• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

لبخند ژکوند


اسمارضایی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

ژانر: روانشناسی/دلنوشته

نویسنده: اسمارضایی

موضوع: مَن شناسی و راه های برخورد با افراد چند تعریفی 

 

مقدمه:

گذشته ای که حالمان را گرفته است

آینده ای که حالی برای رسیدنش نداریم

و حالی که حالمان را بهم میزند

چه زندگی خوبی..! 

بنام پروردگارم و سیاهیِ شب های تاریکش:

امشب بارانی باریدن گرفت!! 

نمیدانم آسمان از چه چیزی دلتنگ شده بود که مروارید های چشمانش را همانند بغضی بر آستان فراز و نشیب های قاره ای پوسیده، ترک خورده و دلتنگ میکوفت. 

شاید او هم نیمی از ناجوانمردی ها را درک کرده باشد! 

دیگر از این درازگویی خسته کننده و رگبار غم میگذرم و با لبخندی ژکوند میگویم((وقت بیداریست)) 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((لبخند تلخ اول)) 

 

خیلی پیش تر آموختیم  از محبت خارها گل میشود.. 

اما اگر همان محبت، خار را در عوض گل، بوته خار کرد چه؟ 

خیلی وقت ها دیده ام که خیلی ها محبتمان را به دیده ی حق مسلم گرفتند و بی رحم تر، پتک نامردیشان را بر تنمان کوبیدند. 

من به این باور رسیده ام..! 

امروز بزرگتر از دیروز در این میدان خاکی ایستاده ام.

من امروز  در مقابل نامردی  ها، خارها، سردی ها و بی وفایی ها تنها لبخند میزنم! 

میدانم شعور و برادرش وجدان، پیراهنی نیست که بشود تن خیلی ها کرد. 

اما من مقصرم که همیشه آدم ها را آنگونه که هستند ندیدم و نپذیرفتم، 

بلکه تصویرشان  را در ذهنم انقدر بزرگ کردم که کیفیت اصلی شان را از دست دادند..! 

امروز همه را آنگونه که هستند میبینم و این خیلی خوب است.. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نشسته ام پی خیال خوش خودم!. 

میدانم در دنیا جایی برایم نیست.. خوب میدانم آدم ها را.. 

همان هایی که بوی نو میشنوند، طبعشان قدیمی تر هارا پس میزد..! 

اما صدای خورد شدن می آید.. انگاری خیال را هم نمیتوانند ببینند! 

رویای شیرینم را خورد کرده اند.. افسوس آدم ها چه بی رحم اند..! 

خیلی وقت ها در میان آدم ها گم میشوم. 

نزدیک بودن به آن ها امروزه دو تعریف دارد:

یا طبق میلشان رفتارکنی

یا طرد شوی از سلیقه و رابطه شان! 

خیلی عجیب است..! 

خیلی ها گمان میکنند میتوانند تمام جوانب رابطه هایمان را در شعار اشتباه ذهنیتشان خلاصه کنند و مانند معجونی خوردمان دهند. 

به طور مثال از خیلی ها شنیده ام که برای آرامش خیال، کاغذی کافیست که اسامی آدم های اطرافمان را در بندبندش بنویسیم و یکی یکی خط قرمزی سرتاسر دو تعریفی ها بکشیم و با همان تعداد باقی مانده ی یک تعریفی، زندگی مان را سپری کنیم! 

اما مگر میشود؟ 

وقتی همه ی کاغذ را دوتعریفی میبینیم چه؟؟ 

باز دو تعریف جلویمان باز میشود:

یا تنهایی و طرد شدن

ویا خواسته شدنِ بدونِ خود! 

این  بدون خود را خوب میدانم..

ینی بگو بی آن که از ته دلت باشد، تایید کن بی آن که مورد پسندت باشد. 

این یعنی دورویی های بی رحم! 

تا کجا؟ میتوانی هربار خودت را در هرموقعیتی پشت در حبس کنی و با نقابی چند کاره زندگی کنی؟ 

 

این ها همه مقصرش خود (مَن) است! 

میپذیرم تا پذیرفته شوم چون میدانم تنهایی چه کابوسیست! 

اما امروز به نتیجه ای رسیدم که از سردی و گرمی دو تعریفی ها چشیده ام. 

اینکه خودم باشم.. وقتی باب میلشان نیستم سکوت کنم و وقتی در رأس توجه  شان قرار میگیرم، کمال معرفت را نشان دهم آن گونه که شایسته آنم! 

چقدر خوب میشد اگر همه مان یک تعریفی بودیم:

یا گرمِ گرم...... یا سردِ سرد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((لبخند تلخ دوم)) 

 

میدانی!؟ 

تلخ ترین مرحله ی زندگیِ این روزهایم، این است که از ترسِ کابوس های دنیای واقعی ام، به خوابیدن پناه میبرم! 

عجب روزگارِ بی رحمی! 

زندگی موجود زنده ای نیست که به سراغمان بیاید و با هزاران خواهش بخواهد آن را درست سپری کنیم. 

زندگی تنها، نعمت یکسانی ست که حق مسلم هر موجود زنده ای قرار گرفته. 

این زندگی، عجیب مرموز است! 

به دنیا می آییم بی آنکه بخواهیم و تجربه میکنیم بی انکه بدانیم، در آخر میمیریم بی آنکه(...) 

امان از این سه نقطه ها... 

در این نعمت مساوی، آمدنمان یکسان است اما رفتنمان و مقصدمان عجیب! 

اصلا!! اگر این زندگی یکسان تقسیم شده پس چرا خیلی ها سهم دیگری را هم میخواهند؟ 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به راستی بچه ها موفق ترند! 

تمامی دنیایشان، اتاق پراز اسباب بازی شان است. 

درمیان سهم شان میخندند، بازی میکنند و اگر کسی دست تجاوز به حریمشان دراز کرد، با جدیت در مقابلش می ایستد تا نگذارند حق و آرامش خیال شان از بین برود! 

اما ما بزرگتر ها چه؟ 

فقط شعار میدهیم که درستی یعنی هرکس به زندگی خود اکتفا کند و در حریم خصوصی کسی نفوذ نکند اما  وقتی  نوبت به عمل میرسد میشویم قاضی و بقیه مجرم! 

نمیدانم اتمسفر زمین به چه آلاینده ی خطرناکی آلوده شده که تنفس در زیر آن آدم را به نوعی بیماری وحشتناک  تبدیل میکند! 

این بیماری مهم ترین عوارضش، تغییر طعم زندگی اطرافیان مان است. 

میدانی؟! زندگی هم دو تعریفی شده:

یا خیلی شیرین میشود یا خیلی تند! 

اصلش شیرین بودن است اما با این بیماری به وجود آمده، رفته رفته تندی های بی رحم خودنمایی میکند. 

گاهی آنقدر این تندی ها را چشیده ایم که وقتی شیرین میشود، بجای آرامش خیال، بیشتر میترسیم و این حالت را غیر عادی میبینیم! 

میپرسیم آیا چه اتفاق بدی در راه است که زندگیمان شیرین شده؟ و هر طعم شیرین را شروع تندی بی همتا می دانیم! 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...