رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان مانگ امید | سارا رئیسی کاربر انجمن نودهشتیا


سارا رئیسی
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

نظرتون درمورد مانگ امید چیه؟  

9 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون درمورد مانگ امید چیه؟

    • خوبه
      0
    • متوسطه
    • عالیه
    • افتضاحه
      0


ارسال های توصیه شده

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

سلام به همه‌ی خوانندگان مانگ امید

اول از همه ازتون تشکر میکنم که تا اینجای رمان همراهم بودین

بعد عذرخواهی میکنم که این مدت پارت نذاشتم و تو خماری موندین

رمان در حال اصلاح هستش، به پیشنهاد شما فلش بک هارو تغییر دادم. لحن رمان تغییر کرده

شروع رمان از یه جای دیگه‌ست و روند رمان به طور کلی عوض شده

دلم نمی اومد بیشتر از این منتظرتون بذارم بنابراین اصلاح شده‌ی رمان رو از این به‌بعد براتون قرار میدم

میدونم که خوندن داستان تکراری ممکنه کمی کسل کننده باشه براتون اما هم اکنون نیازمند نقدهای سبزتان‌هستم🥲😂 حتما توی نمایه یا صفحه‌ی نقد برام بنویسید نظرتون رو

اراتمند شما 😌💗🌹

  • لایک 32
  • تشکر 4
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت اول*

برای بار چهارم ویدیویی که استوری کرده بودم را پخش کردم و گوش سپردم به صدای گوینده:

- چه‌ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم/ مگر دشمن کند این‌ها که من با جان خود کردم!

طبیبم گفت: درمانی ندارد درد مهجوری/ غلط می‌گفت! خود را کشتم و درمان خود کردم!

زیر پتو نفسم بالا نمی‌آمد اما حاضر نبودم سرم را بیرون بیاورم. دوباره با مامان بحث کرده بودیم و مثل همیشه بعد از دعوا، از حرف‌هایی که موقع عصبانیت به او گفته بودم، پشیمان شده بودم اما پشیمانی هیچ فایده‌ای ندارد. خدا می‌دانست که هر بار از حرف‌هایم چقدر دلش می‌شکست اما به روی خودش نمی‌آورد. اشک‌های پشیمانی، دانه- دانه صورتم را خیس می‌کردند و از عالم و آدم شاکی بودم که یک دفعه اسم امید بالای صفحه‌ی گوشی‌ام نمایان شد. تپش قلبم را بیشتر از چند دقیقه‌ی قبل حس می‌کردم و دست و پاهایم بی‌حس شده بود. از ذوق نمی‌دانستم باید چه کار کنم فقط بلند داد زدم:

- مامان! امید پیام داد!

انگار که نه انگار چند دقیقه‌ی پیش دعوا کرده بودیم، در اتاقم را باز کرد و از لای در گفت:

- واقعا؟ چی گفته؟ تو پیام دادی یا خودش پیام داده؟

واقعا مادر بودن دل بزرگی می‌خواهد؛ فکرش را بکن، بچه‌ای که این همه برایش زحمت کشیدی و عمر و جوانی‌ات را به پایش گذاشتی این طور به تو بی‌احترامی کند و سرت داد بزند و تو باز هم نگران حالش باشی! من یکی که نمی‌توانستم مادر خوبی باشم. با یادآوری دفعه‌ی قبل که امید به من پیام داده بود، انگار که شهاب سنگی بر سرم فرود آمده باشد، وا رفتم و موشکافانه نگاهش کردم و پرسیدم:

- نکنه باز تو بهش پیام دادی گفتی به من پیام بده؟

مامان:

- نه به خدا من بهش پیام ندادم! حالا چی گفته؟

تازه یادم افتاد اصلا نگاه نکردم تا ببینم محتوای پیامش چه بوده! نگاهم را به صفحه‌ی گوشی‌ام دوختم

و خطاب به مامان گفتم:

- روی استوریم پیام داده. نوشته رفتی پیشواز محرم؟

مامان ابرویی بالا انداخت و پرسید:

- مگه چی گذاشتی؟

یک بار دیگر هم ویدیو را برای مامان پخش کردم. متفکر نگاهم کرد و گفت:

- این که ربطی به محرم نداشت! یعنی منظورش چیه؟

سری تکان دادم و دستم را بین جنگل موهای پرپشت و لختم فرو بردم و با لب و لوچه‌ی آویزان جواب دادم:

- نمی‌دونم مامان!

و به پیام امید خیره شدم. دروغ چرا؟ ته دلم عروسی بود که بالاخره بعد از مدت‌ها امید خودش پیام داده! در دلم هزاران پروانه درحال شورش بودند و غرق در افکار دخترانه‌ام بودم که مامان مرا از خیالات شیرینم بیرون کشید:

- نمی‌خوای جوابش رو بدی درسا؟

نمی‌خواستم؟ سه- چهارماه بود منتظر یک پیام از امید بودم!

- چرا نخوام؟ اخه نمی‌دونم چی جواب بدم!

مامان:

- می‌خوای پیام بده از رویا بپرس اون بهتر عقلش کار میکنه!

با شنیدن این جمله از مامان، سری تکان دادم و صفحه‌ی چتم با رویا که به اسم "رفیق" ذخیره‌اش کرده بودم را باز کردم و ماجرا را با یک پیام صوتی تعریف کردم و منتظر جواب شدم.

از خوش‌شانسی بی‌نهایتم، طولی نکشید که رویا جواب داد:

- بنویس مگه با مهران مدیری هم کسی پیشواز محرم میره؟

لبخند بزرگی که روی لبم آمده بود را جمع کردم و با جمله‌ی" دمت گرم" جوابش را دادم و عین همان جمله‌ای که گفته بود را برای امید نوشتم و منتظر جواب شدم.

همانطور که منتظر جواب امید بودم، چشمم به اسم رویا خورد که نوشته بود:

- ولی آخر تعریف نکردی‌ها! یادم می‌مونه.

نفسم را پر استرس فوت کردم و نوشتم:

- به خدا تعریف می‌کنم بذار عصر میام خونتون اصلا خوبه؟

رویا:

- آره بیا که از کنجکاوی مردم!

- حالا صبر کن ببینم امید چی میگه؟ باورم نمیشه پیام داد!

همان لحظه امید پیام داد که با دیدن عکس پروفایلش ضربان قلبم ده برابر شد. دست‌هایم می‌لرزید بنابراین با پیام صوتی به رویا گفتم:

- رویا بیا ببینم من چی بگم بهش؟ نوشته « نه پروفایلت محرمی بود» دوتا شکل خنده هم گذاشته! چی بگم؟

رویا:

- مگه پروفایلت هنوز مشکیه؟

- نه بابا دیشب عوض کردم دیگه!

رویا:

- خب بهش بگو مشکی نیست و عوض کردی، بگو‌ مگه واسش پروفایلت هنوز مشکیه؟

با دست‌هایی که از هیجان حرف‌ زدن با امید می‌لرزید شروع به تایپ کردم:

- نه پیشواز محرم نبوده همین‌جوری گذاشتم. دیشب عوض کردم که، مگه آپدیت نشده؟

امید خیلی سریع جواب داد، فکرش را نمی‌کردم آن‌قدر زود جواب بدهد برای همین هم استرسم چند برابر شد. هرچند چیز خاصی نگفته بود ولی در آن لحظه طوری استرس همه‌ی وجودم را فرا گرفته بود که نمی‌دانستم اصلا چه باید بگم. مغزم کاملاً از کار افتاده بود!

این بار دست به دامن رویا نشدم و خودم پیامش را باز کردم.

امید:

- تازه آپدیت شد. کسی مرده؟

با دست‌هایی که از هیجان دوباره حرف زدن با امید یخ زده بودند، نوشتم:

- نه! خدا نکنه! دور از جون اطرافیانم!

ویرایش شده توسط Saraishm
  • لایک 34
  • هاها 3
  • غمگین 5

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت دوم*

قلبم بی‌محابا خودش را به سینه‌ام می‌کوبید و لبخند شیرینی روی لبم جا خوش کرده بود. خدایا یعنی ممکن بود صحبتمان ادامه‌دار شود؟

توی همین فکر بودم که امید جواب داد:

- خب دیگه اگر کسی نمرده و پروفایلت رو سیاه کردی یعنی رفتی پیشواز محرم! درود بر شرفت!

با این که خنده‌ام گرفته بود و سرشار از ذوقی وصف نشدنی بودم، نوشتم:

- نه! رنگ غالب زندگیمه.

دروغ نگفته بودم، بعد از رفتن امید کل زندگی‌ام سیاه شده بود. آن‌قدر دلتنگش بودم که به همین پیام‌های بی‌خودی و بی‌ربط هم راضی بودم. فقط امید باشد، بقیه‌اش مهم نیست!

امید:

- باز فلسفی حرف زد! راستی می‌بینم که کلاستون هم مختلط شده خوش به حالت شده‌ها!

اول ابروهایم یکدیگر را در آغوش کشیدند و بعد کارتن- کارتن قند توی دلم آب کردند! هنوز هم به این مسائل اهمیت می‌داد!

ذوق مرگ بودم از این‌که هنوز هم برایش مهم بود که در کلاسمان پسر باشد یا نه! یعنی امید هنوز هم مرا دوست داشت؟ حواسم را به پیام‌هایش دادم، چطور باید به او می‌فهماندم که دلم به شوق اوست که می‌تپد و نمی‌توانم جز او کسی را ببینم؟ خدایا کمکم کن!

- مختلط که از عید به بعد شده! اما خب همه زیر هجده سال هستن. حالا مگه چه خوبی‌ای داره که خوش به حالم شده؟

قلبم دیوانه‌وار خودش را به سینه می‌کوبید و دست‌هایم یخ زده بود. چه کسی فکرش را می‌کرد من و امید، که روزی تمام دنیای هم‌دیگر بودیم حالا این‌قدر غریبه شده باشیم؟

از صفحه‌اش بیرون رفتم، حالا با خودش فکر می‌کرد دختره بی‌کار است و بست نشسته تا جوابش را بدهم. قبلاً می‌گفت خوشش نمی‌آید موقع حرف زدن هی از صفحه‌ی چتمان بیرون بروم. آخر آن امید حساس‌ و عاشق کجاست؟

چند ثانیه بعد جواب داد:

- اشکال نداره، سن یه عدده! یه خوبش رو بزن تو رگ!

انگار هزاران ولت برق به وجودم متصل کرده بودند، خدایا این همان امید است؟ پس غیرتش کجا‌ رفته؟ یک نفر در مغزم داد زد:

- یادت رفته چطور با غیرتش بازی کردی؟ حالا بکش درسا خانوم بدتر از این‌ها حقته!

بغض کردم. خدایا به قلب بی‌طاقتم صبر بده! دستم را روی دست نامرئی‌ای که گلویم را می‌فشرد گذاشتم تا راه نفسم را باز کنم. امید می‌دانست با قلب کوچکم چه می‌کند؟ با هر کلمه‌ای که می‌نوشتم انگار تکه‌ای از قلبم می‌سوخت اما نوشتم تا بی‌جواب نگذارمش، نکند یک وقت فکر کند دیگر برایم مهم نیست!

- من که دیگه به هیچ‌کسی توی زندگیم اعتماد ندارم که بخوام کسی رو بزنم تو رگ! ولی تو که هنوز عقیده‌ات اینِ می‌تونی یکی از اون بلوندهای چشم‌رنگیِ تُرک رو بزنی توی رگ!

کسی قلبم را میان دستان بی‌رحمش می‌فشرد و هر لحظه بیشتر درد را احساس می‌کردم. تو که این‌طور نبودی امید! تو که جانت برای درسایت درمی‌رفت! تو که می‌گفتی نمی‌گذاری هیچ چیزی ما را از هم جدا کند! پس آن قول‌ها چه شد؟

جوابش مرا به نفس راحتی مهمان کرد.

امید:

- نه بابا دیگه از من که گذشت. تو که جوونی یک کاری کن!

از جمله‌اش برداشت کردم که او هم هنوز تنهاست و نتوانسته در خلوتش کسی را راه بدهد، دقیقا مثل من که نمی‌توانستم به کسی جز امید فکر کنم و اسمی جز اسم امید را بشنوم! دوست داشتم برایش بگویم جز او کسی را نمی‌خواهم و ذره- ذره‌ی وجودم امیدم را می‌طلبد. دلم‌ می‌خواست یادآور تمام خاطرات قشنگمان بشوم و خواهش کنم دوباره همه چیز را از سر بگیریم؛ اما امان از غروری که بارها شکسته بود! این بار غرورم به جای من جواب داد:

- به قول خودت سن یه عدده! دلت پیر‌ نشده باشه!

خدا- خدا می‌کردم دلم را زیر پای بی‌رحمی‌اش له نکند، ناامیدم نکند، پشیمانم نکند! دلم از فکر این که ممکن بود بگوید که حتما به جوانی دلش فکر می‌کند و دلبری برای دلش برمی‌گزیند، قلبم را می‌سوزاند. 

جوابم را با چند شکلک خنده داد و بعد نوشت:

- فکر کنم همون دلم هست. به هر حال الان دیگه هدف‌ برام مهم تره. حالا تو راستشو بگو ببینم دوست پسرت کی هست؟

نمی‌دانستم خوشحال باشم یا ناراحت؟ خوشحال باشم از این که او هم به اندازه‌ی من از این جدایی رنج دیده یا ناراحت که دیگر خودش را دل‌مرده می‌داند؟ خوشحال باشم که هنوز برایش مهم است که با چه کسانی ارتباط می‌گیرم یا ناراحت که به همین سادگی من را، که روزی همه‌ی دنیایش بودم، پیشکش دیگران کرده و حالا می‌خواهد بداند چه کسی جایش را در زندگی‌ام گرفته؟

به هر حال از آن واژه خوشم نیامد، هیچ‌وقت خوشم نمی‌آمد و امید این را بهتر از هر کسی می‌دانست! بازی بدی را شروع کرده بود. حالا که او بازی کردن را دوست داشت من هم بازی می‌کردم! با ابروهایی که به هم گره خورده بودند، نگاهم را به صفحه‌ی گوشی‌ام دوخته بودم. انگار که امید می‌دید اخم کرده‌ام! از این فکر گره میان ابروانم کور شد و با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشتم نوشتم:

- تنها پسری که هیچ‌وقت توی زندگیم بهم ضربه نزده و فقط کمکم کرده که به هدف‌هام نزدیک بشم و به هیچ‌کسی جز خودش اعتماد ندارم.

ویرایش شده توسط Saraishm
  • لایک 29
  • تشکر 1
  • هاها 4
  • غمگین 1

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت سوم*

منتظر واکنشش ماندم، واکنشی که می‌توانست مرا در چاه ناامیدی مطلق فرو ببرد؛ یا این که رنگین کمان امید را به زندگی‌ای که مدتی بود دوباره خاکستری شده بود، ببخشد.

زیاد منتظرم نگذاشت و پرسید:

- کی هست حالا؟

با یک شکلک متعجب! نمی‌دانستم این خوب بود یا بد اما دوست داشتم فکر کنم احساس خطر کرده و یا حتی تعجب کرده، ولی نمی‌خواستم فکر کند کسی می‌تواند جایش را بگیرد!

- داداشم، دانیال.

بعد از این دیگر حرف خاصی رد و بدل نشد، احوال دانیال را پرسید و کمی از آب و هوا گفتیم که یک دفعه یادم افتاد چیزی را بگویم.

- راستی دیروز این جا بارون بود! یه بارون خیلی شدید.

امید:

- آره خبرش بهم رسید. خیلی عجیبه وسط تابستون و این بارون!

- تو این مدت انقدر چیزهای عجیب دیدم که دیگه هیچی برام عجیب نیست.

با جوابش دود از گوش‌هایم بیرون زد، چرا دست روی نقطه ضعفم می‌گذاشت؟

امید:

- چی شده مگه؟ دوست پسرت ولت کرده؟

عصبانی بودم، انگشت‌هایم را تند- تند روی صفحه‌ی گوشی‌ام می‌کوبیدم تا فقط جوابش را بدهم.

- خوشم نمیاد از این بحث. اولش هم جهت احترام جواب دادم. ناراحتم می‌کنه، لطفا چه شوخی و چه جدی ادامه نده!

منتظر بودم چیز بدی بگوید تا تمام خشم و دلخوری این چهار ماه را بر سرش آوار کنم اما با یک "چشم" و چند شوخی بحث را عوض کرد. زیاد صحبتمان طول نکشید اما همان هم برای دل بی‌قراری که در بی‌خبری می‌سوخت، آبی به روی آتش بود. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

صحبتم که با امید تمام شد، از اتاق بیرون رفتم و تازه یادم افتاد که چقدر گرسنه‌ام! مامان با نگرانی پرسید:

- چی شد درسا؟ چی گفتین به هم؟

آخ مامان مهربانم! دردت به سر درسا که این‌طور نگران من و رابطه‌ام هستی و من صدایم را بلند می‌کنم و دلت را می‌شکنم!

- هیچی هی اصرار داشت بگه من بعد از خودش وارد رابطه‌ی جدیدی شدم و این داستان‌ها. منم بهش فهموندم حتی از صحبتش هم خوشم نمیاد چه برسه به باقی داستان!

مامان:

- خوب کردی مامان جان. بذار بدونه دیگه اون آدم سابق نیستی.

واقعا آدم سابق نبودم؟ هنوز هم نمی‌دانستم! به هر حال زمان همه چیز را ثابت می‌کرد.

- ناهار چی داریم مامان؟ ضعف کردم!

مامان:

- برو بشین تا بیارم.

مادرها عجیب مهربانند! اگر من بودم و دختر بیست و یک ساله‌ام غذا می‌خواست قطعا می‌گفتم که خودش ناهارش را بردارد و بخورد، اما مامان من زیادی مهربان بود و همیشه از خودگذشتگی کرده بود. در اوج جوانی‌اش، وقتی پدرم فوت شد سه تا بچه‌ی قد و نیم‌قد را به هر سختی که بود، دست تنها بزرگ کرد.

وقتی پدرم از دنیا رفت، مامان هنوز مرا باردار بود و خواهرم، دنیا، تازه یازده ساله شده بود. دانیال هم هشت سالش بود و زیاد چیزی نمی‌فهمید. بیچاره مامان! پدرش خیلی پیرتر از حدی بود که بتواند دختر جوان بیوه‌اش را زیر پروبالش بگیرد، برادری هم نداشت تا بتواند به او تکیه کند؛ پدر هم که تک فرزند بود و پدربزرگم یک‌سال بعد از پدرم دارفانی را وداع گفت.

مامان بیچاره‌ام ماند و سه تا بچه که نمی‌دانست باید چطور دست تنها آن‌ها را بزرگ کند. دختری که تا دیروز در خانه‌ی پدرش حتی رنگ کوچه را ندیده بود حالا باید بدون هیچ یاوری فرزندانش را به دندان می‌کشید! انصافا هم موفق شده بود اما از خودش، از جوانی‌اش و از زیبایی‌اش دیگر هیچ نمانده بود. بغض به گلویم چنگ انداخت. با عشق به مادری که هر بار دلش را شکسته بودم؛ باز بیشتر از قبل به من محبت کرده بود نگاه کردم.

- مامان من رو می‌بخشی؟

نگاهم کرد، کوتاه و پرمعنا. جواب داد:

- دلم ازت صاف نمی‌شه درسا. اما چه کنم که مادرم و طاقت دیدن اشک‌هات رو ندارم. دلم ازت صاف نمی‌شه اما راضی به زجر کشیدنت هم نیستم.

بغضم را با لقمه‌های غذا قورت دادم و اصلا نفهمیدم غذا چه مزه‌ای داشت! کی می‌توانستم دل سوخته‌ی این زن رنج‌دیده را مرهم شوم؟ خداوندا پشیمانم! کمک کن تا جبران کنم!

بعد از ناهار مانتوی گشاد و بلندی را به تن کردم و به مقصد خانه‌ی رویا، از خانه بیرون رفتم. تمام طول مسیر به امید فکر کردم. به حرف‌هایش، به عکس‌هایش، به صدایش که ماه‌ها بود در حسرت شنیدنش می‌سوختم و او خبر نداشت. غرق افکار خودم بودم که راننده تاکسی گفت:

- رسیدیم آبجی.

کرایه را حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. خانه‌ی رویا، یا بهتر بود بگویم پدر رویا، انتهای یک کوچه‌ی بن‌بست بود. تا آخر کوچه، بچه گربه‌ی نارنجی رنگی همراهی‌ام کرد. حیف کلمه‌ی "گربه صفت" که به بعضی آدم‌ها نسبت می‌دهند. این حیوان کوچک معرفتش بسیار بیشتر از خیلی‌ها بود!

ویرایش شده توسط Saraishm

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت چهارم*

پشت در ایستادم و به کل کوچه نگاهی کردم. درهایی به رنگ‌های مختلف تنها چیزی بود که توی آن کوچه‌ی بن‌بست جلب توجه می‌کرد؛ البته اگر جوی آب را فاکتور می‌گرفتیم. سه تا در سمت راست بود و پنج تا سمت چپ، برداشتم این بود که خانه‌های سمت چپ کوچک‌ترند. صدای باز شدن در نگذاشت بیشتر از این فکر کنم، نگاهم را به رویا که چادر نماز گل- گلی‌ سفید رنگی صورتش را قاب گرفته بود دوختم و لبخند دوستانه‌ای تحویلش دادم.

- سلام رویا خانوم گل!

متقابلا لبخندی زد و جواب‌ داد:

- سلام به روی ماهت. بیا تو! بیا که کلی از صبح تو خماری موندم.

خنده‌ی آرامی کردم و زیر لب گفتم:

- عجول نباش رفیق! چیزی جز مرثیه سرایی نیست!

رویا:

- حالا در مورد این که چی هست و چی نیست بذار خودم تصمیم بگیرم.

شانه‌ام را بالا انداختم که گفت:

- شونه و مرض! ببین اومدی این جا شونه بندازی بالا می‌گیرم دو تا شونه‌ات رو برات می‌شکنم‌ها!

با خنده گفتم:

- تو فسقلی می‌خوای شونه‌های من رو بشکنی؟

رویا:

- زورم به تو دراز نمی‌رسه که! یعنی زورم می‌رسه‌ها ولی خب تو رو خدا زده دیگه من کی باشم. ولی می‌تونم شونه‌ی موهات رو بشکنم که!

رویا صمیمی‌ترین دوستم بود. رفیقم بود، یک‌ رفیق واقعی! تاوان سنگینی دادم تا بفهمم به هر کسی نمی‌توان لقب دوست را داد چه برسد به رفیق که حسابش از همه دنیا جداست!

اما تا امید بود، خودش بهترین دوستم بود، بهترین رفیقم بود! امید که رفت تازه فهمیدم چقدر تنها بوده‌ام و همه زندگی‌ام امید بوده. از این بابت هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحالی‌ام از این بابت بود که عشقی را تجربه کرده بودم که از هر لحاظ من را کفایت می‌کرد، اما از دست دادن چنین عشقی، برایم مساوی با سوگوار شدن بود. سوگواری برای عشقی که بلاشک تکرار نشدنی بود، اما سوگواری چه سودی داشت؟ سوگواری چیزی جز رنگ موهایم را تغییر نداد!

با ضربه‌ای که رویا به بازویم وارد کرد، رشته‌ی افکارم از هم گسست و سعی کردم حواسم را به رویایی بدهم که غر زدن‌هایش تمامی نداشت!

رویا:

- اصلا فهمیدی چی گفتم؟

فهمیده بودم؟ دریغ از یک کلمه!

- حواسم نبود ببخشید! مامان این‌ها کجا هستن؟

رویا:

- به! صبح عالی متعالی! یک‌ ساعت آب تو هاون کوبیدم؟ می‌گم که مامان این‌ها کاری براشون پیش اومد حرکت کردن برای شهرستان. اگه دوست داری شب این جا بمون.

ساعت گوشی‌ام را چک کردم، تازه چهار و نیم عصر بود! 

- حالا تا شب وقت زیاده، ببینم چی پیش میاد.

استکان چای خوش‌رنگی را جلویم گذاشت و کنجکاو پرسید:

- حالا امید خودش پیام داد یا تو اول‌ پیام‌ دادی؟

غصه‌ام گرفت. امید ببین چطور رفته‌ای که هیچ‌کس انتظار برگشتنت را نمی‌کشد! هیچ‌کس جز منی که همیشه منتظرم برگردی!

- وا رویا دیوونه شدی؟ دفعه آخر یه وضعی بود که اگر خودش پیام نداده بود صد سال حرفی بینمون رد و بدل نمی‌شد باور‌ کن!

متفکر سری تکان داد و گفت:

- اول چای رو بخور بعد کامل از اول تعریف کن که مردم از کنجکاوی.

ابرویی بالا انداختم و چای را که دیگر داغ نبود تلخ- تلخ سر کشیدم. رویا با بهت نگاهم کرد و حیرت‌زده گفت:

- به خدا تو آدم نیستی! این چه طرز چای خوردنه؟

- خب دیگه چون گفتی بخور اینجوری شد، اگه گفته بودی بنوش عین آدم می‌نوشیدم!

مشتی حواله‌ی زانویم کرد و اعتراض کرد:

- جونت بالا بیاد درسا خب بگو‌ دیگه! از صبح من رو گذاشتی تو خماری که چی بشه؟ اول گفتم تازه از راه رسیدی بهت گیر ندم، حالا که دیگه چای هم به قول خودت نوشیدی گلو تازه کردی!

- عجب!‌ خب شما که می‌خواستی ما گلو تازه کنیم یه چیز خنک می‌آوردی تو‌ این گرما برداشتی چای آوردی؟

چشم‌هایش گرد شد و بالشی که کنار دستش بود را برداشت و به سمت صورتم پرتاب کرد که جاخالی دادم و به دیوار برخورد کرد. 

خندیدم و گفتم:

- باشه بابا چرا می‌زنی؟ الان می‌گم!

نفس عمیقی کشیدم و مکث کردم، تمام این چند سال اخیر از جلوی چشمم مثل یک فیلم رد شد و باعث شد بغض توی صدایم لانه کند اما این بار نمی‌گذاشتم جلویم را بگیرد. باید یک‌ جایی از تمام حرف‌هایی که در دلم انبار شده بود، و از من انبار باروتی ساخته بود، که هر لحظه امکان داشت با جرقه‌ی کوچکی منفجر شوم را می‌گفتم. چه کسی امن‌تر از رویا؟ بغضم را به سختی فرو بردم و شروع کردم:

- نمی‌دونم بگم از کجا شروع شد رویا! به نظرم شروعش همون سال‌های مدرسه بود. همون موقع‌ها که با همه فرق داشتیم من و تو، اما من با تو هم فرق داشتم. درسته چادر سرم‌ می‌کردم اما مثل تو آروم نبودم یادته که؟ زلزله‌ای بودم برای خودم! همه‌ی معلم‌ها از شیطنت‌هام عاصی بودن اما با وجود همه‌ی این‌ها هیچ وقت با بقیه‌ی بچه‌ها رابطه‌ی خوبی نداشتم! دلیلش رو نمی‌دونستم ‌و هنوز هم نفهمیدم. شاید به خاطر ظاهر متفاوتم بود، شاید هم فقط با همدیگه هم‌فرکانس نبودیم. اما هر چی که بود، به نظرم این نقطه‌ی شروع همه چیز بود!

ویرایش شده توسط Saraishm
  • لایک 22
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 3

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت پنجم*

رویا دستش را زیر چانه‌اش گذاشته بود و به من خیره شده بود، سکوتش وادارم کرد تا ادامه بدهم:

- آره خلاصه، اون بی‌توجهی‌ها و نادیده گرفتن‌هایی که هم‌کلاسی‌هام همیشه نسبت به من داشتن، باعث شد این باور توی وجودم شکل بگیره که برای جلب توجه دیگران باید یه کار خاص انجام بدم! الان که بهش فکر می‌کنم برام مسخره‌ست که خیلی کارها رو برای داشتن توجه یک عده انجام می‌دادم، اما خب خودم رو سرزنش نمی‌کنم چون توی اون سن نیاز داشتم به اون توجه!

تکه‌ای هندوانه از ظرفی که رویا جلویم گذاشته بود، برداشتم و در بشقاب چینی گذاشتم و با چاقو تکه- تکه‌اش کردم و ادامه دادم:

- حالا همه‌ی این‌ها یک طرف، خانواده‌ی سخت‌گیری که حتی سلام کردن به جنس مخالف برای ما دختر‌ها رو رسوایی‌ و بی‌حیایی می‌دونستن هم یک طرف. رسماً هیچ تجربه‌ای از صحبت کردن با جنس مخالف نداشتم، تنها جنس مخالفی که تو کل زندگیم باهاش حرف زده‌ بودم دانیال بود. به من یاد نداده بودن با جنس مخالف چطور باید صحبت کرد، چه چیزی رو باید گفت و چه چیزی رو نباید گفت. چون اصلا هرگونه صحبت کردن و ارتباط با جنس مخالف ممنوع بود! در جریان هستی دیگه، تازه هجده سالم شده بود که بالاخره راضی شدن برام‌ گوشی بخرن، منم از آزادی‌ای که تازه به دست آورده بودم سعی می‌کردم نهایت استفاده رو ببرم. هرچند اون اوایل به قدری گوشیم بی در و‌ پیکر بود که دنیا و دانیال و مامان هر موقع اراده می‌کردن ازم‌ می‌گرفتنش. مثلا وسط چت کردن دانیال گوشیم رو از دستم می‌کشید و چکش می‌کرد. تموم این سخت‌گیری‌هاشون فقط باعث شد از من دروغگوی بهتری بسازن! به هر حال برای کارهایی که می‌خواستم انجام بدم هرطور شده یه راهی پیدا می‌کردم. یک ماه از گوشی خریدنم گذشته بود که رادمان وارد زندگیم شد. جریان رادمان رو که می‌دونی دیگه نخوام باز بگم.

تکه‌ای از هندوانه را با چنگال در دهانم گذاشتم که رویا گفت:

- اتفاقا بگو. دوست دارم بگی از اولش.

هندوانه را قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم، رادمان بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌ام بود و یادآوری روزهای بودنش بزرگ‌ترین زجر دنیا! شروع به تعریف کردم، کلمه به کلمه. گذشته جلوی چشمانم جان گرفت، انگار که همین دیروز بود!

آن روز شوم، که البته بعدها فهمیدم شوم بود، در اتاقم نشسته بودم و با دوستان مجازی‌ام در حال چت کردن بودم که مامان صدایم کرد. حرصی از این که وسط چت مجبور شده‌ام از اتاقم بیرون بروم، داخل‌ چهارچوب در ایستادم و گفتم:

- بله مامان؟

با کنایه گفت:

- چه عجب ما شما رو زیارت کردیم! می‌خوام برم خونه‌ی عمه شبنمت. اگه می‌خوای بیایی زود حاضر شو.

از خدا خواسته، سریع لباس‌هایم را به تن کردم. آن‌قدر هیجان داشتم و هول شده بودم که اصلا حواسم نبود که هر تکه از لباسم به یک رنگ است و حسابی شنبه- یک‌شنبه شده ام. مدت‌ها بود که از خانه بیرون نرفته بودم و تنها سرگرمی‌ام همان گوشی موبایل بود. از آن گذشته، چند ماهی می‌شد که عمه شبنم و دختر‌هایش را ندیده بودم. مامان پشت فرمان ماشین جا گرفت و من، کفش‌هایم را پوشیده و نپوشیده، سوار شدم. حالا که مامان هیچ‌وقت اجازه‌ی معاشرت و بیرون رفتن با دوستانم را نمی‌داد، مجبور بودم به همان دو دختر عمه‌ای که چند ماهی یک‌بار می‌دیدم بسنده کنم. به هر حال من هم آدم بودم و نیاز به معاشرت با هم سن و سال‌هایم را داشتم اما از آن محروم بودم، برای همین هم این دیدار‌های چند ماه یک‌بارم با دخترعمه‌هایم، عجیب به جانم می‌چسبید. با توقف ماشین، از افکارم فاصله گرفتم و پیاده شدم. زنگ در را بی‌وقفه فشردم، این کد من بود. معنی‌اش این بود که درسا آمده، و یک دنیا خوشحالی و انرژی با خودش آورده. همیشه همینطور بودم. حتی زمانی که دبیرستانی بودم، وقتی از پله‌ها پایین یا بالا می‌رفتم، همه می‌فهمیدند که صدای پای درسا است.

حالا که فکرش را می‌کردم، شاید هم دنبال جلب توجه بودم. چیزی که خیلی وقت‌ها آن را نداشتم! اغلب اوقات هم‌کلاسی‌هایم‌ مرا نادیده می‌گرفتند و این موضوع برایم آزاردهنده بود؛ اما من کسی نبودم که کم بیاورم، بالاخره راهی برای جلب توجه پیدا می‌کردم. شاید آن‌ها از عمد این‌کار را نمی‌کردند، اما همان بی‌توجهی‌هایشان بر ناخودآگاه من تاثیر بسیار بدی گذاشت. این حس به من القا شده بود، که برای داشتن توجه دیگران باید خودم را به در و دیوار بزنم و تلاش کنم و همیشه با بقیه‌ی افراد حاضر در جمع، فرقی داشته باشم!

ویرایش شده توسط Saraishm
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • غمگین 4

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت ششم*

صنم در را باز کرد و من را محکم در آغوش کشید و از فکر و خیال‌هایم دور کرد و البته با انواع فحش‌ها خوش‌آمد گفت! بنده خدا حق داشت! خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم. به عمه شبنم سلامی سرسری دادم و سریع به سمت اتاق صنم و مریم رفتم. ذوق و شوق داشتم و نمی‌توانستم پیش عمه بمانم، هر چه نبود بعد از چهار ماه همدیگر را می‌دیدیم!

مریم درحال باد زدن خودش با دامن گل قرمزش بود، مرا که دید از جایش بلند شد و مثل صنم با انواع فحش‌های اختراعی خودمان به من خوش‌آمد گفت. از اسم‌های عجیب و غریب و حیوانات برای خودمان فحش اختراع کرده بودیم و به نظرم این خیلی بهتر از بددهنی کردن بود.

کنار هم نشستیم و با ذوق از اتفاقات آن مدت که همدیگر را ندیده بودیم، گفتیم. از رازهای مگویی که می‌دانستم چند روز دیگر، ریز به ریز حرف‌هایم را به مامان منتقل می‌کنند اما چه می‌شد کرد؟ برون‌گرا بودم و تنها دوستانم آن‌ها بودند. اما برعکس من، آن‌ها اصلا رازدار نبودند و به قولی، دهن لق بودند.

میان حرف‌هایمان صنم گفت:

- پیج اینستاگرامت رو بده.

یک تای ابرویم را بالا بردم و پرسیدم:

- برای چی می‌خوای؟ مگه نمی‌گی اینستاگرامت حذف شده؟

صنم:

- آره پریده؛ ولی شاید بخوام یه پیج جدید درست کنم.

- اوه! تا اون موقع من ده بار آدرس عوض کردم؛ همون موقع بگو بهت میدم.

صنم:

- حالا تو همین رو بده بهم، شاید تا اون موقع عوض نکرده باشی.

تقریبا مطمئن بودم که دروغ می‌گوید اما به روی خودم نیاوردم. یک درصد احتمال دادم که راست گفته باشد و بعد شرمنده‌ی وجدان خودم بشوم. هر سه‌تایمان یک صفحه در اینستاگرام داشتیم؛ با اسم‌های مستعار، یواشکی و با گوشی‌های مادرانمان! حقیقت این است که والدین سخت‌گیر فقط فقط دروغگوهای خوبی را به جامعه تحویل می‌دهند.

به هر حال صنم با اصرار، آدرس اینستاگرامم را گرفت و چند ساعت بعد از اینکه به خانه برگشتیم، مطمئن شدم که درموردش فکر اشتباهی نکرده بودم و او واقعا به من دروغ گفته بود. با همان  حساب کاربری مرا دنبال کرده بود و  من تمام وقت با خودم فکر می‌کردم چرا باید دروغ می‌گفت؟ چرا من را احمق فرض کرده بود و فکر می‌کرد آن قدر خنگ هستم که فرق راست و دروغی به این واضحی را متوجه نمی‌شوم؟ به هر حال باز هم به روی خودم نیاوردم که حقیقت را می‌دانم اما نمی‌دانستم که همین اتفاق بی‌اهمیت، ماجرایی را شروع می‌کند که برای من نقطه‌ی آغاز سقوط است.

چند روز بعد، صنم با همان حساب کاربری که گفته بود از دسترس خارج و حذف شده است، به من پیام داد و خودش را با نام دیگری معرفی کرد که این موضوع بیش از پیش مرا آزرده خاطر می‌کرد؛ چرا که من همیشه آن‌ها را خواهران خود می‌دانستم و حتی بیشتر از دنیا به آن‌ها اعتماد داشتم. علیرغم اینکه بارها به اعتمادم لطمه زده بودند، باز‌ هم به دلیل علاقه‌ای که نسبت به آن‌ها داشتم، بارها آن‌ها را بخشیده بودم و حتی یک بار هم به رویشان نیاورده بودم. چرا باید به من دروغ می‌گفت؟ من که آن‌ها را همیشه محرم اسرار خودم می‌دانستم و مگوترین رازهایم را فقط به آن‌ها می‌گفتم! 

حالا که به آن روزها و آن اتفاقات نگاه می‌کنم؛ در نظرم بازی بچگانه‌ای بیش نمی‌آید. اگر امروز آن اتفاقات می‌افتاد بی‌صدا نظاره‌گر دروغ‌هایشان می‌شدم؛ اما متاسفانه آن زمان، دانایی‌ام خیلی کمتر از زمان حال بودو شخصیتم هنوز خام بود و شکل نگرفته بود. بیشتر تصمیماتم و واکنش‌هایی که به مسائل مختلف نشان می‌دادم، تحت تاثیر تربیت خانوادگی و رفتارهای اطرافیانم بود و متاسفانه، صبور بودن را نه کسی به من یاد داده بود، و نه هیچ‌کدام از کسانی که اطرافم بودند؛ آن‌قدر صبور بودند که بخواهم صبر پیشه کردن را از کسی یاد بگیرم. هر کسی که اطراف من بود، چنان به کوچک‌ترین مسائل واکنش نشان می‌داد که آن موضوع ناگهان بزرگ می‌شد! به قول معروف از کاه، کوه می‌ساختند

ویرایش شده توسط Saraishm
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • غمگین 4

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت هفتم*

اما این موضوع برای من کاه نبود، دروغ شنیده بودم و این برایم سخت بود چون برخلاف همه‌‌ی اطرافیانم سعی می‌کردم همیشه راستش را بگویم و با همه صادق باشم ولی درعوض همیشه دروغ می‌شنیدم. دنیا، دانیال و حالا هم که صنم! اولین بارم نبود اما آدم وقتی از کسی که جور دیگری دوستش دارد، دروغ می‌شنود، قلبش می‌شکند. به هر حال این موضوع آن قدر برایم آزار دهنده شد که صنم را بلاک کردم و طی یک حرکت بچگانه پستی گذاشتم و از دنبال‌ کننده‌هایم خواستم او را بلاک کنند.

حالا که فکرش را می‌کنم احمقانه‌ترین واکنش ممکن را نشان دادم اما آن موقع فکر می‌کردم که کارم درست است. شاید حق داشتم، به هر حال همیشه این من بودم که از اطرافیانم دروغ می‌شنیدم و باعث می‌شدند از اینکه همیشه راستگو و صادق بودم، از خودم منتفر بشوم.

همان پست باعث راه زندگی من به طور کامل تغییر کند! بعدها بارها و بارها بابت آن کار خودم را لعنت کردم.

نمی‌دانم چه کسی به صنم پیام داده بود و برایش ماجرا را شرح داده بود. صنم هم نه از طریق آن شخص، بلکه از طریق شخصی دیگر خواسته بود پیگیر شود که چرا از تمام کسانی که می‌شناختم خواسته بودم که صنم را بلاک کنند. آن شخص هم از خدا خواسته، به سرعت پیگیر ماجرا شد و برای من پیامی گذاشت و‌ جویای علت شد.

اصلاً یادم نمی‌آید که چرا‌ به رادمان اعتماد کردم و طی چند ساعت با او از هر دری صحبت کردم. از غصه هایم،‌ از مشکلاتم، از تحصیلم در رشته‌ای که هیچ علاقه‌ای به آن نداشتم، از خانواده‌ی سخت‌گیری که برای پسرهایشان همه چیز آزاد بود اما به ما دخترها که می‌رسید، با کوچک‌ترین رفتار اشتباه محکوم به سبک‌سری و بی‌حیایی می‌شدیم. از هر دری صحبت کردم، حتی از غصه‌ی‌ نداشتن پدری که هرگز ندیدمش!

جدیدترین عکسی که در صفحه‌اش پست شده بود، مربوط به مردی حدودا چهل و هشت ساله بود. موهایش جوگندمی بودند و صورتش را شش تیغ کرده بود. تنها عکسی که از صورتش پست کرده بود همین عکس بود، بقیه همگی اندام ورزشکاری‌اش را نشان می‌دادند و مشخص بود سال‌هاست بدنسازی کار کرده‌ است. این تصور که دست‌کم سی سال از من بزرگ‌تر است، باعث شده بود راحت‌تر به او اعتماد کنم و درعین حال احترام خاصی برایش قائل باشم و با او رسمی صحبت کنم که آخر صدایش درآمد و گفت:

- تو چرا این قدر رسمی حرف می‌زنی؟

جواب دادم:

- به هر حال شما بزرگ‌تر هستین و احترامتون واجبه.

رادمان:

- حالا سه سال که این حرف‌ها رو‌ نداره!

یکه‌ی سختی خوردم! سه سال؟ ولی آن عکس این را نمی‌گفت! جواب دادم:

- سه سال؟ اما شخصی که توی اون عکسه دست کم سی سال از من بزرگ‌تره!

رادمان:

- اون یکی از دوست‌هام بوده که چند ماهی می‌شه فوت کرده. اصلا متنی که زیر عکس نوشته بودم رو خوندی؟

حالا که فهمیده بودم اختلاف سنی چندانی نداریم، دیگر مایل به ادامه‌ی گفتگو نبودم. حقیقت این بود که حتی همان عکس را هم از نمای کوچک دیده بودم، حتی زحمت باز‌ کردنش و خواندن متنی که زیرش نوشته بود را به خودم نداده بودم. علیرغم عدم تمایلم به ادامه‌ی این گفتگو، رادمان هم شروع به صحبت کرد و او هم برایم گفت؛ از دختر مورد علاقه‌اش که آرزو نام داشت، از عشقی که به آن دختر داشت، از ثروتی که پدرش برایش به ارث گذاشته بود، از برادر بزرگترش که همیشه با او اختلاف داشت، از مادرش که پرستار بود و افتخار می‌کرد که چنین مادر موفقی دارد و در نهایت از پدرش که عاشقش بود و چندسالی بود که از دستش داده بود. آخر همه‌ی حرف‌هایش گفت:

- درسا خانم اگر هر موقع دلت گرفت به من بگو تا با آرزو بیام دنبالت بریم بیرون.

پوزخندی به حرفش زدم. مادرم اجازه نمی‌داد با دوستانم بیرون بروم، او که هفت پشت غریبه بود و یک پسر! اما به هرحال تشکر کردم و این مکالمه تمام شد. ای کاش واقعاً نقطه‌ی پایان مکالمه‌ی من با رادمان همان‌جا بود؛ ولی سرنوشت هر لحظه جبهه‌اش را عوض می‌کند.

ویرایش شده توسط Saraishm
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت هشتم*

چند روز بعد،‌ رادمان باز هم به من پیام داد. با اینکه از نظر من دلیلی برای ادامه‌ی صحبت‌هایمان وجود نداشت اما گهگاهی صحبت می‌کردیم. هرچند مکالمه‌هایمان کوتاه بود، اما رادمان سعی می‌کرد به هر بهانه‌ای سر صحبت را باز کند، از بهانه‌ی تولد برای آرزو جانش گرفته تا ماهگرد آشنایی‌شان. اما جالب بود که همیشه، درمورد آرزو صحبت می‌کرد. مثل اینکه خیلی عاشق یکدیگر بودند اما یک روز پیام داد و گفت:

- سلام درسا وقت داری؟

تایپ‌ کردم:

- سلام‌. بگو!

چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا جواب بدهد:

- حالم اصلا خوب نیست؛ خیلی عصبی‌ام.

در دل پرسیدم که اصلا به من چه ربطی دارد؟ اما نوشتم:

- چطور؟ خدایی نکرده اتفاقی افتاده؟

جوابش خیلی ناراحتم کرد، نوشته بود:

- آرزو بهم نارو زد. فکر می‌کردم عاشقمه؛ اما فهمیدم که این مدت فقط داشته باهام بازی می‌کرده!

سعی کردم آرامش کنم. واقعاً برایم عجیب‌ بود که آدم‌ها چطور می‌توانند به کسانی که این‌گونه دوستشان دارند و به آن‌ها عشق می‌ورزند، دروغ‌ بگویند؟ اما اهل قضاوت کردن نبودم، شاید سوءتفاهم پیش آمده بود. بعد از کمی چت کردن رادمان از من خواست تا شماره‌ام را به او بدهم، با اینکه ته قلبم راضی نبودم و قبل از این هم شماره‌ام را به هیچ غریبه‌ای نداده بودم؛ اما دلم سوخت. به هر حال در شرایطی بدی بود. همیشه این دلسوزی‌های بی‌جا باعث بدترین اتفاق‌ها می‌شوند، و ای کاش این موضوع را همان موقع می‌دانستم.

دلسوزی من برای رادمان، باعث شد که سعی کنم به او کمک کنم. نمی‌دانم چرا‌، اما حس می‌کردم باید کمکش کنم تا با موضوع پیش آمده کنار بیاید. اما حالا که فکرش را می‌کنم، حتی اگر رادمان به کمک نیاز داشت، تنها کاری که باید می‌کردم این بود که آدرس یا شماره تلفن یک مشاور خوب را به او بدهم. اما متاسفانه آن زمان، دختر بی‌تجربه‌ای بودم که فقط دلش برای یک مرد سوخته بود. اما مگر من چه کسی بودم که برای یک غریبه دل بسوزانم؟ مگر چند وقت بود که رادمان را می‌شناختم؟ همه می‌گفتند که من، دختر مهربانی هستم. اما من یاد نگرفته بودم که مهربانی‌ام را نباید هرجایی و برای هرکسی خرج کنم. یاد نگرفته بودم که همه مثل خودم، صادق نیستند. همین هم باعث شده بود که بعد از هر بار دروغ شنیدن، آن‌طور سرخورده و دل‌شکسته می‌شدم. 

از‌ آن گذشته، نمی‌دانم چرا اما خودم را مدیون رادمان می‌دانستم. به هر حال او به درد و دل‌هایم گوش داده بود، زمانی که نمی‌توانستم درمورد آن موضوع با دنیا یا حتی مامان صحبت کنم. عقل و منطقم در زمان حال، اصلا نمی‌تواند رفتار‌ها و تصمیمات آن زمانم‌ را توجیه کند؛ آخر مگر من به او گفته بودم که بیاید و پیگیر ماجرای دعوای بچگانه‌ی دو دختر بشود؟ می‌توانست نادیده بگیرد و خودش را کنار بکشد. اینکه خودم را مدیون او می‌دانستم واقعا مسخره بود!

به هر حال، این اشتباهات ما هستند که باعث می‌شوند که یاد بگیریم و عاقل‌تر شویم. من هم بعدها یاد گرفتم که نباید مسائل خصوصی‌ام را حتی به دوستان و نزدیکانم بگویم، چه برسد به درد و دل کردن با یک غریبه که از قضا مردی‌ است که هیچ شناختی راجع به او ندارم!

روزها گذشتند و حرف زدن‌ من و رادمان بیشتر شده بود. از آن روزها چیز زیادی یادم نیست؛ فقط بعدتر متوجه شدم که رادمان فکر می‌کرده من و صنم از دوستان آرزو هستیم و به خواسته‌ی آرزو سراغ رادمان رفته‌ایم تا او را امتحان کنیم و از عشق رادمان نسبت به آرزو مطمئن شویم. دلیل اینکه صحبت کردنش را هم با من ادامه داده بود، فقط همین بود. اما بعد که متوجه شده بود من آرزو را نمی‌شناسم، نقشه‌های جدیدی در سرش شکل گرفته بود.

در همان مدت کوتاه، رادمان نقطه ضعفم را پیدا کرده بود. گاهی از زیبایی صورتم و گاهی از جذابیت صدایم تعریف می‌کرد. این‌طور نبود که هر روز و هر ساعت از من تعریف و تمجید کند اما همان حرف‌هایی که چند روزی یک بار می‌شنیدم، برای منی که هرگز از هیچ‌کسی نشنیده بودم که چقدر زیبا هستم، حکم آب زلال برای تشنه‌ای داشت که در برهوتی خشک و بی‌آب و علف گیر افتاده است.

درست است که خانواده‌ام عاشق من بودند و در تمام این سال‌ها، هر چیزی که خواسته بودم را برایم فراهم کرده بودند اما مادیات هرگز نمی‌تواند جای محبت را پر کند. مادرم هرگز به من نگفته بود که چقدر دوستم دارد، دنیا و دانیال هم که همیشه سرشان به کار خودشان گرم بود. اوایل خیلی زیاد سعی می‌کردم طوری به آن‌ها محبت کنم تا بالاخره آن‌ها هم یاد بگیرند و متقابلا به من محبت کنند. متاسفانه صبور‌ نبودم و خیلی زود خسته شدم، هر چند فایده‌ای هم نداشت. خصلت‌هایی که بیش از بیست سال بود که در وجود آن‌ها معتکف شده بود، با یک سال و دو سال تلاش درسای بیچاره، تغییری نمی‌کرد. در آخر با این موضوع کنار آمدم که برای بوسه‌ای مادرانه و یا چشیدن طعم آغوشش، حتما باید بهانه‌ای وجود داشته باشد؛ و چون بهانه‌ای وجود نداشت، باید تا سال نو صبر می‌کردیم. هرچند که هرگز او را مقصر ندانستم، طفلک مگر از کجا محبت دیده بود که حالا محبت کردن بلد باشد؟

به هرحال رادمان نقطه ضعف مرا خوب فهمیده بود و خیلی خوب هم از آن استفاده، یا بهتر است بگویم سوءاستفاده می‌کرد. بعدها فهمیدم که آرزو هم طعمه‌ی عیاشی‌هایش و مهمان یکی دو ماهه‌اش بوده. وقتی از او خسته شده بود، دخترک بی‌چاره را مثل‌ یک تکه آشغال دور انداخته بود. اما همه‌ی این‌ها را خیلی دیر فهمیدم، زمانی که خیلی دیر بود و من در منجلاب نقشه‌های شوم رادمان غرق شده بودم!

ویرایش شده توسط Saraishm
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 3

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت نهم*

همان اوایل متوجه شدم که رادمان پسر‌ خوبی‌ نیست، اما نمی‌دانم چرا همان وقت‌ها رشته‌ی آن رابطه را قطع نکردم. شاید گمان می‌کردم باید به او کمک کنم تا تبدیل به انسان بهتری بشود، غافل از اینکه من هیچ وظیفه‌ای در قبال او نداشتم.

یادم نمی‌آید دلیل ادامه دادن ارتباطم با رادمان چه یود اما مطمئن هستم که یکی از بزرگ‌ترین دلایلم، محبت نصفه- نیمه اما نابی بود که از سمتش دریافت می‌کردم. محبتی که تمامش دروغین بود، ولی من از کجا باید می‌فهمیدم؟ نه محبت دیده بودم که بدانم محبت واقعی چه طعمی دارد و نه دوستی داشتم که با او مشورت کنم و از او کمک بخواهم. تنها دوستانی که می‌توانستم درمورد این مسائل با آن‌ها صحبت کنم، صنم و مریم بودند که آن‌ها هم به تازگی ثابت کرده بودند دو رو و دروغگو هستند و دیگر دلم با آن‌ها صاف نمی‌شد.

متاسفانه با مامان و دنیا هم نمی‌شد از مسائل این چنینی صحبت کرد چون می‌دانستم که واکنش شدیدی نشان می‌دهند و قطعا گوشی‌ام را هم مصادره می‌کنند.

هیچ راهنمایی نداشتم و از طرفی این محبت غیرمعمول ‌رادمان، بدجوری به دل و جانم چسبیده بود. من که همیشه برای جلب توجه دیگران باید هرکاری می‌کردم، حالا بی‌ هیچ تلاشی، توجه رادمان را داشتم. مثل عسل روی لبه‌ی تیغ بود، همان‌قدر خطرناک و همان‌قدر هم شیرین.

پس از مدتی خواسته‌های غیرمعمول رادمان شروع شد. وقتی متوجه شد که با بقیه‌ی آدم‌هایی که می‌شناخت فرق دارم، بهانه‌ گیری را آغاز کرد. کارهایی از من می‌خواست که خوب می‌دانست شرایط انجام دادن آن‌ها را ندارم و حتی اگر شرایط انجام دادنشان را داشته باشم، خط قرمز‌هایی که خودم برای خودم تعیین کرده بودم، این اجازه را به من نمی‌داد.

گیر دادن‌هایش برای تماس تصویری که جزء ثابت بحث‌های هر روزمان بود. با توجه به این که مامان همیشه حضور داشت این موضوع برای من تقریبا غیرممکن بود؛ اما او هیچ درکی‌ از شرایط من نداشت و تنها چیزی که برایش مهم بود، این بود که خواسته‌اش اجابت شود.

بالاخره یک روز که مامان برای خرید و سر‌زدن به عزیزجون از خانه خارج شده بود، لباس مناسبی پوشیدم و خرمن موهای بلندم را با شال سفید رنگی پوشاندم و به رادمان اعلام کردم که می‌تواند تماس بگیرد. چند دقیقه بعد تماس گرفت و من هم جواب دادم و برای اولین بار چهره‌اش را دیدم. صورت گردی داشت و دور تا دور موهایش را تراشیده بود و به اصطلاح خودش"سفید" کرده بود. اولین چیزی که به ذهنم آمد این بود که یک روبان دور موهایش، که نسبتا بلند بودند و آن‌ها را با تافت و ژل به سمت بالا نگه داشته بود، ببندم تا کاملا شبیه سبزه‌ی عید بشود! از این فکر خنده‌ام گرفت اما اخم‌های رادمان درهم بود. لبخندم روی لبم ماسید و آرام گفتم:

- سلام!

رادمان با همان اخم‌های درهم گفت:

- این چیه روی سرت؟

یک تای ابرویم را بالا دادم و گفتم:

- سلام عرض شد! من هم خوبم شما چطوری؟

بی توجه به من باز حرف خودش را زد:

- اون بی‌صاحب رو دربیار. زنگ زدی کَلّه‌ی بقچه پیچ شده‌ات رو بهم نشون بدی؟

مثل خودش اخم‌هایم را به آغوش هم فرستادم و با نگاه خیره‌ای به دوربین، با خداحافظی سردی، به تماس پایان بخشیدم.

دوباره تماس گرفت که بی‌درنگ رد کردم. برای بار سوم، وقتی که دیدم دست بردار نیست مجبور شدم جوابش را بدهم اما اخم‌هایم همچنان دستانشان را به هم گره کرده بودند. صدایم کرد:

- درسا قشنگه؟

سخت‌تر شدم و گره میان ابروانم کور شد، جواب دادم:

- کی‌ به شما اجازه داده من رو این مدلی صدا کنید؟ کشمش هم دم داره آقا رادمان!

صدایش مهربان‌تر شد و گفت:

- بله درسا خانم حق با شماست. رنگ سفید هم خیلی بهتون میادها!

معترض جواب دادم:

- تا الان که بقچه پیچ بود!

نگاهم را روی تک- تک اجزای صورتش چرخاندم. چشمان درشتش اولین چیزی بود که در صورتش خودنمایی می‌کرد. از چشمانش چیزی را نمی‌توانستم بفهمم، اما صداقت را به هیچ عنوان در آن‌ گوی‌های مشکی رنگ نمی‌دیدم.

صدایش حواسم را جمع کرد:

- خب آره! حیف نیست موهای به اون خوشگلی رو زیر اون بقچه قایم کنی؟

اخم‌هایم که سرجایشان بودند، نگاهم هم مثل شمشیر، تیز و بُرَّنده شد. انگار که از حرفش پشیمان شده باشد با کمی مکث ادامه داد:

- البته این اولین باری هست که می‌بینم یک نفر با شال سفید شکل روح نمی‌شه. بهت میادها! خیلی زیاد... ولی دوست دارم ببینم موهات چقدره؟

نگاهم به صورتش بود، بینی بزرگ و گوشتی‌اش که میان آن صورت برنزه، خیلی خودنمایی‌ می‌کرد. ته چهره‌اش مرا به یاد مردمان رنگین پوست آفریقا می‌انداخت، با کمی تفاوت و پوستی که روشن‌تر بود.

دوباره صدایش بلند شد:

- درسا با توام! دربیار شالت رو دیگه!

محل ندادم و گفتم:

- خب قرار بود تماس تصویری بگیریم که گرفتیم. مامانم الان میاد من باید برم. کاری نداری؟

کلافه دستی به موهایش کشید و با بداخلاقی و اخم‌های در هم گفت:

- نه برو. خداحافظ.

من هم خداحافظی سرسری‌ای کرده و قطع کردم. این‌جا تازه شروع بداخلاقی‌ها و خواسته‌های نامعقول رادمان بود

ویرایش شده توسط Saraishm
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 3

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت دهم*

دو ماه از آشنایی من و رادمان گذشته بود. دوماهی که کم و بیش با هم صحبت می‌کردیم اما، خالی از بحث نبود. از حق نگذریم درست است که افکار و عقایدمان زمین تا آسمان با هم فاصله داشت؛ اما رادمان برای هم صحبتی با منی که همیشه تنها بودم بهترین گزینه بود.

متاسفانه نمی‌توانستم با دنیا و مادرم در مورد هیچ مسئله‌ای صحبت کنم، از تنها دوستانم که دختر عمه‌هایم بودند بارها ضربه خورده بودم و این تجربه‌های تلخ باعث می‌شد دیگر نتوانم به آن‌ها اعتماد کنم و حتی شرایط مراجعه به مشاور را هم نداشتم. اگر با مادرم مطرح می‌کردم که می‌خواهم به مشاور مراجعه کنم، تا چند روز مجادله و مباحثه بر‌ سر این موضوع بود که مگر چه مشکلی دارم که به مشاور نیاز دارم؟

من فقط به یک گوش شنوا نیاز داشتم و حالا که آن را یافته بودم چه اهمیتی داشت که چه قدر عقایدمان تفاوت دارند و یا چه قدر با همدیگر فرق داریم؟ مهم این بود که رادمان مرا قضاوت نمی‌کرد و بهتر از آن، این که قرار نبود حرف‌هایم را برای شخص دیگری واگو کند.

خودم را که نمی‌توانستم فریب بدهم، تعریف‌های گاه‌ به گاه رادمان از من نیز باعث می‌شد خواهان ادامه‌ی این ارتباط باشم. همانند گلی عطشان بودم که حرف‌های مثبت رادمان، هرچند دیر به دیر، اما بالاخره برای مدتی سیرابش می‌کرد.

هر انسانی نیاز دارد که بداند چقدر زیبا، دوست داشتنی و حتی کافی است‌. 

متاسفانه والدین به خیال اینکه با مقایسه کردن فرزندانشان با دیگران، رشد و پیشرفت آن‌ها را باعث می‌شوند و آن‌ها را برای موفقیت بیشتر ترغیب می‌کنند، ناخواسته و حتی نادانسته این ستم بزرگ را در حق آن‌ها روا می‌دارند و باعث می‌شوند فرزندشان گمان ببرد که به اندازه‌ی کافی خوب نیست و برای داشتن توجه و محبت خانواده‌اش، باید کارهای بزرگی انجام بدهد؛ غافل از اینکه خانواده‌ اولین جایی است که اعضایش بی‌توجه به این که چقدر موفق‌ بوده‌ای و چه کارهای بد یا خوبی انجام داده‌ای، بی‌ قید و شرط، تو را دوست دارند. 

به هر حال همان تفکر اشتباه کافی‌بود تا من، توجه و محبت را جایی خارج از خانواده‌ام، نزد آدم دمدمی مزاجی مثل رادمان جستجو کنم. شخصی که همان اوایل به حقیقت ترسناکی راجع به او پی بردم و آن حقیقت این بود که رادمان به هیچ اصول و چارچوبی پایبند نبود و این موضوع ادامه‌ی ارتباط با او‌ را برای من که دختری مقید بودم، سخت می‌کرد.

اما به هر حال رادمان چیزی را به من می‌داد که من سخت به آن نیازمند بودم و تا به حال نزد هیچ‌ فرد دیگری آن را نیافته بودم، محبت! متاسفانه خود رادمان این را بهتر از هر شخص دیگری می‌دانست و این برای من نقطه ضعف بزرگی بود که از آن بی‌خبر بودم.

به هر حال آن دو ماه این‌گونه سپری شد و بالاخره نتایج کنکور اعلام شد. دنیا و دانیال که متوجه شدند رتبه‌ی خوبی نیاورده‌ام و نمی‌توانم در رشته‌ی پزشکی و حتی زیر شاخه‌هایش مشغول به تحصیل شوم، گوشی‌ام را مصادره و مرا مجبور به درس خواندن کردند.

با مصادره شده گوشی‌ام، من هم درس خواندن را به ظاهر شروع کردم اما فقط در ظاهر درس‌ می‌خواندم ولی در واقع هر کاری می‌کردم به جز درس خواندن. وقتی دلت با انجام کاری همراه نباشد، هر چه قدر هم که برای خوب انجام دادنش تلاش کنی و زور بزنی، باز هم نمی‌توانی آن را به درستی انجام بدهی.

دست خودم نبود؛ از این رشته متنفر بودم اما جلوی دیگران مجبور بودم به تظاهر به این که عاشقش هستم و برای قبول شدن در رشته‌ی پزشکی دارم تلاش می‌کنم. در غیر اینصورت یاوه‌گویان و خاله زنک‌های فامیل، که تعدادشان هم کم نبود، شروع می‌کردند به ترغیب مادرم برای این که مرا زودتر شوهر بدهد.

متاسفانه همیشه مرا با دنیا مقایسه می‌کردند، با اینکه وقتی ازدواج کرد تنها هفده سال داشت اما درسش را خوانده بود و به قول مادرم، خانم دکتر شده بود. درس خواندن هم بهانه‌ی محکمی برای فرار از ازدواج سنتی‌ای که اصلا به آن اشتیاقی نداشتم، نبود!

به هر جهت، فعلا سنگر امنی بود و تا بعد را هم، فکری برایش می‌کردم. از نظر خودم که هنوز بچه بودم اما فرهنگ فامیل ما چیز دیگری بود.

حدود سه ماه را بدون گوشی‌ام سپری کردم و کم- کم‌ داشتم به نداشتنش عادت می‌کردم که آن روز دنیا با گوشی مامان تماس گرفت و من از مکالمه‌ی مامان و دنیا فقط صدای مامان را می‌شنیدم.

- سلام... ممنون ما هم خوبیم... آره درسا هم این‌جاست... یک لحظه گوشی.

گوشی را به سمتم گرفت:

- با تو کار داره.

یک تای ابرویم را بالا دادم، دنیا هیچ‌وقت با من کاری نداشت؛ همیشه این من بودم که مزاحم دنیا می‌شدم، البته اگر امتحان‌هایش را فاکتور می‌گرفتیم. هرچند وظیفه‌اش بود، پس خواهر بزرگتر داشتن به چه دردی می‌خورد؟

گوشی را کنار گوشم گذاشتم:

- سلام دنیا

- سلام دُری خوبی؟

حرصم گرفت و تمام حرصم را در صدایم ریختم:

- دُری عمه‌ی محترمته. صد بار گفتم بدم میادها!

- حیف که کارم بهت گیره!

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری/ زری بانو

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت یازدهم*

ابروهایم بالا پرید:

- تو کارت به من گیر باشه؟ عمرا!

- حالا که می‌بینی شده. درسا جونم؟

- چی می‌خوای حالا؟

امتحان‌های آنلاینش را به یاد آوردم و ادامه دادم:

- من به جات امتحان نمیدم‌ ها!

- امتحان ندارم فعلا. مهمون دارم!

- خب مبارکت باشه، چه ربطش به من؟

هر چه عشوه داشت در صدایش ریخت:

- درسا گلی! من تا عصر شیفتم آخه! این‌ها هم قرار شده امشب بیان!

- خوبه خوبه! این عشوه‌ها رو واسه مهران بریز من خر نمی‌شم. تو که می‌دونی نیستی مریضی این جوری مهمون دعوت می‌کنی آخه؟

- یهویی شد دیگه! وگرنه شیفتم تا ظهر بیشتر نبود. دُرگلی‌ امیدم به تو هست‌ها!

فقط دنیا و چندتایی از دختر عمه‌هایم مرا" دُرگلی‌" صدا می‌کردند. بدم نمی‌آمد اما راستش زیاد هم خوشم نمی‌آمد، ولی‌ هرچه بود از" دُری" بهتر بود. نفسم را پر صدا فوت کردم و پاسخ دادم:

- خب من الان چیکار کنم واست؟

صدایش پر از ذوق شد:

- عاشقتم به خدا! ببین تو حاضر شو من زنگ می‌زنم به مهران که بیاد دنبالت. برو یه دستی به سر و گوش خونه بکش، یه شام جمع و جور هم اوکی کن دیگه.

- قطعا از الان زنگ نزدی که یه شام جمع و جور اوکی کنم نه؟

- خونمون بمب ترکیده درسا! فکر نکنم اصلا به شام برسی.

پوزخندی روی‌ لبم نشست، خانه‌ی دنیا و بمب ترکیدن؟

- تو کاریت نباشه. من خودم یه کاریش می‌کنم.

- آخ ماچ پس سرت که بهترین خواهر دنیایی. راستی گوشیت هم توی آخرین کشوی میز کنسول گذاشتم. روشنش کن باهام در تماس باش.

بعد از گفتن یک چشم بلند بالا خداحافظی کردم.

لباس‌هایم را با یک مانتوی یشمی و شلوار جین یخی و روسری نقره‌ای رنگی تعویض کردم و منتظر مهران شدم. ده دقیقه بعد صدای بوق زدن مهران که کل کوچه را روی سر گذاشته بود، مرا از جا‌ پراند و با عجله از مامان خداحافظی کردم و سراسیمه پاهایم را در کفش‌های اسپورت مشکی‌ام فرو کردم و خودم را تقریبا به داخل ماشین پرت کردم و نفس- نفس زنان به مهران اعتراض کردم:

- سلام! چه خبره بابا مگه اومدی عروس ببری؟!

خنده‌ی مردانه‌ای کرد و فرمان را چرخاند:

- سلام به روی ماهت. عجله داشتم خب! شرمنده دیگه زحمت‌های دنیا هم همش واسه تو هست‌ها!

- آره والا دیدی؟ خواهر که نیست دردسر خالص فقط.

- خب حالا! درمورد عشق من اینطوری نگو که پرتت می‌کنم جلوی یکی از همین ماشین‌ها درسا خانم.

آرام خندیدم و جوابی ندادم. چند دقیقه بعد ماشین جلوی در سفید‌ رنگ ساختمان سه طبقه‌ای که دنیا و مهران در طبقه‌ی دوم آن ساکن بودند، متوقف شد. مهران دسته کلیدی به سمتم گرفت:

- برات آرزوی موفقیت می‌کنم. عمرا بتونی این زلزله رو تا شب جمع و جور کنی!

ابرویی بالا انداختم:

- شما به اون کار نداشته باش.

دسته کلید را از دستش گرفتم و ادامه دادم:

- خودم از پسش برمیام!

از ماشین پیاده شدم و خودم را به در بزرگی که روبرویم بود رساندم و کلید را در قفل چرخاندم.

 

دخترا  دنبال کنید رمانمو 😁🤍💗

 

 

@Flare @._.لیلیوم._.@shahrzad.rh ستایش. @Gh.a17. @fiery_angle. @Ghazal@Farinaz. @Atlas _sa. @Heart@helia. @reyyan@azamshahpori. @MCH. @sogand-A.   @mahdiyeh@masoo. @Masi.fardi. @Beretta. @Nava0_o. @Z.A.D@Gh.azal@Qazal@A s R ᴀ. @Asma,N. @آفتابگردون. @آیلار مومنی @زری گل

ویرایش شده توسط Saraishm
🌻زری بانو | ویراستاری🌻

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت دوازدهم*

وارد حیاط کوچک و ساده‌ی ساختمان شدم و پس از ورود به راهرویی که با سرامیک های سفید یک‌دست فرش شده بود و از تمیزی برق می‌زد، پله‌ها را یکی- دوتا طی کردم و بالاخره به در قهوه‌ای رنگ رسیدم. کلید را روی قفل در انداختم اما نتوانستم در را باز کنم. کمی با کلید درگیر شدم که در نهایت از ترس شکستن کلید در قفل، کلید را بیرون کشیدم و کلافه زمزمه‌ای شبیه به" ای خدا خفه‌ات کنه دنیا!" از لا به لای لب‌هایم خارج شد.

دوباره شانسم را امتحان کردم که بالاخره با سلام و صلوات، در باز شد. اولین چیزی که به چشمم آمد، سالن بود که از تمیزی برق می‌زد و فقط چند تکه لباس روی مبل‌ها بود که نمی‌دانستم تمیز هستند یا باید آن‌ها را در لباسشویی بگذارم تا خود دنیا برای شستن آن‌ها اقدام کند؟ در را پشت سرم بستم و کلید‌ها را روی جاکلیدی کنار در آویزان کردم و یک‌ راست به سمت اتاق خوابشان رفتم و از آخرین کشوی میز کنسول موبایلم را برداشتم و بالاخره بعد از دو ماه و نیم آن را روشن کردم.

چون می‌دانستم که قرار است دوباره خاموشش کنم، به خریدن یک بسته‌ی اینترنت یک روزه رضایت دادم و با سیلی از پیام‌های دوستانم مواجه شدم. چیزی که برایم تعجب برانگیز بود پیام‌های رادمان بود:

- سه کیلوگرم گوشت گوساله، پنجاه عدد تخم مرغ، پنج کیلوگرم گوشت بوقلمون، پانزده کیلوگرم گوشت مرغ.

در جوابش یک علامت تعجب ارسال کردم و گوشی‌ام را کنار گذاشتم.

موهای بلند و مشکی‌ام را بالای سرم جمع کردم و محکم بستم. محض احتیاط، روسری‌ام را هم روی سرم سفت کردم، طوری که دست و پا گیر نباشد. به هر حال ممکن بود مهران سر زده به خانه بیاید.

اول از همه لباس‌هایی که هر طرف افتاده بودند را برداشتم و در ماشین لباسشویی قرار دادم؛ سپس کل‌ خانه را جارو برقی کشیدم و با خودم اندیشیدم که کاش همه‌ی زلزله‌ها و شلختگی‌ها مثل شلختگی خانه‌ی دنیا بود.

دستمالی برداشتم و شروع به گردگیری کردم. هر چند همه جا تمیز بود اما وسواس‌های دنیا را خوب می‌شناختم و حوصله‌ی غر زدن‌هایش را نداشتم.

سخت مشغول گردگیری بودم که صدای زنگ گوشی‌ام مرا متوقف کرد. سریع به سمت گوشی‌ام که اسم دنیا روی صفحه‌اش چشمک می‌زد رفتم و حلقه‌ی سبز رنگ روی صفحه را به بالا کشیدم:

- بله دنیا؟

- سلام درسا خوبی؟ در چه حالی؟ کار‌ها تا کجا پیش رفت؟

نگاهی به اطراف انداختم:

- والا از نظر من که نیاز به تمیز کاری نداشت ولی چون اخلاقت رو می‌شناختم دیگه همه جا رو تمیز کردم.

- نهار هم خوردی درسا؟

تازه متوجه گرسنگی‌ام شدم و دستی روی شکمی که دیگر صدایش در آمده بود کشیدم:

- نه هنوز. یادم رفت کلا!

- الان برو یک چیزی بخور بعد به بقیه‌ی کارها برس. من نمی‌دونم تو رو نداشتم باید چیکار می‌کردم؟! راستی درسا تنقلات هم توی کابینت بالایی هست، جاش رو که بلدی. هر چی خواستی بردار بخور؛ ولی اول ناهارت رو بخور.

- وای دنیا! یک نفس داری حرف میزنی! بچه نیستم که دیگه! از پس خودم برمیام. من برم دیگه خداحافظ.

منتظر خداحافظی دنیا نشدم و گوشی را قطع کردم. یک قابلمه‌ی کوچک پر از آب را روی شعله‌ی گاز‌ گذاشتم و همانطور که منتظر بودم به جوش بیاید، پیام‌هایی که بی‌پاسخ مانده بودند را یکی- یکی پاسخ دادم. پیام رادمان هم بین همان‌ها بود:

 

- تو هنوز زنده‌ای؟

 

اخم‌هایم درهم تنیده شد و در پاسخش تایپ کردم:

 

- به کوری چشم حسود می‌بینی که زنده‌ام. این پیام‌ها چی هستن که واسه من فرستادی؟

 

منتظر جوابش نماندم و نودل‌ها را در آبی که می‌جوشید انداختم؛ چند دقیقه‌ی بعد هیچ اثری از نودل‌ها نمانده بود. قابلمه‌ای که استفاده کرده بودم را به همراه بقیه‌ی ظرف‌های نشسته، شستم و مقدمات شام را فراهم کردم و مشغول حاضر کردن یک شام عالی شدم.

 

کارم که تمام شد، ساعت شش و نیم بعد از ظهر را نشان می‌داد و هوا کاملا تاریک شده بود. گوشی‌ام را برداشتم و اولین پیام که از طرف رادمان بود را باز کردم:

 

- فکر کردم مردی که نیستی. لیست خریدهام رو این جا می‌نوشتم.

 

برایش یک شکلک دهان بسته فرستادم و در دل جوابش را با" خودت بمیری" دادم و خودم را روی اولین مبل رها کردم. بوی عطر مرغ شکم پر همه‌ی خانه را در آغوش کشیده بود و آدم را سر اشتها می‌آورد. بعد از کمی استراحت، چند تا شکلات بزرگ از کابینتی که دنیا آدرسش را داده بود برداشتم. همین که اولی را باز کردم، دوباره صدای زنگ موبایلم بلند شد.

 

 

@زری گل

 

 

 

دخترا پارت جدیدو دریابید 🧡

@Aramis.R_U @...Kimia... 

@-ashob- @..Raha.. @azamshahpori

@Atria @Ghazal. @Qazal @Gh.a17 @Gh.azal @Z.A.D @Bhreh_rah @سلنوفیل @ستایش گودرزی  @آفتابگردون@جانان بانو

ویرایش شده توسط Saraishm
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 12
  • هاها 1
  • غمگین 2

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت سیزدهم*

با دیدن اسم رادمان که دوباره تماس تصویری گرفته بود اخم‌هایم در هم شد و زیر لب غر زدم:

- این هم جون به جونش کنن فقط تماس تصویری می‌گیره!

انعکاس تصویر خودم را در شیشه مایکروفر وارسی کردم و بعد از اطمینان از سر و وضعم، تماس را پاسخ دادم که صدای بمش در آشپزخانه پیچید:

- به- به سلام درسا خانم!

ابرویی بالا انداختم:

- سلام. چطور من رو یادت مونده؟

- برای چی یادم بره؟

- والا تا جایی که یادم میاد وسط تماس تصویری پونزده بار اسمم رو اشتباه می‌گفتی!

شلیک خنده‌اش بلند شد و خنده در صدایش موج می‌زد:

- چیکار کنم خب؟ آخه چیزهایی که مهم نیستن رو فراموش می‌کنم.

با بی‌خیالی شانه‌ای بالا انداختم و در حالی که تکه‌ای از شکلاتم را در دهانم می‌گذاشتم لب زدم:

- باور کن تو هم این قدرها مهم نیستی، فقط من حافظه خوبی دارم.

اخم‌هایش را به آغوش یکدیگر فرستاد:

- از خدات هم باشه!

لبخند حرص درآری تحویلش دادم:

- حالا که نیست!

و تکه‌ای دیگر از شکلاتم را به دهان بردم که ماهرانه بحث را عوض کرد:

- همین‌ها رو میخوری که اینطوری گوریل میشی دیگه!

چشم‌هایم از تعجب گرد شد، نگاهی به کمر باریکم انداختم و گفتم:

- با من بودی؟

- نه پس با عمه‌ات بودم.

- به نظرم بهتره دکترت رو عوض کنی رادمان خان! آدرس چشم پزشک خوب خواستی بگو تا از دنیا بپرسم و بهت بگم.

و آخرین تکه‌ی شکلاتم را با لذت در دهان گذاشتم که صدایش روحم را خراش داد:

- تو که باز بقچه پیچ کردی این سرت رو!

- فضول رو بردن جهنم!

- زبون در آوردی ها! نذار یک کاری کنم اشکت در بیاد ها!

داشت مرا تهدید میکرد؟ یک تای ابرویم را بالا دادم و با آرامش شانه‌ای بالا انداختم:

- هنوز از مادر زاده نشده رادمان خان!

لحنش آرام شد:

- حیف! حیف که دل و دماغ کل- کل کردن رو ندارم. به هرحال زنگ نزدم که با تو یک الف بچه بحث راه بندازم.

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

- چند روز دیگه عمل دارم. معلوم نیست نتیجه‌ی عمل چی باشه؟ خلاصه که حلال کن.

ابروهایم بالا پرید. تک تک اجزای صورتش را از نظر گذراندم؛ از چهره اش مشخص بود که شوخی نمی کرد. از دهانم پرید:

- عمل چی؟!

دوباره نفس عمیقی کشید و جوری به دوربین نگاه کرد که احساس کردم به چشم‌هایم زل زده:

- سرطان معده دارم. مرحله‌ی پیشرفته! دکتر گفته احتمال اینکه عمل موفق باشه و جون سالم به در ببرم فقط دو درصده.

در صورتش حتی یک ذره نشان از شوخی کردن نبود. سر تا پایش را از نظر گذراندم. مدل موهایش هنوز همان بود؛ پیشانی‌ای که به عنوان پیشانی یک جوان بیست و چند ساله چروک و خطوط زیادی داشت، ابروهای پرپشت و مردانه، چشمهای گرد و درشت، بینی بزرگ و گوشتی و لب‌های درشت و قلوه ای. چهره‌اش هیچ چیزی در ذهنم نمی‌آورد جز یک جمله؛ این پسر برای مردن زیادی جوان بود!

ناخودآگاه از این فکر اشک در چشم هایم حلقه زد. همیشه همین بودم، دلم حتی برای گنجشک‌هایی که می‌دیدم مرده‌اند هم می‌سوخت؛ رادمان که دیگر یک انسان بود! تکه مرواریدی از جنس اشک، راهش را پیدا کرد و آرام روی گونه‌ام غلتید.

اشک‌هایم را که دید، با صدایی که سرشار از تعجب بود تقریباً داد زد:

- داری گریه می‌کنی درسا؟

بینی‌ام را بالا کشیدم و زمزمه کردم:

- چرا آخه؟ تو که چیزیت نبود!

و قطره‌ی دیگری بازیگوشانه روی گونه‌ام لغزید.

این بار فریادش بلندتر از قبل بود:

- درسا گریه می‌کنی؟ شوخی کردم بی‌جنبه!

دوباره بینی‌ام را بالا کشیدم:

- نمی‌خواد برای دلخوش کردن من دروغ بگی.

چشم‌هایش تا آخرین حد ممکن گشاد شد:

- درسا میگم شوخی کردم تو چرا باورت شد؟

دستم را جلوی دهانم گرفتم و هق- هقم را رها کردم:

- واقعا شوخی کردی؟

- آره درسا شوخی کردم. نمی‌دونستم باور می‌کنی!

- بگو به جون مامانم شوخی کردم!

کلافه دستی در موهایش فرو برد و قسم خورد:

- به جان مامانم، به جان خودم شوخی کردم! درسا من کاملا سالم و سلامت هستم! اگر قرار بود بمیرم الان اینجا داشتم با تو حرف میزدم یا از بیمارستان؟

سکوتم را که دید ادامه داد:

- پاک کن اون اشک‌هات رو اول! می‌خوام یک چیزی بهت بگم.

دستم را روی رد اشک‌هایم کشیدم:

- خب بگو!

- اول یک ذره آروم‌تر شو!

آب بینی‌ام که همیشه زودتر از اشک‌هایم راه می افتاد را با یک دستمال گرفتم و پاسخ دادم:

- آروم هستم. بگو خب!

- اول یک سوال می‌پرسم؛ چرا گریه کردی؟

سکوت کردم؛ اگر می‌گفتم دلم برای جوانی‌ات سوخت قطعاً به غرورش بر می‌خورد!‌ وقتی سکوتم را دید و دوباره تکرار کرد:

- با تو بودم درسا، میگم چرا گریه کردی؟

- نمی‌دونم! خودت چی فکر می‌کنی؟

با گفتن این جمله فقط خواستم برای خودم کمی وقت بخرم، تا چیزی نگویم که غرور مرد تنومند روبرویم را جریحه دار کند؛ اما او برای خودش برید و دوخت و با صدایی که تعجب در آن مشهود بود جوابم را داد:

- این قدر من رو دوست داری درسا؟

به مرد قوی هیکل روبرویم که حالا در چهره‌اش ذوق دیده می‌شد چه می‌گفتم؟! خودم را به ریز- ریز کردن دستمال کاغذی‌ام مشغول کردم تا مجبور به جواب دادن نباشم اما همه چیز بدتر شد:

- حالا خجالت نداره که! ولی چرا زودتر بهم نگفتی که این جوری عاشقم شدی؟!

انگار یک وزنه‌ی هزار کیلویی به گردنم آویزان بود که نمی‌توانستم سربلند کنم و رادمان این را پای خجالتم گذاشته بود. زبانم سنگین شده بود؛ نمی‌توانستم بگویم که عاشقش نیستم یا حتی اشاره کنم که به هیچ عنوان شبیه ایده‌آل‌هایم از یک مرد نیست.

 

@زری گل

 

 

 

 

@جانان بانو @آفتابگردون @ستایش گودرزی. @._.لیلیوم._. @سلنوفیل

ویرایش شده توسط Saraishm
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 14
  • هاها 1
  • غمگین 1

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت چهاردهم*

شاید حتی گفتن اینکه فقط تعریف‌هایش زیر زبانم مزه کرده و مسرور می‌شوم وقتی از ظاهر یا اخلاقم تعریف می‌کند و در این مدت که گوشی‌ام خاموش بوده حتی اسمش را هم از یاد برده بودم؛ می‌توانست کمکی به رفع سوء تفاهم پیش آمده بکند، اما زبانم اصم شده بود.

او برای خودش می‌برید و می‌دوخت:

- درسا راستش می‌خواستم بگم به زودی دارم برای همیشه از ایران میرم. این که دیدم اینجا آدمی هست که این همه عاشق من هست و دوستم داره باعث میشه دلم نخواد برم اما دیگه برای کنسل کردن همه چیز دیر شده.

مکثی کرد و صورتش را به دوربین نزدیک کرد و ادامه داد:

- اما بهت قول میدم درسا! قول مردونه! اگه روزی برگشتم ایران اولین کاری که می‌کنم اینه که میام خواستگاری تو. چون تو تنها دختری هستی که لیاقتش رو داری درسا. فکرش رو هم نمی‌کردم تویی که هیچ ادعایی نداشتی این همه عاشقم باشی!

عاشقش بودم؟ نه! باید این را به او می‌فهماندم که دچار سوءتفاهم شده اما تا دهان باز کردم که حرفی بزنم دستش را به نشانه سکوت بالا آورد:

- هیس! نمی‌خواد حرفی بزنی. می‌دونم برات سخته و الان هم خجالت کشیدی ولی من سر قولم هستم. خدانگهدار!

کلافه دستم را به پیشانی‌ام کوبیدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم تا آبی به صورتم بزنم. باز هم خدا را شکر که قرار بود از ایران برود وگرنه این سوءتفاهم بدجوری گریبان گیرم می‌شد.

نگاهم به ساعت افتاد؛ دیگر باید کم کم سر و کله‌ی دنیا پیدا می‌شد. در یخچال را باز کردم و با لذت به ژله های رنگارنگی که آماده کرده بودم خیره شدم که صدای زنگ در بلند شد. روسری‌ام را روی سرم مرتب کردم و در را به روی دنیا گشودم، او هم سلامی کرد و مشغول سرکشی شد.

- به به! ببین درسا خانم چه کرده! حقیقتش فکرش رو هم نمی کردم از پسش بر بیایی آبجی!

از کابینت شکلاتی برداشتم و در حالی که برای باز کردنش تلاش می‌کردم خودم را روی اولین مبل رها کردم و اعتراض سر دادم:

- چرا شماها فکر می کنید من بی عرضه‌ام؟ من فقط حوصله ندارم وگرنه همه چی بلدم!

خندید و چیزی نگفت. آن شب دیگر اتفاق خاصی نیفتاد؛ البته اگر تماس بی‌موقع رادمان سر سفره شام و اصرار بیش از حدش برای گرفتن آدرس خانه دنیا جهت اینکه بیاید و مرا ببیند را فاکتور بگیریم. موقعیت و زمان و مکان نمی‌شناخت؛ حرف حرف خودش بود. وسط مهمانی بودم و شرایط تلفن صحبت کردن را نداشتم، و از آن بدتر، حوصله‌ی سر و کله زدن با رادمان را به هیچ عنوان در خودم نمی‌دیدم؛ بنابراین کلمه‌ی" نمیشه" به زور از میان لبانم خارج شد و گوشی‌ام را دوباره خاموش کردم.

تا آخرین شب آذر گوشی‌ام خاموش بود. شب یلدا را با مامان تنها گذراندیم. دنیا و دانیال و مهران برای کاری به تهران رفته بودند؛ اما در عوض آن شب را حسابی با دوستان مجازی‌ام صحبت کردم و چند پیامی که رادمان همان روز آخر فرستاده بود را نادیده گرفتم، برای پاسخ دادن خیلی دیر بود.

شب اول دی ماه را با دختر دایی‌ام زینب، به پاساژ گردی و خیابان گردی گذراندیم. زینب در حال تعریف کردن از یلدایی که گذرانده بود، اینکه چقدر به او خوش گذشته بود و اتفاقات آن شب بود، که گوشی‌ام زنگ خورد. با دیدن اسم رادمان روی صفحه گوشی‌ام، از زینب فاصله گرفتم و تماسش را پاسخ دادم:

- بله؟

صدای مردانه‌اش در گوشم پیچید:

- درسا کجایی؟

حرصم گرفت و هر چه حرص در خودم سراغ داشتم را به صدایم منتقل کردم:

- سلام به روی ماهت! با دختر داییم بیرونم.

- چرا پیام‌هام رو جواب ندادی؟

- فکر کردم رفتی خب! با خودم گفتم جواب دادنش دیگه فایده‌ای نداره.

صدایش آرام‌تر شد:

- باید ببینمت.

نگاهی به زینب که مشغول تماشای عروسک های ویترین یک اسباب بازی فروشی بود، انداختم:

- نمیشه، تو که شرایط من رو می‌دونی.

مصمم‌تر از قبل ادامه داد:

- وقتی میگم باید ببینمت یعنی باید ببینمت! فردا دارم برای همیشه میرم. نمیخوای برای اولین و آخرین بار همدیگر رو ببینیم؟

دوست داشتم یک" نه" قاطع به صورتش بکوبم اما یک حسی دلم را قلقلک می داد؛ از آن حس‌هایی که نباید به آن‌ها توجه کرد چون بعدها پشیمانی به بار می‌آورد. به هر حال با اینکه بخش زیادی از وجودم فریاد می کشید که از رادمان دوری کنم؛ اما به آن قسمت از وجودم که مشتاقانه دیدن رادمان را طلب می‌کرد، تا دوباره تعریف و تمجید رادمان از ظاهر و اخلاقم را بشنود، گوش دادم و آدرس را به رادمان گفتم. قرار شد تا چند دقیقه‌ی دیگر خودش را برساند و در این مدت سعی کردم زینب را متقاعد کنم که به قول دوستانم" پایه" باشد و بگذارد برای اولین و آخرین بار، رادمان را ببینم. اول مخالفت کرد؛ اما بالاخره در برابر اصرار های بیش از حد من کوتاه آمد. بعدترها با خودم فکر کردم که اصلا چه دلیلی داشت که من بخواهم مردی را ببینم که نه او را می‌شناختم و نه به او اعتماد داشتم و نه قرار بود که رابطه ام با او ادامه‌ دار بشود؟

اما متاسفانه آن زمان خام بودم؛ نادان بودم و از اینکه برای اولین بار میخواستم بدون اجازه و اطلاع خانواده ام کاری را انجام بدهم هیجان زده بودم و علیرغم کشمکش‌های درونی تمام" نه" های ذهنم را نادیده گرفتم.

دیدار من و رادمان فقط هفت- هشت دقیقه طول کشید. در ماشینش نشسته بودم و هیچ خبری از چیزهایی که انتظارش را داشتم نبود. انگار اصلاً از اول اشتباه کرده بودم، برای همین سعی کردم مودبانه خداحافظی کنم و بروم؛ اما تیر آخر را زد و وقتی دستم را به سمتش دراز کرده بودم، آن را با حالت بدی پس زد.

چشم‌هایم گرد شده بود؛ اولین مردی که قصد کرده بودم با او دست بدهم، این گونه دستم را پس زده بود و غرورم را شکسته بود! باز هم به روی خودم نیاوردم و با لبخند نگاهش کردم:

- امیدوارم به سلامت به مقصدت برسی. سفرت بخیر!

بغض‌ صدایم، خبر از آشوب درونم می‌داد و من بدون این که منتظر جواب بمانم از ماشین پیاده شدم. همان لحظه با خودم عهد کردم که هرگز نگذارم دیگر کسی این طور غرورم را له کند؛ اما ساده بودم، راحت فریب می‌خوردم و این دومین نقطه ضعف من بود. اولین نقطه ضعفم این بود که بیش از حدی که تصور می‌کردم تشنه‌ی محبت بودم!

@زری گل

 

 

 

@سلنوفیل @آیلار مومنی @ستایش گودرزی @آفتابگردون. @._.لیلیوم._.  @جانان بانو @Aramis.R_U @...Kimia.... @..Raha.. @somayeh.59 @Z.A.D @Bhreh_rah @Gh.a17 @Atlas _sa @reyyan @masoo @Flare @Sara.h @Beretta @mahdiyeh @.Murphy.

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت پانزدهم*

به هر حال رادمان به گفته‌ی خودش از ایران رفت و گوشی‌اش خاموش شد. پس از یک هفته، حتی یادم نمی‌آمد که فردی با این اسم را می‌شناخته‌ام یا حتی وجود دارد و سرم گرم هزار و یک چیز دیگر بود تا اینکه، بعد از مدتی پیامی از یک شماره‌ی ناشناس دریافت کردم. خیلی زود متوجه شدم که رادمان است و او با گفتن این که حوصله‌ی تایپ کردن ندارد، تماس تصویری گرفت. خیلی لاغر شده بود و فقط گفت که قصد داشته به صورت قاچاقی و غیرقانونی از ایران خارج شود ولی تا ترکیه بیشتر نرفته و آن جا اتفاقاتی برایش رخ داده که ترجیح داده برگردد اما هر چه اصرار کردم؛ درموردشان صحبت نکرد و بحث را تغییر داد.

می‌گفت تلفن همراهش را نیز گم کرده بوده و شماره‌ام را هم نداشته و از طریق مادرش که قبل از رفتنش شماره‌ام را به او داده بوده، مرا پیدا کرده‌ است. تاکیدش بر این بود که به من بفهماند جز من، از هیچ کدام از آشناهای قبلی‌اش خبری ندارد. بعد از شنیدن این حرف‌ها آن هم از رادمانی که به قول خودش هیچ دختری را در جرگه‌ی انسان ها به حساب نمی‌آورد، که البته بارها بر سر این موضوع دعوا کرده بودیم، دچار احساسات دوگانه‌ای شدم. از طرفی دوست نداشتم آن سوءتفاهم ادامه دار بشود و از سوی دیگر این حس ناب را که برای کسی مهم بودم، خیلی دوست داشتم. نمی‌دانستم چه قدر از حرف‌هایش حقیقت داشت و چه قدر دروغ گفته بود اما آن زمان به قدری ساده بودم که همه چیز را باور کرده‌ بودم.

پس از بازگشتنش ارتباطمان نیز بیشتر شد و مسلما بیشتر شدن این ارتباط، وابستگی بیشتر من به رادمان را در پی داشت اما در عین وابستگی شدید، تازه داشتم به جنبه‌های تاریک شخصیتش پی می‌بردم.

هر لحظه جبهه اش را عوض می‌کرد؛ ساعتی مهربان بود و دقایقی بعد داد و فریاد می‌کرد. اوایل گمان می‌بردم طبیعی است و به خاطر فشار کاری، اعصابش ضعیف شده اما پس از مدتی متوجه شدم رادمان دچار بیماری روانی است! از عذاب دادن من لذت می‌برد و برایش تفریح به حساب می‌آمد. هرچند که همدیگر را حضوری نمی‌دیدیم و تمام ارتباطمان به پیام دادن و تماس‌های صوتی و تصویری محدود بود اما همان طوری هم کار خودش را می‌کرد و مرا حسابی عذاب می‌داد؛ ولی برای ترک کردن رادمان و خاتمه بخشیدن به آن رابطه دیر شده بود. زیاد از حد وابسته‌اش شده بودم و با اینکه اغلب اوقات تحقیرم می‌کرد و چیزی جز توهین به شخصیتم عایدم نمی‌شد، باز هم محبت‌های چند خط درمیانش بدجور مرا معتاد کرده بود. من مثل زمین خشکی بودم که نیازمند محبت بود تا سیراب شود و رادمان خوب می‌دانست چگونه از این آب گل آلود ماهی بگیرد که ضرر نکند.

بین همه‌ی آن حرف‌های بد و ناسزا و توهین و تحقیر، یک دفعه از زیبایی موهایم می‌گفت. گاهی از چشم و ابرویم و گاهی هم از اخلاقم تعریف می‌کرد. چیزهایی که برای اولین بار از زبان دیگری می‌شنیدم و آن قدر برایم تازگی داشت که باعث می‌شد وابسته‌تر از قبل بشوم.

 رادمان آن قدر از زیبایی صدایم تعریف می‌کرد که آرام- آرام سودای آواز خواندن را در سرم پروراند و با علم بر این موضوع که خانواده‌ی سنتی و مذهبی ما هرگز چنین افکار و اعمالی را برای دخترشان نمی‌پسندند، خودش را تکیه‌گاه و حامی پر و پا قرص من معرفی کرد و با این کارها هر روز مرا یک قدم از حریم امن خانواده‌ام دورتر و به سراب آرزوهایی که خودش در سرم پرورانیده بود نزدیک‌تر می‌کرد. مگر یک دختر که هرگز پدرش را ندیده بود و هیچ حامی و تکیه‌گاهی در زندگی‌اش نداشت، به چه چیزی جز یک تکیه‌گاه نیاز داشت؟

حالا که رادمان جای پایش را محکم کرده بود، وقت آن رسیده بود که میزان استحکام جایگاهش را بسنجد تا بداند برای ماندنش در کنارم حاضرم تا کجای دشت حماقت بتازم؟ از همین رو، یک روز خیلی بی‌مقدمه از من خواست که تیغ بر خرمن دلربای مشکی‌ام بکشم و تغییری در ظاهرم به وجود بیاورم.

حیران شدم و پرسیدم:

- آخه چرا؟ همه میگن دختره و موی بلندش اون وقت تو میگی من برم پسرونه کوتاهش کنم؟ همین خودت نبودی که می‌گفتی موهام خیلی خوشگله و حیفه دستش بزنم و اگر حتی یک سانت ازش کم شه دیگه باهام حرف نمی‌زنی؟

خشمش را در صدایش ریخت:

- آخرین بارت بود که من رو با همه مقایسه کردی‌آ! کجام شبیه بقیه‌ست آخه؟

مکثی کرد و انگار که کلمات را می‌جوید، با تاخیر ادامه داد:

- من یه زمانی آرایشگر بودم؛ از حالت صورتت می‌فهمم که چه مدل مویی بیشتر بهت میاد وگرنه هنوزم میگم موهات خیلی خوشگله و هیچی موی بلند نمیشه! اما خب تو با موی پسرونه خیلی خوشگل و دلربا میشی درسا!

لعنت به آدم سوء استفاده‌گر! نقطه ضعفم را پیدا کرده بود و با استفاده از آن خیلی راحت متقاعدم می‌کرد نامعقول‌ترین خواسته‌هایش را هم انجام بدهم. تردیدم را که دید، تیر خلاصی را زد:

- باور کن این قدر بهت میاد و خوشگل میشی که حاضرم قسم بخورم اگر این کارو بکنی فرداش میام خواستگاریت! به جان خودم جدی میگم!

 رادمان بلد بود، می‌دانست دختری مثل من به چه چیز‌هایی نیاز دارد و چطور باید با دختری که تا به حال محبت ندیده و تعریف نشنیده، رفتار کند. آخرش هم رادمان پیروز میدان بود و عصر همان روز، روی صندلی آرایشگاه نشسته بودم تا خرمن دوست داشتنی‌ام را به آتش محبت دروغین رادمان تقدیم کنم!

 

 

@زری گل

 

 

 

@ستایش گودرزی  @ساتیار خانوم  @آیلار مومنی  @𝐋𝐢_𝐥𝐢𝐮𝐦 @Flare @آفتابگردون  @Z.A.D @Atria  @somayeh.59 @فاطی زارعی  @Beretta @mahdiyeh @.Murphy. @Bhreh_rah  @Masi.fardi @masoo @reyyan    @Aryaana

ویرایش شده توسط Saraishm

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

*پارت شانزدهم*

موهایم صافِ صاف بود، بدون هیچ موجی. پرپشت بود و مشکی؛ آن‌ قدر مشکی که هر چشمی را خیره می‌کرد. باید به خاطر مردی که گمان می‌بردم حالا دیگر برایش با دیگران تفاوت دارم و شاید اندک محبتی نسبت به من در دلش دارد، از موهایم می‌گذشتم؟

تصمیم سختی بود اما بالاخره باید انتخاب می‌کردم که رادمان را نگه دارم یا موهایم را؟

در آینه‌ی بزرگ آرایشگاه صورتم را وارسی کردم؛ چشم‌های گرد ولی کشیده‌ی یشمی- عسلی‌ام که با مژه‌های بلند و برگشته قاب گرفته شده بودند، اولین چیزی بود که جلب توجه می‌کرد. بینی‌ام متوسط بود. نه زیاد قلمی وعروسکی، نه زیاد بزرگ و به قول معروف عقابی! لب‌هایم هم متوسط بودند، نه مثل لب‌های مادرم قیطانی بود و نه مثل لب‌های پدرم قلوه‌ای. یک ترکیب زیبا از هر دوی آن‌ها بود که به هر حال از آن راضی بودم و رنگ صورتی طبیعی‌اش با پوست روشنم هماهنگی زیبایی داشت.

صدای ماهرخ که مرا مخاطب قرار داده بود، باعث شد نگاهم را از آینه جدا کنم و روی مرا به سمتش برگردانم:

- درسا جون مطمئنی؟ باور کن حیفم میاد! موهای مشکی و صافی که تو داری، خیلی‌ها آرزوش رو دارن عزیزم! حتی موهات موخوره هم نداره که بگم به خاطر اون داری میچینی.

مادرم هم که انگار دوباره منتظر فرصت بود که مرا منصرف کند، همراهی‌اش کرد.

- آره والا من هم بهش میگم. به خرجش نمیره که! دختره لجبازه دیگه! هر کاری که دوست داشته باشه انجام میده.

با بی توجهی به هر دو، حرف خودم را زدم:

- بچین ماهرخ جون. ازش خسته شدم؛ نگهداریش برام سخته.

دروغ که حناق نیست که در گلوی آدم بماند! من عاشقشان بودم؛ عاشق تک- تک تارهای موهای بلندی که تا کمی پایین‌تر از گودی کمرم می‌رسید و هر بار از دیدنشان غرق لذت می‌شدم. آن زمان گمان می بردم رادمان ارزشش را داشته باشد، در حالی که نداشت. اصلا ارزش هیچ چیزی را نداشت؛ حتی ارزش لعنت خدا را!

لیاقت چیز مهمی است ولی گاهی ما با احساساتمان لیاقت های دیگران را نادیده می‌گیریم و اجازه می‌دهیم آن را بیش از چیزی که هست، تصور کنند. تمام مدتی که ماهرخ موهایم را کوتاه می‌کرد، چشمهایم را محکم روی هم می فشردم تا اشکی که تا پشت پلک‌هایم آمده بود را پس بزنم. در کلنجار برای بلعیدن سیب سمجی که از گلویم پایین نمیرفت بودم که ماهرخ صدایم کرد.

- درسا؟ تموم شد.

به سختی قسمتی از آن سیب سمج را فرو دادم و آرام چشمانم را گشودم؛ به پسر ظریفی که در آینه بود خیره شدم. قطره‌ی اشک درشتی از گوشه چشمش آرام- آرام غلتید و روی پیش‌بندی که آرایشگر برایش بسته بود، چکید.

سریع با سر انگشتم ردش را پاک کردم. انصافاً بد نشده بودم اما اصلاً با زیبایی موهای بلند قابل قیاس نبود.

به محض اینکه به خانه رسیدم، شالم را از سرم برداشتم و عکسی با ظاهر جدیدم گرفتم و برای رادمان ارسال کردم.

طولی نکشید که جوابم را با یک پیام صوتی داد:

- درسا! دختره‌ی احمق کی به تو گفته بری خودت رو این ریختی کنی؟ مگه نگفته بودم اگر دست به موهات زدی قید من رو هم بزن؟!

چشم‌هایم گرد شده بود. خودش نبود که صبح این حرف را زده بود؟! دنبال کلمه‌ی مناسبی می‌گشتم تا پاسخ رادمان را بدهم که عکس پروفایلش حذف شد، رادمان بلاکم کرده بود!

بهت زده به صفحه‌ی گوشی‌ام خیره مانده بودم که قطره‌ی اشکی روی صفحه‌اش چکید.

هضم این ماجرا برایم سخت بود؛ من موهای نازنینم را به خاطر چه آدمی از بیخ چیدم؟ تمام آن شب را بیدار ماندم و تا صبح صد هزار بار نوشتم که" دیگر به خاطر هیچ غریبه‌ای از علایقم نمی‌گذرم."

صدای کلافه و عصبی رویا مرا از گذشته‌ی تلخ و خاطرات آزار دهنده‌ی رادمان بیرون کشید:

- درسا میشه گریه نکنی؟ باور کن اصلا نمی‌فهمم چی میگی!

چشم‌هایی که از شدت گریه می‌سوخت را با سر انگشتانم کمی ماساژ دادم و سعی کردم با نفس‌های عمیق از شدت گریه‌ام بکاهم. سوزش قفسه‌ی سینه‌ام و تیر کشیدن دست چپم نشان از سنگین بودن حجم غم امروزم‌ داشت. رویا که نفس- نفس زدن‌هایم را دید نگران شد.

- درسا خوبی؟ می‌خوای بقیه‌اش رو نگی؟

آب دهانم را به زحمت فرو دادم و بغض کهنه‌ای که تازه سر باز کرده بود، و حالا- حالاها قصد رها کردن گلویم را نداشت، را به حال خودش رها کردم و جواب رویا را دادم:

- نه اشکالی نداره. تا کی بریزم تو دل خودم؟

- خب باشه اگر اذیت نمی‌شی بگو. فقط یه سوال! از کی این قدر صمیمی شدین که تو اون جوری راحت واسه رادمان عکس بدون روسری می‌فرستادی؟ 

- یادم نمیاد که چی شد ولی یادمه اولین باری که با موهای کوتاه براش عکس فرستادم، سر جمع دومین یا سومین بار بود که عکس بی‌حجاب بودن من رو می‌دید.

از قندان بلوری که جلویش قرار داشت، قندی برداشت و کنجکاوانه پرسید:

- اون موقع چند وقت بود آشنا شده بودین؟

- نمی‌دونم دقیق ولی حدود ده ماهی میشد.

سری تکان داد و منتظر نگاهم کرد تا بقیه‌ی ماجرا را برایش تعریف کنم.

به بالشی که کنارم بود تکیه کردم و ادامه دادم:

- صبح روز بعدش، هنوز توی رختخواب بودم که تماس تصویری گرفت و من هم مثل احمق‌ها، جوابش رو دادم!

نگاهم خیره به رویا بود اما جلوی چشمم تمام خاطرات آن روز، شکل گرفته بود.

 

مدل موی جدید درسا 🥲🤦🏻‍♀️

 

@زری گل 

@مُنیع

 

 

 

@آفتابگردون @ستایش گودرزی @ساتی @آیلار مومنی @فاطی زارعی @𝐋𝐢_𝐥𝐢𝐮𝐦 @Atria @mahdiyeh @Masi.fardi @masoo @reyyan @Aryaana @arisky @Ariana @somayeh.59 @Z.A.D @Flare @Bhreh_rah @Beretta @Sara.h @سلنوفیل

ویرایش شده توسط Saraishm

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

*پارت هفدهم*

سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و با دیدن اسم رادمان روی صفحه‌ی موبایلم، اخم‌هایم درهم شد اما در نهایت جوابش را دادم.

- بله رادمان؟

- به به آقا درسای گل!

گره میان ابروانم کور شد.

- آقا درسا و کوفت! خودت گفتی برم کوتاه کنم!

قهقهه‌اش گوشم را آزرد.

- خب حالا مگه بده؟ ببین چه خوشگل شدی! الان فقط می‌دونی چی کم داری؟ یه رژ مشکی خوش‌رنگ!

ابروهایم بالا پرید.

- وا! رژ مشکی؟!

- آره درسا! نمی‌دونی چقدر خوشگلت میکنه!

- من رژ مشکی ندارم، هر چی دارم صورتی روشن هست.

لبخندی زد که چال روی لپش نمایان شد.

- پاشو با یه ریملی، خط چشمی، زغالی، چیزی لب‌هاتو مشکی کن من ببینم چطوری میشی؟

گوشه‌های لبم به سمت پایین متمایل شدند اما رادمان همچنان اصرار می‌کرد.

- درسا جان رادمان پاشو! مرگ من پاشو!

نفسم را پر صدا فوت کردم؛ جلوی آینه رفتم و با خط چشم دور تا دور لبم را مشکی کردم و زیر لب رادمان را لعنت کردم که صدای منحوسش بلند شد:

- خوب حالا وسط لبت رو هم مشکیِ مشکی کن.

دوست داشتم جلوی دستم باشد تا گردنش را از وسط به دو نیم تقسیم کنم. با ریمل نازنینم وسط لبم را هم مشکی کردم و کم مانده بود از بوی ریملی که مستقیم زیر بینی‌ام بود، بالا بیاورم که دوباره صدای گوش‌خراش رادمان مثل مته به مغزم فرو رفت.

- الان فقط یک خط چشم کم داری.

- خط چشم ندارم.

- داری دیگه! همین الان دیدم.

صورتم جمع شد.

- آخه چقدر چندشی تو؟! اینو من زدم به لبم دیگه صد سال سیاه نمی‌زنم به چشمم که!

محکم و قاطع تکرار کرد:

- درسا کاری که بهت گفتم رو انجام بده.

- ولی...

- ولی و اما و اگر نداره! مگه منت نمی‌گذاری که بخاطر من موهات رو کوتاه کردی؟ پس کاری که میگم رو انجام بده.

با اکراه به سر خط چشم خیره شدم و اسپری الکلی که کنار آینه بود را برداشتم و خط چشم را ضدعفونی کردم هرچند از نظر من فرقی نکرده بود.

از زور گویی‌اش و از ضعیف بودن خودم حرصی شده بودم اما سکوت کردم و سعی کردم بغضم را به زور آب دهانم فرو بدهم و جلوی اشک‌هایم را بگیرم تا خط چشمم خراب نشود.

ناخواسته قدم در راهی گذاشته بودم که نمی‌دانستم هر روز یک قدم بیشتر مرا به تباهی نزدیک می‌کند. این نقطه برای من آغاز حقیقی شوربختی‌هایم بود؛ هرچند تا همین‌جای رابطه با رادمان بیش از حد آسیب دیده بودم اما چیزی که نمی‌دانستم این بود که آسیب‌های حقیقی تازه شروع شده بودند. هنوز به موهای کوتاهم عادت نکرده بودم و حس بدی از کوتاه کردنشان داشتم که دوباره بهانه‌گیری‌های رادمان شروع شد.

بی‌توجه به این که چه بلایی بر سر قلب کوچکم می‌آورد، تحقیرم می‌کرد و کمتر زمانی پیدا می‌شد که رادمان با توهین‌هایش حالم را خراب نکند. دست آخر هم کارم به روان‌پزشک و قرص و دارو کشید. هر روز مشت- مشت قرص می‌خوردم و معتاد شده بودم، از درس‌هایم عقب افتاده بودم و اوضاعم از چیزی که از بیرون به نظر می‌رسید خیلی بدتر بود اما تمام دل‌خوشی‌ام محبتی بود که نه از خانواده‌ام، بلکه از رادمان دریافت می‌کردم. هرچند کم بود اما برای منی که طعم محبت نچشیده بودم، جرعه آبی بود که به داد تشنگی‌ام‌ می‌رسید. اما این که این آب چقدر ناسالم و جلبک زده بود را آن زمان نمی‌دانستم.

بهمن داشت نفس‌های آخرش را می‌کشید و من خسته، افسرده و درمانده از فشارهای روحی و روانی فراوانی که تمامی نداشت، بالاخره توانستم مادرم را راضی کنم که اجازه بدهد به همراه دختر عمه‌ی بزرگم که هفت سالی از من بزرگ‌تر بود، چند ساعتی را بیرون از خانه و دور از کتاب‌هایم بگذرانم اما چه گذراندنی شد!

من و مهسا نیمی از مسیر را به وسیله‌ی تاکسی طی کردیم و بعد از پیاده شدن از تاکسی، مهسا کنار خیابان ایستاد و کمی اطرافش را نظاره کرد. سردی هوا کلافه‌ام کرد و آخر صدای اعتراضم بلند شد:

- مهسا هنوز نرسیده بودیم که! چرا پیاده شدیم؟

- یک دقیقه دندون مبارک رو سر جیگرت بذاری می‌فهمی عزیزم.

اخم‌هایم در هم شد اما چیزی نگفتم و ترجیح دادم منتظر بمانن که ناگهان با صدای بوق دویست و شش سفید رنگی که کنارم ترمز زده بود، از جا پریدم.

قبل از این که به خودم بیایم مهسا روی صندلی عقب جا گرفته بود و منتظر بود تا من نیز سوار شوم. با تصور این که مهسا تاکسی اینترنتی گرفته، سوار شدم و در را بستم که ماسین از جایش کنده شد و مهسا شروع به معرفی کرد. آن لحظه تازه متوجه شدم که آن مرد جوان، راننده‌ی تاکسی نیست و از آشناهای مهساست و بعد تازه چشمم به پسر ریز نقشی که روی صندلی شاگرد نشسته بود، افتاد. ناخودآگاه خودم را جمع‌تر کردم و دستان یخ زده‌ام را در جیب پالتوی سورمه‌ای رنگم فرو بردم. اصلا از حرف‌هایشان هیچ چیز نمی‌فهمیدم؛ فقط نگران بودم که نکند ما را جایی ببرند و اتفاقی برایمان بیفتد؟ نکند با این سرعت تصادف کنیم و بیچاره شوم؟ کاش اصلا پایم شکسته بود و سوار نمی‌شدم، کف دستم را که نبوییده بودم!

شیشه‌ها دودی بودند، پس از بیرون هیچ چیز مشخص نبود و من پسری که روی صندلی شاگرد جا خوش کرده بود را ندیده بودم، وگرنه کدام راننده‌ی تاکسی تا به حال دوستش را همراه خودش سرکار بر‌ده است؟

 

@زری گلگل 

@مُنیع

 

 

 

@Ariana @arisky  @somayeh.59 @Atria @Sara.h @Beretta @Neda @Bhreh_rah @Li_liumღ @Gh.a29 @Flare @reyyan @Satartia @آیلار مومنی @ساتوری @آفتابگردون @نیکتوفیلیا @سلنوفیل  @Mehrang @Shervin @YᗩՏI.. @سـ.ـما موسوی-۸۷.S @mahdiyeh @MCH @Z.A.D  @Aryana @دختر فرشته

ویرایش شده توسط Saraishm

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت هجدهم*

در حال خودخوری بودم که همان پسر ریز نقش مرا مخاطب قرار داد:

- درسا خانم شما چرا این قدر ساکتی فدات شم؟ چرا این قدر خجالتی هستی؟ دختر به این خوشگلی که نباید خجالتی باشه!

اخم‌هایم در هم شد و تندی لحنم دیگر دست خودم نبود.

- اتفاقا خیلی هم خوش صحبت و خوش‌رو هستم، فقط خوشم نمیاد با هر آدمی هم صحبت بشم.

مهسا چشم غره‌ای نثارم کرد و سعی کرد اوضاع را ماست مالی کند.

- این دختر دایی من، از ما بهترونه. خانم دکتره! کلاسش یک کم بالاست دیگه!

حالم از عشوه‌های مهسا به هم خورد و از دروغ‌هایش متعجب شدم اما واکنشی نشان ندادم و فقط خدا- خدا می‌کردم زودتر پیاده شویم. دست و پاهایم می‌لرزید و قلبم سریع‌تر از همیشه خون را پمپاژ می‌کرد اما با این حال، یخ بودن دست و پایم را احساس می‌کردم.

صدای زنگ گوشی‌ام استرسم را چند برابر کرد، اگر مامان فهمیده باشد چه؟!

با بدبختی گوشی‌ام را از کوله پشتی‌ام بیرون آوردم، با دیدن اسم رادمان نفس راحتی کشیدم و تماس را وصل کردم.

- سلام درسا کجایی؟

سعی کردم صمیمی‌ترین لحن ممکن را داشته باشم:

- سلام عزیزم. تو خوبی؟ با دختر عمه‌ام اومدیم بیرون.

راننده از آینه نگاهی به من انداخت و گرهی میان ابروانش افتاد که باعث شد لبخندی از سر رضایت بر لبم بنشیند. صدای رادمان گرهِ میانِ ابروهای مرا نیز تحریک کرد اما تمام تلاشم را برای نگه داشتن لبخندم کردم.

- آخ که چقدر بدم میاد از این کلمه‌ی عزیزم! خوبه والا! با همه بیرون میری، به من که میرسی میگی مامانم نمی‌گذاره!

- باشه حالا بعد در موردش صحبت می‌کنیم رادمان جان.

- درد و رادمان جان! برو دیگه، مزاحم نشو! خداحافظ.

دیگر به این طرز حرف زدنش عادت کرده بودم؛ اشتباه بزرگم هم همین بود. آدمی‌ هیچ‌وقت نباید به توهین شنیدن و تحقیر شدن عادت کند.

بدون اینکه منتظر خداحافظی‌ام بماند قطع کرد؛ اما من به مکالمه‌ی یک طرفه‌ام ادامه دادم.

- باشه عزیزم تو هم مواظب خودت باش. خدانگهدار.

در همین حین ماشین متوقف شد و من شادمان از این که بالاخره از حضور در این جو سنگینی که هیچ علاقه‌ای به آن نداشتم خلاص می‌شوم؛ سریع در ماشین را باز کردم و بی‌ خداحافظی از ماشین فاصله گرفتم. ثانیه‌ای بعد، مهسا نفس زنان با من هم قدم شد و تشر زد:

- این چه رفتار زشتی بود؟

عضلات پیشانی‌ام منقبض شد.

- توقع که نداشتی تعارف بزنم باهامون بیان؟

- حداقل یک تشکر خشک و خالی که میشد بکنی؟

- بی‌خیال مهسا! حوصله ندارم.

پوزخندی زد:

- ما رو باش با کی اومدیم خوش بگذرونیم! درسا یک امروز رو مامان بزرگ نباش. بعد از عمری پات رو از خونه گذاشتی بیرون و از اون کتاب و دفترت فاصله گرفتی‌ها! خوش بگذرون! بی‌خیال باش!

سری تکان دادم و وارد کافه شدم. حیاط نسبتا بزرگ کافه که پر از درخت بود، در نگاه اول یک عالمه احساس خوب به قلبم سرازیر کرد. دور تا دور حیاط، آلاچیق‌هایی بود که حالا به خاطر سردی هوا توسط چادرهای برزتتی پوشانده شده بودند و هیچ دیدی به بیرون نداشتند.

مهسا به سمت یکی از آلاچیق‌ها رفت و من هم پشت سرش راه افتادم. جلوی آلاچیق کفش‌های اسپورتم را به زحمت درآوردم و همان بیرون رها کردم. چند دقیقه بعد، دختری جوان برای سفارش گرفتن آمد و وقتی شنیدم که مهسا، قلیانی با طعم سیب و دارچین به سفارشمان اضافه کرد دهانم از تعجب باز ماند اما چیزی نگفتم و منتظر شدم تا بستنی‌ام را بیاورند. 

سفارشمان را که آوردند، مهسا نگاهی عاقل اندر سفیهی به من انداخت و غر زد:

- آخه کدوم عاقلی وسط زمستون تو این سرما بستنی می‌خوره؟ یخ می‌زنی بدبخت!

دستم را به سمتش دراز کردم:

- دستت رو بده.

دستم را گرفت و با تعجب نگاهم کرد:

- چقدر دستت داغه!

بعد دستش را روی صورتم گذاشت و ادامه داد:

- تب داری نکنه؟ صورتت هم داغ شده آخه!

- نه بابا من همیشه همینجوری‌ام. به جز موقع‌هایی که استرس دارم یا ناراحتم یا عصبی‌ام و البته یک هفته‌ای که معذوریت دارم.

لبخند ذوق زده‌اش تمام صورتش را دربرگرفت:

- یعنی حتی وسط زمستون؟ حتی اگه لباس گرم نپوشی؟

- حتی وسط زمستون اگه لباس گرم نپوشم! سردم میشه‌ها! نه اینکه سردم نشه، ولی بدنم گرم می‌مونه.

قاشقی از قسمت سبز رنگ بستنی که یقیناً با طعم طالبی بود را در دهان گذاشتم که باز پرسید:

- یعنی پاهات هم یخ نمی‌زنه تو زمستون؟

خنده‌ام گرفت و حتی سعی نکردم کنترلش کنم‌:

- نه دیگه! کلا گرمایی‌ام من.

و خودم را با بستنی‌ام سرگرم کردم که صدای قل- قل قلیان اعصابم را آشفته کرد. در خانواده‌ی حساسی مثل خانواده‌ی ما، قلیان کشیدن حتی برای پسرها هم ممنوع بود. بی‌هوا از دهانم پرید:

- تو بلدی قلیون بکشی؟

- آره خیلی وقته. خواهرهام می‌دونن اما مامانم نمی‌دونه. حواست باشه یک وقت جلوی مامان از دهنت در نره!

- باشه حواسم هست.

شلنگی که با نام" نی قلیان" معروف بود را به سمتم گرفت:

- بیا یک امتحانی بکن درسا.

- نه ممنون. تو که می‌دونی من از دود بدم میاد! همین الان هم نفسم بالا نمیاد.

- حالا یک امتحان بکن دختر، چقدر مقاومت می‌کنی! مگه چی میشه؟نهایتش خوشت نمیاد دیگه!

 

@زری گل @مُنیع

 

 

@helia @Night Shadow

@دختر فرشته@آفتابگردون @آیلار مومنی @نیکتوفیلیا @ساتوری @Aryana @arisky @somayeh.59 @Sara.h @mahdiyeh @Z.A.D @MCH @Flare @Neda @Li_liumღ @Bhreh_rah @Neda.eb @Shervin  @Beretta @Gh.a29 @Mehrang@reyyan

ویرایش شده توسط Saraishm

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

*پارت نوزدهم*

صورتم جمع شد:

- آخه اون هم معلوم نیست دهن چند نفر بهش خورده!

- بیا این سر مخصوص یک بار مصرف داره، سرش رو عوض کردم برات.

با اکراه از دستش ستاندم و دستانم را طوری دور آن قرار دادم که اگر آن را به لبم نزدیک کردم، هیچ برخوردی با لب‌هایم نداشته باشد. نفسم را جمع کردم و آرام فوت کردم که مهسا شروع به خندیدن کرد و تقریباً روی فرشی که کف آلاچیق بود، خوابید. با تعجب نگاهش کردم.

- وا! چته مهسا؟

بریده بریده بین خنده هایش پاسخ داد:

- وای... درسا... تو واقعا... فوت کردی؟

اخم کردم

- خب کجای فوت‌کردن من این قدر خنده داشت؟

- آخه هیچ احمقی اینجوری نمی‌کنه که تو کردی! باید نفست رو از دهنت بکشی داخل نه این که فوت کنی!

- مامانم دودی بوده یا بابام که بخوام بلد باشم؟ هر کی هم که اطرافم بوده و خواسته سیگار و قلیون بکشه، قبل از اینکه فرصت کنم بهش دقیق شم حالت تهوع گرفتم از بوی دود.

لبخند کجی زد

- چقدر تو پاستوریزه‌ای دختر دایی! عیبی نداره حالا خودم راه میندازمت.

قبل از اینکه فرصت کنم جوابش را بدهم صدای زنگ موبایلش بلند شد و برای پاسخ دادن از آلاچیق خارج شد. آخرین قاشق از بستنی‌ام را در دهانم گذاشتم که چادر برزنتی جلوی آلاچیق کنار رفت و مهسا به همراه دو پسر جوان وارد شد. قاشق به دهان، با تعجب به سه نفری که روبه‌رویم بودند زل زده بودم که با صدای سلام کردن یکی از پسرها به خود آمدم و قاشق را از دهانم بیرون آوردم و سلام خشکی تحویل آن دو نفر دادم.

دوباره شمارش ضربان قلبم بالا رفته بود. نمی‌دانم از عصبانیت بود یا استرس، اما هرچه که بود باعث شده بود دوباره دست‌هایم یخ بزند. پسرها خودشان را معرفی کردند و مهسا هم مرا به آن‌ها معرفی کرد و من در جواب آن‌ها فقط لبخندی زورکی به لب نشاندم و سری تکان دادم.

دقیقه‌ای بعد دیگر هیچ اثری از عصبانیت نبود و تمام وجودم را استرسی وحشتناک در برگرفته بود. دلیل استرسم را نمیدانستم فقط احساس می‌کردم دلم، رخت‌شور خانه‌ای بزرگ است. خودم را با اینستاگرامم سرگرم کرده بودم و کوچک‌ترین توجهی به مهسا و دوستانش نداشتم که گوشی‌ام زنگ خورد و به همین بهانه از آلاچیقی که حالا پر از دود قلیان بود فرار کردم.

باز هم رادمان پشت خط بود.

- کجایی درسا؟

- من پیر شدم و نتونستم به تو سلام یاد بدم. خودت کجایی؟

- مامانم این همه سال تلاش کرد به نتیجه نرسید. من هم اومدم نزدیک‌های چمران.

ای کاش لال شده بودم و از دهانم در نرفته بود.

- چه جالب! من هم با دختر عمه‌ام اومدم این‌جا.

- الان کنار دختر عمه‌ات هستی؟

نفسم را به بیرون فوت کردم.

- نه والا... یک‌جورهایی قهر کردم و اومدم توی محوطه‌ی کافه. دختره‌ی بی‌شعور بدون این‌که از من چیزی بپرسه یا بهم بگه، اول که برداشته من رو سوار ماشین دو تا پسر غریبه کرده بعد هم که اومدیم اینجا، نیم ساعت نشده دو تا پسر دیگه برداشته آورده.

مردانه خندید.

- حالا چرا اینقدر برداشته- برداشته می کنی؟ یعنی الان دو تا پسری که اومدن کافه پیش شما، با دو تا پسری که سوار ماشینشون شدین یکی نبودن؟

- نه! معلوم نیست این دختره چی توی سرش میگذره.

کمی مکث کرد و سپس با لحن دستوری و محکم گفت:

- بیا جلوی در کافه.

گیج شدم

- ها؟ بیام چی؟

- بیام چی و کوفت! میگم بیا جلوی در کافه!

- اما...

وسط حرفم پرید.

- اما و ولی نداره! میگم بیا دیگه.

- ولی رادمان...

باز هم اجازه نداد حرفم را تمام کنم.

- تو پیش دو تا پسری که نمی‌شناسی راحت تره یا پیش منی که می‌شناسی؟

در واقع پیش هیچ کسی راحت نبودم؛ در جوار پسران غریبه بودن چیزی نبود که باب میلم باشد اما به هر حال بودن در جوار رادمانی که حالا کم کم احساس می کردم به او کمی علاقه مندم را به نشستن در آن هوای سردی که حالا با شروع نم‌نم‌ باران سردتر هم شده بود، ترجیح دادم.

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت💫 بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز! 

 

spacer.png

 

مانگ🌙 امید، عاشقانه‌ای از جنس واقعیت

♥️ صفحه‌ی نقد مانگ امید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...