رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان من توام یا تو من؟! ازSase کاربر انجمن نودهشتیا


Sase
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان :من توام یا تو من؟!

ژانر: عاشقانه ، اجتماعی ، تراژدی 

هدف :علاقه به نویسندگی

ساعات پارت گذاری :نامعلوم

 

خلاصه: چشم که باز می کنم  ،   تو را در خود می بینم  . می دانم توقع زیادی ست اما میخواهم ، تو باشم  .   گاهی دلم برای خودم تنگ می شود   ، آینه ها را صدا می کنم  تا از درونشان مرا آشکار کنند  ، به درونشان می نگرم باز تو را می بینم . پس من کجا هستم ؟ در این دنیای بیکران و بزرگ جایی برای من نیست ، اگر نخواهم تو باشم ؟ روزگار عجیبی ست ، باید زندگی ها را صاحب شد تا بتوان زندگی کرد ، برای ورود به قلب های ادمی باید دیگری بود تا تو را راه دهند . من میخوام خودم باشم اما افسوس کسی این من  بی تو را نمی خواهد .

 

مقدمه: ای مردم سکوت کنید ، آهنگ سکوت هم زیباست .

*می خواهم به جایی روم که نه خودم باشم و تو 

خدا باشد و خدا باشد و خدا

*می خواهم به دریا روم که در ساحل

بر دل شن ها بنویسم  :امده ام  تنها

*بی کس،رانده شده

راهم میدهی اینجا؟؟

درد دارد  که کسی  انتظار امدنت را نکشد . تنها باشی  ، بی همدم . دلت اغوش گرمی را خواستار شود که نوازشگونه تو را آرام کند، درد هایت را تسکین دهد و از هر دارویی قوی تر باشد. دلم یک عشق ابدی میخواهد  از جنس لیلی و مجنون ، تو لیلی باشی و من مجنون تر از مجنون.

می خواهم عاشق ترین باشم  ، ولی کو عشق؟ معشوق کجاست؟در کجای این گوی سنگی را بگردم تا پیدایش کنم . امید را  از ماه گرفتم ، تلاش را از خوشید و صبر را از زمین  . گشتم در کلبه ی قدیمی قلبم  ، پیدا شد اما دیر  .دیگر مال من نبود ، دیگر من و او ما نمی شدیم . در پیش چشمان عاشقم عاشق شد ، من را ندید . هرچه نزدیکش شدم دور شد  ، هرچه فریاد عشق سر دادم  ، صدایم نشنید .خواستم بازهم عاشق باشم ، تغییر کردم، دیگری شدم  ، عاشقم شد اما دیگر من ، این من نبودم   او شده بودم و باز این من ، تنها مانده بود ...

ویراستار: @یگانه جان

ناظر: @Torkan dori

 

 

 

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
اشتباه تایپی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱#

 بروبچ استاد این درس نمیاد

-ایول پاشید برید بیرون تا این داف جدید و نشونتون بدم

-ای بابا آرش ول کن مگه تو دوست دختر نداری؟ که هی چشمت دنبال این و اونه؟

-دارم ، خوبشم دارم. من واسه خودم که نمی‌خوام دلم واسه شما دوتا سوخته وگرنه این شادمهرم که دوست دختر داره  فقط شما دوتا سینگلید  

شادمهر با  دستتش علامت پرفکت و نشون داد و رو به من گفت:

-من تایید می کنم خیلی خوشگله دختره، قشنگ معلومه به هرکسی پا نمیده تازه شم کلی خاطر خواه داره  بعدم با حالتی که بغض الکی داشت ادامه داد حیف که اون آتوسا چشمام رو در میاره وگرنه خودم تورش می کردم بعدم با حالت نمایشی اشک های نداشتش رو پاک کرد

آیدین که خندش گرفته بود دستش رو چندبار رو لباش کشید   تا خندش نگیره رو به شادمهر گفت :

-باش بابا بلندشید بریم ببینیم این زیبای خفته جدید کیه که شما دوتا اینقدر تعریف شو می کنید و رو به من گفت نظر تو چیه آروین؟

-منم  کنجکاوم این دختر و ببینم هرچند شک دارم این تعریفا واقعی باشه

-نه بخدا این خیلی خوبه قشنگ چفت توهست مگه نه  آرش؟

-اره خداوکیلی عجب تیکه ای هست 

-حکایت همون روباه و دم روباه هست دیگه؟(ضرب المثل به روباه  میگن شاهدت کیه میگه دمم)

تا اومدن به فحش ببندنم از رو صندلی بلند شد و گفتم :خیلی خب بابا تسلیم بیاد بریم ببینیمش اون وقت  راجب اینکه کی روباهه کی دم صحبت می کنیم

ایدین زد زیر خنده و اون دوتا هم حرصی شدن و جزوه و خودکاراشون رو به سمتم پرتاب کردند منم برای جلوگیری از مصدوم شدن سریع از در کلاس بیرون رفتم که محکم به یه ادم برخورد کردم 

-اخخخ  دماغم شکست 

چشمم به دختره افتاد که صدای نازک و قشنگی داشت دستاش رو روی صورتش گذاشته بود و آه و ناله می کرد اینقدر کنجکاو شده بودم صورتش رو ببینم که به کل یادم رفت عذر خواهی کنم و همین طور به دختره زل زده بودم . بعد از چند لحظه که انگار درد دماغش کمتر شده بود دستش رو برداشت و با اخم های تو هم بهم زل زدم

دهنم از قشنگی چشم هاش باز مونده بود، واو عجب چشم هایی به قول معروف سگ داشت  با ابروهای کمونی قشنگ دخترونه، یکم نگاهم رو اوردم پایین تر دماغ کوچولویی که یکم قرمز شده بود  و لبای پر خیلی خوشفرم و برجسته  دوباره نگاهم رو دوختم به چشماش که انگار توش اتیش روشن کرده بودن همین طور به نگاه کردن بهش ادامه دادم که  صبرش تموم شد و با صدایی بلند و با عصبانیت فراوان گفت:

پسره ی گوریله کور ، نمیتونی چشمای وزقیت رو باز کنی تا به مردم نخوری ها؟نکنه لالم هستی؟عذر خواهیم بلد نیستی؟اوی با توام، حتما شیرین عقلی نه ؟اره دیگه وگرنه ادم عادی که مثل منگلا به بقیه نگاه نمیکنه .پسره ی مزخرف بز (تمام مدت داشتم با تعجب نگاهش میکردم اصلا به قیافش نمی اومد که بخواد اینجوری باهام حرف بزنه تو شوک رفتارش بودم تاحالا با دخترای زیادی برخورد داشتم ولی هیچ وقت کسی باهام این طوری صحبت نکرده بود و این اولین بار بود که با هم چین چیزی مواجه میشدم و نمی‌تونستم عکس العملی نشون بدم)

از صدای بلندش ایدین و ارش و شادمهر هم از کلاس بیرون اومدن و چندتایی دانشجوی تو سالن دورمون ایستاده بودن.ایدین گفت 

-چی شده اروین؟

تا خواستم جواب بدم دختره کولش و از رو زمین برداشت  و محکم کوبید بهم  چون انتطارش و نداشتم  چند قدم عقب رفتم با عصبانیت و نگاهی خشمگین بهش خیره شدم که با کمال خونسردی گفت

-توکه عذر خواهی نکردی  و منم عادت ندارم  حرکت کسی و بی جواب بزارم الان حساب بی حساب و در کمال تعجب از کنارمون رد شد و رفت

ارش با بهت گفت

-این دیگه کی بود

- خانمه هیولا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Sase
اشتباه تایپی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲#

-خانمه هیولا
شادمهر با دهانی باز گفت :
-باید بگی زیبای خفته ی هیولا
منظورش رو نفهمیدم واسه همین گفتم :ها؟
ارش که به خودش اومده بود جوابم رو داد:
-اون دافه که داشتیم می گفتیم  همین بود دیگه
ایدینم مثل اینکه از بهت در اومده بود خندید و گفت :
قیافش خوب بود ولی با این برخورد لطیفش من یکی که جرعت نزدیک شدن بهش رو ندارم
ارش صداشو نازک کرد و ادای دختره رو در اورد:
-حساب بی حساب، (و بعد با صدای خودش گفت:) برو بابا جوجه
از ادای ارش صدای خندمون بلند شد
-حواست باشه این جوجه جفت پا نیاد تو دهن گشادت
ارش که از شنیدن صدای دختره تعجب کرده بود اب دهنش پرید تو گلوش  و به سرفه افتاد شادمهرم چندتا ضربه به پشتش زد
دختره یه نیشخند زد و رفت چندقدم جلوتر و دفتر یادداشت کوچولوی قرمزی که رو زمین افتاده بود برداشت و گذاشت تو کیفش و رفت
بعد از چند لحظه که ارش به خودش اومده بود با دلخوری  گفت:

-چرا وقتی به من اون حرف و زد هیچکس جوابشو نداد؟ها به شماهاهم میگن رفیق اخه
ایدین با خنده مشتی به بازوی ارش زد و گفت:
-جون تو، تو کف قیافه و زبونش بودم بعدم کلا یه دقیقه ام طول نکشید ما تا به خودمون بیایم دختره رفته بود
شادمهرم به نشانه تایید حرفای ایدین سری تکون داد و گفت
-راست میگه، ولی خدایی خیلی خوب بود نه؟
ایدین دستشو زیر چونش زد انگار داشت دختره رو تصور می کرد گفت:
اره خیلی خوشگل بود استایلشم خوب بود ولی قدش کوتاه بود نه؟
-نه بابا تو خیلی درازی وگرنه خیلی کوتاه نبود تازه به قول اتوسا (صداشو صاف کرد )دختر باس قدش کوتاه باشه و کوچولو موچولو تا راحت تو بغل جا بشه
من که از حرفاشون خسته شده بودم گفتم:
- بنظر من که خیلی هم زشت و کوتوله بود اخلاقش هم که دوست پسرش به قربونش بره در حد لاستیک پنجر فرغون، داغون بود (خودمم می‌دونستم دارم زر مفت میزنم خودمم تو کف قیافش بودم اما می خواستم حرص مو سر رفتارش رو اینجوری خالی کنم)
ارش با یه لبخند خر خودتی گفت:
-باش تو راست میگی 
ایدین دستم رو گرفت گفت:
-بیخیال بیاید بریم خونه هامون یه ساعته تو سالن وایسادیم.
همه پشت سرش به سمت پارکینگ دانشگاه راه افتادیم
-ماشین اوردین؟
-منکه اره
توچی ارش؟
-من با شادمهر میرم 
-باشه پس خدافظ 
ایدینم خدافظی کرد و اومد صندلی جلو نشست
-برو خونه عزیز
- چرا؟
-چرا نداره امروز سه‌شنبه هست
همون طور که دنده عقب میگرفتم غرغر کردم که:
والا تو همه خانواده ها مادربزرگا اخرهفته ها همه رو دورهم جمع میکنن اون وقت عزیز ما وسط هفته، اخه کسی نیست بگه که ماهم کارو زندگی داریم بیکارکه نیستیم صب تا شب خونه عزیز خونه عزیز
ایدین همون طور که می‌خندید گفت:

- بسه اروین اینقدر غر نزن  خوب شد تو دختر نشدی ، یه شامه دیگه میخوریم بعد میریم خونه

@Torkan dori

ویرایش شده توسط Sase
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳#

***

منو ایدین برادریم از نوع دوقلوش ، اونم همسان . یعنی کپیه همیم حتی مامان بابامونم نمیتونن تشخیص مون بدن خب همسانیم دیگه
اما  از نظر اخلاقیات تفاوت های زیادی داریم مثلا ایدین همیشه خندونه و به ترک دیوار هم می خنده ، خیلی خونسرد و مهربونه 
من تقریبا جدیم و اخمو به موقع شیطونو بازیگوش و مغرور 
دیگران هم از همین تفاوت اخلاقمون میتونن مارو تشخیص بدن وگرنه از قیافه و استایل ، نمی تونن
ارش و شادمهر از دوستای دوران راهنمایی مون هستن که تا الان باهم پیش اومدیم و حسابی باهم صمیمی هستیم . شیطنت های زیادی میکردیم همیشه ، بارز ترینش این بود که من و ایدین جاهامونو عوض میکردیم و بقیه رو سرکار میذاشتیم و کلی می خندیدیم . الان که بهش فکر میکنم می بینم چ زود گذشت . هیچ وقت فکر نمی کردم دلم برای گذشته تنگ بشه .مسخرس نه ؟دلم حتی برای مدرسه هم تنگ شده برای شیطنت های پسرونه و کارای عجیب غریب . به خودم اومدم دیدم دم خونه عزیزیم ماشین پارک کردمو با ایدین پیاده شدیم و به سمت ویلای خوشگل عزیز رفتیم ایدین زنگ و زد 
کیه؟(صدای میلاد بود پسر داییه ۱۵سالم)
-ماییم ایدین اروین
-اووه خوش اومدید بیاید تو دوقلو های افسانه ای 
در و زد و ما داخل شدیم عاشق حیاط اینجا بودم دوتا درخت انجیر توش بود که خیلی عمر داشتن یه درخت توت سیاه هم وسط شون بود که نگم منو ایدین چندبار از روش پایین افتادیم و دست و پامون در رفت 
توی حیاط پر از گل و چمن بود و فقط یک مسیر باریک از در حیاط تا خونه موزاییک شده بود . یک حوض ابی قشنگه پر از ماهی هم وسط درختا بود ، وقتی بچه بودم فک میکردم خیلی گندس ، نمیدونم حوض کوچیک شده یا چشم من همه چیز و کوچیک میبینه .
 به در خونه رسیدیم عزیز جون طبق عادت همیشگیش منتظرمون بود 
-سلامت به بهترین مادر بزرگ دنیا
دستشو باز کرد رفتم تو بغلش
-سلام ایدین عزیزم چرا نمیای بهم سر بزنی قربونت برم من ، خوبی مادر؟
با خنده گفتم:

-فداتون بشم من ، چشم بیشتر سر میزنم بهتون ،ولی من اروینم 

عزیز جونم خندید:

-پیر شی مادر ، دیگه ازم سنی گذشته نمتونم شوما دوتا رو تشخیص بدم
ایدینم اومد جلو و دست عزیز ماچ کرد 
- شما چ مارو تشخیص بدی چ ندی عزیزی .خوبی عزیز جون؟ 
-قربون تو عزیزم مگه میشه نوه های گلمو ببینمو خوب نباشم بیاید تو مادر
-چشم ، شما اول بفرمایید 
همه گی رفتیم تو به سمت سالن پذیرایی رفتیم با خاله و دایی ها و مادر پدر گرامی وبقیه سلام و احوال پرسی کردیم

 و روی مبل کنار بقیه نشستیم
-خوبید دایی جان ؟دانشگاه چ طوره؟
ایدین جواب داد:
-سلامت باشید ، دانشگاه هم خوبه سلام داره خدمتتون
همه از جواب ایدین زدیم زیر خنده دایی هم خندیدو گفت:
-از دست تو بچه
میلاد پسرداییم گفت:

-پایه اید حکم بازی کنیم؟
نگاهی به ایدین کردم و چشمک زدم (من و ایدین وقتی باهم میوفتادیم  همیشه برنده بودیم البته با کمک روش های جر زنی فوق حرفه ای و مهارت توی بازی )
-اره بیا به نوشینم بگو بیاد (نوشینم دختر خالمه و ۲۰سالشه از بچگی باهم بزرگ شدیم و مثل خواهرمه)
-باشه ، فقط بنظرم بریم طبقه بالا تا مزاحم بقیه نباشیم
-باشه

میلاد نوشین و صدا کرد و بعد اومدن نوشین همگی به سمت طبقه بالا راه افتادیم 
ایدین رو به نوشین گفت:
-کم پیدایی نوشین خانم دیگه تحویل نمیگیری
نوشین خندیدو گفت:

-بخدا همش درگیر دانشگاه و کلاس بودم این مدت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۴#

ایدین اداش و در اورد و گفت:

-اره جون خودت 
نوشین خندید و دیگه چیزی نگفت
همه روی مبلای سالن نشستیم تا حکم بازی کنیم
میلاد کارتا رو، گرفته بود تو دستش و هی  ورق میزد
-چته میلاد پخش کن کارتا رو تا بازیو شروع کنیم
با چهره ی اندکی خجالت زده گفت:
شرمنده سه تا از کارتا نیست نمیشه بازی کرد
-پووف، علاف کردی مارو بچه
نوشین با لبخند همیشگیش گفت:
اشکال نداره بجاش بیاید جرعت حقیقت بازی کنیم 
-منکه موافقم توچی اروین؟
-مثلا بگم نه بازی نمیکنید؟
-چرا منتها تو رو بازی نمی‌دیم
محلش ندادم و رو زمین نشستم و خودکار تو جیبم و در اوردم 
-بیاید دیگه
روبه روی همدیگه نشستیم 
میلاد گفت :

من اول می چرخونم

کسی مخالفتی نکرد، اونم  خودکار چرخوند که به نوشین و ایدین افتاد
نوشن‌ دستاشو به هم مالید و گفت:
هاها ایدین خان، جرعت یا حقیقت؟
ایدین با پوکر فیس ترین حالت ممکن گفت:
حالا چرا عین مگس دستات رو بهم می مالی؟جرعت
از قیافه قرمز شده نوشین منو میلاد ترکیدیم

نگاه تهدید امیزی بهمون انداخت و گفت:

-دارم براتون به من میخندین، (رو به ایدین:) خوشگل ترین دختری که تو دانشگاهتون دیدی کیه؟
سوالش به جرعت نمی خورد واسه همین گفتم:

-ایدین گفت جرعتا
-میدونم ، صبر کن
-نمیدونم اسمش چیه امروز تو دانشگاه دیدمش
-باید شمارش رو گیر بیاری و زنگ بزنی بهش درخواست دوستی بدی
منکه از خنده مرده بودم 
با خنده گفتم

-اره زنگ بزن دختره از پشت تلفن می‌خورتت 

خودشم خندش گرفته بود

-اره والا بازی که اولش با خانمه  هیولا شروع شه تهش به اژدها می رسه

میلاد پوفی کشید و گفت :

-ای بابا خب به ماهم بگین قضیه خانم هیولا چیه؟مگه دختره چشه که میخندید

اتفاق  تو دانشگاه رو به اوناهم گفتیم و خندیدیم

-خب بزنگ

-اخه باهوش وقتی من اسمشم نمیدونم چه طوری شمارش رو گیر بیارم؟
نوشین با لبخند شیطنت باری گفت:
-تو موبایلت و بده اون با من
_به فنا رفتی ایدین جانم
ایدین گوشی شو داد به نوشین 
نوشینم زنگ زد به ارش(ماشالا همه این با شادمهر و می شناسن) و ازش خواست اسم و فامیل دختره با شمارش رو گیر بیاره
یه ربع بده اسم و فامیل دختره و شمارش و فرستاد:

ساحل امیری ۰۹۱....

« ساحل اسم قشنگیه خوشم اومد، شاید اسم دختر ایندم رو گذاشتم ساحل.  ‌ همیشه فکر میکردم  اسم کسایی و میزارن ساحل یا دریا که چشماشون ابی باشه ولی این دختره چشماش مشکی بود و تصوراتم و بهم زد   »

 
نوشین با هیجان داشت خودش رو تکون میداد و تند تند گفت:

-خب خب ایدین خان زنگ بزن، وااای خدا دارم از هیجان میمیرم یعنی عکس العملش چیه؟
ایدین که از قیافش معلوم بود ناراضیه،  ولی به اجبار زنگ زد گذاشت رو اسپیکر
بعد چند بوق که برنداشت  گفت:
-خدایا این برنداره ها، پنجاه تومن میندازم صندوق صدقات اصلا هفتادتا صلوات هم..
-الو..
ایدین نگاهمون کرد و یواش گفت چی بگم اخه
-الووو
شونه هامو بالا انداختم (یعنی نمیدونم یه چیزی بگو دیگه)
-سلام حالتون خوبه خانم؟
-سلام متشکر، شما؟
-من ..اوووم راستش من اون اقاییم که امروز تو سالن بهش خوردید شمارتون رو از دوستان گرفتم تا ازتون عذر خواهی کنم
دختره چیزی نگفت
-هستید خانم امیری؟
منکه تصور می‌کردم الان بگه غلط کردی که شماره منو گرفتی مگه زبون نداشتی همونجا عذر خواهی کنی ولی خب اون بر خلاف انتظارم گفت:
-خب عذر خواهی کنید 
ایدینم که مثل من چشماش گرد شده بود و گفت:
-..من ، من عذر میخوام و متاسفم بابت امروز
-خواهش میکنم خدانگهدار
-ممنون خدا..(که نوشین زد تو سرش و لب زد پیشنهاد دوستی)ایدینم سریع ادامه داد
ببخشید خانم امیری میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم
-الان بیشتر از چند لحظه هست که وقتم رو گرفتید اقا
ایدین زورکی خندید و گفت:

-چند لحظه بیشتر وقتتون رو بگیرم خب 
-من وقتم رو از سر راه نیاوردم تا شما بگیریدش خدانگهدار 
و قطع کرد
هممون بهم نگاه کردیم

ایدین با دلخوری رو به نوشین گفت:

-بیا همین و می‌خواستی  دیدی ضایعم کرد
نوشین شکلکی در اورد و گفت:
-عه اون ضایعت کرده تقصیر منه؟ بعدم تو قرار بود بهش پیشنهاد بدی که ندادی 
-مگه ندیدی مهلت نداد بهم قطع کرد 
این دفعه میلاد گفت:

-پس باید یه جرعت دیگه انجام بدی

ایدین دهنشو کج کردو گفت: مثلا چی؟

نوشین لبخند شرارت باری زد و گفت:
باهاش دوست شو تو دانشگاه و یه عکس سلفی بگیر، بفرس تو گروه خودمون

-
-

ویرایش شده توسط Sase
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۵#

ایدین چند لحظه به نوشین خیره شد و بعد انگار تازه فهمیده اون چی گفته با صدای بلند گفت:
-عمرا
***
 روی نیمکت تو حیاط دانشگاه نشسته بودیم و منتظر ساحل امیری بودیم
ایدین رو به اسمون گفت:
-ای توف تو ذاتت نوشین من برم به این دختره چی بگم اخه
ارش درحالی که می‌خندید دوتا زد پشت ایدین و گفت:
-خوب ازش حساب می بریا 
-کی ؟من ؟عمرا! فقط دلم نمیخواد تو جرعت حقیقت شکست بخورم تا حالا سابقه نداشته جرعتی و عملی نکنم
شادمهر( با نگاه خر خودتی )گفت:
باش، باور کردیم
ایدین با خجالت الکی گفت :
-اووم راستش همشم بخاطر این نیست، حس میکنم ازش خوشم اومده .قیافشم که اوکیه درکل قصد داشتم بهش پیشنهاد بدم دیگه نوشینم که این رو گفت یه بهونه پیدا کردم 
هممون هو کشیدیم و یه خورده اذیتش کردیم 
بعد چند دقیقه ساحل خانم لطف کردن از ساختمون دانشگاه خارج شدند
ارش که داشت ابمیوه میخورد زد تو گلوش و محکم با ارنجش زد تو پهلوی اروین و همین طور که سرفه میکرد گفت:
-..اومد..اومد 
ایدین درحالی که پهلوشو می مالید گفت:
_کور که نیستم داداش دارم می بینم اومد، هم خودتو خفه کردی هم منو ناقص
-ول کن این حرفا رو بلند شو زود برو اتوسا میگفت این یه ربع بیشتر تو حیاط نمی مونه زود میره سر کلاسش
دستش رو گذاشت رو زانوش و بلند شد :
-یا علی، بچه ها خوبم؟تیپم خوبه؟
-اوکی هستی داداش برو، (با دستم به صورتی که ضایع نباشه بهش اشاره کردم) ببین نشست زیر اون درخته
-اها صحیح، بنظرتون بحث و با چی شروع کنم؟(برای تاثیر حرفش دستش رو زیر چونش زد) که با لگدی از طرفا ما مواجه شد ، سریع به سمت دختره رفت 
-بچه ها بنظرتون دختره قبول می کنه؟
-معلومه که نه!
-چرا؟
- رفتارش رو ندیدی؟قشنگ معلومه از این پسر ستیزاست جا داشت درست و حسابی دیروز میزدم
ارش با خنده بهم گفت:
-ولی زدت که
-گمشو بابا از، مادر نزاییده کسی که منو بزنه
-فعلا که زاییده قراره دوست دختر داداشت شه 
خودش و  شادمهر زدن زیر خنده و منم بلند شدم تا یه چیزی از بوفه بگیرم
واقعا این دختر من و دیروز زد؟ منطقی بخوام فکر کنم من جلوم رو نگاه نکردم و بهش خوردم و باید معذرت خواهی می کردم .درسته ادم مغروریم ولی هرجا اشتباه میکنم عذر خواهی میکنم ولی خب محو صدا و چهرش شدم یه لحظه یادم رفت، ناخوداگاه چهرش اومد جلو چشمم 
صورت گرد، ابروهای مشکی کمونی چشمای مشکی سگ دار که حالت فوق العاده جذابی داشت با مژه های بلند و فر.
دماغ کوچولوی بامزه با لبای پر و برجسته که تو صورتش خود نمایی میکرد تازه چالم داشت ، این و وقتی فهمیدم که داشت باهام تند تند حرف میزد چشمم افتاد به لپاش که روش چال بود و با حرف زدن هم مشخص می شد. درکل خیلی خوشگل بود اگه برخورد اولمون اینطور نبود شاید میتونستم بهش پیشنهاد دوستی بدم
بعد خریدن یک ابمیوه ی البالویی به سمت بچه ها رفتم که دیدم ایدینم به جمعشون پیوسته و قیافه ی دپرسی داره
با نوک کفشم ضربه ارومی به پاش زدم ، نگام کرد
-چیه تو قیافه ای ؟
با ناراحتی گفت:

-هیچی بابا ، پیشنهاد دوستیم رو رد کرد
خندیدم
-واقعا انتظار داشتی قبول کنه ایدین؟معلوم بود میگه نه! بعدم  اون فکر می‌کنه اونی که دیروز بهش خورد تویی!
-بله انتظار داشتم قبول کنه چی کم دارم مگه؟قدم بلند نیست که هست ، پولدار نیستم که هستم ، خوشگل و چشم رنگی نیستم که هستم همه چی تمومم دیگه چی می خواد اخه؟
روی نیمکت کنار بچه ها نشستم و گفتم :
-وقت کردی چندتا نوشابه دیگه هم واس خودت باز کن
-با اخمای تو هم رو به من گفت:
-اسکول من از خودم تعریف کنم انگار از تو تعریف کردم منو تو که از همه نظر عین همیم 
-میدونم بازم دلیل نمیشه تو خودت و انقدر تحویل بگیری، بعدم حالا که دختره گفته نه بیخیالش دیگه
-من ازش خوشم اومده خب
-با دوبار دیدن؟
-عاشقش که نشدم برادر من خوشم اومده ازش، هم خوشگله هم به همه کس رو نمیده 
ارش با خنده ای که سعی در کنترلش داشت گفت:
-که این همه کس شامل توهم میشه

@Torkan dori

ویرایش شده توسط Sase
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

-ایدین با عصبانیت نگاهش کرد و گفت:

-بله شامل منم میشه، ولی من کاری می‌کنم باهام دوست شه حالا ببینید  (و روی پاش با انگشت دستش یه ضربه در کشید) این خط این نشون 

بعدم به سمت ساختمون دانشگاه راه افتاد 

ارش با تعجب گفت:

-این چرا هاپو شده بود 

با خونسردی همون طور که ابمیوه ام رو می‌خوردم گفتم:

ایدین از نه شنیدن متنفره  دلش می‌خواد هر چیزی چشمش رو گرفت مال اون باشه، حالا می‌خواد ماشین و موتور و لباس باشه یا حتی یک ادم!

شادمهر گفت:

هوف،   پاشید بریم  تو، دو دقیقه ی دیگه کلاس شروع می‌شه 

سه تایی از رو نیمکت بلند شدیم و به سمت ساختمون دانشگاه رفتیم، ابمیوه ام رو که تموم شده بود  تو سطل کنار در انداختم و رفتم تو 

-بچه ها سر کدوم کلاس باید بریم ؟

-طبقه ی بالا، کلاس استاد علوی 

سریع به سمت  کلاس رفتیم  که دیدیم استاد هنوز نیومده  کنار ایدین نشستم که متوجه من نشد ارش و شادمهرم پشت سرمون نشستن . ایدین داشت  رو کاغذ چیزی می‌نوشت زدم به دستش که نوک اتودش شکست   سرش رو بالا اورد و سوالی نگام نگام کرد، ولی من بی توجه به نگاهش دستش رو از رو کاغذ جلوش کنار زدم تا نوشته اش رو بخونم 

کاغذ جلوش روش هفت هشتا  ساحل نوشته شده بود 

باتعجب گفتم

-خل شدی ایدین چرا اسم این دختره رو، رو کاغذ نوشتی  ؟

-نه خل نشدم می خوام باهاش دوست بشم  

با پوزخند گفتم:

-چیه با یک نگاه عاشقش شدی؟

کلافه گفت:

-نه، عشق کیلو چنده؟ فقط حس می‌کنم ازش خوشم اومده و بهم میاد  .

با حالت مسخره ای جواب حرفش رو دادم

-وای چه دلیل قانع کننده ای،  (با حالت جدی ادامه دادم) تو فقط می خوای باهاش باشی که ثابت کنی رو هرکسی دست  بزاری بهت نه نمیگه همین !

-اصلا همین که تو می‌گی!من می‌خوام باهاش دوست شم

با پوزخند گفتم:

-حتما می‌تونی داداش

ایدین دیگه چیزی نگفت

ارش و شادمهر که داشتند به حرفامون گوش می‌دانند  چیزی نگفتند 

بعد چند دقیقه که اعلام کردند که کلاس تشکیل نمیشه

ماهم بلند شدیم و به سمت پارکینگ رفتیم  

بعد از رسوندن بچه ها به خونه رفتیم. بعد از پارک ماشین تو جای مخصوصش به طرف خونه رفتیم . در و باز کردیم مامان تو اشپزخونه بود چشمشم که بهش افتاد سلام بلندی کردم ولی ایدین  سلام خشکی کرد به مامان و سریع رفت تو اتاقش 

مامان جواب سلاممون  رو داد و رو به من گفت این چش بود؟

شونه هام رو بالا انداختم  به اشپزخونه رفتم 

گفتم :

چیز خاصی نیست، غذا چی داریم مریم بانو که از گشنگی دارم می‌میرم

-خدا نکنه، فسنجون داریم تا دستات رو بشوری غذا هم اماده هست 

-ناخونکی به  کاهوها زدم که با پشت دستی مامان مواجه شدم

با حرص گفت -با دست نشسته اخه؟بی ادب

خندیدم و به اتاقم رفتم . مامان همیشه فحشاش در همین حد بود بی ادب بی نظاکت بی نظم بی تربیت   گاهی هم که خیلی دیگه عصبانیت بهش فشار می اورد می‌گفت  بی‌شعور ، یعنی وقتی میگه بیشعور دیگه باید مکان رو ترک کنی . همیشه در اوج عصبانیت هم ادبش رو حفظ می‌کنه که متاسفانه یا خوشبختانه ما هیچ کدوم به مامان نرفتیم.  

بعد از تعویض لباسام و شستن دست و صورتم ار اتاق بیرون رفتم و در اتاق کناری رو زدم 

-ایدین بیا شام 

-باش

خونه ی ما یک خونه‌ی بزرگ ویلاییه .   یک حیاط بزرگ داره که توش استخر و یک ابنما هست و با یک الاچیق که پاتق کتاب خوندن منه و کلی درخت از انواع مختلف ، بیشتر شبیه به باغه تا حیاط ، کل محوطه حیاط چمن کاری شده و پر از گل های قشنگه، حدودا بیست متر جلو تر از الاچیق هم یه تاب هست اکثر وقتا توسط ایدین اشغال شده.  خونه هم که دوبلکسه و  طبقه پایین سالن اصلی و اشپزخونه و چندتا اتاقه و کتابخونه هست و طبقه بالا هم شامل چند تا اتاق و سالن و اشپزخونه کوچیکه که اتاق من و ایدین کنار همه و بالکنه مشترک داره . ایدین واسه خودش یک تاب گذاشته توش و من یک صندلی گهواره ای . من عاشق اتاقمم  و بنظرم خیلی خفنه  وقتی واردش میشی اولین چیزی که توجه ات رو جلب می‌کنه دیوار متصل به بالکنه که البته دیوار نیست و کلا شیشه ی رفلکس هست و به حیاط و خیابون کاملا دید داره   و شبا فوق العاده میشه . گوشه اتاقم چندتا پلکه چوبی میخوره و یک فضای دو در دویی هست که کتاب خونه من اونجاست به علاوه یک میز تحریر البته دور این فضا نرده کوتاه هست  . تختم هم وسط اتاقه و جلوش یه تی وی به دیوار متصله  و زیرش یه اکواریمه که توش پر از ماهی های رنگ و وارنگه کمد دیواری، بوفه و اینه و میز توالتم هم سمت دیگه اتاقن که روی میز توالتم همیشه پر از ادکلنه  . این ور تختم هم یه کاناپه ی طوسی هست . تم اتاقم کلا سورمه ای طوسی  و سفید هست   و همه چیز از این  سه رنگه  

@ Torkan dori

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...