رفتن به مطلب

رمان تلخی|Edna_b کاربر انجمن نوهشتیا


- Edna -
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: تلخی 

نویسنده: Edna_b 

ژانر: عاشقانه، جنایی، اجتماعی، تراژدی

مقدمه:

عشق در میان همه‌‌ی ما هست،
ولی در دل هرکس در زمان متفاوتی جوانه میزند‌...
نمی‌توانیم بگوییم عشقی در این دنیا وجود ندارد...
عشق وجود دارد،
در شکل‌های متفاوت،
مانند عشق مادر به فرزند،
عشق کودک به اسباب بازی،
عشق...

خلاصه:

عسل دختر شرِ شیطون خانواده شمس که طی یک حادثه روز تولدش پدر و مادرش رو از دست میده،  از اون روز به بعد تبدیل به یک دختر خشکِ مغرور میشه تا این‌که با آرشام  آشنا میشه و مسیر زندگیش تغییر میکنه...

پایان خوش.

- نقد و نظرات شما - 

 

ویراستار ناظر: @m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 5

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت_۱
- آخیش امروز روز اول تابستونِ و خبری 
از مدرسه نیست.
موهام رو شونه کردم، لباس‌هام رو عوض کردم،  رفتم گوشیم  رو از شارژ کشیدم؛ دیشب وقتی داشتم فیلم میدیدم خاموش شد. روشنش کردم؛ دیدم برام یه پیام آمده، 
شماره‌اش ناشناس بود!

پیام ناشناس این بود که:
- سلام خانوم عسل شمس! شما من رو نمی‌شناسید ولی من شما  را خیلی‌خوب میشناسم، فقط یک جمله میگم، آبتین احمدی عاشق شما نیست! عاشق پول پدر شماست.

وقتی پیام رو خوندم رفتم تو شوک،  یعنی چی؟ یعنی واقعیِ؟ اگه الکی باشه چی؟ هوف.
پوفی از سر کلافگی کشیدم، خیلی مسخره‌است.
صدای مامان من رو به خودم آورد،  مامان داشت می‌گفت:
- عسل مامان بیا صبحونه!
-  باشه مامان؛ الان میام.
@m.azimi @همکار ویراستار ویرایش توضیحات رمان و پارت یکم و دوم.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۲
رفتم پایین، دیدم مامان و بابا و سامیار سر میز منتظر من‌اند.
به همه صبح بخیر گفتم و رفتم  سر میز نشستم  که مامان گفت:
- دخترم صبحونه‌ات رو که خوردی بری آماده بشی که آبتین میاد دنبالت برید خرید عقد.
- اومم، عقد؟‌ آها آره، آره یادم رفته بود.
میدونی مامان،  اصلاً الان که میبینم  باید بیشتر فکر بکنم.
بابا گفت:
- چی؟ یعنی چی؟ این رو الان باید بگی؟ هان!
کلمه آخر رو با کمی داد گفت که یک کم ترسیدم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- خب آره، من باید برای آینده.ام یه تصمیم خوب بگیرم.
مامان گفت:
- اما...
نذاشتم مامان حرفش رو کامل بگه، گفتم:
- اِ مامان جون!
بابا گفت:
- باشه ولی زیاد طولش نده!
- یه ماهِ جواب رو میدم.
سامیار که تا اون موقع ساکت بود صداش درآمد، همراه با مامان و بابا گفت:
- چی؟!
سرم رو انداختم پایین و گفتم:
- مگه چیه خب؟ خب دیگه من میرم تو اتاقم، بابت صبحانه هم ممنون!
بلند شدم رفتم تو اتاق، پشت در فرود اومدم.
- آخیش
@m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_3
نشسم روی تخت وفقط فکر میکردم....
اون پیام رو میخوندم؛  ۱۰دقیقه داشتم فکر میکردم توی این زمان فکر کنم هزار بار اون پیام رو خوندم.
صدای آیفون منو به خودم اورد،مامانم آیفون رو برداشت:
- بیا بالا پسرم
ای خدا اومد!
صدا هاشون رو واضح می شنیدم،
آبتین بور کخ می‌گفت؛
- سلام، مامان عسل کو؟
و بعدش صدای مامان بود که می‌گفت؛
- بیا باهات حرف دارم بیا بشین
- مامان چیزی شده؟
- بیا بشین پسرم بهت میگم
"راوی"
مادر  عسل همه ی ماجرا را میگوید،با وجود اینکه از عکس والعمل آبتین میترسد.. 
آبتین با عصبانیت گفت:
- یعنی چی مامان؟الان باید فکر کنه؟
قبلا باید فکر میکرد!
مادر عسل در جواب آبتین کمی مکث کرد و گفت؛
- الان ک نمیتونم نظرش رو عوض کنیم خب!
- میتونم ببینمش؟!
- اره تو اتاقشه
"عسل"
- عسل میتونم بیام تو؟
- خب..نه..یعنی...بیا تو
وارد شد..
- عسل مامانت چی میگه؟!
- ....چی میگه؟
- میگه تو گفتی،
- ..آها‌‌...آ..آره من گفتم
- اخه، چرا؟
- چرا نداره من فرصت میخوام 
- اما قرار بود ما آخر ماه عقد کنیم!
بعد بریم ترکی!
- من نمیدونم ...اَ....اَلانم برو بیرون.

@m.azimi

ویرایش شده توسط Edna_b
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_4
ساعت نزدیک ۹ شب بود که یه فکری به سَرم زد 
زنگ زدم ب ابتین گفتم بیاد؛با مامان و بابام هم با هزار بدبختی  هماهنگ کردم ک سوتی ندن
•••
- مامان منو آبتین میریم تو اتاق تا راحت تر صحبت کنیم..
•••
عسل:ببین ابتین من صبح با گفتم     میخوام فک کنم چون با حرف بابام شک شده بود
- چه حرفی!؟
- گفت منو از ارث ش محروم میکنه پاسپورت و همه چیز رو ازم گرفته..
-  چرا؟!
- نمیدونم هر وقت پرسیدم جواب سر بالا داد..
آبتین  دیگه حرفی نزد و به فکر فرو رفت
•••
صبح  پاشدم  رفتم دستشویی کار های مربوطه را انجام دادم امدم بیرون موهام رو شانه زدم بستم،
لباس های راحتیم رو با لباس یه دست لباس بیرون عوض کردم،
گوشیم رو برداشتم زنگ زدم  به ابتین....
- مشترک مورد نظر قادر به پاسخگویی نمی باشید لطفا بعدا تماس بگیرید....
 رفتم پایین ب همه صبح بخیر گفتم و نشستم سر میز؛؛
- دخترم این کارایی ک میکنی درسته؟!
- مامان من میدونم چی میکنم!
- باشه ولی حواست باشه هر تصمیمی بگیر ما پشتتیم
- مرسی مامان جون
صبحونه رو خوردم  جمع کردیم میز رو رفتم تو اتاقم..
@m.azimi

ویرایش شده توسط Edna_b
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_5
رفتم تو اتاق به سرعت باد یه تیپ اسپرت زدم و رفتم پایین از همه خداحافطی کردم 
رفتم به سمت پارک یکم قدم زدم...
•••
اگر آبتین صبح خواب بوده الان قطعا بیدار شده!
یه بار دیگه هم تماس گرفتم.،
هعی جواب نمیده!
نمیدونستم کار درست چیه!
مگر اون نمی گفت عاشقمه!
چیشد پس؟!
همش کشک بود!
نه نه اینا الکیه عسل شاید دستش بنده!
برو بابا دارم کیو گول میزنم دوسم نداره خب
اَه اَه حالم از مردا بهم میخوره!!!
ای خدا!
بعد ۱۰ دقیقه فکر های مسخره با صدای پیام گوشیم به خودم آمدم..
چیزی که دید باورم نمی شد.
چشمام تا اخرین حد ممکن گشاد شده بود!

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_6
از آبتین یه پیام آمده بود...
نمی‌دونم اون  چه حسی بود..یه حس عجیب بود یه حس غیر قابل توصیف بود اون لحظه که داشتم باز میکردم پیام رو.‌‌..
- سلام عسل، میدونم سخته شاید  لقب هرچیزی رو به من بدی، اما ما نمی‌تونیم باهم ازدواج کنیم.
تمام بدنم سرد شده بود!
چشمام تا آخرین درجه باز شده بود!
بُهتَم برده بود!
هر حسی متشابه اینا آمده بود سراغم.
بغض گلوم رو چنگ میزد به ناخواسته قطره اشکی از کنار چشمم فرود امد،
به اشکام که جلوی چشمام رو گرفته بودن اجازه دادم ببارن!انگار باهم مسابقه داشتن!نمی‌دونستم الان باید چیکار کنم
یعنی اون کسی که اون پیام رو بهم داده بود کیه؟! از کجا میدونست؟
فقط از یه راه میتونستم بفهمم!
نه نه امکان نداره اگر اخراجش کنن چی؟!
اما من هرجور شده میفهمم به هر قیمتی که شده!.

@m.azimi

ویرایش شده توسط Edna_b
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_7
با صدای آشنا از افکارم اومدم بیرون!!
سرم رو بلند کردم راست رو نگاه کردم کسی نبود به چپ که برگردوندم 
سامیار با دوستش امیر
 بود اشکام رو پاک کردم و بلند شدم؛ اوف الان به سامیار چی بگم؟
 ای خدا با امیر هم هست.
- سلام دادش سلام امیر!
هردو  سلام کردن که سامیار گفت؛
- چیزی شده؟ گریه کردی؟
- ام.نه..خوبم!
سامیار با شک گفت:
- باشه
 فهمیدم چون امیر اونجاس ادامه نداد وگرنه یه قطره اشک از چشمم میومد زمین و زمان رو بهم می دوخت!
از امیر و سامیار خدافطی کردم.
زنگ زدم به صبا،
- سلام صبا فقط بگو کجایی؟!
- عسل؟ خوبی چیزی شده؟ من خونه ام..
- حالا میگم بیام پیشت حرفم بزنیم؟
- آره بیا.
بدون خداحافظی قطع کردم و راه افتادم.

@m.azimi

ویرایش شده توسط Edna_b
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_8
یه تاکسی گرفتم..
آدرس رو دادم؛راه افتاد سرم رو به شیشه تکیه دادم و فکر میکردم،
که با صدای زنگ گوشی به خودم آمدم ..
نگاه کردم دیدم بابا بود جواب دادم؛
- سلام بابا
- سلام عسلی منو مامانت داریم می‌ریم بیرون یه دوری بزنیم میخواستی بری خونه به سامیار زنگ بزن اون کلید داره
- آهان باشه منم دارم می‌رم پیش صبا شاید شب پیشش موندم!
- باشه دختر گلم مواظب خودت باش در ضمن اگر شب موندی به سامیار خبر بده..
- چشم بابا جون شما هم مواظب خودتون باشید، خدانگهدار.
- خداحافظ، دخترم.
بعد چند دقیقه رسیدم رفتم در زدم بعد چند ثانیه در رو باز کرد سلام کردیم و همو بغل کردیم رفتیم تو نشستم..
صبا برام قهوه اورد گفتم؛
-  مرسی بیا بشین حرف بزنیم.
- آها راستی سریع بگو بدو+
- باش بابا
و همه ماجرا رو گفتم؛
- باو چه نامردیه این!
- اهوم!
- ولش بابا یه سوپرایز دارم برات!
- چی؟
- الان می‌ارم برات 
صبا رفت بعد چند دقیقه با یه جعبه آمد
- بفرما عسل خاتون اینم هدیه تولد شما!
- تولدم؟هنوز که دو روز مونده!
- خب من دوس داشتم زودتر بدم!
اصن بهت نمیدم!
 - باش بابا بگیر بشین انقدرم زود قهر نکن!
- خو حالا نمی‌خوای باز کنی؟!
- باش بابا باز میکنم صبر بده ۶ ماهه که به دنیا نیومدی!
- خو از کجا می‌دونی شاید امدم!
- صبا!
- ای بابا باز کن دیگه اَه.
کادوش از ظاهری خیلی بزرگ بود..
نمی‌دونم توش چی بود!
وقتی بازش کردم با دیدن چیزی که توی جعبه بود چشمام از خوشحالی فکر کنم برق زد!
 یه سگ کوچولو موچولو بود توی جعبه!
- ویی چقدر این نازهه!
- بله دیگه عسل خانوم من‌که چیز بد نمی‌خرم واست!
- اخ من فدای دوست مهربونم بشم!!
- اوخی دلم ضعف رف برات یه ماچ بده
- مرسی ک هستی صبا الان که امدم پیشت به کل  یادم رفته بود ناراحتم
- بله دیگه ما اینیم!
- بسه بسه ما یه چیزی گفتیم خود شیفته خان شروع کرد!
- خب حالا اسمشو چی میزاری؟!
- ام.....صبا
- خیلی بیشعوریی
- بله دیگه، چی فکر کردی.
- مسخره .. چی میزازی اسمش رو؟!!!
- خوب منم نمیدونم
- می‌دونستم به اون مغز فندوقیت چیزی نمی‌رسه من دوتا فکر کردم یکی "چیکو" یکی هم " گاس" !
- مثل اینکه از قبل فکراتو کردی!
- اره دیگه خب بگو دیگه
- اهان خب..
- بگو دیگه!
-  دو دقیقه زبون به دهن بگیر می‌گم 
-  باشه بابا
- ..آها چیکو
-  خوبه مغز نداری سلیقه‌ات خوبه
- هرهر هر می‌زنمتا
-  من تسلیم !
- بسه بسه نمی‌خوای به ما ناهار بدی صاحابخونه؟!
- نه!
- اعه پاشو یه چی درس کن خودتو لوس نکن
- خو خودتو باشو درس کن
- ببخشید من امدم اینجاها!
- ایش اَه انگار بار اولشه!
اصن زنگ میزنم یه چی بیارن.

@m.azimi

ویرایش شده توسط Edna_b
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_9
- خو میخوام بزنگم چی میخوری؟!
- کباب لقمه 
صبا زنگ زد ک آمد نشست...
رفتیم جلو Tvداشتیم فیلم میدیدم ک زنگ در رو زدن با خوشحالی گفتم:
- آخ جووون غذا رسید
- اوههه بچه های ۵ ساله هم اینطوری ک تو میکنی نمیکنن خدایش
- مزخرف پاشو برو غذا هارو بگیر..
- وا خو خودت برو 
- نمیری خودم میرم 

رفتم غذا ها رو گرفتن آمدیم نشستیم خوردیم کلی کار کردیم دعوا کردیم بهم فحش دادیم خندیدم اخرشم خوابمون گرفت رفتیم هر دو مون روی تخت صبا خوابیدیم چون تختش دونفره بود...
   
              " دو روز بعد"
امروز روز تولد مه ...بابام گفتن همه آماده شید میریم باغ لواسون....
یه تیپ دخترونه زدم رفتم پایین بابا و سامیار مامان همه حاضر منتظر من بودن
بالاخره رفتیم تو ماشین و راه افتادیم...
حس عجیبی داشتم نمیدونم چی بود ولی ازش خوشم نمیومد‌‌‌....
از تهران خارج شدیم... بیشتر راه رفته بودیم ک نمیدونم چیشد هیچی نفهمیدم و سیاهی مطلق‌..

@m.azimi

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_10 
..با درد خیلی بدی چشمام رو باز کردم همه جا سفید بود هرچی فکر می‌کردم چیزی یاد نمیومد‌...فقط یادم بود که با مامان و....مامان...بابا...
درد داشتم اما باید می‌دیدمشون..
- مامان.. بابا...سامیار..
با داد ادامه دادم:
- داداشی..مامانی....بابایی...کجایین؟
داشتم صداشون می‌کردم که پرستار آمد؛
- بهوش امدی؟!خداروشکر...بزار به دکتر بگم
- ببخشید خانوم من چرا اینجام؟! ... مامانم کجاست؟! بابام؟!دادشم؟!
- ام...من نمی‌دونم......دکتر بهت میگه
و رفت بیرون!دکتر ک آمد معاینه ام کرد ازش پرسیدم 
- من چرا اینجام؟!
دکتر:متاسفانه تصادف کردین...
- چی...خ...خب حالم مادر ،پدر و برادرم چطوره؟!
- خداروشکر بردارتون خوبه ولی...
- ولی چی چه اتفاقی برای مامان و بابام افتاده..
- آروم باشید...الان تو اتاق عمل هستن...
انشاالله خطر رفع میشه....
دکتر رفت بیرون ولی بازم احساس میکردم یه چیزی رو پنهان میکنه.....
سامیار رو مرخص کردن بعد ۳ ساعت آمد پیشم،زدم زیر گریه...
- داداش اینا همش تخصیر منه...ا..اگه..
نزاشت  ادامه بدم گفت:
- چرا تخصیر تو ؟ نه تخصیر تو نیس باشه؟...انشاالله مامان خوب میشه سه تایی باهم میریم خونه...
- چی؟بابا چی پس؟!
- ام... چیزه..منظورم ۴ تایی بود..
- سامیار بگو به من بگو... برای بابا اتفاقی افتاده نه؟!ترو خدا بگو!
دستی توی صورتش کشید و گفت:
- بهتره استراحت کنی!
- سامیار..تو رو جون من قسم بهم بگو..
- وای عسل وای..بابا رو از دست دادیم..باشه..حالا آروم باش..
- با..با..بابا؟ خدا..خدا چرا آخه..!

@m.azimi

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_11
•••
- عسل..عسل پاشو برات غذا آوردم
- نمی‌خوام ببرش
- نه نمیشه بیا بخور
- نمی‌خوام!
- الهی من دورت بگردم آخه تو که اینجوری بکنی با خودت،بابا برنمی‌گرده بیا بخور...
- چجوری غذا بخورم هان؟!وقتی خودم پدرم رو به کشتن دادم مادرم به کما؟! هان؟بگو؟
- کی گفته تو این کارا رو کردی؟هیچیش تخصیر تو نیس..
همشون اتفاقِ...هرکی دیگه هم جای ما بود با کامیون تصادف می‌کرد از این بهتر نبود حال روزش...الهی سامیار فدات شه بیا یکم غذا بخور بیا..
- نمی‌خوام سامیار نمی‌خوام؛میخوام تنها باشم تو غم خودم بمیرم...
••••
"سامیار"
دو هفته میشه مامان تو کماست حال روحیه عسل داغون شده!بدجوری عذاب وجدان داره بعد مراسم عزا بابا درست و حسابی غذا نمی‌خوره...
تنها جایی ک میره بیمارستان پیش مامانِ...
امروز به بهونه بیمارستان میبرمش پیش روانپزشک شاید تنها کسی ک بتونه کمکش کنه اون باشه! 
با صدای زنگ گوشیم ب خودم آمدم.. شماره ناشناس بود..
جواب دادم:
- الو سلام بفرمائید 
- سلام،آقای سامیار شمس؟
- بله خودم هستم بفرمائید.‌
- از بیمارستان تماس می‌گیرم،جواب آزمایش های خواهرتون آمده و متاسفانه چیزهای خوبی رو نشون نمیده
- چی؟!
چه اتفاقی افتاده؟
- متاسفانه توی مغز خواهرتان خون لخته شده..

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_12
"سامیار"
با حرفی ک دکتر زد نفهمیدم چیشد نتونستم روی پاهام وایسم و افتادم 
روی زانو هام...
یعنی چی خواهر عزیز من...
دور دونه من....
وقتی ب خودم آمدم اشکام سرازیر شده بود ...
آخه آخه اگر خدایی نکرده ا اتفاقی برای عسل بیوفته من دیگه با چه امیدی زندگی کنم؟!
- اقای شمس شما اونجایید؟!
گوشی رو از روی زمین برداشتم؛
- میشه هرچه زود تر مراحل درمان رو شروع کنید؟!
- البته ولی باتوجه به حال روحی ایشون امکانِ..بهتره اول حال روحشدن بهتر بشه..
من به شما یک روانپزشک عالی معرفی..انشاالله  بتونه کمکتون کنه‌...
- خیلی ممنون
- یادداشت کنید..
- بله بفرمایید
_...‌‌‌‌
- خیلی ممنون!
- خواهش میکنم انشاالله بهتر بشن!
- انشاالله خدانگهدار
- خدانگهدار
خیلی نگران عسل بودم..
اون اصلا بیرون نمیومد...
ولی هرجور شده باید بیاد ببرمش،
رفتم سمت اتاقش؛
- می‌تونم بیام تو؟!!
- ..‌‌اره بیا
رفتم داخل...
- عسل میای بریم؟ پیش مامان!
- نه...تو برو من بعدا میرم..
- وااا....خوب بیا باهم بریم!
..نه..یعنی نه!
- من پایین تو ماشین منتظرتم.‌.

 "عسل"
- من پایین منتظرتم!
ای خدااا این نمی‌فهمه؟!
هعییی خداااااا

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_13
رفتم سوار ماشین شدم...
- بریم؟!
- بریم
را افتاد توی فکر بود وقتی از فکر امدم بیرون دیدم توی راه بیمارستان نیستیم...
- کجا میریم؟!
- می‌فهمی!
- خب بگو!
- رو مخ من راه نرو میگم!
باشه ای زیر لب زمزمه کردم ...
بعد ۲۰ دقیقه بعد رسیدیم...
- پیاده شو..
با تعجب به ساختمان روبروم خیره شدم! 
- منو کجا آوردی هان؟من پیاده نمیشم!
- عسل الهی من دورت بگردم یه نگاه به من بنداز..منم ها! سامیار منکه جای بد نمیارمت پیاده شو قربونت برم!پیاده شو!
پیاده شدم..
 یه ساختمان بزرگ بود فکر کنم ۱۶ طبقه داشت!
 با سامیار رفتیم داخل؛ رفتیم سمت آسانسور زدیم بیاد پایین،سامیار طبقه ۷ رو زد...
 من پشت سر سامیار حرکت می‌کردم..
داشت می‌رفت داخل یه اتاق کنار اتاق یه تابلو آویزون بود وقتی خوندمش نوشته بود...‌ روانپزشک!
سامیار چرا منو اورده اینجا..‌
بلافاصله راهم رو کشیدن رفتم سمت پله ها با دو میرفتم‌...
وقتی نزدیک پله ها بود بازوم کشیده شود و به یه چیز سفت مث سنگ بر خورد کردم....

@m.azimi

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_14
سرم رو آوردم بالا با صورت پر حرص سامیار مواجه شدم..
- کجا؟!
- خونه
- چرا؟!
- چون من روانی نیستم ک منو آوردی اینجا!
با کلافگی دستی تو موهاش کشید و گفت؛
- ولی عسل وای! چرا داری مثل آدم های شصت سال پیش فکر میکنی؟
- ....
- این چه فکریه؟ مگه فقط آدم های روانی میان روانپزشکی؟
من،تو رو برای این نیاوردم...
من تو رو برای این آوردم که روحیه‌ات بهتر بشه..حالا بیا بریم.. 
دستم رو گرفت رو راه افتادیم..
نمی‌دونم چطور ولی من قانع شده بودم!
رفتیم نشستیم و بعد تقریبا ۱۵ دقیقه
 نوبتمون شد..رفتم داخل دکترِ خانوم بود..
- سلام
- سلام خانوم خوشگل بیا بشین اینجا
"چشم"ی زیر لب زمزمه کردم و رفتم نشستم..
- شما چه نسبتی باهاش دارید جناب؟!
- من دادشش هستم!
- آها..
با مکث کوتاهی رو به من ادامه داد؛
- دخترم یه دقیقه بیرون باش
پوفففف خب تو که می‌خواستی بیرونم کنی نمی‌گفتی بشینم خب..
فک کنم زده به سرم!
همینجوری داشتم هرچی بلد بودم نثار دکترِ می‌کردم ک سامیار آمد بیرون
- چیشد؟!
 - گفت فردا بیاین 
- وا!
- وا نداره گفت فردا بیاین
- اوکی
- بریم؟ 
- نه
با تعجب برسید؛
- چرا ؟!
- چون 'چ'چسبیده به'را'
از حرفم یه لبخند عمیق نشست روی لب سامیار!..وا فک کنم اینم مث من زده ب سرش!
- بریم دیگه!
رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم...
@m.azimi

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_15
 ⸙فردا⸙
رفتیم دوباره مطب همون دکترِ..
من رفتم داخل سامیار موند بیرون..
-  سلام
- سلام عزیز دلم..بیا بشین..
- ممنونم
- خوب بگو..
- اممم..چیو؟!
- از چی ناراحتی؟!
با ناراحتی سرم رو انداختم پایین..
- بیا دنبالم
رفتم دنبالش ک رفت‌ سمت چپ اتاق یه پرده بنفش مخملی رو کنار زد رفت داخل! من  ایستاده بودم دم در..
- بیا تو!اینجا داری بکش..
رفتم روی یه صندلی ک تقریبا خوابیده بود مث تخت دراز کشیدم‌..
- خب من اینجا تا باهام درد و دل کنی بگو می‌شنوم..
بعدش یه ضبط صوت گذاشت روی میز 
- بگو
- خب...چیو؟میشه بهتر توضیح بدید؟!
- اره..هرچی توی دل تو هست ک اذیتت میکنه رو بگو
بغض به گلوم نیش زد ولی گفتم؛
- خب..
همه چی منو اذیت میکنه...
- خودم...
- اتفاقات...
- زندگیم...
- ذهنم..
مکث کردم و ا گریه ادامه دادم؛
- کارام.. 
همه چی همه چی..
- عالی بیشتر بگو خودت رو خالی کن...
••••
- امیدوارم بهتر شده باشی!
بدون توجه به دکتر راهم رو کشیدم و رفتم..
نمی‌دونم چم شده بده بود..ولی اون پزشک بهم کمک کرده بود!
ولی من نمی‌خواستم قبول کنم!

@m.azimi

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_16
"عسل"
 اون روانپزک خیلی بهم کمک کرد ولی نمیدونم چه حسی ولی یه حسی نمی‌زاره دیگه برم‌! 
تقریبا الان یه هفته میشه از وقتی دیگه نمیرم پیش روانپزشک...
یه راه خوب پیدا کردم برای فراموشی دردهام...
من به فراموشی نیاز داشتم ولی نمیشد.. 
برا همین با الکل برای خودم یه فراموشی موقت می‌سازم..خیلی سبک شدم‌..
برای اینکه گریه ها ضایع نشه درمونشون شده سیگار!
خدایی از هرچیزی بهتره‌ان اینا!
امروز می‌خوام برم پیش مامان...مامانی که تقریبا یه ماهه خوابه.‌‌..
رفتم حاضر شدم یه بلوز قرمز تنگ با شلوار جین چسب براق پوشیدم‌..مانتو مشکیم رو که جلو باز بود پوشیدم مانتو تا پایین زانو هام بود شالم رو انداختم روی سرم سوییچ ماشین رو برداشتم و رفتم تو حیاط....داشتم سوار ماشین می‌شدم که از گاراژ ببرمش بیرون که سامیار آمد 
- کجا؟
- خدایی..من کجا رو دارم برم؟
_چته تو؟!منم ها..
- حالم خوب نی ولم کن.....
- حالت خوب نیس؟ چرا اینجوری جواب منو میدی؟ مثل اینکه زده به سرت! با تو مثل آدم صحبت کردم نمیشه! حالا بگو کدوم گور میری هان؟
- میرم...بیمارستان...پیش مامان..میزاری برم یا نه؟
نفس عمیقی کشید..انگار میخواست خشمش رو کنترل کنه..
- برو...مواظب خودت باش بای 
- تو هم مراقب خود باش خداحافظ
بعدش سریع ماشین رو در آوردم روشن کردم...گاز دادم به طرف بیمارستان..
---
@m.azimi

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_17
ماشین رو استارت زدم و حرکت کردم به سمت بیمارستان می‌روندم اصلا هیچ چیزی تو ذهنم نمیومد ک بهش فکر کنم رسیدم به بیمارستان،ماشین رو خاموش کردم بسته سیگار که روی پام بود رو انداختم رو صندلی شاگرد و در ماشین باز کردم و پیاده شدم‌...ماشین رو قفل کردن به سمت بیمارستان پا تند کردم....
••••
- مامانی نمی‌خوای بیدار بشی؟تا کی می‌خوای بخوابی؟
پاشو ببین به چه روزی افتادم!پاشو دیگه..مامان!دِ آخه پاشو دیگه مامان!...
 داشتم صحبت می‌کردم که یکی از پرستار ها آمد توی اتاق تا وضعیت مامان رو چک کنه منم رفتم از بوفه برای خودم چیزی بخرم؛داشتم به طرف اتاق مامان میرفتم که دکترا و پرستار ها سراسیمه رفتند داخل اتاق و به من اجازه ورود ندادن..از شدت استرس دست و ماهان سست شده بود تا جایی که از حال رفتم!
••
چشم‌هام رو با درد باز کردم که دیدم سامیار بالای سرمه تا سامیار رو دیدم گریه‌ام شدت گرفت آمد نشست کنارم و بغلم کرد
- سا...میار.‌‌...اینا..‌همش.‌‌..تَ..تقصیر منه..‌!
_هیس!اینا تقصیر تو نیست آروم باش.. آروم خب حالا هم بهتره بخوابی!
- نه...نم...خوام ...بخ
با امدن دکتر داخل اتاق حرفم نصفه موند..یکم که دقت کردم دیدم همون دکترا مامان هست،با نگرانی ازش پرسیدم؛
- آقای.. دکتر..چی.. چیشد؟!مامانم بهوش امد؟
- ...
سوکت دکتر نگرانی بیشتری رو به وجودم تزریق کرد..
- بگید دیگه..
دکتربا ناراحتی گفت؛
- متاسفم ما هر کاری از دستمون بر آمد کردیم..
- نه..این چرندیات چیه میگی ها...برو اون ور..
دکتر رو کنار زدم و وارد اتاق مامان شدم..
شکه شده به جسمی ک روش پارچه سفید کشیده بودن نگاه میکردم..
با صدایی که انگار از ت۶ چاه میومد گفتم؛
- م..مامان..پا..پاشو..مامان..ببین اینا دارن دروغ میگن..که..تو‌‌..تو مردی!
مامان! پاشو دیگه..مامان دارم میترسم!
- عسل بیا بیا بریم!
با خشم بازوم رو از دست های سامیار بیرون کشیدم و خودم رو انداختم روی مامان؛
- مامان! پاشو پاشو بهشون نشون بده من دروغ گو نیستم مامان خواهش میکنم..
- عسل فدات شم بیا بریم..  
- ولم کن سامیار ترو خدا من می‌خوام پیش مامانم باشم،مامان!
---

@m.azimi

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_18
با فرو رفتن چیزی تو بازوم سرم رو برگردوندم و دیدم یکی از پرستار ها آمپولی تو بازوم زده! بعد از چند دقیقه احساس کردم توی سرم خالی شده و دیگه هیچی نفهمیدم..
با سوزش دستم کم کم بهوش آمدم..
توان باز کردن چشم هام رو نداشتم انگار یک وزنه هزار کیلویی روشون قرار گرفته بود! ...یاد مامان افتادم...با صدای ضعیفی نالیدم؛
- مامان‌...
نه صدای نه کسی..هیچ انگار هیچ کس نشنید...
میخواستم بلند بشم اما خیلی بدنم درد میکرد...چشم هام رو باز کردم که نور لامپ تابید به چشم هام و خمین باعث شد که دستم رو جلو چشم هام بگیرم و تازه الان متوجه شدم که سوزش دستم به خاطر سُرُم بوده...با یک ضربه سُرُم رو از دستم بیرون کشیدم که شروع کرد به خون ریزی..
اهمیت ندادم با هزار درد بلند شدم و به سمت در پا تند کردم...
باز کردن در اتاق مساوی شد با روبه رو شدنم با سامیار‌ ک با بُهت بهم خیره‌ بود...نگاهش رو از روی چشمام به روی دستم سوق داد ک با دیدن خون دستم با عصبانیت خیره ام شد...با دیدن صورت ک شبیه گوجه فرنگی شده بود میخواستم قهقه بزنم اما مانع کش امدن لب‌هام شدم‌...
- چه غلطی کردی؟چرا سرم رو از دستت 
کشیدی؟
جوری صحبت میکرد انگار ی جرم بزرگ انجام دادم ....
- سامیار چته؟
ی زخم کوچیک دیگه مهم نی...
میخوام برم پیش مامان.‌‌..
با یاد آوری مامان بغض گلوم رو زندانی کرد..
سامیار ک متوجه نم چشمام شد آمد بغلم کرد...
توی بغل مردونه‌اش از ته دل برای روزگار سیاهم زار زدم..
---
@m.azimi

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_19
- هیس!تموم شد ساکت،اگر گریه کنی چیزی که می‌خواستم بهت بگم رو نمیگم ها!
اشکم هام رو پاک کردم و سرم رو بالا آوردم‌...
- چی می‌خوای بگی؟
با خنده انگشتش رو زد روی تون دماغم‌؛
- آی آی آی 
- نخند،بگو! سامیار!نگو منم بات قهرم.
بعد سرم رو ب حالت قهر برگردوندم.
- خب قهر نکن میگم بهت
-  بگو
_برای اینکه حالت بهتر بشه برای بعد چهلم مامان برات یه بلیت هواپیما گرفتم بری انگلیس.
- سامیار!الان وقتش نیست!
- چرا؟
- چون..چون..نمیدونم حالا بعدا در بارش حرف میزنیم! 
- هوف؛باشه!
یک دفعه دستم سوز کشید؛
- آیی دستم
- چیشد؟!
- جایی که سُرُم رو کَندم می‌سوزه!
- میخواستی مث ادم بِکنی!
یک مشت آروم با دست سالمم به بازوش زدم.
- مزخرف!
- واستا برم بگم بیان دستت رو پانسمان کنن.
- باشه.
 بعد بلند شد و رفت..بعد چند دقیقه با یک پرستار آمد پرستار دستم رو پانسمان کرد؛
+بریم پیش مامان؟
یک تای آبروش رو بالا داد گفت؛
- چرا؟!
- می‌خوام مامان رو ببینم
 مکثی کرد و گفت؛
- باشه بشرطی که گریه نکنی
- خب،باشه سعی میکنم.
- سعی نه! تمام توانت رو بخرجش بده تا بتونی‌!
- ای بابا باشه!بریم دیگه.
- بریم
بعد رفتیم از اتاق بیرون.‌‌
---
@m.azimi

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_20
"راوی"
- خوب سامیار برو بیرون منم میام دیگه اَه.!
- اها من برم بیرون که تو بالا سر مامان گریه کنی!اره.؟
با بغض نالید؛
- خوب بابا مامانمه چجوری گریه نکنم و بی تفاوت باشم!
- هی‌هی‌هی،هیش!باشه من میرم توهم ۱۰  دقیقه دیگه بیا باش!فقط ۱۰ دقیقه...اوکی؟!
بریده بریده گفت؛
- ب..باشه.
سامیار با کلافگی از سرد خانه بیرون رفت!
عسل با پا های سست روبه رو پرستار ایستاد...
- بیارید...میخوام مامانم رو ببینم!
پرستار جسد بی جون مادرش رو بیرون آورد..‌.
••••
- خب گریه هات رو کردی؟!
- برو بابا 
سامیار با کلافگی دستی در موهای خوش حالت کشید.. 
•••••••
"سامیار"
- باز داری سیگار میکشی؟! 

- هوم

- هوف؛جای شکرش باقیِ که الکل رو گذاشتی کنار!
- من میرم تو،توهم کم‌کم بیا سرما میخوری!
- باش
رفتم به طرف اتاق خودم ک گوشیم ویبره رفت،دیدم کیانِ!کیان مدیر داخلی شرکت های بابا تو انگلیسِ همون شرکت هایی ک برا عسلِ!منو کیان از دانشگاه با هم دوستیم...
-سلام!جانم کیان!
- الو سامیار؟سلام،کجایی تو پسر؟!دارم دیوونه میشم‌‌‌‌!میدونم وضعیت خوبی نداری،ولی اینجا بعضی چیزا باید یا امضای بابات باشه یا امضای وارث که اونم عسل هست باشه!ببین من همه چیو تا چهلم پدر و مادرت نگه می‌دارم دیگه بعد چهلم یه فکری بکن!
- هوف....باشه،ببینم چی میشه داداش،کاری نداری؟
- نه برو به سلامت !
- مرسی تو هم همینطور..خدانگهدار
هوف الان چیکار کنم؟!

@m.azimi

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_21
- سامیار کی بود؟!
- امم؛دوستم!اره دوستم!
مشکوک نگاهی بهم انداخت و گفت؛
- آها...باش
••
✾۱ ماه بعد✾
"عسل"
- مطمئنی مخوای بری؟!
- میام زود!
با بغضی که تو کدوم بود گفتم؛
- زود بیایا
_هی‌هی!باش میام بغض نکن،هی نمیخوای منو تا فرودگاه ببری؟!
-الان میام بزار برم سوئیچ رو بیارم
رفتم سوئیچ رو برداشتم امدم سامیار راه افتادیم سمت فرودگاه!
•-•-•-•
- زود برگردیا!!
- باشه باشه!
 - مراقب خودت باش..
- تو هم همینطور....راستی صبا زنگ زد گفت که زنگ زده هبت جواب ندادی...گفت بهت بگم بهش زنگ بزنی!
- باشه
بعد از کلی بغل کردن و سفارش سامیار رفت
داشتم از فرودگاه میومدم بیرون که به صبا زنگ زدم....
- سلام صبا جانم زنگ زده بودی!
- سلام و درد کدوم گور بود جواب نمی‌دادی؟!
- ببخشید متوجه نشدم!
- باشه بابا...میگم رها پارتی گرفته میای؟!
+خب نمیدونم! باید بریم خرید!
- اشکال نداره  بیا بریم بخریم...
- سامیار رفت انگلیس ب کار های شرکت رسیدگی کنه..
- اعه!چه بهتر پس من ساکمم جم میکنم بیا خونتون پلاسشم!
- قدمت رو چشم....وسایل ها تو جمع کن لباس بپوش بیام دنبالت بریم خرید ....
- باشه پس فعلا!
- فعلا!
ماشین رو استارت زدم رو راه افتادم طرف خونه صبا!

@m.azimi

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_22
- اوف!صبا اوف!خوبه از نیم ساعت پیش بهت زنگ زدم آماده‌شی!
- بابا عسل چقدر غُر میزنی!الان میام دیگه.
- از اون موقع چیکار میکردی؟
- صحبت میکردم...
- ای کلک با کی؟
صبا چمدون بدست آمد،همون‌جور چمدونش رو پشت سرش میکشید برام پشت چشمی نازک کرد و گفت؛
- ببخشید عسل خانوم!ما مث شما خوشگل نیستم که هرچی یه زن
 ایده آل نیاز  داره رو داری!چشم رنگی.. چال گونه ....و اخلاق گند‌..!

بهش چشم غُر رفتم که سریع گفت؛
- اعه معذرت منظورم اخلاق عالی بود!
بعد هردو زدیم زیر خنده!
••••••
- بیا اینو ببین چطوره؟!

- ام!خیلی کوتاهه!
- بیا بریم اون مزون اونجا!
- بریم.
با صبا رفتیم توی مزون که فروشنده آمد طرفمون؛
- سلام خیلی خوش آمدید...
با صبا گفتیم؛
- ممنون
داشتم لباس ها رو نگاه میکردم که صبا از اون ور گفت؛
_عسل!عسل!اینو ببین چقدر قشنگه!
نگاه کردم یک لباس قهوه ای مخملی  ک دکلته  بود و تا رو زانو و بود خیلی کیوت بود رفتم پرو کردم سایز سایز بود همون رو برداشتم و افتادیم دنبال لباس برای صبا! توی یک مزون یک لباس سرمه ای خیلی ناز دیدم و به صبا دادمش که اونم خوشش آمد و رفت پرو و خداروشکر اندازه بود!
بعد از حساب پول لبتس افتادیم دنبال بقیه چیز میز ها!
••••
✯۵ماه بعد✯
- بیا!پاسپورت،ویزاو بلیط....چیز دیگه؟!
- نه مرسی داداشی!حالا بوس بده برم
بعد بغل و....خدافظی با سامیار سوار هواپیما شدم به مقصد انگلیس!

@m.azimi

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_23
 یک مردی نزدیکم شد و گفت؛
- سلام خانوم شمس!من رفیعی مدیر داخلی شرکت هاتون هستم!از آشنایی با شما خوشبختم!
- سلام آقای کیان..ممنون!منم همینطور.
- بفرمایید از این طرف رانندَتون منتظرتون هست! که شمارو ببره ویلا!
- مرسی!فقط چمدون ها؟ 
- میگم بیارن براتون!
رفتم سوار ماشین شدم که راننده گفت؛

- Hi Miss Shams, I'm Clark ... your personal driver!

(ترجمه)سلام خانوم شمس من کلارک هستم راننده شخصی شما.!
- I'm glad to meet you, Mr. Clark.
(ترجمه)از آشنایی با هاتون خوشبختم آقای کلارک.
همون لحظه کیان آمد...
- Robbin Go North Villa
(ترجمه)رابین برو ویلای شمالی..
- Okay, Kian, but why the north, why is their father's villa soft?
(ترجمه)باشه ولی چرا نرم ویلای پدرشون؟ 
- Their father's villa is not tidy!

(ترجمه)ویلای پدرشون مرتب نیست!
- oh!ok..
(ترجمه) اوه!اوکی.
راه افتادیم ب گفته کیان ب سمت ویلای شمالی‌..
وقتی رسیدیم رفتم داخل،و راننده چمدون هام رو برد داخل منم داشتم حیاط رو نگاه میکردم...
رفتم داخل ویلا...اومممم خوبه ویلای بزرگیه!
- خانوم شمس استراحت کنید شب لیست شرکت ها و شروکا رو میارم براتون..بامن کاری ندارید؟
- باشه ممنون! نه میتونی بری!
- خدانگهدار
- خداحافظ!
---
@m.azimi

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...