رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

ثانیهٔ ناشایا_ mahta_ کاربر انجمن نود هشتیا


_Mahta_
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: B+

ارسال های توصیه شده

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

 

 

 به نام خدا

ثانیه ی ناشایا

نویسنده: Mahta، یگانه رضائی

ژانر: عاشقانه، پلیسی، تراژدی

ساعت: پارت گذاری نامعلوم

هدف: گاهی اوقات محکومی به تجربه‌هایی که شاید شیرین نباشند.

خلاصه:

نمی‌دانم چه‌گونه این همه تلخی در زندگی‌ام جای گرفت، اصلا این همه قانون ممنوعه چه‌گونه بر سر زندگی‌ام آوار شد؟ 

از آن‌دم که نگاهم به نگاهی ناآشنا خورد و نفهمیدم که چطور دل و دینش را به بازی گرفتم!

من مقصر نبودم،  باور کن!   تو نتوانستی در برابر این عشق سرکش بمانی!  تو نتواستی و من را ناتوان کردی! 

در آن ثانیه‌ی ممنوع... .

نقد رمان..

شخصیت های رمان ثانیه ی ناشایا

ناظر: @Torkan dori

ویراستار: @ VampirE

@ dorsa_a

@ همکار ویراستار♥️

@ جانان بانو  @ بانوی غم  @ ساتوری  @ یارا  @ سیمای بوقلمونی  @ VampirE  @ Gh.a29  @ Aramis.R_U  @ Otayehs  @ S.malkzad  @ Masoome    @ نارسیس بانو.arabzade  @ ماهی  @ فائزه اکبریان   @ A..A  @ Sara

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 3

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

بعد از آن دیوانگی‌های دریغ


باورم ناید که عاقل گشته‌ام


گویا (او) در من مرده کاینچنین


خسته و خاموش و باطل گشته‌ام


هردم از آیینه می‌پرسم ملول


چیستم دیگر، به چشمت چیستم؟


لیک در آیینه می‌بینم که وای


سایه‌ای هم ز آن‌چه بودم نیستم


هم‌چو آن رقاصه هندو به ناز


پای می‌کوبم ولی بر گور خویش


وه که با صد حسرت این ویرانه را


روشنی بخشیده‌ام از نور خویش

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • غمگین 3

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_اول

صدای قدم‌هایی در گوشم پیچید، بی‌گمان مهرانه بود.

همان‌طور که خزان  را به آغوش می‌فشردم، نیم نگاهی به سویش انداخته و سراغ مادر را گرفتم.

کنار من، که خیره به تکاپوی همسایه جدیدمان بودم، پرده حریر شیری رنگ را کنار زده و ایستاد. و هم‌چنان نگاهم بر روی موهای حنایی‌اش ثابت بود.

- تموم شد خداروشکر، مامان هم رفت استراحت کنه!

- خب خداروشکر. حالا بگیر دخترت رو من هم نیاز به استراحت دارم.

لبخندی به چهره‌ی معصوم و غرق در خواب خزان انداخت و برای هزارمین‌بار قربان صدقه‌اش رفتم.

نگاهی به آغوشم انداخت و هم‌زمان با این‌که لبخند مادرانه‌اش را بر لب‌های  صورتی قلوه‌ای‌اش جای می‌داد، گفت:

- نگه‌دار بچه رو تا من چادرم رو بپوشم بعد ازت می‌گیرم.

سوال گونه ابرو بالا انداختم و گفتم:

- عه مگه داری میری؟

- آره بابا! محسن تا حالا خیلی صبوری کرده چیزی نگفته.

نیمه لبخندی زدم و چشم‌هایم را در کاسه سر چرخاندم که چندان به چشمش نیامد. زیادی دلتنگ عزیز خاله می‌شدم. نمک ریختن‌هایش، دلم را می‌برد.

- خدا خیرش بده آقا رو!

بعد برداشتن چادرش از میان لباس‌هایم، و انداختن کش چادرش بر روی شال دارچینی رنگ‌اش، که هزاربار زیباتر از قبل می‌شد، آرام خزان را از آغوشم ربود.

- راستی مامان گفت یه کاسه آش روی گازه، ببریش واسه‌ی همسایه جدیده!

گرد شدن چشم‌هایم طبیعی بود. مگر امکان رفتن من بود؟

- مهری تو که می‌دونی... .

چشم‌های درشت خاکستری رنگش را که شباهت کمی به آبی داشت را در کاسه سر چرخاند و گفت:

- وقتت رو نمی‌گیره، تا اومدن شازده و الهه خانم خیلی مونده!

- مهرانه!

با چنگ زدن ساک خزان، آن‌چنان که از جوانب رفتارش برمی‌آمد عجله داشت. احتمالا محسن محل قرار را سر کوچه تعیین کرده بود به علت مشغله زیاد کاری‌اش!

- بهونه نیار مهزاد!

 خواستم چیزی بگویم  که چشمان توبیخ گرش پیش نظرم آمد و سکوت کردم. با آهسته بستن درب اتاق، من را در میان دریایی از بهت و دودلی رها کرد و رفت.  

بعد گذشت دقایقی هنوز در میان اتاق ایستاده بودم و با دندان گرفتن انگشت سبابه‌ام سخت در فکر بودم.

آخر احسان از رفتنم به خانه این و آن مخصوصا بدون مادر یا نبود خودش، خوشش نمی ‌آمد و رفتنم را منع کرده بود. هیچ‌جوره نمی‌توانستم خواسته‌اش را حتی برای دقیقه‌ای زیر پا بگذارم.

و در آخر با فکر این‌که مادر خسته است و اول و آخر دست خودم را می‌بوسد، برای راضی کردن خودم "هیچی نمیشه"ای را زمزمه کردم.

شال کم رنگ صورتی رنگی را بر سرم انداخته و با اخم‌هایی در هم فرو رفته به مقابل آینه ایستادم.

بافت موهای بلند و طلایی رنگم را که تا گودی کمرم می‌رسید را در زیر مانتو پنهان کردم و شالم را روی موهایم پهن کرده و مشغول مرتب کردنش شدم.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 15
  • تشکر 1
  • غمگین 2

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوم

 

ابروهای بلندم به ضرب تیغ آرایشگر کمی کوتاه و تمیز شده بودند و حال از تلخی اخم، زیبایی‌شان کم‌تر از قبل نبود.

حجابم را با چادر کامل کردم و دستی به چشم‌های درشت و کشیده‌ی آبی رنگم کشیدم تا خستگی که از بی‌خوابی دیشب نصیب‌شان شده بود را بزدایم.

به گفته ترانه چشم‌هایم خمار بود و رنگ آبی‌اش توی ذوق نمی‌زد.

نگاه پایانی به چهره‌ام در آینه انداخته و با حس بدی از اتاق خارج شدم.

در اتاقم را برای جلوگیری از بیدار شدن احتمالی مامان آهسته بستم و آهسته پله‌ها را پایین آمدم.

 در طبقه بالا، سالنی تقریبا طویل دیده می‌شد. در دو طرفین‌اش اتاق من و مامان بود. و پله راه هم مجاور اتاق مامان!

بی‌معطلی به سمت آشپزخانه، که سمت چپ‌ام ساکن بود، قدم برداشتم.

مامان و مهرانه ظرف‌ها را شسته و آش‌ها را به در خانه‌ها برده بودند.

درست شدن این آش به‌خاطر نذر مامان بود و دلیل نذر مامان هم من!

چهارده  سال پیش که با لج‌بازی‌های بچه گانه‌ام، به حرف مامان گوش نداده و با عجله از خانه بیرون زدم تا به خانه ترانه بروم.

قرارمان این بود که پدرم مرا به خانه صمیمی‌ترین دوستم برساند اما دعوایی که با مهرانه کردم باعث شد از دست مادرم هم که طرف مهرانه را گرفته بود، عصبانی بشوم و لج‌بازی پیشه بگیرم.

همین شد که با لج‌بازی  کوچه‌ها یکی پس از دیگری طی کنم و در آخر ندانم جایی که هستم کجاست!

و دلیل نذر مادرم هم همین بود. و در نهایت نمی‌دانم چه شد که توسط مردی ناشناس به همسایه دیوار به دیوارمان سپرده شدم و او هم من را به مادر سپرد.

از آن چهارده سال تا کنون مادر هر سال آش رشته‌ای می‌پزد و تمام محله فیض می‌برند. با این حال خودم هیچ‌جوره در پخت و پخش آن نقشی به سزایی نداشتم! 

شاید رشته‌ای می‌ریختم یا آشی به هم می‌زدم اما هیچ‌جوره زیر بار پخش آن بین مردم نمی‌رفتم.

راستش احسان هیچ‌جوره خوشش نمی‌آمد به در خانه این و آن برم و اگر حالا هم چنین کاری دور از چشمش می‌کردم از سر اجبار بود و بس!

کاسه آش را همان‌گونه که در سینی نقره‌ای رنگ می‌گذاشتم و آن را میان دو دستم محکم می‌کردم، دست چپ از سینی رها کرده و به چادر گرفتم.

بعد هم پذیرایی را پشت سر گذاشته و دمپایی‌های جلو بسته‌ام را به پا کردم.

و با عجله از حیاط گذشته و پا به محله گذاشتم.

خانه همسایه جدید با ما فاصله‌ای نداشت. ما آخرین خانه در این کوچه بن‌بست بودیم و آن‌ها با چندمتر فاصله در سمت راست‌مان!

همان‌طور که سر به زیر داشتم و فقط جلوی پایم را می‌پاییدم، به در کوچک قرمز رنگ خانه‌شان نزدیک شدم.

کارگرهایی برای بردن وسایل در رفت و آمد بودند، برای ورود من کنار رفته و اجازه دادند وارد شوم.

همان‌طور که سر به زیر ایستاده بودم، با قدم‌های شمارده وارد شدم.

دختری جوان، با حجابی نه چندان مناسب در وسط حیاط، دست بر سینه ایستاده بود.

جلو رفته و سعی کردم لبخندی بر لبم جای دهم.

بر روی تونیک کوتاه مشکی‌اش، مانتویی سبز لجنی به تن کرده بود و جلوی‌اش را هم نبسته بود. شالش را آن‌گونه به سر کرده بود که تنها نیمی از سرش را پوشانده بود.

با شنیدن سلام نه چندان بلندم، مرا دید. چشم از نظارت کارگرها برداشت و قدمی جلو آمد.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 2

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سوم

- سلام عزیزم؛ مرسی که زحمت کشیدی!

سرم را پایین انداختم، زیاد با کسانی که نمی‌شناختم‌شان  راحت نبودم.

- خواهش می‌کنم، وظیفه بود.

با صدایی که از سوی در بلند شد، لبخند از لب‌اش پرید و اخم پیشانی‌اش پدیدار شد. نگاه من هم به سوی در چرخید. صندوقچه‌ای کوچک اما گران قیمت شکسته بود.

نگاه دخترک معطوف صندوقچه‌ای شد که در گوشه حیاط گذاشته شده بود و رویش با پارچه پوشانده شده بود اما گوشه‌ای از پارچه کنار رفته بود و از رنگ و طرح صندوقچه پی‌بردم، که ست آن صندوقچه کوچک است.

 در فکر این بودم که چرا از آن صندوقچه این‌قدر محافظت می‌شود و آن صندوقچه بین وسایل است که با فریاد دخترک نگاهم به سوی در کشیده شد.

- حواست کجاست؟ ها؟ 

بعد مکثی احتمال می‌دادم به علت رویت پشیمانی آن کارگر جوان باشد، گفت:

- زودی جمعش کن!

و بی‌خیالی آن دختر نسبت به آن صندوقچه گران قیمت تعجبم را بیشتر کرد و از طرفی اضطراب و استرس وقت کنجکاوی را به من نمی‌داد. پس چیزی به زبان نی‌آوردم و سکوت کردم.

مرد که معلوم بود خودش هم پی به گران بود آن صندوقچه خالی برده است با سرعت مشغول جمع کردن‌اش شد.

من که حسابی موقعیت‌ام را خطرناک می‌دیدم، خواستم با بهانه‌ای کوچک و مختصر راه خانه را در پیش بگیرم.

- خوشحالم که شما همسایه‌های جدیدمون هستید. خونه ما همین بغل، آخرین خونه کوچه ست.

نگاهش را حواله من کرد و اخم از ابرو زدود.

با دست به مکان خانه‌مان اشاره کرد و با حالت تفکر گونه‌اش گفت:

- همون در سفید- قهوه‌ایِ؟

با لبخندی که از تاثیر رفتار صمیمانه خودش بود."بله"ای زمزمه کردم. نمی‌دانم چه من در بود که احساس می‌کردم خیلی وقت است او را می‌شناسم؟

- خوشحالم از آشناییت، من میرام!

نگاهی به دستی که در مقابلم دراز شده بود انداختم و صمیمانه دست‌های ظریف‌اش را در آغوش دست‌هایم گرفتم.

- من هم مهزادم!

لبخندی زد و گفت:

- چه برازنده!

ممنونی گفتم و با یک قدم عقب گرد فاصله گرفتم. 

- داری میری؟ بیا بریم خونه، اندازه تو جا هست!

از لحن شوخ‌اش و لبخندی که بی‌قل و غش بعد از آن کش آمد، چشم از چشمان فندقی رنگ‌اش گرفتم. من هم دوباره تشکری کردم و بعد از خداحافظی‌ام با عجله از میرا فاصله گرفتم.

با صدای تقریبا بلندی گفت:

- دختر آرومی هستی!

باز هم لبخند زدم و راه را ادامه دادم.

قبل از آن‌که پایم به بعد از چهارچوب در خانه‌شان برسد، شوکت خانم و دختر خاله‌اش، اعظم خانم را دیدم.

این دو دخترخاله امری جز کنجکاوی در امور دیگران نداشتند. همیشه بر در خانه‌شان می‌نشستند و به دنبال ریزه‌ای اطلاعات از اهالی محل بودند. آن‌ها که کارشان زبانزد اهالی محل بود، دو چشم کنجکاوشان با چهره مضطرب من برخورد کرد.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهار

 

آن‌طور که بلندی صدایشان، توجه کسی را جلب نکند، مرا صدا زدند.

با مهارت اضطرابم را پشت چهره‌ای خون‌سرد که از من بعید بود پنهان کردم.

- اون‌جا بودی؟ کی بود اون‌جا؟

لحن کنجکاو شوکت خانم حالم را بد کرد. از طرفی اضطراب حال خوشی برایم نگذشته بود؛ پس حال بدم افزوده‌تر گشت.

نامحسوس، عرق دستم را با گوشه چادرم زدودم، ترس این‌که به گوش احسان برسد دیوانه‌ام می‌کرد.

- کسی نبود. یه دختر جوون!

سرش را جلو آورد و با لحنی آرام پرسید:

- شنیدم تنها زندگی می‌کنه! راسته؟

- تنها؟! فکر نکنم تنها بخواد زندگی کنه اون هم تو این محل!

اعظم خانم که تا این لحظه ساکت بود، نگاه متفکری به شوکت خانم که حدودا یک وجبی از خودش کوتاه‌تر بود انداخت. بعد هم چشمان ریزش، را ریزتر کرد و گفت:

- الان جز خودش کی دیگه خونه بود؟

دستی به شالم که کمی عقب رفته بود کشیدم و گفتم:

-  تا من اون‌جا بودم تنها بود!

بعد هم نگاه جست‌وجوگرم را حواله هر دویشان کردم و گفتم:

- ببخشید من باید برم، مامان تو خونه خسته و تنهاست!

بعد هم با عجله تنهایشان گذاشتم و بعد از آن که خودم را داخل حیاط انداختم، بلافاصله درب حیاط را بستم!

بعد از آن‌که توانستم نفس- نفس‌ام را بخوابانم، چادر گلدار قهوه‌ای‌ام را از سر کنده و به آغوش تخت چوبی سپردم و با دو از سه پله کوتاه مقابلم گذشتم.

بعد از ورود به خانه چهره‌ی مریض احوال مامان جلوی نظرم نقش بست.

نگران و آشفته به سوی مامان پا تند کردم و هم‌زمان با این‌که دستم را روی شانه‌اش می‌گذاشتم در کنارش جای گرفتم.

- خوبی مامان؟

دستش را به معنای دل‌گرمی روی دستم گذاشت و سری به معنای مثبت تکان داد.

همیشه از چین خوردگی بین ابروانش حنایی‌اش و گرفتگی صورتش می‌فهمیدم آن‌چنان هم که می‌گوید حالش خوب نیست هر چه می‌گوید برای دل‌خوشی من است!

- می‌خوای بریم دکتر؟ زنگ بزنم احسان بیاد؟

لبخند کم رنگ و نیمه‌ای   و چشمان متورم و قرمز رنگ‌اش را که نشان دهنده حال نامناسب‌اش بود را روی چهره‌ام نشاند. 

- نه مادر، شما جایی دعوتین، برین اگه لازم شد زنگ می‌زنم محسن و مهرانه بیان!

اعتراض کردم:

- مامان یعنی چی اگه لازم شد؟ توروخدا اگه حالت خوب نیست بگو تا خودمون دو تا بریم دکتر؟

لبخند کم جانش را دوباره ترمیم کرد و باز هم گفت:

- نه حالم خوبه؛ برو کم-کم حاضر شو دیرت نشه!

تا خواستم کلمه‌ای بیش بگویم، دستی که اسیر دستانش بود را مادرانه فشرد و دل‌گرمی‌ام داد برای رفتن!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 2

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنج

روی دست‌هایش بوسه‌ای کاشته و آهسته از میز نهار خوری واقع در وسط آشپزخانه فاصله گرفتم!

بعد از آن‌که وارد اتاق شدم، کمد چوبی قهوه‌ای رنگ را هدف گرفتم.

در گوشه سمت چپ اتاق نهفته بود. در مجاورش میز آرایشی‌ام و در انتهای ضلع سمت چپ اتاق تختم قرار داشت که با کمی فاصله از در اتاق بود.

آن سمت در اتاق، متقابلا پشتی‌های قرمز رنگ با مخلوطی از رنگ مشکی چیده بودم. در واقع فاصله در، از آن ضلع اتاق تقریبا صفر بود.

به سمت اتاق رفتم و یکی- یکی چوب لباسی‌ها را ورق زدم تا در نهایت به کت دامنی مشکی- طلایی شیک و ساده‌ای برخوردم!

به سمت تخت رفته و آن را روی تخت انداختم.

کش موی صورتی رنگ را از انتهای موهای بافته شده کندم و با شانه به جانشان افتادم.

همین که تمام موها را شانه زدم. همه آن‌ها را بالا بستم.

عروسی دختر خاله‌ی احسان بود، چندان آشنایی با آن‌ها نداشتم و زیاد هم نمی‌خواستم توی چشم باشم. پس بعد از آن‌که آن‌ها را بالا بستم اتویی هم به آنها کشیدم و بعد هم مانتوی شیری رنگم را از میان لباس‌هایم بیرون کشیدم.

در همان لحظه که چادرم روی سرم جای گرفت، قامت رعنای احسان هم چشمم را روشن کرد.

لبخندی بر لب نهادم و ضمن مطمئن شدن از قیافه خودم گفتم:

- سلام قربان!

تکیه از چهار چوب در گرفت و نزدیکم شد.

- سلام بر بانوی ما، خوبی؟

لبخند زدم و گفتم:

- آره خوبم تو خوبی؟

لبخند مجنون‌وار و چشمان تحسین گرش، قندها در دلم آب می‌کرد، دیدنی!

- از اشتیاق دیدن تو بد، از ذوق دیدن تو عالی!

بعد هم دو دستم را میان دستانش گرفت و گفت:

- معذرت می‌خوام نتونستم امروز بیام کمک تو و مامانت! بهت گفته بودم امروز... .

 سخنش را نیمه تمام بریدم. دستم را از میان دو دستانش بیرون کشیده، و گرمای منتقل شده از داغی دستانش را، نوازش‌وار بر روی کت‌اش کشیده و آن را مرتب ساختم. 

- فدای سرت. کار ها رو محسن کرد وظیفه‌اش هم بود.

شیرین و نمکین خندید و هم‌زمان با چرخاندن نگاهش بر دور اتاق؛ "بنده خدایی" گفت.  بعد هم دستی به چادرم کشید و با گرفتن دست‌اش بر کمرم، هدایتم کرد به سوی در!

- احسان؟!

لبخند بر لب نهاد و همان‌طور که نگاه قهوه‌ای‌اش را با نگاه آبی‌ام مخلوط ساخته بود، گفت:

- جان احسان!

- بیا و زحمت رو به محسن تموم کن، بهش بگو امشب پاشه بیاد این‌جا.

احسان که تازه از چشمانم دل کنده بود و داشت دستم را سمت درب می‌کشید تا از اتاق خارج شویم، حال در جا ایستاد و گفت:

- چه‌طور مگه؟

پوفی کشیدم و گفتم:

- نگران مامانم!

,ویراستار: @یگانه جان

ناظر: @Torkan dori

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 2

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شش

بعد هم پله‌ها را عبور کرده و در پایین پله‌ها، خیره به چهره‌اش که همه‌ی جانم بود، به انتظار ایستادم.

پله‌ها را عبور کرد؛ و خیره به چشم‌هایم گفت:

- مامان حالش بده؟ چرا چی‌شده؟ الهه بمونه؟

- امون بده احسان! آره مامان حالش بده، اما درست نیست الهه رو از عروسی  بندازی!

- اون بنده خدا هم... .

نگذاشتم کلامش به کمال برسد، آهسته و شمارده گفتم:

- می‌دونم احسان، اون هم می‌دونه سرت شلوغه!

پوف کلافه‌ای کشید، می‌شناختم‌اش، می‌دانستم نمی‌خواهد زیر دین کسی باشد یا از وظیفه‌اش کوتاهی کند!

- باشه تو برو تو ماشین الهه تنهاست، من یک حالی از مامان بپرسم، بعدش هم زنگ می‌زنم.

لبخند اطمینان بخشی زدم که لبخند را بر لب او هم گرم کرد. بعد هم به سمت ماشین قدم برداشتم.

در جلوی ماشین را باز کردم و نشستم، آن‌قدر فهمیده و مهربان بود که با این کارهایش نخواهد خودش را در دل برادرش جای دهد.

- به خواهر شوهر گرامی، تنها نشستی!

چشمان شیطان‌اش را که خنده ملیحش آنان را کشیده‌تر از قبل کرده بود، را از گوشی‌اش گرفت؛ و لبخندی پررنگ‌تر بر لبان صورتی غنچه‌اش شکل گرفت.

- خانم عزیز دل برادرم. خوبی؟

صفحه گوشی‌اش را با فشار کوچک سر انگشت‌اش، خاموش کرد و آن را در جیب‌اش سراند.

- خوبم؛ مامان کجاست؟

- عرضم به حضورتون که مادر بنده نزد خواهرزاده گرامش! از صبح علی‌الطلوع چادرش رو برداشت از خونه زد بیرون گفت شما و مهزاد تا قبل از این‌که شب بشه حتما خودتون رو برسونید.

چشم از چشمان قهوه‌ای و که هم‌رنگ چشمان احسان بود گرفتم. لحن سخنورش لبخند را بر لبم سبز کرد.

بعد از آن مکثی کرد و تظاهر می‌کرد که حسودی‌اش شده است و از این تبیعیض دلخور است. ادامه داد:

- تاکید هم کرد مهزاد فقط!

دوباره سویش برگشتم و باز لبخندم عمیق‌تر شد.

- د نخند! همش تقصیر توعه‌ها؟!

سخنی نگفتم.  و فقط گرمای دستانم را با دستان گندم‌گون‌اش به اشتراک گذاشتم و با لحنی پر مهر "عزیزم"ای بر لب‌هایم جاری کردم که او هم لبخندی زد.

بعد مکثی، برای این‌که او را به حرف بی‌آورم، پرسیدم:

- الهه! درس‌هات چه‌طوره دختر؟

نگاهش را  به پشت پنجره دودی ماشین 206 احسان  دوخت.

- خوبه! روز به روز استرسم واسه کنکور بیشتر می‌شه!

و باز هم سوی نگاهش را  بر من دوخت. 

- اصلا خنده نداره مهزاد!

چشمان خندانم از حال هوای کنکورش بود و وسواسی که بیش از حد به جانش افتاده بود.

خنده‌ام را جمع کردم.

- فکر نمی‌کنی احسان دیر کرد؟

 هنوز سخنی به میان لب‌های الهه هنوز نی‌آمده بود؛ که قد و قامت رعنای احسان در مقابل نور سفید رنگ ماشین قرار گرفت.

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @یگانه جان

ناظر: @Torkan dori

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 13
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت_هفت

 

آهسته در خانه را بهم کوبید و بعد دور زدن ماشین، کنارم جای گرفت و لبخند لبش و نگاه عاشقانه چشمانش را نثارم کرد.

همیشه همین‌گونه بود، دنیای خشمگینی که دنیایش را اسیر کرده بود و ادعا می‌کرد دست و پنجه نرم کردن با آن خسته‌اش نمی‌کند و شغلش را دوست دارد، نمی‌توانست لبخند مهربانانه‌اش را محو کند و نگاه عاشقانه‌اش را سرد!

احسان نگاهم کرد.

- اون خونه خالیه، خیلی وقته خالیه چه‌طور شد یه دفعه‌ای مهمون پذیرفت؟

چشمان کنجکاوش را و نگاه سوال گونه‌اش را به من دوخت تا چیزی بگویم، اما نی نی چشمانش می‌خندید.

من بی‌تفاوت  نگاه از او گرفتم و گفتم:

- اون‌قدرها عجیب نیست‌ها، هر خونه خالی یک روز مستاجر به خودش می‌گیره دیگه!

جدیت جای خنده چشمانش را گرفت و سوی نگاهش را به جاده دوخت که تعدادی ماشین در آن در حال رفت و آمد بودند.

- من این‌طور فکر نمی کنم مهزاد! اون خونه بیش از پانزده ساله که خالیه!

-  ببین احسان... .

هنوز حرفم کامل نشده بود که الهه به میان حرف‌هایمان آمد و گفت:

- شب خوشمون رو با این حرف‌های پلیسی‌تون خراب نکنید خواهشا! خدا خوب در و تخته رو به هم جور کرده‌ها!

من خندیدم اما کاملا مشهود بود که ذهن احسان هنوز مشغول است. خنده بر لبم ماسید و دیگر تا رسیدن به مقصد حرفی زده نشد.

وقتی به عروسی رسیدیم؛ از آن‌جا که عروسی مختلط نبود، من و الهه به یک سو و احسان سوی دیگر رفت.

چشمم که به چهره‌ی شاد مامان فاطمه برخورد کرد بی‌معطی، من و پس از من  الهه به سویش قدم برداشتیم.  

وقتی ما را دید برخاست و پس از پشت گوش دادن تره‌ای فر از موهایش که چموش اذیت‌اش می‌کردند، هر دویمان را در آغوش کشید.

***

با تابیدن نور خورشید بر چشم‌هایم غلتی زدم، اما طولی نکشید که خواب از چشم‌هایم پرید.

یکهو از جای پریدم، باورم نمیشد نماز صبح را بیدار نشده‌ام! قربان مادرجان هم بروم دلش به حالم سوخته بود؛    بیدارم نکرده بود.

هنوز در حال خودم بودم، موهای بلندم پریشان روی شانه‌هایم ریخته بود و سرم را در میان دست‌هایم گرفته بودم سرم حسابی درد می‌کرد.

ناگهان در به شدت باز شد و نگاه ترسانم به سمت در کشیده شد.

ترانه‌ی بی فکر در را یکهو باز کرده بود.

- گاو؛ نمیگی این‌طوری در رو باز می‌کنی آدم سکته می‌کنه!

چشمانش کشیده شدند و این از تاثیر خنده‌ی کم‌عمق لبان‌اش بود.

- نه بابا تو سخت جون‌تر از این حرف‌هایی!

بعد بسیار صمیمانه خودش را بر روی صندلی میز آرایشم پهن کرد.

- مرگ!

- چته پاچه میگیری؟ قیافه‌ات هم رو به موتِ؟

نگاهم را با عصبانیت حواله‌اش کردم.

- سرم درد می‌کنه ترانه.

- دیشب با نوشیدنی از خجالت خودت در اومدی؟

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @یگانه جان

ناظر: @Torkan dori

ویرایش شده توسط _Arta_
ویراستاری VampirE
  • لایک 14
  • تشکر 2
  • غمگین 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هشت

ابرویی بالا انداخت و پای راست­اش را بر روی پای چپ­ اش انداخت.

- خب؛ چه‌خبر از عروسی؟

 هم‌زمان با کنار زدن پرتوی قرمر رنگ گل برجسته‌ام، گفتم:

- اقوام داماد کلا از یک شهر دیگه بودن. زیاد هم خودشون رو می‌گرفتن، اون‌ها که هیچی! اقوام احسان رو هم نگو! بعضی‌هاش رو اصلا ندیده بودم. 

بعد مکثی پکر گفتم:

- چه عروسی! از اول تا آخر یا الهه رو دو دستی کنار خودم نگه داشتم یا مامان فاطمه رو، تهِ- ته هم دست به دامن خاله جون می شدم.

سرش را به دفتر- کتاب‌های من کرد و گفت:

- امان از این اخلاق تو!

سکوت کردم؛ راست می‌گفت دیگر! 

موها را از روی شانه جمع کردم و فقط حوصله کردم تِلی رویشان بنشانم. قبل از خروج از اتاق گفتم:

- بدون فضولی بمون. میرم برات چایی بیارم.

منتظر پاسخش نماندم و از اتاق بیرون زدم.

این‌که مانند دفعه قبل در عکس‌های من و احسان سرکی بکشد آزارم می‌داد. البته از بچگی می‌شناختمش آن‌چنان دختری نبود. آن دفعه هم از سر کنجکاوی دست به وسایل و آلبوم سرخابی رنگم زده بود. اما خب سرم نمی‌شد و هنوز دلخور بودم!

چشم‌های گرد شده‌اش را دیدم و در اتاق را آهسته بستم.

- مامان؟ مامان طاهره!

نه انگار مامان طاهره‌مان در خانه حضور نداشت. نشانه‌اش هم نبودن چادر مشکی‌اش رو جالباسی کنار در  بود.

برای مطمئن شدن به سمت جالباسی رفتم. و وقتی حدس­م درست از آب درآمد، با نگرانی وافر به سمت آشپزخانه قدم برداشتم.

مثل همیشه سماور روشن بود و قوری گل قرمزی مادر هم رویش!

قبل از هر کار آبی به دست و صورتم زده و بعد هم چایی خوش‌رنگ و رویی برای ترانه ریختم و سرش را با آب جوش پر کردم.

نگاهی به یخچال انداختم، تنها چیزی که هم به دلم می‌نشست هم بدرد صبحانه می‌خورد، پنیر و سبزی تازه با نان سنگک تازه بود که امروز خریداری شده بود.

برعکس، به جای این‌که عاشق دست‌پخت فریبنده مامان طاهره باشم هیچ از آش خوشم نمی‌آمد و پنیر و سبزی را ترجیح می‌دادم.

قسمتی از آن سینی گرد و بزرگ، نان سنگک و ظرف پنیر و سبزی را گذاشتم و قسمتی دیگر دو عدد چای لب‌دوز لب‌سوز، بعد هم به سمت اتاقم راه کج کردم.

در اتاق توسط ترانه باز شد، شاید یک سانتی‌متر و یا کم‌تر از من بالاتر می‌زد، با سینی کنارش زدم و وارد شدم و بلافاصله تکیه بر پشتی زده و سینی را روی زمین گذاشتم.

- بیا بشین ترانه

مانتوی تقریبا بلند گلبهی‌اش را بالا زد و روبه‌روی من جا خوش کرد.

- میگم مهی؛ این همسایه جدیدتون کیه؟!

نگاهی حواله‌اش کردم و ابروهایم را سوال‌وار در هم آمیختم.

- مگه بگم می‌شناسی؟

با سرسختی، هم‌زمان با این‌که تکه بسیار کوچکی از گوشه نان را در دهان می‌گذاشت، گفت:

- حالا تو بگو

نگاهم را گرفتم. نان را از زیر ظرف پنیر بیرون کشیدم و بی‌تفاوت گفتم:

- از این محل نیستن!

- شنیدم با پسر خاله­‌اش زندگی می‌کنه راسته؟

در همان حین در حال تقسیم تکه پنیر بین خودم و ترانه بودم، که این حرف به گوشم خورد. متعجب؛ آرام سرم را بالا گرفتم و با حالت گنگی گفتم:

- عقدن؟

تکه‌ای نان سنگک را گسسته و گفت:

- نه بابا فکر نکنم، تازه خیلی هم مشکوک میزنن.

@ همکار ویراستار♥️

 ویراستار: @یگانه جان

ناظر: @Torkan dori

ویرایش شده توسط _Arta_
ویراستاری VampirE
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_نه

- مگه چی شنیدی، چی دیدی درباره‌شون؟

ثانیه‌ای نگاهم کرد؛ اما در نهایت گفت:

- شنیدم هم‌کار آقاتونه!

- میرا؟

قبل از آن‌که لقمه بعدی را در دهانش بگذراد، آب دهانش را بلعید و لقمه‌اش میان زمین و آسمان باقی ماند.

- میرا؟! میرا دیگه کیه؟

قندی که درون دهنم حل شده بود را پایین فرستادم و گفتم:

- همین دختره، خیلی هم دختره خوبیه!

- من آقای سپند شاهینی رو می‌فرمایم؛ همین پسر خاله‌ی دختری که میگی.

با کنجکاوی جرعه- جرعه چایم را تمام کردم و گفتم:

- مگه خاله‌ای عمه‌ای چیزی ندارن؟ چه‌طور  تنها- تنها با هم زندگی می‌کنن؟

شانه‌ای بالا انداخت. تا دیدن احسان، تمام سوالات کوچک و بزرگ و متفاوت را به فراموشی سپردم.

صبحانه را با فکری مغشوش تمام کردم و بردن‌اش را هم خودم متقبل شدم.

 شستن ظرف‌ها طولی نکشید و سریع برگشتم. در اتاق را آهسته بستم و آنگاه ترانه را متفکر پای پنجره یافتم.

- ترانه وقتی اومدی مامان خونه بود؟

نگاهی به سویم انداخته و گفت:

- مامانت؟ آها آره!

پی به فکر آشفته‌اش بردم و سمت او قدم برداشتم.

- می‌شناسمت ترانه، باز چی فکرت رو درگیر کرده؟ به چی فکر می‌کنی؟

هم‌زمان با این‌که این کلمات و ترکیبات را بر زبان می‌راندم به سوی دیگر پنجره قدم برداشتم.

قبل از آن‌که ترانه پاسخ­م را بدهد، مردی از خانه بیرون آمد و یک جفت نیم‌بوت مشکی هم در دستش بود.

ترانه آن‌گونه که منتظر دیدن‌اش باشد، ذوق زده با انگشت نشانم داد.

- ببین مهزاد خودشه!

- کی؟

قبل از آن‌که آن مرد بنشیند تا نیم بوت‌هایش را به پا کند، پشت سرش میرا و یک سینی که درونش ظرف در بسته زرد رنگی و یک عدد سیب سرخ جا خوش کرده بود، بیرون آمد.

- همین سپنده، ببین چه‌قدر هم با هم صمیمی‌ان؟

نگاهی به لباس‌های سبز نظامی‌اش و کلاهی که هنگام بستن بند نیم بوت‌هایش، بر زمین گذاشته بود انداختم و بعد نصیحت‌گر رو به ترانه گفتم:

- ترانه فضولی نکن تو کارشون!

بدون این‌که حرفم را شنیده باشد گفت:

- خیلی هم جذابه!

عاقل‌اندرسفیهانه نگاهش کردم.

- ترانه!

باز بی‌توجه به حرفم و غوطه‌ور در افکارش، گفت:

- گفتی میرا؟

انگار دنبال جواب من نبود و ادامه داد.

- میرا شخصیت جالبی داره برام؛ آروم و جسور، و این دو تا اصلا به هم نمیان! نگاهش رو سپند و ببین!

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @Torkan dori

ویراستاری: @یگانه جان

 @Masi.fardi @Atefeh L @Z.mim

@ونتونز...  @Bahar @_mitra_ @saghi

ویرایش شده توسط _Arta_
ویراستاری VampirE
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 3
  • غمگین 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ده

***

دو ساعتی از رفتن ترانه می‌گذشت و من با این‌که هر چند دقیقه یک‌بار ذهنم دوباره به حجم زیاد سوالاتم پر می‌کشید و دلم را به کتاب و دفترهایم مشغول کرده بودم.

از این دوگانگی خسته شدم و ماژیک فسفری سبز رنگم را روی کتاب پرت کردم و رو برگرداندم و زانوهایم را به آغوش کشیدم.

- بعد پانزده سال یک خونه خالی پر میشه، ساکناش دختر خاله و پسر خاله‌ان و تنها زندگی می‌کنن، پسره هم‌کار احسانه و میرا...  .

آن‌گونه که از چشمان آرام و چهره‌­اش فهمیده بودم جسور در چهره‌اش نبود و فقط در رفتارش دیده می‌شد. آیا امکان این بود که به عمد جسارت را در رفتارش می‌گنجاند؟ یا این‌که تظاهر به آرام بودن می‌کرد؟

ولی آن سیب سرخ نشان از چیز دیگری داشت. 

بی‌هوا ذهنم به آن صندوقچه پسته‌ای رنگ کشیده شد. چه چیزی درون­­­ش نهفته بود که آن­‌گونه از آن محافظت می­‌شد؟ میرا درباره آن می‌­دانست؟ به حتم می‌­دانست وگرنه نگاه­اش آن‌­گونه به سمت‌اش کشیده نمی‌­شد!

سوال‌های زیادی درون ذهنم بود که برای هیچ‌کدامشان جوابی نداشتم.

دامن سبز رنگ مامان طاهره که جلوی چشم‌هایم شکل گرفت، لبخند هولی زدم و خودم را جمع و جور کردم.

همین که مادر بر زمین نشست گفت:

- چیه مادر؛ تو فکری؟ به نظر نمیاد با احسان دعوات شده باشه.

لبخند هولم را دوباره جان بخشیدم و مشغول جمع کردن دفتر و کتاب‌هایم شدم که آشفتگی و شلختگی‌ام را فریاد می‌زدند.

دست مادر روی ساق دستم نشست و گفت:

- بشین نمی‌خواد جمع‌شون کنی؛ بگو ببینم چی شده؟

- راستش، راستش رو بخواید ذهنم مشغول همسایه جدیده­‌ست.

مادر کلافگی‌­اش در چهره‌اش نمایان بود.

- مادر فضولی تو کار مردم خوب نیست، از طرفی این‌که با هم تنها زندگی می‌کنن به ما ربطی نداره.

چشم‌هایم را گرد کردم و گفتم:

- عه؛ شما از کجا می‌­دونید؟

- هیچی مادر رفته بودم چادرم رو از مرضیه خانم بگیرم، زنگ زد گفت آماده شده. تو خیاطی بحث فقط همین بود.

- که این‌طور! خب مامان طاهره گلم کاری با من داشتی؟

- نه اومدم بگم بیای نهار بخوری ولی اون‌قدر تو فکر بودی صدام ر­و نشنیدی اومدم دیدم حسابی فکرت مشغوله.

لبخندی زد و لبخندش، لبخند  را بر روی لبان من هم نقاشی کرد. چه‌قدر چشم‌هایم شبیه مامان طاهره‌ام بود.

- چشم مامان جانم

چشم‌هایش را که دورش را چروک‌های بی‌رحم احاطه کرده بوند، ریز کرد و با نگرانی گفت:

- راستی مهزاد تو مسکن خورده بودی؟

سری تکان دادم و مشغول جمع کردن خودکار- دفترهایم شدم که در اطرافم را به شکل نامنظمی پهن شده بود.

نگرانی چهره‌اش را که مقابل صورتم کشید، دست از کار برداشتم.

- مسکن برای چی؟

نگرانی‌اش را دریافتم. چشمان غم‌زده و نم‌ناکش را که از نگرانی برای من بود، را بوسیدم و گفتم:

- مامان تو رو خدا اگه می‌خوای نگران بشی نگم!

در سکوت کامل سرش را به علامت منفی تکان داد، نگرانی هم‌چنان از چهره‌اش می‌بارید.

لبخند کم جان و کم عمری زدم و گفتم:

-  هیچی از دیشب یک خورده سرم درد می‌کرد، بهتر شدم

- خوبی الان؟

- آره مامان خوبم!

دست به گونه‌های سفید رنگم کشید و تره مویی که سمت راست صورتم را قاب گرفته بود را کنار زد و گفت:

- اصلا مراقب خودت نیستی مامان!

دست چروک شده‌اش را بوسیدم.

- نه مامان حواسم به خودم هست!

لبخندی که بر لبان سرخ‌اش شکل گرفت دلم را گرم کرد. تحمل دوری‌اش را نداشتم او به من وابسته بود و من به او!

مادری چون گهواره خوابم می‌کرد، چون قنداقه گرمم می‌کرد؛ غذایم خنده چشمانش بود و لبخندش آرامش شب‌هایم و آغوشش همه‌ی جانم!

@ همکار ویراستار♥️

ناظر:  @Torkan dori

ویراستار: @یگانه جان

@ونتونز... @Bahar @Masi.fardi @Atefeh L @Z.mim @_mitra__  @saghi @helia

ویرایش شده توسط _Arta_
ویراستاری VampirE
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_یازده

دست‌اش را از میان دست‌هایم بیرون کشید و گفت:

- طفلی بچه‌ام مهرانه، نیست مثل بچگی‌هاش حسودی کنه!

و خندید و از کنارم برخاست؛ بعد هم به خوردن نهار دعوتم کرد.

مقدار باقی مانده دفترهایم را هم جمع کردم و همه را روی هم چیده‌ام و به سوی نهار شتافتم.

***

ساعت چهار عصر بود. هم‌زمان با این‌که سبزی‌ها، ماهرانه زیر ساتورِ تیز و برنده در حال خورد شدن بودند، گوشی هم زیر گوشم بود و درگیر این بودم که نکند صدای خنده‌ام که از تاثیر کارهای شیطنت‌آمیز ترانه و تعریف کردن آن‌ها بود بلند شود و خواب یک ساعته مامان طاهره را بر هم زنم.

با اشتیاق  کلمه "خب" را بر لب‌هایم نهادم که در همان حین صدای زنگ آیفون بلند شد.  با صدای زنگ آیفون، دستکش‌ها را به نوبه از دست کشیدم و بعد هم گوشی را از زیر گوش گرفتم و از پای سفره سبزی برخواستم.

- ترانه زنگ میزنن، باز من بعدا بهت زنگ می‌زنم.

- خیلی خب باشه ولی من که می‌دونم الان من رو به خزانت فروختی!

تا خواستم بگویم اشتباه می‌کند، ناگهان در همان لحظه از در چوبی سالن گذشتم و از فاصله دور هم توانستم بفهمم کیست. و حال غریب و مستاصل‌اش را درک کنم.

- مهرانه نیست.

- کیه پس؟

- میرا!

لحن پرخاش‌گر و غضب‌آلودش از پشت تلفن هم مشهود بود.

- چی می‌خواد؟

بدون این‌که جواب سوال مسخره‌اش را بدهم، هم‌زمان با برداشتن گوشی آیفون، دکمه قرمز رنگ قطع تماس را لمس کردم و آن را در جیب هودی‌ام لغزاندم.

- سلام خوبی؟ بیا تو!

- نه مزاحمت نمی‌شم، فقط خواستم اگه قابل می‌دونی یه سر به خونه ما هم بزن!

در تعلل و رودربایستی مانده بودم. از سوی می‌ترسیدم به آن خانه بروم و از سوی دیگر شرمندگی در برابر احسان، تمام وجودم را پوچ می کرد و بی‌هوده! توان مقابله با آن را نداشتم!

انگار مدت زیادی از دست و پنجه نرم کردن با افکار و تصمیماتم می‌گذشت که صدای میرا از درون حفره‌های سفید آیفون به گوش رسید و کلماتش این گونه در ذهنم شکل گرفت.

- باشه اگه دوست نداری اصرار نمی‌کنم. تنها بودم سپند هم رفته بود ماموریت؛ گفتم بیای با هم خوش باشیم. فعلا

در حال عقب رفت بود که گفتم:

- صبر کن!

راست‌اش دلم نمی‌آمد دلش را بشکنم. در این دنیا فقط سپند را داشت و من! سپند که نبود؛ و من هم نمی‌توانستم نروم. در این محل غریب بود و بی‌کس!

- می‌مونی حاضر شم؟

@ _mitra__  @ Bahar  @ Masi.fardi  @ Z.mim  @ saghi   @ Atefeh L  @ ونتونز...

ویرایش شده توسط _Arta_
ویراستاری VampirE
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 2

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوازده

لبخندی که بر لبش شکل گرفت بی‌تردید خوشحالم کرد. انگار باورش نمی‌شد که دوباره آن‌چه را گفته بودم جویا شد که بار دیگر گفتم صبر کند می‌آیم.

بعد از این‌که گوشی را در سر جایش نهادم، با عجله به سمت اتاقم پا تند کردم.

بر روی همان هودی، سارافون مشکی و ساده، شالی سفید رنگ بر سر کردم. در کسری از ثانیه نگاهم پی‌تصویر شکل گرفته بر آینه رفت. آن شال سفید رنگ و این چشم‌های آبی و مویی بافته و طلایی رنگ که بر سر شانه‌ام فرود آمده بود لبخندی را بر لبم گرم کرد.

 چند تره از موهایم که بیرون آمده بود را به زیر شال راندم و چادر مشکی رنگ را بر سرم تنظیم کردم.

آرایشی بر صورت نداشتم اما لبان صورتی‌ام بدون رژ هم زیبایی خودش را داشت آن‌گاه به سوی در قدم برداشتم. در همان لحظه چهره‌ی خسته مادر در نظرم نقش بست.

لبخندی گرم و پر از مهر و محبت زدم و متقابلا لبخندی به همان سان دریافت کردم.

- جایی میری مادر؟

لبخندی زدم تا او را مطمئن سازم.

- آره! خونه میرا.

- احسان می‌دونه؟

 مادر هم از این قانون احسان با خبر بود.

- نه! امروز صبح زود ماموریت داشته دو ساعت پیش هم با هم حرف زدیم؛ رفت استراحت کنه.

و بعد مکثی کوتاه ادامه دادم: - نخواستم بیدارش کنم.

مامان طاهره سری به معنای تایید تکان داد. جایی برای بحث باقی نمی‌ماند. به من اعتماد کامل داشت.

بعد هم به سمت در حیاط راه افتادم. حیاطی تقریبا کوچک و مربعی شکل با بوته‌ی بزرگ یاس که سمت درب خانه بودو چند شاخه از آن هم قد کشیده بود و زینت بخش نمای خانه‌مان بود. در این خانه ویلایی یک درخت توت تنومند کنار دیوار جا خوش کرده بود و بر حیاط سایه انداخته بود.  

میرا نبود و این غیبت را پای نگاه‌های نامناسب اهالی محل گذاشتم و به سمت خانه‌شان قدم برداشتم.

هنوز ضربه دوم سنگ به در خانه‌شان نخورده بود که در باز شد.

چشم‌های ذوق زده و براق قهوه‌ای‌اش زیبا بود. بینی کشیده و پوستی سفید داشت.

- از مقابل در کنار رفت و به من اجازه ورود داد.

حیاط‌شان از روز اسباب‌کشی بسیار تمیز شده بود. برگ‌های زرد و زخمی تک درخت میان حیاط، فقط میان باقچه می ریخت. حیاط هم بسیار ماهرانه جارو شده بود.

با دستش به سمت خانه هدایتم کرد.

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Torkan dori

, ویراستار: @ یگانه جان

 

 

@ ونتونز...  @ Masi.fardi  @ masoo   @ Atefeh L  @ Z.mim   @ saghi  @ _NAJIW80_  @ شقایق.نیکنام

ویرایش شده توسط _Arta_
ویراستاری VampirE
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سیزده

چشمانم محسوس اجزای خانه را می‌کاوید. نمای استخوانی رنگ خانه بیش از هر چیزی در چشم بود. بعد از آن هم سه پله منتهی به خانه و دو نرده سفیدی که در طرفین آن بود.

این نما را از پنجره اتاقم هم دیده بودم اما زیبایی‌اش آن‌چنان که حال به چشم می‌آمد آن زمان نبود. شکوه و جلال این خانه دو طبقه و نه چندان بزرگ، ستودنی بود.

از این‌که چرا در طول این پانزده سال این خانه فروش نرفته در حیرت بودم.

میرا دستش را پشت کمرم گذاشت و خواستار بالا رفتنم از پنج پله نسبتا کوتاه و متوالی شد و در پس آن پاگردی مستطیل شکل نمایان گشت.

دستم دور نرده‌های نقره‌ای رنگ، در دو طرف پله‌ها حصار شد. پایم بر روی پله نهاده شد و پس از طی کردن پله‌ها و از پا کندن کفش‌هایم خواستار ورود اولیه‌ی میرا شدم.

میرا وارد شد و من در پس او، راه‌رویی بزرگ و مستطیلی شکل و دری چوبین و بزرگ که آن را ضد سرقت نام نهاده بودند، در انتهای آن بود و مانع دید بیشتر می‌شد.

تازه متوجه دید زدن‌های نادرست­م شدم، چشم گرفته و به فرش ابریشم سورمه‌ای رنگ زیر پایم دوختم. و بعد هم آن همه جلال و جبروت را که چشم آدمی را حقیر می‌کرد، هیچ گرفتم. انتها سمت چپ آشپزخانه بود و بقیه خانه پذیرایی. اتاق خواب‌هایشان هم احتمالا به بالا منتقل شده بود.

میرا مانتوی بلند و عسلی رنگش را از تن گرفت و با همان دستی که متحمل پالتو شده بود با دست اشاره کرد که روی مبل‌های استخوانی رنگ، واقع در مقابلم بنشینم.

پاسخ لبخندی که به رویم نقش بست، به خجالت پاسخ دادم و مطیعانه و معذبانه بر رویشان نشستم.

در حین رفتن‌اش، روسری را هم از روی موهای نیمه بلند رنگ طبیعی‌اش گرفت و آنان چون آبشاری بر سر شانه‌هایش روان شدند.

چندی به آمدن میرا گذشت و چشم‌هایم سرتاسر خانه را می‌کاوید تا اثری از آن صندوقچه یا صندوقچه‌های مشابه پیدا کنم.

میرا با سینی شربت و شیرینی، روبه‌رویم نشست و مشغول گذاشتن موز و پرتغال در ظرفی که از پیش در مقابلم گذاشته شده بود، شد.

- مهزاد به نظرت بد نیست چادر نمی‌پوشم؟

چشم از بازی با انگشتانم گرفتم و هم‌زمان با زینت دادن به گفته‌هایم به لبخند، گفتم:

- نه! دوست من ام چادر نمی پوشه. کلا میونه خوبی با چادر نداره.

- توی همین محل؟

ناظر: @ Torkan dori

ویراستار: @ یگانه جان

@ همکار ویراستار♥️

@ ونتونز... @ شقایق.نیکنام  @ Masi.fardi  @ masoo  @ _NAJIW80_  @ Atefeh L  @ Z.A.D  @ Z.mim  @ saghi

ویرایش شده توسط _Arta_
ویراستاری VampirE
  • لایک 8
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 2
  • غمگین 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهارده

ابروهای بالا رفته و نگاه شیطنت‌آمیزش را به همان‌سان و حرکت سر پاسخ گفتم.

- شنیده بودم آدم‌های این‌جا خیلی مقید و مذهبی‌ان. راسته؟

با مکثی متفکرانه گفتم:

- ببین، نه اون‌جوری! ولی آره.

نمی‌دانم چه‌قدر اما همین‌قدر می‌دانم که با میرا خیلی سرگرم صجبت شده بودیم، با آن شناختی که از خودم داشتم بعید به این زودی با کسی خو بگیرم. اما این دختر مهره‌مار داشت انگار! 

من از مادرم، خواهرم و خوهر زاده‌ام، خزان و فوت پدر خدابیامرزم گفتم و احسان! و از تنهایی و بی‌کسی گفت!

از تنهایی‌هایی گفت که با سپند شریک شده بوند. از فوت پدر و مادر و خواهر کوچک‌ترش و خاله و شوهرخاله‌ای که همگی در سانحه خرابی ریل قطار در ره تهران، کشته شده بودند. او مانده بود و سپند!

لبخند تلخی در گوشه لبش شکل گرفت و همان‌طور که سوی نگاهش انگشتان کشیده و لاک قرمز خورده‌اش بود، گفت:

- می‌دونی مهزاد، بعد از این‌که مامانم، خاله­‌م، خواهرم، پدر من و پدر آر...، یعنی پدر سپند؛ وقتی داشتن از اردبیل برمیگشتن، تصادف کردن، نه من دیگه کسی رو داشتم، نه سپند کسی رو!

سوالی را که درون ذهنم بود و نمی‌گذاشت بر روی حرف‌های میرا تمرکز کنم را، بدون تعلل به زبان آوردم.

- چرا تو و سپند همراه اون‌ها نبودین؟!

سکوتی که از جانب میرا در پاسخ سوالم عایدم شد، به من فهماند که نمی­‌خواهد در این باره سخن بگوید و باز سوالی بر صندوقچه سوالاتم افزوده گشت.

تنهایی‌هایشان دلم را به درد آورده بود. بی‌کس شدن یک شبه، دردآور بود. نمی‌توانستم ابراز هم‌دردی کنم. درد از دست دادن بابا ابراهیم من، نیمی از درد میرا هم نبود. دردی که جان مرا سوخته بود، تمام وجود میرا را لرزانده بود؛ به آتش کشیده بود؛ سوخته بود و خاکسترش را به باد داده بود.

اخم ظریف بین دو ابروان اصلاح شده‌اش و فرو دادن پی‌درپی آب دهانش فقط نشان از یک چیز داشت؛   و آن هم بغض بود!

قطرات ریز اشک که از گوشه چشمش روانه گشت، حدسم را به یقین تبدیل کرد، شک نداشتم که از یک‌ چیز رنج می­‌برد. و آن یک چیز را هنوز نمی‌دانستم.

کنارش بر روی مبل دو نفره، جای گرفتم و سرش را به آغوش کشیدم.

دستم بر روی موهای لخت فندقی‌اش، که هم‌رنگ چشمان مظلومش بود، نوازش‌وار کشیده می­‌شد. و قطرات اشک از گوشه چشمش، بر روی بینی کشیده‌اش، چون شبنمی می‌لغزید و دل آدمی را به درد می‌­آورد.

به دلداری و بغل کشیدن‌اش، آرام‌اش کردم. احساس می‌کردم سبک شده است. عصرمان به صحبت گذشت و حال که یک ساعت به غروب آفتاب مانده بود، به حتم باید به خانه برمی‌گشتم.

چادر را که بر روی شانه‌هایم افتاده بود را بر روی سرم مرتب کردم و برخاستنم گفتم:

- خب میرا باید برم، کم- کم داره شب میشه!

اشکش را سریعا با پشت دستش گرفت و گفت: 

- خب بمون همین جا. سپند امشب نمیاد.

- نه باید برم مامان تنهاست.

میرا هم از جا برخواست و گفت:

- مرسی که اومدی. واقعا لطف کردی!

با قدمی که به سوی در برداشتم، گفتم:

- خواهش می‌کنم.

میرا هم شال‌اش را به سر کرد و پالتو‌اش را به تن!

تا رسیدن به در خانه و پوشیدن کفش‌هایم کلی صحبت کردیم.

- مهزاد بازم میای دیگه؟

 

ویراستار: @ یگانه جان

ناظر: @ Torkan dori

@ همکار ویراستار♥️

@ Z.A.D  @ Z.mim  @ saghi  @ masoo  @ Masi.fardi @ Atefeh L  @ _NAJIW80_  @ ونتونز...  @ شقایق.نیکنام

ویرایش شده توسط _Arta_
ویراستاری VampirE
  • لایک 7
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پانزده

در حال قدم برداشتن به سمت در حیاط بودم، برگشتم و گفتم:

- آره حتما؛ اگه توفیقی باشه.

برگشتم که راهم را در پیش بگیرم که نِگه‌ام با دو گوی مشکی رنگ و با غرور، تداعی شد. کمرم از صلابت‌اش خم شد و نظرم خجلت زده شد. سوی نِگه‌ام شکست و با معذرت خواهیِ هرچند کوتاهی که خودم هم شنیدن‌اش را نمی‌توانستم شهادت بدهم، از کنارش عبور کردم و راه خانه را در پیش گرفتم.

صدای میرا آمد؛ که می‌گفت:

- عه عزیزم اومدی؟ مگه قرار نبود فردا بیای؟

و صدای تق- تق کفش‌هایش را شنیدم اما صدایی از آن مرد سپند نام نی‌آمد. تا رسیدن به خانه و بستن در، سنگینی نگاهش را، در پس قدم‌هایم احساس می‌کردم. خیلی سعی کردم چشم به چشم‌هایش که نمی‌دانم چی حالی داشت، نیفتد.

به سختی نفس می‌کشیدم. نوری از خورشید دیگر به چشم نمی‌آمد و هاله‌ای نارنجی رنگ بر گوشه‌ای از حیاط، سایه انداخته بود.

در پس، در حیاط، سر خوردم و زانو بغل گرفتم. سرم را بر روی زانو نهاده و نمی‌دانستم از چه رو آشفته‌ام؟!

چندی که گذشت سر از زانو برداشتم و به خانه رفتم.

صدای دلنواز قرآن خواندن مادر به گوش می‌رسید. آبی گذاشتم و برنجی آب گذاشتم و در آن حال صدای اذان به گوش رسید.

 ***

دست برده و از صدای ضبط ماشین کاستم. سپس سر کج کرده و متفکر گفتم:

- احسان؟

- جان دلم؟

نگاه پرمهر و عطوفت­ش چنگی به دلم زد. با لبخندی کم‌رنگ که بر لبم نشسته بود، با مهربانی پرسیدم:

- همین آقای سپند همکارته؟

با لحنی شیطنت‌آمیز، آن‌چنان که در سوی نگاهش من نبودم، گفت:

- منظورت اگه سرهنگ شاهینیِ، باید بگم بله!

 

ناظر: @ Torkan dori

ویراستار:  @ یگانه جان

@ همکار ویراستار♥️

@ ونتونز...  @ شقایق.نیکنام  @ Masi.fardi  @ masoo  @ Z.A.D  @ Z.mim  @ Atefeh L   @ _NAJIW80_  

ویرایش شده توسط _Arta_
ویراستاری VampirE
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 2

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شانزده

 لحنم که تعجب ضمیمه اول‌اش بود و چشم‌هایی که تا سر حد ممکن ناخودگاه گرد شده بودند. گفتم:

- سرهنگه؟

سوال گونه نگاهم کرد و ضمن چرخاندن فرمان، با آن ژست زیبای مهزاد کش‌اش گفت:

- این‌قدر تعجب داره؟

سری به علامت منفی تکان دادم. پس از آن هم نگاهم را به منظره بیرون ماشین دوختم.

- باور نمی‌کردم این‌قدرها درجه‌اش بالا باشه!

- غصه نخور مهزاد من! دو ماه دیگه هم‌زمان با پایان ماموریت، آقای شما هم سرهنگ میشه!

لبخندم را دوباره رنگ بخشیدم وباز هم امتداد نگاهم منظره بیرون بود، گفتم:

- سرجوخه هم باشی، تیم‌سار دل مایی سرهنگ!

خندید از ته دل، ناخودگاه محو چهره‌اش شدم و لبخندم بیشتر عمق گرفت. و می‌شود او تا ابد بخندد و من تا ابد به تماشای خنده‌اش بنشینم؟!

زمزمه کردم:

- صدای خنده‌ات، شهری به نام دل را ویران می‌کند.

صدای خنده‌اش کم- کم به سرفه و اشک‌های گوشه چشم مبدل شد. آن‌چنان خندیده بود که صدایش گرفته بود.

- حالا مهزاد خانم؛ این اصطلاحات ما رو از کجا یاد گرفتی؟

این لحن شیطنت‌آمیزش مرا هم به شیطنت دعوت کرد.

- آدم نامزدش پلیس باشه نفهمه چیزی؟

لبخند شیطنت‌آمیزم را سعی می کردم در پی، دزدیدن نگاهم و پنهان کردن لبخندم مخفی کنم.

سوال‌وار نگاهم کرد. سعی می‌کرد نگاهش از مقابلش منحرف نشود در همان حال دو گانگی، که بین من و مقابلش بود، گفت:

- پس چرا ما از اصطلاحات پزشکی شما چیزی سر در نمیاریم؟

خندیدم. راست می‌گفت، احسان حتی فرق بین آب مقطر و معمولی را هم نمی‌دانست.

در حین خندیدنم با دست به یکی از سوپر مارکتی‌هایی که سماورش به چشم می‌آمد، اشاره کردم و گفتم:

- شما همین‌جا نگه‌دار. یکم آب ولرم بخوری گرفتگی صدات خوب میشه می‌فهمی!

عاقل‌اندرسفیه نگاهم انداخت. و بعد هم ماشین را دقیقا همان جا که گفتم نگه داشت.

و قبل پیاده شدن گفت:

- ببین وسط راه تهران- کرج چه بلایی سر آدم میاری!

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Torkan dori

 

@ masoo  @ _NAJIW80_  @ Masi.fardi  @ Atefeh L  @ شقایق.نیکنام  @ ونتونز...  @ saghi  @ Z.A.D  @ Z.mim   @ _mitra__

 

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفده

 

رفتن‌اش را نظاره کردم. هیچ نقصی نمی‌توانستم در احسانم بیابم.  در این سفر نیم روزه‌ی رفت و برگشت‌مان که خودم خواسته بودم همراهش بیایم، حسی که به او داشتم رو به افزایش بود. دلتنگی‌اش، اوج جنون بود. طاقت دوری نیم روزه‌اش را هم نداشتم.

محو رهی بودم که چند دقیقه پیش پیموده بود که ناگاه چهره‌اش را آن سوی خیابان دیدم و لبخند زدم.

تا برگردد با لبخندم غوغایی به پا کردم که از چشمانش هویدا بود.

برگشت و کنارم جا گرفت. علاوه بر فلاسک آب جوش دستش، کلی هم خوراکی خریده بود که من تا این لحظه به هیچ‌وجه متوجه‌شان نشده بودم.

- می‌بینم که یه پا خانم دکتری!

لبخندم از سر ذوق و شادمانی تمجید او بود و غوغای دلم از آوای صدای او که چون ترانه‌ای برای بی‌قراری‌های دلم، لالایی سر داده بود.

 ادامه داد:

- خب حالا راست‌اش رو بگو!

با زیرکی معنای حرفش را در ربودم و گفتم:

- یادته همیشه می‌نشستی کنارم، با هم پازل و معما حل می کردیم؟

سر نخ‌ها رو می‌چیدیم کنار هم؟ تکه-   تکه‌ها پازل رو سر هم می‌کردیم تا به یک چیزی برسیم؟ خب اون وسط- مسط‌ها هم من یه چیزی یاد می‌گرفتم دیگه!

مفتخرانه به چهره لوسم نگاهی انداخت. فهمیدم دلش برایم قیلی ویلی رفته است اصلا نگاهش این را فریاد می‌زد و مهزاد دیوانه‌ی این نگاه عاشقانه همراه لبخند بود.

گردنم هم‌چنان کج بود و نگاهم در چشمانی که تصویرم را همراه برقی به تصویر کشیده بود.
نگاهم را گرفتم. دلم نمی‌آمد بیشتر از این شیدا و مجنونش کنم.

و وقتی احسان دیگر نگاهی نیافت. با آهی جگر سوز، ماشین را روشن کرد و راه افتاد.

چندی گذشت. سخت مطالعه کتابی بودم که در دستم بود و هیچ به حضور و وجود احسان توجه‌ای نداشتم که با صدایش سر از کتاب برآوردم.

و سوال‌گونه نگاهش کردم که با دیدن نگاهم و نیم‌نگاهی به کتاب قهوه‌ای جلد میان دست‌هایم، چشم‌های زیبای قهوه‌ای‌اش را از من گرفت و به مقابلش دوخت.

تره‌ای از موهای خرمایی تیره‌اش، اخم بین ابروان‌اش را پوشانده بود.

- چی­ می‌خونی؟

نیم‌نگاهی به صورت اخم‌آلودش انداختم. و جلد کتاب را، آن‌گونه که بتواند عنوان‌اش را ببیند، به سویش گرفتم.

در کمتر از یک‌ ثانیه، نگاه از جاده خلوت و مسکوت گرفت و نگاهی کوتاه و گذرا به جلد کتاب که عنوان را حک کرده و طلایی نوشته بود، انداخت.

- دیوان مولانا!

زمزمه‌ی کوتاه کلمه  "اِم" از میان لب‌هایم خارج شد.

و او با تلخی کمتر از قبل، که حال خنده چاشنی‌اش بود، گفت:

- حالا همون رو نمی‌­خونی برامون بانو؟

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ یگانه جان

ناظر: @ Torkan dori

 @ masoo  @ Masi.fardi  @ Z.A.D  @ Z.mim  @ _NAJIW80_   @ Atefeh L @ مهاجر  @ ونتونز...  @ saghi  @ khakestar  @ _Setayesh_

 

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هجده

بی‌آن نگاهم را نصیب چشم‌های منتظرش کنم، لبخندی کم‌رنگ اما از تاثیر جمله‌ی عاشقانه‌اش و حال دلم، زدم. بی‌آن‌که مکث‌ام طولانی شود شروع به خواندن کردم.

در هوایت بی قرارم روز و شب

سر ز پایت برندارم روز و شب

نگاهی گذرا و پر از عشق به چهره معصوم‌اش انداختم. نگاهم نمی‌کرد اما چشمانش می‌خندید و لبخند محوی در تن زیبای لب‌هایش، خودنمایی می‌کرد. ته‌ریشی کوتاه بر چهره داشت و همین چهره‌اش را معصوم و دلربا کرده بود.

روز و شب را هم‌چون خود مجنون کنم

روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل را می‌خواستی از عاشقان

جان و دل را می‌سپارم روز و شب

زان شبی که وعده دادی روز وصل

روز و شب را می‌شمارم روز و شب

دست آزادم که روی صندلی کنار پایم بود را، با آرامش برداشت و سوی لب‌اش برد و آرام گرمی بوسه‌اش را، بر روی دستم حس کردم.

بس که کشت مهر جانم تشنه است

ز ابر دیده اشک بارم روز و شب

قبل از آن‌که کلمه "شب" را بر لب‌هایم جاری کنم، نگاهی به احسان انداختم تا از حالات چهره‌اش کمی به درون‌اش پی ببرم.

قبل از آن‌که من پی به چیزی ببرم؛ خودش نگاهم کرد. در آن قهوه عشق، داستان‌ها نهفته بود که هر کدام قصه بی‌قراری او و داستان شب‌های من بود، که با خیال آغوش او سپری می‌شد.

می‌دانستم گر نگاه بر نگیرم، نگاه پس از این به قیامت می­‌رود! نگاه گرفته و بی‌آن‌که دوباره به سمت او نگاهی بی‌اندازم هم‌چنان که نگاهم به سکوت ظهر خیابان بود، دست برده و ضبط را روشن کردم.

چه می­‌کنی که شیدایم می‌­کنی؟ چه در نگاه تو خفته، که دل را بیدار کرده و به هیاهو وا می‌دارد؟ گر باشی، همه هست و وجود همه نیست!

سرعت بی‌ندای ماشین، مانند پرنده‌ای سبک بال، مرا به جلو پرت کرد. شانس آورده بودم که تن کمربند بر تنم چنگ انداخت و مرا عقب کشید.

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Torkan dori

ویراستار: @ یگانه جان

@ Masi.fardi  @ masoo  @ niayesh1389  @ Z.A.D  @ Z.mim  @ مهاجر  @ ونتونز...  @ _Bahar_  @ _NAJIW80_  @ Atefeh L   @ khakestar   

 

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 #پارت_نوزده

ترسیده و رنگ پریده نگاهی به چهره‌ی سرخوش و لبخند به لب احسان انداختم و گفتم:

- داری چی‌کار می­‌کنی؟

- من گرسنه‌­ام.

غضب آلود، با ابروان در هم تنیده دستم را از تن نجات بخش داشبورد گرفتم و تکیه‌ام را ترسیده به صندلی دادم.

- می‌خوای غذای بهشتی بخوری مگه؟!

با اخمی ظریف بین ابروان مردانه تیره‌ی خرمایی‌اش، نگاهم کرد. گمان کنم در همین بین بود که پی به منظورم برد.

ابروانش از هم فاصله گرفتند و گوشه‌های چشمان قهوه‌ای‌اش کشیده، آن‌گاه چون بمب، صدای خنده‌اش فضای ماشین را پر کرد.

- چی گفتی؟

- غذای بهشتی! دوست داری امتحان کنی؟

عصبانیتم هنوز فروکش نکرده بود، هنوز هم قلبم از ترس می­‌خواست از فضای تنگ سینه‌ام بگریزد.

خنده‌اش را با فرو بردن لب‌هایش به درون دهان‌اش جمع و جور کرد و سپس گفت:

- باشه ببخشید. شما آروم باش!

آب شدن قند درون دلم را پشت باطن زنانه‌ام پنهان کردم و گفتم:

- حالا حسابت رو بعدا میرسم.

و لبخند شادمان و ناخودگاه‌ام، با برگشتن نگاهم و دوختن آن به فضای سبز پشت شیشه،  لب‌هایم را زینت بخشید.

نمی‌­دانم چه‌قدر گذشته بود، آن‌قدر به آینده خود و احسان اندیشیده بودم که زمن را احساس نکردم.

با توقف ماشین به آرامی نگاه از بیرون گرفتم و احسانی که در حال مرتب کردن مدارکش بود. دوباره اما این‌بار با توجه بیشتری به اطراف نگاهی انداختم.

در تمام طول راه سنگینی نگاهم فقط بر روی فضای پشت شیشه بود، هیچ نفهمیده بودم درون شهر توقف کرده‌ایم.

به آرامی گفتم:

- چه‌طور نفهمیدم رسیدیم؟

احسان با لبخند نگاهم کرد.

- این‌قدر به بیرون نگاه می‌­کردی!

و با مکث و لبخندی گرم ادامه داد:

- این‌قدر که به بیرون نگاه کردی به من نگاه نکردی! این­ رو یادت باشه!

لبخندم را به سویش کشیدم. ماشین را روبه‌روی اداره و زیر سایه درخت، طوری که از پرتوهای گرم خورشید در امان بمانم.

مدارکش را برداشت و ابتدا  یکی پایش را از ماشین بیرون گذاشت و سپس به‌طور کامل از ماشین خارج شد.

در لحظه آخر سرش را داخل ماشین آورد و نگران گفت:

- مهزادی پشت سرمون یه سمند مشکیِ، مواظب خودت باش! از بعد ورود به کرج دنبالمونن.

نگران شدم و استرس چون دریایی خروشان در تنم موج می­‌زند.

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Torkan dori

ویراستار: @ یگانه جان

@ Masi.fardi  @ masoo  @ niayesh1389  @ Z.A.D  @ Z.mim  @ مهاجر  @ ونتونز...  @ _Bahar_  @ _NAJIW80_  @ Atefeh L   @ khakestar    @ شقایق.نیکنام  @ SONIYA_M

 

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 11
  • هاها 1
  • غمگین 2

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست


چهره‌ام را کامل می­‌شناخت؛ می­‌دانست وقتی ابروانم چین می­‌خورد؛ و گونه‌هایم کمی سرخ شده‌اند؛ و دستانم در هم محکم گره می­‌شوند، ترسیده‌ام و استرسی وافر به جانم افتاده است.

- مهزاد فقط تو رو خدا نترس. باشه؟

سری تکان دادم و دستان گره شده‌ام، از هم گشودم و دستمالی از جعبه دستمال کاغذی بیرون کشیدم و بر تن دست‌هایم، نوازش‌وار کشیدم!

احسان با نگرانی در را بست و سپس به سمت اداره قدم برداشت. خیابان را گذراند، و در آن سوی دیگر خیابان پا بر روی پله‌های کم ارتفاع و دایره‌ای شکل نهاد. پس از طی کردن حدودا پانزده پله، به درون اداره رفت و از دیده‌ام پنهان گشت.

در گرمای ظهر، فقط تعدادی ماشین روبه‌روی اداره پارک شده بود، و دگر هیچ! گاه- گاهی هم یک نفر در حال عبور بود. خلوتی شهر مرا می‌­ترساند.

تلفنم را از جیبم بیرون آوردم؛ تنها راهش این بود که احسان بیاید و همراهش من هم بروم. نهایتش در راه‌رو یا سالن انتظار، به انتظار یار می‌نشستم.

 رقص انگشتانم بر صفحه گوشی، رمزش را ادا کردند؛ و سپس با سرعت و عجله از بی‌تابی قلبم بود،  و به آن‌ها هم سرایت کرده بود، با بی‌قراری نام احسان را کوبیدند.

چشمم منتظر بود هر چه زودتر آوای "جانم" احسان را بشنود. اما صدای زنگ موبایلش در درون اتاقک ماشین پیچید.

با کلافگی گوشی را بر روی داشبورد پرت کردم. و هم‌زمان با این‌که از برای چاره اندیشیدن، انگشت اشاره را به دهان می­‌گرفتم؛ گفتم:

- لعنت به این شانس.

نگاهم به سمت عقب چرخید. صدای روشن شدن و استارت آن ماشین را شنیده بودم. در کمتر از یک دقیقه از کنارم عبور کرد و پس از مدتی دگر نتوانستم آن را در امتداد خیابان بیابم.

نفسی از سر آسودگی کشیدم و بی‌اختیار، لبخندی بر لبم نشست. ولی ­حیف که می­‌پنداشتم تمام شد.

تنها راه فرار از این تنهایی که در پس آن بی‌حوصلگی بود، دکمه روشن-  خاموش گوشی را فشردم و در میان برنامه‌هایش حوصله‌ام را سرگرم ساختم.

نگاهی به ساعت دیجیتال گوشی انداختم، پس از آن‌که سرم را در گوشی فرو کرده بودم، سه ربع ساعت گذشته بود؛ اما احسان هنوز نی‌آمده بود.

هنوز افکارم پایان نیافته بود، و نگرانی‌ام پیش‌روی نکرده بود، که نگاهم به اندام ورزیده احسان در آن کت و شلوار رسمی سورمه‌ای رنگ، برخورد کرد. و در پس آن، فردی باز هم با لباس‌های رسمی ایستاده بود. فقط با این تفاوت که کت را روی دست­ش انداخته بود، و چندین پرونده در دست دیگرش بود. و با احسان در حال سخن گفتن!

احسان را که دیدم، چون کودکی که مادرش را دیده باشد، دستم به سمت دست‌گیره حرکت کرد و بر رویش نشست.

- بهترِ برم احوال پرسی کنم، زشته ببینند نمی­رم!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

ویرایش شده توسط _Mahta_
  • لایک 6
  • تشکر 1
  • سردرگم 3
  • غمگین 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست

دستم، دست‌گیره را کشید و در گشوده شد. پایم را بر روی زمین گذاشتم و با بیرون کشیدن سرم از اتاقک ماشین،  به طور کامل از ماشین خارج شدم.

اتومبیل سفید رنگ را با دور زدنی از سر گذراندم و قدمی به جلو برداشتم.

احسان با دیدنم، لبخندی زد و از دوست‌اش خداحافظی کرد. اما هنوز قدمی به جلو ننهاده بود، که موتوری با دو سر نشین به تن احسانم برخورد کرد.

نفسم ایستاد، مگر می­،شود چشم‌هایم افتادن احسان را ببیند و قلب من هنوز بکوبد؟

نمی‌دانم؛ شاید از بی‌قراری بود که قدم‌هایم جان گرفت، و تنم به سمت احسان پر گرفت!

شاید از احساس غریبی بود، شاید قلبم،  هم‌دمی نیافته بود؛ که باز هم اشک‌هایم را آواره کرده بود تا هم‌دمم باشند!

حس‌های عاشقانه‌ام را در کنار قلب کوبنده و بی‌قرارم گذاشته و با قدم‌هایی سست، اما پی‌درپی به احسان رسیدم و زانوانم در کنارش، چون آهویی که مادرش را دیده باشد، خم گشت.

از همان پس که آن موتوری با تن احسانم برخورد کرده بود، آن مرد که ابتدا سوی قدم‌هایش، دوباره درون اداره بود، پرونده‌ها را همان‌جا رها کرد و انگار از جاذبه زمین بی‌خبر بود، که نمی‌دانست پرونده‌ها بر زمین می‌­افتند.

برگه‌های سفید و چندین پرونده رنگین،   چون احسان من، تاب خوردند و بر زمین افتادند.

 دستم بر روی چهره‌اش نشست و نگران زمزمه کردم:

- خوبی احسان؟ خوبی؟

سرش را کمی از زمین کند و با لبخندی بی‌جان گفت:

- پام... پام درد می­کنه!

 لبخندی بی‌جان لبم نشست، و فریادم به هوا خواست.

- کمک... .

هنوز نتوانسته بودم فریادم را به کمال برسانم، که مردی بالای سرم آمد. سرم را بالا گرفتم؛ خودش بود. همان که چندین لحظه پیش، با احسان سخن می­‌گفت.

بی‌آن‌که مرا نیز به حساب بی‌آورد، روی سخن‌اش را به احسان گرفت و با احترام نظامی گفت:

- ببخشید قربان؛ نتونستم بگیرم‌شون؛  اما... .

کاغذی را میان انگشتانش بود، را به طرف احسان گرفت و هم‌زمان با آن گفت:

- اما این رو از دست یکی‌شون افتاد.

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ یگانه جان

ناظر: @ Torkan dori

 

@ Masi.fardi  @ masoo  @ khakestar  @ _NAJIW80_  @ Atefeh L  @ SONIYA_M  @ Z.mim  @ شقایق.نیکنام  @ ونتونز...   @ مهاجر   @ niayesh1389 @ reyyan☆ویژه☆   @ ستاره  @ سلنوفیل

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...