رفتن به مطلب

داستان خرگوش عزرائیل | Atarin کاربر انجمن نودهشتیا


Psͥycͣhͫo
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر فعال

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

 

❃عنوان داستان: "خرگوش عزرائیل"❃

❃نویسنده: آترین.میم❃

❃ژانر: جنایی، تراژدی، اجتماعی❃

❃ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم❃

❃خلاصه:

بالاخره نقاب زرین پسر رام پدر با پتکی از جنس ناعدالتی و کینه به هزاران تکه‌ تقسیم شد!
دوازده سال پیش رشد درختِ کینه آغاز شد و زیر خاک‌های تاریخ زمین هم نفوذ کرد!
گناهکاران قربانی‌نما هرروز بیشتر می‌شوند اما تا زمان منقرض شدن‌شان دست‌بردار نخواهد بود؛
پسرکی که در لابلای جنونش به خاک سپرده شده، دخترکی بی‌گناه که مقصر نامیده می‌شود!
شاید او خود ابتدا و غایت باشد،
مرگ و زندگی،
سیاه و سفید،
روز و شب؛
پایان داستان مرگ چه خواهد بود؟❃

 

ویرایش شده توسط Atarin

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

مقدمه:

انتقام را می‌گزیند از میان...
عاشقانه‌ای فرانسوی،
رقص در بین قطرات باران و...
نوازش شکوفه‌‌های صورتی و مخملی؛
"او" حال دیگر "او" نیست!
پنبه‌ای از جنس آهن، رویایی همچون کابوس...
وحشتی که به حقیقتی ابدی تبدیل گشته،
جنونی بسته به بوی چند اسکناس،
صفرهای توخالی مرگبار؛ نقاب حیوانی رام که پشتش فرشته‌ای ابلیس‌نما خفته!
تاوان قطره‌های کریستالی را پادشاهان پس می‌دهند،
طاعون فساد دیگری در جهان به پا می‌کند و این‌بار بیماران اشرافیان خواهند بود!

ویرایش شده توسط Atarin

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود 1

تک‌خنده‌ای ساختگی زد اما با وجود مصنوعی بودنش دل قربانی را به ترسی بی‌شباهت وا داشت!
- می‌دونی تو چی هستی؟ تو علف هرزی هستی که ننه بابات برای بستن دهن مردم به دنیا آوردنت، همین‌قدر بی‌ارزش!
کلت را دور تا دور صورت قربانی‌اش چرخاند؛ کنار شقیقه‌‌ی قربانی گناهکار انگشت کشیده‌اش ماشه را به آرامی مرگ نوازش کرد اما گلوله‌ی رها شده از بند اسلحه در مغز مردی که ذهنش و جانش در حال پخش موسیقی وحشت بود فرود نیامد!
آرام و پس از چند ثانیه درنگ کنار کشید، به طبق عادتش دستش را از گوشه‌ی چشمانش تا گردنش    سر داد.

 لبخندی دندان‌نما تحویل مرد مقابلش که حال حس دهشت در رگ‌هایش جریان داشت داد.  
- نه- نه حتی نمی‌ذارم علف هرزی مثل تو زیر خاک بره.

نور امیدی هرچند کم‌رنگ در رخسار مرد جوان نقش بست بی‌خبر از این که روشنایی امید در اطراف رئیس بزرگ جایش را به تاریکی یأس تغییر می‌دهد!
شعری سردرگم‌ کننده که در کودکی مادرش به عنوان لالایی‌ای هرچند مخوف در گوشش زمزمه می‌کرد برای چندمین‌بار در ذهنش پیچید:
- "موسیقی زیبایی‌است مرگ‌...
انسان را به دیار خیالات می‌برد‌‌‌...
در جنگل خوف‌ناک هستی به خوابی ابدی فرو می‌کند...
نت‌های مست کننده‌اش روحت را به بازی می‌گیرند و‌.‌..
تو را به رقص پایانی وا می‌دارند!"
هیچگاه علت ترسناک بودن این شعر را درک نکرد و درنهایت هم مادرش رازش را به همراه خود به دیار دنیای زیرین برد!

@banouyehshab

ویرایش شده توسط Atarin

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود  2

تونی: با کشتن پولدارایی که هرز می‌پرن سرگرم میشه؟ جالبه!
لوییس سرش را به طرفم چرخاند و لب زد:
- درسته
تونی: در هرصورت نمی‌تونه نزدیک من بیاد!

***

راوی: آریسته

- سوزوندینش؟
سرش را به معنای مثبت تکان داد، لوتوس‌هایش خودشان می‌دانستند نباید مقابل رئیس‌شان زیاد لب به سخن بگشایند پس بدون حرف اضافه‌ی دیگری او را در تنهایی لذت‌بخشش رها کرد و رفت.
"لوتوس"
از نظرش بهترین لقب برای افراد وفادارش همین اسم بود، همچون یک لوتوس    در دل لجن رشد می‌کردند و به زیبایی مهتاب می‌درخشیدند،   با درخششی به نام خونخواری!   آن‌ها واقعاً انگیزه‌ی کافی و یا حتی بیشتر را برای قتل اشراف‌زادگان عصر جدید داشتند!
لبخندی برروی لب‌های خوش‌فرمش نشست.
چند ثانیه‌ی دیگر نقاب خرگوشی‌اش را از چهره‌اش برداشت، برخلاف اعضای دیگر او چنین نقابی را به صورتش می‌زد.
دستان سفیدش را به سوی کشوی میز کارش برد و دفترش را که جلد سیاهی  داشت برداشت.
شش ماهی می‌شد که با آن دفتر  صد برگ  که حاوی اسامی گناهکاران قربانی‌نما بود رفاقت می‌کرد!
برگه‌‌ای را گشود و به صورت مردجوان و آخرین قربانی‌اش چشم دوخت.
زیرلب زمزمه‌وار گفت:
- پیدات می‌کنم موش چندین ساله‌ی من!

ویرایش شده توسط Atarin

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

 اپیزود 3

موبایلم را برداشتم و با شخص مورد اعتمادم تماس گرفتم، بوق تماس در سرم می‌پیچید که پس از چند ثانیه صدای بمش به گوشم خورد:
- بله رئیس؟!
گاهی اوقات با خودم فکر می‌کردم که چرا آکی خواننده نشده؟!
- برای شام بخش تحقیقاتی و چندتا از شکنجه‌گرها رو بیار.
- امرتون اجرا میشه.
لبخندی از سر رضای کنج لبم نقش بست.
حرف دیگری نزدم و به تماس پایان دادم؛ در سر خودم را با تحسین آکی سرگرم کردم.
آکی از معاون‌ها بود، معاون‌ها نقاب خرگوش می‌زدند به هوای این‌که ان نقاب را تنها من می‌زنم در مراسم‌ها حضور پیدا می‌کردند و طعمه‌های من را به تله می‌انداختند!
لبخندی که خبر از رضایتم می‌داد حال از سر غرورم بود!
تبلت سفیدم را از گوشه‌ی میز به دست گرفتم؛ در گوگل مشغول دیدن خبرها شدم.
طبق معمول تنها خطر من بودم!
وارد سایت شدم و نگاهم را میان کلمات چرخاندم.
لقب "خرگوش عزرائیل" را رویم گذاشته بودند!
《بد نیست!》
زیر زبانم مشغول خواندن سطرها شدم:
- " باند طاعون که    افرادش با قتل‌هایشان علیه افراد پولدار و شناخته شده معرفی    می‌شوند روز به روز قربانی های بیشتری می‌دهند و پلیس‌های مسئول بر   پرونده   هنوز هم نتوانستند کاری انجام بدهند!"
ادامه‌اش هم تبلیغات و چندتا کامنت مسخره بودند؛ گوشه‌ای گذاشتمش و   کلافه پوفی کردم.

ویرایش شده توسط Atarin

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

 اپیزود 4

- امرتون چیه رئیس؟
- تونی مِیریلد   رو می‌خوام.
دست از نوشیدن شراب سفیدش برداشت، زبانش را به دیواره‌ی دهانش فشرد و شکاک لب زد:
- همونی که صاحبِ برند لوازم آرایشی آپاته؟ اما تا جایی که خبر دارم اون مرد سالمیه حتی به خیریه‌ها هم کمک می‌کنه، مورد مشکوکی نداره!
نیشخندی زدم و در پاسخ ساده‌لوحی‌اش گفتم:
- احمقی یا خودت رو زدی به احمقی؟!
دستانم را روی هم کشیدم و ادامه دادم:
- فکر می‌کنی توی اون خیریه‌ها چه اتفاقی میوفته؟
یک‌تای ابرویش را بالا انداخت و با صدای کنجکاوی پرسید:
- منظورت چیه؟
- به‌نظرت چند نفر بدون خانواده هستن و هرروز گم می‌شن و کسی سراغ‌شون رو نمی‌گیره؟ به‌نظرت توی اون خیریه‌ها فقط به مردم کمک میشه؟
تکیه‌اش را به صندلی‌اش زد و گفت:
- با توجه به حرف‌های رئیس بزرگ نه!
- توی رحم‌    دختربچه‌ها و زنا موادمخدر جابجا می‌کنن.
بالاخره یکی از هکرها که تازه به گروه پیوسته بود هم لب به سخن گشود:
- رئیس می‌خوایید باهاش چیکار کنید؟
- من چیکار می‌کنم؟
- می‌کشید؟!
بشکنی شدم و گفتم:
- آفرین پسر خوب!
چشمان تمامی‌شان غیر از آکی بسته بود و تنها گوش می‌دادند اما وحشتی خفیف را در حرکت‌های ریز لب‌های پسر جوان هم تشخیص می‌دادم!

 

ویرایش شده توسط Atarin

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود    5

آکی: برای چی می‌خواییش؟
- با این یکی یه حساب‌های خاصی هم دارم.
یک تای ابرویش را بالا انداخت و لب گشود:
- من فکر می‌کردم رئیس بزرگ فقط حشره‌های طلایی رو برای برقراری آرامش می‌کشه!
نیشخندی زدم و سکوت را ترجیح دادم‌.
از جایم بلند شدم و گفتم:
- می‌تونید برید‌.
آکی هم برخاست و پس از این‌که سرش را چند سانتی به معنای احترام خم کرد گفت:
- خدانگهدار.
بقیه‌ی هکرها و پنج نفر از شکنجه‌گرها هم برخاستند با همان چشمان بسته در حالی که آکی همراهی‌شان می‌کرد به سوی در خروجی ویلای آبی رفتند، با نگاهم بدرقه‌شان کردم و بالاخره خارج شدند.
ماسکم را از روی صورتم برداشتم و روی میز انداختم.
زبانم را روی لب‌های خشک شده‌ام کشیدم و با صدای ذوق‌زده که هرچند برای او ترس و وحشت را تداعی می‌کرد لب زدم:
- خانمم کجاست؟
صدایی نشنیدم، هوفی گفتم و قدم برداشتم.
- من که می‌دونم کجایی! چرا نمیای پیش همسرت؟ ناسلامتی وقتی هفده سالم بود خیلی دوستم داشتیا مگه نه؟
موش و گربه بازی با او برایم  لذت‌بخش‌ترین بازی جهان بود!
آرام به پله‌ها نزدیک شدم، در عرض چند ثانیه آن‌همه پله را طی کردم و در اتاقی که از صبح داخل حبسش  کرده بودم گشودم.

ویرایش شده توسط Atarin

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • کاربر فعال

اپیزود 6

- آ... آریسته ن.. نکن!
****

راوی: آرامیس

صدای چند مرد به گوشم می‌خورد؛ اخم خفیفی روی پیشانی‌ام می‌نشیند اما با بغضی که بی‌رحمانه به گلویم چنگ می‌زند از بین می‌رود و تنها چهره‌ای غم‌زده می‌توانم به خود بگیرم.
《لعنت به آریسته!》
در خلوت خودم همچون دیوانه‌ها بی‌صدا می‌خندم و گذشت ثانیه‌های تاریک مصادف می‌شود با دانه‌های مرواریدی چشم‌هایم.
بی‌شک آن لعنتی حتی برای ابلیس هم می‌تواند پاپوش درست کند!
نفس عمیقی می‌کشم که حالم بوی جسدها را به هم می‌زند، مردک میان تعفن برده‌هایش به بندم کشیده!
کاش آن روز دو خواهر و برادر پای‌شان به خانه‌مان نمی‌گذاشتند، کاش از آن کمد جهنمی بیرون می‌پریدم و به برادرم اجازه‌ی کثافت‌کاری نمی‌دادم، کاش خام آریسته نمی‌شدم!
با قد بلند و هیکل لاغر اندامش داخل چهار چوب در اتاق نفرین‌شده ظاهر می‌شود.
در سکوتی که تنها صدای تیک- تاک مرگبار ساعت می‌شکند دستی به موهای پریشان شرابی رنگش می‌کشد.
چشمانش را که هم‌رنگ وجودش تاریکند برای چند ثانیه روی هم می‌فشارد و آرام لب می‌زند:
- مگه تو رو صدا نمی‌زدم؟
زانوهایم را محکم‌تر از قبل به آغوش می‌کشم و با ته مانده‌ی صدایم می‌نالم:
- آ... آریسته ن.. نکن! از صبح هنوز هم درد دارم!
چهره‌ی نگرانی که بیشتر به تمسخرم شباهت دارد به خود می‌گیرد و در جواب التماس‌هایم می‌گوید:
- یعنی کمربند اونقدر برات سخته؟

ویرایش شده توسط Atarin

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود  7

سرم را میان زانوانم پنهان می‌کنم و پلک‌های سیاهم را روی هم می‌فشارم.
- پرسیدم سخته؟
با صدایی خفه در پاسخ سوالش که بیشتر به یک تهدید هرچند کوتاه و اساسی شباهت دارد می‌گویم:
- آ... آره.
باز هم سکوت ویولن به دست می‌گیرد و آزاد دهنده می‌نوازد!
سرم را آهسته بالا می‌برم و نگاه مردمک‌های لرزانم را به سویش سوق می‌دهم.
به سمت جیب شلوار خوش‌دوختش دست می‌برد و قوطی پاکت سیگارش را برمی‌دارد.
گویا سفر چند ماه پیشش به مصر عجیب به مذاقش خوش آمده بود که هنوز هم از دخانیات آنجا استفاده می‌کرد!
یکی از نخ‌های سیگار را بیرون می‌کشد و میان لب‌های خوش فرم اما بی‌رنگ و رویش می‌گذارد.
از داخل جیب پیراهن مردانه‌اش فندکش را در می‌آورد و سیگارش را روشن می‌کند.
در حال کام گرفتن به سمتم میاید و دود مسموم سیگارش را در صورتم پخش می‌کند که تحملم به سر می‌رسد و با اخم غلیظی به سرفه میوفتم.
- آه! آریسته لعنت به ذاتت!
یک‌دفعه با صدای قهقهه‌اش به خودم میایم!
《م... من الان چی گ... گفتم؟!》
بلافاصله پس از اتمام خنده‌اش پاهایش را به شکل ضربدری می‌گذارد، کمرش را خم می‌کند و رخسارش را در چند میلی‌متری صورتم قرار می‌دهد.
صدای "جِز"عه سوختن چیزی را می‌شنوم، با نگاهم دنبال رد صدا می‌گردم که متوجه می‌شوم سیگارش را روی جنازه‌ی یکی از افراد قدیمی‌اش انداخته!
آب دهانم را به سختی فرو می‌دهم.
سرش را خم می‌کند و پوست سرد نیم‌رخش را به چهره‌ام می‌چسباند.

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود 8

سرمای پوستش تا ژرفای تنم که از صبح گز- گز می‌کرد نفوذ می‌کند.
تمام جراتم را جمع می‌کنم و دستم را روی شانه‌ی پهنش می‌گذارم که یک‌مرتبه آرام در گوشم پچ می‌زند:
- حتی فکر پس زدن من رو نکن خواهر ناتنی!
چشم‌هایم از سر وحشت برای لحظه‌ای گرد می‌شوند، دستم را پایین می‌آورم که دوباره نفس‌های گرم صدایش که با دمای تن سردش تضاد وحشتناکی را ایجاد کرده‌اند تنم را مور- مور می‌کند.
- خبرای خوشی از دکتری که امروز صبح برات فرستاده بودم نشنیدم.
کلمه‌ی "دکتر" درست مانند ماری زهرآگین که هر آن ممکن است نیش‌های آلوده‌اش را در وجودم فرو کند در ذهنم می‌پیچد.
- چ... چی؟! م... من... ظورت رو ن... نمی‌فهمم؟!
- هی- هی عزیزم بهم حقیقت رو بگو!
چیزی نگفتم که باز هم ادامه داد:
- توله رو می‌گم!
با ضرب سرم را عقب می‌برم و در حالی که نهایت تلاشم را برای پنهان کردن خشم و تنفرم می‌کنم می‌گویم:
- اون بچه‌ی خودت هم هست!
با لبخندی معنادار عقب می‌رود، مقابل کمد قدیمی و چوبی می‌ایستد، در شیشه‌ای‌اش را باز می‌کند و در حالی که با داروهای داخل کمد کلنجار می‌رود خطاب به من لب می‌گشاید:
- حس و حال یه بچه از خون خانواده‌ات رو ندارم!
و بعد "عق" ساختگی می‌زند و خودش را با قوطی داروها سرگرم می‌کند.
مضطرب می‌گویم:
- خب پس چی‌کار کنم؟

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود 9

- اوم... حوصله‌ی پول خرج کردن برای سقط جنین... اه نه ببخشید! باید بگم "توله" هم ندارم!
بالاخره یکی از قوطی‌های سیاه رنگی که نوشته‌های زرد ریزی دارد و برای من از این فاصله قابل خواندن نیستند به دست می‌گیرد.
با ملایمت درش را باز می‌کند؛ جعبه‌ی قرص را به حالت کج می‌گیرد، قرصی که به شکل غیرعادی قرمز است را کف دستان کشیده و سفیدش که از دستان یک جسد بی‌شباهت‌اند می‌اندازد و دوباره در جایش می‌گذارد.
این‌بار قرص را میان لب‌هایش می‌گذارد و بدون خوردن آب فرو می‌دهد.
- نوزده سالی میشه که داروی عصبیم تو شدی.
حرفش حقیقت محض بود، از ان روز جهنمی به بعد با وجود هفت ساله بودنش خشمش را سر من خالی می‌کرد اما منِ احمق از سیزده سالگی دلم را دو دستی به دستان بی‌رحمش سپردم!
- برات یه پیشنهاد خوب دارم اگه دووم بیاری فکر کنم بتونی بچه‌ات رو نگه‌داری.
- چی؟!
- تست دی‌ام‌تی(DMT) های فرمول خاص خودم، قبلاً تا یکی- دو سال باباتم تو این‌کار بود نه؟
دی‌ام‌تی؟! احمقانه‌ست!
- نمی‌خوام!
- پس درواقع بچه‌ات رو هم نمی‌خوای! می‌خوای با همین داروهای توی قفسه کارت رو بسازم؟ اگه یه زخم شدید به شکمت بزنم هم فکر کنم میشه! با گلوله چطوری؟ یا کتک؟ کمربند؟ فقط لب‌تر کن عزیزم!
"عزیزم"
تهوع‌آورترین کلمه‌ی این چند سال!
دست‌هایم را عاجزانه در هوا تکان می‌دهم و با جرقه‌ای که در ذهنم زده می‌شود لب می‌زنم:
- م... مگه و... وارث نمی‌خوای؟
دست‌هایش را با تمسخر به‌هم می‌کوبد و با خنده‌ای ساختگی می‌گوید:
- اوه- اوه پس از این حرف‌ها هم بلد بودی!
دوباره نزدیکم می‌شود و طبق معمول میان رفتارهایش تضاد ایجاد می‌کند و با اخمی وحشتناک و صدایی خش‌دار لب می‌گشاید:
- تو فکر می‌کنی من دارم فیلم هندی بازی می‌کنم یا چی؟

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود 10

- گم و گور می‌شم فقط باهامون کاری نداشته باش!
پوزخندی عمیق کنج لب‌هایش نقش می‌بندد.
- حالیت می‌کنم که نباید بیشتر از حقت . بخوری!
و بعد از پایان حرف تلخ و نفرت‌انگیز اتاق منحوس را ترک می‌کند.
****
وسط پیشانی‌ام را ماساژ می‌دادم، داروهای لعنتی کارساز نبودند و این برایم حکم جهنم سرد را داشت!
جای- جای تنم می‌لرزید و مزه‌ی تلخ دهانم بیشتر و بیشتر می‌شد.
بدبختی هم دقیقاً این‌جا بود که ساعت سه جلسه‌ی دیگری داشتم اما با این اوضاع و وضعیت پریشان... آه لعنتی!
سه دکمه‌ی اول پیراهنم را باز کردم و راهی که طی کرده بودم را برگشتم اما این‌بار در طلایی اتاق دیگری را باز کردم.
در را بستم و خودم را روی صندلی چرمی انداختم.
با اکراه و دهن کجی پیراهنم را که هم‌رنگ موهایم شرابی بود از تن کندم و در هوا به گوشه‌ای نامعلوم انداختم.
موبایلم را برداشتم و در بین مخاطبین انگشت سردم که نه، یخ‌زده‌ام را روی اسم فرد مورد نظرم قرار دادم.
یک بوق، دو بوق و بالاخره صدایش در گوشم پیچید:
- بله قربان؟!
- معاون رو فرستادید؟
- بله اما خودتون کی تشریف میارید چون مثل همیشه بیشتر از ده محافظ همراهش نفرستادیم تا خودتون کار هدف رو کامل کنین.

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود 11

- مگه قرار نبود مهمونی ساعت سه شب شروع بشه؟
- نه قربان قراره ساعت سه اتمام پیدا کنه.
- باشه.
دوست داشتم داد و بی‌داد کنم و قبول نکنم اما مجبور بودم، در هر صورت باید هر دو هویت آریسته آگوست و خرگوش را با هم اداره می‌کردم تا به خودم گند نزنم!
در همین حین چهره‌ی آن زن یا بهتر بگویم خرمگس معرکه از مقابل چشم‌هایم گذشت.
با مرور صورت و حالاتش حس حالت‌تهوع برایم تداعی شد!
حتی خبر نداشت که تنها هدفم از مجنون کردنش به خودم رسیدن به شوگر ددی‌اش بود!
چشم‌هایم را بستم، گردنم را به صندلی تکه دادم و به دیدگانم اجازه دادن تا از تاریکی اتاق نهایت لذت را ببرند.
از انگشت پنجمم تا چهارم آرام روی دسته‌ی سرد و آهنی صندلی می‌زدم و ریتم خاصی را ایجاد کرده بودم.
با یادآوری دوباره‌ی مهمانی ناچار از جا برخاستم و دنبال پیراهنم گشتم، مثل پسرهای جلف علاقه‌ای به راه رفتن با بالا تنه‌ی برهنه در خانه‌‌ام بگردم.
پیراهنم را با اکراه پوشیدم اما با این حال دکمه‌هایش روی زمین افتاده بودند.
هوفی کشیدم و به‌خاطر فکری که از سرم گذشت ریز خندیدم!
《خدا کنه دختر خدمتکار این پکا رو نبینه!》
- واقعاً هم تف به ذاتت آریسته! چطور می‌تونی تو این وضع به فکر دختر خدمتکار باشی؟
با قدم‌های بلند خودم را به در خروجی اتاق رساندم، با دیدن دخترک مقابلم که رد اشک صورتش را گرفته بود یک تای ابرویم بالا رفت و ناخواسته نیشخندی زدم.
"حلال‌زاده"ای در ذهنم نثارش کردم و گفتم:
- کاری داشتی یا از طرف مادرت اومدی؟

ویرایش شده توسط Atarin

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود 12

- م... من ش... شما رو دوست دارم!
《چرا امروز هرکسی از راه می‌رسه با لکنت زر می‌زنه؟》
نیشخندم ماسید و طبق معمول اخم در میان ابروهایم قرار گرفت.
- خب؟
با این حرفم گویا آتش گرفت!
با غیظ و در یک حرکت سرش را که تا چند ثانیه پیش همچون دخترهای خجالتی و محجوب پایین انداخته بود بالا آورد.
با ناز و صدایی آرام گفت:
- من می‌دونم تو همون خرگوش معروفی!
زبانم را محکم روی لب‌هایم کشیدم و با ولومی مثل خودش گفتم:
- اونوقت کی این خبر رو داده؟
لبخندی محوی با عشوه زد و گفت:
- زنت رو هم قبول می‌کنم!
یک دختر نوزده ساله ساعت دوازده شب مقابل اتاق شراب‌ها!
- جالبه!
دستم را نوازش‌وار روی موهای بلوندش کشیدم، چشمکی زدم و گفتم:
- تو واقعاً جالبی خانمی!
دستش را گرفتن و با خودم به سمت اتاق‌کارم کشیدم.
انگاری که جا خورده باشد لب زد:
- من رو کجا می‌برید؟
بدون پاسخ دادن به سوالش از راهروی پر از تابلو گذشتم، مقابل اتاق کردم متوقف شدم و با فوت کردن نفسم در را گشودم.

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود 13

به محض ورودش در را با شدت کوبیدم و با صدای بلند خندیدم.
- تو؟! واقعا تو فکر می‌کنی من جای زنم رو... احمق!
این‌بار وحشت در چشمان آبی‌اش موج می‌زد.
مقابل ایستاد و غریدم:
- چیه؟ زبونت رو آقا سوسکه برد؟ ها؟
دستم را روی موهایش گذاشتم و محکم پیچاندم و بعد از این‌که مطمئنم شدم با چندبار کشیدن خون گریه می‌کند محکم کشیدم که فریادش کل ویلا را پر کرد.
از قبل به خدمتکارها هشدار داده بودم به‌ هیچ‌وجه با هر صدایی که شنیدند بیرون نیایند و این دستور طبق معمول به دردم خورد!
- حوصله‌ی لذت بردن از جون دادنت رو ندارم.
موهایش را به سمت پنجره‌ی بزرگ اتاق کارم که دیزاین سفید و خاکستری داشت کشیدم.
در یک حرکت در پنجره را باز گشودم، دستم را روی ساق پاهایش قرار دادم.
گویی در مقابل التماس‌ها و زجه‌هایش ناشنوا شده بودم، در این سال‌ها هیچ زنی حتی آرامیس هم چشمم را نگرفته بود حالا دلم را تقدیم این دختر پست می‌کردم؟
بی‌توجه به اشک‌هایش نعره‌ زدم:
- مسخره‌ست!
و اتمام حرفم مصادف شد با جیغ بلند و سقوطش!
مثل دیوانه‌ها خندیدم و گفتم:
- کاش دی‌ام‌تی رو روی تو امتحان می‌کردم، حداقل قبل مرگ توی توهماتت یه درد و دلی با خدا می‌کردی!
در با شدت باز شد و چهره‌ی بهت‌زده‌ی آرامیس توجهم را به خودش جلب کرد!
- اون چی بود افتاد؟!
خونسرد در پاسخ سوالش گفتم:
- کسی که می‌خواست هووت باشه!

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود  14

نفس‌هایش را کشدار فوت می‌کرد و هوا را حریصانه می‌بلعید، خودش را با پاهای لرزان کنار دیوار اتاق سر خورد و به اشک‌هایش اجازه‌ی جاری شدن داد.
دستم را در هوا به معنای بیرون رفتنش تکان دادم و لب گشودم:
- پاشو برو بیرون حوصله‌ی یه تراژدی دیگه رو ندارم.
وقتی دیدم حرکتی نمی‌کند شانه‌هایم را بالا انداختم و بی‌تفاوت از کنارش گذشتم.
فراتر از آن‌ چیزی که اطرافیانم تصور می‌کردند بی‌خیال بودم؛ کشتن، زجردادن، زخم زدن و... کوچک‌ترین اهمیتی برایم نداشتند به‌طوری که مطمئناً در ذهن هیچ‌خوبه نمی‌گنجید!
وارد اتاق مشترکم با او شدم، در را آرام پشت‌سرم بستم و به سمت کمد لباس‌هایم قدم برداشتم.
دست بردم و یکی از کت و شلوارها را بیرون کشیدم.
《سیاه، خوبه.》
لبخند محوی از سر رضایت زدم، حالتم جوری بود که گویا چند لحظه پیش فردی که زیر حکم مرگ آن دختر جوان امضای تایید را زد من نبودم!
سرم را برای پس زدن افکارم تکان دادم.
مقابل اینه ایستادم سریع لباس‌هایم را تعویض کردم.
****
- مشتاق دیدار آقای آگوست!
- خوش‌حالم که دوباره می‌تونم ببینم‌تون مستر!
هردو لبخند ساختگی تحویل هم دادیم و مشغول صحبت‌ شدیم؛ پیرمرد احمق!
- دخترتو... یعنی عذرمی‌خوام دوست‌دخترتون امشب شما همراهی نمی‌کنن؟
- من این‌جا هستم.
با نگاهم دنبال رد صدای ظریفش گشتم که بالاخره متوجهش شدم.
مثل همیشه لباس‌هایش گویا طبق خواسته‌ی آدام پوشیده برگزیده شده بودند اما چه کسی خبر داشت پشت صحنه‌ی این چهره‌ی ظریف و پر از ناز شیطانی خفته و دلش را به اهریمنی مثل من باخته؟

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود  15

- خوش‌ اومدید آقای آگوست!
واو! پس این هم سناریوی جدیدی بود، صحبت با لحن مودبانه! چرا وقتی تقریباً همه‌ی مهمان‌های حاضر در مهمانی می‌دانند که این دختر معشوق نامشروع پیرمرد مقابلم است تظاهر به معصومیت می‌کند؟
تک‌سرفه‌ای به منظور صاف کردن صدایم زدم، نگاهم را از چهره‌ی دوق‌زده‌اش سر دادم و به سوی پرمرد مقابلم لغزاندم؛ بدون این‌که حتی با گوشه‌ی چشم نگاهی در چهره‌اش که حدس می‌زدم با گذشت هر لحظه به سمت ناامید می‌رود بیندازم کوتاه و ساده لب زدم:
- ممنون‌.
- چیزی میل دارید؟
- خدمتکارها هستن.
تا خواست دوباره چیزی بگوید آدام گفت:
- برو عزیزم من و آریسته...
پوزخندی صدادار زدم که موفق شدم به جلب کردن توجهش اما چیزی نگفتم.
- با هم یه سری حرف‌هایی داریم.
در مردمک چشم‌های عسلی‌اش خیره شدم، سعی داشت چهره‌اش را حفظ کند.
- امشب مهمون ویژه‌ای دارم جناب آگوست! دوست دارم شما ببینیدش.
ابرویم را بالا انداختم و گفتم:
- می‌تونم بپرسم کی؟
دست پر از انگشترهای براق طلایی‌اش را بالا برد، جرعه‌ای از شراب سفیدش را که در دست گرفته بودم خورد که دندان‌های زرد و پر از کثافتش نمایان شدند.
با زبانش که رنگ عجیب و غریب داشت روی لب‌های خیسی روی لب‌های چروکیده‌‌اش زد گفت:
- خرگوش! اما...

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود 16

نفسش را بیرون داد، نگاهش رنگ تردید به خود گرفت و دنباله‌ی حرف نیمه‌ تمامش ادامه داد:
- اما اون توی این یک سال هیچ مهمونی رو رد نکرده و هرکسی که تونسته ماسکش رو در بیاره فهمیده که طرف به عنوان معاون خرگوش به مهمونی اومده.
- چه کاری از دست من برمیاد؟
- می‌تونیم دوتایی...
انگشت شستم را روی لب‌هایم کشیدم و میان حرفش بی‌هوا لب گشودم:
- علاقه‌ای ندارم.
لبخندی که بوی تمسخرش مشامم را نوازش می‌کرد زد و گفت:
- نکنه ترسیدید؟
- نکنه بهونه‌های وسوسه کردن بچه‌ها ترند شده؟
لبخندش پودر شد و برای تغییر جو سنگین بین‌مان جمله‌ای را شروع کرد:
- همسرتون رو چرا همراه‌تون به مهمانی‌ها نمیارید؟ تقریباً همه‌ی مافیاهایی که تو رده‌ی شما قرار دارن می‌دونن خیلی وقت پیش ازدواج کردید.
خدمتکاری سینی پر از شراب را مقابلم گرفت که یکی از شراب‌های سرخ را برداشتم.
گیلاس را در لب‌هایم جا دادم و قلپی خوردم.
- کار و علایقم رو از هم جدا می‌کنم و...
درنگی کردم، لیوان را به‌حالت خاص و آرامی در دستم تکان دادم، در حالی که شرابم را که می‌درخشید می‌نگریدم دوباره به لب‌هایم رجوع کردم:
- همچین جاهایی جای همسرم نیست مخصوصاً الان که بچه‌ام هم تو راهه!
یک تهدید، هشدار، خطر، فاجعه یا هرمترادفی که می‌توانستم برای کلمات داخل ذهنم پیدا کنم؛ بچه‌ی در حال رشدم برای امثال آدام از جنس همین کلمات بود!

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود 17

تحمل ادامه‌ی نسل من را نداشتند.
هم‌سفر با افکار گنگم به جایی بی‌انتها شرابم را از نظر می‌گذراندم که صدایش در گوشم پیچید:
- امیدوارم سالم به دنیا بیاد!
دوباره به قصد نوشیدن گیلاس را به سوی دهانم بردم.
"ممنون"ای گفتم و جرعه‌ی دومم را نوشیدم.
جمله‌ی رقت‌انگیزش در سرم اکو شد:
- "امیدوارم سالم به دنیا بیاد!"
پیرمرد خرفت با وجود این‌که از شریک‌هایم بود نامحسوس قصدش را همچون هوای گرگ و میشی که معلوم نیست شب است یا روز در ذهنم رها کرد!
با دیدن مدت زمان باقی مانده در ساعت مچی‌ام لبخندی ناخوانده مهمان لب‌هایم شد.
نیش‌دار زیرلب گفتم:
- "امیدوارم تو تا فردا سالم بمونی آدام!"
تمام محتویات داخل گیلاس را در یک نفس سر کشیدم که لب‌هایم ناخواسته براثر طعم شراب جمع شدند.
با صدای پچ- پچ کسی به خودم آمدم.
گوش‌هایم تیزتر از آنی بودند که نتوانم حرف‌های بادیگارد شخصی آدام را بشنوم.
- رئیس آدم‌های ظاهرا... م... محاصره‌مون کردن!
- احمق برو سر گور خرگوش!
صدای سایدن دندان‌هایش را به وضوح می‌شنیدم.
محافظ با قدم‌های هراسان و پیشانی که عرق بسته بود از ما فاصله گرفت، آدام که گویا متوجه موقعیتش شده بود دیگر زور نمی‌زد تا چهره‌ی چروکیده‌اش را رضایتمند و خندان جلوه بدهد.
گیلاس را به دست راستن سپردم و دست چپم را به سوی کمرم بردم.

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود 18

کلت کمری نقره‌ای رنگم را از جای مخصوصش بیرون کشیدم و روی پیشانی‌اش قرار دادم.
موسیقی به حدی بلند بود و خفه کن هم انقدری صدای شلیک گلوله را پایین می‌آورد که کسی نشنود.
- آگوست د... داری چی... چیکار می‌کنی؟!
شانه‌هایم را بالا انداختم و در حالی که اسلحه را وسط پیشانی‌اش می‌گذشتم با لبخندی دندان‌نما گفتم:
- هیچی.
و بعد انگشتم ماشه را طبق معمول به آرامی مرگ نوازش کرد و صور مرگ پیرمرد مقابلم در سکوت پخش شد!
نگاه سرکشم را میان مهماناها می‌گذراندم که دیدن چهره‌ی شگفت‌زده‌ی آن دختر باعث شد ابروهایم درهم بپیچند.
یکه‌خورده یک قدم به عقب برداشت، با دیدگانی بی‌احساس تماشایش می‌کردم.
مضطرب لب پایینی‌اش را به دندان گرفت و در حالی که پوستش را با دندان می‌کند این‌بار دو قدم دیگر برداشت.
از او چشم گرفتم هرچند که از گوشه‌ی چشم می‌پاییدمش!
موبایلم را از جیب شلوار خارج کردم و با آلانزو تماس گرفتم.
در همان یک بوقی که نشان از تماسم می‌داد پاسخ داد:
- امرتون رئیس؟!
- شروع کنین، همه‌ی حاضرین توی مهمونی توی منجلابن!
- اطاعت.
به تماس پایان دادم که اتمام تماس همانا و جیغ رو مخ آن دختر همانا!
همه‌ی مهمان‌ها به سویم چرخیدند که با صدایی نسبتاً بلند گفتم:
- حالا بیا جنازه‌ی اینا رو هم جمع کن!

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

پارت 19

بی‌توجه به پچ- پچ‌ها و گهگاهی  فریادهای افراد اطرافم پاکت سیگار و فندکم را از کتم برداشتم.
یکی از نخ‌های سیگار را بیرون کشیدم، میان دو انگشتم قرارش دادم، لب پایینم را کمی عقب فرستادم و فندکم را مقابلش گرفتم، پس از آتش زدنش کام عمیقی گرفتم و قدم برداشتم.
به ده ثانیه نیانجامید که به بازوی معشوق بیوه‌‌ی آدام چنگ انداختم و با پوزخندی کم‌رنگ از جو بیرون زدم.
کام دوم را با تمام وجودم گرفتم و از سوراخ‌های بینی‌ام بیرون فرستادم.
سیگارم را به دست گرفتم و بدون نگاه کردن به چهره‌ی نفرت‌انگیزش روی ترقوه‌اش نشاندم و خندیدم.
فریادی دردناک کشید و صدای اشک ریختنش داشت گوش‌هایم را آزار می‌داد.
- کثافت ولم کن!
- هیش! خودت که تا چند هفته پیش برام مثل توله سگ له- له می‌زدی! چطور شده که می‌گی کثافت هوم؟
اشک تمساح ریخت و حرف‌های عاشقانه‌اش را دوست داشتم تمام محتویات معده‌ام را روی واژگانش خالی کنم به زبان آورد:
- دوستت داشتم، هنوز هم دارم اما قرارمون این‌طوری نبود آریسته قرار نبود اون بمیره!
وقتی متوجه شد پاسخی از جانبم دریافت نمی‌کند و صدایش را نازک‌تر کرد و گویی که بغض دارد لب گشود:
- آریسته پ... پس الان من پی... پیش کی بمونم؟ اصلا کجا برم؟
بی‌درنگ لب زدم:
- توی قبرستون و پیش خدا!

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود 20

به بیرون محوطه‌ی خلوت سالن که قدم گذاشتم باد در حال رقص به سویم هجوم آورد و در صورتم پخش شد.
- یعنی چی؟
- کاری نکن همین‌جا کاری کنم تنها آلودگی صوتی قبلت همین جمله باشه!
***
- امیدوارم مثل همیشه خبرای خوشی داشته باشی.
- همین‌طوره قربان! کار به پایان رسید و...
- و تنها باقی مونده توی مهمونی نقاب‌های مخصوص من هستن.
- درسته، اسم آگوست نمیاد و همه‌چیز میوفته گردن هویت خرگوش.
- خوبه، آفرین.
مرد به تماسش پایان می‌دهد، موبایلش را سرجایش می‌گذارد و سپس خطاب به دخترک مقابلش لب می‌زند:
- در کمد رو باز کن.
بی‌هیچ چون و چرایی پاهایش را به سختی از زمین زیر پایش می‌کَند و چند قدم باقی مانده به کمد را میان جسدهای کف اتاق طی می‌کُند.
دستش را به سوی دستگیره می‌برد تا بازش کند اما با حرف مرد دستش برای چند لحظه در هوای معلقی می‌ماند!
- توعه احمق فکر می‌کردی من تو رو میارم خونه؟ به‌خاطر همین کمک نخواستی؟ شاید اگه موقعی که قلاده‌ات رو برای بیرون آوردن از اون دخمه می‌کشیدم اون صدای منزجر کننده‌ات رو به کار می‌بستی الان این‌جا نبودی!
دخترجوان در حالی که سوراخ‌های بینی‌اش را از سر عصبانیت بالا پایین می‌شوند نفسش را با انزجار بیرون می‌دهد در کمد را می‌گشاید.
- جعبه‌ی چوبی طبقه‌ی آخر.
برش می‌دارد و نگاه منتظر و عصبی‌اش را به مرد می‌دوزد، او هم بی‌پاسخش نمی‌گذارد و می‌گوید:
- بیارش.

ویرایش شده توسط Atarin

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود 21

جعبه را روی میزی که چوب قهوه‌ای رنگ تیره و ضخیمی دارد قرار می‌دهد.
مردجوان به آرامی در جعبه را برمی‌دارد و قرصی را به سویش می‌گیرد.
- بخورش.
چشم‌های دخترک گرد می‌شوند، می‌خواهد لب به اعتراض بگشاید که مرد جوان با صدای بم و هشدار دهنده‌ای می‌گوید:
- حرفم رو تکرار نمی‌کنم.
- آخه بدون آب که نمیشه؟
از جا خیز برمی‌دارد، این حرکت لحظه‌ای‌اش باعث می‌شود نگاه دخترک رنگ تردید و وحشت به خود گیرد.
فک دختر را میان انگشتانش می‌گیرد و دندان‌هایش را از هم فاصله می‌دهد.
با دست دیگرش قرص را در دهانش می‌اندازد و او را مجبور به فرو دادن آن قرص شک‌برانگیز می‌کند!
با رضایت به میزش لم می‌دهد و منتظر جان دادن دخترک در مقابل چشم‌هایش می‌شود.
"سیانور"
خیلی وقت پیش به تولیدش شخصاً پایان داده بود اما می‌خواست این چندتای آخری‌ را روی کسی بیازموند.
***
- خوابیدی؟
پوزخندی می‌زند و خودش را روی تخت‌خواب رها می‌کند.
از بالا چهره‌ی همسرش را می‌نگرد.
- نمی‌خوام بمیره.
متوجه لرزش پلک‌هایش می‌شود.
- بی‌خود ادای خوابیدن در نیار من مثل بقیه ناز نمی‌کشم!

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود 22

همسرش پلک‌های پرپشتش را از هم فاصله می‌دهد اما تا می‌خواهد چیزی بگوید مردجوان زیر پتو می‌خزد و چشم‌هایش را می‌بندد.
قبل برقراری سکوتی کمرشکن نیش‌دار می‌گوید:
- بارداریت باعث نمیشه که به اوضاعت غیر از انجام کتک کاری تخفیف بدم.
به همین یک تخفیف هم دلش گواهی می‌داد، این‌بار نه بغضی در کار بود نه ناراحتی.
سرش را با آسودگی و بی‌خبر از فردا روی بالشتش گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت.
***
اون... اون انجامش داد!
توی اون اتاق نحس انجامش داد!
من توی اون کمد لعنت شده فقط داشتم با خواهرش بازی می‌کردم اما اون...
شانه‌ی آرامیس را خشمگین و مضطرب تکان دادم.
- برو به برادرت بگو به خواهرم دست نزنه!
اما برخلاف تصورم آرامیس هیچ حرکتی نمی‌کرد و من تنها می‌توانستم بی‌صدا مشغول به گیرستن شوم!
***
به لیوان آب چنگ زدم و با چشم‌هایش خیس از اشک حریص فرویش دادم.
چندی بعد خوردن یک‌دفعه‌ایی آب باعث شد تهوع به سراغم بیاید اما من حالم از خودم به هم می‌خورد، از آرامیس، از تونی!
کنار کابینت سر خوردم و همچون کودکان دوسال در خودم جمع شدم.
اشک‌هایم امان نفس کشیدن هم نمی‌دادند.
کف دستم را عاجزانه روی صورتم گذاشتم.
وجهه‌ای که انسان‌ها در خلوت تنها به خودشان نشان می‌دادند، این هم وجهه‌ی من بود؛ تاریک، پوچ، خلا، تو خالی، سردرگم، ناامید و درمانده!

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اپیزود 23

با کشیده شدن یقیه‌ی تیشرتم پلک‌هایم را از هم فاصله دادم که با چشم‌های پف کرده‌ی ماری مواجه شدم!
- کارِ توعه عوضیه! تو دختر بیچاره‌ی من رو کشتی!
خواب‌آلود بودم، عصبی و منگ.
لگدی محکم و با شدت نثارش کردم، روی کف‌پوش‌ها پخش شد و از درد به خودش پیچید.
چشم چرخاندم که با چهره‌های بهت‌زده‌ی خدمه‌های دیگر هم مواجه شدم.
دستم را با کلافگی روی صورتم شیدم، هرچه در توان داشتم در تارهای صوتی‌ام ریختم و با صدایی که به‌علت خواب‌آلودگی خش‌دار شده بود فریاد زدم:
- بادیگاردها بیایین جنازه‌اش رو جمع کنین!
و سپس با اخم رو به خدمتکارها ادامه دادم:
- اگه غلط دیگه‌ای بکنید تک- تک‌تون رو آتیش می‌زنم حتی اگه یکی‌تون گوهی بخوره!
همگی با شگفت و وحشت سر تکان دادند؛ با افکاری پریشان از آشپزخانه بیرون رفتم و تکیه‌ام را به ستون سفید و بلند خروجی آشپزخانه زدم.
تصاویری از کابوسم و صدالبته گذشته‌ی زهرمارم از مقابل چشم‌هایم عبور می‌کرد و این حس لعنتی من را به جنون وا می‌داشت!
با ورود محافظ‌های شکاک و کنجکاو به داخل از ستون فاصله گرفتم و خودم را به پله‌ها رساندم که دستی روی شانه‌ام نشست.
یک‌تای ابرویم ناخواسته بالا رفت، سرم را که چرخاندم با قیافه‌ای آکی روبرو شدم.
- سلام رئیس بزرگ!
- از کجا؟
- تراس.
سرم را با بی‌حوصلگی تکان دادم و در حالی که از پله‌های عریض یکی- یکی بالا می‌رفتم گرفته گفتم:
- باهام بیا.
پشت سرم راه افتاد و طبق معمول وراجی را شروع کرد:
- من نمی‌دونم چرا فقط برای بخش تحقیقاتی سخت‌گیری، مگه چیکارت کردیم که نمی‌ذاری با هیچ‌جا و هیچ‌خوبه ارتباط داشته باشیم؟ تو حتی قیافه‌ات رو هم غیر از ما به افرادت نشون می‌دی!

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...