• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان حرکت آخر | ساناز شکرالهی کاربر انجمن نودهشتیا


.SaNaZ.
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: A

ارسال های توصیه شده

گاهی ما لغزشی می‌کنیم و دگران انتقامش می‌بینند!

"به نام آنکه میل به انتقام‌جویی در وجود آدمیان نهاد"

نام رمان: حرکت آخر

نویسنده: ساناز شکرالهی

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

ژانر: #اجتماعی #تراژدی

خلاصه:  

تماشای مهره‌های سیاه و سفید پخش شده بر صفحه بازی، اندک آرامش خفته  در وجودش را به‌م میزد! استقرار هیچ‌مهره‌ای بر جای خود نبود؛ همه‌چیز بر هم خورده و  آشفته بود!

 تنها یک حرکت برای اتمام بازی لازم بود!  حرکتی سرنوشت‌ساز، یا به قولی حرکت آخر! نیمی از وجودش او را التماس خون‌خواهی، و نیمه دگری، خواستار چشم‌پوشی بود! چه‌ باید می‌کرد؟ استیصال، ذهنش از هرچه اندیشه و تفکر بود، تهی  ساخته بود! دوراهی پیش‌رویش را انتخابی به رویش نبود؛ انتقام، یا اختتام؟!

مقدمه:   

تلخ بود! تلخ و سیاه! دم‌به‌دم  مرا پرستاری بر سرم بود، به ترزیق عذاب و دردی سهمگین، بر روح و روانم!   در عجب مانده‌ام که چگونه‌ام این‌ حجم از درد را متحمل شده و دمی لب به شکایت نگشوده‌ام؟!   چگونه؟ مرا کی این‌حجم از صبوری پیشه کارم شد که خود ندانستم؟ !

دوراهی پیش رویم عذاب مطلق بود! سویی گذشتی سخت. سوی دگر انتقامی خونین. دلم را رضایت به اغماض نبود! ولیکن خواستار انتقام هم نبودم! مرا هیچ‌گاه اندیشه پرورش ریشه انتقام در مغزم  نبود، ولیکن حال.... 

نمی‌دانستم چه‌ کنم! سخن از  گذشت در این هنگام، "مَجاز"ی بیش نبود! ولیکن اندیشه خون‌خواهی هم.... خون‌خواهی هم مرا  راسته کارش نبود! نه خون را خواهان بودم و نه‌ اغماص را تاب انجامش! حال روزم آشفته‌بازاری بیش نبود و افسوس! افسوس که در این آشفته‌بازار، مرا توان جستن دوای دردم نبود...!

@n.a25

ویرایش شده توسط .SaNaZ.
  • لایک 15
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 110
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • .SaNaZ.

    111

♟️🎴حرکت آخر

#پارت۱

دانای کل

هجده سال قبل

تردید رخنه‌کرده در وجودش، بندی شد که ابروانش ظریفش را گره‌ی ملایمی بست. طرح محو لبخند حیرانی بر لبان کوچکش زده و با طنین مترددی که ته‌مایه‌ای از خنده حیرانی در اعماق خود داشت، پرسید:

-شوخی می‌کنی دیگه؟ نه؟

سمع سخن دل‌واپس شهرزاد، لبانِ برهم‌نشسته‌ی فرهاد را به آماج لبخند شیرینی گشود. آوای خود را طنین متفکری بخشیده و آرام پرسید:

-شوخی؟ اونم تو چنین شبی؟

مکثی به کوتاهی لغزش یک‌قطره‌اشک بر گونه‌ی یک فرد، نموده و دمی بعد، با جدیتی آمیخته به استهزایی پنهان، لب زد:

-باشه. اگه این‌جور فکر می‌کنی، به هیچ‌وجه سمت اون جعبه‌ی قرمز و روبان‌پیچ که زیرِ صندلی راننده‌س نرو! یه‌وقت اون‌ زیرمیرا رو نگاه نکنیا، حرفم شوخی بود! جعبه کجا بود اصلا؟

شهرزاد بی‌اختیار خندید. نمی‌‌دانست چرا با وجود گذر سالیانی دراز، دیوانگی‌های فرهاد، هیچ‌گاه در لیست عادات شیرینش که در کنجی از ذهنش از برای خود ساخته بود، جای نگرفته بود. همیشه، بادلیل و بی‌بهانه، غافلگیرش می‌نمود. مانند آن شب! که پس از گذر یک‌ماه از تولد مهرسا، به ناگه تماسش گرفته و گفته بود که به پاس نگاه‌داری دلسوزانه‌‌اش از دخترک‌شان در رحم‌اش، ارمغانی برایش آورده و آن را در خودرو نهاده است. آن‌هم کجا؟ به زیر صندلی راننده!

پژواک طنین خنده‌ی شیرینِ شهرزاد در موبایل، طرح لبخند عمیقی بر لبان فرهاد انداخت. ولیکن لبخندش را عمری به دنیا نبود. به محض سمع کلام شهرزاد، رنگ لبخند بر بوم لبش ماسیده شد.

-خیلی اسکلی!

به گونه‌ای نمایشی و با تصنعی آشکار، چنگی بر گونه‌اش افکنده و با طنینی زنانه و آمیخته به غیض، لب زد:

-اِوا خاک عالم به سرم. دلت میاد به شوهر جذاب و هوشمند و ازخودگذشته‌ت بگی اسکل؟

رنگ و بوی غیض و زنانگی از طنینش زدوده و آوایش را جدیت سختی بخشید.

-ای زن، که ایمان آورده‌ای، قدر شوهرت را بدان تا شاید به راه راست هدایت شوی! آیه‌ی پانزده، سوره‌ی شوهرداری!

شهرزاد هرچه تلاش بر نگاه‌داری خنده در گلو و ممانعت از بروز آن کرد، بازهم نتوانست فرجامی جز انفجار فجیعانه‌اش از فرط خنده را رقم زند. برای یک لحظه، غافل از چراغِ قرمز‌شده و مادر و پسر کوچکی که به خیال حواسِ جمع او به رنگ چراغ، در حال عبور از عرض خیابان بودند، غرق در خنده‌ی عمیقش، سر به زیر افکنده و دستش را چون پرده‌ای به روی دیدگانش کشید...

و در آن‌سوی این خیابان، زنی شوریده‌بخت، دست کوچک پسرش در میان دست خود فشرده و با افکندن نگاهی به چراغِ راهنما، که چراغِ سرخ‌رنگ خود را به رخ می‌کشید، بی‌خبر از چشمِ راننده‌ای که از تماشای گون سرخ چراغ باز مانده بود، قصد عبور از خیابان را کرد.

بیش از چندگام طی نکرده بود، که پسرک به ناگه، دستش از اسارت به بند دستِ مادرش رهانیده و برجای ایستاد. زن هم بی‌حواس و غافل از ایستایی پسرک، گام‌هایش را مهر تمددی کوفته و ادامه‌ی مسیرش را پیمود...

پسرک، در بازه‌ای چندگامی از جدول میان خیابان، بر زمین نشسته و به گره بستن بند بازشده‌ی  کفشش مشغول شد. نگاهش را به بند‌های سیه‌رنگ کفشش دوخته و دستش را از خاطر صحیح گره بستن بند، به دقت بر پیچش گره‌ها به دور انگشتانش، مشغول نموده بود. پس از اتمام کارش، لبخندی به پاپیون زیبایی که حاصل از پیچش بندها به دور انگشتانش بود، زده و همزمان با پیچش طنین هولناک کشیده شدن ناگهانی لاستیک‌ها بر زمین، سرِ به زیر افتاده‌اش را برافراشته و دیدگانش را به تماشای صحنه‌ی پیش رویش مهمان نمود.

تماشای صحنه‌ی پیش رویش، لبخند لغزیده بر لبانش را محو ساخت. حیران و مات، برجای ایستاده و با دهانی نیمه‌باز و چشمانی به اشک نشسته، محو صحنه‌ی پیش چشمش شد. جسمی با شباهتی عجیب به کالبد مادرش، غرق در خونی سرخ و روان، بر زمین خفته بود. شال سپیدی که سرخ شده بود و چشمانی که برهم نشسته بود. در آنی از ثانیه، ده‌ها فرد به سوی جسمِ بی‌جان مادرش که بر آسفالت خیابان خفته بود، هجوم بردند. هزاران طنین در گوشش زنگ می‌زد. فریاد! ناله! جیغ! بوق‌های ممتد خودروها! ده‌ها فرد پیش چشمش می‌رفتند و می‌آ‌مدند... او، تنها و  حیران، برجای ایستاده و به تماشای صحنه مقابلش مشغول بود.

هرچه خیال می‌کرد، بازهم باورش نمی‌شد جسم غرق در خونی که پیش چشمش، بر آسفالت خیابان خفته است، مادر دردانه‌اش است که تا دقایقی پیش، سالم و برپا، او را در آغوش گرفته و برایش تولد مبارک می‌خواند. تولدش بود دگر... قرار بود مادرش غافلگیرش کند! گفته بود قرار است با هم یک شب خوب را سپری کنند! پس... پس چه شده بود؟ گفته بود می‌خواهند به یک پارک جنگلی زیبا بروند. پس چرا بر زمین خفته بود؟ چرا نمی‌ایستاد تا با هم به آنجا بروند؟ مگر... مگر برایش غافلگیری نداشت؟

گام سست و لرزانش را به آرامی بر زمین کشید. همان‌گونه که چانه‌اش از فرط بغض می‌لرزید، به سختی لب زد:

-ما... مام... مامان!

نفسش به سختی بالا آمد. گام‌هایش در نزدیک ساختنش به جسم خونین مادرش یاری‌اش نمی‌کردند. می‌هراسید از تماشای رخساره‌ی خندانی که حال غرق در خون شده بود. زنی فریاد کشید:

-یاابلفضل نفس نمی‌‎‌کشه!

مردی پرسید:

-کی زده بش؟

و زنی که طنین آوایش از فرط بغض می‌لرزید، نالید:

-من زدم!

بی‌اختیار، و همزمان با لغزش قطره‌اشکی بر گونه‌اش، سرش اتوماتیک‌وار به سوی زنی که آن سخن را بر زبان جاری ساخته بود، چرخید. آوای زنِ اول، هزار مرتبه در گوشش زنگ خورد. "نفس نمی‌کشه!"... تکرار و تکرار و تکرار... مادرش دگر نفس نمی‌کشید. مادرش نفس نمی‌کشید و قاتلش، مقابلش ایستاده و به راحتی می‌گفت او بوده است که مادرش را زده است!

برق نفرتی در نگاه اشک‌بارش درخشید. با دیدگانی خیس و کوچک‌شده، رخساره اشک‌بار زن را تماشاچی شده و خطوط چهره‌اش را به سختی در مغزش حک کرد. کارهای زیادی با او داشت! این چهره... هیچ‌گاه از یادش نمی‌رفت!....

ویرایش شده توسط .SaNaZ.
  • لایک 8
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

♟️🎴حرکت آخر

#پارت2

ملیکا دادفر

بازگشت به زمان  حال

نگاه خمار و حیرانم به روی حروف کشیده و سپیدگون حک‌شده بر سنگ سیه، می‌لغزید. دنیا به دور سرم در گردش بود. هیچ‌چیز از آنچه در جوارم می‌گذشت، نمی‌فهمیدم. مست بودم! مستِ آنچه سر کشیده بودم! مستِ آنچه فهمیده بودم! مستِ آنچه به دیده نگریسته بودم! پلک‌هایم متصل برهم می‌افتادند. گر دمی کوتاه امان‌شان می‌دادم، همان‌جا، در همان‌ لحظه، در میان انبوهی از سنگ‌های سیهی که آماج هولناکی از مردگانی ازیادرفته بودند، جان از تنم برده و جسم بی‌جانم به روی سنگ مقابلم رها می‌ساختند.

جگرم گز-گز می‌کرد و قلبم در سینه می‌سوخت؛ خونی سرخ و غلیظ، از  زخم‌های عمیق خفته بر جسم دریده‌اش، فرو می‌چکید. آنقدر عمیق، آنقدر الیم، آنقدر... آنقدر که توانم به یغما برده بود. وجودم آکنده از اندوهِ پیش‌آمدِ رخ‌داده بود و سینه‌ام با هر نفس می‌سوخت. یک کلام، افتضاح بودم! ولیکن... با ان حال خراب و جگر سوزان، تحت‌تاثیر آنچه نوشیده بودم،  به همان حال نشسته، سر عقب برده و از عمق وجود خندیدم. قهقهه‌ای عمیق و جنون‌وار! می‌خندیدم! عمیق و بلند! به آنچه که خود نیز نمی‌دانستم چه بود! لحظات... دقایق... ساعت‌ها! ندانستم چه هنگام گذشت.... تنها من خندیدم و حاضران نگاه‌م کردند. نگاهی تلخ و سنگین، که وزنه‌ای به روی شانه‌های نحیفم می‌شد. بخشی از عمق خنده‌ام در سینه خفه ساخته و اندکی از شدت قهقهه‌ام کاستم. سرِ پایین افتاده‌ام را برافراشته و نگاه خندانم را به سنگ قبر پیش رویم دوختم. بی‌توجه به نام آشنایی که به رویش می‌خواندم، میان قهقهه‌های جنون‌وار و سکسکه‌ی حقیرانه‌ای که می‌کردم، بریده- بریده گفتم:

-ام...روز دا...دگاه بودم... مامان! ق... قات... قاتلت رو گرفته بودن!

همزمان با سوزش بیش از پیش جگرم، طنین قهقهه‌ام را شدت بخشیدم.

-نمی...دونی کی بود... پ... پ...  پیمان... بود!

اشک تلخی از گوشه دیدگانم بر گونه‌ سرخم لغزید. گویی لغزشش، جرعت لغزشی برای اشک‌های دگر بود... که به دمی نرسیده، رخساره‌ام خیس از اشک‌های داغم شد.

هنوز می‌خندیدم! به همان شدت قبل! با دهانی باز از خنده و چشمانی خیس از اشک! یک تناقض مضحک! در اوج گرمای تابستان، جنون‌وار می‌لرزیدم. می‌لرزیدم، می‌خندیدم، می‌گریستم! دست لرزانم را به روی گونه‌هایم کشیده و از آثار سرسره‌‌بازی تلخ اشک‌هایم به رویشان، زدودم‌شان! کردارم را فرجامی نبود. به محض پاکی گونه‌هایم، اشک‌های دگری بر گونه‌ام لغزیدند. میان اشک و خنده نالیدم:

-پ... پی... پیمان بود! نا.... نامزد... ساب... سابقم!

همزمان با یک سکسکه‌ی عمیق، طنین قهقهه‌ام به خاموشی نشست. فروشنده دروغ گفته بود. نه از زمین جدا شدم. نه برای دمی مغزم آسوده از افکار مشئومم یافتم.  قهقهه‌های جنون‌وارم هم حتی به یک‌ربع نکشید. باز هم درد و باز هم اشک و باز... باز هم حس تلخ عذاب وجدان!

بغضِ لرزنده‌ام، هاله‌‌ای به دور طنین آوایم پیچید. میان سکسکه‌هایم، با طنینی که دگر آکنده از خنده نبود، میان هق‌های آرامی که می‌زدم، تلخ و لرزان نالیدم:

-قات... قاتلت پیمان بود! ق... قرار بود... ازدواج کنیم! می... می‌گفت... می‌گفت دوس... دوسم داره! امر... امروز... اص... اصلا پ... پ... پشیمون نبود! همه... همه‌ی اون 5سال داشت با... بازیم می‌داد! ام... امروز با... با ن... نفرت... نگ... نگام می‌کرد. و... ولی در... دروغه... دیگه؟ نه؟ دروغه! او... اون ای... این‌کارو... ن... نکرده. نک... نکرده!

با حس هجوم محتویانت معده‌ام بر دهانم، به سرعت از سنگ فاصله گرفته و سر در پاکتی که شاخه‌های رز‌ها را درونش نهاده بودم، فرو بردم. از عمق وجود عق زدم. همراه با هق‌های آرام و سرفه‌های دردناکم، عق زدم! عق زدم و هرآنچه نوشیده بودم، بالا آوردم! فرجامش لغزیدن مایع زرد و متهوعی درون پاکت بود که حالم را بیش از پیش بد کرد.

سرم پایین بود، ولیکن پژواک‌ گام‌های تند و هراسیده‌ای بر زمین، در گوشم، خبر از هجوم سارن به سویم داد. در بازه یک‌وجبی‌ام به روی پنجه‌هایش نشست. قادر به تماشای رخساره‌اش نشدم. تنها کتانی‌های سیاه‌ش به رخ دیدگانم کشیده بود. همزمان با عق زدن دوباره‌ام، هراسیده پرسید:

-ملیکا؟ ملیکا خوبی؟ می‌خوای بریم بیمارستان!

میان عق‌های حقیرانه‌ای که می‌زدم، تابم از کف رفت و بغض سنگینم در گلو شکست. طنین زجه‌ی خفه‌شده‌ام سر به شورش برداشت و پژواک تلخی در فضای مسکوت گورستان داد. با بسته شدن چشمان خیسم به روی محتویات درون پاکت، عق زدن‌هایم توقف یافت و به جایش، زجه تلخم جایگزینش شد. میان زجه‌هایم متصل می‌نالیدم:

-اون این‌کارو نکرده! اون با من این‌کارو نمی‌کنه! کار اون نیست!

دست سارن به روی نعش لرزانم نشست و همزمان با پژواک طنین محزونش در گوشم، سرم را به روی سینه‌اش نهاد. با فرو رفتنم در آغوش گرمش،  طنین زجه‌هایم شدت یافت. پارچه پیراهن سیه‌ش را در مشت لرزانم فشرده و به سختی نالیدم:

-کا... کا... کار اون... کار اون نیست!

پرده سیهی به روی دیدگان خمار و خیسم کشیده شده و کرکره‌ی چشمانم بسته شد. آخرین چیزی که فهمیدم، فریادهای هراسان سارن بود که همزمان با تکان دادن  نعش بی‌جانم،  نام پندار را بر زبان می‌خواند. دگر نفهمیدم چه شد...!

ویرایش شده توسط .SaNaZ.
  • لایک 6
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت۳

دانای کل

فلش‌بک به پنج‌سال قبل

دستش را اندکی برافراشته و کارت سیه‌گونش را که میان دو انگشت اشاره و میانی‌اش خفته بود، پیش چشمش گرفت. به محض تماشای نگاه کنجکاو ملیکا که به دنبال کارت کشیده شد، لب گشوده و خونسرد گفت:

-این کارت منه. شمارمم روشه. بهم زنگ بزن!

دست آزادش را در جیب کوچک شلوار جینش فرو برده و فضای سینه‌اش از دمی متکبرانه، آکنده ساخت.  مغرورانه نگاه‌ش کرده و با طنینی بس متکبرانه، در کمال جدیت گفت:

-شاید بهت افتخار دادم و جوابت رو دادم.

به محص سمع  کلام خودپسندانه‌ی پیمان، دیدگانش از کاسه برون زده و ابروان خرمایی‌اش به زیر چتری‌های ظریفش پنهان شدند. اندکی همان‌گونه نگاه‌ش کرد تا بلکم از رو برود. ولیکن فرجام کردار احمقانه‌‌اش نگاه مغرورانه‌ای بود که حتی برای لحظه‌ای چهره‌اش را ترک نگفت.

سر به زیر افکنده و بی‌توجه به دست دراز شده‌ی پیمان که انتظار گرفتن کارت را می‌کشید، گامی به سوی چپ نهاده و قصد عبور از جوارش را کرد، که ایستایی کتانی‌های سیه‌رنگی مقابل مسیر عبورش، نگاهِ به زیر افتاده‌اش را بالا کشاند. پیمان بود! با لبخندی غلیظ و احمقانه، که غرور ابلهانه چنددم پیشش را به کلی به زیر سوال برده و ردیف دندان‌های سپیدش را به رخ کشیده بود.

پیمان کارت را اندکی پیش چشم ملیکا جنبانده و با شیطنت و صیمیمتی که نقطه‌ای مخالف کردار چند لحظه قبلش بود، لب زد:

-اذیت نکن ملی جون! بگیرش دیگه! دستم رو هوا خشک بشه دیگه هیچکی زنم نمیشه،  میام خودتو می‌گیرما.

در اوج حیرت و تحیر، از وقاحت و جسارت پیمان، به خصوص لفظ مضحکه " ملی‌جون"اش خنده‌اش گرفته بود. اینکه می‌توانست این‌گونه گستاخانه و جسورانه، مزاحم‌ش شود، نامش را به شیوه‌ای مضحک بر زبان خواند و حتی تهدیدش کند! چطور جرعت می‌کرد؟

خنده تا پس لبانِ برهم‌نشسته‌اش آمده و به انتظار افتادن کوچک‌ترین بازه‌ای میان لبانش بود. کوچک‌ترین لبخند، به معنا وا دادن در برابر جسارت و چشم‌دریدگی‌اش تلقی می‌شد؛ و او... ابدا خشنود به این امر نبود! لبان کوچکش را از خاطر ممانعت از بروز خنده‌اش فرو خورده و تیله‌های خندانش را بی‌علت در کاسه می‌چرخاند تا مبادا پیمان را متوجه خنده‌ی دویده در چشمانش کند.

کارساز نبود! نمی‌شد! فرجام تلاش‌هایش، هیاهوی خنده‌ای بود که نگاه‌داری‌اش در گلو، دم به دم سخت‌تر از پیش می‌شد! عاقبت... سر به زیر افکنده و با گزیدن لب رژ‌خورده‌اش، سعی بر فرو خوردن خنده‌اش همراه با آب دهانش نمود. چاره‌گشا بود! ولیکن نه به آن حد که از به بازی گرفته شدن گوشه‌ی لبش به آماج لبخندی محو، ممانعت نماید. سرِ به زیر افتاده‌ش را برافراشته و ابروانش را به آماج اخمی تنصعی، درهم پیچید. رخساره‌ خندانش را به زیر رخ‌پوشه‌‌ای از جنس تغیر پنهان ساخته و با کلافگی نگاه‌ش کرد.

-بیا برو اون‌ور بچه‌پرو حوصلتو ندارم!

پیمان، به محض سمع کلامش، آه غلیظ و دردناکی از میان حصار لبانش رهانیده و دستش را به آماج دردی در سوی چپ سینه‌اش، به روی قلبش نهاد. انگشتانش را در گوشت سینه‌اش فرو برده و با از حدقه برون دادن چشمانش، زانوانش را لرزانده و خود را بر زمین انداخت.

ملیکا دست‌برسینه و با پوزخندغلیظ و  بی‌خیالی که گوشه لبش را نرم- نرمک می‌رقصاند، تماشاگر پیمان و احوال به‌ظاهر خرابش شده بود. جای رها خالی بود، تا ببیند یک پسر، چگونه از خاطر دلبری از او، خودش را به آب و آتش می‌زند. با آنکه به عنوان ته‌تغاری فرهادخان بزرگ، کسر شان خود می‌دانست که برجای ایستاده و دیدگان خود به تماشای مسخره‌بازی یک ابله مشغول سازد، ولیکن عجیب دوست می‌داشت بداند این نمایش مضحک را، چگونه قرار است خاتمه دهد...

ویرایش شده توسط .SaNaZ.
  • لایک 7
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی بررسی شد!

"برترین پارت هفته (۱۴ اسفند تا ۱۹ اسفند)"

به .SaNaZ. نشان " Great Support" و 60 امتیاز اعطا شد.

♟️🎴حرکت آخر

#پارت۴

یاد مادر و خاطرات خوشمان،  بغض سنگینی  در گلویم نشاند. چندین ماه از آن حادثه شوم‌ سپری شده بود، ولیکن هنوز باورش نداشتم. باور اینکه دگر هیچ‌کس به محض ورودم به خانه با لبخند گرمش استقبالم نمی‌کند،  دگر هیچ‌کس با حوصله و بی‌منت پای سخنانم و درد و دل‌هایم نمی‌شیند، اینکه دگر... دگر هیچ کس را ندارم،‌ سخت بود، عذاب‌آور بود! هرچه درد در زندگی کشیدم سویی، این مرگ ناگهانی هم سویی دگر! عجیب درد داشت حس فضای خالی‌اش در خانه. عجیب درد داشت!

آرام زمزمه نمودم:

-اونم پیمان بی‌رحمانه ازم گرفتش!

یاد ظلمی که پیمان در حقم کرده و زندگی‌ نابودی که او نابودترش ساخته بود، یاد پشتیبانی و دفاع‌های بی‌جای رها از ارتکاب پیمان، ریشه غم و اندوه را در وجودم سوزاند و خشم به جای خون در رگ‌هایم به جریان در آورد.  ادعای رفاقتش می‌شد، ولیکن تلخ می‌نگریستم که حال که میان من و معشوقش مانده است، چگونه خود را تقدیم پیمان کرده است‌. تلخ بود نگرش رهایی  که بی‌رحمانه در این اشفته‌بازار رهایم کرده بود..‌.!

با فراموشی خالی بودن پاکت سیگار، از بهر آرام ساختن خشم  خروشان در وجودم، دست به سویش دراز نموده تا نخی از درونش بیرون کشم که یاد تهی بودنش، مانند پتکی بر سرم کوفته شد. 

نگاه‌م را به دیدگان سرخ رادمان که خیره رفتارهایم شده بود، دوختم.

-یه سیگار داری بهم بدی؟

هیچ مگفت و تنها در سکوت، به دوختن نگاه سنگینش به چهره‌ام مهر امتداد کوفت. در همان حال  دستش را به درون جیب کت  تیره‌فامش فرو برده و جعبه سیگاری بیرون کشید. بر روی میز پرتش کرد و قبل از دراز شدن دستم به سویش، آرام گفت:

-کمتر بکش! ریه‌ات رو نابود می‌کنی!

پوزخندی حواله‌اش کرده و هیچ مگفتم. تنها در دل نالیدم:

-کاش زودتر نابود شه که راحت شم!

نخی بیرون کشیده  و آتشش زدم. کنج لبانم قرارش داده و با گرفتم کام عمیقی، با لذت دیدگانم  را بر هم فشردم؛ لذت رخنه کرده در وحودم آمیخته به شرم بود! مادر را سوگند یاد کرده بودم که سوی سیگار نروم، هیچ‌گاه! ولیکن حال و در این آشتفه‌بازار، اگر دل به این نمی‌سپردم، قطعا بلایی بر سر خود می‌آوردم.

می‌دانست دود کردن سیگار آرامم می‌سازد، هرچند اندک، هرچند گذرا، در هر حال آرامم می‌کرد! آه عمیقی از میان لبانش رها ساخته و دمی با تاسف نگاه‌م کرد. سپس  لبان صافش را گشود و محزون و طلبکار گفت:

-لیاقت نداری رها رفیقت باشه! می‌فهمی؟ لیاقت نداری! انقدر برات دل می‌سوزونه، انقدر حمایتت می‌کنه، اون‌وقت تو باید دم به دم اشکش رو در بیاری؟!

جگرم سوخت! آتش گرفت! سخنش خون چکاند از جگرم! خون چکاند! اندک آرامشی که سیگار به وجودم آورده بود را پر داد. من؟ من بی‌لیاقت بودم؟! من اشک دگران را در می‌آوردم؟! چطور دلش می‌آمد؟ نامرد! نامرد! نامرددد!  آخ! آخ! هرکه گام به این خرابه می‌نهاد، داغی می‌نهاد و می‌رفت! آتشی می‌زد و رهایم می‌کرد! سخنش جگرم را سوزانده بود! آخ که بی‌کسِ بی‌کس بودم! مادر کجایی که این‌گونه دخترت را دم به دم می‌سوزاندند؟ کجایی؟!

مبهوت نگاه‌ش کرده و بی‌اختیار سیل خروشان اشک‌هایم بر ساحل  گونه‌ام به راه افتاد. با خفت و به سختی چانه لرزانم را  از لرزش باز داشته و با دیدگانی اشک‌بار نگاه‌ش کردم. دقایقی تنها با چشمانی که دم به دم قطره‌اشکی از درونشان می‌چکید، محزون و دلگیر نگاه‌ش کردم. بهتی که سیگارم را بی‌رحمانه از میان انگشتانم، به زمین انداخت،  نگاه ماتم را به زمین دوخت.

طعم دهانم به گسی خرمالو شده بود. گس‌تر از آن هم شاید! هرچه بود تلخ بود و گس!  حالم را داشت بر هم می‌زد. دلم می‌خواست، دهانم گشوده و طعم تلخ دهانم را همراه با  آب دهانم بر زمین اندازم. ولیکن می‌دانستم کار را فرجامی نخواهد بود. این تلخی را این چیزها، پایان‌بخشش نبود.   رادمان همان طعم گسی بود که در دهانم نشسته بود. نه قادر به تف کردنش بر زمین نبودم و نه تاب تحملش داشتم. یک دوراهی بی‌انتخاب!

گز گز های قلبم تابم را به یغما برد. بغض سنگین در گلویم آوایم را به لرزش انداخته و بی‌اختیار لب از لبم گشود:

-متاسفم برات رادمان! متاسفم برات!

تاب نگاه‌داری اشک‌های بی‌امانم در کاسه چشمانم از کفم رفته بود؛ قطرات روان اشک پیوسته بر ساحل گونه‌ام لغزیده و خود را به سرسره‌بازی کوتاهی مهمان  می‌ساختند.

دستی بر سیمایم کشیده  و  پوست چهره‌ام را از آثار سرسره‌بازی اشک‌هایم زدودم، لیکن به دمی نکشیده ، چهره‌ام باز خیس اشک شد. با درد و دیدگانی اشک‌بار به مسبب حال خفت‌بارم نگاه کردم. کجا رفت؟ کجا رفت آن ملیکایی که عالم و آدم قادر به در آوردن اشک‌ چشمانش  نبودند؟ کجا رفت ملیکایی که اگر نم اشک به چشمانش می‌نشست آدمیانی داشت که دنیا را به هم دوزند تا خنده بر لبانش باز آید؟ کجا رفت؟! کجا رفت که این‌گونه خفت‌بار به حال خود زار می‌زنم و نیست دستی که از سر مهربانی و نوازش، یا حتی القای احساس "نترس، من پیشتم!"  بر سرم بنشیند! کجا رفت؟ کجا؟!

@ Masoome   @ Ghazal   @ Torkan dori   @ Heart   @ Hony.m   @ khakestar

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 9
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت۵

نسیم خنکی می‌وزید که تارهای گیسوانم به بازی گرفته و گونه‌ی خیس از اشکم را نوازش می‌داد.  نمی‌دانم! شاید این نشیم هم به قدر خود سعی در خاموش‌سازی آتش نشسته در قلبم داشت.  از درون می‌‌سوختم، از برون نیز! آفتاب چنان بی‌رحمانه می‌تابید که پوستم هم چون قلبم به گز- گز افتاده بود. آفتاب هم قصد یاری‌ام داشت؟ نه! نداشت! او هم چون رادمان شده بود! تلخ، سخت، سوزان!

نگاه دردمندم را ار چهره‌ منفورش به  زمین حواله داده و دیدگانم را به تماشای اندک خاکستری که سیگار مهمان زمین کرده بود،  مهمان ساختم. همزمان با لغزش قطره‌اشک دیگری بر گونه‌ام، دیده بر هم نهاده و  تلخ گفتم:

-نمی‌شناسمت رادمان! نمی‌شناسمت!  کجاست اون پسرعموی قبلی؟ کجاست اون برادر گذشته؟ کجاست؟! 

نگاه‌م بالا امد و بار دگر مات چهره‌اش شد.

-کی انقدر عوض شدی که من نفهمیدم؟

سخنم پوزخندی بر بوم لبانم نقاشی کرد. عوض؟ هه! چه گفته بودم.

-نه! بذار اصلاح کنم؛ عوض نشدی رادمان، عوضی شدی! دیگه‌چیزی‌ نیستی که من می‌شناختم! یادت میاد اشک که از چشمام می‌یومد، زمین و زمان رو به هم می‌دوختی تا دوباره بخندم؟ یادت میاد یکم که گرفته می‌شدم، کلی مسخره‌بازی در میاوردی تا دوباره خوشحال شم؟ یادت میاد؟!

زجرم می‌داد مرور این خاطرات! زجرم می‌داد این حقیقت تلخ  که هنگامی نزدیک‌ترین کسم در زندگی بود و حال... حال دگر برایم غریبه‌ای بیش نبود، عذابم می‌داد.  بی‌کسِ بی‌کس شده بودم! پیمان قاتل مادرم نبود، قاتل روح و روان من بود! قاتل اندک خوشی‌های باقی‌مانده‌ام بود! چه سرد شد همه‌چیز از زمانی که مادر از میان‌مان پر کشید. چه عوض شدند همه! مرگ مادر، بی‌رحمانه حقیقت دروغین بودن سخنان رهایی که ادعای نگرشم به چشم خواهری می‌کرد و حال این‌گونه تنهایم گذاشته بود را بر چهره‌ام می‌کوبید. مرگ مادر، واقعیت تلخ دوری و غربیگی رادمانی که روزی از تک‌خواهرم نزدیک‌ترم بود را بی‌رحمانه در مغزم فرو می‌برد. همه چیز سخت شده بود! مرگ مادر، همه چیز را سخت کرده بود! چه شد که به اینجا رسیدم؟ این‌قدر خوار و بی‌کس! چه شد واقعا؟ چه شد؟!

 کاش به همان زمان‌ها باز می‌گشتیم.  به آن هنگام که تنها دردم در زندگی، به روز بودن لبا‌س‌هایم بود. آن هنگام که تنها خیال و غصه‌ام  موفق عمل نکردن در ازار دادن معلم‌هایم بود. کاش دنیایم همان‌قدر کوچک می‌ماند. کاش بزرگ نمی‌شدم. کاش  گام به دنیای بی‌رحم بزرگان گام نمی‌نهادم. کاش من می‌ماندم و مهربانی‌های بی‌منت مادر. کاش من می‌ماندم و حمایت‌های غیورانه پدر. کاش من می‌ماندم و شیطنت‌های بی‌تمام خواهر. کاش من می‌ماندم و  رفاقت‌‌های گرم برادر. کاش...

کاش‌هایم بی‌فایده بود. همه رفته بودند!  پدر رفته بود، مادر رفته بود،  مهرسا رفته بود، همه رفته بودند! دگر هیچ‌کس نبود، هیچ‌کس! تنها خودم بودم و خودم و خودم!

این روزها تنهایی و بی‌کسی‌ام عجیب به چشم می‌آمد. رها شدنم توسط رها و طرد شدنم از جانب رادمان، مهری بر نمایش و جولان بی‌کسی‌ام در دیدگانم می‌دادند. کاش رادمان دگر این‌گونه نمی‌کرد، کاش!

-آخ رادمان! آخ! کاش تو این‌جوری نمی‌کردی. کاش تو اینجور منو از خودت ناامید نمی‌کردی.

اشک‌هایم از مرور خاطرات تلخ و عذاب‌آورم بی‌اجازه خود را به سرسره‌بازی بر ساحل گونه‌‌ام مهمان می‌ساختند. سر به زیر افکنده و با قورت دادن آب دهانم، تلاش بر فرو فرستادن بغض سنگین در گلویم نمی‌شد. ولیکن نمی‌شد! بغض جاخوش کرده در گلویم، کمرِ همت به کشتنم بسته بود! نه یک مرگ ساده، مرگی عذاب‌آور، یک مرگ تدریجی!

یاد مرگ دردناک پدر و مهرسا، مانند پتک بر سرم کوفته شده و سرعت ریزش اشک‎‌هایم  را شدت بخشید. عذاب وجدان لعنتی‌ام باز هم به سراغم آمده و بی‌رحمانه انگشتانش را بر روی گلویم فشرده و راه تنفسم را بسته بود. ذره اندوه و عذاب به وجودم خورانده و پیوسته می‌غرید:

-تقصیر تو بود! تقصیر تو بود!

قطره اشک مظلومانه‌ای بر  گونه‌ام لغزید.

-کاش پشتمو خالی نمی‌کردی رادمان، کاش نمی‌کردی! رها خیلی بد ولم کرد، خیلی بد تنهام گذاشت. شرایطم رو دید و ولم کرد. دید داغونم و حامی پیمان شد. آخ که این کارش جگرم رو سوزوند. 

بی‌توجه به آتشی که درونم برپا شده بود، با خونسرد و بی‌تفاوتی دروغینی که نقابی بیش نبود، آرام گفتم:

-اون غریبه بود، حق داشت.‌ ولی از تو...

جگرم سوخت. قلبم آتش گرفت و دمی حس مرگ وجودم را فرا گرفت. درد مانند بمبی در وجودم منفجر شده  و آخ آرامی از میان لبانم رها ساخت. درد داشت! درد داشت بر زبان راندن این سخنان. با بغض سنگینم نگاه‌ش کرده و محزون نالیدم:

- از تو انتظار نداشتم این‌طور بی‌رحمانه ولم کنی...!

پیچش این نجوای‌های دردناک در گوش و مغزم عذابم می داد. بی‌اختیار دستانم را به سوی گوش‌هایم برده و با فشردن کف‌شان بر رویش گوش‌هایم، تلاش بی‌اثر بر جلوگیری از پیچش این طنین در مغزم می‌نمودم.   سرم را پیوسته جنبانده و بی‌وقفه میان اشک‌هایم می‌گفتم:

-نه! نه! کار من نبود! کار من نبود!

@ Masoome   @ Ghazal   @ Torkan dori   @ Hony.m   @ khakestar   @ Heart

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 6
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

♟️🎴حرکت آخر

#پارت6

رادمان هراسان و نگران از جای برخاسته و  به سویم  آمد. دستانش را به دور بازوانم حلقه کرده و به شدت تکانم داد.

-ملیکا! ملیکا چت شد یهو‌؟

می‌شنیدم و نمی فهمیدم چه می‌گوید! نمی فهمیدم! تمام سخنانم به مهرسا در گوشم زنگ می‌زد و بند  بند وجودم را می‌خورد! 

"مهرسا نگرانی نداره که! که آزمایس ساده‌اس، البته با یکم هیجان و خطر! اگر همه کارها رو درست انجام بدی، من مطمئنم که اتفاق بدی نمی‌افته!"

من... منِ خر او را قول بی‌خطر بودن همه‌چیز داده بودم! من او را وسوسه به انجام آن آتش‌بازی هولناک کرده بودم! من! من و وای بر من! وای بر من!

تلاش‌های بی اثرم، مکان دستانم را از گوش‌هایم به چهره‌ام تغییر داده و سیمای اشک‌بارم را پوشاند.  نشستن دستانم بر چهره‌ام تابم را به یغما برده و هق‌- هق خفه شده در گلویم را رها ساخت.  

دست از تلاش بی‌اثر برداشته و آرام و لرزان گفتم:

-تقصیر من بود!

طنین گام‌هایی بر پارکت ‌های بالکن پیچید که احتمالم داد، رادمان به مکان قبلی‌اش بازگشته است. آوای نگرانش در مغزم طنین انداخت. نگرانم شده بود؟!

-چی تقصیر تو نیست ملیکا؟ چی؟!

بس بود هرچه عذاب کشیده بودم و هیچ مگفته بودم.  بس بود هرچه خودخوری کرده بودم و روحم را آزرده بودم.  بس بود! سخنان حجمه کرده در گلویم آزارم می‌داد.  باید برمی‌کندم این مهر خاموشی را از راز سر به مهرم! اختیارم نبود، اجبار بود!

-وقتی که خبر مرگ بابا و مهرسا رو بهمون دادن، من و مامان، داغون شدیم! آتیش گرفتیم از آتیش گرفتن‌شون! نابود شدیم از نابود شدن‌شون! مردیم... مردیم از مردن‌شون! حال جفتمون افتضاح بود! هه! مامان بدبخت که نمی‌دونست از غم مرگ شوهرش غصه بخوره یا از داغ مرگ بچه‌ش بسوزه! و منم... منم نمی‌دونستم چیکار باید بکنم با عذاب وجدانی که راه نفس به روم بسته بود! که خواب و خوراک ازم گرفته بود! داشتم می‌مردم رادمان! داشتم می‌مردم!

قطرات اشک، بی‌رحمانه و پیوسته بر ساحل گونه‌ام می‌باریدند.   قلبم آتش گرفته بود از یاد حماقت ارتکابی‌ام! چه کرده بودم من؟ چه کرده بودم؟!

در کوره‌ی آتشی انداخته بودندم! تمام روح و جانم داغ شده و آتش گرفته بود! می‌سوختم از مرور آنچه کرده بودم! می‌سوختم! سخت بود اعتراف به زندگی‌ای که خود با دست خود نابودش ساخته بودم! سخت بود اعتراف به حماقتی که تیشه‌اش ریشه‌ام را نابود ساخته بود! سخت بود!

آب دهانم را به سختی فرو فرستاده و دیدگانم را با درد بر هم فشردم. به سختی تلاش بر بغض خفته در گلویم کرده و لرزان گفتم:

-به ما گفتن دلیل مرگ مهرسا و بابا، کاملا غیرعمدی بوده! شیر گاز باز مونده و به دلیل پخش شدن  گاز توی هوا، به محض زدن فندک، کل خونه میره رو هوا! هیچ‌کس نفهمید علت اصلی مرگشون چیه. هیچ کس نفهمید یه دختر خر، به خاطر یه آزمایش مسخره، پدر و خواهرش رو به کشتن داده! هیچ‌کس، هیچ‌‌وقت‌ هیچی نفهمید و برای همین... برای همین این راز تا الان که 10 سال از اون ماجرا گذشته، تو سینه من مونده! رادمان دارم خفه میشم! دارم می‌کشه منو این راز سر به مهر! رادمان من کشتمشون! من کشتم!

همزمان با سکوتم دستانم را بر چهره‌ام نهاده و هق هق از ته دلی سر دادم. با تمام وجود اشک‌ریختم به حال کرده‌هایم! اشک می‌ریختم به حال گفته‌هایم!  آن روزها گذشته بود تنها کاش‌هایش برایم مانده بود! کاش نکرده بودم! کاش نگفته بودم!

رادمان دگر تاب نیاورد سکوت پیشه کند و به انتظار اتمام سخنانم بنشیند. مشتش را خشمگین بر میز کوفته و غرید:

-د لعنتی یه کلام میگی چی شده یا نه؟!

فریادش داغ دلم را تازه نمود. من هم فریاد زده بودم! بر سر مهرسا به خاطر شک و تردیدش فریاد زده بودم! چه کرده بودم من؟ چه کرده بودم؟

دستان لرزان و خیس اشکم را از روی چهره‌ام برداشته و نگاه ماتم را بهشان دوختم. با کدامشان تلفن در دست گرفته و به مهرسا زنگ زده بودم؟ با کدامشان؟!

مرگ دوای مرگ تدریجی‌ام بود. دگر این زندگی جذابیتی برایم نداشت! تنها اندک شعله‌ای شده بود که من شمع را ذره ذره و با زجر می‌سوزاند. تنها مانده بودم! بی‌کس و خوار! همانند شاهی که تنها، که در صفحه بازی، باید مقابل لشکری ایستادگی کند، که فرمانده‌شان، فرمان مات نمی‌داد،  تنها با راندن واژه کیش بر لب، او را خوار ساخته و  از خفت‌گاهش فراری می‌ساخت...!

تاب نگاه کردن در چشمان رادمان را نداشتم. نگاه‌ کرده و چه می‌گفتم؟ می‌گفتم عمو و دخترعمو، یا به قولی خواهر و پدرت را به کشتن داده‌ام؟! همزمان با لغزیدن قطره‌اشکی بر گونه‌ام، سر به زیر افکنده و دیدگان اشک بارم را از نگاه سنگینش محفوظ داشتم.

چندین بار لب گشوده تا سخنی بر لب آرم، ولیکن نتوانستم. نمی‌شد! سخت بود! به خدا قسم سخت بود! طنین مهربان مهرسا هنوز در گوشم زنگ می‌زد. تصویر لبخندهای گرم و حمایت‌گرانه پدر هنوز در دیدگانم پرده می‌انداخت. چهره هیچ‌کدامشان از مقابل دیدگانم دمی کنار نمی‌رفت! من کشته بودم! من آنها را از زندگی ساقط ساخته بودم! چطور توانسته بودم؟! آن به هیچ، حال... حال چطور باید از عملی سخن می‌گفتم که منجر به مرگشان شده بود؟!

-شب آخر با مهرسا حرف می‌زدم. می‌گفت بابا می‌خواسته ویلا رو خراب کنه؛ همه اثاثیه ویلا رو هم فروخته بوده و حتی اونا  تو هتل می‌خوابیدن. خیلی وقت بود که دلم یه آتیش بازی باحال می‌خواست. یه آتیش‌بازی خیلی خفن! برای همین حماقتی کردم که تا عمر دارم از هرچی آتیش و آتیش بازیه فراریم کرد.

تلخندی بر بوم لبانم ترسیم شد. هه!  چه آتش بازی‌ای هم به پا شد!

@ Masoome @ Ghazal @ Torkan dori @ Psycho.V @ Hony.m @ khakestar

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 7
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت7

-معماری مهندسی شده آشپزخونه، از خوب، خوب تر بود. جوری طراحی شده بود که با پخش شدن گاز کربن‌دی‌اکسید تو فضای آشپزخونه،  در و 2تا پنجره‌اش به طور خودکار بسته می‌شدن و  آتیش خیلی زود خاموش می‌شد. این اواخر، یکی از پنجره‌ها کنترل‌گرش خراب شد. برای همین دیگه درست کار نمی‌کرد و خودکار بسته نمی‌شد. معماری خفن آشپزخونه باعث شد به مهرسا پیشنهاد بدم که شب قبل خوابش شیر گاز اجاق آشپزخونه که نگهش داشته بودن رو باز بذاره. 

به سختی و عاحزانه تلاش بر ادامه دادن سخنانم می‌نمودم، ولیکن امان از بغض سنگینی که امانم را بریده بود.

-قرار بود... قرار بود پنجره خراب رو ببنده. من بش گفتم اون کارو کنه ولی...

سخن در دهانم ماند و شدت ریزش اشک‌هایم شدت یافت. دگر به حال خود نبودم! به 10سال پیش بازگشته بدم! همه مکالمه‌ آن روزمان و سخنانی که بِهَش گفته بودم در مغزم طنین انداخت. من! من او را وسوسه کرده بودم! من او را ترغیب به انجامش کرده بودم!  من... من آنها را کشته بودم!

بغض خفته در گلویم جان تازه‌ای گرفته و با قدرت گلویم را می‌خراشید. تمام وجودم می‌لرزید! دستانم، پاهایم، لبانم! همه اجزای بدنم می‌لرزیدند! سرعت‌ نفس‌هایم بی‌اختیار شدت یافته و نگاه‌م مات نقطه نامعلومی شده بود! من کرده بودم؟ نه! من نکرده بودم! من نکرده بودم! من آن دو را نکشته بودم! نکشته بودددم!

ناله‌های درونی ام به فریادی از اعماق وحودم تبدیل شدند. بی‌اختیار و هیستریک سرم را به شدت می‌جنبانده و پیوسته فریاد می‌زدم:

-من نکردم! من نکشتمشون! من نکشتم!

از جای برخاسته و با گام‌هایی  لرزان  به سوی رادمان رفتم. دست سردش را میان انگشتانم گرفته و بغض‌آلود  و عاجزانه بانگ برآوردم:

-من نکشتم! من قاتل  نیستم! من قاتل نیستممم! 

رادمان دمی بهت‌زده خیره به حالات عصبی و هیستریکم شد. در میان اشک‌هایم بی‌امانم که پرده تار و لرزانی بر دیدگانم انداخته بودند، ندانستم چه شد که دستش بالا آمد و ضربه دردناکی بر چهره‌ام کوفت. با کوفتن سیلی‌اش به صورتم، از بهت در آمده و به خود آمدم! طنین توفنده فریادهایم را خاموش ساخته و محکم بر زمین کوفته شدم. دست بر گونه ضرب‌دیده‌ام نهاده و همان‌گونه که با دیدگانی اشک‌بار مظلومانه نگاهش می‌نمودم، عاجزانه نالیدم:

-من نکشتم!

گویی به حساب  نگرش فشار وارده بر رویم و حالت هیستریکم، زبان در کام نگاه داشته و هیچ‌ نگفته بود. زیرا با تکرار سخنم، آن هم پس از بازگشت هوشیاری بر  جانم، گویی آتش بر جانش زدند.

مشتش را خشمگین بر میز کوفته و با نفس- نفس و چشمانی سرخ، نگاه‌م کرد. انگشتانش را به درون گوشت دستش فرو برده و  همان‌گونه که از  شدت فشار وارده انگشتانش بر دستش،   تمام جسمش می‌لرزید،  دندان‌هایش را خشمگین بر هم فشار داد.  لحظاتی برجای ایستاده و تنها با نفس-نفسی عصبی، تنها نگاه‌م کرد. ولیکن گویی تلاش‌هایش برای جلوگیری از فوران خشمش بی‌اثر بوده   که   خشمگین به سویم هجوم آورد. از جای بلندم کرده و تا به خود آیم‌ سیلی  دیگری مهمان چهره‌ام کرد. همان‌گونه که  یقه‌ام را میان انگشتان دو دستش می‌فشرد، جسمم را محکم بر دیوار کوفته و  چهره‌اش را در چندسانتی چهره‌ام نگاه داشته و خشمگین بانگ برآورد:

-تو  چیکار کردی؟ چیکار کردی لعنتی؟!

من؟ من کاری به جز دادن پیشنهاد برای  انجام یک اتش بازی مسخره انجام نداده بودم!  من... من تنها یک حماقت هولناک کرده بودم! جمفتمان حماقت کرده بودیم. همیشه با مرور گذشته، گریه‌ام می‌گرفت به  حال اصرارها و تاکید‌هایی که به مهرسا کرده بودم، تا نگذارد خودش و پدر شب را در خانه سپری کنند...!

همان‌گونه که بهت‌زده نگاهش‌ کرده و  در تلاش برای آزادسازی  یقه‌ام از میان چنگال انگشتانش بودم، همزمان با لغزش قطره‌اشکی بر گونه‌ام بغض‌آلود نالیدم:

-قرار نبود تو خونه بمونن؛ همیشه شبا تو هتل می‌خوابیدن. 

بغص گلویم را دریده و  پرده اشک‌باری بر دیدگانم انداخت. دستانم را آرام از روی دستانش پایین انداخته  و همزمان با به زیر افکندن سرم،  از اعماق گلویم نالیدم:

-من نکشتم!

در آن واحد تیله‌‌های سیه‌گونش رنگ خون گرفته و   سرعت نفس‌هایش شدت یافت. دستش را خشمگین بالا برده و سیلی دیگری بر چهره‌ام کوفت‌.‌  فشار دستانش را از روی یقه‌ام  به گردنم تغییر داده و گلویم را سخت و سهمگین میان انگشتانش فشرد. بی‌توجه به تقلاهایم برای نفس کشیدم با تغیر فریاد زد:

-خفه شو! خفه شو! خفه شو!

@ Masoome @ Ghazal @ Hony.m @ khakestar @ Torkan dori @ Psycho.V @ Beretta

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 7
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت۸

بهت‌زده محو تماشای تیله‌های ‌سیه‌رنگش که میان رگه‌های خونین کاسه چشمش گم شده بود، شده و بی‌اختیار دستانم را از برای محارست از جانم، بر روی دستانش نهاده و تلاش بر رها سازی گلویم از حصار قتال دستانش، نمودم. اندک- اندک و با افزایش فشار دستانش، رمق از نفس‌های خسته‌ام پر کشیده و روح از جسمم خارج می‌ساخت. چهره‌ام رفته رفته رنگ باخته و قدرت چنگ‌هایم بر روی دستانش، تحلیل می‌رفت. به سختی و با تلاشی  وافر، با دیدگانی که دم به دم برای برهم افتادن می‌رفتند، پاهایم را به دیوار آجری پشتم کوفته و چنگی بر دست ستبرش انداختم. ولیکن هیچ‌یک را افاقه‌ای نبود. رفته- رفته  از شدت توانم کاسته شده و قدرت تقلاهایم کاهش می‌یافت. سرعت‌ نفس‌هایم دگر به مرز خاموشی و چهره خشمگینش در مقابل دیدگانم، محو و محوتر می‌شد.  دم به دم مقابل دیدگانم سیاهی رفته و فشار دستانم بر روی دستانش کم و کمتر می‌شد.  با آخرین توانم چنگی بر دستانش انداخته و به سختی نالیدم:

-خف... خفه‌م... ک... کر... دی!

بی‌توجه به سخنم به عملش مهر امتداد کوفته و فشار دستانش بر گلویم را بیشتر کرد. توانم از کف رفته و دستم از روی دستانش به پایین افتاد. ندانستم از شدت ترس بود یا تنگفی نفس. تنها به خاطر دارم جان از بدنم بیرون کشیده شد. به  چهره‌‌اش که دم به دم در مقابل دیدگانم محو و محو تر می‌شد لبخند کم جانی پاشیده و همزمان با به زیر افتادن سرم، دیدگانم بر هم افتادند. دگر  نفهمیدم چه شد!

گویی که به ناگه از یک کابوس برخاسته‌ام، هراسان دیده از هم گشوده و با نفس- نفسی آمیخته به ترس، سرم را بالا بردم. همزمان با برافراشتن سرم، نگاه‌م به چهره هراسان و خیس از عرق رادمان گره خورده و سپس به دستانش کشیده شد که گره خورده در هم، بر روی قفسه سینه‌ام‌ جای گرفته بودند. با نگرش دیدگان از هم گشوده‌ام، نفس آسوده‌ای از میان لبانش رها ساخته و چندین بار زمزمه نمود:

-خدایا شکر!

با چرخاندن نگاه‌م در بالکن و نگرش جسم خفته‌ام بر روی پارکت‌های کف، به یاد آوردم که چه شد. ابتدا تنها بهت‌زده و در سکوت، تنها به قطرات روان عرق بر روی چهره‌اش نگریسته و هیچ نگفتم. مغزم هنوز متوجه اتفاق رخ داده نشده بود.  کمی طول کشید تا پردازش کنم که رادمان در حال انجام چه کاری بود. به خود آمدن مغزم، و خروجش از حصار بهت، حقیقت را مانند پتک بر سرم کوفت. او... او در حال کشتنم بود؟ او داشت مرا خ... مرا خفه می‌کرد؟! آه.. خدای من! خدای من! اویی که   برای پایین چکیدن  قطره اشکی از دیدگانم، جان می‌داد، او که به هنگام حزنم دمی آرام و قرار نداشت؛ او، او داشت مرا به کشتن می‌داد؟!

بغض بی‌رحمانه گلویم را خراشید! گویی هرچه بیشتر تلاش بر محبوس نگاه داشتنش می‌نمودم، قدرت تازه‌ای بِهَش می‌بخشیدم. سنگینی حجمش در گلویم آزارم می‌داد ؛ من هم آدمی بیش نبودم. مگر چقدر توان مقابله و ایستادگی با این غول2سر را داشتم؟!

اشک‌هایم دیدگانم را در هاله تار و لرزانی فرو برده بودند؛ دیدگانم را تار ساخته بودند، ولیکن نه آنقدر که مگذارند چهره شرمزده و پشیمان رادمان را نبینم. هه! پشیمان شده بود؟ مرا به کام مرگ فرستاده و خود اشک شرمندگی می‌ریخت؟ آخ! برادر شیری‌ام بود؟ نبود؟! پسرعموی خونی‌ام بود؟ نبود؟! همبازی بچگی‌هایم که بود؟ آن هم نبود؟! آخ که خون از جگر زخمی‌ام می‌چکید. عملش خون چکانده بود از جگرم! خون چکانده بود! کاش برنمی‌گشت! کاش می‌ماند در همان خرابه‌ای که این سالیان طویل درونش گذران عمر کرده بود! مگر به هنگام مرگ پدر و مهرسا آنجا نمانده بود، حال هم می‌ماند! چرا او را از مرگ مادر آگاه ساختم؟ هه! به خیال خود آگاهش ساختم که باز آید و دلداری‌ام دهد؟ آگاهش ساختم که آید و مرهمی بر دردهایم شود؟! هه! چه شد؟! دلداری‌ام داد؟ حامی‌ام شد؟ مرهمی بر زخم‌هایم شد؟ چه شد؟!! هیچ نشد! درد شد و درمان نشد! زخم شد و مرهم نشد! اشک شد و لبخند نشد!

اشکی از بر گونه‌ام لغزید که همان دم از چهره زدودمش. همان‌گونه که رها دگر محرمی بر نگرش اشک‌هایم نبود، رادمان هم دگر نبود! رادمان دگر مرده بود و تنها خود از دردش آگاه بودم. و چه خوش می‌گفت؛ چه خوش می‌گفت، آنکه می‌گفت:

"غم داغ برادر را برادر مرده می‌داند!"

زنده بود، ولیکن نه دگر برای من! تمام شد! رها جدا شد، او مرد!

به سختی از جای برخاسته و جسم آش و لاشم را برپا نگاه داشتم. گویی مرگی که تا یک قدمی‌ام آمده و پا پس کشیده بود، تمام جانم را به یغما برده بود. خود را به صندلی نزدیک ساخته و بر رویش نشستم  تا مبادا در مقابل دیدگان قاتل روحم پخش زمین شوم.  لب گشودم تا سخنم را بر لب آرم که دمی پشیمان شدم. آیا واقعا تنها چاره خلاصی از مشکلات، پایان دادن به این رابطه بود؟ آیا واقعا چاره دگری برای این مشکل وجود نداشت؟! قلبم با وجود تمام ظلم‌هایی که رادمان در حقم کرده بود، باز هم با حس دوری عمیقی که قرار بود میان‌مان بیفتد، گز- گز کرده و بی‌تابی می‌نمود. دمی به سوی پشیمانی رفته و خواستم از اصرارم بر جاری ساختن سخنانم بر زبان دست بردارم، ولیکن... نه! چه ضمانتی بود که بار  دگری هم دست به دور گلویم حلقه نکرده و مرگ به خوردم نمی‌داد؟ چه ضمانتی بود؟! هه! چه خوار شده بودم که از برادر شیری‌ام نیز می‌ترسیدم! این‌گونه نمی‌شد! مرگ یک بار و شیون هم یک بار! باید تمامش می‌کردم!

@ Masoome  @ Ghazal   @ سایکو.V   @ Torkan dori   @ Beretta  @ Hony.m   @ khakestar

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 7
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت۸

به سختی لب از لب گشوده و از اعماق گلویم نالیدم:

-هرچی بین من و تو بوده تموم شده! دیگه  از این بعد نه من تو رو می‌شناسم نه تو منو! تو فکر می‌کنی من واقعا به خاطر کاری که کردی مردم و من هم... من هم فکر می‌کنم تو هم تو اون تصادف لعنتی، همراه عمو و زن‌عمو از دست رفتی! تو دیگه برادر من نیستی، من هم دیگه خواهر تو نیستم! همه چیز از همین امروز تموم شد!

در دل ادامه سخنم را گفتم:

-هرچی آرزوی خوب برای تو! تموم شد!

بهت‌زده  و با دهانی نیمه‌باز، مات چهره بی‌تفاوتم شده بود. گویی باورش نمی‌شد اینقدر راحت قید رابطه به اصطلاح خواهر و برادری‌مان را زده و بی‌تفاوت نگاه‌ش کنم. نمی‌دانست و افسوس! نمی‌دانست و نمی‌دید که در پس این نقاب بی‌تفاوتی، قلبی در تب و تاب، و جگری سوخته پنهان شده است.

دست به کشتنم زده بود؟ دردی نبود!  مرا بی‌لیاقت خوانده بود؟ آن هم دردی نبود! میان من و رها، رها را انتخاب کرده بود؟ باز هم دردی نبود! حق داشت هرچه کرده بود. مگر من پدر و مهرسا را به کشتن نداده بودم؟ او هم حق داشت مرا  به کشتن دهد. مگر لیاقت خانواده مهربان و عزیزم را داشتم که خود را با لیاقت بدانم؟ پس او حق داشت مرا بی‌لیاقت خواند.  و اما... اما داستان رها! حقش می‌دادم رهایم کند! چندسال تمام جز سردی هیچ از جانبم ننگریست و باز هم کنارم ماند. هیچ جز توهین نشنید و باز هم تنهایم نگذاشت. در کنارم هیچ جز درد نکشید و باز هم حامی‌‌ام ماند.

و حال... پس از گذر چندسال مشقت‌بار، رادمان عاشق شده بود! عاشق کسی شده بود که عاشق کس دگری بود، ولیکن... آن هم دردی نبود! تلاشم را کرده بودم مسیر وصال  به معشوقش را  هموار سازم ولیکن.. ولیکن او خود نخواست. تلاشم را ندید و خردم ساخت. نگفته بودمش نیمی از دلیلم بر رضایت ندادن، نرسیدن رها به پیمان است؟ نگفته بودمش؟! آری، نگفته بودمش، که این‌گونه که با دفاع از پیمان و تلاش بر راضی کردنم بر رضایت دادن، تیشه برداشته و به جان ریشه خود افتاده  بود. کاش نکرده بود تا می‌گفتمش! کاش روحم را به کشتن نداده بود تا آگاهش می‌ساختم! ولیکن... خودخواهی بود اما، اما کاش عاشقی‌هایش را برای زمان دگری می‎‍‌گذاشت! کاش این‌قدر بی‌رحمانه در این آشفته بازار تنهایم نمی‌‌گذاشت. رها جایی نمی‌رفت، همین‌جا می‌ماند؛ ولیکن من،  تنها و بی‌کس، سیاه پوش مادرم بوده و هیچ‌کس نداشتم، که همدردی هیچ، تنها دلداری ساده‌ای‌ دهدم. پیمان همه چیزم را گرفته بود. اول مادر، دوم رها، حال هم او!

از جای برخاسته و به سرعت به سویم هجوم آورد. بر روی زانوانش نشسته  و سرش را بالا آورد. دستانم را میان دستان سردش گرفته و با دوختن چشمانش در تیله‌های مرده‌ام، عاجزانه نالید:

-شوخی  بود دیگه؟ نه؟! سر کارم گذاشتی دیگه؟ آره!

تنها با دیدگانی اشک‌بار نگاه‌ش کرده و جز حواله‌دهی لبخند تلخی به چهره‌اش هیچ عکس‌العمل دگری نشان ندادم.

با نگرش سکوت تلخم، دستانم را رها کرده و دستانش را بر روی شانه‌هایم قرار داد. خشمگین تکانم داده و با خشمی آمیخته به عجز، غرید:

-بگو دروغه! بگووو! بگو داری الکی میگی! بگو سر کارم گذاشتی! بگو لعنتی بگو!

با دستانش چهره‌ام را قاب گرفته و همزمان با لغزیدن قطره‌اشکی بر گونه‌اش، بغض‌آلود و عاجزانه نالید:

-تو قید منو نمی‌زنی نه؟ تو منو فراموش نمی‌کنی نه؟ غلط کردم! ملیکا غلط کردم  می‌خواستم خفت کنم. به خدا دست خودم نبود! به خدا قسم دست خودم نبود!

قطره‌اشک دیگری بر گونه‌اش لغزید که جگرم را آتش زد. برادر مغرور من، در حال اشک ریختن بود؟ اویی که جز مرگ مادر دگر اشک ریختنش را به دیده ننگریسته بودم، داشت گریه می‌نمود؟! آه، باورم نمی‌‌شد! باورم نمی‌شد! هه! انقدر رابطه سرد میان‌مان برایش با ارزش بود که برایش اشک می‌ریخت؟

دیدگان اشک‌بارم را به این‌سو و آن‌سو چرخانده تا مبادا قطره اشکی از درونشان بر گونه‌هایم ریزد و رسوایم کند. او باید اندیشه می‌کرد دگر هیچ‌چیز برایم ارزشی ندارد، حتی رابطه بین‌مان! دست خودم نبود، گویی اختیارم را کس دگری فرمان‌دهی می‌نمود. بی‌اختیار چهره‌ام را از انگشتان یخ‌زده‌ش دور ساخته و نیش زدم:

-اگه تحمل این حقیقت برات سخته، کاری نداره که، می‌تونی دوباره خفم کنی. فقط این‌دفعه وقتی از حال رفتم، دیگه نباید با احیای قبلی دوباره برم گردونی. تو که نشون دادی تو این کار مهارت داری، آقای دکتر!

در میان گرمای عجیب تابستان، تمام تنش لرزید و آرام گرفت. نگاه‌ مملو از احساسش رنگ باخته،  و با 2چاله سیاه‌رنگ که بی‌شباهت به آنچه هر روز در جای دیدگانم می‌نگریستم نبود، نگاه‌م کرد. از جای برخاسته و همان‌‌گونه که قدم به قدم میان‌مان فاصله می‌انداخت، تیله‌های یخ‌زده‌اش را بر چهره‌ام دوخته و آرام گفت:

-باشه! این رابظه رو تمومش می‌کنیم. فقط بدون... بدون یه روز بدجوری از این کارت پشیمون میشی!

@ Masoome

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 5
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت10

2هفته بعد

با گرفتن کام عمیقی از سیگار نیمه‌سوخته‌ای که میان 2انگشت اشاره و میانی‌ام  جای‌گرفته بود، سرم را به سویش چرخانده و به او که همانند خودم، با قرار دادن 2 آرنجش بر  روی میله آهنین حصار بالکن، بر روی ساق دستانش خم شده بود، چشم دوختم. کام دگری گرفته و با ترسیم پوزخند عمیقی بر لبانم، تیله‌های یخ‌زده‌ام را به چشمانش دوختم.

-هه! رابطه خودمون هنوز یه لنگه در هواس، بعد تو نگران رابطه من و رادمانی؟!

لبخند عمیقش با سمع سخنم، بر روی لبانش  ماسید. در حالی که سخت در تلاش بود تا چهره‌اش را بار دگر مزین به لبخند کند، دندان‌هایش را بر هم فشرده و با مهربانی‌ای تصنعی، آرام گفت:

-منو و تو که آشتی کردیم. چرا باید رابطه‌مون یه لنگه در هوا باشه؟!

سخنش پوزخند عمیقی بر لبانم ترسیم کرد. آشتی کرده بودیم؟ چه هنگام که مرا از آن آگاهی نبود؟!

چهره‌ متفکری به خود گرفته و با ابروانی درهم گره خورده نگاه‌ش کردم. اندکی درنگ و ذره‌ای سکوت تنها نیازم در آن لحظه بود. نکند آشتی‌ای که درباره‌اش سخن می‌گفت، همان بغل سرد و جمله "بیا این قهر مسخره رو تمومش کنیم"ای بود که بر زبان رانده بود؟ آن را آشتی می‌دانست؟ قصدش به سخره گرفتن خودش بود یا من؟ مرا چگونه در پس دیدگانش تصور می‌نمود که در خیال خود اندیشه کرده بود با انجام این کارش هرچه کرده را از یاد خواهم برد؟! اویی که نه تنها خودش را باز هم رفیفم دانسته، بلکه به خود اجازه داده بود تا وصادتی برای بازساری رابطه نابود خویش و رادمان نماید، از یاد برده بود که یکی از دلایل نابودی رابطه‌مان، خود او بود؟!

نگاه‌م را به اندک شعله سیگار دوخته و انحنای لبانم را شدت بخشیدم. بی‌اختیار و از شدت آتش خشمی که در وجودم گر گرفته و زبانه می‌کشید، قهقهه بلند و هیستریکی زدم. چندین دقیقه تنها با برافراشتن سر و دوختن نگاه‌م به آسمان، قهقهه می‌زدم و او تنها با نگاهی حیرت زده، محو تماشایم بود. پس از پایان یافتن خنده‌ام که تنها محض بالا نیامدن آنچه در زیر  نقاب بی‌تفاوتی‌ام می‌گذشت، بود، به حالت قبلی‌ام بازگشته و این‌بار، به جای چهره منفورش، نگاه‌م را به بازی دوستانه پسربچه‌های در خیابان دوختم. با نزدیک ساختن سیگار به لبانم، پک عمیقی زده و با غنچه ساختن لبانم،  دودش را حلقه- حلقه برون دادم.

-نمی‌دونم خودت خری، یا منو خر فرض کردی، در هر حال باید بت بگم راهی که رفتی توش تهش بن‌بسته. بچه که بودیم، یه روز، سر هیچی، با هم یه دعوای اساسی کردیم؛ طوری که من و تویی که حتی یه روزم بدون هم نمی‌گذروندیم، یه هفته از هم دور موندیم. دلیل اون دعوا، این بود که درست با اخلاق‌های و تنفرات همدیگه آشنا نشده بودیم. تو یه هفته تمام طاقت آوردی که دور بمونی، ولی من نتونستم. آخرشم با اینکه تو مقصر دعوا بودی، من اومدم جلو. اون روز بم گفتی که از اون به بعد، هر وقت دعوا کردیم، کسی که مقصره باید بیاد ناز طرف مثابلش رو بکشه و همه چیز رو از دلش بیرون بیاره. هفده سال گذشت و تو همه‌ همیشه به حرفی که زدی پایبند موندی. هفده سال همیشه وقتایی که قهر می‌کردیم، فقط و فقط وقتایی که مقصر بودی برای آتشی کردنمون پا پیش گذاشتی؛ حتی یه بار 3ماه با هم قهر بودیم و تو هیچ واکنشی نشون ندادی.  و حالا... بعد از گذشت هفده سال، برای اولین بار، حرفت رو زیر پات گذاشتی و با اینکه من مقصر بودم، تو برای آشتی کردنمون پا پیش گذاشتی. و هم من، هم خودت خوب می‌دونیم که دلیل این کارت چیه. به خاطر زنده موندن عشقت، زدی زیر حرفی که گفتی و امروز اومدی تا آشتی کنیم. منو مهمون یه بغل سرد کردی و با یه لبخند فوق مصنوعی، ازم خواستی که به ناراحتی بین‌مون، پایان بدیم.

با رسیدنم به این بخش از سخنانم، دگر تاب نیاوردم که نگاه‌ش نکنم. باید به هنگام بر زبان آوردن سخنانم، می‌نگریستم چهره‌ای را که یکی از اصلی‌ترین دلایل بدبختی‌ام بود. سرم را چرخانده و با خشمی خفته در پس لبخند مصنوعی‌ام، نگاه‌ش کردم.

-می‌دونی چیه؟ تویی که خودت رو رفیق من می‌دونستی، حتی یه درصد هم تنهایی و بی‌کسی من، اونم تو اوج بدبختیام برات مهم نبود. تو، فقط و فقط، برای زنده موندن کسی اومدی اینجا که 1ماه دیگه موعد اعدامشه. فقط من می‌تونم کاری کنم که طناب دار دور گردن پیمان نیفته، فقط من! که این حقیقت رو هم من می‌دونم، هم خودت! خوب می‌دونی تا وقتی رابطه‌ت با من شکرآب باشه هیچ کاری نمی‌تونی بکنی، پس چیکار کردی؟ اومدی اینجا آشتی کردی، که بازم بتونی تلاش کنی تا ازم رضایت بگیری.

دستانم را همراه با پوزخند تمسخر‌آمیزی که بر بوم سرخ لبانم، اثری ساخته بود، چندین‌مرتبه به هم کوفته و با درد عمیقی در وجودم، بلند خندیدم. اشک نشسته در چشمانم را به سختی فرو خورده و عاجزانه، بار دگر سپر و شمشیر برداشته تا به جنگ بغض سنگین خفته در گلویم روم. هه! چه بدبخت بودم! هرکه را مهر معتمد برش کوفته و او را نزدیک خود می‌پنداشتم، خنجری بر قلبم فرو کرده و با لبخندی بر لب دور می‌شد. کاش می‌شکست دستم، می‌شکست دستی که هرچه میکرد، باز هم بی‌نمک بود. مگر به هنگام ورشکستگی پدرش، کم من و مادرم کمکش کردیم؟ مگر به هنگام مرگ مادرش، کم مادرم برایش مادری نمود؟ حقم بود؟! حقم بود که  تا هوای عاشقی در سرش پیچیده و قبلش برای پسری به تب و تاب افتاد، این‌گونه در این آشفته بازار رهایم کند؟ نبود!  به خدا قسم که پاسخ آن همه لطف و مهربانی، این خیانت نبود!

بس بود! بس بود هرچه برای باقی ماندن اندک حرمت‌هایی که میان‌مان مانده بود، هیچ به روی خود نیاورده و اجازه روگشایی خشم مغلی در وجودم را نداده بودم. بس بود دگر! رادمان اشتباه کرده بود! من بی‌لیاقت نبودم، او بود که لیاقت مهر و محبت‌هایی که از جانب‌مان نثارش شده بود را نداشت. بی‌لیاقت بود و هیچ‌کارش نمی‌شد کرد! همان روز، همان روز که به خاطرش درد دریده شدن بازوی ظریفم با چاقو  را متحمل شدم تا مبادا او آسیبی بیند، و او در پاسخ عمل فداکارانه‌ام مشغله کاری‌اش را بهانه کرده و حتی به ملاقاتم نیامد، همان‌روز باید می‌فهمیدم که می‌تواند روزی به راحتی پشتم را خالی کند. باید می‌فهمیدم و افسوس که نفهمیدم! نفهمیدم و افسوس که حماقت مرگبارم این‌گونه خوارم ساخت. اگر همان‌دم متوجه بی‌لیاقتی و بی‌معرفتی ذاتی‌اش می‌شدم، هیچ‌گاه کار خود را به اینجا نمی‌کشاندم!

دگر تاب نیاوردم دیگ خشمی که در وجودم غل- غل را می‌نمود را به زیر نقاب بی‌تفاوتی‌ام پنهان سازم. تا همین‌جایش هم هرچه در برابرش کوتاه آمده بودم، جز کوفتن مهر حماقت بر خودم، عمل  دگری انجام نداده بودم. باید می‌فهمید و می‌نگریست که  ملیکای مقابلش، خرِ گوش‌درازی نیست که در عالم خیالاتش متصور شده است! هرچه سکوت پیشه کرده و به خود گفتم "جاهل است، نمی‌داند چه می‌کند، آدم می‌شود!" حماقت محض بود! گفتمش این سال‌ها، ولیکن... ولیکن نشد که نشد، چه بسا امروز،  با پررویی محض، آمد و بار دگر آویزانم شد. هه! آخ! آخ  که آن‌سال و آن‌ماه که در تب دوری‌مان می‌سوختم و او حاضر نبود کوتاه آید و مهر اختتام بر قهر‌ میان‌مان کوبد، بس دردناک بر سرم کوفته می‌شد. آن‌سال رفاقت‌ چندین‌ساله‌مان برایش آنقدر ارزشمند نبود که کوتاه آید و حال، حال از بهر آزاد ساختن عشقش، پس از هفده سال، برای اولین بار، کوتاه آمده بود!

@ Masoome @ Beretta

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 4
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت یازدهم

دگر مرا تاب مقابله با خشم مغلی در وجودم نبود. سیگارم را به زیر پایم انداخته و خشمگین، به سویش هجوم بردم. همانند رادمان و بلایی که بر سرم آورده بود،  یقه‌اش را میان انگشتانم فشرده و با تمام وجود، به دیوار آجری پشتش کوفتمش. دندان‌هایم را خشمگین بر هم فشرده و با چشمانی خون‌زده، به چهره‌اش که به سفیدی دیوار می‌مانست، نگاه‌ کردم. خوب می‌دانست! خوب می‌دانست شاید زخم‌ها و اندوه فراوانم،  با اشک‌ریزی اندکی تسکین یابد، ولیکن ذاتا بی‌تفاوت بودم و جمع می‌شد، خشمی که ذره ذره به خورد جانم رفته بود. اندک- اندک کاسه صبرم به مرز آکندگی می‌رسید و وای به حال کسی بود که به آن هنگام، در دسترس‌ترین فرد، برای تهی‌سازی خشمم بر رویش بود...!

با کمک یقه‌اش که میان انگشتانم فشرده بود، از جای بلندش کرده و کمی بالا آوردمش تا هم‌قدم شود. سرم به را به چهره هراسیده‌اش نزدیک ساخته و از میان دندان‌های چفت‌شده‌ام غریدم:

-می‌دونی، نقشه خوبی کشیدی‌ها، اما رو بدکسی اجراش کردی. نقشه‌ت حرفه‌ای طراحی شده بود، اما 2تا نکته اساسی رو توش رعایت نکرده بودی. نکته اول: باید یادت می‌موند، کسی که می‌خوای نقشه روش اجرا کنی، که من باشم، نه چیزی رو بی‌دلیل قبول می‌کنم، نه بی‌دلیل از کنار اتفاقات می‌گذرم. نکته دوم: باید یادت می‌موند که من، هرچی که ندارم، حافظه خیلی خوبی دارم، و هیچ‌وقت، هیچ‌چیز رو یادم نمی‌ره.

بی‎توجه به تقلاهایش برای رهاسازی یقه‌اش از میان انگشتانم، فشار دستانم را از شدت  دردی که محتمل می‌شدم بر روی یقه‌اش بیشتر کرده و بی‌اختیار، پوزخندی عصبی بر لبانم ترسیم می‌شود. هه! به خیال خود فکر کرده بود با نقشه‌ای که کشیده است، می‌تواند مرا خام خود سازد؟ هه! زهی خیال خام!

-بذار کاری که کردی رو مرور کنیم؛ اومدی اینجا، و برای اولین بار تو هفده سال رفاقت‌مون، با اینکه مطمئنم معتقدی من مقصر دعوامون هستم، ولی تو برای آشتی پیش‌قدم شدی؛ نکته اول، حواست نبود که من، خوب می‌دونم تویی که هیچ‌وقت، تا وقتی خودت رو مقصر دعوایی ندونی برای آشتی‌کنونش پیشقدم نمیشی، حتما یه قصدی پشت کارت داری. نکته دوم، تنها سودی که دوباره از سر گرفتن این دوستی، اونم به این زودی، و به ازای زیر پا گذاشتن حرفت بهت می‌رسوند، این بود که باعث  می‌شد دوباره بتونی مغزم رو برای رضایت گرفتن بخوری.

بی‌اختیار و از شدت خشم، فشار دستانم بر روی یقه‌اش را بیشتر ساخته و با نفس نفسی که منشا‌اش خشم رخنه کرده در وجودم بود، به چهره هراسیده‌ا‌ش دیده دوختم. هه! ترسیده بود؟ حق داشت! ترس داشت نگرش خشم ملیکای همیشه بی‌تفاوتی که هرچه می‌دید و هرچه می‌کشید، یک‌جا، و بر سر یک‌نفر خالی می‌ساخت. اشتباه کرده بود! پا از گلیم درازتر نموده  و هنگامش رسیده بود تا قلم پایش را خرد نمایم؛ باید می‌بایست قلم پایش را خرد می‌نمودم تا یاد آموزد که دگر پا از گلیمش درازتر نکند؛ چیزی دگری هم باید می‌آموخت و وای به حالش اگر نمی‌آموخت! وای به حالش اگر نمی‌آموخت دگر مرا خر، و خودش را دانای عالم فرض نکند! وای به حالش! وای به حالش اگر نمی‌آموخت... که آن‌هنگام دگر یقه‌اش را در میان انگشت نمی‌فشردم؛ آنگاه دگر گلویش میان حصار دستانم اسیر، و به همان حال، و در همان حال، حیاتش تسلیم کرده‌ام می‌شد.

-مرحله دوم نقشه‌ت حماقت محض بود. از همون وقتی که اومدی پیش ما زندگی کنی، هیچ‌وقت و هیچ‌موقع، آبت با رادمان تو یه جوب نرفت. همیشه خدا باهاش بد بودی، تا وقتی که فهیدی به خاطر حمایت از تو داره تلاشش رو برای راضی کردن من می‌کنه... وگرنه که همیشه باهاش سر جنگ داشتی و به چشم دشمن خونیت بهش نگاه می‌کردی. اومدی اینجا، و طبق معمول یادت رفت که من رابطه داغون بین تو و ردمان رو یادم نمی‌ره. یادم نمیره رادمان بمیره هم تو واست مهم نیست. و یادم نمیره که تنها چیزی که باعث میشه تو نگران رادمان بشی و دل براش بسوزونی، همون اصراریه که رادمان برای رضایت دادن به پیمان می‌کنه.  از سر تا ته همه کارات، نگرانیت برای پیمان بوده، نه هیچ‌کس دیگه. نه نگران حال من تو این وضع داغونم بودی و نگران حال بد رادمان. فقط نگران پیمان بودی. منو رادمان به هم برگردیم هم، تو جات بین ما نیست. من ادعای نگرانیم واسه رادمان نمیشه، ولی مطمئن باش یه اتفاقی براش بیفته، خیلی زودتر از تو خودم رو بالای سرش می‌رسونم.

تلاشم بر حفظ نفس- نفس‌های خشمگینم بی‌‌اثر بود. می‌دانستم و با حماقت محض باز هم مهر امتداد برش می‌کوفتم. با وجود نفس- نفسم سخنانم به سختی روان و گویا از میان لبانم رها می‌شدند و این موضوع  ارمغانی جز آزار  برایم نداشت. دندان‌هایم را بر هم فشرده و با خشمی که دم به دم به شدتش افزوده و از آن کاسته نمی‌شد، غریدم:

-کل نقشه‌ت مرور شد. لحظه به لحظه، حرف به حرف. توش نه خبری از نگرانی برای من بود، نه خبری از دلهره و ترس برای رادمان. همه آشفتگی‌ت برای پیمان بود. با من آشتی کردی، برای پیمان! وصادت رادمان رو کردی، برای پیمان! همه کار کردی، برای پیمان!

پوزخند بر لبانم احنای بیشتری یافته  و خفت‌گاه دستم از یقه‌ش به زیر چانه‌اش تغییر یافت. با تمام وجود فک ظریفش را که حال میان انگشتانم که از شدت خشم دمی آرام و قرار نداشته و پیوسته می‌لرزیدند، فشرده و بی‌توجه به تقلاهایش برای آزادی، سرم را به چهره‌اش نزدیک ساخته و هولناک غریدم:

-با این حساب نتیجه می گیریم نه تنها من برات ارزشی نداشتم و همه‌ کارهات به خاطر پیمان بوده. بلکه تو، منو، رفیق گرمابه و  گلستونت رو، به یه عشق چندماهه فروختی. رادمان یه حرفی می‌زد که... بی‌خیال! در کل، باید بگم لیاقت نداری من رفیقت باشم. سر و تهت رو بزنن بی‌لیاقتی، هرچقدر هم لباس اشرافی به تنت کنن، بازم اون ذات گدات رو نشون میدی.

دستم را از زیر چانه‌اش برداشته و بی‌توجه به  اثر انگشتانم بر روی گردنش، و پوست چانه‌اش که به قرمزی می‌نمود،  دستانم را در جیب‌های شلوار جین  سیه‌رنگم فرو برده  و با پوزخندی بر لب، به فاصله میان‌مان افزودم. جعبه سیگارم را از جیبم خارج نموده و نخی از درونش بیرون کشیدم. سیگارم را میان انگشتان اشاره و میانی‌ام نگاه داشته و با دست دگرم،‌ شعله فندک را بِهَش نزدیک ساختم. به هنگام روشنی‌اش فتدک را به درون جیبم بازگردانده و با لذت، پک عمیقی زدم. عمرم لذتم چندان زیاد نبود. با یاد رفتارها و خطای سر زده از جانب رها، اندک لذتِ رخنه‌کرده در وجودم، همراه با دود سیگار، دود هوا شد. دستم  را با کلافگی بر چهره‌ام کشیده و گرفتن کام دگری از سیگار‌، آرام گفتم:

-من اب از سرم گذشته! همه‌چیزم رو از دست دادم! مامانم، بابام، مهرسا... رادمان! پس اصلا برام مهم نیست تو رو هم از دفترچه دوستام خط بزنم. تو این شرایط و تو این حال داغون، محتاج کسیم که منو به خاطر خودم بخواد. نه جیب پر پولم، نه قدرتم، نه اختیاراتم، نه هیچی! فقط و فقط برای خودم! همینی که هستم. با همین اخلاق سگی! و تو.... امروز ثابت کردی چنین آدمی نیستی. تو همه‌ی این سال‌ها، هزاران بار به این نتیجه رسیدم‌که تو لایق رفاقت با من نیستی، ولی بازم خودمو گول زدم که دارم اشتباه می‌کنم. امروز، با این رفتار حقیرانت، مهر تایید زدی به همه فکرایی که دوست نداشتم تایید بشن. ۵ماه از مرگ مامانم گذشت و یه‌بار نگفتی متاسفم. یه بار نگفتی درکت می‌کنم. وقتی دیدی دارم تو باتلاق بی‌کسی دست و پا می‌زنم، نگفتی من هستم! من کنارتم! من می‌مونم پیشت! همه‌ی فکر و ذکرت پیمان بود!  همه‌ی هوش و حواست پیمان بود! من جلوت خون گریه می‌کردم و تو می‌گفتی نکنه حال پیمان بد باشه؟ خودکشی کردم و تو بیمارستان گفتی نکنه اتفاقی برای پیمان افتاده باشه؟ جون دادم جلوی چشمات. تو چی گفتی؟ گفتی نکنه اوضاع پیمان تو زندان خوب نباشه؟.... الان... دیگه افکار و حرفات برام ذره‌ای ارزش نداره. بکن از من. خودتو بکشی هم دیگه رضایت نمیدم. این رفاقت دیگه برات هیچ منفعتی نداره. بچسب به پیمان. بچسب به رادمان. بچسب به هرکسی که فکر می‌کنی واست ارزشی داره. هرکسی که فکر می‌کنی می‌تونه کاری واست انجام بده. از این به بعد، رفاقت با من، رفاقت خاله‌خرسه‌ست. یهو دیدی به بهونه نجات جونت، از صفحه بازی محوت کردم!

دلم به حال خودم و رفاقتی که سالیان سال عاشقانه دوستش می‌داشتم می‌سوخت. دلم به حال قلبم که هنوزم رها را دوست داشته و به حکم مغزم، محکوم به سکوت شده بود، می‌سوخت. من بیچاره بودم. بیچاره بودم که برادر شیری‌ام قصد جانم را می‌کرد. بیچاره بودم که بهترین رفیقم، مرا به عشق چندماهه‌اش حواله می‌کرد. همیسه با وجود همه رفتارهایشان، عاشقانه دوستشان می‌داشتم.‌ولیکن از این به بعد... می‌شدم مانند خودشان. قیدم را می‌زدند، قیدشان را می‌زدم. آزارم می‌دادند، آزارشان می‌دادم.‌ زخمم می‌زدند، زخم‌شان می‌زدم. و سرآخر... اگر موجب شکستگی یا نابودی‌ام می‌شدند، از صفحه بازی محوشان می‌کردم.‌ اولینش رادمان، دومینش رها! پیدایی هویت سومین‌فرد، جهت این چرخه‌ی خون را مشخص می‌کرد....!

@ Masoome @ Artemis.T

ویرایش شده توسط .SaNaZ.
  • لایک 4
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت دوازدهم

به سمت کوله‌ زیبای زردرنگش که بر روی صندلی سیپدگون افتاده بود رفته و در دست گرفتمش‌. نگاهی به چهره هراسیده و محزونش و دستی که به زیر چانه‌اش و   بر روی آثار انگشتانم قرار گرفته بود، کرده و کوله‌اش را به سمتش دراز کردم. ابتدا تنها دمی بهت‌زده نگاه‌م کرده و هیج واکنشی از جانب خود نشان نداد‌. گویی هنوز پی به معنای سخنم نبرده بود. به هنگامی که فهمید چه شد، تلخ‌خندی بر لبانش نقش بست و در سکوت، تنها سرش را به زیر  افکند‌. در عجب گیجی‌‌اش مانده بودم‌. معنای عملم که بسیار آشکار بود، پس چرا این‌گونه گیج می‌زد و هنوز بر جای خود مانده بود؟! کوله در دستانم را تکان داده و با سرم، به در شیشه‌ای بالکن اشاره کردم‌.‌ به معنی.... به سلامت!

نام ۳نفر در دفترچه افراد باقی‌مانده در زندگی‌ام مانده بود‌ که یک به یک در حال خط خوردن بودند‌.  اولینش رادمان، و رها دومینش بود...!

نگران بودم! نگرانِ از دست رفتن تنها کسی که رنگ سفید دفترچه‌ام را سیاهی بخشیده بود. تنها کسم بود! دگر جز او هیچ‌کس  را نداشتم. اگر... اگر او هم رهایم می‌نمود چه می‌شد؟ چه بلایی بر سرم می‌آمد اگر او هم مهر جدایی بر رابطه میان‌مان می‌کوفت؟! می‌دانستم این‌گونه نیست و هیچ‌گاه چنین نخواهد کرد. می‌دانستم اگر دفترچه‌ام را پر نسازد،  خودش نامش را از برگه‌اش محو نمی‌سازد. می‌دانستم و باز می‌هراسیدم. تلخ بود! تلخ بود منی که محبوب‌ترین میان دوستانم بودم و همیشه، کنارم از افراد و دوستانم تهی نبود، حال غصه به بی‌کسی‌ام می‌خورم.‌ غصه تنهایی‌ام را می‌خورم. چه شد که کارم به اینجا کشید؟ آیا پیمان تنها مقصر این بی‌کسی بود؟! نه! نبود! به خدا قسم که نبود! مادر را او کشته بود، پدر و مهرسا را هم او به کشتن داده بود...؟!

خودش از شدت هراس کشته بودم و خودش هم باید بار دگر زنده‌ام می‌ساخت. خودش مسبب بی‌قراری‌ام بود و خودش باید آرامم می‌ساخت. خودش هرچه خراب کرده بود، باید بار دگر از نو می‌ساخت. باید دست یاری‌ام می‌داد. نباید و نمی‌توانست در این آشفته‌بازار رهایم کند. من در مرکز گود در حال حرکت بودم و در میان این گیجی و خماری‌م،  او باید به یاری‌ام می‌شتافت. من در مرکز زمین بودم و او باید از بیرون گود صحنه را تماشا می‌نمود. من توان خروح از گود را نداشتم، او که تنها نظاره‌گر اتفاقات بود، قطعا می‌دانست و می‌توانست یاری‌ام دهد. هرچه که بود و نبود، جای برادر نداشته‌ام که بود؟ نبود؟!

تلفنم را در دست گرفته و همان‌گونه که در حال گرفتن کام عمیقی از سیگار بودم، نگاه‌م را دقت به صفحه سیاه و سفید موبایلم دوخته و میان انبوه  نام‌های نقش بسته بر صفحه، با چرخاندن نگاه‌م  و لغزاندن انگشتم بر صفحه، به دنبال نامش گشتم. با یافتن نامش، سیگار را از حصار لبانم بیرون کشیده و همان‌گونه که نگاه‌م را به اثر رز سرخم بر رویش دوخته بودم، لبخندی بر بوم لبانم ترسیم ساختم.  نگاه‌م را مهمان صفحه  موبایل   ساخته و انگشت شصتم را بر روی  نامش لغزاندم. دمی انگشتم برای لمس کلید تماس رفت  و باز  آمد. چطور از یاد برده بودم؟ مگر نگفته بودم در بدترین موقعیات هم حق تماس را ندارم؟!

شکل پاکت‌نامه نقش بسته بر صفحه موبایل را لمس و نموده و سیگار نیمه‌سوخته را به لبانم نزدیک ساختم. همزمان با نقش بستن پوزخندی بر لبانم، پکی به سیگار زده  و دودش را رها ساختم. لغزش انگشتانم بر صفحه، جمله ۲واژه‌ای "می‌خوام ببینمت"  را برایش ارسال نمود. تردید نداشتم تا دقایقی دگر پاسخم برایم ارسال خواهد شد و می‌دانستم مانند همیشه بدون هیچ پرسشی، تنها نیازم را برطرف می‌سازد. 

ویژگی بارزش بی‌تفاوتی محضش بود. به هیچ‌چیز واکنشی نشان نمی‌داد. در واقع می‌توان گفت هیچ‌گاه، هیچ‌چیز، برایش هیچ ارزشی نداشت! هیچ‌چیز را لایق توجه خود نمی‌دانست. آنقدر بی‌تفاوتی و خونسردی را در خون جاری در رگ‌هایش شدت داده بود که یقین داشتم اگر روزی می‌گفتمش جنایتی مرتکب شده و فردی را کشته‌ام، تنها مانند همیشه پوزخندی بر لب نشانده و خواستار دلیل آگاه‌سازی‌‌اش از این ماجرا می‌شد....!

پیچش طنین آرام زنگ موبایلم در گوشم، دستی شد که مغزم را از اعماق منجلاب افکارم بیرون کشیده و نگاه‌م را به صفحه خاموش موبایل جای‌‌گرفته در دستانم دوخت.  پس پاسخم را داده بود! قفل موبایل را گشوده و متن ارسالی‌اش را از دیده گذراندم.  هه! مانند همیشه پاسخ داده بود. نه پرسشی از بهر یافتن دلیل پیامم ارسال کرده بود و نه سخن بی‌جایی‌ زده بود.  تنها گفته بود:

-ساعت۵، کافه لانه گرگ! 

♕︎☠︎︎♕︎☠︎︎♕︎☠︎︎

@ Masoome

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 4
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت سیزدهم

جرعه‌ای از مایه‌ تیره‌رنگ و  لغزان درون فنجان طلایی‌گون را نوشیده و  در سکوت، تنها با لبخند تلخی بر لبانم، تماشاچی چهره‌‌اش شدم. چهره‌اش میان نورپردازی‌‌ سپید و سیاه سالن کافه، به ۲نیمه سیاه و سپید تقسیم شده و حالت زیبایی به خود گرفته بود. دیده   خرمایی‌اش در نیمه  تاریک چهره‌اش مشکی‌فام، و ابروان طلایی‌ کمانی‌اش، قهوه‌ای جلوه می‌نمودند.

ندانستم نگرش سکوتم این‌گونه‌ش کرد یا چیز دگر، تنها نگریستم که با حواله‌دهی لبخند هولناکی بِهَم، از جای برخاسته و با نهادن دستانش بر روی میز چوبی سیه‌رنگ،  به سویم خم شد. دیدگان خرمایی‌اش را  به تیله‌های مرده‌ام دوخته و آرام غرید:

-۱۵ دقیقه و ۳۶ ثانیه‌س که ۴تا فنجون قهوه خوردی و ۳۰بار با یه لبخند تلخ به قیافه‌م نگاه کردی. قطعا اینجا نیومدی که قیافه منو نگاه کنی، پس آدم عین بگو چی می‌خوای؟!

 پوزخندی بر لبانم ترسیم شد. نشست و برخاست با آریانا تلخش کرده بود. دقتش به همان اندازه گذشته بود،  ولیکن دگر صبر و نرمی گذشته را نداشت. بی‌حوصله، تلخ و  خشمگین شده بود. ۲سال‌ جدایی‌ میان‌مان، از هرچه درباره‌ش فهمیدن بودم دورم ساخته بود. گویی دگر نمی‌شناختمش! آریانا این‌گونه‌اش کرده بود؟ یا خودش این بلا را بر سر خود آورده بود؟!

دست از سکوت و خاموشی برداشته و سرم را بالا آوردم. به اندازه کافی برای بر زبان راندن سخنانم دست دست کرده بودم. می‌دانستم  اگر دم دگری سکوت پیشه کنم، از جای برخاسته و خواهد رفت. انگشتان دستانم را به دور فنجان طلایی حلقه کرده و آرام گفتم:

-ازت کمک می‌خوام!

پس از اطمینان از لب گشودنم و قصدم برای سخن‌گویی،  به جای قبلی‌اش بر روی صندلی پارچه‌ای سفید‌رنگ، که به گون دیوار‌های کافه می‌نمود، بازگشته و در سکوت و دست‌به‌سینه نگاه‌م کرد. لبان  افتاده‌اش را به پوزخند تمسخر آمیزی انحنا داده و  با کوفتن کمرش به تیکه‌گاه بیضی‌شکل صندلی، لب گشود:

-نیاز به گفتن این حرف نبود. مطمئن بودم بعد ۲سال پیدا شدنت به خاطر رفع دلتنگی نیست.

باید ویژگی دگری هم به ویژگی‌های جدیدش می‌افزودم؛ زبانش نیش‌دار شده بود. این یکی را دگر اطمینان داشتم مسببش آریانا بوده  و هست. هیچ‌کس بهتر از آریانا مهارت نیش زدن نداشت...!

بس بود هرچه برخلاف آنچه در وجودم ریشه افکنده بود، باز هم تلاش بر چرخاندن زبانم به نرمی در دهانم کرده بودم. لیاقت نرمی نداشت! هرچه تلاش بر مدارا می‌نمودم، روی بیشتر برمی‌داشت. سرد سخن می‌گفت؟ دم به دم تکه‌ای می‌انداخت و گوشه می‌زد؟ به خیال خودش و به قول رادمان، شاخ شده بود؟! هه. اگر چرخ گردونش این‌گونه می‌چرخید،   پس من هم هم‌سوی چرخش می‌چرخیدم.

می‌دانستم  و اطمینان داشتم در اعماق وجودش، تنها دلیل رفتارهایش دلسوزی‌اش برایم است، ولیکن حال که او خواهان خشکی و تمسخر بود،  درخواستش را بی‌پاسخ رها نمی‌‌نمودم. دگر نباید با مهربانی و نهایش نرمی سخن می‌گفتم. سرد می‌گفت؟ پس سرد سخن هم می‌شنید. ضربه که می‌زد، باید ضربه‌ای هم می‌خورد! زمانه این را به یادم داده بود؛ هرچند که رها ضربه‌ای نخورده بود و به جای ضربه، خنجر از پشت کوفته بود.

زبانم را بر روی لبان خشک  و ترک‌خورده‌ام کشیده و  به هنگان بر زبان آوری سخنش، سرم را با  تمسخر  چندین‌بار بالا  و پایین کردم. به محض پایان یافتن سخنانش، نقاب تمسخر از چهره‌ام کنده و بر زمین انداختم. تیله‌های دریایی و بی‌روحم را به دیدگانش دوخته و با جدیت گفتم:

-حکم پیمان حدودا دو ماهه که اومده. بت نگفتم، ولی می‌دونم  که می‌دونی حکمش اعدامه. متاسفانه رها و بعدشم رادمان با خریت محض دارن مغزم رو می‌خورن که رضایت بدم؛ و خب... همیشه هم با مخالفت سرسختانه من مواجه میشن! اونا فکر می‌‌کنن تنها چیزی که حتی بهش فکر هم نمی‌کنم، رضایت برای اعدام نشدن پیمانه. البته... این فقط ظاهر ماجراس! پشت صحنه یه چیز دیگه داره می‌گذره! یه چیزی که بر خلاف همه‌ چیزیه که داره نشون داده میشه‌. هیچ‌چیز  اون‌جوری نیست که نشون داده میشه. من با رفتارهایی که نشون میدم، فقط می‌خوام ذهنشون رو درگیر کنم، تا بعدا حتی صفر درصد به گناهکار بودن من شک نکنن.  اونا باید مطمئن بشن من فقط و فقط دنبال اعدام پیمانم. و قطعا هم کسی که خواهان اعدامه، برای آزادیش رضایت نمیده.

نگاه‌ خشمگین و سرخش که دم به دم رگه‌های خونین درونش افزوده می‌شد، آگاهم ساخت اگر تعارف و توضیحات بی‌جا را کنار نگذاشته و تا لحظه‌ای دگر اصل ماجرا را بر زبان نمی‌راندم، قطعا مشت  دردناکی بر چهره‌ام می‌کوفت. قطعا خواهان این موضوع نبودم. نگاه‌م را از چهره‌ خشمگین و جدی‌اش گرفته و به دیوار پشت سرش که مزین به کاغذ‌دیواری راه سیاه و سفید بود، دوخته و همان‌گونه که محو تماشای قاب‌عکس مستقر بر روی دیوار  شده بودم،    لب از لب گشوده و بی‌مقدمه گفتم:

-بذار رک حرفم رو بزنم. برخلاف چیزی که نشون می‌دم، منم موافق   اعدام پیمان نیستم...!

پس از اتمام یافتن سخنم، دیده از نگاره  صبیح و ظریفِ خفته بر دیوار، فرو بسته و بار دگر‌ نگاه‌م را تماشاچی چهره‌اش ساختم.

یک تای ابروان کمانی‌اش را به بالا سوق داده و با لبخند تمسخرآمیزی نگاه‌م کرد. گره دستانش بر روی سینه‌اش را از هم گشوده و با دراز کردن دست راستش به سوی فنجان طلایی، آن را میان حصار انگشتان کشیده‌اش محبوس ساخت. همان‌گونه که  فنجان خالی   را با بازی انگشتانش بر روی میز چوبی سیه‌گون لغزانده و طنین تقریبا دلچسبی ایجاد می‌نمود، سر به زیر افکنده‌اش را برافراشته و تبسم محوی نمود.

-خوبه! خیلی خوبه که چنین تصمیمی گرفتی.‌ چون اگه‌ تو می‌خواستی هم من نمی‌ذاشتم با حماقت محض پیمان رو اعدام کنی.

سخنش حلاجی شده و نشده،  گرد بهت بر چهره‌ام  پاشیده و بی‌اختیار "چی"ای از میان حصار لبانم رها ساخت.

-چی؟

@ Masoome

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 4
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت چهاردهم

تبسم محوش، غلظت پوزخند به خود گرفت. هه! خوشم می‌آمد به هنگام تبسم‌هایش  باید به هزار و ضرب از چین‌های افتاده بر گوشه‌ چشمان و انحنای  لبانش متوجه لبخندش می‌شدم، ولیکن به هنگام طراحی پوزخند بر بوم لبانش، خوب سخاوتمندانه  پوزخند بر لبانش را به دید عموم می‌گذاشت.  جالب بود! ما را تنها  لایق نگرش پوزخندهای غلیط و لبخند‌های تمسخر‌آمیزش می‌دانست.

انحنای لبانش را این‌بار به نشان پوزخند تمسخرامیزی، سخاوتمندانه  شدت داده و با خونسردی مطلق،  شدت لغزش و بازی فنجان بر روی میز را را افزایش داد. 

-واضح گفتم! تو می‌خواستی  هم من‌ نمی‌ذاشتم پیمان را پای چوبه دار بکشونی.

آوای تمسخرآمیزش رنگ باخته و این‌بار با چهره‌ای جدی و عاری از تمسخر نگاه‌م کرد.

-شانس اوردی امروز بهم پیام دادی که می‌خوای ببینیم؛ و بیشتر از اون شانس آوردی که فهمیدم به خاطر قضیه پیمان می‌خوام ببینیم و باهام حرف بزنی و سر این قرار حاضر شدم، وگرنه خودت خوب می‌دونی که به خاطر بازی مرگ مسخره‌ای که آریانا راه انداخته به قدر کافی مشغله دارم. خیلی شانس آوردی، چون من اصلا مثل رادمان که نیستم که به خاطر یه عشق کورکورانه به همه چیزم چوب قمار بزنم. اگه تا آخر هفته این کارو نمی‌کردی و من این موضوع رو نمی‌فهمیدم، می‌یومدم  و کشتاری راه می‌نداختم که عالم و آدم جمع می‌شدن هم نمی‌تونستن جمعش کنن. این بود آخر حماقتی که داشتی مرتکب می‌شدی...! آره، حماقت! چون تو یه احمقی! یه احمق به تمام معنا! اگه‌ ولت کنن گند می‌زنی به همه‌چیز، همون طور که با حماقت محض باعث مرگ فرهاد و مهرسا شدی.

با اینکه همچون رادمان نشدنش شادم ساخته بود، با اینکه پا پس نکشیدنش از حمایتم  با وجود مرگ مادر،  دلم را خوش کرده بود، ولیکن باز هم سخنانش آتش خشم  عجیبی در وجودم برپا کرده بود.  می‌دانستم و می‌‌فهمیدم جگرش از مرگ مادر سوخته است. داغدار شده بود، ولیکن نه به اندازه سوزش من! از دست رفته بود، ولی نه به قدر نابودی من! بی‌کس شده بود، ولیکن نه به حد و اندازه  تنهایی من! حق تعیین تکلیف برای قاتل مادرم را نداشت. حق من بود! سهم من بود! و... مال من بود! هیچ‌کس را اختیار دخالت نمی‌دادم. او را هم فراخوان به دیدار داده بودم که از کمک خواهم، نه اینکه ریش و قیچی به دستش داده و از او خواهم تا آنچه‌ می‌پسندد بر سرم آوَرَد.

با فشردن دندان‌هایم را بر روی هم،  لبانم را به سختی بر هم فشرده تا مبادا که باز شوند و چیزی از میان خود ازاد سازند   که نباید! انگشتان را با تمام وجود در گوشت دشتم فرو برده و با رها سازی پی در پی  نفش‌های تند و خشمگینم، سعی در آرام ساختن خود داشتم.‌ ولیکن نمی‌شد! آتش مغلن در وجودم به قدری تند و سوزان بود که این حرکات آبی بر خاموشی‌اش نشود. این‌گونه نمی‌شد! باید نشانش می‌دادم که آنکه در عالم خیال تصور کرده، عروسک خینه شب بازی نیست که هرگونه خواست و هرموقع که  خواهانش بود، تکانش دهد.  من عروسک نبودم! ملیکا بودم! ملیکایی که  هرچه می‌شد و نمی‌شد، هرچه بر سرش می‌امد و نمی‌آمد، هرچه می‌کرد و نمی‌کرد، نمی‌گذاشت کسی حقش را بخورد و یک اب هم رویش!

خشمگین از جای برخاسته و همانند خودش بر روی میز خم شدم.‌ ولیکن ادامه رفتارم، عمل او نبود. مهر انجام بر عملی کوفتم که در عالم خیالش، از ملیکایی که می‌شناخت، حتی  تصور هم نمی‌کرد. یقه‌ پیراهن ذغالی‌گونش را میان انگشتانم فشرده و همان‌گونه که بر روی صندلی نشسته بود، جسمش را از پشت میز جلو کشیدم. با نفس نفسی آکنده از خشم بی کرانم، با چشمانی خون‌زده نگاه‌ش کرده و از میان دندان‌های چفت ‌شده‌ام غریدم:

-انقدر یه نفس ندو، یکمم تاتی تاتی کن با سر نخوری زمین! ببین بچه فکل،  ساقیت  اشتب زده،  شاش خر ریخته تو اون زهرماری‌ای که تحویلت داده‌‌.  

سرعت‌ نفس‌هایم شدت یافته بود و از شدت جنون، دگر آگاه به آنچه می‌کردم نبودم! آنچه  تنها می‌دیدم و حس می‌نمودم، چهره تر و تمیزی در مقابل دیدگانم بود، که جان می‌داد برای کوفته شدن‌. بی‌اختیار دست برافراشته و سیلی جانه‌ای بر چهره‌اش کوفتم.

-اینو زدم که یاد بگیری اونی که هرجور می‌خوای تکونش میدی،  عروسک خیمه‌شب ‌بازیه، نه من!

سیلی دگری بر آن سوی چهره‌اش کوفته و بلندتر غریدم:

-این یکی رو زدم که یاد نگیری... بفهمی که  تا بت چیزی نگفتن، با سر تو کارای دیگران نپری و تو چیزی که بت مربوط نیست، دخالت نکنی!

سومین سیلی را با تمام وجود و از شدت عقده‌ و حرص‌های درونی بر چهره‌اش  کوفتم. آنقدر با قدرت که سرش را به سوی مخالف کج شده و خون از دماغش جاری شد. بی‌توجه به آوای همهمه و آشوبی که جای موزیک ملایمی که تا دقایقی پیش پخش می‌شد را گرفته  و متصل در گوشم طنین می‌انداخت، این‌بار به جای اینکه او را جلو کشم، سر خود را به چهره‌اش نزدیک ساخته و با نگاه هولناکی، دیده بر سیمایش دوختم.

-این یکی رو هم زدم که این روز رو یادت بمونه و بفهمی من دیگه اون ملیکای ساده و حرف گوش کنی که سال‌هایش پیش می‌شناختی نیستم. تموم شد اون دوران بایلس! تموم شد دوران حماقت و سادگی ملیکای گذشته‌ها! این ملیکایی که می‌بینی، خورده که نخوردنش! و گرنه اگه می‌خواستم جلو چارتا از امثال شما، همون سادگی رو حفط کنم، تا الان جز یه بدن تیکه تیکه و پاره پاره هیچی  ازم نمی‌موند. 

دمی دیدگانم را بر هم فشرده و نفس عمیقی از میان لبانم رها ساختم تا اندکی، تنها اندکی آرامش از دست رفته‌ام را بار دگر بازگردانم.  ولیکن نشد! تا دیده از هم گشوده و بار دگر تماشاچی چهره‌اش شدم، تمام زحماتم دود هوا شد.

-گفتم بیای اینجا که ازت کمک بخوام، نه اینکه بگم تو واسم تعیین کنی چیکار کنم و چیکار نکنم. خودم خوب بلدم چه جوری گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون. کشتار راه می‌انداختی جمع کردنش عالم و آدم نمی‌خواست، خودم یه جوری سر جات می‌نشوندمت که دیگه هوس غدبازی نکنی.‌ تو قرار نبود هیچ غلطی کرده و بکنی، فقط می‌تونستی تو اجرای نقشم بهم کمک کنی که همونم از دست دادی. الانم به سلامت...  هری!

@ Masoome

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت پانزدهم

بی‌توجه به همهمه و آشوب به‌پا شده در کافه و چهره بهت‌زده  و خشمگین بایلس، کیف سیه‌م را از روی میز سیه‌گون چنگ زده و با نهادن گام‌هایی بلند و ستوار به روی پارکت‌های سپید و سیاهِ خفته بر زمین، کافه را ترک نمودم. با خروج از کافه، ساق دستم را بر روی پیشانی‌ام نهاده و با بر هم نهادن دیدگانم، نفس‌ عمیقی از میان لبانم رها ساختم. هه! مرا باش که از که درخواست کمک کرده بودم!

دستی بر چهره‌ام کشیده و با انداختن بند کیفم بر شانه‌ام، سوییچم را از کیفم خارج نموده و گام‌هایم را به سوی  ماشینم  نشانه رفتم. با فشردن انگشت شستم بر روی دکمه سوییچ، قفل ماشین  جیپم را باز نموده و در را گشودم تا خود را بر روی صندلی کرم‌رنگ رها سازم که پیچش طنین زنگ موبایلم  در گوشم، از حرکت بازم داشت.  یکی از دستانم که بر روی دستگیره جا مانده بود، آن به هیچ! دست آزادم را به درون جیب مانتوی مشکی‌رنگم فرو برده و موبایلم را بیرون کشیدم. مخابره  نام آریانا از جانب دیدگانم بر مغزم، ناخودآگاه قلم به دست مغزم داده و پوزخندی بر بوم سرخ لبانم ترسیم کرد. هه! مرسی سرعت عمل! با چه سرعتی توانسته بود آریانا را از ماجرا آگاه سازد؟ آن هم به شیوه‌ای که آریانا را  وادار به تماس‌گیری با من کند؟ 

با جنباندن سرم به این‌سو و آن‌سو، مغزم را افکار درهم و برهمم تهی ساخته و  با لمس آیکون سبز رنگ نقش بسته بر صفحه، موبایل را به گوشم چسباندم. با کج کردن سرم، خفتگاهی میان  شانه و سرم  برای موبایلم ایجاد ساخته و با  پرت کردن کیفم بر روی صندلی به اصطلاح شاگرد، بر روی صندلی نشستم.

-جانم آریانا؟

آوای خشک و بی‌روحش، نوای دردناکی شد که در سرم طنین انداخت.

-اهل تعارف نیستم.‌ پس رک حرفم رو می‌زنم.‌ این چه‌کاری بود که با بایلس کردی؟!

قلبم لحظه‌ای از شدت بی‌کسی و تنهایی‌ام چونان که سرب داغی بر رویش ریخته باشند، گز گز کرد و سوخت. یادم را نبود کسی را که  به هنگام مشاجره‌ام با کسی، آگاهی‌اش از ماجرا حمایت کردن از من باشد، نه سرکوب زدن و کوفتنم!  هیچ‌گاه، هیچ‌کس مرا محض  حمایت و  دوست داشتنم،  مسیر رفاقت و آشنایی بر جفت‌مان هموار نمی‌ساخت. هرکه مرا طرح آشنایی می‌ریخت، یا این اشنایی سودی برایش داشت و یا نیازمند این آشنایی بود‌. هیچ‌کس "خود" مرا نمی‌خواست. همه به دنبال آنچه بودند که در اختیار داشتم. ثروت، قدرت، هوش و هزاران چیز دگر که چشم هزار آدمی را به دنبال خود می‌کشاندند. اما...  پس... پس من چه می‌شدم؟ من..‌. من قلبی محتاج محبت در سینه نداشتم؟ من... من نیازمند رفاقت خالصانه کسی نبودم؟ همه اینها به کنار... من آدم نبودم؟! دیدگانم را در فضای تنگ ماشین چرخانده و هریک  از اجزای ماشین را دمی مهمان تماشای خود ساختم تا مبادا اجازه دهم قطره‌اشکی از دیدگانم فرو لغزد و گونه‌ام را طراوت اشک بخشد.

لب از لب گشوده و با بغضی که به سختی سعی در کنترلش داشتم،  طنین آوایم همانند خودش سردی خالصی بخشیده و بی‌توجه به آتش برپا شده در درونم، با آرامش گفتم:

-هر کاری کردم حقش بود!

طنین آوایش دگر سرد و بی‌حس نبود. نوای خشم آمیخته‌اش شده بود. آریانای همیشه بی‌خیال، به خاطر  که و چه، خشمگین شده بود؟ هه! به خاطر ۳سیلی ناقابل که بر گونه بایلس کوفته بودم؟ یا آنکه از دخالت در تصمیم‌گیری‌هایم باز داشته بودمش؟ به خاطر بایلس، آنکه هر کمکی در راه‌اندازی بازی مرگش بهش می‌کرد،  زخمی می‌زد و با چاقویی قلبش را پاره پاره می‌نمود؟ فقط من؟ فقط من بودم که هرچه کرده بودم گناه مطلق بود؟!

-حقش بود جلوی کارکنای کافه‌ای که همشون می‌شناسنش، اون جور غرورش رو خورد کنی؟ حقش بود با اینکه بزرگترت بود، ولی ۳تا سیلی در گوشش بخوابونی؟ 

 کنترل  طنین آوایش از کفش برفت، شاید هم خودش خواست بر سرم بانگ برآورده و سرکوبم کند.

-چی حقش بود؟!

طنین آوای متاسفش وجودم را به آتش کشید.

-نمی‌دونی داری چیکار می‌کنی ملیکا! نمی‌دونی! این‌ آتیش بازی‌ای که راه انداختی، اول از همه خودت رو می‌سوزونه، بعد بقیه رو! تو آدم این‌کارا نبودی ملیکا! آدمش نبودی! از دست دادی خودت رو! از دست رفتی! نمی‌دونی چه بلایی سر خودت آوردی! نمی‌دونی! تو دیگه نیستی اون آدم گذشته! از دست دادی خودت رو!.... از دست رفتی ملیکا،  از دست رفتی!

زنگ نزده از قصدش به انجام این تماس آگاه بودم. می دانستم او کسانی را داشت که گر جنایتی مرتکب شده و روح از بدن فرد بی‌گناهی بیرون می‌کشید، باز هم به گونه‌ای همه چیز را به تماشاگه مردم و عموم می‌گذاشتند، که ان فرد مقصر بوده و بایلس هیچ‌ تقصیری نداشته. تنها من بودم. تنها من بودم که برادرم  خود را به رفیقم، و رفیقم مرا  به قاتل  مادرم فروخته بود....!

مزه دهانم از تلخی پوزخند ترسیمی بر لبانم تلخ شد. تلخ بود پوزخند تمسخرامیزم! از بهر چه پورخند می‌زدم.  از بهر دفاع بی‌جایش؟ از بهر دفاع از خود؟ از بهر چه؟!

 

در حالی که به سختی تلاش بر متوقف ساختن لرز‌ش‌های خفت‌بار چانه‌ام از شدت بغض می‌کردم، آرام و ار اعماق گلویم، با طنینی لرزان و بغض‌آلود نالیدم:

-حق من چی بود؟ حقم بود که خوردم کنه؟ که پا تو کفشم  بکنه و با این حال لقب احمق بم بده؟ که حماقت  ده سال پیشم رو به بدترین نحو به به روم بیاره؟ حق من چی بود آریانا؟ حق من چی بود؟ خودت خوب می‌دونی خودم به خاطر به قدر کافی به خاطر کاری که  کردن زجر کشیدم. یه کاری کردم، خودمم بیشتر از همه تاوانش رو دادم. دیگه خسته شدم بس‌که زخم  زبون شنیدم. دیگه نا ندارم! دیگه قلبم جای زخم شدن نداره. بس‌که قلبم رو شکستین، دیگه نمی‌تونم خورده‌هاش که فرقی با براده ندارن رو به هم بچسبونم. به خدا منم خسته شدم! خسته شدم آریانا، خسته شدم!

دگر ندانستم چه شد! مغزم بار دگر اسیر حصار درهم تنیده و سخت افکار مسمومم شده و حواسم را از قافله باز داشت. باز هم به سرزنش خود مشغول شدم. باز هم خود را به خاطر آنچه کرده و نکرده بودم، شماتت نبودم. اگر آن‌شب به مهرسا زنگ نزده بودم؟ اگر پیشنهاد را بِهَش نداده بودم؟ اگر آن‌قدر مغز مادر را به خاطر رفتن به آن پارک جنگلی شوم، در آن منطقه دوردست، نمی‌خوردم؟ اگر برخلاف اصرارهایش تا نیمه شب آن‌جا نگاه نمی‌داشتمش؟ اگر... هزاران اگر در مغزم نقش بسته بود که بی‌رحمانه جلوه‌گه تماشایی‌ای برای خود در مقابل دیدگان و مغزم ساخته  بودند. عاقبت اندیشه به هر اگر، قطره‌اشکی می‌شد که بر گونه‌ام می‌لغزید. واقعا هم اگر به هیچ‌کدام از آن حماقت‌ها مهر ارتکاب نمی‌کوفتم، آیا چنین می‌شد سرانجام شومم؟ چنین می‌شد تقدیر منحوسم؟ نمی‌شد! بس هرچه به خاطر آرام ساختن حماقت‌هایم را به شانه‌های دگران بسته بودم، واقعیت مشخص بود! خودم کرده بودم! و چه خوش می‌گفت: خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

@ Masoome

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت شانزدهم

هنگامی که به خود آمدم، چهره‌ام خیس از سرسره‌بازی اشک‌های روانم بر گونه‌ام بود و آوای نفس‌های عمیق آریانا در تلفن، در مغزم طنین می‌انداخت. نباید گریه می‌کردم، که کردم! نباید او را از این‌حجم از عجز و بدبختی‌ام آگاه می‌ساختم، که ساختم! نباید نمایش بی‌کسی و تنهایی‌ام را به دیدگانش روا می‌داشتم، که داشتم! برای هر پشیمانی دیر شده بود! دگر او همه چیز را فهمیده بود...!

کف دستم را سخت بر چهره‌ام کشیده و آثار سرسره‌بازی قطرات اشک را از گونه‌هایم زدودم. دگر تاب نگاه داشتن موبایل میان سر و شانه‌ام را نداشتم؛ گردنم بس‌که کجش کرده بودم درد می‌کرد و شانه‌ام تیر می‌کشید. با بر بلندگو نهادن تماس، موبایل را به درون فضای میان 2صندلی پرتاب کرده و با نهادن دستانم بر روی فرمان، سرم را بر رویشان قرار دادم. با  آکنده ساختن شش‌هایم از اکسیژن، تمامش را به یک‌جا رها ساخته و دیدگانم را با خستگی مطلق بر هم نهادم. دیدگانم بر هم نشسته و مژه‌های به آغوش هم رفته بودند؛ هرکه مرا به آن حال می‌نگریست، اندیشه غرق بودنم در خواب عمیقی می‌نمود، ولیکن... خواب عمیق 10سال بود که از دیدگانم فراری شده بود. حقیقتا خواب هم نبودم، تنها در سکوت محض، متظر پاسخ‌گویی آریانا به آنچه گفته و کرده بودم، بودم!

پس از گذر دقایق تلخی که به سختی سالیانی برایم گذشت، آوایش را در گوشم طنین داد. این‌بار در آوایش نه خبری از خشم و فریاد بود، نه خبری از سرد و بی‌روحی، این‌بار در کمال تعجب، آوایش نرم و مهربان بود؛ دگر به دنبال دعوا و جنجال نبود؛ دگر قصدش سرکوب کردنم نبود؛ برای اولین‌بار، سلامت و شادابی وجودم را خواهان بود! برای اولین‌بار، بی‌خیال آنچه بر سرش آمده بود، سردی را به کناری نهاده و نرم سخن گفته بود. اندیشه‌ای که در سرم ریشه افکنده بود،  طنینی شد که در سرم پژواک انداخت: نرم سخن گفته بود! نرم سخن گفته بود!

-حالت رو بهتر از هرکس دیگه‌ای درک می‌کنم ملیکا! تازه الان شدی مثل من، دیگه نه خواهر داری، نه پدر، نه مادر، نه برادر! همشون رو مثل من از دست دادی، و من خوب می‌دونم به خاطر تنهایی و بی‌کسیت داری چه زجری می‌‌کشی. از بایلس شنیده بودم همه کست... یا بهتر بگم، همه‌ کستون رو از دست دادین، اما یه جوری می‌گفت شبیه خودت، سرد و بی‌روح شده که... حتی فکرشم نمی‌کردم این‌جور پشت تلفن زار بزنی. البته تو شرایطتت بهتر از منه، من بعد از مرگ پدرم 2سال رفتم بیمارستان روانی، ولی تو با اینکه پدرتم همراه خواهرت از دست دادی، بازم سرسختانه طاقت آوردی.

دمی سکوت پیشه کرد. گویی به صحیح بودن یا نبودن ادامه دادن سخنانش می‌اندیشید؛ ندانستم چه شد. به هر حال، هر اندیشه‌ای که کرد و هر خیالی که در سر خود پروراند، عاقبتش، دهانی بود که باز شد و سخنانی که بود از حصار درونش رها شد.

-راستش رو بخوای، واقعا فکرشم نمی‌کردم انقدر داغون شده باشی؛ خیلی بدتر از چیزی هستی که بایلس برام گفته بود، خیلی بدتر! در هر حال... باید بگم به خاطر قضاوت عجولانه‌ام معذرت می‌خوام! از این به بعد، اگه درخواستی داشتی، به بایلس نگو، به خودم بگو تا برات انجام بدم. الانم... الانم کاری که با بایلس داشتی و درخواستی که می‌خواستی ازش بکنی رو، به من بگو. مطمئنم باش اگه بتونم برات انجامش میدم.

با اینکه سمع عذرخواهی آریانا، از همان دم که بر زبان رانده بودش، دهانم را باز کرده و در بهت محض نگاه داشته بودم، ولیکن با جنباندن سرم، تلاش بر رهایی مغز و قلبم از باتلاق بهت نموده و سخنانش را بار دگر از سر گذرانده‌م. گفته بودم که دگر فرمانی را به بایلس نداده و او را موظف به انجام کاری نکنم. گفته بودم که خودش، هرچه از دستش برآید، برایم انجام خواهد داد و این... بسیار خوب بود! خوب که نه، محشر بود! بخشی از آنچه خواهان انجامش توسط بایلس بودم، نیازمند اندک کمکی از جانب آریانا بود؛ حال که خودش مرا درخواست بیان خواسته‌ام کرده بود، پس هنگام بهره‌گیری از فرصت پیش‌آمده بود.

-اگه بت بگم می‌خوام تو زندان یه نفر رو برام بکشی، چیکار می‌کنی؟

دمی هیچ مگفت، سکوت کرده و احتمالا مشغول هلاجی سخنم شد. پس از گذر چندلحظه، لب از لب گشوده و با جدیت پرسید:

-اسمش؟

تعارف را به کناری نهاده و اجازه دخالت در آنچه خواهان انجامش بودم بِهَش ندادم. با شناختی که از  آریانا داشتم، می‌دانستم تعارف کردنم با او، تنها مایه به سخره‌گیری‌ام توسطش می‌شود. با این حساب، هنگام تعارفات بیجا نبود.  بنابراین با تر ساختن لبان خشکم، با لحنی آمیخته به اندکی خنده، گفتم:

-می‌شناسیش.

-کی؟

حقیقتا از واکنشش، پس از سمع آنچه خواهان بر زبان راندنش بودم، بی‌اطلاع بودم. واقعا نمی‌دانستم پس از فهم آنکه خواهانم چه کسی به زودی کوله‌بارش را بسته و دیار باقی شتابد، مرا به چه عکس‌العملی از خود مهمان می‌کند. یکی از بارزترین ویژگی‌هایش، که کمک موثری در راه‌اندازی بازی مرگ  کرده بودش، غیرقابل پیش بودنش بود. هیچ‌گاه، هیچ‌کس قادر به پیشی‌بینی حرکات و عکس‌العمل‌هایش نبود. دگر مجال اندیشه به ویژگی‌های او و واکنشش پس از سمع سخنم را نداشتم. بنابراین لبانم را گشوده و همانند خودش، بی‌تعارف و با جدیت گفتم:

-پیمان!

بر زبان راندن سخنم سکوت سنگینی میان‌مان برقرار ساخت که جز خودم و خودش، هیچ‌کس را استطاعت شکستنش نبود. او که قصدی بر منهزم ساختنش نداشت و مرا هم ارغابی به  اقاله‌اش نبود.  حقش بود این سکوت سنگین! سهمش بود این صمت سهمگین!

هیچ بر زبان نرانده بود، ولیکن واقف و آگاه به موجی که در اعماق وجودش می‌خروشید، بودم.  با وجود بی‌اعنتایی و بی‌تفاوتی محضش، باز هم می‌دانستم سخنم جوانه کوچکی از بهت در اعماق وجودش رشد داده است؛ یقین به اندیشه نقش‌بسته در سرم داشتم، و می‌دانستم وجودش از حقیقت بود، که اگر نهاده‌ای جز این بود، هیچ‌گاه این‌گونه سکوت نمی‌نمود.

پس از گذر  الیم و المبار  دقایقی که به فترت می‌گذشتند، سرانجام مهر فرجامی بر سکوت حزین و تلخش کوفته و با آرامشی که می‌دانستم برگرفته از کلنجارهایی‌ست که به هنگام گذر  نژند دقایق، با خود رفته است، آرام و  مانند همیشه،  بدون القای احساس خاصی در آوای کلامش،  با بی‌تفاوتی گفت:

-مشکلی نیست. فقط... مگه حکمش اعدام نیومده؟! می‌دونم چهارهفته دیگه دادگاه تجدیدنظره، ولی فکر نکنم تغییری تو حکم ایجاد بشه. پس چرا می‌خوای با راهی به جز اعدام بمیره؟ می‌دونی که بعد از قتل پیمان، اولین کسی انگشتای اتهام به سمتش میره، خود تویی، پس چرا چنین می‌خوای چنین حماقتی کنی؟!

@ Masoome  

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت  هفدهم

نقشی بر لبانم نقش بست که آمیخته‌ای از پوزخند و لبخند بود. لبخند از جانب پرسش‌هایی که با وجود بی‌تفاوتی و بی‌اعنتایی محض‌ش، در هوشمندانه‌ترین حالت ممکن انتخاب شده بودند، و پوزخندی تلخ، از بهر سمع سخنی از جانب او، که همچون پاژنام تلخی بود که از سوی بایلس نصیبم شده بود. چه تفاهمی داشتند این‌دو... نه! مگر آریانا نگفته بود که حق ندارم حتی در خیالاتم هم، به نسبت میان‌شان اندیشه کنم؟!

حق داشت اندیشه کند به حال کوفتن مهر حماقت بر جانم هستم؛ حق داشت! خویش نیز از آنچه پس از قتل پیمان رخ می‌داد، آگاهی مطلق داشتم؛ می‌دانستم پس از مرگش، اولین و آخرین کسی که هدف اتهامات وارده می‌شود، خود هستم. با همه این حال، پرسشی که در سرم نقش بسته و یکی از مسببات پوزخند نقش بر لبانم بود، این بود:

"چه کسی گفته بود من قرار است  فرمان مرگش را صادر کنم؟"

پوزخند بر لبانم را غلیظ‌تر کرده و برای اولین‌بار در زندگانی کوتاه‌م، امعان شخصی را که تدقیقش زبان‌زد عامی بود را به زیر سوال بردم.

تاب نیاوردم به هنگام انجام این عملم، موبایل را به همان حالت بلندگو نگاه داشته و از فاصله‌ای نه چندان دور سخنش گویم. اختیاری در کار نبود، اجبارا باید سخنانم را به دقت می‌شنید! بنابراین با گشودن گره دستانم از روی فرمان، موبایل را از فضای میان 2صندلی راننده و شاگرد بیرون کشیده و بار دگر به گوشم چسباندمش. با ته‌لبخند محوی بر لبانم، آرام و با طنینی آمیخته به اندک‌خنده‌‌ای محو، آرام گفتم:

-حالا کی گفته می‌خوام بکشمش؟ تو شنیدی من چنین حرفی بزنم؟!

با لبخندی که تنسیق میزان غلتظش از تابم برفته و بیش از حد معمول بر لبانم کش آمده بود، گوش‌هایم را دست تیزی کشیده و با مداقه‌ای نفوذی تا عمق جانم، گوش به سخنانی که قرار بر گشایش حصار لبانش و آزادسازی خود داشتند، سپردم.

چندلحظه‌ای، گویی مهر خاموشی بر لبانش کوفته باشند، سکوت کرده و هیچ مگفت؛ ولیکن از پس گذر کوته‌لحظاتی، لب گشوده و با بهت عمیقی که شدت کثیرش سبب به روشن شدن دیدگانم به نگرش بهت آریانا شد، مبهوت نالید:

-اما... اما تو خودت... تو خودت گفتی من پیمان رو بکشم!

پس از مدت‌های طولانی، پس از گذر زمانی که دگر ماقبلش را به یاد ندارم، قهقهه بلندی زدم. پس از فراوان گریه‌ها و عدید اشک‌هایم، بار دگر خندیدم! سخت نبود، غیرباور هم نبود! پس از چندین سال، از اعماق وجود خندیده بودم. گویی بدنم  در همه این سال‌ها، تنها نقابی از جنس سردی بر خود زده بود به زیر آن نقاب، به تعاقب مجالی برای خندیدن بود. سال‌ها بود که در حسرت خنده‌ای می‌سوختم که محض فریب دگران نباشد، محض حالی که از آنها خوب کند و کوه دردی که در وجود خود ریزد، نباشد! سال به انتظار خنده‌ای بودم، که بی‌بهانه و بی‌دلیل، لبانم را بگشاید و خود را رها سازد. ممنون آریانا بودم. اویی که با کمترین یاری، بزرگترین لطف را به بازگشت این خندهِ از اعماقِ وجود، به روحم کرده بود.

به سختی و با تلاشی وافر، خود را از شدت دادن خنده‌ام بازداشته و تبسم محوی، جایگزین قهقهه بلندم نمودم. نگاه خندانم که دگر آثاری از اشک درون خود نداشت، حول فضای خودرو گردشی داده و با آوایی که به سختی تلاش در جلوگیری از نمایان شدن خنده درونش می‌نمودم، آرام گفتم:

-نچ نچ نچ! از شما بعیده آریانا خانوم، با این دقت می‌خوای یه جمعی رو به کشتن بدی؟!

از پس موبایل در دستانم نیز می‌توانستم چهره مزین به بهت و خشمش را انگاشته، و  جلوه‌گه تماشایی‌ای در موازات دیدگانم کنمش. بی‌اختیار تبسم محوی، لبانم را انحنا داده و دندان‌های سپیدم را به نمایش نهاد.  با لبخندی بر لب، به انتظار سخن‌گویی‌اش نشسته و منتظر نگرش واکنشش شدم....

انتظارم را شکیبایی  عدیدی از بهرش نبود. در همان‌دم و همزمان با ترسیم لبخند عمیقم بر لبانم، طنین خشمگین و آمیخته به بهتش در گوشم پیچید.

-برو عمتو مسخره کن. الانم به جای این مسخره‌بازیا، عین آدم بگو منظورت چیه؟

زبانم را حول محور لبان سرخم گردشی داده و با مرطوب ساختن لبانم، لبخند مرسوم بر رویشان را اندک عمقی بخشیدم. با آوایی دگر که مرا اختیار پنهان‌سازی خنده آمیخته بِهَش نبود، با شیطنتی که سالیان مدیدی یادم را تنها فراموشی‌اش بود، و تمسخری که به جای شیطنتم  دیرینه‌ام،  عمل هر روزی‌‎ام بود، آرام گفتم:

-منظور؟  چیه منظورم به نظرت؟!

سمع سخنم از جانبش، آوای نفس‌- نفس‌های خشمگینی را در پی داشت، که طنین هولناکی شد و در موبایل پیچید. با خشم و تغیر غرید:

-یا عین آدم میگی منظورت چیه، یا همین الان تلفن رو قطع می‌کنم.

با سمع سخنش که هیچ اثری از استهزا و بذله در خود نداشت، خنده و شیطنت را به کناری نهاده و بار دگر مهر جدیت بر رفتار و سخنانم کوفتم. سردی عمیقی بر لبخند عمیق بر لبان، و برق درخشان چشمانم پاشیده و با جدیتی که بار دگر همراه خون جاری در رگ‌هایم شده بود، با اهتمام، گفتم:

-من نگفتم پیمان رو بکش. فقط گفتم اگه چنین درخواستی ازت بکنم، چیکار می‌کنی؟!  مطمئن باش بهتر از تو می‌دونم که اگر کوچک‌ترین بلایی سر پیمان بیاد، اولین کسی که متهم به انجامش میشه، خودمم! من نمی‌خوام پیمان رو بکشی، فقط می‌خوام اگه یه روزی مجبور به انجامش شدی، آمادگیش رو داشته باشی. یه روزی بهت زنگ می‌زنم و میگم که پیمان رو بکشی، اون روز یکی از بدترین مرگایی که می‌خوای تو بازی مرگت انجام بدی و قابلیت انجامش تو زندان رو داری، به  زبون بیاری و اعلام می‌کنی که پیمان رو به زودی می‌کشی. اون موقعواقعا به حرفی که گفتم باید عمل کنی.

آب دهانم را فرو فرستاده و با رها ساختن دم عمیقم، سخنان نیمه‌مانده‌ام را بار دگر از سر گرفتم.

-تنها کاری که می‌خوام انجام بدی همینه! به همین سادگی!

@ Masoome

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت هجدهم

دقایقی سکوت کرده و هیچ مگفت.  گویی در حال تشریح و حلاجی مفهوم سخنانم  بود. حق هم داشت! اقدامی که او را خواستار عملی کردنش بودم، آن‌گونه که خود گفته و بر زبان رانده بودم، سهل و ساده نبود. با آنکه می‌دانستم آدمیانی که فردی را به آسانی نوشیدن آبی به کشتن دهند، دارد، ولیکن باز هم  به سخن آسان جلوه نموده و انجامش سخت و طاقت‌فرسا بود. حکما هم ممات فردی در زندان، به سختی کندن کوه بود. میان آن حجم از نگهبان و  زندانی، واقعا چگونه باید پیمان را به کشتن می‌داد؟ هم او می‎دانست و هم خودم که کشتن پیمان در زندان، تنها مجرم شناخته شدن خودم را به دنبال دارد و بس! ولیکن با همه این حال... نمی‌توانستم لذتی که ارتحال با زجر پیمان، به وجودم تزریق می‌نمود را نادیده بگیرم. حتی خیالش هم وجودم را طراوات عجیبی می‎بخشید، چه بسا روز محتمل شدنش...!

حق نبود که جنایتی مرتکب شود و پس از تحمل چندین سال زندان، باز هم به زندگی خوش و خرمش بازگردد! حق نبود به خدا! حق نبود او خوش و خرم، زندگانی‌اش را سپری کند و من در حسرت نبود مادرم مانند شمعی سوزم! چیزی در درون  یا برونش باید نابود می‌شد! اختیار نبود، اجبار بود! اجبار! و حال... دگر وقت انتخاب بود.  یا ممات روانش، یا وفات جانش...!

-با حرفایی که زدی، دیگه مطمئن شدم‌ که قصدت از این کارا هرچی هست جز کشتن پیمان؛ همه اینا یه پیش زمینه برای یه کار دیگه‌س و من... رک می‌گم! چیه اون‌کار؟ بذار رک بگم، تا هدف اصلیت از گفتن این‌حرفا رو نفهمم، یه قدم هم برای انجام کاری گفتی که برنمی‌دارم!

آنچه میان  ویژگی‌های نه‌چندان خوشایندش جذبم کرده بود، هوش وافرش بود.  خردی به وسعت آسمان و به سطوت کوه  در تارک خود  داشت. با وجود آنکه هیچ‌چیز  را  سزاوار تدقیق خود ندانسته و هیچ‌چه را  به ثمین  نفقه فهم خود نمی‌‌دانست،  ولیکن اذنِ به دور ماندن  نکات پنهان‌ شده سخنان و رفتارهای هرکه روی به صحبتش داشت  را، نداده و  این نهاده را شایگان  هوش  مغفر خود نمی‌دانست. بی‌تفاوت بود، ولیکن به آنچه می‌شنید اندیشه کرده و تدبیری به مغلقات پنهان سخنان فرد گوینده می‌کرد؛ نشانش از این عمل را بسی دوست می‌داشتم، به آن خاطر که نشانم می‌داد، برای دم و بازدم‌های عمیق و نسیم گذرا در هوا، دهان به سخن نگشوده‌ام...

ذهنم خود را برای آب‌تنی در دریای عمیق افکار و اندیشه‌هایم آماده می‌ساخت، که دستش کشیده و از آنچه خواهان انجامش بود، بازش داشتم. سخن از این بیانات را هنگامی بس بسیار بود، مرا مجال اندیشه به خیالات مغزی و ذهنی‌ام نبود. حال هنگام اندیشه به چاره‌ای بر حل مشکل پیش رویم بود. باید به کدامین اندیشه‌ام مهر انجام می‌کوفتم؟ حقیقت را چونان روزی به روشنی خورشید بر زبان رانده و  از هست و نیست نقشه‌ام آگاهش می‌ساختم؟ یا که نه، قصه‌ای برایش بافته و در خاموشی مطلق به کار خود ادامه می‌دادم؟! کدامین چاره را استحقاق انجام بود؟!

نه! هرچه اندیشه کرده و خیال در ذهن می‌بافتم، حقیقت تلخ آنکه قادر به دروغ‌گویی بر او نبوده، و اگر کلامی  بهتان از دهانم راه به بیرون گشاید، آن هنگام است که سرنوشتم همچون برگ ضعیفی به دستان کرام الکاتبین سپرده می‌شود، بیش و بیشتر در مقابل دیدگانم جلوه می‌کرد. نه! مرا قدرت  بیهوده‌گویی بر او نبود؛ در مقابل هرکه مرا توانش را بود، در مقابل او نبود! محال ممکن بود که یاوه‌ای بر زبان رانم و او متوجه پوچی‌‎اش نشود. پس با این حساب... مرا تنها چاره ممکن، بر زباندن حقیقت آنچه بود که خیالش را هنگام زیادی، ریشه در سرم بود.

آب دهانم را فرو فرستاده و جایگاه موبایل را از روی یک گوش به گوش دگرم تغییر دادم. همان‎گونه که مغزم را این‌بار به اذن و اجازه خود غرق در افکارم کرده و در سر، به گزند هولناکی که خواهان رساندنش به پیمان بودم، می‌اندیشیدم، نگاه‌م را به خودروهای در حال حرکت در خیابان دوختم. خواه ناخواه از مرور آنچه راغب به عملی کردنش بودم، پوزخندی بر لبانم نقش بسته و آویم طنین ترسناکی به خود گرفت.

-همش برای مردن پیمانه! فقط پیمان! یه چیزی رو می‌دونی؟ پیمان لیاقت اعدام شدن نداره. لایقش نیست که یه بار برای همیشه از زندگی بی‌ارزشش ساقط بشه. اون... باید بمونه و زجر بکشه. باید روزی هزار بمیره و زنده بشه. مرگ حق اون نیست. بلایی که سر من اومد، باید سر اونم بیاد. من دیگه خانواده‌‎‌ای ندارم، پس اونم باید خانوادش رو از دست بده. من به جای یه بار مردن دارم زجرکش میشم، پس اونم روزی هزاربار باید بمیره و زنده بشه. باید تاوان بده! تاوان هر حماقتی کرد! تاوان هر خطایی که مرتکب شد! باید تاوان همه چی رو بده! و من... دست می‌ذارم رو نقطه ضعفش! دست میذارم رو خانوادش! کسایی که از جونش براش عزیزترن! کسی که حاضره بمیره تا اونا زندگی کنن! اونا باید بمیرن، و پیمان باید زنده بمونه. باید زنده بمونه که عین من، عین یه شمع ذره ذره آب شه! می‌خوام زجرکش بشه! می‎خوام... می‌خوام بفهمه چه زجری داره وقتی که به خودش بیاد و ببینه، عزیزترین کساش تاوان چیزی رو دادن، که فقط و فقط حماقت ابلهانه اون بوده!

لحن آوایم همچون روزِ به زیر خاک رفتن لاشه سوخته و نابود مهرسا و پدر شده بود. همان‌قدر سرد، همان‌قدر بی‌روح، همان تلخ و هولناک! به همان حال بازگشته بودم. بی‌روح، و بدون هیچ احساسی! احساس... چه واژه تلخ و زننده‌ای! وجود داشت؟ آری، ولیکن سال‎ها بود که مرده بود! مرده بود که به لذت و راحتی نوشیدن جرعه‌ آب یخی در گرمای تابستان، قید رادمان را زده بودم. مرده بود که با دستانی آلوده خون، به دنبال قاتل مادرم می‌گشتم! خود قاتل بودم و قاتل را نمی‌بخشیدم. هرکه تقدیر چنین منی را بود، تاب نمی‌آورد در برابر این حجم از درد و مشکلات! واقعا هم... که تابش می‌آورد را که خانواده خود را به کشتن داده و باز هم به زندگی عادی خود ادامه دهد؟! مرگ احساس این چنینم کرده بود. پیمان هم باید این چنین می‌شد. احساس او هم باید  در قبر عمیقی دفن می‌شد، باید همچون من، فراموش می‌نمود واژه‌ای به نام احساس را! آریانا فراموش نمود، بایلس فراموش نمود، من فراموش نمودم، پس او هم باید فراموش می‌نمود! هرکه را این توبیخ و حکم، دیده به ظلمت و ظلمه بود، مرا کارش نبود! روحم دگر هیچ‎‌چیز را ارزشی قائل نبود! افکار و اندیشه‌های دگران را مرا اهمیتی نبود! تنها ایمان خود را باور بود: من مرده بودم، پس او هم باید می‌مرد!

@ Masoome

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت نوزدهم

لحن او هم مانند همیشه، بی‌تفاوت و سرد بود. گویی هیچ‌گاه و هنگام در این روز و ساعت، نه بهت‌زده شده و نه خشمگین! کمتر افرادی را جواز نگرش بهت و خشمش می‌نمود؛ عقیده داشت تا حالش وابسته به الحال رنگ به رنگ و نیازمند به بروزشان باشد، هیچ‌گاه هیچ از پیش نخواهد برد. به راستی هم عقیده‌‌اش حقیقتی بیش نبود. نه مرا خیری از بروز احساساتم بود، نه او! مهر و محبتی که آشکارا به رها ورزیده و سلامت و عافیت جانی که  صادقانه و دلسوزانه، از بهر تندرستی او، درهم کوباندم، چه نتیجه داد به حالم؟ چه  به پاس عطوفت و  عاطفه‌ام به حقم کرد؟ کرادری پیشه کرد،  جز خنجر دردناکی که از پشت در جانم فرو کرد؟!

آریانا را چه سودی از بروز آنچه بود که در روح و قبلش می‌گذشت؟ چه  نتیجه‌اش داد عشق آتشینش به پدرش؟ چه برایش به ارمغان آورد جز به سر کردن دو سال  گرانبها   در بیمراستان روانی؟ و قرص اعصاب و پاکت‌های سیگاری به یادگار آن‌هنگام؟! ما را هیچ منفعتی از  به نمایش نهادن عطوفمان نبود! اندک  خوشبختی و آرامشی که برخه‌مان شده هم از بهر پنهان‌سازی آنچه بود، که روح و روان‌مان را به بازی گرفته بود. عقیده جفتمان بود، که چرا بایست مایه اندک خوشبختی‌مان آن را به تماشای دیدگان همگان نهانیم؟ به همین جهت نه او را بهتی در مقابل من بود، و نه مرا اشکی در قبال او! ساخته بودیم، با آنچه به خاطرش همه چیزمان را باخته بودیم...!

-می‌دونی... از روحیه جنجگو و انتقام جویی که داری خوشم میاد. لذت می‌برم از اینکه می‌بینم برای رسیدن به خواسته‌هات تلاش می‌کنی و به چیزایی که داری بسنده نمی‌کنی. با این تفاسیر می‌خوام بهت بگم... منم تو این راه کمکت می‌کنم. می‌دونم قصدت کشتن پیمان نیست و یه نقشه‌ای تو سرت داری، ولی مطمئن باش اگه پاش بیفته و مجبور به کشتن پیمان شی، یه برنامه‌ای می‌ریزم و یه جوری می‌کشمش، که عقل جن هم به اینکه تو توی کشتنش شریک بودی نرسه...!

بی‌اختیار لبخندی بر لبانم نقش بست. چه تفاوتی بود میان آریانا و بایلس! بایلس را تنها اندک تقاضایی بر یاری‌رسانی نمودم، نتیجه‌اش چه شد؟ با هزار تهمت و افترا، القابی چون احمق بَرَم چسبانده و خود را جفت‌پا میان آنچه انداخت که هیچش را ارتباطی با او نبود. آریانا را هیچ در این باره با او نگفته و تنها سمع طنین بغض‌الودم از جانبش، کاری نموده بود که قول به یاری‌رسانی‌ام دهد. عجبم از تفاوت‌ها بود! عجبم از زخم‌زبان‌ها بود! عجبم بود، از عجیبات دنیا! جالب بود برایم، که هرچه بر سرم می‌‌‌آمد، از جانبان نزدیکانم بود! از جانب خویشتنانم بود! گویی زندگی‌ام همچون بیماری خودایمنی شده بود. از جانب خود و اطرافیان خود، در حال نابود ساختن خود بودم...!

-فقط می‌تونم بگم، مرسی که هستی!

به دیده ننگریستم، تنها حس نمودم لبخندی بر لبانش نقش بست، که آن هم اطمینان چندانی به حقیقت بودن نداشتم. مرا چه خبر از احوالات و واکنش‌های او؟ شانه‌ای به نشانه ندانستن بالا انداخته و در سکوت، به انتظار سمع خیال در ذهنش، نشستم. با آنکه می‌دانستم آنچه در سرش می‌گذرد را هیچ‌گاه بر زبان نخواهد راند ، ولیکن باز هم با مُهری از جنس خاموشی بر لبانم، در سکوتی مطلق، به انتظار اصغا سخنانش نشستم.

-این فازا بت نمیاد... به جز من جلو کس دیگه نگیر!  الانم برو دیگه که کلی وقتم رو گرفتی. البته،  نرفتنت مشکلی نداره؛ چون تو نری هم من باید برم.  گیسو خیلی وقته منتظرمه!

ابروانم بالا جهیده و چشمانم از این‌حجم از بی‌پروایی،  اندکی گشاد شد. دهان گشوده تا سخنی بر لب رانده و پاسخش را دهم، که طنین بوق‌هایی ممتد در گوشم پیچید. بهت‌زده و با دهانی نیمه‌باز، موبایل را از روی گوشم برداشته و به مقابل دیدگانم آوردمش. همان‌گونه مات و حیران، به صفحه اغبرش چشم دوخته بودم که با دریافت یک پیامک، صفحه موبایل بار دگر روشن شده و پس‌زمینه‌اش را در دیدگانم به تماشا نهاد. با لمس کردن صفحه با انگشت شصتم، پیامک ارسالی از جانب آریانا را گشوده  و محتوای پیغام را به زیر لب خواندم:

-زیاد تو بهت نمون، برات خوب نیس! از این به بعد باید عادت کنی که موقع حرف زدن با من، هیچ‌وقت منتظر خدافظی نباشی!

تک‌خنده بهت‌زده‌ای و  از شدت تحیر، تنها واکنشم به پیغام و رفتاری که انجام داده بود، زمزمه‌ای بهت‌زده‌ای بود که از میان لبانم رها شد.

-عجب آدمیه...!

♕︎☠︎︎♕︎☠︎︎♕︎☠︎︎

@ Masoome

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت بیستم

دو هفته بعد: شنبه!

دو هفته مانده به دادگاه تجدیدنظر!

با نمایش نامش بر چهره‌ صفحه موبایل، چهره‌ام درهم رفته و نگاه‌ بی‌تفاوتم بار دگر مشغول تماشای مناظر پیش رویش شد. با خیال آنکه پس! از دقایقی بی‌جواب ماندن، خودش تماس را قطع خواهد کرد، دست به سینه شده و همان‌گونه که گام‌های کوتاهم را به آرامی بر روی زمین سنگی کم‌عرضی، که  میان سبزه‌ها و انبوه درختان جای گرفته بود، می‌نهادم،  نگاه‌م را حول محور آنچه می‌نگریستم، گردش دادم. در میان انبود درختان، تنها از اندک نور تیره‌ای که از میان شاخ و برگ‌های درختان بر زمین تابیده می‌شد، متوجه زمان می‌شدم. آن‌ روز شوم هم به هنگام تیرگی شب به اینجا آوردمش، نه؟! دیدگانم دگر از تماشای آنچه می‌نگریستم، غرق لذت نمی‌کردندم. دگر با شور و اشتیاقی وافر، برای تماشای این مناظر به اینجا نمی‌آمدم. این پارک جنگلی، ورطه و هلاکت‌گاه همه آرمان‌ها و آرزوهایم بود. چه خوش  می‌پنداشتم روزهای پس از این پارک جنگلی را. چه خوش می‌نگریسم لباس سفید عروس،  به تن رها را! چه خیالم بود از درد و غم و عذاب؟ چه دانستنم بود، از آنچه تقدیر بود، مرا! افسوس! آه و هزار افسوس بر حماقت‌هایم! من اصرار وافرش بر آمدن به این مکان مشئوم کرده بودم. من ابرام کثیرش بر قدم‌گذاری در این جنگل منحوس کرده بودم! خودم! خود خودم همه سازه‌هایم را خراب کرده بودم! چرا کردم؟ چرا با وجود دل‌نگرانی و دلشوره وقت و بی‌وقتی که هردم سخن می‌گفت، تا نیمه‌های شب در این خرابگاه نگاه داشتمش؟ مگر رها به هنگام بازگشتش، نگفتمان که پیمانی قرار نیست به سر قرار آید و بهتر است ما هم عمل او را اعاده کرده و بازگردیم؟! گفتمان! گفتمان و من گوشی به سخنانش نسپردم! گفت و من، با حماقت تمام، با ماندنم، تمام خوشی‌هایم را به فراموشی سپردم.

قطره‌های اشک یک به یک بر روی گونه‌هایم می‌چکیدند و بغض سنگین در گلویم، بی‌رحمانه با چنگال تیزش، حنجره‌ام نحیفم را می‌درید. به خدا قسم که خسته بودم! این‌بار دگر نه دود کردن سیگارهای متوالی آرامم می‌ساخت،  نه خوردن مشت مشتِ قرص‌های اعصاب. تنها شکاندن بغض خفته در گلو، و آزاد ساختن روحم از حصار درد، رهایم می‌ساخت. در عطش آب گوارای انتقام بودم و له له می‌زدم برایش. تنها چیزی که قادر به رها سازی روحم از حصار دردناک، درد بود، همین انتقام خون‌بار بود. مادرم در بدترین حالت ممکن، و با فجیع‌ترین مرگ ممکن، در مقابل دیدگانم جان سپرده بود.  صحنه جان دادنش کابوس هرشب خواب‌هایم بود، و آسان نبود! گذشتن از مسبب نابودی زندگی، هیچ آسان نبود! آسان بود هم مرا قصدی به انجامش نبود! مگر مغر خر تناول کرده بودم، که از پیمان، از قاتلی که پس از مرگ مادر، حتی به ظاهر، حتی به مصلحت خود، ذره‌ای شرمندگی و پشیمانی از خود نشان نداده بود را آزاد کنم؟ می‌کشتمش، خودش را نه، روحش را! باید همچون من روحش جان می‌داد و به مرده‌ای محرک تبدیل می‌شد. به آن هنگام عطش وجودم، آرام می‌شد. به آن لحظه، خون در شیشه رفته‌ام، آزاد می‌شد. به ناگه اندیشه هولناکی در سرم نقش بست، که در جای بازم داشت. پیمان محبوس در زندان بود، و دستش به هیچ‌جایی بند نبود. اگر از آنچه خواهان انجامش بودم، مطلع می‌شد، چه می‌توانست انجام دهد، جز پر پر زدن و زجر کشیدن در محبس خود؟! دستی برایش مانده بود، برای باز داشتن خانواده‌ش از آنچه حتم داشت و داشتم، انجامش خواهند داد؟!

بی‌اختیار لبخندی بر لبانم نقش بسته و به سرعت، با برافراشتن دستی که موبایل را در خود جای داده بود، سریعا به تماس رها پاسخ دادم. با قرار دادن موبایل بر روی گوشم، طنین کلافه و آزرده‌اش در گوشم پیچید.

-چرا انقدر دیر جواب دادی؟ دیگه داشتم قطع می‌کردم.

سخنش لبخند بر لبانم را به نیشخند غلیظی مبدل کرد. هه! اندیشه می‌نمود، آزردگی و رنجشش ذره‌ای مرا اهمیت بود؟ مگر او را به رنجش من از سخنانش اهمیتی بود، که مرا باشد؟ با هرکه چنین رفتاری نبود، رها نشان داده بود تنها لایق آن است که رفتاری بِهَش شود، که خودش را عادت به انجام آن عمل است. لیاقت لطف و مهربانی نداشت.

اگر مانند همیشه بود، اگر رفیق چندین‌ساله‌اش را به عشق چندهفته‌ایش نمی‌فروخت، اگر این‌گونه خودش را در مقابل دیدگانم خورد نمی‌نمود، آن‌گاه پاسخش به کلامش قطعا این نبود! آن‌گاه مانند همیشه، طنین آوایم رنگ شرمندگی به خود گرفته و با لحنی خجل می‌گفتم:

"ببخشید رها، دستم بند بود، نتونستم جواب بدم!"

اما دگر از این خبرها نبود. او دگر رفیقم نبود که مرا شرمندگی یا سرافکنده‌گی‌ای به جانبش باشد. او دگر نه هم‌بازی بچگی‌هایم بود، نه رفیق چندین‌ساله‌ام، او دگر تنها و تنها، وکیل پرونده شکایتم از پیمان برمکی،  معشوقه جانی او بود...!

-به تو ربطی داره چرا دیر جواب دادم؟ منکه ربطی نمی‌بینم، تو می‌بینی؟!

تصور چهره‌ مات‌برده و دهان نیمه‌گشادش، نیمچه لبخندی بر لبانم ترسیم کرد. با شناخت دقیقم از حالات و رفتارهایش، می‌دانستم از بهر سمع سخنم، چنین حالتی به خود گرفته است. حق هم داشت! این ملیکایی که او را قصد جستارش بود،  دگر ملیکا بامعرفت گذشته نبود! آن‌یکی مرده بود، روحش شاد! این‌فردی که به حال مقالش بود، ملیکای جدیدی بود، که به موخرات، گام به این دنیای پوشالی نهاده بود!

@ Masoome

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 3
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت بیست و یکم

زنگ زدن طنین آوای خشمگینش در گوشم، لبانم را به پوزخند مضحکی انحنا داد.

-این چه طرز حرف زدنه؟!

گام‌های راکدم را بار دگر بر زمین نهاده و همان‌گونه که با تلخ‌خند دردناکی بر لب، نگاه‎م را مهمان تماشای مناظر اطراف نمودم. حق داشت از این‎‌چنین سخن گفتنم، برنجد یا خشمگین شود. حق داشت!  هنگام عادتش به نوع رفتار و سخن‌گویی‌ای، که دگر قرار بود، از این اثنا به بعد، بِهَش شود، نرسیده بود. حاجت اعتیادش به این رفتار و شیوه‌گویی اندکی زمان بود و بس! دگر هیچ را احتیاجی نبود. دشخواری و دشواری، مایه‌ انجامش نبود که هزاران چیز احتیاج ارتکابش باشد. عادتش می‌دادم! تا به روز موعود و فرجام این پرونده سیاه، عادتش می‌دادم به آنچه که دگر لایقش بود! عادتش می‌دادم، به ملیکایی که دگر از هر غریبه‌ای، بیگانه‌تر بود!

چشمانم ریز را کرده و ابروانم را درهم گره دادم. با پوزخند غلیظی که آمیخته به تلخ‌خند دردناکی بود، لبانم را از هم گشوده و با طنین آوایی که نوای درونش، تنها سردی و بی‌تفاوت هولناکی بود، آرام گفتم:

-همینه که هست! ناراحتی قطع کن!

ندانستم سخن چه اثری بر رویش نهاد که تا لحظاتی لال شده و هیچ مگفت. به هر حال، مرا از وقوع این رویداد، لذت و التذاذ محض بود! ولیکن افسوس به همراه داشت، لذتی که دمی چند بیش، مدت‌ زندگانی‌اش نبود. پس از گذر لحظاتی، لبانش را گشوده و بی‌توجه به آنچه  پیش از این، ما را سوژه‌ بحث تلخ‌مان بود، همانند خود، با جدیت گفت:

-2هفته  دیگه دادگاه تجدیدنظره! هنوز فرصت داری که رضایت بدی، نمی‌خوای این‌کارو رو انجام بدی؟!

با سمع سخنش مضحکش، سرم را برافراشته و قهقهه‌ای هیستریک و از بهر خشمی که سخنش تا اعماق وجودم فرستاده و همراه خون در جاری در رگ‌هایم کرده بود، زدم. نه! این‌گونه نمی‌شد! هرچه کوتاه آمده و هیچ نمی‌گفتم، روی بیشتر برمی‌داشت. دگر تنها احتیاج بود تا اندکی دگر کوتاه آیم، تا خودش آید و، خودش به جای من رضایت دهد و، خودش پیمان را از بند رها سازد. به خدا قسم که آدمی به وقاحت و چشم‌دریدگی او ندیده بودم. شرم را نوش جان کرده بود و یک آب رویش! چگونه می‌توانست پس از آنچه گفته بود و آنچه کرده بود، باز هم چنین درخواستی نماید؟!

نفس‌های تند و خشمگینم را در پس طنین هولناک قهقهه هسیتریک و خشم‌آلودم را پنهان ساختم تا مبادا کای به دست خود و خودش دهم. آبی که از سر گذشته بود، دگر یک وجب و دو وجبش را تفاوتی نبود! این دستان دگر به خون آلوده شده بود، و دگر مرا فرقی نبود، خون کس دگری برش جاری سازم! بحث بهتان‌گویی‌ام نبود. می‌هراسیدم! می‌هراسیدم از  دیگ خمشی که اگر به غل غل می‌افتاد، دگر هیچ‌کس را توان جلوداری‌اش نبود!

به سختی و با تلاشی وافر، خنده‌ام را شدت داده تا کمی از برافروختگی آتش درونم بکاهم، ولیکن  افسوس که براوفرخته‌تر شد و  خاموش نشد! به معقد و مغلقی وافر، لحظاتی چند به پیچش طنین قاه قاه خنده‌ام در محوطه خالی و عاری از جمعیت، گذشت! پس فرو نشستن طنین خنده‌ام، آتش خشمم زبانه‌ای کشیده و آثار غیظ و طیره‌ مغلی در وجودم را از زیر وجودم، بر روی بوم چهره‌ام کشاند. با لبخند خشمگینی که دندان‌های برهم فشرده‌ام را به نمایش نهاده بود، و چهره‌ای که از شدت برافروختگی، به سرخی می‎‌نمود، آرام و با طنینی هولناک، سخنانم را جویده- جویده از حصار دهانم رهانیدم.

-چی فکر کردی بچه جون؟ عاشق چشم ابروی قاتل مادرمم که بیام رضایت بدم، که بیاد بیرون؟ از تو خیلی دل خوشی دارم یا اون رادمان بی‌معرفت که بخوام به خاطرتون رضایت بدم؟!  خوب گوش کن رها! یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه، زنگ بزنی و ازم بخوای که رضایت بدم، زنده زنده چالت می‌کنم!

به محض  سمع سخن ارعاب‌آمیزم، پژواک نفس‌های تند و هراسیده‌اش در موبایل پیچید. بهتر از هرکس او می‌دانست، که یا سخنی بر لب نمی‌رانم، یا اگر راندمش، سرم رَوَد به زیر سخن جاری شده بر زبانم نمی‌زنم. می‌دانست چنان‌چه گفته‌ام اگر بار دگر تماسی گیرد و جستار مضحک و موهن رضایت‌دهی به پیمان را پیش کشد، زنده به گورش می‌کنم، واقعا هم چنین ارتکابی، چه بسا خطا و گناه، مرتکب می‌شوم! از این دم به بعد، دگر می‌بایست سخنانش را با گماشتگی دقیقی بر زبان می‌راند، زیرا کافی بود تنها یک بار دگر، آنچه نباید از دهانش می‌شنیدم. آن‌گاه بود که بلایی سرش می‌آوردم، که از زندگی سیرش می‌ساخت...!

با عجز و استیصالی که طنین آوایش را رنگ التماس بخشیده بود، آرام گفت:

-ملیکا! ملیکا حالا که زنگ زدم، حالا که آخرین فرصتم تو دستمه، التماست می‌کنم بگو چیکار کنم تا رضایت بدی! التماست می‌کنم یه راهی جلو پام بذار! التماست می‌کنم!

سخنش جگرم را سوزاند. تمام وجودم از سوزش جگرم آتش گرفت و سوخت! آخ! آخ! التماس می‌نمود؟ با به زیر پا نهادن غروری که روزی ادعایش می‌شد، سرش رود آن را نمی‎‌شکندش، التماس برای رهایی که می‌کرد؟ پیمان لایق بود؟ لایق نبود! به خدا قسم که لایق نبود! سخنانم از جانب آتش انتقام و نفرت شعله‌ور در وجودم نبود. سخنانم از  اعماق وجودم بود! از احساس تلخ و گزنده‌ای بود، که مدام در اعماق وجودم بانگ بر دروغین بودن آنچه  که پیمان نشان می‌داد، برمی‌آورد! ولیکن... این‌ها مسبب آتش دلم نبود! مسبب آتش دلم، طنین آوای "التماست می‌کنم"ش بود که مدام در گوشم زنگ می‌زد! التماس کرده بود! قطره‌اشکی در دیدگانم درخشید و بر روی  گونه‌ام افتاد. من هم التماسش کرده بودم؟ نکرده بودم؟! کرده بودم! به خدا قسم کرده بودم!

طنین آوایم بی‌اختیار از سردی مطلق خارج شده و رنگ بغض به خود گرفت. با لرزش نامحسوسی در طنین آوایم، که سعی در کنترلش داشتم، محزون و تلخ گفتم:

-منم التماست کردم! یادته رها؟ وقتی خواستگاری رادمان رو رد کردی و مثل دیوونه‌ها کردیش، التماست کردم که یه حرفی به  رادمان بزنی تا آروم شه! التماست کردم محض دلخوشی اون بدبخت هم که شده، بگو یه مدت زمان می‌خوای تا فکر کنی. التماست کردم دانشگاه نرفتنش، سربازی نرفتنش... همه اینا رو برای جواب منفی دادنت بهونه کنی تا حداقل انگیزه‌ش به زندگی برگرده. یادته چیکار کردی؟ یکی خوابوندی زیر گوشم و گفتی تو کاری که بم مروبط نیست دخالت نکنم.

طنین آوایم رنگ باخت و به همان حال سابق بازگشت. باز همان آوای سرد و بی‌روح و هولناک شد! همه هنگام همین بود! همواره با مرور گذشته، اندک احساسات مغلن در وجودم نابود می‌شدند! احساسی برایم نگذاشته بودند! نگذاشتند تا همان دختر احساساتی و مهربان بمانم! تقصیر آنها بود که این سردی مطلق تا اعماق وجودم رخنه کرد. و گرنه ملیکای خاکی و  مهربان سابق کجا و، این ملیکای سرد و بی‌روح کجا؟!

دندان‌هایم را غیض برهم فشرده و همان‌گونه صحنه آن‌روز شوم پیوسته در مغزم پخش می‌شد، با چانه‌ای که از شدت بغض و خشم می‌لرزید، خشمگین گفتم:

-اگه الان اینجا بودی، یکی بدتر از سیلی اون‌روزت، می‌خوابوندم تو گوشت! اما الان که اینجا نیستی، می‌خوام حرف خودت رو، با یه ذره تغییر، تحویل خودت بدم: خفه شو، و تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن!

@ Masoome

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت بیست و دوم

طنین نوای بغض‌‌آلودش، قلبم را شکست! به خدا قسم که برای من، رفیق گرماه و گلستانش، برای دوست باوفایش، هیچ‎گاه این‎گونه التماس نکرده بود!

-بگو جایی تا بیام... بیام تا به جای یه سیلی، 10تا سیلی بزنی تو گوشم! فقط ملیکا... ملیکا هرکاری می‌کنی پیمان رو نکش. ملیکا غلط کردم زدم تو گوشت! .... خوردم که اون‌حرفا رو بت زدم! ملیکا... ملیکا تو رو خدا! تو رو خدا از پیمان بگذر!

سخنش جرقه شوم و هولناکی در سرم انداخت، که او را هیچ، خودم را نیز بترساند. مرا خواهش و التماس به گذشتن از پیمان کرده بود. مگر فاصله میان عشق و تنفر، یک تار مو نبود؟ من از پیمان متنفر، و او عاشقش بود! با این حساب، چه می‌شد، اگر... اگر پایان  داستان عاشقانه‌اش، به تنفر عمیقی ختم می‌شد؟ فاصله عشق و نفرت کمتر از یک تار مو بود،  اگر مرا توان گذشتن بود، پس او را هم باید می‌بود.

با نیشخند هولناک و رعب‌آوری از که رشد خیالات ذهنی‌ام، بر بوم لبانم ترسیم شده بود، به آنچه که قصد بر زبان راندنش را داشتم، اندیشه کردم. همه‌چیز به پاسخش بستگی داشت و قسم می‌خوردم! قسم می‌خوردم اگر پرسشم را پاسخی نفی می‌کوفت، بی‌خیال اندیشه‌های شوم در سرم شده، و دستور مرگ دردناک پیمان به آریانا را می‌دادم! اختیاری در میان نبود، بایدی بود! اجبار! می‌بایست و مجبور به عمل کردن به آنچه بود که سخنش را بر زبان رانده بود! برادرم را، هرچند بی‌معرفت، سالیان درازی راهی غربت کرده بود، تنها محض فراموشی او! به خدا قسم که او مسبب تمام بدبختی‌هایم بود! منشا فاصله عمیق من و رادمان، به غربت رفتنش بود! مسببش که بود؟ رها!  از برای علاقه‌مندی‌ام به آتش بازی و انفجار، پدر و مهرسا را به کشتن دادم! مبدا هلاقه‌مندی‌ام چه بود؟ تعریفات فراوان رها! آمدنم به این پارک جنگلی شوم، مادرم را به کشتن داده بود! علت آمدنم چه بود؟ نگرش پیمان، یا به قولی نامزد رها! رها، رها، رها! همه بدبختی‌هایم در عنوان منحوسی به نام"رها" گرد هم آمده بود! احتیاجم بود! احتیاج به تحلیه عذاب‌های درونی! و گویی پیمان در این میان، بازیچه و بهانه‌ای برای بر صفحه کشاندن، تمامی انتقام‌هایم بود...!

با کشیدن زبانم بر لبان ترک‌خورده‎ام، که روزهای طویلی بود که رنگ رژ به خود ندیده بود، بی‌مقدمه‌چینی و دیباچه گشودنی، با جدیت، سخنانم را مزه مزه کرده و بر زبان راندم.

-آزاد شدن عشقت یه شرط داره، اونم اینه که برای همیشه قیدش رو بزنی!

دمی سکوت کرده و ساکت ماند. گویی هنوز پی به مفهوم سخنم نبرده بود. ولیکن پس از گذر لحظاتی، بهت‌زده نالید:

-چی؟

خطوط پوزخندی بر لبانم کشیده شد. آخی، دخترک بیچاره! توان درک مدلول سخنم را نداشت، یا قصدش را؟! کدامین پاسخ باعث شده بود این‌گونه از برای بیان روانم، بهت‌زده و حیران گردد؟! مگر چه گفته بودم؟ تنها شرط ساده‌ای بیان کرده بودم دیگر...!

-حرفم خیلی واضح بود! ازت می‌خوام بین یه دوراهی، یه راه رو انتخاب کنی! یا برای همیشه قید پیمان رو می‌زنی، که در اون صورت قول میدم رضایت بدم پیمان بیاد بیرون، یا... یا اینکه تصمیم می‌گیری پیش عشقت بمونی، که اون‌موقع اعدام هم نه! یه جوری پیمان رو می‌کشم، که از شدت عذاب وجدان و حس دردی که عشقت کشیده، روزی صدبار آرزوی مرگ کنی!

طنین آه عمیق و جگرسوزش، پژواک دردناکی در موبایل انداخت. دلم می‌خواست، در مقابل دیدگانم بود، تا یقه‌اش را میان انگشتانم فشرده و بر سرش فریاد زنم:

"چه دارد؟ چه دارد این پسر قاتل، که برای از دست دادنش این‌گونه زانوی غم بغل گرفته‌ای؟"

ولیکن آه و افسوس که نه او را حضور در مقابل دیدگانم بود و نه مرا، تمایلی به دیدارش! حقش نبود! لایقش نبود! مستحق و لایق نگرانی‌ها و دلسوزی‌هایم نبود! بی‌لیاقت بود دگر، چه می‌کردمش؟ نامش رویش بود، بی‌لیاقت!

به جز آه عمیقش، دقایقی بود که حتی آوای نفس‌هایش هم به گوش نمی‌رسید. گویی دقایق یچند خود را مهمان خلوت ساد و تک‌نفره کوتاهی کرده بود. لیکن افسوس که سرانجام خلوت تک‌نفره‌اش، سخن مضحکی بود که بر زبان راند!

-اما... اما این نامردیه! ملیکا  تو خودت می‌دونی من چقدر پیمان رو دوست دارم! می‌دونی که حاضرم بمیرم ولی ازش جدا نشم! تو که اینا رو می‌دونی، پس چرا ازم می‌خوای بین این درواهی ترسناک، فقط یه انتخاب داشته باشم؟!

اختیار سخن‌گویی‌ام دمی از کفم برفته و آماج نیش تلخ و گزنده‌ام را به سویش هدف رفت! البته که با اینکه بی‌اختیار بوده و از قصد نبود، ولیکن نارضایتی که هیچ، چه بسا مایه خوشنودی‌ام هم شده بود! لذت داشت، پاره پاره کردن قلب داغداری، که خواجه‌اش روزی چنین بلای دردناکی بر سرم آورده بود!

-رادمان هم عاشقت بود، نبود؟ حاضر بود بمیره ولی تو بش جواب منفی ندی، نبود؟ فرق تو با رادمان چیه؟ فرقت چیه که تو حق داری کنار عشقت بمونی، ولی رادمان حق نداشت؟ الان می‌خوام جدا شی از پیمان! می‌خوام درک کنی حال بد اون‌روزای رادمان رو! می‌خوام ببینم زجر کشیدنت رو! باید زجر بکشی تا بفهمی رادمان چی کشید! رادمان مرد، پس تو هم بمیر!

@ Masoome

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت بیست و سوم

در میان بغض‌ و اشک‌هایی که احتمالش را می‌دادم بر روی گونه‌اش روان شده باشند هم دست از زبان‌درازی‌اش برنمی‌داشت! به خیال خود چه اندیشه می‌کرد؟ که در حال مچ گرفتن از من است؟ یا که از هوش وافری برخوردار؟ کدامین اندیشه‌ای این‌گونه مغرورش ساخته بود، که مجوزش داده بود به روی من ایستاده و پاسخم را دهد؟!

-اما تو که کلا رابطه‌ت رو با رادمان تموم کردی. تو که انقدر ازش بدت میاد، پس.. پس چرا انقدر حمایتش می‌کنی؟!

لا اله الله. هرچه هیچ نمی‌گفتم روی بیشتر برمی‌داشت. فردی را کم داشتم که دهان گشوده و بِهَش گوید:

گتو را چه ربط است که چه کردم و چه نکرده‌ام؟ تو را چه ارتباطی‌ست که قصدم از دفاع از رادمان چیست؟"

ولیکن داد از تاسف و تحسر که اگر چنین چیزی بر زبان می‌راندم، شری به پا می‌شد که جمع کردنش تنها از توان کرام‌الکاتبین بود. نه حلم هیاهو داشتم و نه تمایل به  انجامش! خسته بودم، از همه چیز! دلم تنها سکوت مطلقی می‌خواست، در اعماق سیاهی شب! جایی که تنها من باشم و من!

-اصلا به تو ربطی نداره که من با رادمان تموم کردم یا نه، ولی... باید بدونی! باید بدونی قصدم از این کارا چیه! گفتم که، می‌خوام زجرت بدم. یادت نرفته که، به خاطر تو، رادمان منو ول کرد و رفت آلمان! رفت تا یادش بره رهایی وجود داره، بماند که این بین ملیکا رو هم از یاد برد! ولی... اگه رهایی نبود، رادمان اصلا ازم جدا می‌شد، که بعدش بخواد منو از یادش ببره؟!  همه این اتفاقات تقصیر توهه، و باید تاوان بدی! باید تاوان همه بلاهایی که سر من و رادمان آوردی رو بدی!

تنها سکوت کرده و هیچ مگفت. چه باید می‌گفت؟ چه داشت که بگوید؟ دگر نه منتطقی برای بیان داشت و نه فضایی برای دفاع از خود! چگونه قادر به دفاع کردن از خود بود، به هنگامی خود و خودش به خوبی می‌دانستیم که حق با من است و او مقصر همه این اتفاقات است! به هر حال، خوش بود این سکوت تلخش! با شناختم از حالات و رفتارهایش، اطمینان می‌دادم که پس از  بحث تلخ‌مان، اشک‌هایش بر گونه‌‌اش سرازیر و چانه‌اش از شدت بغض به حال لرزش است. دلم برایش نمی‌سوخت! به هیچ وجه! به حال دادن تاوان حماقت‌هایش بود! و خوش باد که هنوز مانده بود! خوش باد که هنوز مسیر طویل و دردناک تاوان‌هایش، ستوار و برقرار، پابرجا مانده بود...!

حال بهترین وقت برای اجرای نقشه‌ام بود. بهترین هنگام برای بر صفحه آوردن آنچه اندیشه‌اش می‌کردم بود. باید می‌نگریستمش! باید با دیدگان خود، زجر کشیدن و خورد شدن غرورش را به دیده تماشا می‌نمودم، تا به یادم بماند! بماند به یادم، که چه بلایی نازل نمودم، بر سر  آنکه ظلم به حقم کرده و خورد از سهم آنکه مالش نبود...!

-می‌خوام پیمان رو ببینم!

-پیمان؟ برای چی؟!

دلم خواهانش بود که مشتی بر چهره‌اش کوفته و با غیض گویم:

"به تو چه؟ تو را چه ارتباطی‌ به قضایاست که این‌گونه خود را جفت‌پا میان همه چیز می‌اندازی؟"

اما... نه! نمی‌شد! حال نه او در برابر دیدگانم قد علم نموده بود که مشت بر چهره‌اش کوبم، نه  من چهره باد‌کرده و کبودش به هنگام وداع با پیمان را خواهان بودم. همه‌چیز مهر ردی بر انجام این‌کار، آن هم در این هنگام می‌کوفت. لبخندی زدم، وقت بر انجام این کارها بسیار بود!

-الان باید توضیح بدم چرا می‌خوام ببینمش؟!

طنین کلافه و خسته‌اش در موبایل پیچید.

-اما...

ابروانم را سخت به آغوش یکدیگر فرستاده و با جدیت گفتم:

-اما و اگر نداره! اگه می‌خوای عشقت آزاد شه، یه وقت ملاقات جور کن! قبلشم حتما وداع جدایی‌ت با پیمان رو بخون، که اگه نخونی و من موقع ملاقاتم با پیمان متوجه این موضوع بشم، اون موقع از کرده و نکرده‌ت پشیمونت می‌کنم. راستی... یه وقت به سرت نزنه بعد آزادی پیمان دوباره میری پیشش که از این خبرا نیس! تا آخر هقته وقت داری بحث جداییت رو به پیمان بگی، فردای روزی هم که گفتی، سر سفره عقد با رادمان می‌شینی! التماس نکن که دیگه یه ذره هم دلم برات نمی‌سوزه!  اون موقع که حاضر بودم جون بدم برات، خودت از دستش دادی، الان که دیگه اون فرصت که هیچی، خودتم از دست رفتی! به کفتر عاشقت هم بگو جلو دهنش رو بگیره، که اگه این‌کارو نکنه و زرت و پزت اضافی بگه، چه تو ازش جدا بشی، چه جدا نشی هم جوری می‌کشمش که از به دنیا اومدنش پشیمون شه...!

پس از پایان یافتن سخنانم، آب دهانم را محض مرطوب ساختن گلویم که از بهر سخن‌گویی زیاد، همچون کویری خشک شده بود، فرو فرستاده و آوای کلام موخرم را با طنین هولناکی از حصار لبانم رها ساختم.

-شیرفهم شد؟ یا یه جور دیگه حالیت کنم؟!

پاسخم تنها طنین لرزان و آرامی بود که بغض آمیخته بِهَش، از فرسخ‌ها دورتر، آشکار بود.

-نه، نیازی نیست! شیرفهم شد!

♕︎☠︎︎♕︎☠︎︎♕︎☠︎︎

@ Masoome

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♟️🎴حرکت آخر

#پارت بیست و چهارم

فشار دستانم بر روی فرمان را شدت بخشیده و خطوه‌م را با استطاعت بر روی ترمز فشردم.  همزمان با  انعکاس طنین  مولم کشیده‌شدن لاستیک بر روی آسفالت خیابان، در گوشم،  خودرو از حرکت باز مانده و بر جای خود ایستاد. سرم را چرخانده و دیدگان بی‌روحم را به چهره هراسیده و  مرعوبش دوختم.   لبانم بی‌اختیار به نشانه پوزخند اندکی انحنا یافته و نگاه‌م بار دگر و بی‌توجه به دیدگان اشک‌بارش که بر چهره‌‌ام دوخته شده بود، تماشاچی مناظر خیابان شد. از بهر چه ‌این‌گونه ترسیده و رنگ رخ از کف داده بود؟ اندکی سرعت، یا ترمزی ناگهانی که  اضاقه‌اش شده بود؟!

هرچه‌ بیشتر از کوفته شدن مهر اختتام بر رفاقت هفده‌ساله‌مان می‌گذشت، عدم تفاهم میان‌مان بیشتر رخ در دیدگانم جلوه می‌نمود. مرا چه به اخلاقیات لطیف و  ظریف او؟!

لب زیرینم را به دندان گرفته و همان‌گونه که دیده به منظره محاذی‌ام، که تنها دیوار طویل و شاهق زندان بود، دوخته بودم، آرام گفتم:

-پیاده شو!

دیدگانم غرق تماشای  حصار سنگی  اسارتگاه‌ بوده و مرا از نگرش چهره و واکنشش‌ به سخنم باز داشته بود؛ ولیکن آنچه‌ میان ندیده‌هایم شنیدنی بود،  طنین آوای  لرزانش بود که  مسببش را هر  سامعی قادر به تشخیص بود.

-برای چی؟

واقعا انسان بود یا خود را به انسانیت می‌زد؟  بینا بود یا که خود را به بینایی می‌زد؟! به خدا قسم که هر انسان بینایی قادر به فهم و درک اتفاقات بود. به در ملاقات‌گاه زندان رسیده بودیم و هنگام خروجش از ماشین بود. این گیج‌بازی‌ها دگر چه بود که خود نشان می‌داد؟!

از همان قدیم‌الایام مرا بهره‌مندی از نعمت اعصاب و روان صحیح و سلامت نبود، چه رسد به حال  این‌روزهایم! با وجود آنچه از سر گذرانده و   و شرایط بغرنجی که دچارش بودم،‌ به خود حق می‌دادم که اعصابی برای خود باقی بگذارم، که همچون   ریشه آلوده به  نفتی باشد که هردم  آماده و  آراسته‌ی آتش گرفتن  است.  بنابر به  آنچه بهره‌مندی‌ام از اعصاب و روان سالم بود، تاب حفظ آرامش و آسایش  مغلن در وجودم را نیاورده و  خشمگین به سویش چرخیدم. دیدگان بی‌روحم که آمیخته با جوانه‌های سرخی نشات گرفته از خشمم شده بود، را به چهره‌ رنگ پریده‌اش دوخته و با یک دست محوطه‌ای که از نمای شیشه خودرو مشخص بود را نشانش دادم.

-خری یا خودتو می‌زنی به خریت؟ می‌بینی؟! رسیدیم! الانم‌ باید پیاده شی تا به ملاقاتت با پیمان برسی. 

نیشخندی از بهر  برآشفتگی‌های درونی‌ام زده و  با تمسخر گفتم:

-البته اگه نمی‌خوای پر پر شدن عشقت رو ببینی!

این‌بار بازگشته و نگاه‌ش کردم تا نمایش واکنشش را در دیدگان خود مهمان تماشا سازم. چانه‌اش از شدت   بغض به لرزش افتاده و  قطره‌اشک خیسی از سیل خروشان دریای چشمانش، بر روی گونه‌اش فرو افتاد. لبانش  را جمع‌ نموده و بی‌توجه به قطره‌اشک لغزیده بر گونه‌اش که مسیر خیسی برای خود ساخته بود،  آرام و لرزان گفت:

-برم بهش بگم می‌خوام با رادمان ازدواج کنم؟!

وای! وای! وای! بس کن! بس کن رها! بس کن!

دگر آرام آرام کاسه صبرم رو به  آکندگی رفته و آتش خشم پیشینم که رو به خاکستر شدن می‌رفت، بار دگر به حال جان‌گیری و شعله‌افکنی بود. هیچ‌گاه مرا اعصاب درستی نبود، ولی خشم مغلن در وجودم هم خانمان‌سوز  و خارج از اختیار نبود؛ ولیکن حال.... حال نمی‌دانستم اگر این کاسه صبر که در جای لغزیده و دم به دم برای آکندگی می‌رفت، لبریز می‌شد، مرا وادار به آوردن چه بلایی بر سرش‌می‌نمود.  خسته بودم، کلافه‌ بودم، همچون نارنجکی به انتطار کشیده شدن ضامنم بودم، و رها هم چنین موقعیت هولناکی را از بهر تعذیبم گرفتار خود کرده بود.   کاش بس می‌نمود! کاش مهر خفگی بر لبانش کوفته و دگر هیچ نمی‌گفت! کاش این چنین می‌شد که اگر نمی‌شد... وای اگر نمی‌شد!    به خدا قسم‌ که اگر سخن زاید دیگری بر لب می‌راند، بلایی بر سرش می‌آوردم که مرغان آسمان را که هیچ،  اشک آن خدای  سماوات را  هم در  بیاورد. 

با نفس نفسی آکنده  از تغیر و طیره‌ درونی‌ام، و چهره‌ای که ندیده از سرخی خونینش، آگاه بودم، نگاه‌ش  کرده و دندان‌هایم را  با تبدل بر هم فشردم. انگشتان ظریف و کشیده‌ام را به درون گوشت دستم  فرو برده تا مبادا کاری به دستش دهم که هم او را پشیمان  سازد، هم خودم را! می دانستم اگر اختیار دستم را همراه اندک آرامش درونی‌ام از کف دهم،   آن‌گاه  ارتکابی را مرتکب می‌شوم‌ که همچون بلایی که بر سر مهرسا و پدر آوردم، کابوس هرشب خواب‌هایم باشد....!

-رها پاشو برو بیرون! پاشو برو بیرون که   اگه بمونی و یه کلام دیگه حرف بزنی، اون موقع کاری می‌کنم که از به دنیا اومدنت پشیمون بشی! رها خفه شو دیگه! خسته‌م کردی! خسته‌م کردی! می‌فهمی؟! آره! می‌خوام بش بگی که می‌خوای با رادمان ازدواج کنی! می‌خوام  بهش بگی حالت ازش به‌م می‌خوره! می‌خوام بهش دیگه دوستش نداری؟ می‌فهمی؟!

همزمان با خروج سخنان تلخ و گزنده‌ام حصار لبانم، چندین‌ قطره‌اشک دگر بر  روی گونه‌اش چکید.  دست به سوی چهره‌اش نبرده و آثار سرسره‌بازی قطرات اشک از گونه‌اش را نزدود، تنها با بغض خفت‌باری نگاه‌م کرده و دندان‌هایی که در میان گرمای‌ تابستان بر هم می‌خورد، با لرزش محسوسی در اوایش، مظلومانه گفت:

-اما اون نابود میشه!

سخن آخرش آتش زد! تا اعماق وجودم را! دلواپس نابودی پیمان بود، و نمی دانست چگونه با سخنان تلخش پیشاپیش مرا معدوم می‌ساخت. حق نبود! حق نبود به خدا، حق نبود!

طاقتم از کف برفت و اختیارم هم همراهش! بی‌اختیار و از شدت خشمی که تا اعماق وجودم نفوذ کرده بود، به سویش چرخیده  و با‌ تمام وجود فریاد زدم:

-برام مهم نیست!

@ Masoome

ویرایش شده توسط Sanaz87
  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...