رفتن به مطلب

رمان سمفونی عذاب| Reyyan كاربر انجمن نودهشتيا


reyyan
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

🖤به نام آن‌كه عقلش را آفريد🖤

20211220_014454_eihu.jpg

🖤نام رمان: سمفونی عذاب🖤

🖤نام نويسنده: ريحانه مقنی🖤

🖤ژانر: جنايی🖤

🖤هدف: به اشتراک گذاشتن قلم🖤

🖤خلاصه: داستان از آن‌جايی شروع شد كه يک مامور امنيتی، به سوی جرمی سنگين قدم برمی‌دارد...🖤

🖤 مقدمه: 🖤

وقتی همه چیز بر خلاف میل تو پیش میره،

یادت باشه هواپیما همیشه برخلاف جهت باد

از زمین بلند میشه، نه در جهت باد...!

🖤لوكيشن: ايران،‌ فرانسه🖤

ناظر: @khakestar

 

  • لایک 19
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🖤PART 1🖤

 

موهای بلند فندقی رنگم رو جلوی آينه‌ آب و تاب دادم؛ فكر كوتاه كردنشون از ذهنم بيرون نمی‌رفت؛ موهایی كه ديگه كسی نوازششون نمی‌كرد؛ كسی با دست‌های نرمش،‌ اون‌ها رو نمی‌بافت، بهتر كه ديگه روی سرم نباشه! صدام رو بالا بردم و خطاب به بهار گفتم:

- بهار، دختر عموی خوشگلم بيا اين‌جا!

با اون عروسكی كه هميشه در دستش بود اومد و با اون چرب زبونيش گفت:

- جانم آبجی ريان!

كنار چشم‌ چپش زخم شده بود. به سمتش رفتم و اخم‌هام رو در هم كشيدم و گفتم:

- باز كی زخميت كرده؟!

سرش رو پايين انداخت و چيزی نگفت. دستم رو روی زخم سطحی كنار چشمش كشيدم، برای اين‌كه احساس غربت نكنه،‌ دست ديگرم رو زير چونه‌اش بردم و سرش رو به سمت بالا هدايت كردم. چشم‌هاش توی چشم‌هام قفل شد. اون چشم‌های آبيش رو از عمو اليان به ارث برده بود؛ نگاهي به بقيه اجزاي صورتش انداختم. لب‌هاي درشت و كشيده‌اش رو از زن‌عمو مهتا از آن خودش كرده بود. چي مي‌شد اين‌قدر زود يتيم و بي‌سرپرست نمی‌شد؟!

آهی از سر افسوس،‌ از سينه بيرون فرستادم كه صداي بهار توی ذهنم اكو شد:

- آبجی كاريم داشتی؟

زبونم رو تر كردم و گفتم:

- برو ماشين ريش تراشی بابا اميد رو واسم بیار!

اون لب‌های درشت‌اش كشيده شد و دندون‌هاش آشكار شد و ريز خنديد.

ابرو‌هام رو انداختم بالا و گفتم:

- حرف خنده‌داری زدم؟

اين‌بار صدای خنده‌اش بيشتر شد كه زبون باز كرد:

- آخه مگه تو ريش داری كه ماشين ريش تراشی می‌خوای؟!

از تفكر طنزآميزش خندم گرفت و رو به صورت ريزه نقشش،‌ گفتم:

- وقتی ميگم برو،‌ يعنی برو!

با همون خنده روی لب‌هاش روش رو گردوند و به سمت اتاقی كه قبلا مامان و بابا توش ساكن بودن، رفت.

سرم رو برگردوندم و نگاهی به اتاقم كه سرشار از خاطره با كلی افراد بود،‌ انداختم. یک طرف اتاق، پنجره‌ای كه نور خورشيد رو قشنگ از خودش عبور می‌داد و خبر از طلوع آفتاب رو جار می‌زد. پايين پنجره،‌ تخت دونفره‌ای‌ كه روكش سفيد رنگی روش كشيده بودم و شب‌ها من و بهار روی اون می‌خوابيديم. طرف ديگر اتاق، سرويس بهداشتی و حموم وجود داشت. روبه‌روی پنجره، یک كمد ديواری كه با تركيبی از رنگ‌های سفید و مشكی بود، قرار داشت. يک طرف اتاق كتابخونه بزرگی كه پر از كتابای من و هستی بود.

با فكر به اسم هستی،‌ به سرم زد كه بهش زنگ بزنم. گوشيم رو برداشتم و شمارش رو گرفتم. ساعت شش صبح بود،‌ ولی اهميتی ندادم و انگشت شصتم رو به سمت اون دكمه سبز رنگ حركت دادم كه صدای زنگ گوشی، مانع زنگ زدنم به هستی شد. به اسمی كه روی صفحه نقش بسته بود خيره شدم و با ديدن اسم هستی تبسمی روی لب‌هام نشست. گوشی رو برداشتم و نزديك گوش‌هام بردم. صدای جيغش توی گوشم پيچيد كه با عصبانيت بهش غريدم:

- چه مرگته احمق! گوشم كر شد!

جيغش خفه شد و با حالتی بغض‌ناكی گفت:

- من رو بگو كه می‌خواستم نفر اول كشور شدنمون رو تبريک بگم!

اين‌بار من جيغ كشيدم و گوشی رو محكم روی تخت انداختم و گفتم:

- دروغ نگو هستی!

حالت بغض‌ناكش رو فراموش كرد و گفت:

- به روح مادر و پدرت قسم كه  مقام اول كشور رو در المپياد زيست اورديم!

ديگه هيچ طريقی نمی‌تونستم خودم رو كنترل كنم و مدام جيغ می‌كشيدم. باورم نمی‌شد جفتمون مقام بياريم! هنوز باورم نمی‌شد،‌ دوباره پرسيدم:

- هستی، يعنی معاف از كنكور شديم؟!

اين‌بار عصبی شد و گفت:

- من با تو شوخی دارم؟! وقتي ميگم اول شديم يعنی شديم!

به اين تغيير حالت سريعش خندم گرفت كه يكهو شاد بود و يكهو بغض‌ناك و يكهو عصبی! هميشه اين‌قدر زود تغيير مود می‌داد.

هنوز باورم نمی‌شد. يعنی سه سال درس خوندن نتيجه داد؟ امكان نداره! گوشی رو گرفتم توی دستم و گفتم:

- پنج دقيقه ديگه پايين آماده باش!

بدون وقفه گوشی رو قطع كردم و با جيغ به سمت بهار دويدم و اون ماشين ريش تراشی توی دستش رو اون‌ور انداختم و حسابی بوسيدمش كه وقتی ولش كردم، با حس چندش آميزی صورتش كه در اثر بوس‌های من خيس شده بود رو، با آستينش پاک كرد و گفت:

- اَه چندش!

 

  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🖤PART 2🖤

چشم‌هام رو توی چشم‌هاش انداختم و گفتم:

- چهار تا تف و بزاق دهن بود دیگه!

مکث کوتاهی کردم و ادامه دادم:

- حالا سریع آماده شو، می‌خوایم حسابی خوش بگذرونیم!

سرش رو کنجکاو تکون داد و گفت:

- کجا میریم؟!

انگشت اشاره‌ام رو به نشونه‌ی 《هیس》روی دماغش گذاشتم و گفتم:

- چی‌کار به این‌ها داری؟! سوپرایزه!

دستم رو روی شونه‌هاش گذاشتم و به سمت اتاق چرخوندمش و  ادامه دادم:

- بدو!

بدون هیچ حرفی، به سمت اتاق روانه شد. منم به سمت دستشویی راه افتادم. دندونام رو حسابی با مسواک سابوندم و صورتم رو با صابون تمیز و خوش عطر کردم. حوله رو روی صورتم کشیدم و از دستشویی بیرون اومدم. به سمت بالکن راه افتادم تا ببین اوضاع هوا در چه حاله تا به همون اندازه لباس بپوشم. در رو باز کردم که سوز باد پاییزی، کل بدنم رو به لرزه انداخت. هنوز پاییز نشده بود، اما همین بادها خبر از رسیدن پاییز می‌دادن. در بالکن رو بستم و به سمت اتاق روانه شدم. مانتوی چهارخونه سفید مشکی که ضخامتش، برای این هوا مناسب بود رو انتخاب کردم و روی تخت انداختمش. شلوار نسبتاً جذب رو از کشو بیرون کشیدم و جوراب ساق کوتاهم از کنار کمد برداشتم و شال سفید رنگی رو اون‌قدر کشیدم تا بالاخره از اون جالباسی دل کند و افتاد توی دستم! رفتم جلوی آینه دونه- دونه لباس‌هام رو در آوردم و لباس‌هایی که آماده کرده بودم رو پوشیدم. بهار هم یک لباس و شلوار ست پاییزی زرشکی رنگ تن کرده بود و منتظر من نشسته بود. با این‌که هشت سال سن بیشتر نداشت، تمام کارهای شخصی خودش، از جمله حل تکالیف و مرتب نگه داشتن اتاق و... رو انجام می‌داد. صدای گوشیم، رشته افکاراتم رو پاره کرد. به سمت گوشی که روی تخت افتاده بود، خیز برداشتم و بدون نگاه کردن به اسم شخص، تماس رو وصل کردم. احساس کردم هستی پشت خط هست، به همین دلیل با پررویی گفتم:

- بگو!

- خانم مهرگان، امروز تشریف نمیارید پایگاه؟!

 با شنیدن صدای حسین تاجیک، به خودم اومدم و گوشی رو توی دست گرفتم و گفتم:

-  ببخشید آقا، خیال کردم دوستم تماس گرفته! امرتون؟!

با لحن تند و تلخش گفت:

- سوالم رو یک‌بار پرسیدم!

توی ذهنم سعی بر مرور سوالش داشتم که بالاخره موفق شدم:

- هرچی شما بگید!

- راس ساعت ده منتظرتم!

زبونم رو روی لب‌هام کشیدم و بر خلاف میل درونیم، پاسخ دادم:

- چشم آقا!

و بلافاصله صدای بوق‌های متمدد، توی گوشم پیچید.

اخم‌هام رو درهم کشیدم و گفتم:

- همش پایگاه، پایگاه، پایگاه، کِی میشه یک زلزله هزار ریشتری بیاد این پایگاه خراب بشه، حالا سیل هم بیاد مشکلی ندارم، آتش فشان هم...

صدای زنگ گوشیم باعث شد جمله‌ام رو ادامه ندم. این‌بار با نگاه به اسمی که روی صفحه گوشی نقش بسته بود، تماس رو وصل کردم و گفتم:

- ها چی میگی تو؟!

- به من گفتی پنج دقیقه دیگه پایین باشم! الان نیم ساعت گذشته خبری از تو نیست!

آهی کشیدم و گفتم:

- فقط بلدی غر بزنی، اومدم!

***

یک مقدار از پشمک بهار خوردم و رو به هستی گفتم:
- ساعت چنده؟!

صفحه گوشیش رو برای دیدن ساعت روشن کرد و گفت:

- دقیق بگم یا رُندش کنم؟!


یکم دیگه از پشمک خوردم و گفتم:

- دقیق بگو!


دوباره نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و گفت:
- ساعت نه و پنجاه و سه دقیقه هستش!

همین‌که ساعت رو گفت، دو دستی زدم توی سرم و گفتم:

- ای خاک تو سرت کنن ریان که باز یادت رفت.
مکث کوتاهی کردم و این‌بار رو به هستی گفتم:
- همش تقصیر توئه! گفتی بیایم پارک، منم اومدم؛ حواسمون رفت پیش بازی و مسخره بازی، زمان از دستم در رفت!

انگشتش رو به سمت خودش گرفت و گفت:

- به من چه که تو دیر کردی!

کیفم رو برداشتم و گفتم:

- پایگاه همین نزدیکی‌هاست؛ من پیاده میرم، تو هم بهار رو با خودت ببر خونه خودتون، بعدش میام دنبالش!

شالم رو کمی مرتب کردم که گفت:

- امر دیگه؟! خونه‌ای، ماشینی، چیز دیگه‌ای خواستی تعارف نکن!

منم از گفته‌اش سوء استفاده کردم و گفتم:

- نه خونه نرو! برو خونه من، ظرفای ناهار و شام دیروز و صبحونه امروز رو بشور، یک جارو هم بزن خونه رو، شیشه‌ها رو هم دستمال بکش، سرویس‌ها رو هم تمیز...


نزاشت ادامه حرفم رو بدم:
- اگه به جای این‌که این حرفا رو بزنی، راه افتاده بودی، الان به مقصدت رسیده بودی!

حرفش کاملاً منطقی بود. رو همین حساب زیر لب گفتم:
- قانع شدم!

روم رو برگردوندم و به سمت پایگاه راه افتادم. هر چه‌قدر حساب کردم دیدم که با راه رفتن سر ساعت ده به پایگاه نمی‌رسم؛ تصمیم گرفتم بدوم. آروم- آروم پا تند کردم و دویدم.

بعد از پنج دقیقه رسیدم. ساعتم رو جا گذاشته بودم و  گوشیم داخل کوله‌ام بود و از ساعت خبری نداشتم.

وارد پاساژ شدم. در یکی از طبقه‌ها، داخل یکی از مغازه‌ها که پوشاک زنانه و مردانه بود، در یکی از اتاق‌های پرو، دَرِ مخفی وجود داشت که وقتی دَرِ مخفی رو باز می‌کردی، پایگاه بزرگی که درونش کلی میز و سیستم تودرتو بود،  وجود داشت.


فروشنده اون مغازه از بچه‌های خودمون بود که اسمش داوود بود و شب‌ها توی پایگاه مشغول به کار می‌شد.


طبقه‌ها رو با پله بالا رفتم و داخل مغازه شدم. یک لباس برداشتم و رو به داوود گفتم:
- آقا میشه من این رو پرو کنم؟!


داوود که سریع من رو شناخت، با لحنی که غربت و رسمی بودن در اون موج می‌زد، گفت:
- مشکلی نداره خانم محترم!

  • لایک 16
  • هاها 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🖤PART 3🖤

به سمت اتاق پرو راه افتادم و دستیگره در رو به سمت خودم حرکت دادم و وارد اتاق پرو شدم. اتاق پرویی که شبیه مکعب مستطیل بود و من دستم رو نزدیک یکی از یال‌هاش بردم و دری که مخفی شده بود رو باز کردم. بین در ورودی پایگاه و در مخفی حدود نیم‌متر فاصله بود. این نیم‌متر رو طی کردم و دستگیره در ورودی رو پایین کشیدم و همین‌طور که تلاش برای بازشدنش می‌کردم، در مخفی رو هم بستم. با باز شدن در، سرم رو بالا آوردم که چهره تلخ و تند و بداخلاق حسین تاجیک نمایان شد. پیشونیش از سر خشم چروک شده بود. موهای سفید رنگی داشت و همه‌ی بچه‌های پایگاه احترام خاصی براش قائل می‌شدند. قدی نسبتاً بلند و هیکلی چهارشونه داشت که توی کت و شلوار، ابهت خاصی بهش می‌بخشید. سرم رو پایین انداختم و به کفش‌های چرم قهوه‌ای تیره‌اش خیره شدم. صداش رو طوری بالا برد که گویی زمین لرزه راه انداخت و همه سرها به سمت اون برگشت:

- باز هم این بی‌نظمی تکرار شد؟! گویا از وقت شناسی چیزی نمی‌دونید! به یاد ندارم که پدر و مادر خدابیامرزتون، همچین بی‌نظمی‌هایی داشتند!

همین‌طور که با صدای بلند، حرف‌هایی کنایه‌آمیز بیان می‌کرد، آروم توی دلم حرف‌هایی از روی نفرت بیان می‌کردم. 

- دلیل این کارتون چیه؟!

سرم رو بالا آوردم و گفتم:

- امروز خبر معاف از کنکور شدنم رو شنیدم و دوستانم از بنده خواستن تا به یک صبحونه دعوتشون کنم، برای همین دیر شد!

هنوز نگاه کل بچه‌های پایگاه به سمت ما بود. از شدت خجالت تموم بدنم گر گرفته بود. کسی بودم که از بچگی این‌جا کار می‌کردم و از وقتی پدر و مادرم رو از دست دادم، این آقا من رو محل تخلیه حال بد خودش می‌دونست! 

مگه ساعت چند بود که این‌جوری باهام برخورد کرد؟! سرم رو بالا آوردم و به ساعت دیجیتالی بزرگی که از سقف آویزون بود نگاه کردم. اگر چند ثانیه دیگه می‌گذشت، ساعت ده و پونزده دقیقه رو نشون می‌داد. یک ربع تاخیری که چیزی نبود! واسه چی غرور من رو جلوی این‌همه آدم خورد و خاکشیر کرد. 

نفسی از روی حرص بیرون دادم و خواستم از کنارش رد بشم که گفت:

- این بی‌احترامیتون رو تا ابد توی ذهنم ثبت می‌کنم خانم مهرگان!

به من چه که ثبت می‌کنی؟! یک وقت اطلاعات ثبت شده توی ذهنت نپره! 

از کنارش گذشتم و به پایگاه خیره شدم. تقریبا شبیه مکعب مربع بود و پشت سر هم کامپیوتر‌های بچه‌های سایبری، روی میز‌های مخصوص چیده شده بودند. 

ته سالن یک راه‌پله‌ای وجود داشت که به طبقه بالا راه پیدا می‌کرد و اتاق افراد سابقه‌دار اون‌جا بود. به سمت راه پله راه افتادم و قبل از این‌که بالا برم، نگاهی به پله‌ها انداختم. پله‌های فلزی که با رنگ سیاه آمیخته شدن بودند و کنارش نرده‌ای فلزی وجود داشت که طبق معمول کمک می‌کنه بری بالا! پله‌ها رو دونه- دونه بالا رفتم و سالن طبقه دوم رو دید زدم. مثل واگن قطار، اتاق‌ها کنارهم ساخته شده بودند و یک راه‌رو رابط این اتاق‌ها بود. نگاهی به نام اتاق‌ها انداختم. شماره صد، شماره صد و یک، شماره صد و دو، آها پیداش کردم؛ اتاق شماره صد و سه. 

این اتاق متعلق به من بود که درونش یک میز و دو کامپیوتر و یک صفحه نمایشگر بود. پشت میز یک صندلی چرخ‌دار وجود داشت. روی دیوار این اتاق، عکسی از مامان و بابا بود. نگاهی به عکس انداختم و آهی سرشار از افسوس کشیدم و نگاهم رو از عکس گرفتم. صدای کشیده شدن دستگیره رو احساس کردم و نگاهم رو به سمت در سوق دادم که چهره مهراد در چهارچوب در نمایان شد. مهراد پسر بیست و چهار ساله‌ای بود که از وقتی یادمه، خودش رو به هر دری می‌زد تا دست راست حسین تاجیک باشه، اما نشد! قدی نسبتا بلند و هیکلی تپل داشت. صورتی گرد داشت و وقتی می‌خندید، دو تا چال عمیق، روی گونه‌هاش به وجود میومدن. چشم‌ و ابرو‌های مشکیش، به صورتش جذابیت می‌بخشید. آروم نزدیکم شد و گفت:

- دختر، چی کار کردی؟! چرا با تاجیک لج می‌کنی؟! می‌خواست تو رو واسه یک ماموریت مهم بفرسته فرانسه! خودت فرصتی که داشت میومد توی چنگت رو، به پرواز دادی!

ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

- ماموریت؟! فرانسه؟! اون‌وقت چرا من؟! 

- بله ماموریت، بله فرانسه، چون‌که تو به زبان فرانسوی تسلط کامل داری، با زیر دست‌های امانوئل مکرون (رئیس جمهور فرانسه) ارتباط خوبی داری!

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

- در ضمن تو یک دلیل محکم توی مشتت داری، می‌دونی اون چیه؟

سرم رو به نشونه‌ی کنجکاوی تکون دادم که زبون باز کرد:

- تو باید به مسابقات جهانی IBO (مسابقه جهانی زیست) بری، و از شانس خوب ما، محل برگزاری، فرانسه هستش! تو می‌تونی به دلیل امتحان و... راحت خودت رو به افرادی که ما می‌خوایم نزدیک کنی! 

به نظر جالب میومد. باهاش همراهی کردم:

- خب؟! 

این‌بار اخم‌هاش رو توهم کشید و گفت:

-  خب به جمالت! هیچی دیگه من چیزی نمی‌دونم، بقیش رو باید از تاجیک بپرسی! 

سرش رو به سمت در برگردوند که آروم صداش زدم:

- مهراد؟!

دوباره به سمتم برگشت و گفت:

- بله!

- میشه بری به تاجیک بگی ریان خجالت می‌کشه و به شدت پشیمونه! تا نکنه اجازه ورود به اتاقش رو بهم بده!

خواست کلمه‌ی 《نه》 رو به زبون بیاره که گفتم:

- خواهش می‌کنم!

چیزی نگفت و به سمت در روانه شد. دستیگره در رو به پایین هدایت کرد که صدای تقی در، خبر از باز شدن در رو جار زد و مهراد از اتاق بیرون رفت.

رفتم پشت میز و کامپیوتر رو روشن کردم. منتظر شدم تا ویندوزش بالا بیاد. وقتی بالا اومد رمز رو زدم و صفحه نمایشگر کامپیوتر نمایان شد. یک پوشه رو باز کردم و ویدیو درونش رو بخش کردم:

- من حمید مهرگان، فرزند هازار مهرگان و...

همین‌طور تموم اعتراف‌هایی که لازم بود رو کرد تا رسید به بخش اصلی:

- به دلیل این‌که برادرم و همسرش را با دستان خود کشتم، می‌خواهم جان خود را بگیرم! 

آروم به سمت استخر حرکت کرد و لب استخر ایستاد. اسلحه‌ای که دست فیلم‌بردار بود رو گرفت و زیر چونه‌اش گذاشت و آروم با خودش گفت:

- خدا، دارم میام پیشت!

و صدای گلوله و پاشیدن خون و پرت شدن حمید در استخر و آبی که دیگه قرمز شده بود، در فیلم پدیدار شد.

همیشه برای حسین تاجیک سوال بود که چه کسی فیلم‌برداری کرده!

هیچ اثری از فرد پیدا نکردند و این پرونده رو دست من سپردن تا دنبال فیلم‌بردار بگردم.

اما چه کسی می‌دونست که کسی که اون فیلم رو گرفته، من بودم؟! 

 درسته من بودم، من! برای انتقام خون پدر و مادرم دست به همچین کاری زدم! البته اون فقط من رو یتیم نکرده بود؛ اون جون عمو و زن‌عمو هم گرفت و بهار هم یتیم کرد. خیلی سخته که چهار سال بدون هیچ سرپرستی زندگی کنی و خودت سرپرست یکی باشی! فایل رو بستم و فایل دیگه‌ای رو باز کردم. فایلی که مشخصات خودم درونش نوشته شده بود:

《نام: ریان/ نام خانوادگی: مهرگان/ نام پدر: امید/ نام و نام خانوادگی مادر: دنیا اشرافی/ سن: هفده/ جنسیت: زن ...》

همین‌طور که بررسی می‌کردم ببینم چه کسی هستم، صدای باز شدن در، خبر از ورود کسی رو می‌داد.

@زری گل @زهرارمضانی @Aramis.R_U @Aryana @masoo @Masoome @Otayehs @Atria @arisky @M.f @m.azimi @MCH @SONIYA_M @Setayeshh2007 @khakestar @آلفای نقره ای @Shervin @Ghazal @Qazal @Gh.a29 @یگانه بانو

  • لایک 12
  • تشکر 2
  • غمگین 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

🖤PART 4🖤

- ریان، تاجیک بهت اجازه داد!

از پشت ميز بلند شدم و همين‌طور که به سمتش حرکت می‌کردم، گفتم:

- مرسی هم‌کار خوبم!

لبخند محوی زد كه من از کنارش رد شدم و به سمت اتاق تاجیک راه افتادم. جلوی در ورودی ایستادم و نفس عمیقی کشیدم و چند تقه‌ای به در زدم:

- بفرمائید!

دستم رو به سمت دستگیره بردم و به سمت پایین کشیدم. سرم رو پایین انداختم و وارد شدم. همین‌طور که سرم فقط پاهای خودم رو می‌ديد، نزدیک میزش شدم. سنگینی نگاهش رو روی خودم احساس کردم كه بالاخره صداش در اومد:

- مشکلی نيست، فهميدم پشيمون شدی؛ بشين کارت دارم!

آروم روی صندلی‌ای که در مجاورت صندلی تاجیک قرار داشت، نشستم و سرم رو بالا آوردم که گفت:

- بايد با اون رفيقت، به یک ماموريت بريد! اين ماموريت برای ما خيلی مهمه! مسابقات IBO درون فرانسه برگزار ميشه و...

سرم رو كنجكاو تكون دادم و گفتم:

- و؟!

- و تو بايد یک جوری خودت رو به كاخ الیزه(محل اقامت رئیس‌جمهور و محل تشکیل جلسات هیت وزیران کشور فرانسه) نزديک كنی!

خيلی گنگ حرف می‌زد و اصلاً متوجه نمی‌شدم.

- چرا، مگه چی شده؟!

از روی صندلی‌اش بلند شد و دست‌هاش رو روی ميز گذاشت و روی اون‌ها تكيه داد و گفت:

- امیر مهرگان! یکی از اعضای خانواده تو، در نزدیکی کاخ زندگی می‌کنه و به زودی قصد داره بشه دست راست رئیس جمهور فرانسه!

باورم نمی‌شد! امیر و بردارش حمید، برادر ناتنی بابام بودن و امید مهرگان یا همون پدرم یک بردار تنی و یک خواهر تنی داشت. عمو الیان تا یک ماه بعد از مرگ بابا زنده بود و بیشتر طاقت نیاورد و دختر کوچولوش یا همون بهار رو به دست خانمش سپرد. زن‌عمو هم بعد از مدتی دووم نیاورد و دخترش رو به تنها بازمانده خانواده، یعنی من، سپرد. یک عمه هم داشتم، به اسم نیهان‌ که اون سال‌ها قبل از مرگ بابا و مامان، خودکشی کرده بود و هیچ‌کس توی خانواده حق گفتن اسمش رو نداشت، چون بابا به شدت باهاش برخورد می‌کرد.

امیر مهرگان وقتی متوجه شد برادرش حمید، قاتل دونفر هست و چون خودش توی چیدن نقشه قتل همون دو نفر نقش داشت،  بلافاصله پس از به قتل رسوندن بابا و مامان توسط حمید، شال و کلاه کرد و به سمت فرانسه روانه شد؛ چون به شدت باهوش بود و از سیاست و اقتصاد سَر در میاورد، خیلی راحت به مقام‌های بالا مرتبه دست پیدا می‌کرد و حالا هم که به گفته تاجیک، قراره بشه دست راست رئیس جمهور!

هنوز موضوع واسم گنگ بود:

- خب، این‌که امیر دست راست رئیس جمهور فرانسه بشه، چه ربطی به ما داره؟!  مسابقات IBO چه ربطی به كاخ الیزه داره؟! اصلاً به این فکر کردید که به چه بهونه‌ای نزدیک کاخ بشم؟! اصلاً چه کار به امیر دارید؟!

از پشت میز بیرون اومد و شروع کرد به قدم زدن:

-  با تحقیق بچه‌ها، فهمیدیم امیر هم توی کشتن امید مهرگان و دنیا اشرافی، نقش داره!

مکث کوتاهی کرد و دست از قدم زدن برداشت و خیره به چشم‌های من گفت:

- دلیل نزدیکی تو به کاخ هم، اینه که دیدار خانوادگی با امیر مهرگان داری!

پوزخند تمسخرآمیزی زدم و گفتم:

- اميرم هم به راحتی اين ديدار خانوادگی رو می‌پذیره! امكان نداره! اين‌قدر خودخواه و مغروره كه حد و مرز نداره!

سرش رو چند بار بالا پايين كرد و گفت:

- برای اين‌که مدارک ما دست وزیران فرانسه نیوفته، حاضره هر کار بکنه! حتی دیدار خانوادگی، با فرزند دشمنش!

سعی بر این داشتم که جمله گفته شده رو تجزیه و تحلیل کنم، زبونم رو تر كردم:

- چه مدرکی؟!

- مدارکی که بر علیه امیر هستش، از جمله همون فیلم حمید که چند دقیقه قبل از مرگش گرفته شده بود و حمید اعتراف کرده که برادرش هم در برنامه ریزی به قتل رسوندن اون دو نفر نقش داره و خیلی دست درازی‌هایی که صورت گرفته، زیر سَر امیر بوده!

تازه دو ریالیم افتاد و متوجه موضوع شدم.

- خب، وقتی امیر دیدار خانوادگی با من رو بپذیره، دیگه باید چه‌کار کنم؟!

به سمتم قدم برداشت و روی صندلی روبه‌روییم نشست و زبون باز کرد:

- تو اعتراف می‌کنی که یک مامور امنیتی هستی و پایگاه ما مدارکی بر علیه امیر داره که می‌تونه امیر رو از کارش برکنار کنه و تو برای این‌که اون مدارک رو بهش بدی، یک مقدار پول ازش می‌گیری و به یک کافه یا هر جای دیگه که افراد دولتی حضور نداشته باشن، دعوتش می‌کنی!

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

- و ما دستور دستگیری امیر مهرگان رو به اینترپل (interpol یا پلیس بین‌المللی) صادر می‌کنیم و امیر، در محل قرار تو با اون، به راحتی دستگیر میشه!

باز این‌جا سوالات متنوع ذهنم رو درگیر کرده بود:

- خب چرا اینترپل امیر رو داخل کاخ الیزه دستگیر نمی‌کنه؟! چرا من باید اون رو به یک محل بکشونم؟!

زبونش رو روی لب‌هاش کشید و گفت:

- به دلیل این‌که اگر پلیس بین‌الملل بخواد وارد کاخ بشه و اون رو به این جرم‌ها دستگیر کنه، ممکنه امیر خودش رو تبرئه کنه و بگه شاید تشابه اسمی وجود داره؛ اما وقتی تو ازش رشوه می‌گیری تا بهش مدارک رو بدی، قطعا یک جرمی وجود داشته که امیر با رشوه، قراره تمام مدارک بر علیه خودش رو از بین ببره!
 

 

@ زری گل🌻  @ یگانه بانو  @ یگانه جان   @ Aryana🌻  @ arisky  @ m.azimi  @ Shervin  @ Ayda.rashid  @ khakestar  @ آلفای نقره ای  @ ماهی  @ Ghazal  @ nzdark  @ dorsa_a  @ M.M☆ویژه☆  @ M.f  @ hany.rS  
 

  • لایک 12
  • غمگین 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🖤PART 5🖤

تبسمی روی لب‌هام نشست. شاید با به دست آوردن امیر، دست از سَر اون فیلم‌بردار، بردارن! برای تائید کارش، یکی از پاهام رو روی پای دیگری انداختم و گفتم:

- این ایده بی‌نظیره! امیدوارم از پسش بر بیام!

پوزخندی زد و گفت:

- اگر مثل امروز سهل انگاری نکنی، از پسش بر میای!

دیر اومدن امروز من، چه ربطی به این ماموریت داشت؟! جالبه!

سری به نشونه تائید تکون دادم و روی پاهام وایسادم و گفتم:

- اگر اجازه می‌دید، از حضورتون مرخص بشم!

همین‌طور که دستش رو به نشونه《برو》 تکون می‌داد گفت:

- حسّابی به نحوه اجرایی کردن این عملیات فکر کن!

بدون هیچ توجهی به حرفش، نگاهم رو به سمت در خروجی، سوق دادم. پا تند کردم و از اتاق خارج شدم. وقتی من، طلای سفید رو توی دستم دارم، واسه چی به نحوه اجرایی کردن این عملیات فکر کنم!

به سمت اتاق خودم راهی شدم و تصمیم بر این گرفتم که به هستی زنگ بزنم و همه چیز رو براش تعریف کنم. بالاخره اونم گوشه‌ای از عملیات رو پر می‌کرد! پشت میزم نشستم و خودکاری رو توی دستم گرفتم و با اون‌یکی، تماس رو برقرار کردم؛ همین‌طور که با خودکار، روی هوا خط‌های فرضی که از نظرم شبیه به ستاره بودند، رو می‌کشیدم تماس برقرار شد و صدای نازک هستی، توی گوشم پیچید:

- سلام، چطوری؟! چه خبرا؟!

نفسی عمیق و با صدای بلند کشیدم و بدون هیچ سلامی، گفتم:

- عالیم هستی، عالی!

صدای پوزخند تمسخرآمیزش رو شنیدم که گفت:

- چه عجب نگفتی بدبختی!

همیشه وقتی ازم می‌پرسید چه خبر، در پاسخ کلمه‌ی بدبختی رو می‌شنید! خنده‌ای از ته دل سر دادم و گفتم:

- قراره غوغا به پا کنم، اونم چه غوغایی!

چند لحظه و گذشت و هیچی نگفت، اما بالاخره زبون باز کرد:

- نگو که با طلای سفید!

خنده‌ی روی لبم رو تمدید کردم و گفتم:

- اتفاقاً بدون اون، این کار پیش نمیره!

مکث کوتاهی کردم و ادامه دادم:

- ببین، باید باهم به یک ماموریت نسبتاً سخت که با وجود طلای سفید، خیلی راحت میشه رو، پیش ببریم! با یک مدت خارج از کشور زندگی کردن که مشکلی نداری؟!

خیلی سرد گفت:

- خب اوکی، نه مشکلی ندارم؛ فقط زمانش مهمه!

توی صدام امواجی ایجاد کردم و گفتم:

- نگران زمانش نباش؛ مدت کوتاهی بعد از آزمون IBO باید توی فرانسه بمونیم. بعدش برمی‌گردیم.

باز صدای سردش توی گوشم پیچید:

- باشه!

از این لحنش عصبی شده بودم. نه به گفتگوی صبح، نه به الان!

- چته تو؟! چرا این‌جوری حرف می‌زنی؟!

این‌بار شبیه ماشین شارژی که وقتی می‌زنی به شارژ چراغاش روشن میشه، گفت:

- چرا، مگه چجوری حرف می‌زنم؟

مکث نسبتاً کوتاهی کرد و گفت:

-  وقتی من‌رو با یک بچه تنها می‌ذاری و میری و بعدشم میگی باید فلان کار رو بکنیم، حالت تهوع می‌گیرم! آر یو اوکی؟!

وقتی دلیل سرد بودنش رو فهمیدم، خندم گرفت:

- یس، یس؛ قول میدم دیگه بهت دستور ندم، باشه عخشم؟!

پوفی کشید و گفت:

- ببینیم و تعریف کنیم!

بعد از کلی کَل‌کَل کردن با سرکار خانم هستی جیراوند، بالاخره از گوشیم دل کندم و از پشت میز بلند شدم تا به بقیه پرونده‌ها رسیدگی کنم. از اتاق بیرون رفتم و از راه‌پله آهنی پایین اومدم که صدای یکی از بچه‌های سایبری، به گوشم خورد:

- خانم مهرگان!

سرم رو به سمتش حرکت دادم و گفتم:

- بله!

کاغذی به دستم داد و گفت:

- گفته بودید مشخصات آقای ایلیار محمدی رو براتون بیارم!

به فرد روبه‌روم خیره شدم و سعی داشتم، ذهنم رو به سمت ایلیار محمدی بکشونم. توی دلم گفتم:

- یک آشی برات بپزم آقای ایلیار محمدی که نفهمی چطوری بخوریش!

دستی جلوی صورتم تکون خورد و باعث شد به خودم بیام:

- خانم مهرگان، شنیدید چی گفتم؟!

سری تکون دادم و گفتم:

- دمت گرم آقا ماهان، دستت درد نکنه!

دندون قروچه‌ای کردم و گفتم:

- کابوس زندگی رفیقم میشی؟! کابوس زندگیت میشم! وقتی که با اعتماد دخترای این مملکت بازی می‌کنی، حواست به این باشه که دختری وجود داره که رشته اعتماد به خودت رو پاره می‌کنه! فقط صبر کن و تماشا کن! دخترا رو بازی میدی و فرار می‌کنی؟!

دستم رو روی شقیقه‌ام کشیدم ادامه دادم:

- به شرطی روی صندلی بازجویی بشونمت و جوری ازت اعتراف بکشم، که توی هیچ فیلم و رمانی ننوشته باشن!

 

 @ Hastii @ Ghazal @ 15Bita @ Z.A.D @ niayesh1389 @ hany.rS @ زری گل🌻 @ Aramis.R_U @ Shervin @ متین @ Ayda.rashid @ زهرارمضانی🌻 @ sogand-A @ SONIYA_M @ MCH @ آلفای نقره ای @ ماهی @ یگانه بانو @ شازده کوچولو. @ arisky @ nazi nima @ mahdiyeh

  • لایک 10
  • هاها 1
  • غمگین 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🖤PART 6🖤

سعی کردم خشم درونم رو کنترل کنم. نفس عمیقی کشیدم و به برگه داخل دستم خیره شدم. از این فرد و فامیلش متنفر بودم! ایلیار محمدی؛ اما خب این فرد، طلایی رو توی دستم گذاشت که...

قبل از هر ماموریتی، باید تکلیف این آدم رو مشخص می‌کردم. اسمش توی ذهنم بد جور اکو می‌شد: 《ایلیار محمدی!》

از پا در آوردنش کار هرکسی نبود، اما من هر کسی نیستم! من ریانم، ریان مهرگان!

سرم رو از اون برگه‌ی درون دستم، برگردوندم و با حرکاتی اون لوله کردم و توی مشتم گرفتم. به سمت میز‌ بچه‌های سایبری راه افتادم. به یک طرف میز نگاهی انداختم؛ از اون‌جوری که سخت مشغول کار کردن بودن، متوجه شدم می‌خوان منظور چند عددی که با کروشه و کاما جدا شدن رو بفهمن، یک رمز بوده بین اختلاص‌گر‌ها!

به سمتشون رفتم و نگاهی به عدد‌ها انداختم:
《7,32》 《2,31,16,30,29》 《2,26,28》

عدد‌های جالبی بود! فکرم مشغول این بود که چجوری یک جمله رو به صورت عدد نوشتن! چند دقیقه‌ای مشغول تفکر درباره این عدد‌ها بودم تا بالاخره به جواب رسیدم. بلند گفتم:

- بچه‌ها، به جای هر حروف، شمارش رو نوشتن!

متعجب نگام کردن که گفتم:

- مثل بابا که میشه: 《2,1,2,1》 یا این جمله میشه: 《چی بهشون بگم؟!》

چند لحظه‌ای مات زده بودن، اما وقتی به خودشون اومدن، صدای دست زدن‌هاشون سالن رو پر کرد.

طرف دیگر میز، بچه‌های سایبری، باسرعتی وصف نا‌پذیر، انگشت‌هاشون روی کلید‌های کیبورد قرار می‌گرفت و پس از هزارم ثانیه برداشته می‌شد. به نظر می‌رسید در حال هک چند سایت بودند! سایت‌هایی که پسورد‌های پیچیده‌ای داشتن و برای ورود به اون‌ها، نیاز به هک بود!

حوصله‌ام حسابی سر رفته بود، درس هم نخونده بودم. از همون پله‌های آهنی که پایین اومده بودم، بالا رفتم و به سمت اتاقم روانه شدم. کاغذ و خودکاری رو برای نکته برداری، برداشتم و پی دی اف کتاب کمپبل(Campbell- کتاب عمومی زیست شناسی جهان) رو که درون گوشیم ذخیره کرده بودم رو باز کردم. کل این کتاب رو حفظ بودم؛ اما تصمیمم این بود که برای بار هفتم، این کتاب جامع رو بخونم. هر ده خطی که می‌خوندم، چشم‌هام رو می‌بستم و تمام برداشتم رو از این ده خط می‌گفتم و بعدش چشم‌هام رو باز می‌کردم و تموم چیز‌هایی که گفته بودم رو می‌نوشتم و بعد با مطالب کتاب مقایسه می‌کردم.

یک فصل رو خوندم، دیگه حوصلم سر رفته بود. هیچ کاری توی این پایگاه نداشتم. پووفی کشیدم و صفحه گوشیم رو خاموش کردم‌. وسایلم رو جمع کردم و به سمت دَر راه افتادم. بیرون رفتم و وقتی نزدیک در اتاق تاجیک شدم، در زدم و گفتم:

- اجازه هست؟!

صدای بَمی از اتاق اومد:

- بیا!

حوصله‌ رفتن توی اتاق رو نداشتم. همون‌جایی که در رو باز کردم وایسادم و گفتم:

- اگر اجازه می‌دید من برم خونه!

خواستم راحت دستور آزادی رو بده، ادامه دادم:

- دختر عموم داره بهونه‌گیری می‌کنه!

خودکارش رو روی کاغذ حرکت داد و پس از چند لحظه‌ای گفت:

- باشه؛ فقط فردا تا ساعت سه بعد از ظهر کلاس آمادگی المپیاد داری، بعدش بیا این‌جا چون می‌خوام ازت بپرسم چجوری می‌خوای این ماموریت رو عملی کنی!

توی دلم گفتم:

- من‌نمی‌دونم کی کلاس دارم، اون‌وقت تو...

صداش من رو به خودم آورد:

- شنیدی چی گفتم؟!

هول شده گفتم:

- بل...بله!

اخم‌هاش رو درهم کرد و گفت:

- خوبه! برو بیرون!

بدون هیچ حرفی از اتاقش بیرون رفتم.

***

کلید رو توی در چرخوندم. کفش‌هام رو محکم زمین زدم تا از پاهام جدا بشه. صدای بلند تلویزیون گوشم رو آزار می‌داد. صدام رو بالا بردم و گفتم:

- صدای این کوفتی رو کم کنید!

یک لحظه سکوت همه‌جا رو فرا گرفت که بهار سکوت رو شکست و به سمتم اومد.

- آبجی ریان بیا سینگ ببینیم!

اخم‌هام رو در هم کشیدم و گفتم:

- من با این سنم...

دلم نیومد که دل کوچیکش رو بشکنم واسه همین اخم‌هام رو زود تبدیل به یک خنده کردم و ادامه دادم:

- انیمیشن می‌بینم!

جیغ بهار گوشم رو پر کرد که صورتم مچاله شد. به سمت اتاق رفتم و شال و مانتو و گوشیم رو روی تخت انداختم و به سمت هال راه افتادم.

هستی روی مبل لم داده بود و داشت توی گوشیش عکسی رو نگاه می‌کرد. پشت مبل وایسادم، جوری که من‌رو نبینه؛ سرم رو خم کردم تا ببینم چی رو نگاه می‌کنه. با دیدن عکس درون گوشی، محکم گوشی رو از دستش کشیدم و در یک حرکت به دیوار کوبوندم؛ پشت گوشی به دیوار خورد و از صفحه به زمین خورد و خاموش شد. یقین داشتم دیگه یک جای سالم نداره!

یقه‌اش رو توی مشتم گرفتم و از روی مبل بلندش کردم و گفتم:

- احمق، هنوز به اون ایلیار فکر می‌کنی؟! هستی تو چت شده؟! چرا هنوز...
 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 6
  • هاها 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

🖤PART 7🖤

چشم‌هاش خیس شد و با صدایی بغض‌ناک، جمله‌ام رو قطع کرد:

- نمیشه، نمیشه! چرا نمی‌فهمی؟!

مکثی کرد و ادامه داد:

- البته حق داری نفهمی؛ می‌دونی چرا؟! چون‌که تو عاشق نشدی بفهمی جدا شدن یعنی چی!

یقه‌اش رو همراه با لبخندی تمسخر آمیز، ول کردم و زیر لب گفتم:

- یک‌جوری حرف می‌زنه، انگار چند تا بچه قد و نیم‌قد گذاشته توی دامنش و فرار کرده!

دوست نداشتم این بحث ادامه پیدا کنه، چون این ایلیار محمدی جوری تو قلب و عقلش نفوذ کرده بود که با هیچ تهدیدی قانع نمی‌شد که گول خورده! اخم‌هام رو در هم کشیدم و گفتم:

- روانی، چرا وقتی تو لحظه‌ای توی ذهنش تصور نمیشی، واسه چی تموم دقایق مهم زندگیت رو سر فکر کردن بهش هدر میدی؟! چرا؟!

اشک از روی گونه‌هاش سُر می‌خورد و من فقط نگاش می‌کردم. دلم طاقت دیدن اشک‌هاش رو نداشت. دستم رو زیر گردنش قفل کردم و سرش رو شونم گذاشتم و هدایتش کردم تا روی مبل بشینه. صدای گریه‌هاش سکوت خونه رو می‌شکست و بهار هم به من و هستی نگاه می‌کرد.

سرم رو به نشونه‌ی 《چیه》 تکون دادم که این‌بار صدای گریه بهار توی خونه پیچید. چشم‌هام از چیز‌هایی که امروز می‌دید، دست کمی از پرتقال نداشت!

صدام رو بالابردم و گفتم:

- چه خبره؟! چرا امروز همه این‌جور شدن؟!

هستی سرش رو به سمت من چرخوند و گفت:

- اگر تو پاچه نگیری، چیزی نمیشه!

صورتم رو از عمد، برای تغییر بحث مظلوم کردم و آروم و بچه‌گونه گفتم:

- مگه من سگم؟!

سرش رو به سمت بهار برد و گفت:

- ریان سگه یا نه؟!

بهار اشک چشم‌هاش رو پاک کرد و لبخند روی لبش نشست و گفت:

- نمی‌دونم والا! تو چی میگی؟!

کوسن مبل رو برداشتم و سریع از جام پریدم و گفتم:

- بی‌شرفا درباره، سگ بودن یا نبودن من مشورت می‌کنید؟!

و کوسن رو محکم پشت کمر هستی زدم و بعد از اون سمت بهار رفتم و با کوسن خوابوندم توی صورتش. هستی هم نامردی نکرد و با برداشتن یکی دیگه از کوسن‌ها و حمله از پشت به من، تلافی کرد. حالا من بزن، اون دوتا بزن!

خلاصه، این‌قدر همو زدیم که نظم خروج و ورود اکسیژن به ریه‌هام به هم خورده بود. دست‌هام رو به نشونه‌ی تسلیم بالا بردم و گفتم:

- غلط کردم!

هستی هم نامردی نکرد و پای راستش رو محکم توی پهلوم کوبوند و گفت:

- تا باشه از این غلطا نکنی!

منم برای انتقام این کارش، پاچه شلوارش گرفتم و پایین کشیدم. شلوارش به سمت پایین هدایت شد و...

صدای خنده‌ی بهار کل ساختمون رو پر کرد و میون خنده‌هاش آروم زمزمه می‌کرد:

- دمت گرم آبجی ریان!

برای این‌که هستی انتقام نگیره، از جام بلند شدم و خودم رو روی مبل کنار بهار ولو کردم و گفتم:

- اون انیمیشنه بود می‌گفتی ببینیم، الان بزار ببینیم!

از جاش بلند شد و کنترل رو به دست گرفت و بعد از فشردن چند دکمه‌ی کنترل، یک فیلم پخش شد. هستی هم به سمت آشپز خونه رفت و پس باز و بسته کردن دَر چند کابینت گفت:

- اَه، هیچی تو این خونه بی‌صاحابت نیست!

در کمال پررویی دهن باز کردم:

- همینه که هست، اگر حرف بزنی، از فردا همینم نیست!

چیزی نگفت و اومد بغل من نشست و سه تایی مشغول دیدن این انیمیشن شدیم. اون کوالا توی انیمیشن سینگ، نقش جذابی داشت؛ هم‌چنین شخصیت سرشار از امید بود!

***

- ریان، بلند شو! بلند شو سر جات بخواب!

با کلی غر زدن از جایی که در اثر خواب معلوم نبود کجا بود، بلند شدم. با چشم‌های خمار و خواب آلود راه می‌رفتم که انگشت کوچیکه پام به جایی برخورد کرد و احساس کردم جون از بدنم خارج شد و خودم رو پخش زمین کردم و گفتم:

- الهی بمیری هستی که نزاشتی این‌جا بخوابم و مجبور شدم بلند شم تا این انگشت کوفتی بخوره به یک چیزی!

صدای 《پوف》ش به گوشم رسید و گفت:

- غر نزن! پاشو برو روی تخت بخواب!

بلند شدم و باز هم با همون چشم‌های خواب‌آلود، اما به احتیاط بیشتر شروع به راه رفتن کردم. دستم رو تکون می‌دادم تا دیوار رو پیدا کنم و مسیرم رو درست تشخیص بدم. با لمس دیوار و کمک گرفتن از اشیاء ثابت، راه خودم رو پیدا کردم و وارد اتاق شدم. با چشم‌های نیمه بازم بهار رو دیدم که غرق خواب روی تخت خوابیده بود و پاهاش رو داخل شکمش جمع کرده بود. خواستم بخوابم که دیدم پنجره بالای تخت باز هست و اگر همین‌‌طوری بمونه، قطعا سرما می‌خوریم!

پنجره رو بستم و سرجام خوابیدم و در حین رفتن به خواب عمیق، به پیچوندن ماموریت با کلماتی، فکر می‌کردم...

***

کش و قوسی به بدنم دادم و رو به هستی گفتم:

- چرا این‌قدر این کلاس‌ها حوصله سر بره؟!

انگشت‌هاش رو در هم قفل کرد و با دست‌هاش، نرمش خیلی کوچیکی انجام داد و جواب داد:

- چرا وقتی همه‌ی مطالب رو بلدی، باز می‌خوان بهت بفهمونن؟!

حرفش حق بود و من زیر لب زمزمه کردم:

- والا!

سمت راست من، سوپر مارکت نسبتاً کوچیکی بود که جون می‌داد ازش بستنی بخری و بخوری!

- هستی، هستی، پایه بستنی خوردن هستی؟!

به جمله‌ای که گفته بودم فکر کردم و خندم گرفت:

- ببین قافیه ساختم! هستی هستی پایه بستنی خوردن...

با دیدن فرد روبه‌روم، زبونم بند اومد و ادامه‌ی جمله‌ام رو نتونستم بگم. برعکس من که جمله‌ام کامل تموم نشد، هستی جمله‌اش رو قشنگ بیان کرد:

- ادامش رو یادت رفت؟!

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 4
  • هاها 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🖤PART 8🖤

دستم رو به سمت مچ دستش بردم و مچش رو توی مشتم گرفتم و به سمت دیگه‌ای حرکتش دادم:

- بیا این‌جا!

سعی می‌کردم آروم برخورد کنم، ولی نمی‌شد. به پشت یکی از نیمکت‌های محوطه دانشکده قایم شدیم. کوله‌ام رو از روی دوشم پایین آوردم؛ دستم رو به سمت کوچیک‌ترین زیپ بردم و زیپش رو کشیدم. دستم رو اون‌قدر تکون دادم تا هندزفری بلوتوثی گوشیم رو پیدا کردم. دست‌هام رو از زیر مقنعه نزدیک گوش‌هام کردم و هندزفری رو داخل گوشم گذاشتم. صفحه موبایل رو روشن کردم و شماره تاجیک رو گرفتم و منتظر شدم جوابم رو بده. در حین منتظر بودن از این‌که تاجیک جوابم رو بده، هستی مدام می‌پرسید《چه خبره》و من با چشم و ابرو ساکتش می‌کردم. کم- کم از پاسخ دادن تماسم توسط تاجیک ناامید شده بودم که صدای بم و پر ابهتش توی گوشم پیچید:

- بله!

با صدایی لرزون، گفتم:

- آقای تاجیک... ایلیار... ایلیار محمدی رو پیدا کردم!

هستی با شنیدن اسم ایلیار از جا پرید و با چرخوندن سرش در جهت‌های مختلف دنبال اون می‌گشت که پس از اندی ثانیه فرد مورد نظرش رو پیدا کرد و با افسوس نگاهش می‌کرد. از طرفی به نظر می‌رسید ایلیار قصد داره مخ یکی دیگه از دخترای مظلوم این مملکت رو بزنه! کت تک خاکستری پوشیده بود و شلوار کتونش، زیبایی خاصی داشت و حسابی به هیکلش میومد و از طرفی دیگه، تاجیک بدون توجه و ریلکس گفت:

- این ماموریت تو نبوده؛ ولی خب اون جی‌پی‌اِسِت رو فعال کن تا بچه‌ها رو بفرستم!

باز دستم رو داخل زیپ کوچیکه بردم و این‌بار جی‌پی‌اس کوچیک رو در آوردم و کلید بغلش رو فشار دادم و گفتم:

- روشن کردم، فقط سریع، از اون‌جایی که خیلی دست‌هاش رو تکون میده، فکر می‌کنم می‌خواد بره!

به جای این‌که جواب بده، یکی از بچه‌های پایگاه رو صدا می‌زد:

- برهان، برهان! بیا این‌جا تموم اطلاعات رو از ریان بگیر و بچه‌ها رو آماده کن، فقط سریع!

صدای چَشم گفتن برهان از پشت تلفن به گوش رسید. با صدای خش- خشی که از پشت تلفن می‌اومد، فهمیدم داره گوشی رو توی دستش می‌گیره و پس از چندین ثانیه گفت:

- هرچی می‌بینی رو توصیف کن!

نگاهی به دور و اطراف انداختم و گفتم:

- به نظر می‌رسه داره به یکی پا میده!

مکث کردم و باز نگاهی به اطراف کردم:

- به نظر نمیاد بادیگاردی چیزی داشته باشه، ولی از اون‌جایی که بدون استرس داره حرفش رو می‌زنه، شاید بادیگاردی اون پشت‌ها وجود داشته باشه!

همین‌طور که فضا رو براش توصیف می‌کردم، یک سوالی ذهنم رو مَشغول کرد، آروم رو به هستی گفتم:

- حالا چرا توی دانشکده ما؟!

مکثی کردم و ادامه دادم:

- نکنه... نکنه با تو کار داره؟!

چشم‌هاش برق می‌زد و انگار قصد نداشت حرفی بزنه!

گوشی رو فشار دادم و گفتم:

- برهان، تموم فضا همینه، فقط بجنب، سریع!

هیچ حرفی شنیده نشد و فقط صدای بوق‌های متمدد توی گوشم می‌پیچید.

دست هستی رو گرفتم و از جامون بلند شدیم. با دیدن چشم‌هاش، سگرمه‌هام تو هم رفت و گفتم:

- آخ! بیا بریم دست و صورتت رو بشور، حالت جا بیاد؛ تا چند دقیقه دیگه دستگیر میشه!

نگاهی به ایلیار انداخت و سرش رو برگردوند و هم‌پای من، شروع به راه رفتن کرد.

وقتی دست و صورتش رو شست، به پشت همون نیمکتی که نشسته بودیم، رفتیم که متوجه ورود چند تا از بچه‌های خودمون شدم‌.

روی نیمکت نشستیم و به هستی گفتم:

- بشین و تماشا کن!

یکی از بچه‌ها نزدیک ایلیار شد و برگه‌ی کاغذی رو جلوی چشم‌هاش گرفت. ایلیار مکث کوتاهی کرد و کاغد رو با غضب از دست بچه‌ها کشید و چروکی به پیشونیش داد که از دور قابل تشخیص بود. چند ثانیه و یا حتی چند دقیقه گذشت، ولی هنوز سر ایلیار داخل اون برگه بازداشت بود. دست راستش رو پشت اون کت خاکستری رنگش برد و کلتی بیرون کشید و از حرکاتش که نشون می‌داد، ریلکس روی پیشونی دختر کنارش که تا چند لحظه قبلش داشت مخش رو می‌زد، گذاشت. از سر جام بلند شدم تا نکنه نسبت به فضای پیش اومده، دید کاملی داشته باشم. پیدا نبود! چند قدم به سمت جلو برداشتم و این‌بار با دقت بیشتری نگاه کردم که قشنگ پوزخند روی لب ایلیار رو تشخیص دادم. ترس از چشم‌های دختر کنارش فاش شده بود و زیر لب چیز‌هایی می‌گفت که از دور نمی‌تونستم بشنوم. تعداد بچه‌های پلیس بیشتر شد و از دور با حرکات دست محل جای گرفتنشون رو باهم تنظیم می‌کردن. ایلیار دست چپش رو به سمت کلت برد و ماشه رو کشید و بلند گفت:

- اگر یک قدم، خدا به سر شاهده، یک قدم، نزدیک بشید، خون این دختر برام حلاله!

لرزش پای اون دختره رو حس می‌کردم. دوزانو روی زمین افتاد و دست راست ایلیار با کلت همراه با سرش تکون می‌خورد. این‌بار صدای زجه زدن‌های دختره، فضای دانشکده رو پر می‌کرد: 《خواهش می‌کنم نزدیک نشید! بخدا مادرم چشم انتظاره! خواهش می‌کنم!》
مدام این جملات تکرار می‌شدن و هر بار با هق- هق و داد و بی‌دادهای بیشتری همراه می‌شد.

دلم واسش خون شده بود، اما چه میشه کرد؟! ولی مطمئن بودم بچه‌ها از پسش بر میان بدون این‌که هیچ کس، هیچ آسیبی ببینه! 

دایره‌ای که پلیس‌ها در چند لحظه پیش باهم تشکیل داده بودن، هر لحظه با قدم‌هایی که به سمت جلو برمی‌داشتن، تنگ‌تر می‌شد. قطعه به یقین نفس توی سینه همه حبس شده بود و مانع ورود اکسیژن به شش‌ها می‌شد. صدای داد و فریاد دخترک وسط محوطه دانشکده هر لحظه، بلندتر می‌شد. نگاهم رو به انگشت ایلیار دوخته بودم تا ببینم کی قصد شلیک داره! انگشتش می‌لرزید؛ این لرزش رو قشنگ حس می‌کردم. بعد از گذشت ثانیه‌هایی که برای همه ساعت‌ها می‌گذشت، دیگه دست ایلیار نلرزید؛ چشم‌هام رو درشت کردم تا از دیده‌ی خودم مطمئن بشم. دیگه دستش نمی‌لرزید! خواستم پلک‌هام رو روی هم بزارم و پس از باز شدن اون‌ها دوباره به دستش خیره بشم که صدای شلیک گلوله باعث شد جیغ خفه‌ای سر بدم و دیگه پلک‌هایی که روی هم افتاده بودن رو باز نکنم!

 

  • لایک 4
  • غمگین 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🖤PART 9🖤

دست‌هام رو بالا آوردم و روی چشم‌هام گذاشتم. سرم سوت می‌کشید. کی مُرد، کی زنده هستش؟! با انگشت‌هام چشم‌هام رو مالیدم و دستم رو پایین آوردم و آروم چشم‌هام رو که در اثر مالیدن تار شده بودند رو باز کردم. باورم نمی‌شد، یعنی مُرد؟! به همین راحتی؟! نفسی از سر آسودگی کشیدم؛ سرم رو برگردوندم و به نیمکت نگاه کردم. روی نیکمت نبود، سرم رو پایین‌تر آوردم. چی؟ امکان نداره! هستی! از یک طرف ایلیار غرق در خون بود و از یک طرف هستی!

رنگ قرمز خون، از دونه‌های ثابت آسفالت در هر جهتی که راحت‌تر بود سبقت می‌گرفت و من مات- مات فقط جریان خون رو نگاه می‌کردم. چشم‌های خواهر من بسته شده بود؟! امکان نداره! اون داشت دستگیر شدن فردی که عذابش داده بود رو می‌دید؛ چی شد یکهو؟! پاهام عین بوته خوار که توی زمستون‌ها یخ می‌بنده و هیچ انعطافی نداره، اما با وزش باد حرکت می‌کنه؛ یخ شده بود، اما با حسی ناشناخته حرکت می‌کرد. با قدم‌های سرد نزدیکش شدم و بالای سرش وایسادم. کف کتونی‌هام قرمز شده بود. دوزانو افتادم روی زمین. دستم رو بلند کردم تا موهاش رو به پشت گوشش ببرم، اما همین‌که دستم رو نزدیک صورتش بردم، عصب‌های دستم درجا خشک شدن و دستم رو برگردوندم.

کف دست‌هام رو روی زمین گذاشتم و سرم رو پایین انداختم.  خیلی سعی کردم مانع اشک‌هایی که قصد ریختن داشتن، رو بگیرم؛ اما نشد! گلوله‌ی اشک از چشم‌هام جدا شدن و روی تنِ از نظر بی‌جون هستی، ریختن. سرم رو بالا آوردم و با فریادی که کل محوطه دانشکده رو در بَر گرفت، گفتم:

- آمبولانس...

و از خواب پریدم. نفس- نفس می‌زدم. واقعیت نداشت؟! خواب بود؟! امکان نداره! چجوری؟!

بلند شدم و سمت هال رفتم. هستی روی کاناپه خوابیده بود و پتوی ستاره‌ای، سیاه رنگی روی خودش کشیده بود. جنازه‌ی گوشیش هم روی میز عسلی روبه‌روش گذاشته بود. دستم رو پشت گردنم بردم و خاروندم که دستم خیس- خیس شد. از شدت استرس درون خواب، خیس عرق شده بودم. بازهم باورم نمی‌شد. دست‌هام رو روی شونه‌اش گذاشتم و آروم تکونش دادم:

- هستی، هستی! بیدار شو!

بعد از دو تا تکون از خواب پرید و گفت:

- چیه نصف شبی؟! چت شده!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- هیچی، فهمیدم خوبی! بگیر بخواب!

پتو رو از روی خودش کنار زد و روی کاناپه نشست:

- منو بیدار کردی که ببینی خوبم یا نه؟! می‌مردی صبح بپ...

مکث کرد و چشم‌هاش درشت شد:

- دختر چرا تو خیسی؟!

نگاهی به خودم انداختم، تا زیر سینه‌ام خیس شده بود و هم‌چنان از سر و روم عرق می‌ریخت. آروم کنارش نشستم و گفتم:

- چیزی نیست خواب بد دیدم! خوبم، ببخشید اگر بیدارت کردم!

صداش رو صاف کرد و گفت:

- خدا خیرت بده، برو بگیر بخواب، نکنه بزاری ماهم بخوابیم!

زیر لب 《چشمی》گفتم و به سمت اتاق رفتم. دست‌ و پای بهار رو کنار زدم و خودم رو کنارش جا کردم. پتوی سفید رنگ رو روی خودم کشیدم و چشم‌هام رو بستم و خودم رو توی آغوش خواب، رها کردم...

***

- ریان، هوی ریان! بلندشو! عین خرس قطبی می‌خوابه، بعد به من میگه پاندا!

توی جام چرخیدم و زیر لب غریدم:

- هومم، خوابم میاد! آزارم نده!

روی تخت نشست و ضربات نه چندان محکمی به پام زد تا از خواب بیدار بشم.

دید نه، فایده نداره! دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و محکم تکونم داد که این‌بار به زور لای چشم‌هام رو باز کردم و با کمک هستی چهارزانو نشستم. بالش رو از پشت سرم برداشتم و به صورت عمودی توی بغل گرفتم و سرم رو روش گذاشتم. چون بالشت نرم بود، سرم پایین رفت، این‌قدر رفت تا پیشونیم به پاهام برخورد کرد. از خواب پریدم و بالشت رو صاف کردم. دوباره سرم رو روی بالشت گذاشتم و باز سرم افتاد پایین و بیدار شدم...

همین‌طور عین بچه‌های دوساله هِی سرم میوفتاد، ولی باز بلند می‌شدم. ناگهان صدای خنده‌ی بهار و هستی توی اتاق پیچید که سه متر به هوا رفتم و باز برگشتم سرجام. با عصبانیت نگاهش کردم که صفحه گوشیم رو چرخوند سمتم و از این‌جور خوابیدنم فیلم گرفته بود. به سمتش خیز برداشتم تا گوشی رو از چنگش بکشم بیرون که جاخالی داد و سریع از روی تخت بلند شد و فرار کرد. منم پتوی مچاله شده دورم رو کنار زدم و دنبالش راه افتادم. دور خونه می‌دوید و من رَد سرش دنبالش می‌کردم. همین‌طور که بدنش رو از میون مبل‌ها و کاناپه رد می‌کرد، انگشت‌هاش صفحه گوشی رو لمس می‌کرد و انگار قصد داشت کاری رو انجام بده. یکهو از حرکت وایسید و گفت:

- انجام شد!

سمتش رفتم و گفتم:

- چه غلطی کردی؟!

صفحه اصلی اکانت اینستای من رو نشونم داد و فهمیدم این ویدیو رو سر کار خانم توی پیج اینستای من بارگزاری کرده! گوشی رو از دستش چنگ زدم و به صفحه موبایل خیره شدم. فیلم رو می‌دیدم و خیلی سعی بر این داشتم که خندم نگیره، چون واقعاً خنده‌دار خوابیده بودم. کپشن رو نگاه کردم: 《آی ام هستی جیراوند. رفیق خوشگل من خواب رفته و موبایلش دست منه! گفتم از ابهت این دوست من ببینید!》 و در آخر جمله‌اش یک ایموجی خنده گذاشته بود. 

دستم رو بردم بالا و محکم زدم پس کله‌اش. دست پر ضربی داشتم و فقط هستی می‌تونست این‌ها رو تحمل کنه!

 

***

  • لایک 4
  • هاها 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

🖤PART 10🖤

《یک هفته بعد...》

چمدونم رو بسته بودم و چهار نفر اصلی مسابقات IBO آماده حركت بوديم. دل تو دلم نبود كه بهار رو دست حسين تاجيک داده سپرده بودم؛ ترس از اين داشتم كه يک موقع باهاش بد رفتاری كنه و يا هر چيز ديگه‌ای! كش و قوصی به بدنم دادم و نشستم داخل تاكسی و هستی‌ هم در رو باز كرد و كنار من نشست. تاكسی به سمت فرودگاه راه افتاد و من به آسفالت‌های پر از خاک خيابون‌ها نگاه می‌كردم. دلم حسابی شور می‌زد، نه برای‌ امتحان، برای ماموريت! نفسی‌ عميق كشيدم و مژه‌های پر پشت و بلندم رو روی هم گذاشتم.

با صدای ترمز ماشين، به خودم اومدم و چشم‌هام رو باز كردم و سرم رو به سمت چپ چرخونم كه متوجه شدم درون فرودگاه امام خمينی هستيم. پياده شدم و چمدونم رو از راننده تاكسی گرفتم. دسته‌اش رو توی دستم گرفتم و به چرخ‌هاش تكيه‌اش دادم و اون رو می‌كشيدم.

سال قبل دوره‌های خلبانی هواپيما‌های سبک و فوق سبک رو ديده بودم و در حال حاضر منتظرم بودم تا هجده سالم بشه و گواهينا‌مه‌هاش رو دريافت كنم و آماده بشم برای دريافت گواهينامه هواپيمای مسافربری.

هستی به سمت صندلی‌های انتظار رفت، اما من دلم يک چيز ديگه می‌خواست! دلم می‌خواست برم و باند فرودگاه رو ببينم. به سمت پنجره‌ی بزرگ فرودگاه كه همه می‌تونستند كه تيک‌آف‌ها(Takeoff) و لندينگ‌های(Landing) هواپيماها رو ببينند، راه افتادم. نگاهی به باند بزرگ فرودگاه انداختم. تفاوت هواپيما‌های شركت‌های مختلف هواپيمايی به شدت چشم نواز بود. شركت‌هایی از جلمه شركت: ايران‌اير(IRANAIR)، ايرتور(AIRTOUR)، ماهان(MAHAN AIR)، معراج(MERAJ) و كلی ايرلاين‌های (Airline) متفاوت ديگه!

از بلندگو‌های فرودگاه شماره‌های پرواز خونده می‌شد و با هر بار پخش شدن صدای گوينده از بلندگو نگاهی به بليط می‌نداختم تا از پرواز جا نمونم.

همین‌طور که بلند شدن و فرود اومدن هواپیما‌ها رو زیر نظر داشتم، بالاخره شماره پرواز رو خوندند و به سمت هستی و بچه‌های گروه روانه شدم.

 

***

《 روز بعد، صبح...》

 

نگاهی به کاخ به اون بزرگی انداختم، درب آهنی بزرگش حسابی توی دلم رو خالی می‌کرد. چجوری وارد این کاخ به این بزرگی بشم؟! 

میله‌های ضخیم و ستبر درب رو توی دستم گرفتم و تکونی دادم تا شاید کسی صدام رو بشنوه. 

نگهبان‌های درب داخلی انگار صدای من رو شنیدند. یکیشون به سمت در قدم برمی‌داشت و با هر قدمش، دل من رو توی آب‌نمک می‌غلتوند. زیر لب کلماتی رو که قرار بود جلوی اون به زبان بیارم رو، می‌گفتم.

چشم‌های سیاهش هر لحظه به چشم‌های من نزدیک‌تر می‌شد. قدم‌هاش رو محکم و سنجیده برمی‌داشت و اون قد بلندش، حسابی برای چشمم فضای ناکافی داشت!  نزدیک شد و به زبان فرانسوی گفت:

- کاری داشتید؟! 

کارت شناساییم رو از جیبم بیرون آوردم و مقابل صورتش گرفتم و گفتم:

- با امیر مهرگان کار دارم! 

با لهجه‌ی غلیظ فرانسوی گفت:

- امیر مهرگان کیه؟!

اخم‌هام رو در هم کشیدم و  با زبان فرانسوی و شمرده- شمرده گفتم:

- امیر... مهرگان! معاون... رئیس جمهور!

مکث کوتاهی کرد و آروم زیر چونه‌اش رو خاروند. چند قدمی جلو و عقب کرد که صدای ترمز ماشینی، توی خیابون پیچید.

سرم رو به سمت عقب برگردوندم تا منبع صدا رو پیدا کنم. ماشینی دولتی با شیشه‌های کاملاً دودی ایستاده بود. راننده پیاده شد و به سمت صندلی عقب که سمت دیگر صندلی راننده بود، رفت و در رو باز کرد.

اولین نفر پیاده شد؛ کت مشکی بلند و کراوات مشکی بر روی لباس سفیدی که تن کرده بود، تضاد خاصی ایجاد می‌کرد و عینک دودی که روی چشم‌هاش گذاشته بود، ابهتش رو بالا می‌برد؛ قشنگ شناختم کیه و کسی نبود جز امانوئل مکرون(رئیس جمهور فرانسه) و دومین نفر هم که کت طوسی رنگی بر تن داشت و کراوات راه- راه خاکستری- مشکی زده بود.

چشم‌های آبیش حسابی چشمم رو زد و ته ریش‌های سفیدش هم با چشم‌هاش ترکیب خوبی ایجاد می‌کرد. آروم از ماشین پیاده شد و همین‌که وایساد، کتش رو مرتب‌تر کرد.

یکم چشم‌هام رو باز و بسته کردم. هیکل ورزیده‌اش به چشم‌های من خبر داد که این فرد همون امیر مهرگان هستش؛ کسی که قراره حسابی باهاش بازی کنم!

 

@ ماهی  @ Hastii  @ Torkan dori  @ Farinaz

  • لایک 3

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🖤PART 11🖤

 

درست روبه‌روی من ایستاده بود. نگهبان با بالا انداختن چشم‌های سیاهش، می‌رسوند که خودم رو کنار بکشم و اجازه بدم که افراد دولتی رد بشن، اما دقیقاً بر خلاف دستورش عمل کردم. دست‌هام رو بالا بردم و به سمت امیر حرکت کردم.

امیر هم تو عمل انجام شده قرار گرفت و دست‌هاش رو برام باز کرد و خودم رو توی بغلش انداختم. از این‌که بدنم با بدنش برخورد کرد، یک لحظه چندشم شد، اما خب مگه چاره دیگه‌ای هم بود! بلند به طوری که همه بشنوند، با زبان فرانسوی گفتم:

- دلم واست تنگ شده بود عمو جون!

امیر که تازه من رو شناخته بود آروم و با زبان فارسی گفت:

- ریان تویی؟! 

این‌بار چشم‌هام رو ریز کردم و با حرص گفتم:

- به غیر از من کی می‌تونه باشه!

حلقه دست‌هاش به دور کمرم رو تنگ‌تر کرد و باعث شد بیشتر توی بغلش جا خوش کنم.

سرش رو زیر موهام فرو برد و گفت:

 

- میشه بگی این‌جا چه غلطی می‌کنی؟! 

 

بغضی ساختنی کردم و گفتم:

 

- عمو، بابا رو یادته که مامور امنیتی بود؟! 

 

کمرم رو فشار داد که فهمیدم یادشه! ادامه دادم:

 

- حالا توی همون پایگاه، دارن بر علیه تو مدرک می‌چینن تا تو رو از معاونی برکنار کنن! 

 

چیزی نگفت و حلقه دستاش رو پاره کرد و من نفسی عمیق کشیدم‌. دستم رو گرفت و به داخل کاخ برد. اون جلوتر حرکت می‌کرد و من رو به همراه خودش می‌کشید. در همین حال گفتم:

- ولی من اون مدارک رو دارما! خیال نکن کپیش هست؛ اصلش رو واست آوردم!

درجا از حرکت ایستاد و منم پشت سرش وایسیدم. 

دستم رو ول کرد و با همون دستش که دستم رو گرفته بود، کف دستش رو برای گرفتن مدارک نشون داد:

- بده ریان!

نگاهی به جایگاه جفتمون انداختم، دقیقاً وسط کاخ جا گرفته بودیم. 

زیر لب 《واو چقدر این‌جا بزرگه》 رو گفتم که باعث شد پوزخندی بزنه که گفتم:

- برای این‌که بهت بدم شرط دارما! 

مکث کوتاهی کردم و ادامه دادم:

- اصلاً مگه تو مدارک رو دیدی که می‌خوایش؟! اصلاً شاید من سر کارت گذاشتم! شایدم ...

سگرمه‌هاش توهم رفت و گفت:

- چرت و پرت نگو! اصل مطلب رو بگو!

منم اخمی کردم و گفتم:

- هرجا به غیر از این‌جا قرار می‌ذاریم! 

کاغذی رو که از قبل توی جیبم گذاشتم بودم و شماره تلفنم رو روش نوشته بودم رو بهش دادم و گفتم:

- هر وقت خواستی این مقام و یا حتی بالاترش رو داشته باشی...

به کاغذ اشاره کردم:

- خبرم کن!

و راهم رو صد و هشتاد درجه تغییر دادم و به سمت در خروجی کاخ راه افتادم.

برای نگهبان بای بای کردم و پوزخندی روی لبم رو حفظ کردم.

بعد از زدن چرخی داخل شهر پاریس، به سمت هتل برگشتم و چهره‌ی سه نفر دیگه‌ی تیم مسابقات IBO رو دیدم که حسابی منتظر من بودن تا به محل مسابقات بریم. استرسی نداشتم، اما در کنارش به خودم امیدی هم نداشتم! 

دویست و ده دقیقه زمان امتحان بود و شامل هفت سوال تستی یا پاسخ کوتاه بود که هر کدوم شش امتیاز داشت. هفت سوالی که اون‌قدر طولانی بود و هر سوالش، نزدیک به دو صفحه آچار رو اشغال کرده بود. زیر لب حروف انگلیسی رو می‌خوندم و توی ذهنم تجزیه و تحلیل می‌کردم.

تمرکز نداشتم. به جای این‌که حواسم رو به امتحان بدم، ذهنم به سمت ایلیار و امیر کشیده می‌شد. 

این دویست و ده دقیقه هم گذشت، اون سه نفر برق شادی توی چشم‌هاشون موج می‌زد و من برعکس بودم! از این‌که خودم رو وارد این‌جور فضایی کرده بودم پشیمون بودم. چرا میون این‌همه دختر من باید مامور امنیتی باشم؟! چرا به جای این‌که حواسم رو به درس و مشقم بدم، دارم با چهار تا آدم زبون نفهم کلنجار میرم؟! اما خب چه میشه کرد...

همگی به سمت هتل برگشتیم، چشم‌های قهوه‌ای رنگ هستی، درون اشک غوطه‌ور شده بود. حدس زدن برای ‌این‌که چرا چشم‌‌هاش پر اشک شده سخت نبود! بقیه باید برمی‌گشتن و من باید داخل این کشور غریب یک مدتی تنها می‌موندم! 

دست‌هاش رو درون دست‌هام گرفتم و به چشم‌هاش خیره شدم. غمگین بودم، اما وانمود نکردم:

- رفیق خوشگل من، این ماموریت بیشتر از دوروز دیگه طول نمی‌کشه! می‌ترسی من ببازم؟! 

دست‌هام رو محکم فشار داد:

- نه، از هیچی نمی‌ترسم! فقط می‌دونی از چی می‌ترسم؟! 

سرم رو به معنی《چیه》 تکون دادم که گفت:

- از طلای سفید! اون خیلی خطرناکه ریان؛ اومدیم و فرانسوی‌ها نفهمیدن تو چی‌کار کردی، اون‌وقت تاجیک بفهمه چی؟! 

  • لایک 1
  • غمگین 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🖤PART 12🖤

 

خنده‌ای کردم و گفتم:

- اون واسش مهم نیست که چجوری ماموریت پیروز میشه! واسش مهمه که پیروز میشه یا نه!

چیزی نگفت، ولی پس از مکث کوتاهی گفت: 

- امیدوارم همین‌طوری که میگی باشه! 

راهش رو کج کرد و همراه اون دو تا عضو دیگه گروه، راه افتاد. رفت و دستگیره‌ی در رو گرفت و همین‌طور که داشت در رو می‌بست، گفت:

- مواظب خودت باش!

نفسی عمیق کشیدم و جوابش رو دادم:

- توهم همین‌طور!

و در رو بست...

به در بسته نگاه کردم و آهی کشیدم. ناراحت لباس‌هام رو برداشتم و به سمت حموم داخل سوئیت رفتم، شیر آب رو تنظیم کردم و دوش رو فعال کردم و نشستم زیرش، قطره‌های آب از هم دیگه سبقت می‌گرفتن و روی سرم می‌ریختن. بلند شدم و از توی آینه به خودم نگاه کردم. پوست گندمی رنگی داشتم. چشم‌های قهوه‌ای تیره و موهای فندقی رنگ، با رنگ پوستم ترکیب خوبی ایجاد کرده بود. زاویه فک به شدت جذابی داشتم و گفته‌ی اطرافیان اون رو از بابای خدا بیامرزم به ارث برده بودم. لب‌هام گشاد بودن و قلوه‌ای شکل.

از آیینه دل کندم و شروع به شستن خودم کردم...

***

با حوله در حال گرفتن نم موهام بودم که صدای پیامک گوشیم باعث شد سرم رو به سمتش بچرخونم. روی گوشی خیز برداشتم و به پیامک ارسال شده نگاه کردم: 《مدارک رو می‌خوام!》

پوزخندی زدم و شماره تاجیک رو گرفتم. بعد از گذشت چند بوق متمدد، صدای تاجیک پیچید:

- بله! 

خودم رو گرفتم و گفتم:

- امیر مدارک رو می‌خواد! 

صداش رو از پشت تلفن صاف کرد و گفت: 

- محل قرار رو کجا تعیین کردید؟! 

روی کاناپه نشستم و جوابش رو دادم:

- هر کجا که برای شما راحت‌تره!

آدرسی بهم داد و تلفن رو قطع کرد. منم آدرس رو برای همون شماره‌ای که از نظر امیر بود ارسال کردم و برای یک ساعت دیگه، قرار گذاشتم. 

زیپ چمدونم رو باز کردم و بسته بیسکوویتی رو بیرون آوردم. در بیسکوویت رو باز کردم و طلای سفیدی که درون اون بسته بیسکوویت جاساز کرده بودم رو، بیرون آوردم. ماسکی زدم و دستکش لاتکسی دستم کردم و مدارک رو از گوشه‌ی چمدون برداشتم. مقدار کمی از ماده رو روی مدارک ریختم و با دستم اون رو قشنگ روی مدرک‌ها پخش کردم، جوری که دونه‌های ریزش، منافذ کاغذ رو پر کنه. وقتی که تموم مدارک رو با این ماده آغشته کردم، همشون رو داخل یک کاور گذاشتم و اون رو داخل کیفم قرار دادم. ماسک و دستکشم رو داخل سطل زباله انداختم و لباس‌هام رو عوض کردم. دستکش چرمی هم دستم کردم تا پوست دستم با مدارکی که با طلای سفید مخلوط شده بود نخوره! چون به شدت خطرناک بود. 

ادکلنی زدم و موهام رو مرتب کردم و کلاهی سر گذاشتم. ساعتم رو دست کردم و حلقه مشکی باریکم رو داخل انگشت سبابه دست چپم کردم. 

به سمت آیینه قدی اتاق رفتم و خودم رو آنالیز کردم. تیپ مشکی از نظر خودم به شدت بهم میومد و قطعاً نظر خودم، برای امید به این زندگی، کافی بود! 

کیفم رو برداشتم و به سمت در خروجی راه افتادم. کتونی‌های سفید رنگم رو پوشیدم و دستگیره در رو به سمت پایین حرکت دادم تا در باز شد. در رو بستم و به سمت آسانسور حرکت کردم. سرم پایین بود و سرامیک‌های کف زمین رو با دقت نگاه می‌کردم.

سفید بودند و رگه‌های قهوه‌ای اون‌ها رو زیباتر کرده بود. جلوی درب آسانسور رسیدم. کنارش راه پله بود. دو طبقه قطعاً چیزی نبود که به خاطرش، این‌قدر تنبلی کنم و برق هدر بدم؛ پس تصمیم گرفتم از پله‌ها پایین برم. دستم رو روی نرده گذاشتم بودم و به کمکش از پله‌ها پایین می‌رفتم. به همکف رسیدم و به سمت در خروجی راه افتادم.

تا کافه‌ی مورد نظر راهی نبود و پیاده رفتم. جلوی کافه که رسیدم، فضای دنج کافه، حسابی مورد پسندم قرار گرفته بود. دیوارهاش با نمای آجر‌هایی به رنگ قهوه‌ای تیره، زیبا شده بود و تم کافه رنگی قهوه‌ای- سفید بود و حسابی به دل می‌نشست. قطعاً برای امیر اومدن به یک کافه‌ی دنج کار سختی بود! بالاخره معاون رئیس جمهور بود! به همین دلیل دورترین میز و صندلی کافه رو انتخاب کردم.

منتظر موندم و تا زمانی که تشریف بیاره یک قهوه سفارش دادم. چشم‌هام رو به درب ورودی دوخته بودم که بالاخره وارد شد؛ اما تیپش اصلا به معاون رئیس جمهور نمی‌خورد.  لباس، سفیدی به تن کرده بود و شلوار کتونی مشکی پوشیده بود. کراوات زرشکی هم زده بود و ماسک سیاه رنگی هم زده بود تا کسی متوجه مقامش نشه. روی پاهام ایستادم و گفتم:

- سلام! 

  • لایک 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🖤PART 13🖤

 

جواب سلامم رو نداد، و همین‌طور که صندلی رو عقب می‌کشید تا روش بشینه، گفت:

- سریع باش! 

صورتم رو از این اخلاق گندش مچاله کردم و نشستم. 

کیفم رو برداشتم و زیپش رو باز کردم. کاور مدارک رو در آوردم و نزدیک به صورتش کردم. دستش رو جلو آورد تا از زیر دستم بکشه، اما زودتر از اون، مدارک رو عقب کشیدم. این‌کارم باعث شد سگرمه‌هاش توهم بره. صداش رو نسبتاً برد بالا و گفت:

- میشه بِدی؟! 

پوزخندی زدم و گفتم:

- اگر اشتباه نکنم، یک‌بار دیگه هم بهت گفتم که من هم برای دادن مدارک شرطی دارم! 

دستش رو عقب کشید و گفت:

- بگو! 

مکثی کرد و ادامه داد:

- فقط سریع! 

مدارک رو روی پاهام گذاشتم و به فنجون قهوه اشاره کردم:

- این‌جوری که نمیشه! 

دستش رو مشت کرد و گفت:

- خیلی هم میشه!

منم در کمال خونسردی گفتم:

- این‌قدر خسیس بازی در نیار، خودم پولش رو میدم! 

بشکنی زدم و گارسون رو صدا زدم. ازش خواستم دو تا قهوه بیاره. مدارک رو روی میز گذاشتم و اون بلافاصله توی دستش گرفت. لبخندی سرشار از تمسخر زدم و منتظر شدم کاغذها رو از کاور بیرون بیاره و با چشم‌های خودم، تسلیم شدنش رو تماشا کنم. زیر لب گفتم:

- حالا شریک قتل پدر و مادر من میشی؟! 

انگار حرفم رو شنیده بود، بلند گفت:

- چیزی گفتی؟! 

خودم رو جمع و جور تر کردم و گفتم: 

- نه، گفتم چرا قهوه‌امون رو نمیارن! 

همون لحظه گارسون با سینی توی دستش اومد که حرف، درون دهن امیر ماسید. 

گارسون سینی رو روی میز گذاشت. چشمم رو به قهوه‌ی پر از کَف دوخته بودم. 

کاغذها رو محکم توی دست گرفته بود و هر لحظه با دیدن نوشته‌های روی کاغذ رنگش عوض می‌شد.

آخرین کاغذ رو هم نگاه کرد و همش رو مرتب روی هم گذاشت و داخل کاور گذاشت و کاور رو هم وسط میز قرار داد و دست‌هاش رو از جلو در هم قفل کرد که باعث شد چشم‌هام رو از قهوه پر از کَف بگیرم. خودش رو یکم جلو داد و گفت:

- در ازای اینا، چی ازم می‌خوای؟! 

نگاهم رو به سمت قهوه‌ها سوق دادم و برای این‌که طلای سفید کارش رو بکنه، نیاز به زمان داشتم؛ بنابرین گفتم:

- اول قهوه‌ات رو بخور، بهت میگم! 

ماسکش رو پایین داد و دستش رو به سمت دسته‌ی فنجون برد و فنجون رو توی دستش گرفت و با دست دیگه‌اش پوست شکلات کنار قهوه رو، بیرون آوردم و تکه‌ای از شکلات رو میون دندون‌های جلوش قرار داد و تکه‌ای از اون رو خورد و پشت سرش فنجون قهوه رو نزدیک لب‌هاش کرد و جرئه‌ای از اون خورد. همین‌که جرئه اول رو به سمت معده‌اش راهی کرد، یکهو رنگش پرید و فنجون رو روی میز کوبید و شکلات نصفه توی دستش رو انداخت و با جفت دستش جلوی دهنش رو گرفت و به سمت دستشویی راه افتاد. 

این نشونه‌ی این بود که ماده کار خودش رو کرده.

تبسمی روی لب‌هام نشست و روی پاهام ایستادم. مدارک رو با احتیاط برداشتم و توی دستم گرفتم و کیفم رو روی دوشم تنظیم کردم و به سمت دستشویی راه افتادم‌. دستشویی مردونه بود، ولی اهمیتی ندادم و وارد شدم. امیر کف دست‌هاش رو روی روشویی قرار داده بود و سرش پایین بود. تند- تند نفس می‌کشید؛ جوری که صدای خس- خس سینه‌اش توی محوطه‌ی دستشویی می‌پیچید. پشت سرش وایسادم و گفتم:

- تو آینه به خودت نگاه کن!

سرش رو به زور بالا آورد و داخل آینه به خودش نگاه کرد.

پوزخندی از درست انجام دادن کارش زدم و گفتم:

- از این لحظه به بعد، فقط به حرف‌های من گوش میدی؛ باشه؟!

عرق از روی سر و روش می‌چکید. میون نفس‌های پشت سر همش گفت:

- باشه، هرچی تو بگی!

سرم رو گردوندم و شروع به راه رفتن کردم و گفتم:

- تا چند دقیقه‌ی دیگه، پلیس برای دستگیری تو میاد این‌جا. به شدت عادی رفتار می‌کنی و سر میز، طوری که داری به من پول میدی، خودت رو نشون میدی. وقتی پلیس میاد، تو این مدارک رو داخل سطل زباله‌ی کنار میز می‌ندازی و بطری آب سر میز رو روش خالی می‌کنی و نصف قهوه‌ی باقی‌موندت هم روش خالی می‌کنی و رو به پلیس میگی: 《دیگه مدرکی بر علیه من وجود نداره!》 و خیلی خونسرد و آروم از کافه میری بیرون. پلیس‌ها دنبالت می‌کنن و تو فرار می‌کنی؛ اون‌قدر می‌دویی تا نفست بند بیاد و پلیس‌ها بگیرنت و داخل اعتراف‌هایی که می‌کنی، هیچ اسمی از من نمیاری و فقط مطالبی که درون مدارک بود رو می‌خونی؛ فهمیدی؟!

آروم سرش رو تکون داد و گفت:

- بله!

از حرکت ایستادم و گفتم:

- از الان خودت رو عادی نشون بده و خیلی راحت برو سر میز بشین تا من بیام!

همین کار رو انجام داد و روی صندلی کنار میز نشست و منم پشت سرش رفتم و روی صندلی روبه‌روییش نشستم. قضیه پول رو فراموش کرده بودم، آروم سرم رو جلو بردم و گفتم:

- برگه‌ی چک از جیبت بیار بیرون و مبلغ یک میلیون دلار رو روش بنویس و امضا کن و اون برگه رو بده به من!

دستش رو داخل جیب شلوارش کرد و دسته‌چکی رو بیرون آورد و در حین نوشتن مبلغ بود که پلیس‌های بین‌المللی وارد کافه شدن و دنبال امیر می‌گشتن.

بعد چرخوندن چشم‌هاشون امیر رو پیدا کردن و به سمت ما قدم‌های محکمی برمی‌داشتن.

در همین حال، امیر برگه رو به دست من داد و من زیر لب تشکر، ساختگی کردم. امیر از پشت متوجه حضور پلیش شد و دقیقاً تموم کارهایی رو که داخل دستشویی واسش شرح داده بودم رو انجام داد و من فقط با پوزخندی که گوشه‌ی لبم جای گرفته بود، تماشاچی اون اتفاقات شده بودم.

امیر بیرون از کافه رفت و پلیس‌ها دنبالش...

اگر از اون ماده استفاده نمی‌کردم، امکان داشت، امیر با پیچوندن من زیر مسئله در بره و ریسک بالایی بود برای من؛ به همین دلیل تصمیم گرفته بودم از طلای سفید استفاده کنم تا قضیه طبق خواسته من پیش بره...

  • لایک 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 🖤PART 14🖤

 

امیر رو گرفتند و من هم با خیال راحت به هتل برگشتم. گوشیم رو برداشتم و وارد پیام‌ها شدم و به هستی پیام دادم: 《به محض این‌که رسیدی ایران، بهار رو از تاجیک بگیر!》 

همین‌که مطمئن شدم پیام ارسال شده برنامه پیام‌ها رو بستم و وارد تماس‌ها شدم. شماره تاجیک رو پیدا کردم و دکمه‌‌ی سبز رنگ رو فشار دادم و تماس برقرار شد. بعد از چند ثانیه تماس رو وصل کرد که گفتم:

- سلام. ماموریت به اتمام رسید! 

لحن تلخش توی گوشم پیچید:

- امیدوارم همین‌طور که میگی باشه!

دستم رو مشت کردم و گفتم:

- همین‌طور هستش! پلیس‌ها گرفتنش و به زودی میارنش ایران!

چیزی بابت این موضوع نگفت و بحث رو عوض کرد:

- با اولین پرواز بیا ایران! به بچه‌ها میگم بلیط رو ردیف کنن. 

زیر لب جوری که بشنوه 《چشم》ی گفتم و تلفن رو قطع کردم. 

پوست بیسکوییت رو داخل سطل زباله انداختم و کیسه‌ی کوچیک طلای سفید و کبریت رو برداشتم و وارد بالکن سوئیت شدم. کیسه و کبریت رو گذاشتم و برگشتم داخل اتاق. چند تا ماسک روهم زدم و دستکش دستم کردم. عینکی هم برداشتم و روی بینیم گذاشتم و به سمت بالا حرکتش دادم تا قشنگ جلوی چشم‌هام قرار بگیره. مطمئن شدم که پوششم برای آتیش زدن طلای سفید کافیه؛ اما برای احتیاط یک ماسک دیگه‌ام روی اون سه تا ماسکم زدم و وارد بالکن شدم. یک دونه کبریت روشن کردم و با دست دیگم، گوشه‌ی کیسه رو گرفتم و کبریت رو زیرش قرار دادم و همین‌که شعله ور شد، سریع وارد اتاق شدم و در رو هم محکم بستم تا قشنگ بسوزه...

گوشیم رو توی دستم گرفتم و توی فضای مجازی، لایک و کامنت‌ها رو زیر و رو می‌کردم. در همین هنگام، پیامی از هستی ارسال شد: 《باشه!》 

خیالم راحت شد. به احتمال زیاد رسیده بودند و به محض رسیدن پیامم رو دیده بود. برای تشکر ازش، دو تا ایموجی قلب بنفش ارسال کردم. همون لحظه پیامی از داوود برام ارسال شد. پیام رو باز کردم. شماره بلیط و لینک بلیط رزرو شده رو برام ارسال کرده بود. برای یک ساعت و نیم دیگه پرواز داشتم که به ساعت فرانسه، می‌شد هشت و چهل و پنج دقیقه بعد از ظهر و به ساعت ایران می‌شد، یازده و ربع بعد از ظهر.

پوفی کشیدم و سراغ چمدونم که شبیه جیگر زلیخا شده بود، رفتم. لباس‌ها رو دونه- دونه تا می‌کردم و مرتب داخل چمدون می‌چیندم. 

آخرین لباس رو هم چیدم و سراغ بالکن رفتم تا ببینم چه خبره. هنوز ماسک و دستکشم رو بیرون نیاورده بودم. آروم و با احتیاط در رو باز کردم. مواد دود شده بودند تو هوا و هیچ چیز ازش باقی نمونده بود؛ فقط تکه‌ی به شدت کوچیکی که از دور معلوم بود که به شدت سفت شده و باقی‌مونده، پلاستیک مواد هستش. از خود ماده‌ی سفید رنگم هیچ خبری نبود، اما دود معلق درون هوا، باعث شد خودم رو عقب بکشم و دوباره در بالکن رو ببندم. دیگه کاری نداشتم و تصمیم گرفتم برای رفتن به فرودگاه آماده بشم. لباس‌های تنم کافی و مناسب بود. کوله‌ام رو پشتم انداختم و چمدونم رو توی دست گرفتم و بعد از این‌که مطمئن شدم چیزی رو جا نزاشتم، کتونی‌هام رو پوشیدم.

  • لایک 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...