• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان دچار | asemann کاربر انجمن نودهشتیا


Asemann
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.png

نام رمان: دچار

نویسنده: نگار.م (آسمان)

ژانر:  عاشقانه 

خلاصه:  رمان درباره‌ی دختری به نام یاسمن است که از ده سالگی با به قتل رسیدن مادرش توسط پدرش با تنهایی و ترس‌ها و کابوس‌ها اُنس گرفته. دختری به ظاهر قوی ولی شکننده، و امیرعلی مردی که تکیه‌گاه بودن را خوب بلد است.

مقدمه 

دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیات میان دو حرف
حرام خواهد شد 

دچار یعنی عاشق..

(تکه‌ای از شعر سهراب سپهری)

 

 

ناظر: @khakestar

ویراستار: @m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا

  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

باز هم صدای داد و فریاد مادر و پدرم به گوش می‌رسید؛ مادرم با گریه پدرم رو نفرین می‌کرد:
- الهی به زمین گرم بخوری یوسف! از خدا میخوام تقاص همه‌ی ظلم و ستم‌هایی که در حق من و یاسمن میکنی رو همین دنیا ازت بگیره.
و پدری که فریاد می‌زد:
- دهنت رو ببند زنیکه!
- یک عمره دهنم بسته‌است که این‌جوری هار شدی مرد ناحسابی! تنها دخترت سر سیاه زمستونی یه لباس گرم نداره بپوشه اون وقت تو هرچی در میاری رو خرج زهرماری خودت و رفیق‌هات میکنی؟ کی این‌قدر بی‌رحم شدی یوسف؟ چی این‌قدر دل سنگت کرده؟‌ خدا لعنتت کنه!
و جمله آخر مادرم کافی بود تا پدرم به سمتش حمله کنه و چند ثانیه بعد صدای ضربه‌ای که به سر مادرم خورد و بعد از اون سکوت مطلقی که توی خونه حاکم شد. از لای در اتاق تماشا می‌کردم، پدرم بهت زده به مادرم که نقش زمین شده بود نگاه می‌کرد. با ترس از اتاق بیرون اومدم و دیدن سر خونین مادرم برای یک عمر کابوس دیدنم کافی بود.
از خواب پریدم؛ تنم خیس عرق بود و نفس- نفس می‌زدم. صحنه‌ی مرگ مادرم دوازده سال بود که کابوس هر شبم بود. توی جام نشستم، گوشیم رو برداشتم و ساعت رو چک کردم، پنج و نیم صبح بود. ترجیح دادم بلند بشم و دوش آب سرد بگیرم، بلکه تن آتیش گرفته‌ام خنک بشه. 
حوله‌ام رو دور سرم پیچیدم و از حمام بیرون اومدم، به آشپزخونه رفتم و کتری رو روی گاز گذاشتم. نون و پنیر رو از یخچال بیرون آوردم و روی سفره‌ی کوچیک کف آشپزخانه گذاشتم. چای دم کردم و به اتاقم رفتم. حوله تا حدی نم موهای بلند و مشکی‌م رو گرفته بود. موهایم رو برس کشیدم و گوجه‌ای بالای سرم جمع کردم. مانتو شلوار مشکی ساده‌ام رو پوشیدم، مقنعه‌ی مشکی‌م رو سر کردم و بعد از برداشتن کیف و گوشیم به آشپزخانه برگشتم.

نون و پنیر و چای‌ام رو خوردم از خانه‌ی نقلیم بیرون زدم. همین که پام رو بیرون گذاشتم، گوشیم زنگ خورد. شماره‌ی آسایشگاه بود، پوزخندی روی لبم نقش بست، با این حال جواب دادم:
- الو، بفرمایید!
صدای زن توی گوشم پیچید:
- سلام خانوم مستور! لطفی هستم از آسایشگاه  تماس میگیرم، پدرتون از صبح حالشون زیاد خوب نیست و بهانه میگیرن. دکتر ذوالفقاری از من خواستن بهتون اطلاع بدم که یه سر به این‌جا بزنید.
کلافه چشم‌هام رو بستم و به ناچار فقط گفتم:
- میام.
بدون خداحافظی تماس رو قطع کردم و بعد از چند ثانیه شماره لیلا رو گرفتم، به دو بوق نکشید که لیلا جواب داد.
- جونم یاسی؟! سلام.
- سلام لیلا. ببین من دو ساعت مرخصی ساعتی میخوام! میتونی برام یه کاری بکنی یا نه؟‌ باید یه سر برم آسایشگاه.
- نگران نباش عشقم! رگ خواب سعیدی تو دست‌های منه. برو به کارت برس و بیا!
داشتم از آپارتمان بیرون می‌زدم که حاج خانوم همسایه طبقه پایین و درواقع صاحب خونه‌ام رو دیدم. سلام و علیک گرمی کردیم که گفت:
- یاسمن جان دخترم برات یه زحمتی داشتم! راستش رو بخوای مهری خواهرم کمی مریض احواله، سحر رفته یکی دو روزی مراقبش باشه. منم این میون چندتا از قرص‌هام تموم شده، قربونت برم سر راه برگشتنت برام میگیری؟
لبخندی به صورت مهربونش زدم و گفتم:
- به روی چشمم حاج خانوم!
- خدا خیرت بده مادر! میرم برات بیارمشون که از روشون برام بگیری.
شوهر حاج خانوم هفت- هشت سالی بود که فوت کرده بود، از اون مردهای بازاری و حسابی خوش‌نام شهر بود که هنوز هم بعد از چند سال از فوتش همه از خوبی‌هاش می‌گفتن. حاصل زندگی‌شون سه‌تا دختر و یک پسر بود. سیما و سارا دخترهای بزرگ حاج خانوم بودن که ازدواج کرده و هر کدوم صاحب بچه‌هایی بودن و سحر دختر کوچیک‌ترش بیست سالش بود و مجرد. پسرش امیرعلی رو از وقتی که به این خونه اومده بودم ندیدم. این‌جور که من فهمیده بودم، دلخوری‌هایی این میون بود که تنها پسرشون هیچ‌وقت به خونه سر نمی‌زد و تنها زندگی می‌کرد ولی هیچ‌وقت از این بابت فضولی نکرده و نپرسیده بودم.
مادرم که فوت شد، پدرم که حسابی از کاری که کرده بود شوکه شده بود، بی‌هیچ تلاشی خودش رو تسلیم کرد. مادربزرگم یعنی مادر مادرم رضایت نمی‌داد و فقط قصاص میخواست و البته من هم با تمام کم‌ سن و سالیم فقط مرگ پدرم رو می‌خواستم. دو سالی با مادربزرگ داغ دیده‌م زندگی کردم تا این‌که اون هم قلبش اَمونش رو ازش گرفت اما قبل از فوتش به پدرم رضایت داد. می‌گفت: « من می‌میرم و تو بی‌کس و کار میخوای چی‌کار کنی؟»

من از پدرم می‌ترسیدم اما چاره‌ای نبود جز تحمل. مادربزرگم فوت کرد و من دوباره به اون خونه‌ی نحس برگشتم، کنار پدری که جز یه جانی چیز دیگه‌ای به نظرم نمیومد و از سر بدبختی و بی‌کسی تحملش می‌کردم. پدرم ساکت و گوشه‌گیر شده بود، کارهای مزخرف گذشته‌ش و رفیق بازی‌هاش رو بی‌خیال شده بود. صبح تا غروب در مغازه‌ی مکانیکیش میموند، غروب می‌اومد خونه چیزی می‌خورد و یه گوشه دراز می‌کشید بدون حتی یک کلمه حرف. من هم صبح تا ظهر مدرسه می‌رفتم و از ظهر تا غروب توی خونه تنها بودم و از ترس تنهایی و دیدن جایی که مادرم فوت کرده بود، به خودم می‌لرزیدم. تمام اون سالها اِن‌قدر‌ ترس و نفرت بر من غلبه کرده بود که حتی نتونسته بودم برای مادر و مادربزرگم عذاداری کنم.

تمام زندگیم با وحشت شب و خوابیدن و دیدن کابوس مرگ مادرم می‌گذشت و دم نمی‌زدم. دم می‌زدم که چی بشه اصلاً؟ 

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

هفده ساله شده بودم که یک روز عصر در خونه به صدا درومد. چادر گل گلیمو سرم کردم و در و باز کردم. آرش شاگرد پدرم بود که خبر سکته ی مغزی پدرم رو اورده بود. دروغ بود اگر بگم خوشحال شدم. ناراحت شدم ولی نه برای پدرم که در تصورم هرچه بر سرش می اومد کم بود. نفرین مادرم گرفته بود و او به زمین گرم خورده بود. پدرم فلج شده بود. حرف میزد. هوش و حواسش سر جاش بود ولی فلج شده بود و باید روی ویلچر مینشست.
پدرم مدتی توی بیمارستان بستری بود و بعد سوار بر ویلچر مرخص شد. تمام اون مدت کنارش بودم بدون حتی یک کلمه حرف زدن. یک ماهی به هر سختی ای که بود ازش پرستاری کردم ولی نه از عهده اش بر میومدم نه میخواستم که بر بیام. دل چرکین تر از این حرفا بودم. بالاخره یک روز سکوتم رو شکستم و رو به روش نشستم و بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
- من از پس مراقبت از شما بر نمیام. بهتره یه فکری بکنیم.
اشک حلقه زده توی چشماش رو دیدم و دلم نلرزید. اون قاتل مادرم بود و مادر تنها تکیه گاهم بود که اون رو از من گرفته بود.
به سختی لب زد و گفت:
-حق با توعه.
خونه و تعمیرگاهش رو فروختیم. یکی از همسایه ها که توی خیریه مشغول کار بود من و به حاج خانوم معرفی کرد. خونه ی نقلی و سوییت مانند حاج خانوم رو اجاره کردم و با مقداری از پول فروش خونه و تعمیرگاه پدرم رو توی آسایشگاه بستری کردم و یه مقدار باقیموندش رو سپرده گذاشتم تا هم بتونم هزینه های پدر رو‌ بدم و هم کمی از پس زندگی خودم بر بیام. بعد از اینکه توی خونه ام جاگیر شدم به فکر پیدا کردن کار افتادم.‌تازه دیپلمم رو گرفته بودم و به دانشگاه فکر نمیکردم. حداقل توی اون زمان فکر نمیکردم. لیلا صندوقدار یک رستوران بود و وقتی دید دنبال کار میگردم من رو به رئیسش پیشنهاد داد و استخدام شدم. اون جا نقش نخودی رو داشتم. گاهی ظرف میشستم گاهی گارسون بودم گاهی کمک دست بقیه توی آشپزخونه بودم. سخت بود ولی میگذروندم.
زمان حال
همراه با دکتر ذوالفقاری وارد اتاق پدرم شدیم. روی تخت دراز کشیده بود و ناله میکرد. دکتر ذوافقاری بالای سرش رفت و گقت:
-مرد حسابی از صبح ناله میکنی ولی هرچقدر میگم کجات درد میکنه هیچی نمیگی. درسته دکترم ولی علم غیب که ندارم. بفرما اینم دختر خانومت که انقدر‌ بهانه اشو میگرفتی. حالا حرف بزن بگو کجات درد میکنه؟
پدر چشمان پر از اشکش رو به من دوخت و گفت:
-قلیم درد میکنه دکتر. وجدانم درد میکنه.
دکتر که متوجه شد یوسف به دنبال درد و دله و در واقع جاییش درد نمیکنه ما رو تنها گذاشت. یوسف به من نگاه کرد و گفت:
-بیا کنارم دخترم.
پوزخندی زد و سوالی گفتم:
-دخترم؟ بالاخره یادت افتاد دختر داری ولی دیر کردی یوسف خان. باید قبل از اینکه دستت به خون مادرم آلوده بشه به دخترت فکر میکردی نه حالا. تو هیچوقت برام پدری نکردی. مامان میگفت تا سه سالگی من پدر خوبی بودی. همون سالایی که من هیچیشو یادم نمیاد. حالا چی شده؟ از چی پشیمون شدی؟
بغض پدرم شکست و گفت:
- پشیمونم بابا. به روح مادرت...
به تندی میون حرفش پریدم و گفتم:
- تو حق نداری روح مامانمو قسم بخوری. مامانم نفربنت کرده بود که تقاص کاراتو همین دنیا پس بدی. حالا داری پس میدی پس ناراحت نباش.
- نگرانتم.تنهایی چیکار میکنی؟
بغضم رو قورت دادم و گفتم:
- جای من خوبه.نگران چیزی که هیچوقت نبودی نباش. دکتر و پرستارای اینجا رو هم اذیت نکن که هی به من زنگ بزنن من سر کار میرم نمیخوام بخاطر تو اخراج بشم.
بدون اینکه منتظر باشم حرفی بزنه از اونجا بیرون اومدم و به طرف رستوران راه افتادم.

@m.azimi

ویرایش شده توسط Asemann
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

رستوران حسابی شلوغ بود و همه پرسنل در حال بدو بدو بودن. منم کمک دست بقیه هر کاری میکردم. گاهی سیب زمینی خلال میکردم گاهی پیاز پوست میگرفتم خلاصه حسابی مشغول بودم. آقای رسولی که شف یا همون سر آشپز بود مدام در حال چک کردن و دستور دادن بود و وقت سر خاروندن برامون نمیذاشت. طیبه که یکی از آشپزهای رستوران بود و رابطه نسبتا خوبی با من داشت کنار من که در حال خورد کردن پیاز ها بودم ایستاد و گفت:

- یاسی خوب دستت فرز شده ها. مثل حرفه ایا پیاز خورد میکنی. تق تق تق.

و خودش زد زیر خنده از تق تقی که به کار برده بود. لبخندی زدم و گفتم:

- خب دیگه چهار پنج ساله دارم کار میکنم بالاخره باید یه چیزی یاد گرفته باشم یا نه؟

بهم نزدیک تر شد و جوری که فقط ما بشنویم گفت:

- رسولی هم دیگه شورشو دراورده انقدر کار می کشه از همه. نمیذاره یه نفسی بکشیم بابا.

- اینجوری نگو طیبه جون. تو خودتم آشپز اینجایی بهتر باید درک کنی. باید سر ساعت غذاهامون حاضر بشه عزیزم اونم به فکر مشتریه دیگه اگه نه مرض که نداره.

شونه ای بالا انداخت و برگشت سر کارش.

ساعت ۴ کار من تموم شد و بعد از تعویض لباس از بچه ها خداحافظی کردم و از آشپزخونه زدم بیرون. پشت میز لیلا ایستادم و گفتم:

- احوال رفیق شفیقم چطوره؟

لیلا سرش رو بلند کرد. لبخند خسته ای زد و گفت:

- جون تو خیلی خستم. شفیعی زنگ زده التماس که تو رو خدا شیفت عصر و جام بمون. فکر میکنه من تراکتورم، مگه چقدر جون دارم آخه؟‌با این حال نتونستم دلشو بشکنم قبول کردم.

- اوه پس پیشاپیش حسابی خسته نباشی. 

-میری خونه؟ اگه مجبور نبودم عصر و بمونم حتما میومدم پیشت. حیف شد.

- حالا غصه نخور قربونت برم. فردا بیا. 

لبخندی زد و گفت: 

- حتما میام. برو تو هم خسته ای. 

خداحافظی کردم و رفتم. بعد از خرید داروهای حاج خانوم به تاکسی گرفتم و به طرف خونه رفتم. 

زنگ خونه ی حاج خانوم رو زدم و منتظر شدم. بعد از چند لحظه در و باز کرد و با دیدنم لبخندی زد و گفت: سلام قریونت برم. بیا تو.

-سلام حاج خانوم. اومدم قرصاتونو بدم مزاحمتون نمیشم.

قرصا رو به دستش دادم که گفت:

- میدونم خسته ای مادر. برو استراحت کن برای شام بیا پایین. منم تنهام تنهایی غذا بهم نمیچسبه. منتظرتم.

چشمی گفتم و بعد از تشکر به طبقه بالا و خونه ی خودم رفتم.

چشم که باز کردم همه جا تاریک بود. یادم افتاد حاج خانوم منتظرمه و سریع از جا بلند شدم. چراغ رو روشن کردم. ساعت هفت بود. تند تند حاضر شدم و رفتم پایین.بوی غذای حاج خانوم توی راه پله ها پیچیده بود. این زن عجیب مهربون بود و مادرانگی بلد بود و من عاشقش بودم. 

بعد از خوردن زرشک پلو با مرغ خوشمزه ی حاج خانوم من چای ریختم و کنار حاج خانوم که کمی توی فکر بود نشستم و گفتم:

- چیزی شده حاج خانوم؟ تو فکری.

آهی کشید و گفت:

- دلتنگم مادر. دل تنگ پسر بی معرفتمم. 

من که هیچ وقت فضولی نکرده بودم با این حرف حاج خانوم پرسیدم:

- چرا بهتون سر نمیزنن؟

تسبیح سفیدش رو توی مشتش جمع کرد و گفت:

-دلخوره. حقم داره دلخور باشه ولی نه اونقدری که مادرشو، کسی که بزرگش کرده رو فراموش کنه.

@m.azimi

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...