رفتن به مطلب

رمان نفس من باش | یاسمین کاربر انجمن نودهشتیا


Yasamin
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم الله الرحمن الرحیم

نام رمان:  نفس من باش

نام نویسنده: یاسمین

ژانر: عاشقانه

خلاصه: داستان درمورد دختری چهارده ساله است    که عاشق میشه و همین عشق، باعث کلی مشکل توی    زندگیش میشه.  پرپیچ و خم  ولی جذاب و واقعی!

پایان خوش

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @Snowrita

مقدمه: گاهی مواقع باید دلت رو به خدا  و خودت رو به تقدیر بسپاری.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
☆ویراستاری | Snowrita☆
  • لایک 2
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
در 8/10/2021 در 6:13 PM، Yasamin گفته است:

بسم الله الرحمن الرحیم

نام رمان:  نفس من باش

نام نویسنده: یاسمین

ژانر: عاشقانه

خلاصه: داستان درمورد دختری چهارده ساله است    که عاشق میشه و همین عشق، باعث کلی مشکل توی    زندگیش میشه.  پرپیچ و خم  ولی جذاب و واقعی!

پایان خوشرمان:نفس من باش 

نویسنده:یاسمین کاربرانجمن نودهشتیا

ژانر(موضوع):عاشقانه و غمگین[پایان خوش]

خلاصه:داستان دختر۱۴ساله ایی که تو سختیای زندگی عاشق میشه وهمین عشق باعث ازدست دادن کل چیزا تو زندگیش میشه این رمان زندگی واقعیته شاید باخوندن داستان هم خوشحال بشین هم ناراحت ولی جالب هست من فقط نام شخصیت هارو تغییردادم....

مقدمه:

بعضی مواقع باید خودتو بسپاری به خدا

وتقدیرتودست سرنوشت 

دمت گرم روزگار

پارت اول

بسم الله الرحمن الرحیم 

وااای بازم مدرسه خسته شدم کی این مدرسه لعنتی تموم میشه خدا.

باچشمای پرازخواب از خواب بیدارشدم به طرف حیاط رفتم دست و صورتم و شستم لباس مدرسمو پوشیدم به طرف آیینه کمدم رفتم نگام به خودم افتادخندم گرفت روی صورتم جای گل های روبالشتم افتاده بود.

باتشرگفتم:مرض دیونه مسخره خودت میکنی زود کاراتو کن که اخراجت میکنن دیربری باز زود ریمل و برداشتم به چشام کشیدم که درشتی چشمامو دوبرابرکرد.کیفمو برداشتم دوییدم طرف حیاط کفشمو پوشیدم نگام به ساعت روی دستم افتاد.

وااااای ساعت۶:۴۵دقیقه بود ی ربع دیگه زنگ میخورد تند چادرمو روسرم تنظیم کردم کیفم رو دوشم انداختم به طرف درخونه رفتم.تنهایی قدم برمیداشتم سرم پایین بود خب بزارین بیشترازخودم بگم من ۱۴سالمه کلاس نهمم بچه دوم هسم یه خاهربزرگتردارم ۴سال ازمن بزرگتر یه داداش کوچولوهم دارم ۵/۶سال ازم کوچیکترقربونش بشم که جونمه .ما یه خونواده ۵نفره هسیم مامانم خانه دار و بابام بناهست وضع زندگیمون خوبه بدنیست دستمون به دهنمون میرسه خداروشکر.واااای نگام به ساعت افتاد زود به طرف در مدرسه پاتند کردم وارد مدرسه شدم.

زود چادرمو دراوردم گذاشتم داخل کیفم تند به طرف صف رفتم خداروشکر ناظم نفهمید.

اون روز امتحان داشتیم امتحان و خراب کردم خب نخونده بودم چند روزی بود همش فکرم درگیره یه پسر بود.چون شده بودبلای جون من. قیافه نداشت ولی خب همیشه تو نخ من بود همش میخاست ضایعم کنه یا مسخرم کنه که البته منم کم نمیاوردم دوبرابر جوابش میدادم نمیدونم مشکلش با من سرچی بود فقط یادمه یه روز توپارک با آبجیم و دوستم نشسته بودیم که یهو یه پسر تپل و هیکلی ولی باقیافه افتضاح ازجلومون رد شدالبته بگم که من نگاش نکردم ولی باحرفی که زد نگاش کردم چون گفت:عروس ننم میشی؟ گفتم شایدبا دوستمه کلی مسخرش کردم که یهو صداش اومد گفت:نه با اون بلانصبت باشم باتوام.

منم گفتم:بلانصبت من که باتوباشم ایییی گمشو.

هیچوقت یادم نمیره کلی مسخرم کردن چون هم قیافش میومد لات بود هم بدقیافه و یه چیز دیگه که کل پارک ازش حساب میبردن و میترسیدن(پسـرامنظورمه)

بدبختی من از اون روز شروع شدکه ای کاش اون روز من به پارک نمیرفتم......

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @Snowrita

مقدمه: گاهی مواقع باید دلت رو به خدا  و خودت رو به تقدیر بسپاری.

@همکار ویراستار

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...