رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان من عاشق توام../درسا کیانی کاربر نودهشتیا


مالک اشتر
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.pngنام رمان: من عاشق توام.. 

ژانر: عاشقانه، جنایی، معمایی، طنز، 

هدف: گفتن واقعیت عشق و نفرت

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

اسم نویسنده: دُرسا کیانی

 

خلاصه:

اسلحه رو برداشت، خواست بهش شلیک کنه چشم‌هاش کور شده بود، گوش‌هایش کر. 

هیچی نمی‌دید، هیچی نمی‌شنید، فقط می‌خواست اون رو بکشه! 

حتی صدای خواهش و التماس هایش‌هم برایش مهم نبود! 

از نظر خودش اون حق نداشت عشقش‌را بگیرد! 

صدای شلیک در گوش‌هایش پیچید! آرام برگشت به جناز نگاه کرد! لبخند زد! 

 

مقدمه:

******

 

ای که می‌پرسی نشان عشق چیست؟

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست.

 

عشق یعنی مشکلی آسان کنی!

دردی از در مانده‌ای درمان کنی.

 

در میان این همه غوغا و شر!

عشق یعنی کاهش رنج بشر!

 

عشق یعنی گل به جای خار باش.

پل به جای این همه دیوار باش.

 

عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر

واگذاری آب را، بر تشنه تر...

 

عشق یعنی دشت گل کاری شده!

در کویری چشمه‌ای جاری شده!

 

عشق یعنی ترش را شیرین کنی!

عشق یعنی نیش را نوشین کنی.

 

هر کجا عشق آید و ساکن شود.

هر چه نا ممکن بود، ممکن شود.

 

******

ناظر: @violet

ویرایش شده توسط dorsa_a
☆ویراستاری♪dorsa_a☆

spacer.pnghttps://forum.98ia2.ir/topic/6134-رمان-من-عاشق-توامدرسا-کیانی-کاربر-نودهشتیا/

اینجا کسی معنی عاشق شدن و نمی فهمه…

همه یه جور غریبه اند…

کسی حرفی واسه گفتن نداره…

کسی دلش واسه کسی تنگ نمیشه…

اگه بشه…نه…اونقد که باید نمیشه…

بزن رو لینک بالا خوشحالم میکنی🙃👆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

(امیر)

با شنیدن صدای مهماندار که می‌گفت کمربندهای خود را ببندید داریم فرود می‌آییم. چشم‌هایم را گشودم و گیج نگاهی به اطراف انداختم، با دیدن احسان که کنارم خوابیده بود لبخندی به لب آوردم، به صورت جذاب برادرم در خواب خیره شده بودم، از حق نگذریم داداشم تو خواب جذاب‌تر از همیشه است!

با نگاه خیره‌ی من به خودش چشم‌های به رنگ شبش را گشود، همینجور که خمیازه می‌کشید به حرف آمد:

- امیر چته چرا بهم خیره شدی؟! رسیدیم؟ 

 

با لبخند رو بهش گفتم:

- اره داداشم چقد می‌خوابی بسه دیگه بیدار شو، الان هواپیما رو زمین می‌شینه!

 

اول گیج نگاهم کرد و بعد آهانی زمزمه کرد و چشم‌های گیج خوابش را باز روی هم گذاشت.

حرصی نگاهش کردم و با صدایی بلند داد زدم:

 

- یا خدا، احسااان یا خدا، احسان پاشو که سقوط کردیم...

 

با داد من احسان مثل جن زده‌ها چشم‌هاش رو باز کرد و شروع به جیغ کشیدن کرد، هی جیغ میزد و می‌گفت:

 

- خدیا غلط کردم، خدایا قول میدم دیگه لباس‌های امیر رو کش نرم! 

 

متعجب بهش نگاه کردم، اون کی لباس‌های من رو کش رفته بود؟ یادم افتاد چند روز پیش پیراهنی که خیلی دوستش داشتم یکهو ناپدید شد، پس بگو آقا احسان برداشته، با صدای مهماندار که عصبی رو به احسان گفت:

 

- آقا بس کنید اینکارا چیه؟ به خودم اومدم  و رو به احسان گفتم:

 

- بذار پام برسه به خونه دارم برات.

 

دلخور نگاهم رو ازش گرفتم و بعد تقریبا سه دقیقه اعلام کردن که باید پیاده‌ شیم، بدون اینکه به احسان نگاه کنم ساکم رو دست گرفتم و به سمت خروجی هواپیما راه افتادم.

هندزفری‌هام رو تو گوشم گذاشتم و اهنگ بی‌معرفت از بهزاد‌لیتو رو پلی کردم.

 

============================

میری بی‌معرفت ولی دوریت خیلی سخته♪

⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌

هنوز چند تا یادگاری تو اتاقم هستش!♰

⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌

هرکی سراغتو گرفت، من اصلا بهش گفتم رفته!✟

⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌⁍⁌

با کشیده شدن سیم هندزفری از گوشم نشد اهنگ رو کامل گوش کنم؛ به اونی که سیم رو کشیده بود نگاه کردم و با دیدن نگاه عصبیِ احسان تعجب کردم، تا خواستم حرفی بزنم صدای عصبی‌اش لالم کرد.

- هوی یک ساعته صدات می‌کنم چه مرگته جوابم رو نمیدی؟

متعجب گفتم:

- ببخشید داداش داشتم آهنگ گوش می‌کردم نشنیدم؛ حالا چرا صدا‌م می‌کردی؟!

 

 اول حرصی نگاهم کرد و بعد گفت:

- تو فرودگاه جای آهنگ گوش کردنه؟ بعدشم خواستم بگم مامان اینا نیومدن، نرگس و غزل اومدن.

 

با چشم‌های گرد گفتم:

- چی؟ اون دوتا از کجا فهمیدن داریم میایم ایران؟! 

 

احسان دستی به موهای خوش حالتش کشید که فهمیدم خودش به اون دوتا خبر داده.

حرصی فقط تونستم بگم:

-اَه، احسان خوبه میدونی من از نرگس بعد از خیانتش متنفرم باز بهش خبر دادی؟

@ violet  

spacer.pnghttps://forum.98ia2.ir/topic/6134-رمان-من-عاشق-توامدرسا-کیانی-کاربر-نودهشتیا/

اینجا کسی معنی عاشق شدن و نمی فهمه…

همه یه جور غریبه اند…

کسی حرفی واسه گفتن نداره…

کسی دلش واسه کسی تنگ نمیشه…

اگه بشه…نه…اونقد که باید نمیشه…

بزن رو لینک بالا خوشحالم میکنی🙃👆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت؛۲!

 

آروم گفت:

- امیر، تو با نرگس قهری؟!

- من که با غزل قهر نیستم و اینکه این دوتا باهم دوستن تا به غزل گفتم بیا فرودگاه انگار نرگس شنید، به غزل گفت که اونم میاد! 

 

عصبی موهام رو کشیدم و بعدگفتم:

- مامان اینا هنوز قهرن؟! 

 احسان گفت:

- امیر چه انتظاری داری!

اگه تا اخرِ عمرشون قهر باشن حق دارن، ناسلامتی جلوی تموم فامیل غرور آقاجون رو شکستیم.

 

 واقعا حق با احسان بود، من و احسان جلوی همه به آقاجون گفتیم حاضر نیستیم با دخترایی که شما برامون انتخاب کنید ازدواج کنیم، اون هم عصبی شد و تهدیدمون کرد و گفت از ارث محروممون میکنه، اگر به حرفش گوش نکنیم و چون به غرور ما دوتا برخورده بود جلوی همه گفتیم پولات رو با خودت به گور ببر، بعدش هم از عمارت زدیم بیرون، تقریبا این اتفاق‌ها برای دو سال پیش بود، همون دوسال پیش که باهم بلیت گرفتیم و رفتیم ترکیه، همونجا تو استانبول با نرگس و غزل آشنا شدیم.

من از همون اولش هم به نرگس حس خوبی نداشتم، بخاطره اصرارهای احسان که می‌گفت ما که خودمون پول نداریم حداقل با دوتا دختر پولدار دوست شیم، به تونیم اینجا دَووم بیاریم. قبول کردم و با نرگس دوست شدم! بعدشم که آن‌ها ما رو تو شرکت پدرهاشون مشغول به کار کردن، حدودا پنج ماه پیش با احسان برای خودمون یک شرکت زدیم و از شرکت پدر اون دوتا اومدیم بیرون ولی دقیق ۴ماه پیش نرگس رو تو خونه‌اش با یک پسره دیدم و باهاش بهم زدم، نمیدونم چرا امروز اومده فرودگاه!

ولی مطمئنم هرکاری هم کنِ من دیگه باهاش دوست نمی‌شم.

 

از پشت شیشه نگاهی به غزل و نرگس انداختم، داشتن برای‌ ما دست تکان می‌دادن، احسان با دیدن اون دوتا شروع کرد به دست تکان دادن و بوس فرستادن برای غزل اما من فقط با اخم به نرگس نگاه می‌کردم.

به محظ اینکه کنارشان رسیدیم غزل خودش رو تو بغل احسان انداخت، و نرگس همینجور که داشت می‌دوید بیاد بغلم، نمیدونم کی براش زیر پایی گرفت که افتاد زمین.

متعجب داشتم نگاه می‌کردم که با صدای خنده‌ی بلند یک دخترِ بهش نگاه کردم، داشت بلند- بلند می‌خندید.

مطمئن شدم خودش برای نرگس زیر پایی گرفته، خودم هم خندیدم و به نرگس نگاه کردم که از حرص به گوجه تبدیل شده بود، نگاهم رو ازش گرفتم و به احسان نگاه کردم اون هم داشت می‌خندید.

دختره اومد سمتون و با لبخند دستش رو به سمتم گرفت و گفت:

- سلام من ساناز هستم؛ و با خنده اضافه کرد:

 و اینکه من برای اون دختره که فکر کنم داشت می‌اومد سمت‌ِ شما زیر پایی گرفتم.

از جسارتش خوشم اومد، حداقل این دختر بود گفت خودم زیرپایی گرفتم، و این یعنی دخترِ باحالیه!

 

خواستم جواب سلامش رو بدم ولی صدای یک دختره دیگر مانع شد که گفت:

- ساناز عزیزم بیا بریم! خیلی کار داریم خونه، اِ زود باش بیا!

 

ساناز باخنده برگشت و به دختره گفت: 

- چشم آبجی جانم آلان میام! بعد یک کارت گرفت به سمتم و آروم و باخنده گفت: 

- روانشناس ساناز اکبری هستم، منتظر تماست هستم.

چشمکی زد و رفت سمت دختره، برگشتم با حرص به رفتنشون نگاه کردم ولی بعد زود برگشتم سمت احسان تا بهش بگم بریم خونه...

ناظر:  @violet

spacer.pnghttps://forum.98ia2.ir/topic/6134-رمان-من-عاشق-توامدرسا-کیانی-کاربر-نودهشتیا/

اینجا کسی معنی عاشق شدن و نمی فهمه…

همه یه جور غریبه اند…

کسی حرفی واسه گفتن نداره…

کسی دلش واسه کسی تنگ نمیشه…

اگه بشه…نه…اونقد که باید نمیشه…

بزن رو لینک بالا خوشحالم میکنی🙃👆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گالری رمان/من عاشق توام👆

ویرایش شده توسط dorsa_a
ویراستاری/dorsa_a

spacer.pnghttps://forum.98ia2.ir/topic/6134-رمان-من-عاشق-توامدرسا-کیانی-کاربر-نودهشتیا/

اینجا کسی معنی عاشق شدن و نمی فهمه…

همه یه جور غریبه اند…

کسی حرفی واسه گفتن نداره…

کسی دلش واسه کسی تنگ نمیشه…

اگه بشه…نه…اونقد که باید نمیشه…

بزن رو لینک بالا خوشحالم میکنی🙃👆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

https://forum.98ia2.ir/topic/6328-معرفی-و-نقدرمان-من-عاشق-توامدرسا-کیانی-کاربرنودهشتیا/

 

صفحه‌ای نقد رمان، 👆

نمیخواید با نظرات قشنگتون خوشحالم کنید؟ 🥺😎

 

spacer.pnghttps://forum.98ia2.ir/topic/6134-رمان-من-عاشق-توامدرسا-کیانی-کاربر-نودهشتیا/

اینجا کسی معنی عاشق شدن و نمی فهمه…

همه یه جور غریبه اند…

کسی حرفی واسه گفتن نداره…

کسی دلش واسه کسی تنگ نمیشه…

اگه بشه…نه…اونقد که باید نمیشه…

بزن رو لینک بالا خوشحالم میکنی🙃👆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...