- راستی، گفته بودم که آدم بدون مرگ جسمی هم می‌میره؟

دایانا اما همچنان تیله‌هایش دنیل را می‌دیدند. خاکستریِ نگاهش از غم تیره شده، و سفیدی چشمانش به قرمزی می‌زد. حرف‌های پدرش را می‌شنید؛ اما قدرتی برای تحلیل آن‌ها نداشت. نمی‌توانست که داشته باشد. لب‌های لرزانش را به هم چسباند و همزمان با بالا کشیدن بینی‌اش، پلک بر هم نهاد. لامپ بالای سرشان اتصالی داشت و هر از گاهی خاموش- روشن می‌شد و فضا را خوف انگیز می‌ساخت. 

- پنج سالِ پیش خودت اومدی توی تیم. بهت گفتم دستت به خون آلوده نشه؛ ولی اگه شد... .

مکثی کرد، میلی به مرور خاطرات نداشت. معتقد بود گذشته‌ باید دور ریخته شود، بنابراین مرور آن فایده‌ای نداشت؛ اما باید می‌گفت. باید می‌گفت تا دایانا را آماده کند. دُمِ ابرویش را خاراند و با بی‌میلی لب از لب گشود:

- گفتم ولی اگه یه درصد سراغِ این‌کار رفتی، طوری مجازات کن که بعداً پشیمون نشی؛ کسی که جرمش سبکه، بی‌درد می‌میره. درست مثلِ دنیل!

ریش‌خندی کنج لب‌های بی‌رنگ دایانا جان گرفت. قلبش با یادآوری آن اتفاقات تیر می‌کشید و بر بغض لانه کرده در گلویش چیره می‌گشت. با حرف‌های الکس، خاطرات به جانش رخنه کردند و افسوسش از آن بود که چرا دنیل را با کسی مثل الکس آشنا کرده بود که حال شاهد چنین صحنه‌ای باشد. خود را مقصر می‌دانست. چراکه اگر سال‌ها پیش دنیل را به عنوان هکری حرفه‌ای به الکس و تیمش معرفی نمی‌کرد، در این لحظه به این درد دچار نمی‌شد. از طرفی، خوب از حرف‌هایِ بعدیِ پدرش آگاه بود. ورود به منطقه‌ی ممنوعه، آن هم در حضورِ پدرش، و صدها نقضِ قوانین دیگر، بی‌شک مجازات سختی در پیش داشت! دندان‌های نیشش را به جان لب‌های باریکش انداخت و چندبار پلک زد بلکه تاری اشک را از چشمانش برهاند. رخسارش را در هم فرو برد و با انزجار گفت:

- از من چی‌ می‌خوای؟

لب‌های الکس، بالأخره پس از گذر از احساساتی چون خشم، عصبانیت، کلافگی و خونسردی، به قصد لبخند محوی کش آمدند. به هدفش رسیده بود. حصار دستش را از دور بازوی دخترکش آزاد، و با لبخندی که قصد بر جدایی از لب‌هایش نداشت، به طرف درب که درست روبه‌رو، و در فاصله‌ی یک متری‌اش قرار داشت، حرکت کرد و همزمان، تن صدای راضی‌اش را بالا برد و لب زد:

- به اونم می‌رسیم!

  • لایک 17
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت پنجم:

 دایانا به سختی بر پاهای نالانش تکیه، و مانع از سقوطش بر موزایک‌های رنگ و رو رفته شد. نگاهش را سرتاسر انبار چرخ زد. سعی می‌کرد با دزدیدنِ دیدگانش از جسد دنیل، مانع از درگرگونیِ حالش شود. چرخی در جای خود زد و به پدرش خیره شد. سکوتی مرگ‌بار، سرتاسرِ انبار را احاطه کرده بود. و تنها چیزی که در این میان به گوش می‌رسید، ناقوس گام‌هایِ بلند الکس بود.

الکس چفت خراب درب را باز، و آن‌ را از هم گشود. هم‌زمان با باز شدن درب، طنین لیزا که به دنبال دایانا بود، این‌بار بیش از پیش به گوش رسید. سر الکس به سمت دایانا متمایل شد. دخترک بی‌آن‌که به یخِ چشمانِ پدرش نگاهی بی‌اندازد، آب دهانش را با صدا قورت داد. لب بر لب فشرد و با اشاره‌ی الکس، پاهای لرزانش را بر زمین فشرد قدم از قدم برداشت. لنگان- لنگان مانند کودکی نوپا، خود را مقابل الکس، و رخ به رخ او قرار داد.

آوازِ جیر- جیرک‌های شب، سکوت باغ را بر هم می‌زدند و باد، با سماجت خود را از لابه‌لای درختان سر به فلک کشیده عبور می‌داد. ماه کامل شده، نور سفید و تابان خود را بر فضای تسخیر شده‌ی باغ به رقص در می‌آورد.

دایانا که با حرف‌های الکس استرس گرفته بود، آب دهانش را با صدا قورت داد. تپش‌های مکرر قلب کوچکش، تلنگری بر متلاشی شدن اعصابش می‌شد. الکس، تک ابرویی بالا انداخت و هم‌زمان که مردمک‌های یخی‌اش را از چال گونه‌ی دایانا، بینی‌ نیمه عروسکی‌اش سوق می‌داد، با صدای خش‌داش گفت:

- نمی‌خوام جسمت رو بکشم دایانا؛ چون بهش نیاز دارم!

دایانا، نفسی کشید و اکسیژن را به ریه‌هایش بخشید بلکه از نفس- نفس زدن‌هایش کاسته شود. الکس با دیدن حالت دایانا، پوزخندی زد و با اقتدار همیشگی‌اش گفت:

- در عوض، روحت رو می‌کشم؛ چون جرمت سنگینه!

دایانا، بهت زده گامی به عقب رجوع کرد. ابروهایش از شوکِ حرف‌های الکس، متفکر درهم رفتند و ترس، حالا- حالاها در چهره‌اش چادر پهن کرده، و ماندگار شده بود. نیشخندی مملو با تمسخر کنجِ لب‌های الکس جان گرفت. بی‌توجه به دایانا که تعجب از چشمانش چون اشک سرازیر بود، نگاهش را به لیزایی دوخت که پس از مدت‌ها جست‌وجو به دنبال دایانا، حالا با فاصله‌ی یازده‌ سانتی متری از آن‌دو، جدال‌شان را نظاره‌گر بود. لیزا که با دیدن دایانا خشمش افزایش یافته بود، با دیدن نگاه کوتاه، اما پر ابهت الکس، نفسی کلافه‌وار به بیرون راند. معنی این نگاه را خوب می‌دانست. فعلاً الکس کار به کارش نداشت و تنها در این موقع، احتیاج داشت لیزا دایانا را از خود دور کند. بنابراین لیزا گام‌ برروی جاده‌ی سنگی برداشت و به سمت آن‌ها حرکت کرد.

الکس قدمی عقب رفت، و دست به سینه، به دایانای خشک شده خیره گشت. خوب می‌دانست حرف‌هایش حالا- حالاها از ذهن دخترکش پاک نمی‌شود و همین یک دلیل، برای لبخندی بر لب‌های کالباسی‌اش بسنده می‌کرد. همان‌دم که بازوی لُخت دایانا، دست‌های زمخت لیزا را احساس کرد، ذهنش از خلاء اتفاقات امشب خارج، و نگاه نالانش به مردمک‌های عسلی لیزا کوک خورد. لب‌هایش با دیدنِ ابروهای فندقی رنگ، و درهم رفته‌ی دایه لیزا، برای ادای کلمه‌ای کش‌ آمدند؛ اما ذهن خسته‌اش، قوای جست‌وجوی «قدرت تکلم» را در مغزش نداشت. شوک‌زده‌تر از همیشه، با اشاره‌ی سر لیزا، بی‌توجه به الکس، به سمت عمارت حرکت کردند.

  • لایک 16
  • هاها 1
  • غمگین 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت ششم:

قطرات ریز باران، دانه- دانه خود را از آسمانِ مه گرفته بر چمن‌های سبز و کوتاه شده‌ی باغ می‌ریختند. گویی که امشب ابرها، نالان از تلخی‌های زندگی، قصد بند شدن نداشتند و پابه‌پای دخترک اشک می‌ریختند.
درست در ده متر آن‌طرف‌تر، کارل کمر خود را به دیوار سنگی تکیه داده، و با خونسردی ذاتی، به صحنه‌ی روبه‌روی خود چشم دوخته بود. با نگاه به رنگ شبش، به ورود دایانا و لیزا به عمارت خیره شد. با آن‌که گیر افتادن دایانا، برابر با خراب شدن این مرحله بود، و او این را نمی‌خواست؛ اما هنوز هم خونسردی در نگاه و حرکاتش دیده می‌شد. گویی که هیچ اتفاقی نیوفتاده است! دست بلند کرد و ایرپادی که به گوش چپش متصل بود را فشرد و با طنینی که میان زوزه‌های باد، و آوازِ جیر- جیرک‌ها گم گشته بود، خطاب به شخص پشت خط، خنثی لب زد:

- فِرِد، دخترِ گیر افتاد!

همان‌دم که سخن کارل به پایان رسید، آلفرد ابروهای سفید شده‌اش را به آغوش یک‌دیگر کشید. تکیه‌اش را از صندلیِ چرخ‌داش گرفت، و هم‌زمان ماگ قهوه‌ای که اسیر دستانش شده بود را، محکم برروی میز کارش کوبید. چه‌گونه نقشه‌ای که به درستی کشیده بود، خراب شد؟ نگاه عصبی‌اش را در سرتاسر اتاق کارش چرخ زد.  کلافه‌ گوشی را در دستش جابه‌جا کرد و با لحنی عصبی، لب زد:

- یعنی چی که گیر افتاد؟ تو رو هم دیدن؟!

کارل خیره به الکسی که به سمت انبار حرکت می‌کرد، زبان بر‌ لب‌های خشکش کشید. کم پیش می‌آمد آلفرد سرخوش و بشاش را آشفته و عصبی ببیند و این بخورد آلفرد، از نظرش تنها یک دلیل داشت؛ اهمیت دایانا و هدفش!

- ندیدن.

آلفرد دمی عمیق کشید و سعی کرد با این‌کار، از خشمش بکاهد. گره‌ی ابروهایش را کم کرد و خیره به قاب عکسِ قهوه‌ای روی میز، آرام‌تر از قبل گفت:

- خیله‌ خب، تو برگرد. مراقب باش کسی نبینتت.

خم شد و عکس مستطیلی شکل را برداشت و بر طبق عادت، بی‌آن‌که منتظر جواب فرد پشت خط باشد، بهتماس کوتاهش خاتمه داد. تلخندی برلب نشاند و هم‌زمان که دست در موهای بلند و سفید شده‌اش فرو می‌برد، خطاب به زن خندان داخل عکس،  گفت:

- دارم دخترتو بهت می‌رسونم... .

مکثی کرد و بی‌آن‌که کوک نگاهش را از لب‌های خندان زن باز کند، آرام لب زد:

- آنیکا!
***
الکس با حالتی چندش‌وار، مجدد وارد انبارش شد. انباری که منبع قتل‌های همیشگی‌اش بود! کنار پیکر بی‌روح دنیل ایستاد. خونِ روی پیشانی‌ دنیل خشک گشته، و بوی تهوع‌آور جسدش موجب انزجارش می‌شد؛ اما او بی‌توجه، پوزخندی محو و بی‌صدا به مرور مهمان لب‌هایش کرد. کشتن دنیل، هزاران دلیل و البته اتفاق خوب در پیش داشت که ناراحتی دایانا به چشمش نمی‌آمد. حتی وجود ناگهانی دایانا نیز در آن هنگام را می‌توانست به نفع خود تمام کند. با لرزش موبایلش در جیب شلوار مشکی رنگش، افکارش را کنار زد و بی‌آن‌که چشم از شاهکارش بردارد، موبایل را از جیبش خارج ساخت. دکمه‌ی سبز رنگ را فشرد و تلفن همراهش را کنار گوشش قرار داد که صدای بمی از آن‌سوی خط به گوشش رسید:

- گزارش!

نگاهش را از دنیل، به در خروجی انبار کشید و روی نوک پا چرخید. سرخوش بود؛ اما نباید احساساتش رو جلوی او نشان می‌داد. بنابراین، نفسی تازه کرد و عاری از هیچ حسی گفت:

- انجام شد. طبق خواسته‌ات، روح دنیل هم به لیست پروازی‌های امشب اضافه شد!

سپس، گام‌های بلندش را به سوی در خروجی نهاد و همزمان، صدای قه‌قهه‌ی بلندی در کمال بی‌رحمی به گوشش رسید. پوزخندش عمق گرفت و پشتبند آن، صدای انرژی بخشی در گوش‌هایش پیچید:

- یک‌بارِ دیگه ثابت کردی لایق این مقامی الکس! به خاطر گذشتن از اعضای تیمت، درجه‌ات بالاتر میره.

الکس که گویی تنها منتظر همین حرف بود، نیشخندی سرشار از شرارت بر لب راند. وارد باغ شد. نسیمِ شب، چهره‌ی کشیده‌اش را با ملایمت نوازش می‌کرد و موجب به رقص در آمدن موهای بورش می‌شد. ناگهان، گویی جرقه‌ای در سرش روشن شده باشد، لبخند را از لبانش محو نمود و لب زد:

- اوه! راستی یه لطفی کن؛ جسد دنیل فردا حتماً باید خاک شه کی‌جی! بیشتر از این نمی‌خوام بمونه. با این تیری که بین ابروهاش خلاص شده، مسلماً در حالت عادی نمیشه کارهاش رو انجام داد؛ شک می‌کنن. خودت یه کاری کن، دلیل مرگش هم خودکشی ذکر شه.

پشت‌بند حرفش، جاده‌ی سنگلاخی زیر پایش را دور زد. از باغ خارج، و به سوی ویلا حرکت کرد؛ همزمان‌، کی‌جی از آن‌سوی خط، اطمینان را به طنین مقتدرش افزود و گفت:

- نگرانش نباش. راستی؛ اول هفته جلسه داریم، بیا سازمان. ازت گزارش کامل می‌خوام!

  • لایک 14
  • هاها 1
  • غمگین 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت هفتم:

  الکس که حال مقابل در ویلا ایستاده بود، بی‌خداحافظی، موبایل را پایین آورد و این‌بار دکمه‌ی قرمز را فشرد. موبایل را به جای پیشینش بازگرداند. پیش از آن‌که در سفید ویلا را بگشاید، با شنیدن صدای خش- خش برگ‌های پاییزی، از حضور فردی پشت سرش مطلع شد. می‌دانست استفان، تنها دست راستش است؛ چراکه جز او کسی در این موقع شب، حق گشت زدن در باغ ویلا را ندارد. بنابراین پشت به استفان، صدای بمش را به گوش او سپرد:

- بگو بچه‌ها جنازه‌اش رو بردارن بذارن توی ماشین. چند ساعت دیگه یکی میاد دنبالش.

استفان که چهره‌اش در تاریکیِ شب قابل رویت نبود، صدای خشدار و بی‌حسش را گلو خارج ساخت:

- باشه.
***

گوشه‌ای‌ترین قسمت تخت چوبی‌اش نشسته، و خود را در آغوش گرفته بود. سرش تیر می‌کشید و پاهایش از راه رفتن طولانی مدت در باغ درد می‌کرد. ذهنش خسته‌تر از آن بود که به امشب و اتفاقاتش فکر کند. سر دردمندش را به پنجره‌ی مربعیِ کنار تختش تکیه داده، و به آرامش طنین باران گوش سپرد. سرتاسر اتاق بیست متری‌اش را سکوت فرا گرفته، و تنها بانگی که چکش مانند، شیشه‌ی سکوت اتاق را می‌شکست، گام‌های شمرده‌ی استفان، بر پارکت‌های قهوه‌ای رنگ اتاق بود.  انگشت اشاره‌اش را برروی شیشه‌ی سرد قرار داد و خطاب به استفانِ مسکوت، با صدایی گرفته لب زد:

- نمی‌خوای چیزی بگی؟

سکوت استفان موجب رنجشش می‌شد. در این لحظه و با این حال، وجود او و دلگرمی‌هایش را می‌خواست؛ اما استفان پس از ملکالمه‌ی کوتاهش با الکس، کوچک‌ترین حرفی نزده بود. استفان از حرکت بی‌درنگش بر پارکت‌های اتاق بازخواست و نگاهش را به دیوارِ سفید رنگ روبه‌رویش دوخت. آن قاب عکس‌های ریز و درشت که شامل عکس‌های مشترک دایانا و دنیل بودند، بر دردش می‌افزود. او نیز پنج سال تمام با دنیل وقت گذرانده بود. اگرچه صمیمیت زیادی با او نداشت؛ اما وابستگی‌اش به دنیل را انکار نمی‌کرد.

کلافه نفسش را فوت کرد و همزمان چشمان فندقی رنگش را به تخت تک نفره‌ی چوبی، و سپس به دایانا سوق داد و توبیخ‌گرانه به او خیره گشت. از اتفاقات امشب تا حدودی با خبر بود. الکس قصد داشت مرگ دنیل را جلوی دایانا نیز خودکشی جلوه بدهد؛ اما هیچ‌ چیز طبق میل و خواسته‌اش پیش نرفت. از سویی باخبر شدن دایانا از عذاب وجدانش جلوگیری می‌کرد و اما از طرفی دیگر، می‌دانست که پای دخترک به ماجرا باز می‌شود و همین، موجب آشفتگی‌اش می‌شد. خیره به انگشت‌های کشیده و در هم چفت‌ شده‌ی دایانا، شانه‌ای بالا انداز و با آوازی خش‌دار، اما قاطع لب گشود:

- چی بگم؟

 دایانا اما دلیلی منطقی برای اتفاقات امشب می‌خواست و سکوتِ سنگینِ استفان، حالش را دگرگون می‌ساخت. تکانی به خود داد و کمر خم شده‌اش را صاف کرد. حینی که سعی می‌کرد لرزش صدایش را کنترل کند، زمزمه‌ کنان به استفان تشر زد:

- استفان!

استفان چشم بست تا به خود نهیب بزند و حرفی اشتباه حواله‌ی دایانا نکند. مگر می‌توانست به او دروغ بگوید؟ نمی‌توانست! لب بر لب فشرد و بی‌توجه به دخترک، مجدد قدم‌هایش را در طولِ اتاق از سر گرفت. صدای گام‌هایش و بارانی که صدای شلاق مانند و پی‌در‌پی‌اش در فضا می‌پیچید، هارمونی لذت بخشی ایجاد کرده بود. پس از گذر لحظه‌ای، در نهایت احساساتش بر عقلش چیره شد. حینی که طول اتاق را طی می‌کرد، گوشه‌ی لبش را به دندان گرفت و ناخواسته گفت:

- چی می‌خوای بشنوی؟

گویا همین یک جمله‌ی کوتاه از زبان استفان، جریان برق را در میان سلول‌های زبان دایانا به حرکت در آورد؛ چراکه به سرعت در جایش جابه‌جا شد و هم‌زمان که خود را به تاجِ چوبی و سفید رنگِ تخت تکیه می‌داد، آب دهانش را با صدا قورت داد و با شَک لب گشود:

- دنیل مگه باهاتون چی‌کار کرده بود؟ بد کرد پنج سال مسئولیت هک اطلاعات دشمنای الکس رو بر عهده گرفت؟ تو از  قبل خبر داشتی که می‌خواد دنیل رو بکشه! آره؟

حرص، در تک- تک حرف‌هایش مشهود بود. بغضی بزرگ در گلویش باد کرده بود و لحن همیشه از خود مطمئنش را در یک شب، به لحنی لرزان تبدیل کرده بود. پرده‌ی بی‌رنگی از اشک، چونان هاله‌ای، چشمان گربه‌ای‌اش را در بر گرفته بود.

استفان که از قبل انتظار سؤال‌های دایانا را داشت، روی پنجه‌ی پا چرخید و مسیرِ طی کرده را برگشت. روی صندلیِ چرخ‌داری که متعلق به میز کامپیوترش بود نشست. سوزِ سردی در اتاق می‌پیچید و سبب می‌شد استفان لبه‌های سوئی‌شرت مشکی‌اش را به خود نزدیک کند بلکه سرما را از خود دور کند. انگشت‌هایش را در موهای روشن و تازه کوتاه شده‌اش فرو برد و سرش پایین انداخت. نمی‌توانست ساده از ماجرا بگذرد و به دروغ متوسل شود. با بانگی آرام‌تر از همیشه، لب زد:

- دستور قتلش از بالا صادر شده بود. نه من کاره‌ای بودم، نه الکس.

  • لایک 16
  • هاها 2
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر ارشد

پارت هشتم:


همان‌دم که حرف استفان به پایان رسید، دایانا چینی بر پیشانی‌اش انداخت. استرس، چون خوره به جانش افتاده بود و کلافگی، باعث تیز کشیدنِ مغزِ خسته‌اش می‌شد. دمی از هوا کشید، و رایحه‌ی عطرِ شیرینی که در فضا پخش شده بود را مهمان ریه‌هایش کرد. طی حرکتی سریع، تکیه‌اش را از تاجِ سفتِ تخت گرفت و عصبی لب زد:

- شوخی می‌کنی استفان؟ مگه الکس رئیس داره؟ اونم یکی از این هزار نفر خلافکار توی دنیاست! اون روانی بود، تو که مثلاً دست راستش هستی، نمی‌تونستی متقاعدش کنی؟

با هر کلمه‌ای که از دهانش خارج می‌شد، اشک‌هایش سرتقانه‌تر از قبل بر گونه‌های سردش جاری می‌شدند. گلویش از بغض می‌خارید و لرزش دست‌های خشکش قصد بر آرام شدن نداشت.

دیدگان استفان، در دنیایی از خستگی و کلافگی غرق شده بود. با دنیل ارتباط خوبی نداشت؛ اما در هرصورت مرگ کسی که پنج سال مکرر با او هم‌کاری کرده بود، موجب حال خرابی‌اش می‌شد. از طرفی سؤال‌های پی‌درپی دایانا، بر آشفتگی‌اش چیره می‌شد. خشکیِ گلویش، باعثِ خارش آن شده بود نفس‌هایش به سختی بالا می‌آمد. نفسی کلافه به بیرون فوت کرد و با کینه‌ای چند ساله که در بیانش مشهود بود، گفت:

- کدوم یکی از حرف‌های من شوخی به نظر می‌رسن؟ تو، همیشه همین‌طوری بودی، بی‌فکر همه رو قضاوت می‌کنی!

خوب می‌دانست که حرف‌هایش ربطی به بحثِ چندی پیش، و اتفاقات امشب نداشت؛ اما بر طبق عادت، برای از بین بردن عصبانیتِ خود، حرصش را بر سرِ دیگران خالی می‌کرد.

دایانا اعتنایی به اعتراض‌های همیشگی استفان نکرد. مجدد به تخت تکیه داد و نگاه نالانش را به سقفِ خاکستریِ اتاق دوخت. لبخندی به تلخیِ زهر، کنج لب‌هایش جان گرفت و هم‌زمان که خاطراتش با دنیل را در ذهن زنده می‌کرد، به سمع خسته‌ی استفان گوش سپرد:

- فکر کردی حاصل تجارتی که خلاف قاطیش شده، برای الکس بی‌تجربه این همه سرمایه میشه؟ بابات خیلی وقته خودش رو توی دردسر انداخته!

استفان، بی‌آن‌که منتظر حرفی از جانب دایانا باشد، دستی بر گریبانِ خفه‌اش کشید و از جای بلند شد. به طرف درب مشکی رنگی که درست کنارِ میز کامپیوتر قرار داشت، گام نهاد. دوستی‌ و رابطه‌ی چند ساله‌اش با دایانا، نباید موجب صداقتش می‌شد. باید جلوی احساساتش را می‌گرفت و منطقی عمل می‌کرد. تا همین حالا هم زیاد از حد حرف زده بود!

دایانا مجدد ابرو درهم برد. هیچ حوصله‌ی داستان سرایی نداشت؛ اما حرف‌های استفان خوی کنجکاوی‌اش را به بازی گرفته بود. قلبش، گویا ندای اتفاقاتی جدید را شنیده بود، چراکه ناخواسته، برخلاف آرامشِ چندی پیش، بی‌قرار شد؛ از طرفی شرلوک هولمز ذهنش،  مسیرِ پیچ و خم‌های مغزش را به دنبال جوابی، با سرسختی طی می‌نمود.

در نهایت، حینی که دیدگانش را از آینه‌های دایره‌ای شکلِ روی دیوارِ مجاورش، به استفان سوق می‌داد، زبان بر لب‌هایش کشید و و مردد لب زد:

- منظورت چیه؟

هم‌زمان با حرفِ دایانا، دستِ استفان دستگیره‌ی سرد و فلزیِ درب را لمس کرد. فشاری به فک قفل شده‌اش وارد کرد و با این‌کار، سعی داشت جلوی دهان همیشه لقش را بگیرد. کلافه از بادی که موجب رقص موهای کوتاه و فندقی رنگش شده بود، گفت:

- بعداً باهات حرف می‌زنم دایانا. بخواب، فردا خیلی کار داریم.

و بی‌آن‌که مجالِ سخنی دیگر به دایانا بدهد، درب را گشود و از اتاق خارج شد. از این سو دخترک، مات و مبهوت به دربِ بسته‌ی اتاقش خیره شد. آتش قبلش از هرسو زبانه می‌کشید و اعصابِ نداشته‌اش را متلاشی کرده بود. بغض، موجبِ کلافگی‌اش می‌شد و سردرد بیشتر از همیشه به او فشار آورده بود. حرصی از بازیچه شدنش به واسطه‌ی استفان، بالشتک آبی رنگش را چنگ زد و بی‌مقدمه، به طرف دربِ نیمه‌باز پرتاب کرد؛ اما بسته شدن درب به واسطه‌ی استفان همانا، و برخورد بالشک با آن همانا!

کلافه در جای خود نشست. حتی توانِ زدودن اشک‌های جاری شده بر گونه‌هایش را نداشت. ذهنش پر بود از دنیل و اعتنایی به حرف‌های چند دقیقه پیش استفان نکرد. خسته از پیج و تاب زندگی‌اش، سرش بر بالشت فرود آمد و جنین‌وار روی تخت دراز کشید.

دستی بر گونه‌هایش کشید و قطرات اشک جاری شده بر آن را کنار زد. پرده‌ی چشمانش نالان از فعالیت روزانه، آرام- آرام به سوی خواب می‌رفت و سرتقانه سعی می‌کرد آرامشی را مهمان دایانا کند.
***

  • لایک 13
  • هاها 1
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر ارشد

پارت نهم:

خسته‌ و آشفته‌تر از همیشه، بر روی زمین گورستان زانو زده بود. خسته از فراز و نشیب‌های زندگی، و آشفته از اتفاقات ناگهانی که برایش می‌افتاد. که بدنش می‌لرزید و بغض به گلویش چنگ زده و توان حرف زدن نداشت. تنها در سکوت با چشمانی تر، به گیاهانی که با حالت مستطیلی روی زمین چیده شده بودند، خیره گشت.

خبری از مراسم‌های آن‌چنانی و گریه و شیون نبود؛ چراکه دنیل جز دایانا، دوست عزیزش، کسی را نداشت که برای مرگش دل بسوزاند. از طرفی استفان که درست پشت سر دایانا با پنج قدم فاصله انتظارش را می‌کشید. کلافه، نگاهش را در سرتاسر گورستانِ سنت متیو چرخاند. گورستانی سرسبز، که درختان و نیم‌کت‌های بی‌شماری در همه‌جای آن قرار داشت. قبرهای مشکی، مستطیل شکل و گیاهانی که روبه‌روی آن‌ها بر زمین چیده شده بودند، فضای چندین متری گورستان را تشکیل می‌داد.

استفان دمی از هوای سرد گرفت. سعی کرد سوزی که در فضا می‌پیچید را نادیده بگیرد. دست در جیب کتِ چرم و مشکی رنگش فرو برد و سپس با گام‌هایی بلند، خود را با دو قدم به دایانا رساند و پشت سر او زانو زد. دایانا که متوجه حضور استفان در پشت سرش شد، سرش را بالا گرفت. باد، موجب سردتر شدن گونه‌های خیسش می‌شد. با دست‌، قطرات اشک را از رخسارش زدود و همزمان به طنین مردد استفان گوش سپرد:

- بریم؟

پلک‌هایش را با درد برروی هم فشرد. بی‌آن‌که نگاه خیسش را به استفان بدوزد، تنها سری به نشانه‌ی موافقت تکان داد و مجدد چشم به خاکی دوخت که ساعاتی پیش برروی دنیل ریخته بودند.
استفان کلافه، کف دستانش را برروی زانوهایش نهاد، و به واسطه‌ی آن‌ها، از جای برخاست. نگاه به لکسوس مشکی رنگش انداخت و با صدایی که به گوش دایانا برسد، با تردید لب زد:

- تنهات می‌ذارم، توی ماشین منتظرتم.

پس از آن‌که "باشه‌ی" اطمینان‌بخش دایانا را شنید، لبخند محوی بر لب راند و به طرف ماشین گام برداشت.
دایانا تلخندی کنج لبانش کاشت. بزاق دهانش را با نهایت قدرت فرو راند و خیره به زمین تازه کنده شده،‌ و گل و گیاهانی که اطرافش قرار داشتند، با صدایی خش‌دار گفت:

- بازم میام پیشت.

لپش را از درون گزید و همزمان با اشکی که جاده‌ی گونه‌اش را طی می‌کرد، بغض زده گفت:

- دوستت دارم، دوست زشتِ من!

شبنم اشکی از میان مژه‌های پرپشتش بر گونه‌اش سر خورد و مجدد موجب خیس شدن صورتش شد. آهی کشید. کف دستان پوست- پوستی‌اش را بر زمین خاکی نهاد و همان‌دم که قصد کرد به واسطه‌ی آن از جای بلند شود، شاخه گلی اسیر در دست‌های پسر بچه‌‌ای، روی خاک‌های خروار شده بر دنیل قرار گرفت.

دایانا متعجب، چینی هرچند ریز میان ابروهایش کاشت. نگاهش را به شاخه گل رز، و سپس دستِ سبزه‌ای که آن‌ را احاطه کرده بود، دوخت. ابتدا خالکوبیِ مغزی درست پشتِ دست پسرک حکاکی شده به چشمش ‌آمد که موجب شد دخترک، تای ابرویش را بالا ببرد و متفکر به دست پسر بچه نگاه کند. شک نداشت که این خالکوبی را جایی دیده. اما کجا؟! مغزش توان یاری کردن نداشت. پیش از آن‌که میان پیچ و خم سؤال‌های ذهنش خالکوبی را جست و جو کند، پسرک انگشتان چفت شده‌اش را باز، دستان سبزه‌‌اش را عقب کشید و در جیب شلوار کِرِمی‌اش فرو برد. زانوهای خم شده‌اش را صاف، و پس از این‌که با تیله‌های قهوه‌ای‌اش دایانای بهت زده را از نظر گذراند، با تأسف لب زد:

- تسلیت من رو بپذیر.

دایانا که حال و حوصله‌ی سؤال و جواب نداشت، با فکر به‌ آن‌که پسر بچه تنها رهگذری ساده‌ است، به تکان دادن سری اکتفا کرد. پسر بچه بی‌آن‌که دست از جیب خارج کند، بر پاشنه‌ی پا چرخید و به سمت قبری دگر، و دور از دایانا روانه شد. دخترک با ذهنی آشفته از جای بلند شد.

نگاه آخر، خیس و پر دردش را به خاک دوخت. بدنش هنوز می‌لرزید. فینی کرد، درجای چرخید و به سمت ماشین حرکت کرد. اما هنوز قدم از قدم برنداشته بود، که گویی چیزی مقابل چشمانش دیده، متفکر در جای خشک شد. اخم‌هایش این‌بار متفکر و محکم‌تر، یک‌دیگر را به آغوش گرفتند. به سرعت، بر پاشنه‌ی پا چرخید و به زمین چشم دوخت.
نگاه تارش، تنها شاخه گل رزی که  متعلق به پسر بچه بود را با دقت‌ بیشتر رصد کرد. کارتی باواسطه‌ی نخ سفید رنگی، به ساقه‌ی سبز رنگ گل چسبیده بود. دایانا مجدد کنار گل زانو زد. دست برد و آن را برداشت. کارت را از ساقه‌ی گل جدا، بین انگشت‌های ظریفش قرار داد و مقابل چشمان متعجبش نگاه داشت. بهت زده همراه با اخمی بر چهره‌اش، لب باریکش را به دندان گرفت و نوشته‌ی انگلیسی‌ِ حک شده بر کارتِ مستطیلی را با صدایی ضعیف، زیر لب خواند:

- یه معامله‌ی دو سر سود. تو منو به هدفم می‌رسونی، و من تو رو به چیزی که دنبالشی!

•••

پذیرای نظرهاتون هستم@_@

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت دهم:

دایانا، متعجب چندباری متن روی کارت را خواند؛ اما چیز آشنایی دست‌گیرش نشد. سرش را بالا گرفت و نگاهش را در سرتاسر گورستان، ضمن پیدا کردن پسرک چرخاند. اما چیزی جز دار و درخت، و سنگ قبر نصیب تیله‌های خاکستری‌اش نشد.

ناامید و مأیوس از ندیدن ردی از پسرک، باری دگر، نوشته‌ی روی کارت را زمزمه‌وار و زیر لب خواند؛ اما مغز خسته‌اش توانایی فکر کردن نداشت. با بوقِ بلند، و آزار دهنده‌ای که در گوش‌هایش طنین‌انداز شد، افکارش درهم شدند. تیله‌های کلافه‌اش را از نوشته‌ی مشکی رنگ کارت گرفت. درجای چرخید و نگاهش را به ماشینِ مشکی رنگ استفان کوک زد. هوف کشداری بر لب راند. کارت را درون جیب هودیِ مشکی رنگش فرو برد و با ذهنی مغشوش، گام‌های کوتاه و آرامش را به سمت ماشین استفان که روبه‌رویش بود، بر‌داشت.
هوا، سوز سردی را به همراه داشت و خورشید، تنها نور ضعیفی را در دل شهر می‌انداخت؛ اما سرمای استخوان‌ سوز دسامبر، بر گرمیِ خورشید چیره می‌گشت.

همان‌دم که روی صندلی کمک راننده جاگیر شد، استفان ماشین را روشن، و با سرعت به سمت ویلا راند. دایانا سرش را به شیشه‌ی ماشین تکیه زده، و تیله‌های اشک آلودش را به درختانی که از جلوی چشمش رد می‌شدند، دوخت. بر طبق عادت، دست برد و با ناخن‌های بلندش، به جان لب‌های از سرما پوست- پوست شده‌اش افتاد. گویی این کار سبب آرامشش می‌شد؛ چراکه سعی کرد بی‌توجه به اطرافش، خلسه‌ای کوتاه را مهمان وجودش کند.

از سویی دگر، استفان که پشت فرمان ماشین نشسته بود، خسته از سکوت دایانا، در جای جابه‌جا شد. مهره‌های کمرش، از ایستادن طولانی مدت کنار قبر دنیل، گرفته بودند. چرخی به گردنش داد و با لذت به صدای ترق- تروق آن گوش سپرد. همزمان، راهنمای ماشین را زد و با لحن پرسشی‌اش، دایانا را از آرامش دور ساخت:

- ساکتی؟!

دایانا که از برهم خوردن سکوت بین‌شان به وسیله‌ی استفان آزرده خاطر شد، دمی عمیق از عطر استفان که در فضای ماشین پیچیده بود، کشید. تکیه‌ی سرش را از شیشه‌ی دودی گرفت، و بی‌آن‌که به استفان نگاهی بی‌اندازد، خیره به ترافیک ماشین‌های روبه‌رویش با صدایی بی‌جان لب زد:

- چی بگم؟

استفان شانه‌اش بالا انداخت. بوقی برای ماشین جلویی‌اش، ضمن رهایی از ترافیک زد. پوزخندی کنج لب‌هایش جای داد و بی‌خیال گفت:

- انتظار داشتم بعد از بحث دیشب، الآن با سوالاتت بهم حمله کنی!

دایانا نیم‌نگاهی کوتاه، به نیم‌رخ استفان انداخت. صورتش را تا ته‌ریشی قهوه‌ای رنگ زینت داده بود و مژگانش، طلایی‌اش به واسطه‌ی باریکه‌ی نور آفتاب، از پهلو می‌درخشید. دایانا، چشم از بینی بدون قوس استفان گرفت. سپس زبان بر لب کشید و با مجدد نگاه کردن به خیابان شلوغ پیش رویش، خنثی لب گشود:

- خب، می‌شنوم.

استفان لبخندی نامحسوس برلب راند. تک ابروی کشیده‌اش را بالا انداخت و با کنجکاوی تصنعی، بی‌آن‌که نگاهی به دایانا بی‌اندازد خیره به روبه‌رویش گفت:

- چی رو عزیزم؟

دایانا، مبهوت ابروهای مشکی‌اش را در هم برد. در جای جابه‌جا شد کامل به سمت استفان چرخید. موهای مشکی و بلندش را به پشت گوش‌ هدایت کرد.  ولوم صدایش را بالا برد و حرصی لب گشود:

- مگه نگفتی انتظار سؤال داشتی؟ پس حتماً جواب‌هات هم آماده کردی!

استفان لبش را گزید تا مانع از لبخند محوش شود. حرص دادن دایانا، از تفریحات همیشگی‌اش بود. خصوصاً در این شرایط که قصد داشت حواس دخترک را از مرگ دنیل پرت کند. پشت چراغ قرمز توقف کرد. تیله‌های فندقی‌اش را از نورِ قرمز چراغ راهنما گرفت و به دایانای حرصی دوخت. با لبخندی که قصد بر مهار کردنش داشت، لب زد:

- من که نگفتم قراره جوابی بدم.

- استفان!

با صدای آمیخته با خشم دختر، لبخندش محو شد و جدیت بر چهره‌اش چیره گشت. نگاه از دایانایی که دست به سینه، با اخم به صندلی تکیه داده، و روبه‌رو خیره شده بود گرفت. ماشین را به حرکت درآورد. دستی به صورتِ خواب‌آلودش کشید. دمی عمیق از هوای سرد را مهمان ریه‌هایش کرد و پس از چیدن کلمات در ذهنش، با لحنی دوستانه گفت:

- هرچی کمتر بدونی، برای تو بهتره عزیزم. من بد تو رو نمی‌خوام!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت یازدهم:

دایانا که گویی از شرایط کنونی‌اش خسته گشته‌ بود، پایش را بر کفِ ماشین کوفت. تمام گلایه‌اش را در صدای گرفته‌اش انداخت و نالید:

- آره، بدی منو نمی‌خوای؛ ولی با الکس دست به یکی کردین که دنیل بدبخت رو بکشین.

استفان سعی کرد از در دوستی وارد شود. ماشین را به سمت کوچه‌ی ویلا راند و همزمان با ملایمت گفت:

- نه تنها من، بلکه الکس هم قصد کشتن دنیل رو نداشت.

دایانا توجهی به مفهوم حرفش نکرد و تنها، پوزخندی بر لب راند و کنایه‌وار لب زد:

- پس حتماً من کشتمش.

استفان به سکوتی طولانی اکتفا، و اجازه داد که دایانا با طعنه و کنایه‌، حرص خود را خالی کند. اندکی بعد، ماشین جلوی در بزرگ و سیه رنگ عمارت توقف کرد. استفان در جای جابه‌جا شد و کاملاً به سمت دایانا چرخید. سپس، در جاده‌ی دو راهیِ ذهنش، به زبان آوردن حقیقت را انتخاب کرد. بر طبق عادت، زبان بر لب کشید و مردد لب زد:

- هی دایانا! کسی رو به اسم "کِی‌جی" می‌شناسی؟

از طرفی دخترک که هوش و حواسش پی کارت و پسر بچه بود و تنها از شیشه‌ی دودی، به آسمان آبی رنگ می‌نگریست، با ندای استفان، چشم از ابرهای نوک مدادی که ندای باران می‌دادند گرفت و با مکث، به استفان چشم دوخت. نام "کی‌جی" را در مغزش کاوش کرد، اما به نتیجه‌ای نرسید. متفکر، سرش را به نشانه‌ی نفی در جواب سؤال استفان، تکاند، و همزمان زیر لب نوچی کرد. استفان دست در موهای لختِ فندقی رنگش فرو برد و لب به سخن گشود:

- ببین عزیزم، خیلی ساده‌ به نظر می‌رسه؛ یکی هست که با پدرت همکاری می‌کنه. نمی‌دونم برای چی، ولی، ولی، ولی... .

مکثی کوتاه کرد، خم شد، دستش را روی صندلیِ دایانا نهاد و صورتش را مقابل نگاه متعجب دایانا قرار داد. خیره به چشم‌های گربه‌ای او، ادامه داد:

- کی‌جی دستور قتل دنیل رو داده. دایانا، منطقی فکر کن! الکس در این بین باید چی‌کار می‌کرد؟ از منافع خودش و قراردادی که با کی‌جی بسته بود، به خاطر دنیل می‌گذشت؟ اونم نه هرکسی، الکس! حتی منی که مثلاً دست راست الکس هستم، هم نمی‌دونم این کیه؛ تو خودت رو وارد این جریانات نکن!

دایانا ابروهایش را در یک‌دیگر پیچاند. سرش را عقب برد. پلک‌هایش را باریک کرد و با گیجی گفت:

- من واقعاً گیج شدم.

استفان چند لحظه‌ای کوتاه، در سکوت به اون خیره ماند و بعد، دستش را برداشت و کمر خم شده‌اش را صاف کرد. در دل خود را برای دادن اطلاعات به دایانا لعنت کرد. خیره به صورت گردِ دایانا، کلافه پوفی کشید و بلاجبار، لب از لب گشود:

- دایانا، تو درگیر نشو. مثل یه آدم عادی که دوستش رو از دست داده، تمام جریانات دیشب رو فراموش کن. باشه عزیزم؟

اما دایانا که گویا قانع نشده بود، عصبی نفسی تازه گرفت. در این شرایط اسفبار، چرخه‌ی اعتمادش به اطرافیان به کل نابود شده بود. کلمات را در ذهنش چید و با تندی و عصبانیت گفت:

- دیشب الکس گفت قراره من رو بکشه. گفت، گفت ولی جسمم رو لازم داره. استفان، قضیه چیه؟

استفان برخلاف همیشه اخم ریزی کرد. زبان بر دندان نیشش کشید. چرا در لحظه‌ای که دایانا مسکوت بود، او لب به سخن گشود؟ با این‌که مقصر خودش بود، اما از سؤال‌های دایانا به ستوه آمده بود. با این حال، دسته‌ای از موهای لخت و پنجاه سانتیِ دایانا که بر صورتش ریخته بود را پشت گوش راند و بعد، کمرش را خم کرد و بوسه‌ای عمیق بر شقیقه‌ی دخترک کاشت. سپس به جای خود بازگشت. مهربانی را در کلامش یافت و  گفت:

- هروقت لازم باشه می‌فهمی. الآن برو استراحت کن. از ساعت شش بیدار شدی دیشب هم نخوابیدی. برو دختر خوب، آفرین! فردا باید بری دانشگاه.

دایانا که پی برد قرار نیست حرفی از جانب استفان بشنود، تنها به صورت نمایشی هودی‌اش را تکاند. سپس، دست برد و دست‌گیره‌ی در را گشود. پیش از آن‌که از ماشین خارج شود، نیم‌نگاهی مردد به استفان انداخت. استفان لبخندی خسته بر لب راند و با آرام بستن چشم‌هایش، قرمزی‌ای که ناشی از کم خوابی‌اش بود را پنهان کرد. سپس پلک گشود و با این‌کار، اطمینان خاطری به دایانا بخشید؛ آرامشی که این روزها به طرز عجیبی از او سلب شده بود! از این سو، دخترک از آرامش حضور استفان، لبخندی کم‌ جان کنج لب‌های خشکش مهمان کرد و پس از بستن در لکسوس استفان، به سمت در مشکی رنگ عمارت گام‌ برداشت.

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • مدیر ارشد

پارت دوازدهم:

دایانا با کرختی، روی صندلی نشسته، و به دربِ شیشه‌ای کافه چشم دوخته بود. با انگشت اشاره‌اش هر از گاهی روی میز ضرب می‌گرفت و گویی سعی داشت با این کار انتظارش را کاهش دهد. فضای کافه نسبتاً شلوغ و همهمه‌ای میان دانشجویان شکل گرفته بود. دایانا، کلافه از جو پیش آمده، به صندلیِ فلزی تکیه نهاد و با دمی عمیق، پلک بست.

- دایانا؟

نجوای متعجب دوست صمیمی‌اش لورا، موجب شد چشمانش را باز کند و سرش را به سمت او بگیرد.  کمرش را صاف کرد و خشنود از انتظاری که به پایان رسید، با صدای گرفته‌ای به انگلیسی گفت:

- بالأخره اومدی!

لورا بعد از دنیل و استفان، تنها دوست صمیمیِ دایانا محسوب می‌شد، دختری سیاه‌پوست و اصالتاً آمریکایی بود. از زبان آلمانی کم و بیش می‌دانست؛ اما برای راحتی، انگلیسی صحبت می‌کرد و دایانا نیز به این خواسته‌اش احترام می‌گذاشت. لورا، حیرت‌زده نگاهش را میان چشم‌های به خون نشسته و موهای آشفته‌ی دایانا چرخاند. صندلیِ مقابل دایانا را به عقب کشید. همزمان، کوله‌اش را روی میز گذاشت و روی صندلی نشست. پلک باریک کرد و با بهت لب زد:

- این چه وضعیه؟ چرا این‌طوری شدی؟

دایانا، بی‌حال مردمک در کاسه‌ی چشم گرداند و نگاهی به اطراف انداخت. اکثر میزهای کافه پر، و تعدادی انگشت شمار از آن‌ها خالی بودند. فنجانش را برداشت و آن را به لب‌هایش نزدیک کرد. پیش از آن‌که از محتویات درونش بنوشد، آرنجش را روی میز نهاد و مقابل نگاه مشکین و شوک زده‌ی لورا، با لحنی که از فرط گریه خش‌دار شده بود، گفت:

- هیچی، بی‌خیال!

همان‌دم که سخنش به پایان رسید، جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید و طعمِ لذیذش را مهمان گلوی خشکش کرد. لورا بلافاصله پس از شنیدن حرف دایانا، چینی بر پیشانیِ کوتاهش انداخت. تُن صدایش را اندکی بالا برد که میان شلوغیِ سرسام‌آورِ کافه، آن را به گوشِ دایانا برساند:

-  نگاه به خودت انداختی؟ چی‌شده؟

دایانا دمی کشید و هوای سرد را به ریه‌هایش کشید. از فرط سرما، مقداری در خود جمع شد. سپس، سعی کرد همان اندک صبوریِ نداشته‌اش را به کار بگیرد. زبان بر لب‌ کشید و همزمان فنجان را روی میز شیشه‌ای قرار داد. نالید:

- لورا! الآن حوصله ندارم، هر وقت بخوام میگم.

لورا ابروهای مرتب شده‌اش را درهم برده و با حرص به دایانا می‌نگریست. کلافه گفت:

- باشه؛ ولی فکر نکن یادم میره!

و بعد برای پیچاندن بحث، افزود:

- خب، چه‌خبر؟

دایانا خشنود از اتمام سؤال‌های تنها دوست صمیمی‌اش، با پوزخند، مجدد به صندلی‌اش تکیه زد و سپس گفت:

- راستش یه مشکلی هست.

لورا کنجکاو از حرف دایانا، به سرعت خود را بر روی صندلی جلو کشید. همیشه برای شندین حرف‌های اطرافیانش ذوق داشت و به قول دایانا، شنونده‌ی خوبی بود! سرش را بالا و پایین کرد و بی‌توجه به نگرانیِ چندی پیشش، با شوق لب زد:

- چی‌شده؟

دایانا با کم جانی لبخند نرمی کرد. برای گفتن ماجرا دچار تردید شده بود؛ اما فرصت فکر کردن نداشت. در آخر، بی‌آن‌که لبخند را از چهره‌ی خسته‌اش بزداید، مردد گفت:

- مدتیه از طرف یه فرد ناشناس برام پیام ارسال میشه.   محتواش خیلی واضح نیست؛ پیام‌ها جوری‌ان که انگار وسط بحث دو نفر پریدم و بی‌خبر دارم چتشون رو می‌خونم!

لورا با کنجکاوی اخم ریزی کرد و میان حرف‌ دایانا لب گشود:

- یعنی چه‌جوری‌؟

دایانا که با هر حرفی که بر زبان جاری می‌کرد لبخندش محو می‌شد، ناراضی از پریدنِ لورا میان حرفش، گوشه‌ی لبش را کاملاً جمع کرد و بلافاصله گفت:

- صبر کن، بهت میگم! نمی‌دونم... در آخر همه‌ی پیام‌ها، گفت باید یه فلش بهم بده اما اون‌ نمی‌تونستم از خونه بیرون بیام. خلاصه بهش گفتم چند روز بعد میام ازت می‌گیرم. اما گفت باید سریع تحویل بده و دیگه نمی‌تونه فلش رو پیش خودش نگه‌داره. خدای من! خیلی گیر می‌داد! بی‌خیال... جوابی ندادم، تا این‌که ساعتی بعد، پیامی با محتوای "بیا توی باغ" ازش دریافت کردم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت سیزدهم:

 لورا، همچنان کنجکاو مبهوت از سخنان دایانا، لبخند کج و هیستریک‌واری زد و بعد، چندباری پلک زد تا قضایا را در ذهن هضم کند. پلک‌هایش را مرموز به یک‌دیگر نزدیک کرد و با شک گفت:

- اوه خدای من! باغِ خونه‌تون؟ دایانا لطفاً نگو که رفتی!

نگاه دایانا با مکث روی موهای مشکین و گوجه‌ای شده‌ی لورا لغزید. توان نگاه کردن در چشوانش را نداشت بنابراین در همان حال، آرام زمزمه کرد:

- رفتم.

و سپس، نگاه از لورا گرفت و به کیک هویجی که مقابلش روی میز قرار داشت، چشم دوخت. معده‌اش در مرزِ گرسنگی و بی‌اشتهایی می‌چرخید و نمی‌دانست به کدام سازِ خواسته‌های دایانا برقصد. در نهایت مرزِ گرسنگی را انتخاب کرد. بی‌توجه به لورای مات، جنگال فلزی را برداشت و آن را چونان خنجری در قلب کیک هویج لذیذش فرو کرد. لورا با حرص به حرکات و بی‌اعتناییِ دوستِ احمقَش خیره بود. آشفته از این تغییر احساس‌های ناگهانی‌اش به واسطه‌ی دایانا، نفسی گرفت و تشر زد:

- واقعاً یه احمقی! چه‌طوری... .

دخترک جنگال را در دهان برد. پس از آن‌که تکه‌ی کیکش را قورت داد، و خسته از سؤال‌های ناتمام دوستَش لورا،  سخنش را قاطع برید:

- لورا بذار تعریف کنم، فعلاً سؤال‌هات رو نگه‌دار!

اما لورا کوچک‌ترین توجهی به حرف دایانا نکرد. بوی عطرهای متفاوتی که فضای مستطیلی شکلِ کافه پیچیده بود را به مشام کشید و لب زد:

- یه لحظه... چرا به دنیل نگفتی؟ تا جایی که یادمه هکر خوبی بود و حتی به خاطر مهارتش الکس اون رو توی تیمش برد. می‌تونست شماره رو برات هک کنه!

دایانا با شنیدن نام دنیل، یادآوریِ کمک‌هایش در تیم به الکس و در نهایت قتل بی‌رحمانه‌اش به واسطه‌ی خودِ الکس، بغض به گلویش چنگ زد. نوک بینی‌اش سوخت و اشک به چشم‌هایش حجوم آورد. پلک زد تا مانع از ریزش اشکش و خورد شدنَش مقابل لورا شود. سپس مظلومانه لب زد:

- نشد.

- چرا؟

مسکوت شده، روی برگرداند و بی‌هدف خیره‌ی دختر و پسر خندان میز کناری‌اش شد. لورا، حرصی از سکوت دایانا، آهی بر لب‌های نازکش راند و نالید:

- اوه دایانا! تو داری یه کاری می‌کنی!

دخترک سرش را به سمت لورا گرداند و زمزمه‌وار، تنها لب زد:

- آره. 

لورا، دستی به بندِ مشکینِ گردنبندش کشید و آن را از زیرِ بلوز بافت کرمی‌اش خارج نمود. سپس پلکی زد و بلأخره سؤالش را بیان کرد:

- گفتی که پیام‌هایی که از جانب اون فرد ناشناس برات ارسال می‌شدن نامفهوم بودن، اما نگفتی در مورد چی بودن.

دایانا فینی کرد و بینی‌اش را بالا کشید. سر گونه‌هایش بر طبق عادتی همیشگی، هنگام گریه قرمز شده بودند. چشم از میزِ پشت سر لورا که توسط هم کلاسی‌هایش پر شده بودند گرفت و بی‌توجه به صدای خنده‌های بلندشان، با بغض لب زد:

- نمی‌تونستم به دنیل بگم چون من اون فلش رو نیاز داشتم. متأسفم اما نمی‌تونم محتوای پیام‌ها رو بگم. ممکنه به دردسر بیوفتی و من این رو نمی‌خوام لورا! بنابراین اگه سؤال‌هات تموم شدن، ادامه بدم!

لورا، خیره در چشمان پف کرده‌ی دایانا، تنها به تکان دادن سری اکتفا کرد و مسکوت، به لب‌های لرزانش خیره گشت.

- اون شب با ترس وارد باغ شدم. یک هفته‌ای توسط الکس جریمه شده بودم و اجازه‌ی بیرون رفتن از خونه رو نداشتم. بلأخرع   اون مرد رو هم دیدم؛ اما دایه‌ لیزای عزیزم، درست به موقع اومد و نتونستم باهاش حرف بزنم... .

دخترک از سکوتِ محالِ دوستش لورا، کمال استفاده را برد و با خستگی و خشکیِ گلویش که صدایش را ضعیف و بم‌تر کرده بود، با فاکتور گیریِ قتل دنیل، جریان پسر بچه و کارت را نیز تعریف کرد.

لورا، تنها مسکوت و با اندکی شوک، تک به تک سخنان دایانا را در پازل ذهنش می‌چید و سعی داشت تکه‌های مشابه را کنار هم بچیند. اما با دیدن حال زارِ دایانا، تصمیم گرفت تکه‌های پازل را به گوشه‌ی ذهنش هدایت کند و در این لحظه، به حالِ دوستش بپردازد. بنابراین خیره- خیره‌ی او، با ملایمت گفت:

- تا نفهمم چی‌کار می‌کنی، نمی‌تونم راهکاری بهت بدم دختر! واقعاً خیلی عجیبه... یعنی تا قبل از این پیام، هیچ موضوعی نبوده که باعث این جریان‌ها شه؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر ارشد

خط‌های آخر پارت قبل رو مجدد بخونید و... قبل از این پارت بگم ممکنه چندتا دیالوگ یا حرف غیر منطقی وجود داشته باشه. سرسری از این قسمت عبور کردم که بعد از بیست پارت پیرنگ رو اندکی تغییر بدم، این دیالوگ‌ها رو درست کنم و در نتیجه ویرایش اساسی بزنم. بنابراین اگه ایرادی داره متأسفم و اگه قسمتی از مکالمه‌های دایانا و لورا براتون غیر طبیعی یا مبهم هست، نمایه من پذیرای انتقاد شما برای بهتر ویرایش کردن این پارت‌هاست. ممنون از درکتون.♡

پارت چهاردهم:

دایانا نوچی کرد و سر پایین انداخت. لبه‌ی بشقابِ کیکی که نصفه رهایش کرده بود را گرفت و آن را به سمت مخالف خود هول داد. لورا، بازدمی عمیق کشید. از جای برخاست و کوله‌ی قهوه‌ای رنگش را بر روی شانه‌اش مرتب کرد. سپس، سرش را به سمت دایانا گرداند و با ملایمتی که از سر ترحم در صدایش بود، لب گشود:

- فعلاً بریم بیرون، بعداً در موردش فکر می‌کنیم.

لورا و دایانا، دوشادوش یک‌دیگر از درب ورودی دانشگاه خارج شدند. هوا مانند روزهای دیگر سرد بود اما بر خلاف دیروز که اندک نوری از خورشید بر دل شهر به رقص افتاده بود، این‌بار آسمان ابرها را مهمان خود کرده، و خبری از روشناییِ گرمابخش خورشید نبود. لورا رویش را به سمت دایانا چرخاند و خیره به موهای پنجاه سانی‌اش که به واسطه‌ی باد تکان- تکان می‌خوردند، لب زد:

- تنها میری خونه؟

دایانا بی‌آن‌که مردمک‌هایش را به لورا کوک بزند، تنها نوچی زیر لب گفت. در حالی که چشمانش خیابانِ شلوغ و انواع ماشین‌هایش را رصد می‌کرد، بی‌تفاوت گفت:

- نه، استفان قرار بود بعد از کلاس دنبالم بیاد.

 لورا دستش را روی شانه‌ی دایانا انداخت و خود را اندکی به او نزدیک کرد. سپس به نرمی، طنین آرامش را از حنجره، خطاب به دایانا خارج کرد:

- زنگ بزن بگو نیاد، ماشین همراهمه. بریم بیرون حال و هوات عوض شه.

دایانا مسکوت، تنها نفس‌های عمیقی می‌کشید. می‌توان گفت این روزها تنها چیزی که موجب حال خوبش می‌شد، سرمای دل‌نشین و بوی خوش پاییز بود. مردمک‌های مرددش را به تیله‌های مطمئن و به رنگ شب لورا چرخاند. حال و حوصله‌ی بیرون رفتن نداشت اما از طرفی شک نداشت بودن با لورا، بهتر از ساعت‌ها ماندن در آن خانه‌ی کزایی و تحمل آدم‌هایش است! بنابراین، شانه‌ای بالا انداخت و تنها در جواب پیشنهاد لورا با بی‌میلی لب گشود:

- باشه.

سپس، پس از آن‌که با استفان تماسی کوتاه گرفت و او را از بودنش با لورا مطمئن ساخت، همراه با دوستش بر روی پیاده‌روهای کنار خیابان گام برداشتند. لورا در حالی که به قدم‌هایش سرعت می‌بخشید تا شانه‌ به شانه‌ی دایانا گام بردارد، متفکر گفت:

- این جریانات رو کنار بذاریم، بیا از نقطه‌ی شروع ماجرا فکر کن. از همون دو سال پیش که گفتی می‌خوای برای الکس یه سری کار انجام بدی که مطمئن نیستی درست باشه. اتفاقات رو مرور کن ببین چی پیدا می‌کنی؟

دایانا، بازدمی همراه با آه، از میان لب‌هایش خارج ساخت. طبق عادتی که از پدرش الکس، به ارث گرفته بود، از تکرار خاطرات رنج می‌برد. اما اندیشید که شاید مرور اتفاقات گذشته، کلیدی برای اتفاقات اخیر باشد. بنابراین با اخمی ظریف، لب گشود:

- خیلی سال پیش متوجه شده بودم که الکست داره یه کاری انجام میده؛ اما هیچ وقت مشخص نبود چی! هر از گاهی که بهم احتیاج داشت برای هک، کار با سیستم و... کمکش می‌کردم. حقیقتاً بدم نمی‌اومد؛ چون واسه‌ام هیجان انگیز بود. دنیل هم من بهش معرفی کردم که به تیمش ببره. می‌دونی دنیل مهارتی توی هک کردن داشت، بنابراین قطعاً الکس برای بسیاری از کارهای مبهمش به یه هکر احتیاج پیدا می‌کرد و کی بهتر از دوست معتمدِ من؟

با یادآوری دنیل، بغض چون باد کردنِ بادکنکی در گلویش رشد می‌نمود. قلبش تیر می‌کشید و نوک بینی‌اش از فرط بغضِ محار شده در گلویش، می‌سوخت. لورا تنها مسکوت، خیره به قدم‌های کوتاهی که بر می‌داشتند، به سخنان دایانا گوش می‌سپرد. دخترک فینی کرد و لرزان لب زد:

- دنیل هم مثل خودم بود. عاشق ریسک و هیجان! بنابراین با کمال میل درخواست الکس رو قبول کرد. دو سال گذشت؛ این مدت هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و همکاری ما برای الکس ادامه داشت تا این‌که دنیل محض کنجکاوی، تصمیم گرفت بفهمه کار اصلیِ الکس چیه. درسته که براش کار می‌کردیم، ولی هیچ وقت از کاری که‌ انجام می‌داد، چیزی نمی‌دونستیم. در آخر دنیل سیستم الکس رو هک کرد و منِ بی‌دقت، از وجود الکس توی خونه خبر نداشتم، برای همین رفتم اتاقش رو بگردم و... دنیل نه، اما من گیر افتادم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • مدیر ارشد

پارت پونزدهم:

قطره اشکی از میان چشمش به پایین ریخت. با حسرت و افسوس، دمی از هوا گرفت و بی‌حرف، به پیاده‌روی پیش رویش خیره گشت. لورا، سری به معنای تأسف، برای دایانا تکان داد. انگشتان سرد و کشیده‌ی دخترک را میان دستش گرفت و خیره به نیم‌رخ او گفت:

- خب، بعدش چی‌شد؟

دایانا بی‌آن‌که نگاهی به چهره‌ی متأسف لورا بی‌اندازد، تلخندی بر لب راند. دهانش از سرما خشک گشته بود. چفت دستش را محکم، و او نیز متقابلاً دست لورا را میان حصار انگشتانش گرفت. گویا این‌کار موجب آرامشش می‌شد.

- همون‌طور که گفتم بعد از این اتفاق اجازه‌ی خروج از خونه رو رو نداشتم تا این‌که اون شب، اون پیام‌های عجیب و غریب برام ارسال شد و بقیه‌اش رو هم می‌دونی!

گوشه‌ی لب لورا به قصد پوزخند بالا آمد. با لحنی توأم با تمسخر لب گشود:

- واسه‌ی همین نتونستی بیرون بیای؟

دایانا اما، بی‌توجه به لحن متمسخر لورا، تنها سری تکان داد. قطره‌های اشکش را پشت پرده‌ی پلک‌هایش مخفی ساخت و با لحنی خش‌دار ناشی از بغضش، گفت:

- این قانونِ الکسه. خیانت‌کار باید تاوان کارش رو بده. الکس بی‌رحمه! مخصوصاً مقابل منی که میگه مزاحمش هستم!

لورا مجدد از این منطق الکس پوزخندی زد و اما این‌بار ترجیح داد با سؤال‌هایش، دایانا را آزرده خاطر نکند؛ چراکه از حوصله‌ی نداشته‌ی او با خبر بود. دایانا نیز به سکوتی کوتاه اکتفا کرد. 

لحظاتی بعد، دخترک نالان از قدم زدنِ متوالی، در جای ایستاد و خطاب به لورا، معترض گفت:

- هی ببینم، ماشین خیالیت رو آواردی؟ داریم پیاده می‌ریم که!

لورا با سمع حرف او، ناخواسته تک‌خنده‌ی کوتاه کرد. او نیز در جای ایستاد و به پشت چرخید. چشمانش، چهره‌ی خسته‌ی دایانایی که چند قدم از او فاصله داشت را کاوید. با دیدن آشفتگیِ بیش از حد او، گفت:

- پشت دانشگاه پارکش کردم. صبر می‌کنی برم بیارمش؟

دایانا شانه‌ای بالا انداخت و "هوم"ای کوتاه بر لب جاری ساخت. لورا که تنها منتظر تأیید دایانا بود، به او پشت کرد و با گام‌های بلندش، به سمت کوچه‌ی پشتیِ دانشگاه حرکت کرد. دایانا خشنود از تنها شدنش وسط پیاده‌رو، چشمانش را بی‌هدف به خیابان و ماشین‌هایی که با سرعتِ نور عبور می‌کردند دوخت. 

در همان لحظه، ناگهان حضور شخصی را پشت خود احساس نمود. تک ابرویی بالا انداخت و با فکر به آن‌که لورا پس از گذشت زمانی کوتاه مجدد بازگشته‌ است، درجای چرخید. برگشتش همانا و مبحوس شدن نفس در سینه‌اش همانا! چشمانش گرد، و پیکرش با دیدن چهره‌ی آشنای مرد، لحظه‌ای از شوک لرزید. لب از لب گشود؛ اما پیش از این‌که نجوایی خارج کند، مرد انگشت اشاره‌اش را به معنای "هیس" بالا آورد. چشمانش به گونه‌ای گشاد شدند که گویی امکان داشت از حدقه بیرون بزند. مرد که حیرت و چشمان گشاد گشته‌ی دایانا را دید، نیشخندی زد. بی‌درنگ خم شد و بیخ گوش‌هایش، با ظاهری خون‌سرد توأم با تمسخر گفت:

- سلام دایانا!

پیش از آن‌که مهلت سخن گفتن، یا حتی بروز واکنشی به دخترک متعجب بدهد، گوشه‌ی لبش را عمیق‌تر بالا برد و لحن متمسخرش را در گوش طنین‌انداز کرد:

- نظرت چیه قبل از سؤال و جواب، خیلی آروم سوار اون عروسک شی؟

سپس کمرش را صاف نمود و با انگشتان کشیده‌ی دستش، به ماشین سفید رنگی که در خیابان پارک شده بود اشاره کرد. دایانا با قلبی سرشار از استرس، بی‌آن‌که برگردد و به ... پشت‌ سرش نگاه بی‌اندازد، سعی کرد اوضاع را درک کند. مغز و قلبش، با بی‌قراری قصد داشتند جسمش را به فرار وادار کنند؛ اما پیش از آن‌که حرکتی کند، مرد با حفظ خون‌سردی‌اش لب زد:

- اوه، اوه! صبر کن، فعلاً کاری به تو ندارم، تأکید می‌کنم، فعلاً! اما اگه دوستت برات مهم نیست می‌تونی جیغ بزنی. برای من که اصلاً فرقی نداره!

پشت‌بند حرفش، قه‌قهه‌ای سر داد که نگاه عابران، برای لحظه‌ای با تعجب بر روی آن‌دو ثابت ماند. دایانا که اثرات گریه‌ی چندی پیشش هنوز در چهره‌اش مانده بود، با فکر به آن‌که اتفاقی برای لورا، تنها دوست عزیز بی‌افتد، قلبش لرزید. بزاق دهانش را به سختی و با صدا فرو راند. مرد با لبخندی که بر روی لب‌هایش خانه نشین شده بود، با لحنی مرموز ادامه داد:

- برای تو چی؟ دایانا!

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر ارشد

پارت شانزدهم:

الکس، چند دقیقه‌ای می‌شد که بر روی صندلی فلزی پشت میز نشسته، و انتظار می‌کشید. ابروهای پهنش در هم پیچیده بودند و اما، میمک صورت استخوانی‌اش خون‌سرد بود. اطرافش را سکوت و تاریکی در بر گرفته بود و تا چشم کار می‌کرد، سیاهی را به خود می‌دید. 

صدایی جز نغمه‌ی نفس‌های منظم اطرافیانش، به گوشش نمی‌رسید. با کلافگی‌ای پدیدار که از انتظار نشأت می‌گرفت، دمی کوتاه کشید و در جای جابه‌جا شد که ناگهان، نوری سفید رنگ در بالای سرش روشن گشت. حال کامل می‌توانست چهره‌ی پنج فرد پشت میز که به گونه‌ای هم گروهی‌هایش بودند را ببیند. روبی، هنری، میچل و بتی، نفس‌های حبس شده‌شان را همزمان و به آرامی از سینه خارج کردند. گوشه‌ی لب الکس، کوتاه و به نشان رضایت از پایان انتظارش بالا رفت که همزمان، صدای بوق آشنایی در گوش‌هایش طنین‌انداز شد. 

در طوسی رنگ و کشوییِ اتاقک گشوده، و قامتی بلند مقابل چشمان افراد حاظر نمایان‌گر گشت. سرها، به سمت آن قامت کت شلواری چرخیدند و مرد، با تکان دادن سر گام‌های استوارش را به سوی میز برداشت. کله‌ی تاسش، مقابل نور لامپ بیش از پیش برق می‌زد و مردمک‌های سبز رنگش، خندان‌تر از همیشه بود. دستانش را در هم قلاب کرد و با شادابی گفت:

- به- به! هم‌گروهی‌های بی‌رحم! 

سپس، مطیع از عادت همیشگی‌اش بی‌مقدمه و تحسین‌آمیز لب زد:

- این هفته رو، با نهایت سخت‌کوشی به پایان رسوندیم. کار این هفته سخت‌تر از همیشه بود؛ اما اعتماد ما به شما افزایش پیدا کرد!

پس از اتمام حرفش، تیله‌های جنگلی مانندش را روی رخسار تک به تک افراد گذراند و در نهایت بر روی الکس و لب بالا رفته‌اش ثابت ماند. بی‌توجه نگاه گرفت، قفل انگشتانش را گشود و ادامه داد:

- همون‌طور که می‌دونید، هر هفته به نوعی ما شما رو می‌سنجیم که از درست بودن انتخابمون مطمئن شیم؛ اگه این انتخاب اشتباه باشه و شما سربلند از آزمون انتخاب شده بیرون نیاید، متأسفانه یا خوش‌بختانه، باید جایگزینی انتخاب کنید و... .

تک خنده‌ای کرد و با تمسخر افزود:

- دیدار به قیامت!

الکس، به صندلی تکیه زد و ساعدش را روی دسته‌ی آن نهاد. برای دید بهتر، سرش را کج کرد و با چشمان یخی و نافذش، به صورت گرد کی‌جی نگاه سپرد. بتی، زنی دورگه و سیاه پوست که روبه‌روی الکس نشسته بود، دستی به موهای دم اسبی و مشکینش کشید. لب‌های سرخ شده‌اش را با لبخند زینت داد و رو به کی‌جی لب زد:

- نتایج رو نمیگی؟ خیلی مشتاقم!

هنری پس از ادای جمله‌ی بتی، تک ابرو، و لب باریکش را به نشان تمسخر بالا داد. آرنجش را بر میز نهاد. سپس کمرش را به واسطه‌ی آرنجش خم کرد و گفت:

- هر هفته همین رو میگی. خسته نشدی؟

پیش از آن‌که بتی عکس‌العملی از خود بروز بدهد، کی‌جی تیله‌های همیشه خندانش را در کاسه‌ی چشم چرخاند و گفت:

- نظرتون چیه موضوع اصلی رو عوض نکنیم دوستانِ جنگ‌جو؟

و سپس افزود:

- آزمون این هفته، کشتن خیانت‌کارهای تیمتون بود و باز هم میگم، متأسفانه یا خوشبختانه، این هفته حذفی نداشتیم و این یعنی از لحاظ بی‌رحمی، شما بهترین انتخاب‌های ما بودید! تبریک میگم!

کی‌جی پس از اتمام سخنش، صندلی مشکی رنگ پشت میز را عقب کشید و پس از آن‌که بر روی آن جای گرفت، کف دستانش را به هم کوبید. چهره‌ی بی‌حس نزدیک‌ترین فرد به خود، الکس را کاوید و پرسید:

- خب الکس، کشتن دوست صمیمیِ دخترت چه دلیل، و چه حسی داشت؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر ارشد

پارت هفدهم:

پیش از آن‌که پاسخی بگیرد، تک ابرویی بالا داد و مجدد تمسخر را آمیخته به لحنش ساخت:

- انگار دارم برای یه شبکه مصاحبه می‌کنم!

و سپس با سرخوشی، قه‌قهه‌ی بلندش را از میان لب‌هایش خارج کرد. پچ- پچ‌های حاظرین که نشان از شوک زدگی همیشگی‌شان از کارهای حیرت‌آور الکس بود، برخاست. الکس، بی‌آن‌که تکانی به خود بدهد، لبش را بیشتر بالا برد و پوزخند محوش را عمیق‌تر ساخت. با بی‌خیالی هرچه تمام لب زد:

- دنیل! بهترین هکر تیم! کارش رو به بهترین نحو انجام می‌داد؛ اما نمی‌دونست ما از اون بهتریم. به طوری که اگه قصد کنه اطلاعات خود تیم رو هک کنه، به بدترین نحو مجازات میشه.

با همان لبخند که اقتدارش را نشان می‌داد، چشم از کی‌جی گرفت و با غروری که از کارش منشأ می‌گرفت، میمک‌ صورت هم گروهی‌هایش را از نظر گذراند. کی‌جی همانند الکس، از تک- تک اعضای گروهش، نحوه‌ی انجام مأموریتشان را جویا شد و به نوعی، از همه گزارش‌کار گرفت. گاه به خود از این انتخاب بی‌نقصش مغرور می‌شد و گاهی، از شخصیت عجیب آن‌ها متعجب می‌گشت. در نهایت، مجدد کف دستانش را برهم کوبید و با آرامش گفت:

- خب دوستان! قوانین به دست اون بالایی‌ها تغییر کرده. با این‌که ما همه‌جوره از شما با امنیت هرچه تموم محافظت می‌کنیم، اما اتفاق... بی‌خیال! ما بعد از شما، به یک‌سری جایگزین نیاز داریم. درست نیست؟ مثل همیشه، آخر هفته‌ی بعدی این‌جا جمع می‌شیم و از تک به تک شماها انتظار دارم جایگزینتون رو به تیم معرفی کنید. 

سپس، با ضربه‌ی آرامی که به میز وارد کرد، تأکیدوار لب گشود:

- من هیچ‌جوره نمی‌خوام فعالیت‌ تیم‌ها مختل بشه!

الکس، بالأخره از حالت ثابتش دست برداشت. انگشتانش، روی دسته‌ی صندلی لغزیدند و به واسطه‌ی آن‌ها، از جای برخاست. همزمان با بلند شدنش، صدای کشیده‌ شدن صندلی روی سرامیک، موجب رنجش عصب شنوایی‌اش شد. اخمی بر ابرو نشاند. کف دستانش را روی میز نهاد و کمر صافش را خم ساخت. پیش از آن‌که لب بگشاید، بازهم آن صدای آشنا که گویای اتمام جلسه بود، مجدد به زنگ در آمد؛ اما الکس قانون اول را زیر پا گذاشت و اعتنایی به زمانی که اتمام خورده بود، نکرد. حالت چهره‌ی دیگران را زیر نظر گرفت و سپس، برروی چهره‌ی منتظر کی‌جی ثابت ماند. شکستگی ابرویش را از نظر گذراند. بعد نفسی تازه کرد و با خون‌سردی لب زد:

- مطمئناً توی یک هفته نظرم عوض نمیشه؛ بنابراین، دایانا میلر! تنها دخترم جایگزین من میشه.

میچل نیز به تبعیت از او، ساعت را نادیده گرفت و تک خنده‌ی بلندش را در فضای پنجاه متری اکو ساخت. گوشه‌ی ابروی نامرتبش را خاراند و با لحنی آمیخته با تحسین گفت:

- اوه! باز هم الکس و ریسک‌های تعجب برانگیزش!

الکس سرچرخاند و جانی تازه به لب‌هایش داد؛ اما گویی عضله‌های لب‌هایش قدری سخت هستند که قوای تکمیل پوزخندش هم نداشتند. با همان پوزخند، بی‌آن‌که نگاه از عسلیِ نگاه میچل بگیرد، خطاب به کی‌جی لب زد

- فقط، با این‌که حالا- حالاها در خدمت مغز سرد هستم؛ اما می‌خوام دایانا از همین حالا آموزش ببینه. آماده‌اش می‌کنم، بازی رو شروع کنید! 

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • مدیر ارشد

پارت هجدهم:

مدت‌ها می‌شد که برروی صندلیِ کمک راننده‌ی سفت و جان‌گیر ماشین نشسته بود. اگرچه گیر افتادنش کنار این مرد ناشناس و غریبه‌ی درون ماشین به سی دقیقه نمی‌کشید؛ اما آن‌قدر در قلبش استرس داشت که هر ثانیه، چون ساعتی طولانی برایش می‌گذشت. آن‌قدر طولانی که گویی زنگ آخر مدرسه است و معلم منفور ریاضی با صدایی سرسام‌آور مشغول توضیح درس بود. قلبش به گونه‌ای خود را به سینه‌اش می‌کوبید که گویا در حال فرار از کسی‌ست. نوک انگشتانش به تبعیت از عادت همیشگی‌اش قرمز و یخ زده بودند. کلافه‌وار دستی به موهایش کشید و نیم نگاهی به راننده کرد.

راننده‌، همان مردی بود که دقایقی پیش او را با تهدید جان لورا مجبور به نشستن در این ماشین طاقت‌فرسا شده بود. پس از آن‌که در آئودی او جای گرفته بود، مرد بی‌هیچ حرفی ماشین را به حرکت در آورد و در نهایت به این خیابان خلوت و عاری از هر ماشینی رسید. خیابانی که در طی این بیست و دو سال زندگی‌ کذایی‌اش حتی گذرش به آن نیافتاده بود.

نغمه‌ی کوبش محکم و پر از استرس قلبش با نحوای نفس‌های آن مردک منفور پشت فرمان آمیخته گشته بود. چشمانش همانند همیشه می‌سوخت و اشک، قصد بر شکستن سد نحیف چشمانش را داشت؛ اما دایانا، با هر توانی که داشت با آن سد شکست‌ناپذیر مقاومت می‌کرد. برای چه استرس داشت؟ برای خودش؟ یا برای لورایی که فکر می‌کرد همچنان در خطر است. این آدم‌ که بود؟ سطل زباله‌ی ذهنش پر بود؛ آن‌قدر پر که برای پیش آمدن هر اتفاق دیگری ارور می‌داد! باید اتفاقات پیش آمده حذف می‌شدند بلکه بتواند وجود این افراد را درک کند.

 

خاکستریِ نگاهش را از گوشه‌ی به آن مرد همیشه خون‌سرد داد. مرد به روبه‌رو خیره گشته، و هر از گاهی با انگشت شستش به چرمیِ فرمان می‌کوبید. خونسرد بود؛ خونسرد و آرام! دو خصوصیتی که همیشه همراهش بودند و در ذاتش چادر پهن کردند. دایانا بی‌آن‌که از نامحسوس نگاه کردن به او دست بردارد، لب‌‌هایش را لرزان گشود تا نارضایتی‌اش را اعلام کند؛ اما در همان دم  لب‌های بی‌رنگ مرد درحالی که نگاهش همچنان به روبه‌رو بود، از یک‌دیگر باز شدند و صدای عاری از احساسش به گوش دایانا رسید:

- اومد.

دایانا چشم درشت کرد. متعجب و با ترسی که بیش از پیش در وجودش جان گرفته بود، حال کاملاً سرش را به سمت او چرخاند. و باز هم نگاهی که به خیابان خلوت دوخته شده و خونسردیِ تیله‌های مشکینش!

ناگهان، در عقب ماشین گشوده شد و انتظار دایانا به اتمام رسید. بوی عطر شیرینی زیر گیرنده‌های بویایی‌اش پیچید و اخم‌هایش را در هم برد. راحیه‌ای که همیشه از آن متنفر بود و پشت بندش صدایی ناآشنا و البته سرزنده‌ای در فضای بسته‌ی ماشین پیچید:

- متأسفم بابت تأخیر!

هنوز گردن خم شده‌اش را صاف نکرده بود، هنوز تپش قلبش را آرام نساخته بود. می‌خواست برگردد؛ اما نمی‌توانست. مگر نمی‌گفتند اگر بخواهی می‌توانی؟ پس چرا توانی در خود یافت نمی‌کرد؟ گردنش را صاف کرد. پلک‌هایش را آرام بر روی هم نهاد. دمی گرفت و آن عطر منزجر کننده را بیشتر مهمان ریه‌هایش کرد. در همان حال، مجدد همان صدای نا‌آشنا برخاست:

- عزیزم؟ نمی‌خوای برگردی و ناجیت رو ببینی؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت نوزدهم:

به آرامیِ هرچه تمام، حتی آرام‌تر از حرکت عقربه‌های ساعت گاراژ چشمانش را گشود. ریشخندی بر لبش نشست. این مرد خود را ناجی دایانا خطاب کرده بود؟ عجب دل خوشی داشت! او که نمی‌دانست در عزای کمک کردن به دخترک، او را به چه صحنه‌ای روبه‌رو کرده است! از سردیِ دستانش کاسته نشده بود که هیچ،  بلکه لرزش پاهایش را از سر گرفته بود. برمی‌گشت؟ نمی‌دانست! مرد راننده همچنان ساکت و خنثی بود. آب دهانش را فرو خورد و بعد از مدت طولانی‌ای سکوت، لب از لب گشود و نجوای نرمش را به لرزانی از چاه گلویش بالا کشید:
- نه... نمی‌خوام.
آلفردِ سرخوش که به پشتیِ ماشین تکیه نهاده بود، کج خندش را از لب‌های کالباسی‌ رنگش پاک کرد. گویی حرف دایانا به مذاقش خوش نیامد؛ چراکه شادابی‌اش در آنی محو گشت. چشم باریک کرد و با لخنی که دیگر آمیخته با خنده نبود، گفت:
- هرطور راحتی!
سپس تکیه‌ی کمرش را برداشت. کمی به جلو خم شد و افزود:
- پس حالا که نمی‌خوای با ناجیت آشنا شی، بهتره بریم سراغ مسئله‌ی اصلی!
دایانا به خود جرأت داد. باید آماده می‌شد. می‌دانست که ممکن است چیزهایی غیر منتظره بشنود؛ اما آیا همان چیزهایی بود که انتظارش را داشت؟ علاوه‌بر لورا، تنها دلیلی که بی‌اعتراض با این مرد همراه شد، خواسته‌ای بود که می‌دانست در دست این‌ آدم‌هاست. ناخواسته سرش را کج کرد؛ اما دیدی به آلفرد نداشت. از سویی دیگر، آلفرد بی‌توجه به عکس‌العمل دایانا، گفت:
- می‌دونم که اون‌ محتوا رو می‌خوای. منتها یه زحمت برات داره.
بلافاصله پس از اتمام سخنش، چینی میان دو ابروی دایانا مهمان شد. گویی که رشوه دادن به دیگران در سرنوشتش چادر پهن کرده بود. انگشتان ظریف و سردش را روی زانویش کشید بلکه از لرزش پاهایش کاسته شود. چاره‌ای نداشت! و باز هم طنابی بلند در قعر چاه گلویش انداخت و صدای مضطربش را بالا آورد:
- می‌شنوم.
- اهل مقدمه چینی نیستم. این رو می‌دونم که از شخصی به اسم کی‌جی توی زندگی پدرت خبر داری. من ازت کار سختی نمی‌خوام جز این‌که به سراغ پدرت بری و از اون بخوای که عضو اصلی تیمش بشی. زمانی که تو این درخواست رو از پدرت می‌کنی، باید همه‌جوره اون رو راضی به انجام این‌کار کنی. و در نهایت بعد از این‌که پدرت راضی شد، به اون میگی که می‌خوای همراه با یه نفر با مشخصاتی که بعداً کارل برات ارسال می‌کنه، همراه بشی. یه جوری وانمود کن که اون رو به جای دنیل میاری. همین!
دایانا هنگ کرده، طی عملی سریع و ناخودآگاه، سیصد و شصت درجه چرخید و به سوی آلفردِ خم شده چرخید. در نگاه اول، موهایی سپید و ده سانتی که از پشت بسته شده بود به چشمش خورد. دستش را بر روی پشتی صندلی نهاد و تیله‌هایش بر روی مردمک‌های سبز آلفرد لغزید. هیچ‌ یک از حرف‌های او را نمی‌فهمید. بنابراین زبان بر لب‌های نسبتاً باریکش کشید و مردد گفت:
- یعنی چی عضو اصلی تیمش بشم؟
آلفرد که از نرم شدن دایانا و رضایتش اطمینان داشت، با سرچی کوتاه، سرخوشی‌اش را از مغزش به سادگی یافت کرد. لبخند ملایمی زد و با همان حالت و لحن پیشینش گفت:
- یعنی همون کارهایی که قبلاً براش انجام می‌دادی. کار با سیستم‌های اطلاعاتیش، هک برنامه‌ها و هزاران کاری که بدون دونستن هیچ اطلاعاتی براش انجام می‌دادی؛ با این تفاوت که می‌دونی داری برای چه کسی، چه کاری می‌کنی!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیستم:

سکوتی نسبتاً طولانی مدت، بر دایانا چیره گشت. همچنان کمرش چرخیده و نگاهش به آلفرد بود. باید از بین دوراهی ذهنش یکی را انتخاب می‌کرد. گویی مسیر همکاری با آلفرد و رسیدن به سؤالاتی که مدت‌ها حافظه‌ی مغزش را پر کرده بودند جاذبه‌ی بیشتری داشت؛ چراکه هر لحظه ممکن بود مؤفقتش را اعلام کند. با ناخن‌های لاک خورده‌اش فشاری به چرمیِ ماشین داد. سخنان آلفرد را برای بار آخر در ذهنش مرور کرد و در نهایت، به آرامی گفت:

- من نمی‌تونم کسی رو به جای دنیل ببینم!

برقی که ناگهان در خاکستر نگاهش خودنمایی کرد، نشان‌گر بغضی بود که روزهاست به جانش افتاده. آلفرد لبه‌های کت قهوه‌ای‌اش را به هم نزدیک کرد و به نرمی، با همدردی گفت:

- قرار نیست تو اون رو به چشم دنیل ببینی، جلوی پدرت وانمود می‌کنی که با رفتن دنیل، اون رو جایگزین می‌کنی که کارها روی هم انباشته نشن!

دایانا بازدمش را از حصار ریه‌هایش خارج ساخت و آخرین سؤالش را به این‌گونه بیان کرد:

- و از این‌کار چه به من، و البته به تو می‌رسه؟

- داشتن اون مدارک و پیدا کردن دلیل اصلی مرگ دنیل، دلیل منطقی‌ای برای همکاری کردن با ما نیست دختر عزیزم؟

و باز هم سکوت و افکاری نابه‌سامان! با بر هم نهادن پرده‌ی پلک‌هایش، مردمک‌هایش را از دیدگان مخفی ساخت. عادتش بود! بستن چشمانش موجب آرامش ذهنش می‌شد. فِرِد که به تماشای رفتار او نشسته بود، تک خنده‌ای کرد و گفت:

- این سکوتت رو به نشونه‌ی مؤافقت حساب می‌کنم. مطمئنم که همکاری خوبی داریم.

و سپس دستانش را که بر اثر کهولت سن چروکیده‌ شده بودند را بالا آورد. دایانا که با طنین او پلک گشود، نگاهش را از لبخندِ سرزنده‌ی لب او، به دستانش سوق داد و در نهایت، مردد چرمیِ ماشین از از بند خفه شدن رها ساخت و گرمیِ دستان آلفرد را مهمان انگشتان یخی‌اش کرد. آلفرد لبخندش را عمق بخشید. دست دخترک را به آرامی فشرد و ادامه داد: 

- فکر کنم الآن بخوای ناجیت رو بشناسی! آلفرد کالسر هستم.

دایانا سر تکان داد و کمر خمش را صاف کرد و به جای خود بازگشت. لحظه‌ای متعجب با کارل مسکوت جشم دوخت. چه‌گونه می‌توانست بی‌هیچ واکنشی نسبت بت مکالمه‌ی آن دو همچنان در سکوت خیابان را نظاره‌گر شود؟ فِرِد با زیر نظر گرفتن تعجب دایانا، قه‌قهه‌ای کوتاه سر داد و با لحنی آمیخته به خنده گفت:

- همیشه همین‌طوره، عادت می‌کنی.

دایانا اما بی‌توجه، چشم از کارل برداشت و با فکر و خیالی که در هوالیِ لورا پرسه می‌زد، لب گشود:

- می‌خوام برم پیش لورا.

آلفرد لبخند را از لبانش محو ساخت و مجدد به پشتیِ ماشین تکیه زد. 

- به خونَش رسیده. کارل می‌رسونتت.

دست بی‌توجه دایانا دستگیره‌ی درب ماشین را لمس کرد و پس از فشار ریزی به آن، در جواب فِرِد تنها گفت:

- قدم زدن حالم رو بهتر می‌کنه.

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...