رفتن به مطلب

رمان آیینه‌ی ابری| Negin jamali کاربر انجمن نودهشتیا


Negin jamali
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

(به نام خدای بلندآسمان)

عنوان رمان:  آیینه‌ی ابری

ژانرهای رمان:  عاشقانه، معمایی، اجتماعی

عنوان نویسنده:  نگین  جمالی  "Yasmina"

خلاصه: اضافه می‌شود!

مقدمه:
این منم
که در آینه‌های تودرتو
به زنگارهای روح گرفتارم! 
در من تصویر زنی است
بی‌هیچ شباهتی به من...
خو گرفته بر انتظار
در تلاشی بیهوده
در امیدی عبث
تا انتهای من،
ابتدای شبی است...
که می‌کاودم در
تصویرهای مه گرفته
در چهره‌های خیالی!
مرا قدم بزن؛
آینه در آینه...
تا رد زمانی نه چندان دور را
بر تک- تک جوارحی در گیر
از زیبایی در چنگال غبار بیابی!

ویرایش شده توسط Negin jamali

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 6 ماه بعد...

پارت نخست

چه‌طور از بلای نازل شده بر سرش فرار می‌کرد؟ نمی‌دانست. بی‌هدف به این‌سو و آن‌سو می‌رفت و در پشت اشیاء پنهان می‌شد، اما نمی‌توانست خود را فریب دهد!  ذهنش یاری نمی‌کرد، ولی احمق نبود؛ می‌دانست دیر یا زود شدیدتر از اکنون گرفتار خواهد شد! ولی چه می‌کرد؟ دست با دامان چه کسی می‌شد؟

حین عقب‌گرد، تلو- تلوخوران زمین ‌خورد و خود را روی موزائیک‌های سرد و مرطوب اتاق ‌کشید. تمام تنش از جیر- جیر پنجره در اثر وزش باد لرزیده، دست بر دهانش ‌فشرد و همراه با رعب و وحشتی مضاعف، هق- هق‌هایش را در گلوی خراشیده‌اش خفه کرد. نمی‌دانست چگونه و با چه انگیزه‌ای دست به خون او آغشته کرده، لیکن از هر آن‌چه می‌ترسید، گویی امروز بر سرش آمده بود!

بدون این‌که بخواهد، چشمان گریان و سرخ‌ شده‌اش را هرازچندگاهی در سرتاسر اتاق می‌چرخاند و با ناخن‌های نیمه بلندش روی میز پشت سرش ضرب می‌گرفت. پاهایش از ترس کرخت شده، انگشتانشان خواب رفته بود و همزمان سنگ بزرگی که در گلویش جولان می‌داد، با هر نفس کشیدن، قلبش را می‌سوزاند و سبب می‌شد محکم لب به دندان بگیرد.

چانه‌ی باریک و لرزانش را با دست فشار داد و مضطرب شروع به جویدن ناخن‌هایش کرد. قطره‌های عرق از پیشانی‌‌اش راه می‌گرفتند و حین چکیدن بر گردنش، جذب یقه‌ی مانتویش می‌شدند. سرخیِ خونِ پاشیده شده، تا چند متر آن‌ طرف‌تر نیز به چشم می‌آمد و بغض گلویش را ناگهان می‌شکست. دست چپش نیز خونی بود و چاقو در آن فشرده می‌شد. خش‌دار، با لحنی عاجز و هق- هقی که از گلویش برمی‌خاست، زمزمه‌وار گفت:

-‌ ب... به خدا نمی... ‌خواستم!

هرم نفس‌های شدید و سرد کولر، بر صورتش سیلی زد و اشک از پرده‌ی چشمانش پا به فرار گذاشت؛ اما لرزش و حسِ سرمایی که در بند- بند وجودش رسوخ می‌کرد، از کولر نشأت نمی‌گرفت. جنازه‌ی پیش‌رویش بود که او را از کرده و ناکرده‌ی خویش پشیمان می‌ساخت. دهان خشکش را چندین بار به سختی باز و بسته کرده، روی زانو به جلو کشیده شد و با گریه لب زد:

-‌ ب... به خدا... فقط می‌خواستم... بترسونمت!

رد خون همراه با کشیده شدن دست‌هایش بر کف اتاق، روی موزائیک‌ها باقی می‌ماند و چاقوی میوه‌خوری میان انگشتانش، به لطف فشار زیاد، پوست سفید شده‌اش را مجروح می‌کرد. دمِ نامحسوسی از هوای سرد و خفقان‌آور اتاق گرفت و با صدایی که همچنان می‌لرزید، نجوا کرد:

-‌ توروخدا... پاشو... غلط کردم! چشم‌هات رو... باز... کن! توروخدا...

حالت چشمان باز و درشت جنازه که خیره‌ی سقف بودند، به گریه‌ و وحشتش افزود. اگر کسی می‌آمد، اگر می‌آمد و جنازه‌ی پیرمرد را بر زمین می‌دید، چه می‌شد؟ اگر دستان خونی‌ و چاقویی را که گوشه‌ی جنازه رها کرده بود می‌دید، چه می‌کرد؟

لحظه‌ای متحیر مانده و به دستانش خیره شد. هنوز رد خون را روی آن‌ها می‌دید و مایع سرخ زیر ناخن‌هایش با گذشت زمان به تیرگی می‌گرایید. "پلیس" تنها چیزی بود که ناخودآگاه از ذهنش گذشت. اگر به دام مأموران می‌افتاد چه می‌شد؟ گریه‌اش با صدای بلند شدت گرفت و با ریتم تند نفس‌هایش در هم آمیخت!

آن‌ها که به حرف‌هایش گوش نمی‌کردند، می‌کردند؟! آن‌ها... آن‌ها ادعای مزاحمت پیرمرد را به اوی بیست و چهار ساله می‌پذیرفتند؟! نه، محال بود! گوش نمی‌کردند، اجازه نمی‌دادند، او را دار می‌زدند!

فکر اعدام اندامش را به لرزه انداخت. نفس‌های محسوسش را که از ترس ارتعاش داشت، محکم بیرون فرستاد و سعی کرد بر وحشتش مسلط شود.

هنوز جوان بود و آرزو داشت، می‌خواست به رویاهایش برسد؛ رویاهایی که همیشه فکرشان را در سر می‌پروراند، رویاهایی که شب با خیال آن‌ها سر بر بالین می‌نهاد. قطره اشکی سمج بر گونه‌های منجمد شده‌اش فرو چکید و سد چانه‌اش را رد کرد.

-‌ چرا... چرا این کار رو کردی؟ 

دیوارهای طوسی را که تابلوهای کوچکی بر آنان میخکوب شده‌ بودند، با بغض از نظر گذرانده و به ریش‌های بلند و سیه‌فام مرد نگریست. 

-‌ مگه خودت... مگه خودت زیر پر و بالم رو نگرفتی؟ چرا خواستی اذیتم... کنی؟

آستین پاره‌ شده‌ی مانتوی آبی رنگ و فرمش را بر پلک‌های متورمش کشید و با آب دهان فرو فرستادنی، هق- هق کردن را از سر گرفت. پوست تیره‌ی پیرمرد زیر لوستر کوچکی که از سقف آویزان بود، می‌درخشید و چین و چروک پیشانی‌اش دیگر به چشم نمی‌آمد. کاش در اتاق را قفل می‌کرد، کاش حداقل به خانه می‌رفت. چرا... چرا نرفت؟

چرا ماند؟ چرا خود را بازیچه‌ی دست پیرمرد کرد؟ با دیدن انگشتان زمخت و آفتاب‌ سوخته‌ی او خود را عقب کشید و دست بر قلب بی‌نوایش نهاد. در عرض چند دقیقه قاتل شده بود و وجدانش این مسئله را نمی‌پذیرفت؛ او آزارش به مورچه هم نمی‌رسید، چه برسد به آدم کشتن!

زبانش را بر لب‌های باریکش و خشکیده‌اش لغزاند. گلویش از تشنگی خس- خس می‌کرد و مردمک‌هایش دو- دو می‌زد.

بار دیگر چشم چرخانده و حیرت‌زده به چاقوی خونی و پهلوی دریده شده‌ی پیرمرد خیره شد. قتل؟ نه، او داشت خواب می‌دید؛ امکان نداشت چنین کاری کرده باشد، ولی... ولی اگر خواب بود چرا بیدار نمی‌شد؟ با به یاد آوردن فیلم‌هایی که دیده بود، نه یک بار بلکه چند بار به صورتش سیلی زد؛ اما خواب که نبود هیچ، فهمید کابوس هر شبش به حقیقت مبدل گشته است!

به سرعت، لرزان و وحشت‌زده از جا برخاست و سست‌گام به طرف پنجره‌ی مربعی شکل اتاق دوید. نفس- نفس‌زنان بالا تنه‌ی خود را به بیرون کشید و ارتفاع زیاد زیر پنجره را دید زد. خودروهایی که در جاده رفت و آمد می‌کردند، انسان‌ها، درختان کاشته شده در محوطه‌ای تنگ، پیاده‌رو! سرش گیج رفت و آسمان مقابل دیدگانش رقصید.

با برخورد اشعه‌ی خورشید به چشمانش ترسیده عقب‌گرد کرد و پشت سر را نگرید تا از مرگ حتمی پیرمرد اطمینان حاصل کند؛ تا مبادا برخیزد و بخواهد دومرتبه او را مورد آزار و اذیت قرار دهد! 

بوی نفرت‌انگیز خون سبب تهوعش شده بود. نمی‌توانست از پنجره فرار کند. مرگ! از مرگ می‌ترسید، ترسی همه جانبه که امروز به سراغش آمده بود! کیفش را که گوشه‌ای کنار میز کوچکش رها شده بود، به دست گرفت و صورتش را هیستریک لمس کرد. از خودش هم می‌ترسید.

قدم‌های لرزانش را به سمت در سفید رنگ اتاق کشانده و با حالت دو، خواست آن را باز کند که با دیدن دوباره‌ی جنازه، جسم بی‌جانش به آغوش بی‌نهایت سرد زمین پیش‌کش شد. اشک‌های شور سد گونه‌های برجسته‌اش را شکسته و در دهانش فرو ریختند.

-‌ پیدا... پیدام می‌کنن، می‌دونم. م... من رو اعدام می‌کنن... خدا! من... من... فقط...

هق- هق‌کنان دست خونی‌اش را برای زدودن آن قطرات مزاحم، محکم روی صورتش کشید و با بند کردن انگشتان کشیده‌اش به دستگیره‌ی در، لرزید و از جا برخاست. آب‌ دهان سردش را به سختی قورت داد و مضطرب، با صدایی خفه گفت:

-‌ م... م... من رو ببخش! باید... برم!

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

قدم از قدم برداشت تا آن دستگیره‌ی نقره‌فام لعنتی را پایین کشیده و از مهلکه رهایی یابد که با صدای بوق، هینی از میان لبانش خارج شد. ترس میان دیدگان رو به افولش می‌درخشید و ریتم پرهیاهوی قلبش جان به لبش می‌کرد.

نفسی سطحی و لرزان کشید و با فکر به این‌که صدا از خیابان بوده، لحظه‌ای آرامش به جانش هدیه شد. سریع، مقنعه‌ی مشکی‌اش را صاف کرده و هم‌زمان با دستی که روی موهایش کشید، در را گشوده و قدمی به بیرون نهاد. نگاهش را محتاطانه به پله‌های مارپیچ بالای سرش سوق داد و پس از آن به پایین نرده‌ها خیره شد. چرا تمام اشیاء این مجتمع به رنگ گچ بود؟

چرا دست بر هر چیزی می‌کشید، شئ‌ای سفید بود و رنگ قرمز را خالصانه به جان می‌خرید؟ مانند همیشه حالش از رنگ سفید بر هم می‌خورد! چند قدم تا خروج از این مجتمع فاصله داشت؟ ده قدم، صد قدم؟ نمی‌دانست.

بزاق دهانش را آهسته فرو فرستاده و با حدقه‌ی چشمانی که دائم پر و خالی می‌شدند، دست بر جیب نهاد و چند پله‌ای را طی کرد. 

-‌ خدایا، بار... آخرم بود! تو که... می‌دونی!

حس می‌کرد دیوارها او را می‌بلعند. ریتم نفس‌های فردی را می‌شنید، اما او که کسی را آن‌جا ندیده بود؛ دیده بود؟ بار دیگر نفس لرزانی کشید و اطراف را از دیده گذراند. کاش دیشب هیچ‌گاه صبح نمی‌شد. کاش هیچ‌گاه در این مکان پای نمی‌نهاد.

-‌ غلط کردم خدا! به جونِ...

چون عزیزی را برای قسم خوردن نیافت، سکوت را ترجیح داد و حین فشردن کیف بر شانه‌های نحیفش، پله‌ی دیگری را درنوردید. "چیلیک"ی بلند در فضا منعکس گشت.

چیلیک، چیلیک، چیلیک، چیلیک!

چه کسی بود؟ چه کسی او را دیده بود؟ سست شده، دستش را به نرده‌های سفید رنگ گرفت و از سکندری خوردن جلوگیری کرد. قلبش سوز- سوز شد و در دهان کوبید. موهای وزدار و قهوه‌ای رنگش را چنگ زد و لرزان به عقب بازگشت. چشمانش تا آخرین حد درشت شد و ناخواسته، پله‌ای را همان‌طور پشت کرده، طی نمود.

دهانش از بغض باز و بسته می‌شد و مژه‌هایش نم‌دار بودند. سرش را دیوانه‌وار به چپ و راست تکان داد و لرزان عقب کشید. دوربین‌ها را فراموش کرده بود، دوربین‌ها او را دیده بودند؛ حتی در اتاق و حین وقوع جرم! 

-‌ ت... تو... اون چیه توی دست؟

بغض کرد و باز هم عقب رفت؛ آن‌قدر که مجبور شد برای زمین نخوردن هر دو دستش را به نرده‌ها بند کند.

-‌ من... من کاری نکردم! به خدا...

از سکوتِ سنگین عکاس، حس خوبی نداشت. سکوت او یعنی همه چیز را هم دیده و هم شنیده است، یعنی دستگیر می‌شد، یعنی راه فراری نداشت؛ دوربین‌ها، اثر انگشتانش روی اشیاء، جنازه و بدتر از همه شاهدی که مقابلش بالای پله‌ها ایستاده و از او عکس و فیلم گرفته بود!

بغضش با صدایی بلند شکست و گریه‌اش در گوش‌های شاهد طنین انداخت؛ سپس درمانده، با لحنی که دل سنگ را ذوب می‌کرد گفت:

-‌  توروخدا... اون عکس‌ها رو پاک کن!

اما عکاس برخلاف خواسته‌ی او، دوربین را از صورتش فاصله داده و مغموم به چهره‌ی دخترانه‌اش نگریست. بی‌رحمی بود اگر بگوید که می‌خواهد با پلیس تماس بگیرد، نه؟ نگاهی به عکس‌های درون دوربین و سپس به در اتاق انداخت. لب‌های باریکش را نامحسوس بر هم فشرد و بدون این‌که نگاهش کند، گفت:

-‌ پیدات می‌کنن، خیلی زود!

دخترک که به گریه و التماس افتاد، نفسش را آه‌مانند بیرون فرستاد و ناراضی، ولی جدی دست در جیب شلوار مشکی‌ رنگش فرو برد. موبایل لمسی‌اش را که بیرون آورد، انگشتان لرزانش روی اعداد صفر و یک فرود آمده و شماره‌ی صد و ده را تشکیل دادند.

موبایل را کنار گوشش چسباند و به بوق‌های آهسته‌ی آن که با صدای گریه‌ی دختر مخلوط شده بود، گوش سپرد؛ نگاه غمگینش اما جسم نحیف او را که نقش بر زمین شد، بی‌صدا بدرقه کرد.

چیزی در گوی‌های درخشانش می‌سوخت و راه گلویش به سبب بغضی کوچک بسته شده بود.

-‌ الو، صد و ده؟

دخترک چشمان ملتمسش را باز و بسته کرده و دست بر گلوی کبود شده‌اش نهاد. دیر یا زود از راه می‌رسیدند، از در و دیوار داخل می‌آمدند و به او دست‌بند می‌زدند. هق زد و مژه‌های نم‌ گرفته و فردارش را بر هم فشرد. قلبش با شدتی بسیار می‌سوخت و نفس‌هایش می‌لرزید. 

-‌ وقتتون به خیر آقا. توی مجتمع تجاری رئیسم قتلی صورت گرفته!

"رئیس"؟ پیرمرد رئیس او بود؟ از چه زمان؟ پس چرا او را نمی‌شناخت؟ لب‌ به دهان کشید و نگاه ترسیده‌اش را میان چشمان غمگینِ مرد چرخاند. 

-‌ بله، رئیسم کشته شده!

اشک‌های شور را در دهانش مزه کرد و مردِ عکاس که در طول مکالمه‌ به چشم‌هایش می‌نگریست، سرش را با شرمندگی و تأسف پایین انداخت. آدرس را گفت و سپس با آه اضافه کرد:

-‌ ممنون آقا. خداحافظ.

دختر سرش را با نفس- نفس زدن‌های پی‌در‌پی‌اش پایین انداخت و با گریه، درد شش‌هایش را فراموش کرد و نالید:

-‌ من فقط از خودم... دفاع کردم.

با یادآوری اتفاقات پیش از قتل، در اتاق، آب بینی‌اش را بالا کشید و به سر زیر افتاده‌ی مرد نظر افکند. بدنش گز- گز می‌کرد و سرش به سبکی پر کاه بود. دستش را روی معده‌ی پر از دردش فشار داد و بریده- بریده گفت:

-‌ اون می‌خواست بهم... می‌خواست بهم...

صورتش گر گرفت و به شدت گریه‌هایش افزوده شد. نمی‌توانست از قصد پلید پیرمرد برای مردی غریبه سخن بگوید، نه رویش را داشت و نه در شرایط خوبی بود. عکاس، سرش بلند کرد و نگاه مبهوتش را بر اجزای صورت دختر چرخاند.

لب‌های صورتی رنگش از هم باز مانده بود و اخم کوچکی میان ابروانش خودنمایی می‌کرد؛ زیرا دلش به شنفتنِ دوباره‌ی آن‌چه که خود از پشت در شاهدش بود، رضایت نمی‌داد! دلش به رحم آمده و آرام به سویش گام برداشت. مقابلش زانو زد و دوربین را روی زانویش فشرد که چون نگاه خیس دختر معطوفش شده بود، پلک آرامی زد و گفت:

- از این‌که نمی‌تونم دلداریت بدم، خیلی متأسفم!

***

ویرایش شده توسط Negin jamali

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

-‌ سودابه کاشانی! بیا بیرون، ملاقاتی داری.

دستش را از زیر گوش برداشته و روی تخت نیم‌خیز شد. روزنه‌ای شبیه به امید در کنج قلبش جای خوش کرده بود و بغض به گلویش چنگ می‌انداخت. بازدمش را لرزان بیرون فرستاد و دستی درون موهای کوتاهش فرو برد؛ سپس پاهایش را از تخت آویزان کرده و آهسته پایین پرید.

سرمای کف سلول به پوست کف پایش نفوذ می‌کرد و اما او، حواسش چندان پی سرما نبود؛ ذهنش حول حکمی که قرار بود برایش صادر شود می‌چرخید و نگاهش سیاهی زمین را رصد می‌کرد. چانه‌اش که لرزید، دستی به بینی‌اش کشید و فین- فینی سر داد. یعنی غریبه‌ی "ارسلان" نام می‌توانست به اثبات بی‌گناهی او کمکی کند؟ هنوز که خبری نشده بود؛ ولی در دل آرزو می‌کرد کاش امروز خبر خوشی برایش بیاورد!

مُچ‌هایش که اسیر دست‌بند فلزی شدند، زن، جدی و بدون رحم، شانه‌اش را به چنگ کشیده و او را با خود همراه کرد؛ گویی چون از قضا قاتل پیرمردی بدذات بود، دیگر مأموران  نیز از سر ترحم به او محبت نمی‌کردند! ناچاراً بر سرعت پاهای سستش افزوده بود و همراه با زنِ خوش‌چهره، به سمت و سویی کشیده می‌شد.

مأمورِ دیگر که زنی بیست و هشت ساله به نظر می‌رسید، چادری بر سر او نهاد و حینی که به در رسیدند، میله‌های آهنین و فیلی رنگ، توسط دستانش با صدایی منزجرکننده از هم جدا شدند. مژه‌هایش را محکم فرو بست و از حرص دندان بر دندان فشرد. پس از خروج، راهروی طویلی را طی کرده و به در اتاقی رسیدند که بر سطح فلزی آن نوشته شده بود: "ملاقات".

زن تیره‌رو و عبوس که چند قدمی از آن‌ها جلوتر بود، در را گشوده و با چشم به سودابه اشاره کرد تا داخل برود و سودابه، نفس سنگینی بیرون فرستاد و با رها شدن از دست مأمور، در زنگ ‌زده‌ی مقابلش را به واسطه‌ی بازو کنار راند و داخل رفت.

ارسلان که تاکنون به جلو خم شده و هر دو آرنجش را بر میز آهنین روبه‌رویش نهاده بود، با دیدن دختر آشنای مقابلِ در، قفل دستانش را از یکدیگر باز کرده و لبخندی همیشگی‌ روی لب‌هایش نشاند. صندلی را عقب کشید و حین بلند شدن، سری تکان داد و گفت:

-‌ سلام.

سودابه با اندکی تعلل، نگاهش را بین دست‌بند و مأموری که گوشه‌ای ایستاده بود، چرخاند و چون پی برد دستانش قرار نیست باز باشند، بغضش را فرو خورد و پشت میز نشست. دستانش را میان زانوانش قرار داد و با صدایی خفه لب زد:

-‌ سلام. خوبید؟

لبخند ارسلان نسبت به پیش کم‌عمق، ولی همچنان بر جای بود؛ پلکی بر هم فشرد و آهسته گفت:

-‌ من آره، ولی تو این‌طور به نظر نمی‌رسی. رنگت چرا پریده؟

سپس با نگاهی که لب‌های چسبان و چشم‌های نم‌دار دخترک را نشانه رفته بود، مغموم پرسید:

-‌ اون‌جا بهت سخت می‌گذره؟

سودابه برخلاف چیزی که قلبش فریاد می‌زد، سری به نشانه‌ی پاسخ منفی تکان داده و عمیقاً در فکر فرو رفت. سخت می‌گذشت؛ حداقل برای اویی که تمام عمرش را آن بیرون و میان مردم گذرانده بود، این گوشه‌گیری‌ها و کز کردن‌ها خوشایند به نظر نمی‌رسید. موهایش را که از بند چادر رها گشته و به پیشانی عرق کرده‌اش چسبیده بودند، عقب زد و خیره به بطری آب معدنی روی میز، پرسید:

-‌ اتفاقی افتاده که اومدین ملاقاتم؟

ارسلان دستی به ریش‌های مشکی‌اش که بنا بر بلندی نسبی‌شان از حالت منظم درآمده بودند، کشید و درب بطری را برای نوشیدن لیوانی آب، باز کرد. لیوان پلاستیکی را در دست فشرده و با پر کردن آن، پاسخ داد:

-‌ اتفاقی که نیافتاده، اما یه خبر دسته اول برات دارم.

مکثی کرده، با خونسردی جرعه‌ای از آب را سر کشید و بی‌توجه به نگاه نگران سودابه، اضافه کرد:

-‌ راستش... تقاضای تجدیدنظر کردیم و وکیلت داره کارهات رو پیگیری می‌کنه!

نگرانی از میان چشمان قهوه‌ای رنگ سودابه محو شده و تنها ردی که از خود بر جای گذاشت، پوزخند روی لب‌هایش بود.

-‌ مگه تا حالا نمی‌کرد؟!

ارسلان انگشتان کشیده‌اش را در هم قفل کرد و با نچی کوتاه، خیره‌ی چشمانش گفت:

-‌ اون‌موقع شاید بیست درصد احتمال داشت بی‌گناهیت ثابت بشه، اما حالا ما فیلم‌های توی دوربین رو داریم! بی‌شک دفاع مشروع محسوب میشه.

نگاه سودابه اجزای چهره‌اش را با گنگی کندوکاو کرد. امروز، چشمان شب‌رنگ مرد، بیشتر از هر روز دیگری می‌درخشید و برق خنده را می‌شد درون آن تشخیص داد. از درد ناگهانی کمرش چهره در هم کشیده و منزجر گفت:

-‌ نمی‌دونم اینی که گفتین یعنی چی. چیز... بدی که نیست؟ هست؟!

ارسلان فشاری به لیوان بی‌رنگ درون دستش آورد و زیر نگاه سنگین دختر، سری چپ و راست کرد. لب‌هایش را روی هم چسبانده و با لحنی جدی در چند جمله توضیح داد:

-‌ خب، دفاع مشروع چیز بدی نیست، ولی یک سری شرط و شروط داره که با توجه به اون‌ها، قتل صورت گرفته وصف مجرمانه‌اش رو از دست میده. آدم این اجازه رو داره که از خودش دفاع کنه، درسته؟

نفس عمیقی کشید و جرعه‌ای دیگر از آب نوشید. گوشه‌ی لب‌هایش را گاز گرفت و حینی که زیرچشمی به نگاه خیره‌ی دختر می‌نگریست، اضافه کرد:

-‌ پس اگر موقعیتی که مقتول به وجود آورده، به قاتل آسیبی برسونه یا براش خطرناک باشه، فردِ قاتل حق داره از خودش در برابر اون دفاع کنه؛ حالا از جون، مال یا آبروش که تو دقیقاً همین کار رو کردی! فیلم‌ها هم این رو ثابت می‌کنن.

ویرایش شده توسط Negin jamali

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

سودابه با اتمام حرف او، انگشتان گندمگون و عرق کرده‌اش را روی چادر گل- گلی‌اش کشید و بی‌صدا آب دهانی فرو فرستاد. نگاهش همچنان صورت نسبتاً کشیده‌ی ارسلان را می‌کاوید و در لابه‌لای اجزایشان دنبال نشانه‌ای از دروغ بود؛ ارسلان اما، معذب شده ابروهای مشکی‌اش را خاراند و کلافه پلک زد که سودابه، با پاهایش روی زمین سرد، ضرب گرفت و گفت:

-‌ عجیبه که الآن به جای وکیلم شما جلوم نشستید. بیشتر انتظار داشتم اون بیاد بهم خبر بده تا این‌که...

پوفی کشید و دروغش را بیشتر از این ادامه نداد. ظاهرش نقاب بی‌حوصلگی بر خود زده بود؛ اما قلبش به شوق آزادی می‌تپید، برای استراحت کردن‌های روز جمعه‌اش، روزنامه خواندن و کوه رفتنش؛ لیکن به راستی زندگی‌اش پس از این ماجرا، همچون پیش می‌شد؟ گره‌ی ابروان هشتی‌اش کور شدند و عذاب وجدان قلبش را به درد آورده، سپس هم‌زمان چانه‌اش بر گردنش افتاد و سرش تیر کشید.

-‌ می‌ترسم، خیلی زیاد!

ارسلان متعجب از تغییر حالت ناگهانی او، تکیه‌اش را به صندلیِ قراضه داد و درحالی‌که یکی از ابروهای پرپشتش را بالا می‌انداخت، گفت:

-‌ از چی؟

لبخندی متضاد بر لب‌های ترک خورده‌اش نشاند و با مهربانی گفت:

-‌ حالا که همه چیز به نفع تو شده داری می‌ترسی؟ من مطمئنم چند وقت دیگه دوباره اوضاع مثل سابق میشه!

سودابه سر بلند کرده و با فشار دادن دست‌های لرزانش روی میز، پوست نازک لب‌هایش را که از صورتی به سفیدی می‌زد، گزید.

-‌ از این‌که دیگه هیچی مثل سابق نشه!

بغض، گلویش را محکم فشرد و فین- فینی سر داد. دیوارهای تیره‌ی اتاق را از نظر گذرانده و اشاره‌ای به پیراهن و شلوار مشکی رنگ ارسلان کرد.

-‌ از این دیوارها، از این لباس‌های مشکی‌تون، از آینده، از خودم؛ می‌ترسم!

با غم و لرزش صدای سودابه، ارسلان وادار به جمع کردن لب و لبخندش شد. دندان‌های سفیدش را طبق عادت، لحظه‌ای روی هم سائید و وقتی سخنی برای دلداری او نیافت، ترجیح داد سکوت کند و به صدای شدید باران که از بیرون گوشش را نوازش می‌کرد، گوش دهد. سودابه از سکوت حاکم در فضا آرامش می‌گرفت و می‌‌توانست حداقل کمی خود را با شرایط ایجاد شده وفق دهد، اما ارسلان برای سکوت نیامده بود؛ زیرا سخنان مهم‌تری داشت! با این حال، مدتی را هر چند کوتاه، تنها بابت نرمال شدن حال سودابه، سکوت کرد!

ارسلان اندکی روی صندلی جابه‌جا شد و با گزیدن لب‌هایش، سعی کرد صدای گوش‌خراشی را که از پایه‌ی صندلی برخاسته بود، نادیده بگیرد؛ سپس دو دستش را به سینه زد و چشم به عقربه‌ی ساعت مچی معمولی‌اش دوخت. پنج دقیقه‌ای را برای صحبت کردن فرصت داشتند و حال میان دوراهی سخن گفتن یا نگفتن گیر افتاده بود.

سکوت می‌کرد و به راحتی زمان را از دست می‌داد یا حرف می‌زد و دخترک مضطرب روبه‌رویش را از آن‌چه که بود، آشفته‌تر می‌ساخت؟ سودابه کوتاه چشم به حالات ارسلان که کلافگی را فریاد می‌زدند، سپرد و با صدای خش‌دار پرسید:

-‌ چیزی مونده که... ندونم؟

مردمک‌های خاکستری و نگرانش را میان چشمان ارسلان به گردش درآورد و پاسخی که پیش از سخن گفتن او عایدش شد، سری بود که با تردید زیر افتاد و به دست‌های نشسته بر میزشان نگریست.

-‌ راستش... نمی‌خوام بیخودی بهت امید بدم، اما ممکنه روال پرونده اون‌طور که ما می‌خوایم پیش نره یا... ورق به نفع کس دیگه‌ای برگرده!

سودابه پلک‌ مبهوتی زد.

-‌ به نفع کی؟

ارسلان با دستپاچگی پیش‌دستی کرد:

-‌ البته ما همه‌ی تلاشمون رو می‌کنیم!

و سخنش جز این‌که چیزی را در مغز سودابه خاطرنشان کند، فایده‌ی دیگری نداشت. پنج سال گذشته، همین جمله را از زبان پرسنل بیمارستان و دکتری که تنها طبیب خواهرش بود، خیلی‌خوب به یاد داشت!

"ما همه‌ی تلاشمون رو می‌کنیم خانم، امیدتون به خدا باشه!"

"ما همه‌ی تلاشمون رو کردیم خانم، خدا بهتون صبر بده!"

پلک‌هایش را محکم فرو بست و آهسته نفس- نفس زد. حتی ارسلان نیز داشت از تلاش‌های خود سخن می‌گفت و نمی‌دانست او چه‌قدر از این کلمه‌ی چهارحرفی نفرت دارد!

-‌ به نفع کی؟ اون که کسی رو نداشت.

ارسلان موضع حفظ کرده و با نظاره کردن حال خرابش، به آرامی ولی جدیت پاسخ داد:

-‌ خودمم نمی‌دونم! باید صبر کن...

و باز هم صبر و صبر! تا چه زمان باید صبر می‌کرد و نتیجه‌ای نمی‌گرفت؟ انگشتانش را به سختی روی لب‌هایش گذاشت و در امتداد سخن نیمه‌تمام او، بی‌حوصله گفت:

-‌ میشه بعداً راجع بهش حرف بزنیم؟ ببخشید که این رو میگم، ولی... ولی من الآن حالم خوب نیست؛ می‌خوام برگردم به سلولم.

نفس عمیقی کشید و پیش از این‌که ارسلانِ عاصی شده، فرصتی برای حرف زدن داشته باشد، ادامه داد:

-‌ من... بی‌چشم و رو نیستم، اما... اما ازتون خواهش می‌کنم اجازه بدید وکیلم من رو از روند پرونده‌ام مطلع کنه؛ این‌طوری خیلی راحت‌ترم!

زیر نگاه حجیم ارسلان که بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد، سری با زوایای کم تکانیده و حین گفتن خداحافظی‌ای کوتاه، به سوی مأمور رفت و تا ارسلان به خود آید و از روی صندلی برخیزد، سودابه نگاه کوتاهی حواله‌ی رخسارش کرد و هم‌زمان صدای کوبیده شدن در تیره‌رنگ به چهارچوب آن بود که اکووار در گوشش طنین‌انداز گشت!

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

صدای گوش‌خراش در، ارسلان را به خود آورد. سرش را پایین انداخت و به انگشتان زبرش خیره شد. چرا تا نیمه‌ی راه رفت و چیزی نگفت؟ نباید فرصت را از دست می‌داد، خصوصاً حالا که دیگر قرار نبود از شعاع یک کیلومتری این زندان رد شود؛ اما از کجا باید می‌دانست که این‌طور خواهد شد؟ پیش از سخنان سودابه، در خیالش ملاقات هفته‌ی بعد را برنامه‌ریزی کرده بود؛ ولی حالا... چه‌طور باید به او می‌گفت؟

گره‌ی ابروانش کور و لب‌هایش آویزان شد. سودابه یا به قول خودش، "سودی" این‌طور خواسته بود! با نبود او خاطرش آسوده‌تر می‌شد؛ پس نمی‌آمد! چنگی محکم به موهای خرمایی و آشفته‌اش که در لابه‌لایشان سفیدی به ندرت یافت می‌شد، نواخت و مژه‌های کوتاهش را با ناخن خاراند. 

-‌ دیگه نمیام سودی، اما دوستم میاد!

به راست متمایل شده و صندلی را پس از این‌که برخاست، سرِ جای خود نهاد. حال خوبی که برای آمدن به ملاقاتش داشت، اکنون دیگر نیست شده بود. انتظار شادی‌اش را داشت، اما هر چه در قهوه‌ای چشمانش دید، جز پریشان‌خاطری چیزی نبود! از اتاقِ ملاقات خارج شده و حینی که مسیر راهرو تا بیرون را آهسته- آهسته طی می‌کرد، عمیقاً به کفش‌های اسپرت و سیه‌فامش نگریست.

باید همراه با وکیلش، در روز دادگاه از فیلم دوربین‌ها رونمایی می‌کرد. تنها هفتاد و دو ساعت فرصت داشت و دوشنبه، رأس ساعت هشت، باید ادعای سودابه را اثبات می‌کرد! دستانش را درون جیب‌ شلوارش فرو برده و محوطه‌ را به طور اجمالی دید زد. بارانِ شدید، با خشونت، درختان سرو و زمین پوشیده از چمن و شنِ درشت را سنگسار می‌کرد.

قدم‌هایش را روی شن و ماسه‌ها نهاد و بی‌اعتنا از کنار چاله‌های کم‌عمق آب گذر نمود. موهایش را که از نم باران بر پیشانیِ بلندش فرو نشسته بودند، با دست کشیدنی آرام بالا فرستاد و با خداحافظی‌ای کوتاه از زندانبانی که درهای خروجی را به رویش گشود، محوطه را با ورود به خیابان نسبتاً خلوت، ترک کرد. دستش را حائل بر پیشانی قرار داد و چشمی در اطراف چرخاند تا خودروی احسان را بیابد.

با دیدن پرایدی سفید رنگ که گوشه‌ای در نزدیکی زندان پارک شده و صدای بلند موسیقی از آن به گوش می‌رسید، سری چپ و راست کرد و راه را به سوی آن منحرف ساخت. سوار که شد، در را محکم کوبید و در اولین فرصت ضبط را خاموش کرد. احسان با اخم سر به سویش چرخاند و آدامس بادکنکی‌اش را قورت داد.

-‌ برای چی ضد حال می‌زنی؟

سپس با همان عبس و چشمانی حرص‌آلود، انگشت شصتش را دورانی شکل روی شقیقه‌اش کشید و لب‌های پُرَش همچون خطی صاف بر هم فشرده شده، نفسش آهسته از شکاف میان دهانش رهایی یافت.

-‌ یاد بگیر وقتی دخترِ می‌زنه تو پرت، تلافیش رو سر ماشین من در نیاری!

ارسلان پوف بلندی کشید و چشمانش را از بابت حساسیت عجیب احسان، روی کمربند پاره- پاره شده‌ی صندلیِ شاگرد و کف‌پوش کهنه‌ی مشکی، چرخاند؛ سپس لب کج کرده و با تحکم گفت:

-‌ خیلی‌خوب حالا! حرکت کن بریم.

احسان با بی‌خیالیِ هر چه بیشتر، تکیه‌اش را به صندلی خاکستری رنگ پشت سرش داد و دستی به عینک چهارگوش روی چشمانش کشید. طعم توت‌فرنگیِ دهانش را مزه- مزه کرد و لب زد:

-‌ کجا با این عجله؟!

ارسلان کف دستش را روی پیشانی چین خورده‌اش نهاد و هم‌زمان با برخورد التهاب آن به انگشتانش، کلافه پاسخ داد:

-‌ این‌قدر سین‌جیمم نکن. می‌خوام برم پیش توکلی. باهاش حرف دارم!

لبخند عمیق احسان نیامده محو شده، ابروهای صاف و قهوه‌ای رنگش با یکدیگر دست دوستی دادند. دلش می‌خواست پاسخ ارسلان به پرسشی که قرار است مطرح کند، منفی باشد. دستی به صورت بدون ریش و ته‌ریشش کشید و با ابرو بالا انداختنی، سرش را به طرف او چرخاند و گفت:

-‌ با توکلی چه حرفی داری؟ باز راجع به این دخترِ؟ 

"هوم" آرامی زمزمه کرد که چون حرص را از چشمان ارسلان خواند، با انگشتانش، نرم- نرمک روی لب‌های سرخ‌فامش ضربه زد و چشمان قهوه‌ای رنگ و طلبکارش را به خط شقیقه‌ی او دوخت. 

-‌ کارهات خیلی غیرمنطقیه، چون تو داری به دختری کمک می‌کنی که اصلاً اون رو نمی‌شناسی.

لب تر کرده و دستان زبرش را با فرمان خودرو سرگرم نمود.

-‌ راستش رو بگو ارسلان! برای چی شدی دایه‌ی مهربون‌تر از مادر این دختر؟

حرف‌هایش ارسلان را کلافه کرده بود و سبب می‌شد هرازچندگاه چینی به بینی گوشتی و متوسطش دهد. پوزخندی زینت‌بخش لب‌هایش کرد و دست به سینه، آسفالت خیس شده و سپس گودال کوچک کنار آن را که قطرات شلاق‌وار باران درونش فرو می‌چکیدند، نگریست. در این تشویش و دوگانگی، تنها حساسیت‌های برادرش را کم داشت. 

-‌ فرض کن دارم کار خیر می‌کنم و سؤال دیگه‌ای هم نپرس لطفاً؛ چون سرم درد می‌کنه!

احسان از درون کیف کارش، بسته‌ای شکلات بیرون آورده و ریشخندی زد. بحث با او هیچ فایده‌ای نداشت.

-‌ خیلی‌خوب. پیاده شو برای خودت آژانس بگیر. من نمی‌تونم برسونمت!

ارسلان چرخی به سویش زد.

-‌ می‌خوای بگی وقت نداری؟ 

نگاهی به سر تا پای قامتش در آن ژاکت چرمی و شلوار قهوه‌ای، انداخت و افزود:

-‌ یا شاید هم داری لج می‌کنی!

احسان لب‌هایش را با اخمی غلیظ جمع کرد که ارسلان حین خاراندن گوشه‌ی ابرویش، لبخندی به پهنای صورت زد و سپس با خنده‌اش حواس احسان را به خود معطوف ساخت. سکوت کلافه‌کننده‌ی اتومبیل، حال با خنده‌ی ارسلان که دست کمی از قهقهه نداشت، شکسته و بر اعصاب نداشته‌ی احسان خطوطی فرضی ترسیم می‌نمود.

-‌ داری به چی می‌خندی؟ بگو تا ما هم مستفیض شیم!

ارسلان تکیه‌ی سرش را به صندلی داده و با سینه‌ای پرتپش و صدایی به وضوح لرزان، به خندیدن ادامه داد که احسان، سرشار از حرص چشم بسته، هنگام ماساژ دادن پیشانی‌اش، شروع به جویدن گوشه‌ای از لب‌های خویش کرد. 

-‌ بسه دیگه! سرم رفت!

نوشخند ارسلان عمق یافته، با ابروهایی که شیطنت‌وار بالا و پایین می‌پریدند، دستش را به پنجره‌ی دودی و عرق‌کرده چسباند و هم‌زمان لحن بازیگوشش در گوش‌های احسان منعکس گشت:

-‌ از کجا معلوم؟! شاید هم می‌خوای با یرحا وقت بگذرونی و از من مخفی می‌کنی داداش بزرگه!

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

پارت ششم

یرحایی که ارسلان درباره‌اش سخن می‌گفت، با کیلومترها فاصله از آن‌ها در آپارتمان پنجاه متری‌شان مشغول شانه زدن موهایِ یکدست سفیدِ مادرش بود. جلوی آینه‌ی قدی اتاق ایستاده و با فشردن لبان برجسته و رژ خورده‌اش برهم، سعی داشت ذهن منتظرش را بی‌خیال گوشیِ روی تخت کند.

مادرش لبخند می‌زد، اما اخم اویی که از انتظار کشیدن متنفر بود، هیچ‌جوره آغوش ابروهای کوتاهش را ترک نمی‌کرد! کارش که با موهای مادرش تمام شد، شانه را روی میز رها کرد و عقب کشیده، به طرف تخت رفت و صفحه‌ی خاموش گوشی را از نظر گذراند. دستان سفیدش را مشت کرد و گفت:

- فردا قراره برم مصاحبه، تا غروب هم کار دارم و برنمی‌گردم. میگم ساره بیاد پیشت. بهونه‌گیری نکن تا برگردم؛ باشه مامان؟

انتظار جواب نداشت. به ساعت مچی سیاه‌رنگش که یازده را نشان می‌داد، چشم دوخت. کلافه دستی به چانه‌اش کشید و بلند شده، ویلچر مادرش را جابه‌جا کرد و مقابل تخت که قرار داد، زیر نگاه خیره‌ی او دست زیر کمرش انداخت و با یاری دست دیگر بلندش کرد.

او را آرام بر تخت دونفره‌ قرار داد و ملحفه‌ی سفیدرنگ را رویش مرتب کرده، پلکی زد و مانند همیشه با خونسردی و جدیت گفت:

- سعی کن بخوابی. من تنهات می‌ذارم.

گوشی‌اش را در جیب سویی‌شرت زرشکی‌ و کوتاهش چپاند و پاچه‌های شلوار سیاه‌رنگش را پایین داد. تخت را دور زد و روی پارکت‌های سفید و مرطوب قدم برداشته، درب قهوه‌ای اتاقش را گشود و بیرون رفت. پله‌ها را با آرامش طی کرد و رسیده به سالنی که لوستر کوچک کم‌نوری از آن آویزان بود، تمام خانه را از نظر گذراند.

پرده‌های آبی متصل به پنجره‌های دوجداره، همرنگ مبل‌های راحتی میان سالن بود و با فرش شیری رنگی که تنها نیمی از پارکت‌ها را می‌پوشاند، هارمونی زیبایی پدید می‌آورد. آشپزخانه‌شان درست مقابل پنجره‌ها بود و با دیواری ضخیم از درب‌های منتهی به حمام و سرویس بهداشتی جدا می‌شد؛ همین! یک آپارتمان محقر تقریباً در پایین‌شهر تهران؛ حتی به اندازه‌ی خانه‌ی قبلی‌شان هم نبود و یرحا با وجود سه سال زندگی در آن، این خانه را دوست نداشت!

لحظه‌ای بعد، بی‌حرف به اُپن تکیه زده بود و آب می‌نوشید که صدای تیک مانند گوشی‌اش را شنید. پیام کوتاهی که روی صفحه‌اش خودنمایی می‌کرد، باعث شد لبخند بسیار محوی بزند و با کنار گذاشتن لیوان بی‌رنگ آب، به طرف در خانه برود. دوباره محتوای پیام را مرور کرد: "دم در منتظرتم!"

کلاه سویی‌شرت را روی چتری‌های مشکی رنگش مرتب کرد و به سرعت از پله‌ها پایین دویده، در را بی‌توجه به حضور یک زن و بچه‌های قد و نیم‌قدش، محکم گشود و بیرون زد. با دیدن دویست و شش مشکی رنگی که کنارِ دو درخت کاج پارک شده بود، با جدیت و رفتاری سراسر آرامش خود را به آن‌سو کشاند. سوار که شد، بدون نگاه کردن به مرد سی ساله‌ی پشت فرمان گفت:

- روشن کن بریم یه دوری بزنیم.

مرد که خیره به نیم‌رخ او بود و لبان باریک و ترک برداشته‌اش را روی هم می‌فشرد، سری تکان داد و درحالی‌که در موهای مشکی رنگش دست می‌کشید، اشاره‌ای به پنجره‌ی اتاق مادرش کرد و لب گشود:

- مگه مامانت خونه نیست؟

یرحا داشبورد ماشین را باز کرد و با بی‌حوصلگیِ واضحی جواب داد:

- چرا، هست؛ اما باهات حرف دارم.

مرد سکوت کرد و طبق عادت صورت گندمگونِ بدون ریشش را خارانده، هم‌زمان با نفس فوت کردنِ او، یرحا دکمه‌ی ضبط را فشرد و آهنگ رپ مورد علاقه‌اش را پلی کرد؛ سپس نیم‌نگاهی حواله‌ی مرد کرد و گفت:

- بزن استارت رو دیگه!

مرد استارت زد و طبق خواسته‌ی یرحا، ماشین با صدای بلند موسیقی از کوچه گذر کرد و چندی بعد در خیابان نسبتاً خلوتِ امروز مشغول حرکت شد. مرد با اخمی میان ابروهای هشتی و پرپشتش، روی فرمان ضرب می‌گرفت و گاهی از گوشه‌ی چشم به یرحا که همچون خواننده آهنگ را به سرعت زمزمه می‌کرد و با دستان ظریفش امروزی می‌رقصید، نگاه می‌انداخت. طی یک تصمیم آنی به صندلی مشکی داد، با حرص آهنگ را خاموش کرد و محکم گفت:

- مسخره‌بازی دیگه بسه!

توجهی به تیزی چشمان آبی رنگ یرحا نکرد، آرنجش را به پنجره‌ی پایین آمده‌ی ماشین تکیه داد و با انگشت شصت و اشاره روی چانه‌ی باریکش خط انداخت. فرمان را با وجود سرعت زیاد ماشین به راست چرخاند. کنار کشیدن ناگهانی خودرو و صدای جیغ بلند لاستیک‌هایش و صد البته خاک اندکی که از خیابان بلند شد، صدای رانندگان اتومبیل‌های پشت سر را درآورد. یرحا دستانش را روی زانو گذاشت، نگاه خیره‌اش را از چشمان قهوه‌ای او گرفت و پرسید:

- صبح بهت زنگ زدم، چرا جواب ندادی؟

بی‌آنکه منتظر جواب بماند، نگاهی به سر تا پایش انداخت و پوزخندی زده، ابرو بالا پراند و ادامه داد:

- هنوز نمی‌دونی نباید من رو زیاد معطل کنی یا خودت رو زدی به نفهمی سهیل؟

تلاش سهیل برای نگاه نکردن به او بی‌نتیجه ماند، به طرفش متمایل شد و چشم‌هایش را یک دور در صورتش چرخانده، کلافه‌تر از قبل گفت:

- توی بانک گوشیم رو سایلنت کرده بودم، ندیدم. همین الآنش هم مرخصی ساعتی گرفتم. حالا کارت رو بگو!

به این‌جای حرفش که رسید، یرحا قانع شده سرش را به پشتی صندلی فشرد، چند تار از موهای لخت و صافش را دور انگشت سبابه‌اش پیچید و نگاهش را به خیابان دوخته، لب تر کرد و با اخم گفت:

- پول لازم دارم!

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت هفتم

سهیل دستش را به فرمان گرفت و از این‌که حدسش درست از آب درآمده بود، نیش‌خندی زد. بحث امروز و دیروز نبود، یرحا همیشه پول لازم داشت و او هم باید بی‌چون و چرا تأمینش می‌کرد. مژه‌های سیاهش را برهم زد و طبق عادت، درحالی‌که گوشه‌ای از لبانش را به دندان می‌گرفت، پرسید:

- انتظار داری باز بهت باج بدم؟

یرحا دو ابروی قهوه‌ای رنگش را هم‌زمان بالا انداخت و با فکی قفل شده و خنده‌ای آهسته، طوری که حرص سهیل را دربیاورد جواب داد:

- باج نیست عزیزم، حق‌السکوته!

سهیل لب گزید، نامحسوس آب دهان فرو فرستاد و با یادآوری این‌که دختر بیست ساله‌ی کنارش تا چه اندازه‌ می‌تواند برای موقعیتش خطرناک باشد، قلبش تیر کشید. بی‌اختیار خم شد و کمی خش‌دار پرسید:

- خب بگو، چه‌قدر حق‌السکوت می‌خوای؟

یرحا نفس عمیقی کشید و دست به سینه شد، چانه‌ی گِردَش را طبق عادت اندکی جلو داد و ماتِ آن کف‌پوش‌های مشکی و تمیز شده، با خونسردی گفت:

- ده تومن!

سهیل برای تسکین درد جان‌خراش قلبش، دستان لرزانش را به قصد برداشتن قوطیِ قرص از داشبورد، نزدیک برد و لب باز کرد حرفی بزند که قطرات عرقِ نشسته روی پیشانیِ بلندش از چشم نیمه‌باز یرحا دور نماند. نفس دردناکی کشید و بی‌صدا، با انگشت به داشبورد اشاره کرد، اما تفاوت و عکس‌العملی از جانب یرحایی که اینک چشم بسته بود و با بی‌توجهی نفس می‌کشید، ندید. با درد دیگر، آه از نهادش برخاست و لبانش را که به سفیدی می‌زد، از هم گشود شاید دل دختر به رحم آید:

- قرصم توی داشبورده. بدش من!

یرحا چشم‌هایش را باز کرد و با جدیت به چشمان ملتمس و جمع شده از دردِ سهیل دوخت. از دستور گرفتن و گوش به فرمان بودن متنفر بود و این‌که سهیل با وجود یک شناخت کامل از او، باز هم "لطفاً" را در پایان سخنش فراموش می‌کرد، ابروهایش را روانه‌ی پیشانی کوتاه و روشنش کرد. تقریباً زیر دندان‌های ردیفی و سفیدش غرید:

- به من دستور نده عوضی! فهمیدی؟!

سر سهیل با درماندگیِ ساختگی روی فرمان نشست، اما نگاه سخت و براقش ظریفانه به چپ چرخید و روی موتورسیکلتی که با فاصله‌ی بسیار از ماشین، روی قسمت خاکی ترمز کرده و تصویر سرنشینش روی آینه‌بغل منعکس بود، مکث کرد. بطری آبِ کنارِ دنده را با دستان مرتعشش چنگ زد و پس از باز کردن درب آبی رنگش، آن را به لبانش چسباند. جرعه‌ای بیشتر ننوشید؛ خیره به همان موتورسیکلت، چشمانش لحظه‌ای درشت شد و سپس درحالی‌که خسته لب به سخن می‌گشود، به حالت عادی برگشت:

- دِ آخه اگه من بیفتم این‌جا بمیرم، فکر کردی می‌تونی از زنم مثل خودم پول به جیب بزنی؟ کی می‌خواد هزینه‌ی بیمارستان مادرت رو پرداخت کنه؟! کی حاضر میشه قسط‌های وامت رو بده یا ضمانتت رو بکنه؟ دویست میلیون پول کمی نیست، تا عمر داری می‌افتی زندان و آب خنک می‌خوری! 

یرحا مثل هر زمان دیگری که عصبی می‌شد، خیلی سریع مژه‌های مشکی و فردارش را با ناخن‌های بلند و براقش خاراند و نفس لرزانی فوت کرده، بار دیگر یک به یک جملات سهیل را مرور نمود. زمان برد؛ زمان برد تا صدای نحس سهیل را که در نظرش مزخرف و نفرت‌انگیز می‌آمد از گوش‌هایش بیرون کند، زمان برد تا به خودش بیاید و با کتانی قرمزش محکم بر کف ماشین بکوبد، حتی زمان برد تا فریاد بزند:

- سر من منت نذار!

پلک‌هایش به دلیل تیک عصبی، نامنظم پریدند و سرعت کلامش هنگام بلند کردنِ بیش از حدِ صدایش زیادتر از قبل شد:

- گفتم یه روز بهت پس میدم، نشین هر جا نگو یرحا داره پول‌هام رو تیغ می‌زنه! گفتم وقتی کار پیدا کنم خودم قسط وامم رو میدم! گفتم یا نگفتم؟! گفتم ضامنم شو، در ازاش هم کلی سر اون کارگاه کوفتی ازم کار کشیدی! بود یا نبود؟! گفتم به خاطر کارهایی که برام کردی سرم منت نذار، از منت‌گذاشتن متنفرم! گفتم از نیش و کنایه شنیدن و سرکوفت خوردن بدم میاد! گفتم یا نگفتم سهیل؟! گفتم یا نگفتم؟!

دیگر خش به صدایش افتاده و دندان‌های قفل شده‌اش همراه چانه‌اش می‌لرزیدند. نفس- نفس که زد، سهیل حبهت‌زده موهای خیسِ عرقش را از روی پیشانی کنار راند و چشم در صورت او چرخاند. میان لب‌هایش خط باریکی ایجاد شده و بی‌حرف در افکارش غرق بود.

هیچ‌جوره دلیل کوتاه آمدنش مقابل آن دختر تخس را نمی‌فهمید؛ یرحا از او آتو داشت، درست! می‌ترسید آتویی که دست یرحا داده به دست زنش برسد، باز هم درست! اما پیش از آن چه؟ قبل از ماجرا چرا حاضر شده بود پشتیبان مالی‌اش شود؟ مگر کسی مجبورش کرده بود؟ مگر آن روز آتویی به دست یرحا داده بود؟ 

نمی‌فهمید؛ فکر می‌کرد، اما به نتیجه‌ای نمی‌رسید و نتیجه ندادن رشته‌ی این افکارِ همیشگی، او را بیشتر روی تصمیمی که گرفته بود مصمم کرد. ذهنِ یرحا نیز دستِ کمی از ذهنِ سهیل نداشت، چرا که او دلیل عملی نکردن تهدیدها و خواسته‌های اندکش از سهیل را نمی‌دانست! دندان‌های قفل شده‌اش همراه چانه‌اش می‌لرزیدند و با چشمانی پرخون خیره‌ی صورت مبهوت او بود.

هفت دقیقه‌ای به همین منوال گذشت که سرانجام سهیل تعجب را پس زد، زبانش را روی لب‌هایش کشید و سعی کرد جو میانشان را عوض کند:

- الآن ندارم، اما برات جورش می‌کنم. صبر کن!

به ذهنش رسید که دلش برای یرحا و خصوصاً برای مادرش سوخته است؛ گرچه اصلاً آدم دلسوزی نبود! یرحا که حالا آرام‌تر شده بود، با حرص سرش را از پنجره به خیابان و سیم‌های برق دوخت و هنگام لب جویدن، بطری آب را از دست سهیل چنگ زده و به لبانش نزدیک کرد. می‌دانست به قول خیلی‌ها آبِ بطری "دهنی" است، اما حداقل این آخرین چیزی بود که یرحا به آن فکر می‌کرد؛ سهیل نیز از این کارش چندان تعجب نکرد، انتظارش را داشت!

ویرایش شده توسط Negin jamali

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

آب را که از گلو گذراند، با صدایی تند و گرفته پرسید:

- چه‌قدر؟

سهیل پلک‌های داغش را از هم گشود و گره بر ابرو انداخته، نگاه مجددی حواله‌ی تصویر موتورسیکلت کرد. دستش را نزدیک‌تر برد و جواب داد:

- یه ماه دیگه!

طبق چیزی که انتظار داشت، یرحا بطری آب را محکم به پشت پرتاب کرد. سر به طرفش چرخاند و با اخم گفت:

- چی داری میگی؟ من همین فردا پس‌فردا پول رو می‌خوام، نه یه ماه دیگه!

روی صندلی جابه‌جا شد و پرسید:

- احمق فرضم کردی، نه؟ 

سهیل کلافه دستی به صورتش کشید و سعی کرد وجود موتورسیکلت و سرنشینی را که برایش به نشانه‌ی "چی‌شد" دست تکان می‌داد، نادیده بگیرد. نگاهش را از آینه‌بغل گرفت و گرفته لب زد:

- گفتم که، الآن ندارم!

یرحا شانه بالا انداخت، لبخند مرموزی زد و با چشمان کشیده‌ای که برخلاف لبان کش آمده‌اش سرد و یخی بودند، خشک گفت:

- برام مهم نیست. مثلاً می‌تونی از پدرزنت قرض بگیری! یا از برادرهای زنت!

سهیل بی‌حال و حرصی‌شده از حرف زدن با او، دندان‌های سفیدش را روی هم فشار داد و مشتش را جلوی چشمان او به فرمان کوبید. قلب ضعیفش باز هم روی دور تند افتاده بود و سینه‌اش با فشاری عظیم تیر می‌کشید. انگشتانش را نوازش‌وار روی قفسه‌ سینه‌اش لغزانده، سر خم کرد و با نفس‌هایی منقطع پرسید:

- چرا باید از اون قرض بگیرم بدم به تو؟ یه دلیل برای من بیار، یه دلیل که چرا من باید خودم رو جلوی خانواده‌ی زنم خوار و خفیف کنم!

یرحا بینی گوشتی‌ و متوسطش را بالا کشید، نگاهی به سینه‌ی او که زیر پیراهن سرمه‌ای رنگش هم بالا و پایین شدنش مشخص بود، انداخت و با پوزخند به او غضب کرد:

- چون امثال خانواده‌ی زنت فقط و فقط با خوردن حق کسایی که هشتشون گِرویِ نُهِشونه به این‌جا رسیدن!

لبان رژ خورده‌ی نودش را برهم فشرد و ادامه داد:

- چون آبروت تمام و کمال دست منه و تو از این لحاظ به من بدهکاری! پس اگه تا امشب مبلغی که گفتم توی حسابم نباشه، مجبورم یه سر به مطب خانمت بزنم!

قلب سهیل از حس‌های مختلفی به خود پیچید؛ حرص، خشم، غم و هیجانی بسیار مضاعف! حرفی نزد که یرحا دستش را روی دستگیره‌ی در قرار داد و پیش از خروج، سخنش را تکمیل کرد:

- و در ضمن؛ فکر این‌که بتونی بلایی سر من و مامانم بیاری از سرت بیرون کن! فقط وای به حالت سهیل! کافیه یه حرکت مشکوک ازت سر بزنه یا اتفاقی برای من بیوفته؛ اون موقع‌ست که هست و نیستت به دست یکی غیر از من باد میره! پس خیلی مواظب باش!

در ماشین را مقابل چشمان تیز و حرصی سهیل کوبید و صدا بلند کرد:

- می‌بینمت!

یرحا در جهت مخالف ماشین دست‌هایش را در جیب بزرگ سویی‌شرتش فرو برد و چند قدمی که طی کرد، سهیل پوفی کشید و با حرص شماره‌ی مرد منتظر روی موتورسیکلت را گرفت. آن‌چه از سخنان یرحا در نظرش آمد، این بود که عکس‌ها و فیلم‌ها به دست فرد دیگری افتاده است! لعنتی به یرحا فرستاد و انگشت شست و اشاره‌اش را از پهلو بر لب کشید. خوشبختانه تماس خیلی زود، پیش از به راه افتادن موتور وصل شد و سهیل به مرد اجازه‌ی سخن گفتن نداد:

- بی‌خیال شو، بذار بره!

و خود چنان به سرعت ماشین را روشن کرد و میان خودروهای دیگر گم شد که انگار هیچ‌وقت آن‌جا نبود! ماند مرد راننده که دقیقه‌ای بعد با اشاره‌ی یرحا کلاه ایمنی را از روی موهای کم‌پشتش برداشت. در دلش آشوب شد که مبادا متوجه شده باشد و از اضطراب آب دهان فرو فرستاد، ولی با پرسش یرحا نفسش را با آسودگی فوت کرد:

- ببینم، چه‌قدر می‌گیری من رو برسونی تا دم خونه‌ام؟

مرد گیج و سردرگم سر تکان داد و با نیم‌نگاهی به روبه‌رو، چشمان میشی‌اش را میان صورت سفید یرحا چرخاند و زمزمه کرد:

- هیچی!

یرحا هم که برخلاف همیشه حوصله‌اش نمی‌کشید تا خانه را پیاده‌روی کند، سری تکان داد و پشت مرد جا گرفته، دستش را نامحسوس به کاپشن طوسی رنگ او گرفت و درحالی‌که سر کج می‌کرد، گفت:

- پس روشن کن بریم داداش!

حرکت لاستیک‌های موتور روی سنگریزه‌های نم‌دار و خیابان خیس از باران، با بسته شدن در مشکیِ اتاق توسط ارسلان هم‌زمان شد. نگاهش را روی دیوارهای آبی فیروزه‌ای روشن و میز نسکافه‌ای رنگی که مقابل در و پشت به پنجره‌ی مربع‌شکل قرار داشت، چرخاند؛ سپس به توکلی که با دیدنش از جا برمی‌خاست، چشم دوخت. لبخند محوی زد و با قدم برداشتن روی سرامیک‌های شیری رنگ، خود را به او نزدیک کرد.

- سلام.

ویرایش شده توسط Negin jamali

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

مانند هر زمان که این دو یکدیگر را ملاقات می‌کردند، هر یک دیگری را در آغوش کشید و سپس با مکثی کوتاه عقب رفت. توکلی که چشم‌های قهوه‌ای زیبایی داشت و قدش در حد یک بند انگشت از ارسلان بلندتر بود، ابتدا قامت سیاهپوش ارسلان را برانداز کرده، طرح لبخند را روی لبان کوچکش پاشید و با ملایمت گفت:

- سلام، خیلی خوش اومدی.

و درحالی‌که کنجکاو و منتظر به در چوبی اتاقش نگاه می‌کرد، پرسید:

- پس احسان کجاست؟ 

ارسلان با تک‌خنده‌ی بی‌جانی صورت کشیده و برنزه‌ی او را از نظر گذراند و سرش را همان‌طور که زیر می‌انداخت، به چپ و راست تکان داد. مشتش را بر لب فشرد و با صدایی صاف گفت:

- تو ماشینه، هر چه‌قدر اصرار کردم نیومد بالا. دیگه خودت که می‌شناسیش!

توکلی لبخندش را رنگ تازه‌ای بخشید و ابروهای کم‌پشتش را روانه‌ی پیشانی بلند و روشنش کرد، سپس پرسید:

- به دفتر من هم وسواس داره؟!

ارسلان لبانش را برهم فشرد و خیره به نقطه‌ای نامعلوم از کفِ اتاق، با چشمانی که اندکی کش آمده بودند و همان لبخند کم‌جان، آرام لب زد:

- به همه جا، روی هر چیزی که فکرش رو بکنی؛ حتی به خود من!

توکلی آزادانه خندید و با دست به او اشاره کرد تا روی یکی از مبل‌های چرم و روشن بنشیند. ارسلان که روی مبل نشست و آرنجش را به زانوهایش تکیه داده، مشت دو دستش را زیر چانه گذاشت، توکلی نیز مقابل او جای گرفت؛ اما به ثانیه نکشیده بلند شد و پرسید:

- چای که می‌خوری؟

ارسلان بدون این‌که حرکتی بکند، چشمان مشکی‌اش را بست. با ملایمت سری به طرفین تکانید و خیلی آرام پاسخ داد:

- نه، اصلاً...

توکلی بهتر از هر کسی می‌دانست که ارسلان اصلاً اهل تعارف نیست، پس دستی به موهای فرفری‌اش که تا نیمه سفید بودند کشید و از بیرون رفتن منصرف شد. دوباره مقابل ارسلان نشست و در سکوت نظاره‌اش کرد که او با خستگی پلک زد و بازدمش را آه‌مانند به بیرون فوت کرد. پا روی پا انداخت و گفت:

- رفتی ملاقاتش؟

ارسلان نمی‌دانست چگونه باید حرف اصلی‌اش بزند یا از مانعی که سر راهشان قرار گرفته بود، برایش بگوید؛ از طرفی دلش هنگام تجسم کردن روزهای پیش‌رو برخلاف همیشه دچار وحشت شده بود و حتی توکلی نیز انتظار گرفتگی احوال او را که تحت هر شرایطی سرحال و مثبت‌اندیش بود، نداشت. بنابراین ترجیح داد جواب سؤال او را بدهد. سرش را بالا و پایین کرد، خیلی نرم تار موهای ظریفی که روی شقیقه‌اش سقوط کرده بودند کنار زد و کوتاه جواب داد:

- آره، رفتم.

توکلی آستین‌های پیراهن آبی رنگش را فقط تا روی نیمی از ساق‌های دستش بالا کشید و گفت:

- خب، حالش چه‌طور بود؟ چیزی لازم نداشت؟

ارسلان لبخند ملیحی زد و با حالی گرفته نگاهش را از تصویر خودش که روی میز افتاده بود، برداشت. با غرق شدن در افکار، صورت خودش کنار رفت و چشم‌های قهوه‌ای و اشک‌آلود سودی مقابلش قرار گرفت. قلبش مچاله شد و کم‌طاقت از این‌که کسی جلویش اشک بریزد، سرش را محکم و با اخم تکان داد؛ کف دستش را روی گردن گذاشت و زمزمه کرد:

- نه حالش بهتر شده بود، نه چیزی لازم داشت. هنوز هم مثل قبل، اصلاً هیچ تغییری نکرده! پوستش مثل گچ سفید بود، چشم‌هاش هم قرمز و خیس! چیزی نگفت، اما مطمئنم اون‌جا داره خیلی اذیت میشه. یه ریز به دست‌بند نگاه می‌کرد! حتی اجازه نداد باهاش حرف بزنم!

هر کلمه‌ای که می‌گفت مشت دستان کشیده‌اش محکم‌تر و خودش گرفته‌تر از قبل می‌شد. توکلی مانند او به میز خیره شد و "عجب" آرام و کش‌داری نجوا کرد که باعث تلخی لبخند ارسلان شد. از این‌که دلش برای مظلومیت آن دختر می‌سوخت و به هر دری می‌زد نگاه خیسش را جلوی چشم می‌دید، برخلاف گذشته نفرتش نسبت به کفتار پیر بیشتر شده بود.

ده سال چه کسی را رئیس صدا می‌کرد؟ همایون سربند را که در زندگی تنها نام غیرت را شنیده و نمره‌اش در آزمون سختِ آن صفر بود؟! لبخندهایش را به یاد داشت، اما نه به اندازه‌ی ترس و گریه‌ای که این روزها از یک دختر بی‌پناه و بی‌گناه دیده بود! پلک‌هایش را روی هم فشار داد تا افکار را پس بزند و با صدایی خش‌دار لب گشود:

- گفت نمی‌خواد من برم ملاقاتش! همین که تو روبه‌روش بشینی و در مورد کارها باهاش حرف بزنی کافیه! فکر کنم دیگه لزومی نداره من هم هر هفته جلوی چشمش باشم؛ شاید این‌طوری یکم حالش بهتر بشه!

توکلی گوش کرد و در تأیید سخنانش با جدیت سر تکان داد، نگاهش را تا روی صورت ارسلان بالا کشید و کمی خیره او را نگریست. اثرات ناراحتی در اجزای چهره‌اش هویدا بود و همین باعث شد تا افکار ریز و درشتش را در گوشه‌ی ذهنش جمع کرده، به این بیندیشد که چرا حرف‌هایی که می‌زند با حالت‌هایش مطابقت ندارد! با این حال لبخند محوی زد و بی‌توجه به درگیری ذهنی‌اش گفت:

- خیلی‌خوب؛ قبل از روز دادگاه یه وقت ملاقات می‌گیرم تا باهاش حرف بزنم.

اما ارسلان آرام نشد، آب دهانش را قورت داد و سعی کرد با فرو بردن دست‌های خیس از عرقش در جیب، از لرزیدنشان جلوگیری کند. لرزش دیگر کار این دست‌های همیشه گرم شده بود؛ خورشید طلوع می‌کرد می‌لرزید، غروب می‌کرد می‌لرزید، در آسمانِ شب ستاره می‌دید می‌لرزید، خواب از سرش می‌پرید می‌لرزید، به خودش نگاه می‌کرد می‌لرزید؛ اما ضلع مشترک همه‌ی این‌ لرزش‌ها فقط لحظه‌ای بود که به یاد چشم‌های زیبا و خیس آن دختر می‌افتاد! 

ویرایش شده توسط Negin jamali

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

نگاه سنگین توکلی و حرف عجیبی که زد باعث شد سر بلند کند و مات صورتش شود:

- تو از اون دختر خوشت اومده، نه؟

انگار زمان را برایش متوقف کرده باشند، قلبش در سینه جیغ کشید و عقلش فرمان ایست داد. دستش از داخل جیب بیرون آمد و به آرامی لبه‌ی پیراهن مشکی‌اش را چنگ زد. نفس‌های بی‌صدا، سطحی و شوکه‌اش همراه با محکم کوفتن قلبش به دیوارهای سینه‌اش چندان برایش جالب نبود تا این‌که متوجه‌ی خط میان ابروهای توکلی و سپس چشم‌هایی که ریز می‌کرد، شد. چشم از او برداشت و خیره به نقطه‌ای نامعلوم از پارکت‌های تمیز، چند بار پلک زد؛ دو دستش را روی زانو گذاشت و تمام تلاشش را به کار گرفت تا نبض زدن بی‌وقفه‌ی قلبش را مهار کند، سپس با اخمی ظریف گفت:

- همچین چیزی نیست!

توکلی تکیه‌اش را با ژست خاصی به مبل داد و دست به سینه، بینی پهن و صافش را بالا کشید. لبخندش را محو کرد و لب زد:

- متقاعد شدم.

ارسلان نفس عمیقی همراه با کمی لرز کشید و چون هنوز همان ضربان‌های مزاحم را داشت، آب دهانش را قورت داد و به توکلی که بحث را با تدبیری خاص عوض کرد چشم دوخت:

- فیلم‌ها رو کجا ذخیره کردی؟

ارسلان دستی به صورتش کشید و زمزمه‌وار پاسخ داد:

- توی لپتاپم؛ چه‌طور؟!

توکلی شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

- وکیلِ آدم درستی نیست، نمی‌خوام یه وقت کار دستمون بده!

ارسلان با تردید صورت جدی توکلی را از نظر گذراند، اما نتوانست لبخند بزند یا گره از اخمی که نمی‌دانست چه وقت میان ابروهایش پیوند خورده، بگشاید. پوست لبش را کَند، دستش را به طرف پوشه‌ی مشکی رنگ و ماتی که روی میز شیشه‌ای میانشان قرار داده بود، دراز کرد و چند عکس چاپ شده از آن خارج ساخت. نگاه غبارآلود و جدی‌اش را که مجدد تا چهره‌ی متفکرِ توکلی بالا کشید، عکس‌ها را بدون این‌که از روی میز بردارد به سمت او هل داد.

توکلی با کنجکاوی خط باریکی فاصله میان لبان صورتی و خشک شده‌اش گذاشت و سپس آهسته عکس‌ها را به دست گرفت. نگاهش بدون آن‌که از علتش خبردار باشد روی تصویر اول خشک شد. نتوانست متوجه‌ی مقصود ارسلان از نشان دادن آن عکس‌ها شود، برای همین سکوت کرد و متنظر به حرف آمدن او شد. شخصی با موهای کوتاه و بلوندِ تیره و کت و شلواری مشکی و مردانه روی تخته‌سنگی نشسته بود.

حتی تشخیص این‌که فرد داخل تصویر دختر بود یا پسر نیز برای توکلی دشوار به نظر می‌رسید؛ رنگ موهای فرد یک چیز می‌گفت و لباس‌هایش چیز دیگر! اما با مشاهده‌ی تصاویر بعدی اطمینان پیدا کرد که آن شخص به حتم یک دختر است! سرش را که بالا گرفت، با چهره‌ی ارسلان و کلافگی‌اش روبه‌رو گشت؛ با این وجود زمزمه‌وار پرسید:

- این کیه؟

ارسلان انگشت اشاره‌اش را از پهلو به دندان گرفت و با صدایی که خش افتاده بود، گفت:

- دخترخونده‌اش، هیلدا!

چشم بست و توکلی متعجب و خیره- خیره او را نگریست. گیج شده پیچ و خمی به ابروهایش داد و سری چپ و راست کرد که ارسلان با خستگی افزود:

- داره برمی‌گرده ایران!

در ذهن روی دره‌ای عمیق ایستاد و در دل بلند فریاد زد: (این کابوس کِی قراره تموم بشه؟) میان موهایش پنجه کشید و نفسش را فوت کرد که توکلی، بدون تعجب از حرف او، به بی‌قراری درونش پی برد و مانند همیشه مطمئن و با قلبی آرام گفت:

- نترس، هیچ اتفاقی نمی‌افته! تازه اگر هم بخواد بیوفته من اجازه نمیدم! ببین من رو...

ارسلان چشمان مغمومش را به دیدگان دوخت و با پلک تیک‌مانندی که برایش زد، اجازه داد سخن بگوید:

- قول میدم همه‌ی تلاشم رو بکنم تا اون دختر از زندان بیاد بیرون؛ من کارم رو خوب بلدم، پس بهم اعتماد کن و از چیزی نترس!

ارسلان شنید، ولی حرف نزد! حرف نزد، چون دستانش لرزید! دو دستش با هم لرزید، چون به جای نگاه قهوه‌ای توکلی، چشم‌های خیس سودی را دید و صدای گریه‌هایش را شنید. این عذاب و کلافگی از کجا نشأت می‌گرفت؟ از وجدانش بود یا حرف توکلی حقیقت داشت؟! پلکش پرید و قلبش هم‌زمان با دستانش که محسوس می‌لرزیدند، در خود پیچید و نبض زد. عقل و اخمش به ضربان‌های بی‌دلیل قلبش نهیب زدند و احتمال دومی را که توکلی به جانش انداخته بود، با سیلی از ذهنش بیرون کرد. خیره به انگشتانش لب زد:

- خیلی برای سودی نگرانم!

توکلی لحظه‌ای به اسمی که ارسلان مخففش کرده بود، اندیشید و سپس با پس زدن افکاری که پشت سرش ردیف می‌شدند، جدی گفت:

- بالأخره یه روز باید با واقعیت روبه‌رو بشه! اون پیرمرد یه دختر داشته؛ حالا چه سودیِ تو بخواد، چه نخواد، اون دختر هست!

ارسلان با شنیدن "سودیِ تو" از دهان توکلی، لحظه‌ای چشم درشت کرد و پلک نزد؛ اما توکلی که این حرف را برای تأکید بیشتر زده بود، گونه‌های چال‌دارش را خاراند و با صدایی که رو به دلسوزی می‌رفت، از روی مبل بلند شد و حین قدم نهادن سوی کتابخانه‌ی بزرگ سمتِ چپِ اتاق و برداشتن پرونده‌ای از آن، ادامه داد:

- برو خونه و استراحت کن، نگران هیچی هم نباش؛ من خودم حواسم به همه چیز هست، حتی به هیلدا! خبری شد بهت زنگ می‌زنم.

@ Fateme71  @ Naran

ویرایش شده توسط Negin jamali

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

ارسلان بدون آن‌که تمایلی برای برداشتن پوشه از روی میز داشته باشد، بلند شد و از گوشه‌ی چشم نیم‌نگاهی به عقب انداخت. لب زیرینش را با زبان تر کرد، دست در جیب فرو برد و با زمزمه‌ی یک "خداحافظ" از اتاق خارج شده، توکلی را با پرونده‌ها و نگاهی که حین بسته شدن در، روی تصاویر هیلدا نشست، به حال خود رها کرد. قلبش هنوز هم می‌لرزید، حتی وقتی که قدم‌های کوتاهش را روی پارکت‌ها کشید و از تار شدن چشمان خسته و محتاج به خوابش، دستش را روی دیوارهای آبی فیروزه‌ایِ موردعلاقه‌اش نشاند.

توکلی سودابه را سودیِ او خوانده بود، سودیِ او... چرا سودیِ او؟ ذهنش از تکاپوی افکارش خسته شد و سعی کرد خود را به دید زدن ورودیِ دفتر مشغول کند که دورتادورش با صندلی‌های سبز پر شده و میز و صندلیِ قهوه‌ای رنگ منشی در گوشه‌ی انتهایی ورودی، به دیوار جداکننده‌ی آن مکان با اتاق توکلی، چسبیده بود؛ نور مناسب و زردی که از لامپ‌های مخفی سقف ساده و فیروزه‌ای به فضا ساطع می‌شد، آرامش را درون آن منتشر می‌کرد.

درِ قهوه‌ای رنگ را باز کرد و از دفتر خارج شد که خنکای نسیم به صورتش خورد. خشکی عضلات و سنگینی سرش را به خوبی حس می‌کرد‌. دستش را به نرده‌های فلزی و سرد گرفت و ده پله‌ی پیچ‌دار را پایین رفت. از آن مکان بیرون زد و هوای خنک را عمیق نفس کشید. بالأخره باران بعد از چندین و چند ساعت بند آمده و نشانه‌اش خیس نشدن دوباره‌ی موهای باران خورده‌اش بود.

خیابان از تمیزی برق می‌زد و رفتگری با لباس مخصوص به رنگ نارنجی مشغول جارو زدن برگ‌های پیاده‌رو بود. با "خسته نباشید"ی کوتاه از کنار او گذشت، چشمان شبرنگش را ریز کرد و به احسان که سمت راست خیابان، کنارِ یکی از درخت‌های پیاده‌رو ایستاده بود و روی شیشه‌های ماشینش دستمال می‌کشید، خیره شد. سرش را کمی تکان داد و درحالی‌که به طرف او می‌رفت، متوجه شد چند نفری از پله‌ها بالا رفتند و احتمالاً وارد دفتر توکلی شدند؛ اما عکس‌العملی نشان نداد و به احسان که رسید، گفت:

- روشن کن بریم، خسته‌ام.

احسان، خونسرد آدامسی را که همیشه در دهانش جای داشت، جوید و با جدیت تأکید کرد:

- من راننده‌ات نیستم!

ارسلان که حوصله‌ی کل- کل با برادرش را نداشت، همان‌جا ایستاد و تکیه‌اش را به ماشین داد که متوجه‌ی نگاه بُرَّنده‌ی احسان شد. سرش را کمی به طرف او مایل کرد و به موهای قهوه‌ای روشنش که کج شانه خورده و اندکی روی پیشانی سرازیر شده بودند، خیره شد. از بینی باریکش گذشت و به مژه‌هایش که باز هم قهوه‌ای بودند و به پوست گندمگون و صافش می‌آمدند، رسید.

- گاهی واقعاً احساس می‌کنم ازت بزرگ‌ترم!

احسان شانه‌ای بالا انداخت و معمولی به کارش ادامه داد که ارسلان با لبخند سرش را پایین انداخت، نفس عمیقی کشید و خطاب به او زمزمه‌وار پرسید:

- نمی‌خوای چیزی بگی؟

احسان تای ابرویی بالا فرستاد و گوشه‌ی لبش اندکی بالا کشیده شد. به طرف صندلی راننده رفت و دستمال را روی آن پرت کرد. دستان نسبتاً خیسش را با کشیدن بر شلوارش، خشک کرد و جواب داد:

- سه چهار سال اختلاف سن چیزی نیست که به چشم بیاد عزیز من! تازه؛ مگه نه این‌که باید کلاهت رو هم بندازی بالا که ازم کوچیک‌تری؟!

ارسلان منظوری که پشت سخن او خوابیده بود به خوبی درک کرد، برای همین لبخند را از روی لبانش کنار زد و به بازی با انگشتانش پرداخت. پلک‌هایش را به یکدیگر نزدیک کرد و آهسته گفت:

- بزرگ یا کوچیکش برام اهمیتی نداره ولی... بهتر نیست یکم هوای داداشت رو بیشتر داشته باشی؟

اما جوابی که از احسان دریافت کرد، تنها یک نگاه کوتاه و خیره‌ بود بدون آن‌که حرفی بزند. ارسلان معنی این نگاه خالی از احساس را خیلی خوب درک می‌کرد؛ برادرش هم کسی نبود که درد و دل کند یا اجازه‌ی گله کردن بیشتر را به او بدهد، پس مانند همیشه، بی‌توقع بلند شد تا سوار ماشین شود که صدایی محکم در گوشش طنین انداخت:

- این‌که مادر من، مادر تو هم هست، هیچ‌وقت ما رو با هم برادر نمی‌کنه!

مردمک‌های ارسلان با این حرف درشت شدند و همراه قلبی که تیر می‌کشید، لرزیدند. دستان منجمدش نیز لرزید، ولی مشت نشد. برگشت و نگاهی به نیم‌رخ سرد و بی‌حس احسان انداخت. از یک مادر بودن آن‌ها را با هم برادر نمی‌کرد! اصلاً آن دو هیچ‌گاه مانند برادرهای دیگر نمی‌شدند؛ حتی اگر از یک پدر و مادر می‌بودند! از این‌که حرف را به این‌جا کشانده بود احساس ناراحتی و ندامت می‌کرد؛ نباید با گله کردن، چنین بحثی را که سال‌های سال بود حرفی از آن زده نمی‌شد، باز می‌کرد.

احسان دیگر نگاهش نکرد. تند قدم برداشت، سوار ماشینش شد و به این‌که ارسلان خواسته بود او را تا خانه برساند، اهمیتی نداد. استارت زد و درحالی‌که چشمان قهوه‌ای و سرزنش‌گرش را از او می‌ربود، به راه افتاد. ارسلان با لبانی فاصله گرفته از هم، بدون پلک زدن به رفتن او نگریست. زیر سنگینی چشم‌های براق توکلی که پشت پنجره‌ی اتاقش ایستاده بود و پرده‌ی سبزرنگ آن را با بینی لمس می‌کرد، دو دستش را در جیب‌های شلوارش گذاشت و لگد محکمی به سنگریزه‌ی روبه‌رویش زد.

جمله‌ی احسان همچون رعد از قلبش گذر کرده و به آن زخم زده بود؛ زخمی که با وجود کاری بودنش، هیچ از عشقی که نسبت به برادرش داشت کم نکرد! رنجشش را مانند همیشه زیر نقاب لبخند پنهان کرد و به آسمان پررمز و رازِ ابری خیره شد. برخورد نور باعث شد لایه‌ی نازکی از اشک درون چشمانش حلقه ببندد و این اشک چندان به مذاقش بد نیامد. انگشتان دو دستش را پشت گردن درهم قفل کرد و مانند کسی که تمام دارایی‌اش را باخته باشد، حین قدم زدن با صدایی گرفته نجوا کرد:

- من رو از دوست داشتنت ناامید نکن داداش!

***

ویرایش شده توسط Negin jamali

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

با عجله‌ی عقربه‌های ساعت، ظهر و عصر به تندی گذشتند و روز برای از راه رسیدن ماه و ستاره‌های پرتلألوی همراهِ آن، به شب رسید. همه جا آرام و معلق در آرامش بود و برخلاف روز سختی که گذشت و آسمانی که تا دلش خواست بارید، امشب حتی پرنده‌ای نبود تا روی شاخه‌ی درخت کنار پنجره‌اش بپرد و سکوت حاکم بر فضا را بشکند! هوا سرد بود و نسیم خنکی پرده‌های عقب رانده شده‌ی بالکن را با خودش می‌رقصاند.

به نرده‌های سنگی و سفید تکیه داده بود و غرق در افکار ریز و درشتش، قطره‌های براق بارانی  را که از برگ‌های نهال گردوی زیر پله در چاله‌ی گل‌آلودِ آب می‌چکیدند، تماشا می‌کرد. سرمای هوا چندان با تی‌شرت سفید و نسبتاً نازکش همخوانی نداشت. نیم‌ساعتی می‌شد که انتظار باز شدن در و آمدن احسان به خانه را می‌کشید و هرازگاه ساعت مچی‌اش را چک می‌کرد. میان موهای شانه خورده و مرتبش دست برد و مثل هر زمان که کلافه می‌شد، آن‌ها را به هم ریخت.

دستی روی شانه‌اش نشست که باعث شد کمی به عقب بچرخد و نگاه به چشمان آبی رنگ و پرفروغ پدرش بدوزد. چهره‌ی خودش را در آن چشم‌های کش آمده و مهربان می‌دید. لبخند ملیحی زد و سعی کرد در لحنش اثری از غم و نگرانی نباشد:

- هنوز نیومده.

دست چروکیده و زبر پدرش را از روی شانه برداشت و با نشاندن بوسه‌ای پشت آن، افزود:

- شما برین داخل بابا، هوا سرده. من هم یکم دیگه منتظر می‌مونم و اگه نیومد دیگه میرم بخوابم! شبتون به خیر.

مرد پنجاه و پنج ساله‌ای که ارسلان او را "بابا" صدا زده بود، با همان دستِ بوسه خورده صورت پسرش را نوازش کرد و موهای آشفته‌اش را از روی صورتش کنار زد. لبخند جای گرفته روی لبان باریک و صورتی‌اش که زیر ریش‌های سفید پنهان بود، شباهت زیادی به لبخند زدن‌های ارسلان داشت و این پدر، با همان خلق و خوی ارسلان، گویی فقط پیر شده‌ی او بود که تجربه‌های بیشتری داشت!

- خوابم نمی‌بره پسر.

سپس با عقب بردن دستش و کشیدن آن به صورت گندمگون و مژه‌های کوتاهش، پرسید:

- بهش زنگ زدی؟

ارسلان لبانش را زیر دندان کشید و زمزمه‌وار جواب داد:

- خاموش کرده گوشیش رو.

نگاهی به ستاره‌های پرنور آسمان انداخت و میان صدای بلند جیر- جیرک‌ها و حشرات که اذیتش می‌کرد، لب زد:

- می‌خوام برم قدم بزنم، شما هم میاین؟

پدرش با پلک زدنی آرام تأیید کرد و همراه او که دستانش را پشتش درهم قفل می‌نمود، از هفت پله‌ی بالکن پایین رفت و وارد حیاط شد. هر دو با یکدیگر و شبیه به هم با دستانی قفل شده پشت کمر، روی مسیر ساخته شده از شن و سنگریزه‌ای که گیاهان و گل‌های رنگارنگ را از هم جدا می‌کرد و مقصد مشخصی نداشت، قدم برداشتند. پدر به مقابل و پسر به اطراف و درختچه‌هایی که تازه کاشته شده بودند، می‌نگریست تا لحظه‌ای که به حوض کوچکِ دایره شکل و گلدان‌های شمعدانی رسیدند.

- قضیه‌ی دادگاه به کجا رسید؟

ارسلان از سمت چپ و پدرش احمد از سمت راستِ حوض که روی آب آن چند برگِ سبز شناور بود، گذشتند و حینی که دوباره کنار یکدیگر قرار می‌گرفتند، ارسلان لبانش را برهم فشرد و ملایم پاسخ داد:

- فعلاً به هیچ جا! اما اگه رأی تجدیدنظر صادر بشه همه چی حله؛ دیگه مشکلی نیست.

احمد همراه او که لبخند محوی می‌زد، تار ابرویی از ابروان پُر و مردانه‌اش را روانه‌ی پیشانی بلند و پرچینش کرد، سپس رو به او سؤالی دیگر بر زبان آورد:

- این دختری که گفتی چه نسبتی با رئیست داشته؟

ارسلان خیره به چراغ‌های باغچه‌ای، درختان مختلف و نهال‌های گردو، کمی مکث کرد؛ پیچ و خمی به ابروهایش داد و در نهایت خفه لب گشود:

- منشی شرکتش بوده.

احمد درون موهای براق، موج‌دار و جوگندمی‌اش پنجه نواخت و با قدم نهادن سوی گلخانه‌ای که سمت چپ حیاط قرار داشت و به حصار چسبیده بود، به آهستگی سری تکان داد و زمزمه کرد:

- خب؟

ارسلانی با این حرف او لبانش را روی هم مالید و حین باز کردن گره‌ی انگشتانش با سری زیر افتاده به او نزدیک شد. با نوک دمپایی مشکی رنگش روی سنگریزه‌ها ضرب گرفت و گفت:

- حتی دیپلم هم نداره؛ اما طبق چیزهایی که خودش می‌گفت اون پیرمرد توی مرکز شهر براش خونه خریده! بهش کار سپرده و بدهی‌های پدرش رو صاف کرده!

چشمان احمد بهت‌زده رو به گشاد شدن رفت، اخم میان ابروهایش پدیدار گشت و لبانش خیلی آرام شروع به تکان خوردن کرد:

- پدر داره؟

ارسلان سری بالا انداخت و جواب داد:

- نه، دو سال پیش فوت کرده. انگار پدرش از اون دسته مردهایی بوده که توی پنجاه شصت سالگی یادشون افتاده نه بچه دارن، نه خانواده!

احمد سکوت را بر حرف زدن ترجیح داد و تنها به ادامه‌ی سخنان توضیح‌وار ارسلان گوش سپرد:

- می‌گفت قبلِ مرگ پدرش، یک‌بار از طرف همون پیرمرد خواستگاری شده و بهش جواب منفی داده! ولی نمی‌دونم بعد از اون ماجرا چه‌طور باز هم حاضر شده براش کار کنه!

نگاه احمد تا روی صورت ارسلان که با دستانی مشت شده زمین را می‌نگریست، بالا کشیده شد. اخم کرده بود و پلک چشم‌هایش را گاهی روی هم فشار می‌داد. احمد جدی پرسید:

- خود اون دختر چی؟

@ Fateme71  @ Naran

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

ارسلان مانند یک ربات آهنی سر بلند کرد، مشت دستانش باز شد و ابروهایش را اخمی ظریف در آغوش کشید. جواب این سؤال را خودش هم نمی‌دانست؛ برای همین نخستین پرسش ذهنش را این‌گونه با خود مطرح کرد: آیا دختری که او را سودی صدا می‌زد، خوب بود؟ یا نه؛ بد بود؟ آب دهانش را بی‌سروصدا قورت داد. دختری که فقط دو سه هفته از آشنایی‌اش با او می‌گذشت، ساده بود یا فقط خود را به سادگی می‌زد؟

واقعاً به او ظلم شده و مظلومِ این ماجرا بود یا تنها نقشش را خوب بازی می‌کرد؟! چشم از پدرش گرفت و به ناخن‌های کوتاه دستش دوخت. اگر خوب نبود، اگر ساده و مظلوم نبود؛ پس چگونه یک پیرمرد توانسته بود با حیله و فریب بر او و افکارش چیره شود و اعتمادش را جلب کند؟ دوباره به پدرش خیره شد و با کش دادن گوشه‌ی لبانش به منظوری غیر از لبخند، گفت:

- خودش... خیلی خوبه!

رقص ملایم ولی جدی نگاه احمد را در صورتش تماشا کرد و سپس درحالی‌که چشم از او می‌گرفت، دست‌هایش را در جیب شلوار مشکی‌اش فرو برد و دوباره خود را به بازی با سنگریزه‌های زیر پایش مشغول کرد. به شدت سردش بود و بهتر بود به داخل خانه برود، اما صدایی را که از کلنجار رفتن با سنگریزه‌ها برمی‌خاست دوست داشت. از سوی دیگر سنگینی نگاه پدرش را هنوز روی تک- تک حرکاتش حس می‌کرد و این باعث می‌شد که معذب بماند. نگاهی به ساعت مچی جدیدش انداخت که ساعت دوازده شب را نشان می‌داد. گوشی‌اش را از جیب درآورد تا دوباره با احسان تماس بگیرد، اما پرسش پدرش مانع شد:

- چرا داری بهش کمک می‌کنی؟

گوشی را میان انگشتانش فشرد و سکوت کرد. این سؤال را احسان هم از او پرسیده بود، ولی دریغ از یک جواب قانع‌کننده! در واقع، پیش از این خودش هم نمی‌دانست چرا دارد به یک دختر غریبه کمک می‌کند؛ ولی نه تا زمانی که زیر و بم زندگی‌اش را بداند! حالا آن دختر دیگر نمی‌توانست برایش یک غریبه‌ی غیرقابل‌اعتماد باشد. سرش را بلند کرد و زمزمه‌اش را به گوش احمد رساند:

- فکر کنید چون هیچکس رو نداره دلم براش سوخته، دارم کار خیر می‌کنم.

احمد نفس عمیقی کشید، گوشه‌چشمی به دیوارهای سرخ و آجری گلخانه‌ انداخت و قانع نشده، با نگرانی عجیبی که هیچ‌گاه در خود حسش نکرده بود، گفت:

- به کاری که داری انجام میدی اطمینان داری؟

ارسلان پدر نبود؛ برای همین نمی‌توانست حس پدرانه‌ی احمد را نسبت به تنها پسرش درک کند، نمی‌توانست و منطق از میان می‌رفت، بحث بزرگی و کوچکی به میان می‌آمد و اویی را که لبخند از روی لبش کنار نمی‌رفت، ناراحت می‌کرد. سری چپ و راست کرد و بدون ذره‌ای تفکر، با ملایمت پاسخ داد:

- آره، اطمینان دارم! همین کافی نیست بابا؟

احمد لبخند نامحسوسی زد، سر تا پای پسرش را از نظر گذراند و درحالی‌که چند متر باقی‌مانده به گلخانه را قدم‌زنان طی می‌کرد، گفت:

- کافیه پسرم.

ارسلان همان‌جا ایستاد و به رفتن او داخل گلخانه نگریست. بدون نگاه کردن به صفحه‌ی گوشی با احسان تماس گرفت. سر به زیر انداخت، گوشی را به گوشش چسباند و مشغول شنیدن صدای بوق‌های مکث‌دار پشتِ خط شد. نتیجه‌ای که نگرفت، گوشی را دوباره داخل جیب فرستاد و عقب‌گرد کرد تا به خانه برود. راه آمده را بازگشت و لحظه‌ای بعد، جلوی پله‌ها دمپایی را از پایش درآورد.

از پله‌های نم‌دار بالا رفت و با کشیدن کف پاهایش به گلیم قهوه‌ای رنگی که مقابل در ورودیِ سفید پهن شده بود، وارد هال شد. از سالن کوچک و نیمه‌تاریک خانه که با یک راهروی باریک به آشپزخانه مختوم می‌شد، گذشت و نگاهش را میان درب‌های مشکی سه اتاق روبه‌رویش چرخاند. به طرف اتاق میانی رفت و با فشردن انگشتش روی پریز برق، چراغ‌های استوانه‌ای کم‌نور را روشن کرد تا از تاریکی خانه بکاهد.

وارد اتاقش شد و در را پشت سرش بست. گوشی را روی میز قهوه‌ای که لپتاپش بر آن قرار گرفته بود، رها کرد و خود نیز پشت میز، روی صندلی چوبی نشست. کشوی میز را باز کرد و از میان عکس‌های چاپ شده و سی‌دی‌ها تکه کاغذی که شماره‌ی یرحا روی آن نوشته شده بود، بیرون کشید. نگاهش را به نقطه‌ای نامعلوم دوخت و نفسش را محکم فوت کرد. شماره را داخل گوشی‌اش ذخیره کرد و سپس با لمس کردن صفحه با او تماس گرفت.

این اولین‌باری نبود که احسان مانند بچه‌ها قهر می‌کرد و به خانه نمی‌آمد و هر بار هم معلوم می‌شد که کنار یرحا وقت گذرانده است. بعد از چند لحظه صدای جدی یرحا در گوشش پیچید:

- بله؟

انگشتانش را یکی- یکی روی میز کوفت و گفت:

- سلام، ارسلانم.

یرحا در جایش تکان خورد و با نیم‌نگاهی به مقابل، تکیه‌اش را به پُشتی قرمزرنگ داد و حین آویزان کردن پاهایش از تختِ صیقلی و چوبی، لب گشود:

- خیلی‌خوب، شناختم. کارت رو بگو!

ارسلان لبانش را روی هم فشرد و دم عمیقی از هوای گرم اتاق گرفت. دیگر در ادبیات سخن گفتن یرحا به یک شناخت کامل رسیده بود؛ او و احسان با اخلاق متشابه‌شان خیلی به یکدیگر می‌آمدند. موس را از روی میز برداشت و پرسید:

- احسان کجاست؟

یرحا تک‌ابرویی بالا فرستاد و لحنش را آمیخته با تمسخر کرد:

- مگه من بپّاشم که تقی به توقی می‌خوره سراغش رو از من می‌گیری؟ زنگ بزن بهش!

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

ارسلان انگشت اشاره‌اش را از پهلو به دندان گرفت و مملو از حرص و کلافگی، کمی چشم بست؛ سپس زمزمه‌وار گفت:

- من رو خر نکن یرحا! احسان محاله بدون هماهنگی با تو جایی بره. بگو کجاست!

یرحا استکان شفاف چای را که بخارهای کمی از آن برمی‌خاست، برداشت و همان‌طور تلخ به دهان برد. گلویش را تر کرد و با فاصله دادن لبه‌ی استکان از لبان رژ خورده و براقش، با لبخندی مرموز پاسخ داد:

- باشه، میگم.

استکان را سر جای اولش برگرداند، نگاهش را با لبخندی کج به چشمان سرخ و تیز شده‌ی مرد کنارش دوخت و گفت:

- پیش منه؛ اومدیم با هم قلیون بکشیم!

نگاه مات ارسلان به مقابلش گره خورد و از ذهنش گذشت: کدام قهوه‌خانه‌ای تا الآن باز است؟ یرحا این‌بار خیره‌تر احسان را که آزادانه به پشتی تکیه داده بود و دود قلیان را از دهانش به بیرون فوت می‌کرد، نگریست و بینی باریکش را بالا کشید. گوشی را به دهانش نزدیک کرد و از حس بدی که با بدحالی احسان دچارش می‌شد، محکم و با حرصی پنهان لب تکان داد:

- جای تو و مثبت بازی‌هات هم خیلی خالیه!

ارسلان لبش را محکم زیر دندان گزید و سعی کرد با چند نفس عمیق، هم حالت ماتش را بشکند و هم خشمش را مهار کند. قاب عکس کوچکی را که در آن او و احسان کنار یکدیگر ایستاده بودند، به دست گرفت و گفت:

- می‌خوام باهاش حرف بزنم!

یرحا پوزخند کمرنگی زد و با تکان دادن سر از احسان نظرش را پرسید و او درحالی‌که دوباره کام می‌گرفت، تنها چشم بست و سرش را به پشتی تکیه داد. یرحا سرد جواب داد:

- متأسفم؛ حوصله‌ات رو نداره!

ارسلان نگاهش را میان اخم احسانِ هفت ساله و لبخند خودش که احتمالاً سه ساله بود، چرخاند و با صدایی ولوم‌دار پافشاری کرد:

- گفتم گوشی رو بده بهش یرحا! خودت هم می‌دونی قلیون براش ضرر داره، اون‌وقت...

یرحا با خشم حرفش را برید:

- من هم گفتم نمی‌خواد باهات حرف بزنه! در ضمن، مگه من آوردمش این‌جا وسط دود و دم؟ مگه اصلاً تا حالا به جز دعوا و قهر بین شماها چی بوده که الآن بخواد باشه؟ همیشه همینه!

ارسلان قاب عکس را روی میز رها کرد و از این‌که تمام حرف‌های یرحا درست بود، مشت دستش را بر پیشانی‌اش گذاشت و سکوت کرد؛ چیزی برای گفتن نداشت. این دختر همه چیز زندگی‌شان را می‌دانست؛ حتی بیشتر از او مورداعتماد احسان بود. احسانی که پس از ساعت‌ها سکوت، با چشم‌هایی داغ و سینه‌ای داغ‌تر، خنده‌ای سر داد و دستش را برای گرفتن گوشی رو به یرحا دراز کرد. یرحا گوشی را به دستش داد و خود نیز با بی‌خیالی و اخم مابقی چایش را سر کشید. احسان گوشی را به گوشش چسباند و خش‌دار زمزمه کرد:

- باز چی‌شده معرکه گرفتی؟

ارسلان مشتش را از پیشانی‌اش فاصله داد و صاف و متعجب نشست.

- سلام.

احسان ابروهایش را از سرگیجه‌ی مزخرف و لحظه‌ای روانه‌ی پیشانی کرد و گفت:

- سرهنگ گفته به من زنگ بزنی؟

پوزخند صداداری زد و صدای تحلیل رفته‌اش را به گوش برادرش که از نگرانی ابرو درهم می‌کشید، رساند. ارسلان آب دهانش را قورت داد و بی‌توجه به نیش و کنایه‌اش پرسید:

- چرا صدات گرفته؟ باز لب به قلیون زدی؟! پیشنهاد این دخترِ هست، نه؟

احسان سرفه‌ی نامحسوسی کرد، سر دردناکش را بیشتر روی پشتی فشار داد و نگاهش را به ماهی که میان ستاره‌های پرفروغ آسمان تنها بود، دوخت. لبخند کجی زد و گفت:

- به تو ربطی نداره! باز هم به تو ربطی نداره! این دخترِ اسم داره، باهاش درست حرف بزن!

ارسلان لبانش را جمع کرد و کمی گوشی را از گوشش فاصله داد. احسان جواب هیچ‌کدام از سؤالاتش را نداده و همراهِ بدترین ادبیات ممکن با او صحبت کرده بود؛ یا شاید این هم یکی از معایب هم‌نشینی با یرحا بود و نمی‌دانست! حرفی نزد و احسان ادامه داد:

- این... دختر به صد تا... مثل تو و بابات... می‌ارزه!

احساس می‌کرد سرش سنگین شده است و گردنش قدرت تحمل آن را ندارد. قلیان را کنار گذاشت، دستش را به صورت عرق کرده‌اش کشید و اضافه کرد:

- این... دختر... اسم داره! اسمش هم... یرحاست.

ارسلان که همچون یرحا متوجه‌ی حال بد او شده بود، لبه‌ی میز را میان انگشتانش فشرد و تند گفت:

- باشه.

احسان اما سکوت نکرد، ندید یرحا به طرفش آمد و اصلاً نشنید ارسلان چه می‌گوید، فقط سوزش شدید گلو و معده‌اش را که مانند دیگر اجزای بدنش داغ بودند، حس کرد. حالش از بوی قلیان که وقتی نفس می‌کشید به مشامش می‌رسید، به هم می‌خورد و حالت تهوع خیلی ناگهانی امانش را بریده بود. توجهی به دست‌های ظریف یرحا که روی بازوی پوشیده از آستین پیراهن سفیدش نشست، نکرد و گفت:

- دیگه شماره‌ات... رو توی... گوشیش... نبینم!

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

ارسلان نگران از جای برخاست، ولی پیش از آن‌که حرفی بزند، انگشت احسان روی صفحه‌ی گوشی لغزید و تماس را بدون خداحافظی خاتمه داد! دست عرق کرده‌اش بیشتر از این توان نگه داشتن گوشی را نداشت. رها شد و میان خاک بدون سنگریزه‌ی زیر پایش غلتید. ارسلان به بوق‌های ممتد پشت خط گوش سپرد و روی فرش قرمز پهن شده بر سرامیک‌های سفید قدم برداشت.

- الو؟ احسان؟

اما خبری از احسان و صدای گرفته‌اش نبود. یرحا از روی تخت برخاست و رو به صاحب آن‌جا که با سیگاری گوشه لبش برای افراد داخل قهوه‌خانه چای می‌ریخت، فریاد زد:

- چه آشغالی ریخته بودی توی این؟

منتظر جواب نشد و بی‌توجه به نگاه افراد حاضر که هر کدام مشغول یک کار بودند، آستین پیراهن احسان را که سعی در بلند شدن داشت، تکان داد. احسان تلو- تلو خورد و با چنگ زدن موهایش خواست قدم از قدم بردارد، اما نتوانست؛ نتوانست و پیش از جنبیدن یرحا، بی‌رمق روی زمین افتاد. یرحا "هین" بلندی کشید و خیره به او فقط دستش را روی دهان گذاشت.

خاک، روی پیراهن و موهای احسان پاشیده شده و چشم‌هایش را درحالی‌که پلک‌هایش می‌لرزید، بسته بود. صاحب قهوه‌خانه که یک مرد میانسال با موهای جوگندمی و صورت کشیده و تیره بود، با فریاد یرحا به طرف آن‌ها آمد. خیره به احسان، چشم‌های درشتش را درشت‌تر کرد و پرسید:

- چی‌شده؟

یرحا با خشم رو به او گفت:

- مگه کوری که نمی‌بینی چی‌شده؟ زنگ بزن اورژانس!

روی زانو نشست و احسان را صدا زد، ولی نتیجه‌ای نگرفت. سر داغ او را روی پاهایش گذاشت و دوباره، سه‌باره و حتی چهارباره صدایش زد. صاحب قهوه‌خانه هنوز آن‌جا ایستاده بود و چند نفر از مردهای بیکاری که چندی پیش مشغول قلیان چاق کردن بودند، حالا دور آن‌ها جمع شده بودند.

- احسان؟ حالت خوبه؟ با من حرف بزن!

سرش را در آغوش کشید و آرام به صورتش زد. حالا که فکر می‌کرد، ارسلان حق داشت نگران باشد و آن‌طور پشت خط خود را به آب و آتش بزند. حق داشت پافشاری کند، حق داشت ولی کسی به او حق نداده بود. صدای زنگ گوشی را می‌شنید. برای اولین‌بار چشم‌هایش پر از اشک بود و سعی می‌کرد کنارشان بزند. برای اولین‌بار بغض گلویش را قُرُق کرده بود و باز هم برای اولین‌بار بود که احساس ندامت می‌کرد! نگاه خشمگینش را به حاضران و صاحب قهوه‌خانه که مانند مجسمه ایستاده بودند، دوخت و نفس- نفس‌زنان فریاد زد:

- گفتم یکی زنگ بزنه اورژانس!

ارسلان طول و عرض اتاق را طی می‌کرد و با نگرانی به گوشیِ یرحایی زنگ می‌زد که چند دقیقه‌ای می‌شد پاسخگوی تماسش نبود. چیزی کنار گوشش نبض می‌زد و فشار خون را در تمام بدنش حس می‌کرد. روی تخت سفید و دو نفره‌ی زیر پنجره نشست و پرده‌ی فیروزه‌ای رنگ را کنار زد. به آسمان پرستاره و خالی از ابر نگاه کرد و سپس شماره‌ی احسان را گرفت، اما او نیز پاسخ نداد. پدرش در حیاط قدم می‌زد، ولی نمی‌توانست به او چیزی بگوید؛ چون مشخص بود از دستش کاری بر نخواهد آمد!

به نیم‌ساعت نکشید که ارسلان بی‌خیال تماس گرفتن شد و خسته از یک روز پرتنش، خود را روی تخت رها کرد و آشفته‌خاطر چشم بست تا شاید خوابش ببرد. در این نیم‌ساعت اما قهوه‌خانه و محوطه‌ی بیرون آن به هم ریخته‌تر از حال و روز ارسلان بود. اورژانس به آن‌جا رسیده بود و جسم بیهوش و همچون میت احسان روی برانکارد توسط دو مرد حمل می‌شد.

زنی با مانتوی سفید و مقنعه‌ی مشکی در ماشین اورژانس بود که لباس‌هایش مشخص می‌کرد پرستار است. یرحا نیز با پاهایی بی‌جان همراه آن دو مرد، روی زمین آسفالت شده‌ی جلوی درب قهوه‌خانه راه می‌رفت و سعی می‌کرد تعادل خود را حفظ کند. احسان که به ماشین اورژانس منتقل شد، یرحا از بسته شدن درب توسط مردی که چشم‌های مشکی رنگی داشت، ممانعت کرد و گفت:

- بذارید من هم همراهتون بیام!

مرد نگاه جدی‌اش را به او دوخت و پرسید:

- چه نسبتی با بیمار دارید؟

یرحا کمی این پا و آن پا کرد و با چشم دوختن به صورت رو به سفیدی رفته‌ی احسان که زن پرستار سِرُم را به دستش وصل می‌کرد، گفت:

- نامزدشم.

مرد کمی کنار رفت و لب زد:

- لطفاً زودتر سوار شید خانم!

یرحا لحظه‌ای درنگ نکرد، کلاه سویی‌شرت زرشکی رنگش را که همیشه به تن داشت، روی موهای آشفته‌اش مرتب کرد و سوار شد. مرد نیز درب را محکم بست، روی صندلی راننده نشست و ماشین اورژانس زیر سنگینی نگاه انبوهی از افراد داخل قهوه‌خانه شروع به حرکت کرد. به تندی از کوچه گذشت و چنان رد لاستیک‌ها را روی آسفالت کف کوچه حک کرد که گویی قرار بود تا ابد باقی بماند.

صدای اورژانس به پنجره‌ی گوش افراد کوفته شد و درحالی‌که بدجور از یرحا دل می‌لرزاند، در خیابان نیمه‌شلوغ تهرانِ آلوده به جای ماند! و آخرین ناقوسی شد که صومعه‌ی امشب آن را برای انسان‌های خفته در خانه و پشت فرمان می‌نواخت!

***

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت شانزدهم

صبح شدن فردایِ آن شب، یعنی روز یکشنبه؛ روزی که فردایش موعد دادگاه سودابه کاشانی و شروع اضطراب‌های فراوان آن دختر بیست و چهار ساله بود! درست از ساعت هفت کوره‌ی داغ خورشید میان آسمانِ آبی می‌جوشید و این آفتاب؛ با گذشت از شاخ و برگ‌های درخت بلندقامت گردو، از لای پرده‌ی کوتاه و فیروزه‌ای پنجره‌ی اتاق ارسلان می‌گذشت و بر صورت خُفته‌ی او می‌نشست. روی تخت دونفره‌اش خوابش برده و چیزی نمانده بود تا بر زمین سرد فرود بیاید؛ گویی دونفره بودن تخت نیز تأثیری روی بدخوابی‌اش نداشت!

درِ اتاق توسط احمد باز شد و هم‌زمان با سرک کشیدنش به داخل، دست ارسلان از تخت آویزان شد و سپس به پهلو خوابید. احمد بدون این‌که در را ببندد، قدم‌های بی‌صدایش را تا مقابل تخت بدرقه کرد و طبق معمول نگاه عمیقی به تنها پسرش انداخت. پسری که پس از بیست و هشت سال زندگی، برای نخستین‌بار از دست پدرش دلگیر شده بود؛ گرچه دلگیری‌اش را حتی به زور هم که شده، ابراز نمی‌کرد. خم شد و مانند صبح‌های قبل‌تر، دست آویزان ارسلان را کنار پهلویش گذاشت و پتوی نازک را تا شانه‌هایش بالا کشید.

کمی عقب رفت و صاف ایستاد. سوئیچی را که میان انگشتان دست چپش می‌فشرد، در جیب شلوارش فرو برد و با دست راست، درجه‌های روی شانه‌اش را مرتب کرد. پرده را کنار زد و پنجره‌ی اتاق را گشود. خواست ارسلان را از خواب بیدار کند، اما با دیدن صورتش که خستگی از آن می‌بارید، پشیمان شد و لبخند کمرنگی زد. او که کمی درگیرِ کارهای اخیر پسرش بود و اتاق را ترک کرد، ارسلان باز هم تکانی خورد و دستش از تخت آویزان ماند. در عالم خاموشی عطر گلاب پدرش را حس کرده بود، اما خستگی به دوست داشتن این رایحه می‌چربید که همچنان در خواب به سر می‌برد. 

لحظه‌ای بعد، بیرون از اتاق، احمد وارد آشپزخانه‌ی نقلی خانه شد تا کیفش را که روی میز صبحانه جا مانده بود، بردارد؛ هم‌زمان فنجان متوسطش را هم داخل سینک قرار داد، ولی هنوز وارد پذیرایی نشده بود که صدای تلفن خانه درآمد. چشمانش را ریز کرد و با شک و تردید به چهارپایه‌ی کوچکی که تلفن نارنجی روی آن قرار گرفته بود، دوخت. معمولاً کم پیش می‌آمد کسی با تلفن خانه تماس بگیرد. کیف را روی اُپن رها کرد و به طرف تلفن رفت. چهارزانو روی فرش قرمزرنگ، قدیمی و دستباف نشست، به شماره‌ی ناآشنا‌ی تماس‌گیرنده خیره شد و سپس گوشیِ تلفن را برداشت. آن را به گوشش چسباند و زمزمه کرد:

- الو؟

صدای خسته ولی در عین حال، جدیِ دختری را شنید:

- سلام. آقای دلیری دیگه؟!

ابروهایش از شدت ابهام به یکدیگر نزدیک شدند و پاسخ داد:

- سلام؛ بله، خودم هستم. امرتون رو بفرمایید.

دختر پشت تلفن نفس عمیقی کشید و کلافه و گفت:

- من یرحام!

نگاه احمد به نقطه‌ای نامعلوم از فرش‌های پهن‌شده خیره ماند. این دختر را محال بود که فراموش کند. اولین‌بار نبود که صدایش را می‌شنید و این‌چنین خود را معرفی می‌کرد. "من یرحام!". او یرحا بود؛ ولی این‌که چه کار و خبری داشت، او را مضطرب می‌کرد. دلشوره‌ی عجیبی به جانش افتاد و در اتاق ارسلان را از نظر گذراند. یرحا درست دو سال پیش نیز به تلفن این خانه زنگ زده بود.

اضطراب آن روزش را در دو سالِ قبل، یرحا به جانش انداخت و یرحا، درحالی‌که در محوطه‌ی بیمارستان قدم‌رو می‌رفت، منتظر بود احمد حرفی بزند. به بوته‌های نوعی کاج که مقابل در ورودی بیمارستان کاشته شده بود، نگریست و کلافه‌تر از سکوت سنگین احمد، صدایش را بلند کرد تا میان هیاهوی محوطه به گوش او برسد:

- احسان بیمارستانه!

طوری ناگهان گفت که احمد چشم درشت کرد و ضربان‌های قلبش را کنار گوشش شنفت. نفس زدنش از روی تعجب و نگرانی بود. درست دو سال پیش بود که با تلفن این خانه تماس گرفت و گفت احسان تصادف کرده است. این دختر که بود؟ از کجا بود؟ داشت چه بلایی سر پسر ناتنی‌اش می‌آورد؟ سکوتش همچنان امتداد داشت و تنها صدای نفس‌هایش بود که به گوش یرحا می‌رسید. تلفن را از گوشش فاصله داد و مصادف با او، یرحا از روی شن‌های درشت و سنگریزه‌ها راه رفت و در آخر نشستن بر نیمکت سفیدرنگ مقابلش را برگزید.

سروصدای این‌جا تمام‌شدنی نبود. خیره به مقابلش با حرص چشم بست. دختری تصادف کرده و پیش از انتقال یافتنش به بیمارستان، مُرده بود. مادر پیرش به همراه خواهرهایش بلند- بلند زار می‌زدند و بر سر و صورتشان می‌کوبیدند. شاید اگر شش هفت سال پیش بود اشکش می‌ریخت، اما حالا آن‌قدر توان نداشت تا برای بدبختی‌های خودش گریه کند؛ چه برسد به حال دیگران! گوشی را به لبان خشک شده‌اش چسباند و درحالی‌که با دست برایش حفاظ می‌ساخت، گفت:

- دیشب حالش بد شد، زنگ زدیم اورژانس! خودتون بیاید یا بگید ارسلان بیاد پیشش! من نمی‌تونم بمونم؛ کار دارم، باید برم!

خراب بودن اوضاع انگار روی ارسلان نیز تأثیر گذاشته بود که پس از چندین ساعت خواب آرام و بی‌دغدغه، کابوس‌ها به سراغش آمدند و با گذشت چند لحظه عرق از سر و رویش پایین ریخت و جذب بالشت سفیدرنگش شد. احمد دست منجمد شده‌اش را روی پیشانی داغ و قرمزش نشاند و زمزمه کرد:

- یا خدا!

تلفن را به سینه‌اش چسباند و توجهی به چرخیدن عقربه‌های ساعت نکرد. زمان برایش به کندی می‌گذشت. باز هم یک دردسر تازه که شک نداشت کار آن دختر است. برای بار هزارم از خودش پرسید: از جان پسرم چه می‌خواهد؟ احسان برایش با ارسلان فرقی نداشت، بلکه عزیزتر هم بود. دست لرزانش را به صورتش کشید و گفت:

- کدوم بیمارستان؟

یرحا از روی نیمکت بلند شد و درحالی‌که مشغول بیرون رفتن از محوطه‌ی بیمارستان بود و هرازگاه روی کلاه سویی‌شرتش دست می‌کشید، جواب داد:

- آدرس رو اس‌ام‌اس می‌کنم به شماره‌تون!

لبانش را جمع کرد و به چپ متمایل کرد، سپس پیش از برخورد انگشت سبابه‌اش به صفحه‌ی گوشی، ابرویی بالا انداخت و گفت:

- فعلاً.

در یک ثانیه، تماس را خاتمه داد و گوشی را در جیب بزرگ روی ران شلوارش فرو کرد. چتری‌های روی پیشانی‌اش را کنار زد و در پیاده‌رو مشغول حرکت شد. صدای معده‌اش از گرسنگی درآمده بود. با چشم دنبال یک غذاخوری می‌گشت که نگاهش به فست‌فودی مقابل بیمارستان گره خورد.

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

عرض خیابان را رد کرد و وارد فضای بسته و کوچک آن شد. روی صندلی پلاستیکیِ صورتی، پشت میز گرد و همرنگش نشست. به کاغذ زردرنگ و بزرگی که بر بدنه‌ی یخچال نصب شده بود، خیره شد و نوشته‌هایش را یکی- یکی از نظر گذراند.

پول زیادی ته حسابش نمانده و آن مقدارِ باقی‌مانده را نیز باید برای اجاره‌ی خانه کنار می‌گذاشت. آخر ماه نزدیک بود و خودش بهتر از هر کسی می‌دانست که با وجود تمام تهدیدهایش، پول گرفتن از سهیل کار آسانی نخواهد بود و حداقل یکی دو هفته‌ای زمان خواهد برد. دستمالی از درون جعبه‌ی دستمال کاغذیِ مقابلش بیرون کشید و روی لبانش لغزاند تا رژ نشسته بر آن را پاک کند. مدت زیادی نگذشت که صاحب فست‌فودی به سراغش آمد. دستمال را داخل مشتش مچاله کرد و با بی‌فکری، سفارش دو عدد ساندویچ فلافل داد.

یکی برای مادرش بود که نمی‌دانست ساره پیشش مانده است یا نه. دیگری را برای سیر کردن خودش احتیاج داشت، هر چند که می‌دانست چون همیشه حالش از بوی فلافل به هم خواهد خورد؛ اما از طرفی نمی‌خواست خسارت زیادی به صاحب آن‌جا بزند. نفس عمیقی کشید و به درب ورودی و شیشه‌ای خیره شد. ده دقیقه‌ای زمان برد تا یک ساندویچ پیچیده شده به همراه یکی دیگر که در بشقاب بود، مقابلش روی میز قرار بگیرد. ساندویچ قطورش را برداشت و گاز کوچکی به آن زد. گوشی‌اش را روی میز گذاشت و آدرس بیمارستان را به شماره‌ی احمد اس‌ام‌اس کرد. تکه‌ی دیگر ساندویچ را بزرگ‌تر و درحالی جدا کرد که برای سهیل پیامک می‌فرستاد:

- هنوز هیچ پیامی از موجودی حسابم برام نیومده آقای حسابدار؛ من هم خیلی منتظرت نمی‌مونم! فقط تا ساعت سه!

می‌دانست فایده‌ای نخواهد داشت. سهیل قلق او دستش آمده بود. می‌دانست لنگش می‌ماند، برای همین طولش می‌داد تا خشم روی دلش را خنک کند. صفحه‌ی گوشی را خاموش کرد. ساندویچش به نیمه رسیده بود که گله- گله آدم وارد فست‌فودی شدند و روی صندلی‌ها نشستند. پوزخندی زد و به خوردن ادامه داد. پاقدمش همیشه برای همه خوب بود، اما به کار خودش و زندگی‌اش اَبداً نمی‌آمد. کوله‌اش را برداشت و اول از همه ساندویچ مادرش را درون آن قرار داد. غذای خودش را هم زودتر از همیشه تمام کرد و نگاهش را سرتاسر آن‌جا و افراد هجوم آورده چرخاند. صاحب فست‌فودی و کارگرش که پسری سیزده چهارده ساله بودند، داشتند با آن‌ها سر و کله می‌زدند.

بلند شد و کوله را روی شانه مرتب کرد. حداقل آن یک ذره وجدانی که داشت، با ورود آدم‌ها به داخل آسوده شده بود و می‌دانست ضرر امروزش به اندازه‌ی سود آن‌جا نخواهد بود. تقریباً به مقابل در رسیده بود که آن پسر صدایش زد. ضربان قلبش تند شد، اما برنگشت و پشت‌سرش را هم نگاه نکرد. سریع و غیرطبیعی دوید و از فست‌فودی بیرون زد. پاهایش در پیاده‌رو بیشتر سرعت گرفتند و به تنه‌هایی که می‌زد و می‌خورد، توجهی نکرد. با هر متری که می‌پیمود، ریه‌هایش می‌سوختند و صدای نفس- نفس زدنش به اوج می‌رسید. داد و فریادهای صاحب فست‌فودی و کارگرش درآمده بودند و یکی از آن‌ها با فاصله دنبالش می‌دوید.

گرمای بیش‌از‌حد آفتابی که به سر و صورتش می‌تابید، حالش را بد می‌کرد و از هر آن‌چه خورده بود، برایش کوفت و زهرمار می‌ساخت. نگاهی به پشت‌سر انداخت. کسی را ندید و پشت دیواری پنهان شد. در آخر نیز تکیه‌اش را به آن دیوار داد و همان‌جا لیز خورد و نشست. به سرفه افتاده بود. کوله‌اش را از روی شانه برداشت و به فست‌فودی که دیگر برایش همچون یک نقطه می‌مانست، نگریست. آن‌قدر با بی‌حواسی دویده بود که متوجه نشد آن فرد فقط تا چند متر دنبالش کرده و سپس بی‌خیالش شده است. بطری آب‌معدنی را از کوله‌ی کرم قهوه‌ای رنگش بیرون کشید و به دهان برد. جرعه- جرعه نوشید و سپس همان را روی صورت قرمز و داغش خالی کرد. چند دقیقه‌ای گذشت تا خستگی از تنش در رفت. دستش را روی جیب شلوارش گذاشت تا گوشی‌اش را بیرون بکشد. خالی بود و از این تهی بودن، اخم کرد. جیب‌های پشت شلوار و سویی‌شرت را گشت، اما چیزی به اسم موبایل درونشان نیافت. عصبی غر زد:

- یعنی چی؟

محتویات کیف را پرصدا روی زمین خالی کرد. جز لوازم آرایش، جاکارتی، کیف پول و ساندویچ مادرش چیزی درون آن نبود. نفس کشیدن یادش رفت. نگاهش را به فست‌فودی دوخت و شانه‌هایش هیستریک شروع به لرزیدن کردند. اتفاقات آن‌جا را یکی- یکی به یاد آورد. لبانش از خشم و حرص روی هم فشرده شد. گوشی را روی میز گذاشته بود. لوازم ریخته شده را دوباره داخل کوله‌ پشتی‌اش سرازیر کرد و بلند شد. دیوانه‌وار به دور خودش می‌چرخید و نمی‌دانست چه راهی پیدا کند تا به آن‌جا برگردد. موهایش را میان مشت‌هایش فشرد و کشید. پوست سرش می‌سوخت. به سهیل و بیشتر، به خودش فحش می‌داد. سرانجام تاب نیاورد؛ موهایش را رها کرد و داد زد:

- احمق! احمقِ حواس‌پرت!

اگر برمی‌گشت، صاحب فست‌فودی یقه‌اش را می‌گرفت و اگر برنمی‌گشت، چیزی را که تا حالا به کارش آمده بود، از دست می‌داد. تمام دارایی‌اش به آن ماسماسک بستگی داشت. نگاه متأسف و عجیب رهگذران اذیتش می‌کرد. دو سه بار تا نیمه‌ی راه رفت و دوباره به همان‌جا بازگشت. عقلش کار نمی‌کرد. هیچ چیزی به ذهنش نمی‌رسید. او دور خودش می‌چرخید و مردی که درون فست‌فودی همراه افراد وارد شده بود، پشت میزِ یرحا غذا می‌خورد. غذا خوردن بهانه‌اش بود؛ ذهن او را خوانده بود که تعقیبش کرده و حالا آن‌جا حضور داشت. همه چیز طبق خواسته‌اش پیش رفته بود. گوشیِ روی میز را برداشت و درون جیبش قرار داد.

تکه پیتزای درون دهانش را این‌بار با گرسنگیِ ظاهری نه، بلکه با لذت بیشتری جوید. میان موهای کم‌پشتش پنجه نواخت و بلند شد. به طرف صاحب فست‌فودی رفت و پول غذای خودش را به همراه دو ساندویچی که یرحا سفارش داده بود، حساب کرد. با آسودگی از آن‌جا بیرون زد و بی‌توجه به نشستن قطرات عرق روی شقیقه‌اش، سوار موتورسیکلتش شد. دستش را درون جیب تنگ شلوارش فرو کرد و گوشی یرحا را از آن بیرون آورد سپس به صفحه‌اش که روشن مانده بود، چشم دوخت.

پسورد می‌خواست و الگو نبودن آن کارش را سخت می‌کرد. با تلخی گوشی خودش را در دست گرفت و چشم ریز کرده، زیر نور آفتابی که دیدن صفحه را مشکل می‌ساخت، با دقت روی شماره‌ی سهیل مکث کرد و بر آن انگشت کشید. سهیل با شنیدن زنگ آرام موبایلش چشم از کامپیوتر روبه‌رویش گرفت و ابتدا به رئیس بانک، سپس به گوشی‌اش دوخت. شماره‌ی آشنای روی صفحه برایش خیلی مهم بود. بلند شد و رو به فردی که منتظر انجام کارش بود، "ببخشید"ی زمزمه کرد. از بانک خارج شد و زیر سایه‌ی درخت کوتاه‌قامتی ایستاد. با اخم تماس را پاسخ داد:

- بگو کیان!

کیان گوشی یرحا را میان انگشتان کشیده و عرق کرده‌اش فشرد و با انزجار گفت:

- موفق شدم گوشیش رو بردارم.

لبخند محوی روی لبان سهیل نقش بست و برق عجیب و پیروزمندانه‌ای مردمک چشمانش را قاب گرفت. روی تنه‌ی زمخت درخت دست کشید و خیره به نقطه‌ای نامعلوم از آسفالت برق افتاده‌ی خیابان، لب زد:

- ایول پسر! کارت عالی بود.

کیان زبانش را روی لبان باریک و صورتی‌اش کشید و اخم میان ابروهای صافش را غلیظ‌تر کرده، آب دهان فرو فرستاد و گفت:

- اما یه مشکلی هست؛ رمز می‌خواد.

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

پلک محکمی زد و افزود:

- از این الگوها هم نیست. چی‌کار کنم من؟

سهیل بینی استخوانی‌اش را تصنعی بالا کشید و پوزخند کمرنگی کنج لب نشاند. با یادآوری رمز کارت یرحا خمی به یک تای ابرو بخشید و جواب داد:

- پسورد گوشی رمز کارتشه!

کیان تک‌خنده‌ی متعجبی سر داد، نگاه ناباوری به صفحه‌ی روشن گوشی انداخت و با لحنی که خنده‌ی سهیل را درمی‌آورد، گفت:

- رمز کارتش؟! بی‌خیال دادا؛ این یه مورد دیگه با دزدیدن کارت بانکیش هم رفع نمیشه ها!

سهیل بلند شدن خنده‌اش را کنترل کرد و تکیه‌اش را به تنه‌ی باریک درخت داد. زبانش را روی لب‌هایش کشید و نم گرفتن پوستِ گندمگونِ صورتش را از تابش نور خورشید حس کرد؛ سپس دم عمیقی گرفت و زمزمه کرد:

- نیاز نیست کارتش رو بدزدی؛ دو تا یک، دو تا صفر! اگه هم دیدی باز نشد، بده یکی قفل گوشی رو برات بشکنه!

گوشی را از خودش فاصله داد و نگاهی به ساعت مچیِ جدید و سرامیکی‌اش انداخت که به مناسبت سالگرد ازدوجشان از همسرش هدیه گرفته بود. ابرو درهم کشید و سخت و جدی تأکید کرد:

- فقط زیاد طولش نده! حالا هم بگرد ببین کجاست، برسونش خونه.

کیان بی‌حواس از این‌که سهیل او را نمی‌بیند، لبانش را برهم فشرد؛ صورتش را جمع کرد و با اخمی که میان ابروانش نشاند، سر تکان داد. اعدادی را که سهیل گفته بود، یکی- یکی فشرد و سپس منتظر شد اما نتیجه‌ای نگرفت. نچ غلیظ و بی‌حوصله‌ای بر زبان راند و گفت:

- دردسرهام از همین حالا شروع شد؛ دخترِ رمز گوشیش رو عوض کرده!

سهیل به طرف بانک قدم برداشت و کلمات را پشت‌سر هم ردیف کرد:

- غر نزن؛ کاری که گفتم رو انجام بده.

کیان صورتش را کج کرد و با چرخاندن نگاهش روی کلاه‌ایمنی، صدای غلیظ و به ظاهر مطیعش را به گوش سهیل رساند:

- حله!

بدون خداحافظی تماس را قطع کرد و گوشی یرحا را همراه با گوشیِ خودش درون جیب شلوارش فرو برد. موتور را روشن و با سرعت کمی در خیابان شروع به حرکت کرد. گوش سپرده به صدای لذت‌بخشِ موتور، با تکان سر به چپ و راست دنبال یرحایی می‌گشت که پشت همان دیوار کاشی‌خورده کز کرده و با در آغوش کشیدن خودش، به مقابلش یعنی خیابان خیره بود. یرحا اما انگار در دنیای دیگری سیر می‌کرد. ماسماسک دوست داشتنی‌اش را از دست داده بود و حال، فکرش حول نقطه‌ای می‌چرخید که به سهیل ختم می‌شد.

سوزنِ داغ در پستوی مغزش فرو می‌کردند وقتی به این می‌اندیشید که اگر او متوجه‌ی ماجرا شود، چه اتفاقی خواهد افتاد! کلافه و خشمگین چشم بست. او نمی‌توانست هم‌زمان کار کند و به مادرش نیز برسد، نمی‌توانست صبح به صبح برای یافتن آگهی استخدام روزنامه‌ بخرد، از بوق سحر بیرون بزند و شب به شب نیز خانه را تمیز کند؛ همه‌ی این‌ها از دست او یک نفر ساخته نبود. در این شش سال که مادرش فلج و گوشه‌گیر شده بود، هیچ کمک حالی نداشت تا دستش را بگیرد یا باری از روی دوشش بردارد؛ حالا هم که نیمی از دارایی‌اش را بر باد داده بود، دیگر چه راهی داشت؟

پشت سرش را آرام بر دیوار کوبید و نفسِ گیر کرده میان ریه‌ها و گلویش را پرصدا بیرون فرستاد. باید به محض یافتن کار، فکر یک پرستار را هم برای مادرش می‌کرد؛ از این لحاظ ساره مورد مناسبی نبود. بی‌خیال گوشی شده، با فکر به این‌که هنوز لپتاپش را همراهِ تمام آتوهایش از سهیل دارد، دو دستش را روی سطح خاکی پیاده‌رو فشرد که صدای سرامیک‌های لق و شکسته به گوشش رسید. از جا برخاست و با چهره‌ای خنثی، سوی خیابان قدم برداشت. طبق معمول از نگاهش چیزی نمی‌شد خواند. ایستاد و منتظر تاکسی شد. امروز یک مصاحبه‌ی کاری داشت، اما قبلش باید به خانه می‌رفت و غذای مادرش را می‌داد و مطمئن می‌شد تا هنگام آمدنش، ساره کنارش خواهد ماند.

محکم آب دهان فرو فرستاد و بر قسمت کدر و مشکیِ سویی‌شرتش که اندکی خاک روی آن نشسته بود، دست کشید. پوزخندی زد. با این‌ها نمی‌توانست جایی برود و گویی، باید پول یک دست لباس مناسب را نیز به تمام هزینه‌هایش اضافه می‌کرد؛ در این‌صورت برای پرداخت اجاره‌ی خانه به سختی می‌افتاد! اولین آه امروزش را کشید و به آسمان خیره شد. دیگر تابش خورشید نیز از ته دل خوشحالش نمی‌کرد. ترمز کردن ماشینی جلوی پایش باعث شد بدون عقب‌گرد، یک راست و به ضرب سرش را پایین بیاورد و با چشم‌هایی گشاد شده از بهرِ تعجب، صورت راننده را از نظر بگذراند. دستش را به جیب شلوارِ لی و مشکی‌اش رساند و با نگاه چرخاندنی کوتاه در اطراف، طبق عادت صندلی جلو را برای نشستن برگزید. در را بست و زیرِ سرمای کولر ماشین، بی‌حرف به صندلی تکیه زد و پلک روی هم گذاشت. به راه افتادن ماشین را حس کرد. آهسته لب زد:

- دربست میرم.

تکان سر راننده از چشمان بسته‌اش دور ماند. خمیازه‌ی بی‌صدایی کشید. تا رسیدن به خانه دو ساعت فرصت داشت و ترجیح داد این زمانِ کوتاه را به خوابیدن میان تکان خوردن‌های اتومبیل و آهنگ قدیمی که از ضبط پخش می‌شد، اختصاص دهد. با گذر این فکر از سرش و در پی آن تصمیم‌گیری، چیزی نگذشت که سرش روی صندلی کج شد و لبانش کوتاه از یکدیگر باز ماند. او خیلی زود به خوابی سبک فرو رفت و کیانی که سوارِ ماشین شدنش را دیده بود، دست از تعقیب کردنشان کشید و حین متوقف کردن موتور، دورادور به محو شدن خودرو از مقابل چشمانش نگریست.

آن‌سوی شهر برای یک نفر به طرز عجیبی در حس رخوت فرو رفته بود؛ زیر سقف زندان، درون سلول، دراز کشیده روی تختی دو طبقه، مثل هر روز به نقطه‌ای نامعلوم خیره بود. برای مابقیِ زن‌ها از همیشه ساکت‌تر جلوه می‌کرد؛ با کسی حرف نمی‌زد، گوش‌هایش را با دست فشار نمی‌داد، اخم بر پیشانی نداشت! به پهلو چرخید. زن‌های این‌جا وراج بودند. با دستش لبه‌ی تخت را چنگ زد و هم‌زمان با این حرکت، نیمی از صورتش را روی بالشت سفیدرنگ فشرد. این‌جا، میان انبوهی از زنان پرحرف و زندانی، دختری وجود داشت که نه طلوع خورشید را تماشا کرده و نه از اتفاقاتی که آن بیرون رخ می‌داد، مطلع بود!

در این هفته‌ها، همچون پاییز غمگین بود و همچون زمستان، سرد و بی‌روح! و شاید گاهی، تنها صدای چرخ خیاطی و علاقه‌اش به آن بود که او را سوی کار کردن می‌کشاند؛ حتی کمتر می‌خورد و می‌آشامید یا اصلاً لب به غذایش نمی‌زد. آهی که کشید مغزش را خراش داد. صدای باز شدن در آمد. پلک‌های گرم و خمار شده‌اش از یکدیگر فاصله گرفتند و نگاهش روی دیوار خط- خطی و سفیدی که چهار تخت‌ دوطبقه‌ میانشان فاصله انداخته بود، ثابت ماند. آب دهانش را قورت داد و لبه‌ی سخت تخت را بیشتر میان انگشتانش فشرد. صدای زنی آشنا آمد و... باز هم همان جمله‌ی تکراری:

- سودابه کاشانی! بیا بیرون؛ ملاقاتی داری!
 

چه‌قدر تلخ شده‌ای!

آن‌قدر که حتی وقتی صدایت می‌زنم

احساس می‌کنم دیگر دلم برایت نمی‌لرزد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...