• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان زندان/ pryw کاربر انجمن نود هشتادیا


i_pryw_
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نویسنده: Pryw 

اسم رمان: زندان

هدف: دلخوشی

ژانر: پلیسی عاشقانه

خلاصه: در و دیوار زندان نفس دخترک بی گناه زندانی را، بند آورده بود. او ناجی میخواست؛ کسی از جنس آزادی تا بتواند او را از این بند رها کند.  اما دنیای بیرون از زندان نیز برای او که تنها ترین بود، تفاوتی با دیوار های بلند زندان نداشت. او باید راه خود را پیدا میکرد...

مقدمه: دلش آزادی میخواست آزادی و رفتن اما به جایی نا معلوم دلش برای جوانی خودش که در  این زندان لعنتی گذشته بود میسوخت اما وقتی همه  او را ترک کرده بودند چاره ای جز ماندن و ساختن نداشت.

ساعت: ۱۹

ویراستار: @ملکه سکوت

ناظر: @Parya

ویرایش شده توسط i_pryw_
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱

لباس هایی که شسته بودم رو روی بندی که انتهای قسمت هوا خوری بود پهن کردم و به سمت بند راه افتادم. مثل همیشه توی راهروی بند یه تعداد نشسته بودند و با هم تعریف میکردند. من بی توجه به هیچ کس وارد سلول خودمون شدم مهناز روی تخت دراز کشیده بود تازه اومده بود اینجا چندان ازش خوشم نمی‌اومد؛ اما دیگه باید تحملش میکردم روسریم رو از سرم برداشتم و گوشه سلول نشستم و مشغول کوتاه کردن ناخونام شدم به یاد روزایی که لاک از روی ناخونام پاک نمی شد و قد ناخونام هیچ‌ وقت کوتاه نمی‌شد ناخون گیر رو به جون ناخونای یه سانتیم انداختم سپیده و الناز هم وارد سلول شدن مثل همیشه بی توجه به من یه گوشه ولو شدن و با اون نوع حرف زدنشون که اصلا در شان یک خانم نبود با هم مشغول صحبت شدند کار کوتاه کردن ناخونام تموم شد بلند شدم ناخونای کوتاه شده رو به سطل زباله گوشه ی سلول انتقال دادم و روی تختم دراز کشیدم و خودم رو با خوندن کتابی که از کتابخونه ی زندان امانت گرفته بودن سرگرم کردم. حدود یک ساعتی کتاب خوندم و بعد بلند شدم رفتم توی غذا خوری برای ناهار. موقع خوردن غذا به این روزمرگی فکر می‌کردم به این فکر میکردم که اگه الان بیرون از زندان بودم دانشگاهم رو تموم کرده و بودم و مدرک گرفته بودم و شاید سر کار هم میرفتم میتونستم خوش باشم و لذت جوونیم رو ببرم اما حیف که همه چی خراب شد اهی کشیدم که صدای طاها کوچولوی چهار ساله منو از فکر و خیال رها کرد بهش خیره شدم اخه مگه این بچه چه گناهی داره که باید پاسوز مادرش بشه و با اون توی زندان بمونه توی این محیط خراب که منی که سه سال و نیم از عمرم رو اینجا گذروندم هنوز عادت نکردم این که دیگه اینجا هم به دنیا اومده مادرش به جرم دزدی توی زندانه و طاها حاصل یه رابطه ی نا مشروعه که مادرش با صاحب کارش داشته با تکون های دستای کوچولوی طاها که به پاهام میداد به خودم اومدم دیدم داره میگه:خاله دارم باهات حرف میزنما حواست کجاس؟ دوستاشو توی دستم گرفتم و گفتم:

- جونه خاله بگو می شنوم.

طاها:

- میشه بعدن با دوستام بیاییم برامون قصه بگی اخه خیلی وقته دیگه قصه نمی گی برامون.

من:

- چرا که نه عزیز دلم برو به شادی و رضا و مهرسا هم بگو تا واسه ی همتون قصه بگم.

یه زوق شیرین کرد و رفت دلم برای این چن تا بچه ضعف می‌رفت همیشه براشون قصه می گفتم، باهاشون بازی میکردم و کاری میکردم که سرگرم باشن. بعد از خوردن غذام به سمت سلول رفتم اونروز دوشنبه بود و روز ملاقات آهی کشیدم و به بلند گویی که اسم ملاقاتی دار هارو میخوند زل زدم بازم هم مثل همیشه هیچ کس به ملاقات من نیومده بود بعد از ملاقات بود که دیدم طاها و دوستاش دارن به سمت سلول ما میان خداروشکر اون سه تای دیگه نبودن وگرنه حتما از این که بچه بخان بیان اینجا اعتراض می‌کردند. براشون قصه گفتم و با لذت گوش دادن بعد از تموم شدن قصه هر چهارتاشون رو بوسیدم و نفری یه دونه شکلات بهشون دادم و راهیشون کردم برگشتم به سلول و به کتاب خوندنم رسیدم. شب خاموشی رو که زدن مثل همه ی شبا کلی توی تاریکی با خودم درد و دل کردم و اشک ریختم؛ اما اون‌شب چیزی توجهم رو جلب کرد.

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دو


گوش هام رو تیز کردم تا بهتر بشنوم. صدای سپیده و الناز رو که با هم پچ پچ میکردن. سپیده:

- خب تو میگی چیکار کنیم مگه به همین آسونیاس مثل این که یادت رفته اینجا زندانه ها پر نگهبان و دوربینه؟

الناز:

- من نمی‌دونم فقط باید پول رو بگیرم از این سهراب لعنتی می‌دونی اگه بتونیم کار رو درست انجام بدیم میتونیم سه سوته ازین جا خلاص شیم.

سپیده ساکت بود اما بعد از یه دقیقه با صدای بلندی گفت:

- فهمیدم.

که من صدای تو سری خوردنش رو از طرف الناز شنیدم.

الناز:زهر مار چرا هوار میکشی.

سپیده:

- فهمیدم آمار اونایی که میخوان رو دقیق در میاریم میزاریم توی ظرف غذاشون.

الناز دوباره زد توی سرش و گفت:

- نابغه چطوری بزاریم توی ظرف غذاشون حرفایی میزنی ها.

سپیده:

- ببین ما می‌تونیم در روز به شیش نفر جنس بدیم حالا چطوری؟ گوش کن تا بهت بگم.

گوش هام رو تیز تر کردم تا صداشون رو کامل بشنوم سپیده ادامه داد:

- ما روزی سه بار می‌ریم توی غذا خوری هر بار جنس هارو با خودمون می‌بریم تا به افراد مورد نظر بدیم ما میریم پیش افرادی که جنس می‌خوان و به هر بهونه ای این جنس ها رو بهشون میدیم مثلا قاشقت رو پر میکنی و جنس رو توش میزاری و به بهونه ی این که غذات زیاده و نمی‌تونی همش رو بخوری دو سه تا قاشق میریزی توی غذای طرف اما جنس رو با قاشق اول براش میریزی من و تو در مجموع صبح دوتا ادم ظهر هم دوتا و شب هم دوتا از اونایی که جنس میخان رو تامین میکنیم خب نظرت چیه؟

الناز:

- دست خوش رفیق خوشم اومد حرف نداره نقشت ولی من عذاب وجدان دارم چرا سهراب میخاد معتادای اینجا رو بکشه؟

چشم هام گرد شد! یعنی میخواستن با بخش کردن مواد بین زندانی ها اونا رو به کشتن بدن؟

سپیده صداش در اومد:

- من هم یه کم عذاب وجدان دارم؛ ولی به قول خودت از اینجا خلاص میشیم به ما ربطی نداره چه بلایی سر کی میاد.

الناز:

- راست هم میگی ها گور باباشون.

دوتاشون خیلی اروم خندیدن و بعدش هم خوابیدن.

تا ساعت ها فکرم مشغول بود الان یعنی فقط من از این ماجرا خبر دارم؟ باید چیکار کنم؟ یعنی باید برم اطلاع بدم؟ سردرگم بودم واقعا نمی‌دونستم چیکار کنم انقدر فکر کردم که بالاخره خوابم برد. صبح توی سالن غذاخوری مشغول صبحانه خوردن بودم که متوجه الناز و سپیده شدم داشتند امار می‌گرفتند؛ اما خیلی نامحسوس، ولی من متوجه میشدم بعد از تموم شدن صبحانم ظرف استیل رو تحویل دادم و به سمت بند حرکت کردم وارد سلول شدم و روی تختم نشستم با خودم یکه به دو داشتم که بگم یا نگم وقتی به این فکر می‌کردم که قراره جون چند تا آدم هر چند گناهکار اما پشیمون از رفتاری که باعث شده اونا توی زندان باشن، در خطره که یکی از اون ها هم مادر طاها کوچولو هست مطمئن بودم اهل مواد و این چیزها هست طاقت نیاوردم. در کسری از ثانیه بلند شدم چادرم رو سر کردم و خودم رو به در بند رسوندم و به نگهبان گفتم که میخام رئیس رو ببینم بعد از هماهنگی اجازه داد که برم رئیس من رو راحت تر از بقیه زندانی ها ملاقت میکرد و میدید چون هر چیزی که لازم داشتم باید به اون میگفتم تا به وکیل دولتیم بگه و برام تهیه کنن اخه چون خانواده ای و چیزی نداشتم که بخان بهم سر بزنن و وسایل مورد نیازم رو برام بیارن. به در اتاق رئیس رسیدم در زدم و بعد از کسب اجازه وارد شدم پشت میزش نشسته بود حدودا چهل و شیش هفت بهش می‌خورد بسیار معقول و جدی بود سلام کردم که جوابم رو معمولی داد و همچنان خیلی معمولی گفت:

- نیلوفر جان وسایل مورد نیازت رو لیست کن.

من:

- نه رئیس راستش وسایل نمی‌خوام، چیزه...

رئیس چشم های قهوه ایش رو زوم کرد توی چشم هام و گفت:

- چیه چیزی شده؟

من:

- بله... یعنی نمی‌دونم گفتنش درسته یا نه... ولی...ولی ... فکر کنم درست باشه.

رئیس جدی شد و گفت:

- میشنوم. منم کل ماجرای دیشب رو براش تعریف کردم که گفت:

- ممنون که اطلاع دادی، میتونی بری. خداحافظی کردم و به سمت بند راه افتادم.
تقریبا سه روزی میشد که جریان رو به رئیس گفته بودم که یه روز دیدم اسمم رو پیج میکنن بلند شدم چادرم رو پوشیدم و با ذهنی پر از سوال به سمت در بند رفتم.

 

@ ملکه سکوت

@ Parya

@ مدیر راهنما

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳
جلوی در نگه بان بهم گفت که به اتاق رعیس برم وارد اتاق که شدم سلام کردم رعیس جوابم رو داد و دعوت به نسشتنم کرد مردی پشت به من و به در روی مبل های اتاق نشسته بود جلو رفتم بعد از سلام به اون مرده روی مبل کناریش نشستم. بهش سلام کردم که خیلی اروم جوابم رو داد. با شنیدن صدای رعیس سرم رو به سمتش برگردوندن روی گرفتم از مردی که موهای مشکی خوش حالتش رو بالا زده بود ته ریشش مرتب بود و چشاش مشکی و عسلی خاصی داشت و کاپشن چرمیش اندام ورزیدش رو خیلی زیبا به نمایش گزاشته بود. رعیس:ایشون جناب سرگرد ریاحی هستند اومدند اینجا تا چنتا سوال درمورد اون جریانی که واسم تعریف کردی بپرسن سرم رو تکون دادم برگشتم سمت همین مرده. اون هم سمت من برگشت و خیلی جدی گفت:میخام دقیق بگی که چی شندی و چی شد از اون روز تاحالا که متوجه این موضوع شدی. آب دهنم رو قورت دادم و با صدای لرزون شروع به تعریف کردن اون ماجرا کردم اواسط حرفم بود که تلفن رعیس زنگ خورد و از اتاق خارج شد و دیگه تا آخر گفت و گومون برنگشت همه چیز رو گفتم و این سه روز رو هم گفتم: توی این سه روز تقریبا هنوز دارن امار میگیرن و کل ماجرا همین بود. بعد از تموم شدن حرفام چند ثانیه ساکت موند و بعدش گفت:جز تو کسه دیگه ای هم از این ماجرا خبر داره؟ من: نه فکر نمیکنم اخه این دوتا زیاد با کسی جور نیستن توی زندان بعدم اون شب داشتن با هم حرف میزدن توی خاموشی و خیلی اروم منم اتفاقی شنیدم. سرگرده: خودت چی به کسی چیزی نگفتی به دوستات و اینا؟ من: نه من توی زندان با کسی دوست نیستم زیاد هم از سلول بیرون نمیرم تا شنیدمم اومدم به رعیس گفتم. سرگرده سری تکون داد و گفت: صحیح سرم رو پایین انداختم و چادرم رو توی دستم مچاله کردم استرس گرفته بودم دوباره صداش رو شنیدم که باعث شد سرم به سمت بالا بره سرگرده: چرا اومدی گزارش دادی تا شنیدی؟ من با تعجب بسیار گفتم: فکر میکنم شما هم اگر که جای من بودید و همچین چیزی رو میشنیدید حتما گزارش میدادید اخه جون یه سری آدم در خطره. نافذ توی چشام زل زد و با لحن خاصی گفت: تو خودت هم به خاطر مواد توی زندانی مگه نه؟ سرم رو پایین انداختم و با بغضی که همیشه بیخ گلوم بود گفتم: بله ولی... صداش اومد: من فقط سوال پرسیدم دلیلش رو نخاستم. تعجب کردم این دیگه کی بود دوباره صداش اومد: بگو ببینم چی شد. از لحنش اصلا خوشم نیومد و از طرز برخوردش هم هیچی. گفتم: تولد پدرم بود تازه گواهینامه گرفته بودم و دانشگاه قبول شده بودم و برام ماشین خریده بودند قرار بود کیک تولد رو من تحویل بگیرم از قنادی خیلی دیرم شده بود به قنادی زنگ زدم و گفتم کیک رو برام بسته بندی کنند که معتل نشم جلوی قنادی با سرعت از ماشین پیاده شدم و وارد قنادی شدم روی میز پیشخان یه جعبه بود اونو برداشتم سریع حساب کردم و زدم بیرون به سرعت باد میروندم گوشیم پشت هم زنگ میخورد و این باعث میشد من بیشتر گاز بدمچراغ قرمز ها رو یکی یکی رد میکردم چراغ قرمز آخری رو که رد کردم دور تا دورم شد پر از ماشین های پلیس پیاده شدم تعجب کرده بودم فکر نمیکردم واسه رد کردن چنتا چراغ بخاد اینجوری بشه تا به خودم بیام دسبند زدن و بردنم زنگ زدن خانوادم اومدن فهمیدم که توی اون کیکه سه کیلو مواد مخدر بوده چند باری دادگاه رفتم همه اعضای اون باند رو گرفته بودن همشون شهادت دادن که من رو میشناسن و براشون فقط کار میکردم من هزار بار براشون تمام ماجرا رو تعریف کردم که من بی گناهم اما اونا برام پنج سال حبس بریدن خانوادم که حرف اونا رو قبول کرده بودن و فکر میکردن من دروغ میگم ولم کردم و رفتن و هیچ وقت سراغم نیومدن من موندم و تمون دوران جوونیم که توی زندان گذشت حدودن سه سال و نیم میشه که اینجام اشکام بی توجه به مردی که رو به روم بود پایین میریخت. سرگرده: ببین من نیومدم اینجا اشکاتو ببینم باهات کار دارم اشکامو با انگشتام پاک کردم و به صورت سوالی نگاش کردم که گفت: میخام بفهمی که این دونفر از کجا و از چه کسی جنس رو تحویل میگیرن و به چه کسایی میدن فهمیدی. تعجب کرده بودم گفتم:آخه... من که ... حرفم رو قطع کرد و گفت: باید بتونی بلند شد دستش رو گزاشت رو دسته های مبلی که من نشسته بودم و سرش رو جلو اورد بوی عطرش توی تک تک سلولام نفوز کرد چشامو بستم که صداشو شنیدم: باید بتونی فهمیدی؟ ناخوداگاه با صدایی که از ته گلوم میومد گفتم: بله ازم فاصله گرفت ایستاد و دستی به کاپشن چرمیش زد و گفت: اگر درست و دقیق کارت رو انجام بدی قول میدم یک سال اخر رو برات عفو بگیرم اینو گفت و از در خارج شد‌. نه من عفو نمیخاستم اخه بعد زندان کجا برم کی منو راه میده توی خونش اشکام ریخت و بلند شدم از در رفتم بیرون.

 

@ ملکه سکوت

@ مدیر راهنما

@ Parya

ویرایش شده توسط i_pryw_
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴

تقریبا دوهفته بود که این جناب سرگرده رو دیده بودم. سپیده و الناز امار همه رو دراورده بودن منم متوجه همش شده بودم تقریبا یه بیست نفری میشدن که اسم همشون رو یادداشت کرده بودم که یادم نره. طبق صحبت های شبانشون که آروم و توی تاریکی انجام میشد، متوجه شده بودم که افرادی قراره به ملاقاتشون بیان و مواد های جاسازی شده توی پرتقال رو به اونا بدن و این دونفر طی مدت سی روز به افراد مورد نظر مواد بدن روزی شیش نفر رو میتونستن تامین کنن روز های اخر مواد دهی هر نفرشون باید به چهار نفر مواد میرسوندن تا لیست بیست نفریشون تکمیل بشه. این اطلاعات رو با جون کندن به دست اوردم شبا تا نصف شب بیدار میموندم و به حرفاشون گوش میدادم هر جا میرفتن دنبالشون میرفتم البته جوری که متوجه نشن. بعد از سی روز تک تک افرادی که مواد رو مصرف کردن دونه دونه میمیرن. فردا روز ملاقات بود و باید هر چه سریع تر خبر میدادم. بلند شدم چادرم رو سر کردم و و از بتد خارج شدم. به اتاق رعیس رفتم و گفتم که میخام سرگرد رو ببینم رعیس گفت بشین تا زنگ بزنم بیاد منتظر نشسته بودم که در به صدا در اومد و بعد هم باز شد قامت کشیده ی سرگرده توی اتاق جای گرفت. جواب سلام رعیس رو با آروم ترین صدایی که میشد شنید داد و به سلام من هم توجهی نکرد. لباس فرم تنش بود سرگرد اردلان ریاحی صداشو صاف کرد که تمام توجهم معطوف به صدای بمش که معلوم بود از زور خستگی خش دار شده،شد گفت: به کجا رسیدی؟ تمام ماجرا رو براش تعریف کردم قرار شد پرتقال ها رو بر دارن و مواد سالم رو توی یه پرتقال های دیگه جاسازی کنند و به اینا بدن مثل این که توی این یک ماه میخاستن سهراب و دار و دستش رو دستگیر کنند سرگرده میگف تا هفته دیگه هیچ خبری ازشون نیست و اینا فقد یک هفته میتونن که به زندانی ها مواد برسونن بعد از تموم شدن همه حرفاش زل زد توی چشام و گفت: فقط کافیه یک هفته دیگه کارت رو درست انجام بدی و اطلاعات بیشتری از این دونفر بگیری تا من بزارم روی پرونده هم خودشون و هم سهراب بعدش دیگه آزادی اینو گفت و رفت بیرون بدون خداحافظی از من و یا حتی رعیس بعد که رفت رو کردم به رعیس و گفتم: شما شرایط منو میدونید اخه بعد از زندان چیکار کنم رعیس لبخندی زد و گفت: برو پیش خانوادت مطمعنم که پست نمیزنن آهی کشیدم و بلند شدم با یه خداحافظی کوتاه از در اتاق زدم بیرون اخه رعیس چه میدونست که من هیچ کس رو ندارم خانوادم بعد به زندان افتادن من حتی ایران هم نموندن یه روز مامانم اومد و با لیرحمی گفت ابرو برامون نزاشتی میخاییم از کشور بریم فقد امیدم به یه نفره که رفیق هر چند توی این سال ها حتی یه بار هم بهم سر نزد اما اون تنها کسیه که میتونم بعد از آزادیم بهش فکر کنم کسری بهترین رفیقم که از داداشم رادمهر بهم نزدیک تر بود. آهی کشیدم یاد داداشم افتادم چقدر بهم محبت میکرد همیشه هوامو داشت یادمه سالی که برای کنکور پزشکی میخوند من ده سالم بود و همش توی خونه ورجه وورجه میکردم و نمیزاشتم درست درس بخونه اونم کل خونه رو دنبالم میکرد آخر سر یا تو بغل مامانم قایم میشدم یا توی بغل بابا پناه میگرفتم یه بار هم که دیگه خیلی اذیتش کردم کولم کرد و توی استخر وسط حیاط پرتم کرد هعی چه دورانی داشتیم کسری همیشه پای همه ی درد و دلام‌ مینشست و توی رفاقت لنگه نداشت همش گذشت و تموم شد دیگه هیچ وقت نه بابا رو میبینم که بهم بگه نیلو فرفری بابا نه مامان رو که بهم بگه شیطونک و بغلم کنه و نه رادمهری که سر به سرم بزاره فقد شاید کسری رو داشته باشم. روز ملاقات رسید ملاقات بیست دقیقه ای تموم شد زندانی ها منتظر بورند که وسایلی که خانواده هاشون اورده بودن رو بعد از بازرسی از نگه بان تحویل بگیرن تقریبا همه اومده بودن اخرین نفر سپیده بود که دیدم با یه پلاستیک پر پرتقال و چند تا چیز دیگه داره وارد سلول میشه. ظاهرا شب میخاستند پرتقال ها رو پوست بگیرن و قاچ کنند و مواد ها رو از توش در بیارن که فردا صبحش پخش کنن. اون شب اون دو نفر کار خارج سازی مواد رو انجام دادند و کلی با هم حرف زدن که اطلاعات خوبی دستگیرم شد و فردا صبح مواد ها رو بخش کردن. مواد ها سالم بودند پس جای نگرانی نبود. تقریبا سه روزی میگذشت که اومدن دنبال سپیده و الناز و اون ها رو بردن . وقتی برگشتند معلوم بود گریه کردند. با عجله وسایلاشون رو جمع میکردن و تند تند زیر لب فوش میدادن پرسیدم: چیزی شده کجا دارید میرید؟ سپیده با عصبانیت گفت: حروم لقمه ها بهمون تهمت زدن همش کشکه آخه ساقی چی مواد چی. پس سرگرده باند سهراب رو دستگیر کرده بود یعنی همین روزا منم آزاد میشم اهی کشیدم و دوباره گفتم: یعتی گفتن شما توی زندان ساقی هستید؟ حالا کجا دارن میبرنتون؟ الناز: نمیدونم فقط میدونم عاقبت خوبی در انتظارمون نیست. وسایلاشون رو جمع کردن و رفتن . بعد از رفتن اونا منو توی بلند گو پیج کردند پنج دقیقه بعد توی اتاق رعیس نشسته بودم به همراه این سرگرده
سرگرده نگام کرد که خودم فهمیدم باید هر چی میدونم رو بهش بگم: اون شبی که داشتند پرتقال هارو پوست میکندن الناز میگفت که قبلا با سهراب کار میکرده مثل این که دست راست سهراب بوده و تقریبا همه ی کاراشو انجام میداده اما بعد از چند مدت سهراب یه نفر دیگه رو جایگزین الناز میکنه چون الناز توی بعضی از کارا دلسوزانه عمل میکرده اما سهراب بی رحمی میخاسته الناز شبی هم که برای اولین بار حرفاشوم رو شنیدم برای این کارش عذاب وجدان داشت اما سهراب بهشون وعده پول و آزادی داده بود. بعد از این که الناز از دار و دسته سهراب میاد بیرون و سهراب یه دختر دیگه رو به جای الناز میاره یه سری از محموله هاشون لو میره و سهراب بعد از این که به ... به دختره.... اِممم...تجاوز میکنه میکشتش و جنازش رو سر به نیست میکنه. به اینجای حرفم که رسیدم تعجب رو توی چشای سرگرده دیدم اما حالت چهرش اصلا تغیر نکرد گفت: من از تمام ماجرا خبر داشتم جز قتل اون دختره اسمی چیزی ازش نگفتن؟ من:نه سرگرده: خب ادامه بده. من: بعد مثل این که سهراب یه نفر دیگه رو وارد کار میکنه که الناز میوفته زندان الناز از طریق یه پسره که از آدمهای سهراب بوده از این ماجرا ها باخبر شده اسمش رو هم گفت پیژن پرتقال ها رو هم اون روز بیژن براشون اورده بوده اما داده بوده به سپیده این کل ماجرا بود. سرگرده سری تکون داد و گفت: تقریبا همش رو میدونستم. این حرف رو که زد بدجوری بهم برخورد و سرم رو پایین انداختم دوباره صداشو شنیدم که گفت: اما سر قولم هستم و با توجه به این که کارت خوب بود و اصلا متوجهت نشدن و این که پروندت رو برسی کردم و بی گناهیت ثابت شد همین فردا حکم آزادیت رو میگیرم و برات میفرستم‌. من:ممنون بلد شد و رفت منم بلند شدم رفتم و مشغول جمع کردن وسایلام شدم بعدم رفتم از مامان طاها و بچه ها خداحافظی کردم و اومدم توی سلول شب آخری بود که اینجا میخوابیدم معلوم نبود از فردا شب کجا باشم و چیکار کنم. فردا صبح اومدن دنبالم که برم از رعیس خداحافظی کردم و از زندان رفتم بیرون.

@ ملکه سکوت

@ Parya

@ مدیر راهنما

ویرایش شده توسط i_pryw_
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت ۵
نمیدونستم باید کجا برم و چیکار کنم. سر خیابون یه تاکسی گرفتم و آدرس خونمون رو دادم. چند دقیقه بعد جلوی خونمون بودم اشک توی چشام جمع شده بود. یعنی کسی هست که منتظر من باشه؟ غیر ممکنه خانوادم توی همون سال های اول ولم کردن و از ایران رفتن. به اشکام اجازه ی ریختن دادم همون طور پیاده راه افتادم به سمت جایی که تنها امیدم اونجا بود؛ یعنی بهترین دوستم کسری. بیست دقیقه بعد جلوی در پاساژی بودم که کسری توی اون یه بوتیک زنونه داشت. راه افتادم به سمت طبقه ی دوم. جلوی مغازش وایسادم؛ صدای خنده هاشو میشنیدم. اشک دوباره توی چشام جمع شد یاد خاطرات خوبمون افتادم. آهی کشیدم و وارد مغازه شدم. باصدای ضعیفم سلام کردم. دختری که از فروشنده های کسری بود و روبروی من هم وایساده بود، نگام کرد و با خوش رویی گفت:
- سلام عزیزم بفرمایید.
اما کسری که صدای من به نظرش آشنا اومده بود با تعجب برگشت سمت من و چشاش چهار تا شد. اشکام دیگه پایین ریختن خیلی خودم رو کنترل کردم که نپرم بغل کسری. با صدای سردش منو به خودم اورد:
- تو اینجا چیکار میکنی؟ چجوری آزاد شدی؟
اون دختره تعجب کرده بود و دوست داشت که تا آخر بشنوه اما مشتری اومده بود توی مغازه و باید به اون میرسید اشکامو پاک کردم و یه قدم جلو رفتم و گفتم: -فهمیدن بی گناهم آزادم کردن .
پوزخندی زد و گفت:
- برو بابا بی گناه کجا بود همه اعضای اون باند شهادت دادن که تو توی باندشون بودی و براشون کار میکردی چطور تونستی هان؟ چطور تونستی همچین کاری کنی با خودت با خونوادت با رفاقتمون.
و این من بودم که بی صدا اشک میریختم و توی دلم قوربون صدقه بهترین رفیقم کسری میرفتم خیلی دلم براش تنگ شده بود با صدای خش دارم گفتم:
- یعنی تو حرف رفیق چندین و چند سالت رو باور نمیکنی، حرف یه موشت خلاف کار رو باور میکنی من توقع داشتم حد اقل اگه خانوادم پشتم نیستن تو پشتم باشی.
کسری: تو خیلی زرنگ بودی نیلو یادت که نرفته همیشه نقشه برداشتن شیرینی و شکلات میکشیدی و مو لا درزش نمیرفت یادته که سر شرط با بچه ها یه ملیون پولتو اتیش زدیو بعدم خیلی حرفه ای ماس مالیش کردی پس صد درصد به ما هم دروغ گفتی. اون روزایی که به بهونه ی کلاس رانندگی میپیچوندی کجا میرفتی هان تو که رانندگی بلد بودی پس چرا کلاس ثبت نام کرده بودی؟
با شنیدن جمله ی اخر مخم سوت کشید من کلاس رانندگی رو میپیچوندم و میرفتم کتاب خونه تا بیشتر درس بخونم سال اول قبول شم وایییی
من:کسری داری اشتباه میکنی باور کن.
کسری:نیلو هیچی نگو نمیخام صداتو بشنوم تو یه دروغ گو بیشتر نیستی به اندازه ی کافی هم برای من ثابت شدی.
هیچی نمیگفتم و فقط اشک میریختم چند دقیقه ای گذشت کسری بی حرف نگام میکرد وقتی دیدم حوصله ای برای حرف زدن باهام رو نداره با لبخند بهش گفتم:
- همیشه بهترین رفیقم بودی و میمونی من تو رو همیشه از رادمهر بیشتر دوست داشتم و دارم خوش باشی رفیق خداحافظ داکسی.
اینو گفتم و از در مغازه اومدم بیرون. از شدت گریه به هق هق افتاده بودم. یاد روزایی افتادم که نمیدونستم بهش بگم داداشی یا بگم کسری به خاطر همین دوتاش رو با هم یکی کردم و بهش میگفتم داکسی. قدم زنون رفتم و توی یه پارک روی نیمکت نشستم؛ ساعت تقریبا دو بعد از ظهر بود. بلند شدم از دکه ی نزدیک پارک یه کیک و یه آب معدنی گرفتم و دوباره سر جام برگشتم و مشغول خوردن شدم. همون جا نشستم تا تقریبا هوا رو به تاربکی رفت. ترس توی دلم افتاد . حالا باید چیکار کنم. کجا برم . کجا بمونم شب. ساعت تقریبا یازده شب بود که روی همون نیمکت دراز کشیدم اون شب تا صبح حتی یک دقیقه هم پلک روی هم نزاشتم خداروشکر کردم که کسی مزاحمم نشد اخه پارک یه جای دور افتاده بود و منم قسمت پرت پارک نشسته بودم. صبح حوالی ساعت شیش و نیم بود که از روی نیمکت بلند شدم از دکه ی پارک که تازه داشت باز میکرد یه کیک خریدم و با یه روزنامه. باید دنبال کار میگشتم. قسمت نیازمندی های روزنامه رو ورق میزدم و هر کدوم که به نظر خوب میومو با خودکاری که توی کیفم بود علامت میزدم. چهار تا کار مناسب با شرایط خودم پیدا کرد. گوشی رو که مال همون زمانی بود که گرفته بودنم و حالا بهم پس داده بودن رو در اوردم و به اولی زنگ زدم یه شرکت بود که منشی میخاست و فرد مورد نظرشون رو پیدا کرده بودن بعدی هم که اصلا تلفن رو جواب ندادن. با نا امیدی شماره ی سومی رو گرفتم این یکی پرستاری بود از یه پیرزن و پیرمرد که یه پیرزنه جواب داد بهش گفتم در ارطبات با اگهیتون تماس گرفتم گفت راس ساعت 10 اینجا باش خیلی خوشحال شدم و تشکر کردم و تلفن رو قطع کردم . بلند شدم و به دستشویی پارک رفتم و لباس هامو عوض کردم. یه مانتو مشکی با شلوار قهوه ای و شال قهوه ای پوشیدم این لباس ها رو رعیس برام خریده بود یه خورده به تنم گشاد بود. موهامو محکم بالای سرم جمع کردم یه آب هم به دست و صورتم زدم و ساعت هشت و نیم بود که راهی شدم. تا رسیدن به مقصد که یکی از مناطق بالای شهر بود چهار پنج تا اتوبوس عوض کردم. اخه پولم به تاکسی نمیرسید ساعت نه پنجاه و پنج دقیقه زنگ خونه ی ویلایی و شیکشون رو که در بزرگ مشکی داشت زدم بعد از چند ثانیه در باز شد و من وارد شدم حیاطشون زیادی بزرگ بود سمت چپ الاچیق بود استخر و پر از درخت از در حیاط تا ایوون سنگ فرش بود داشتم مسیر سنگی رو طی میکردم خونه ی ما هم در همین حد بود پس زیاد برام جذابیت نداشت توی راه بودم که در باز شد و یه پیرزن خوش پوش که موهای کوتاه خاکستری داشت اومد جلوم سلام کردم با یه حالت معمولی جوابم رو داد و پشت سرش وارد امارت زیبا و شیکشون شدم توی سالن پیر مردی بسیار خوش پوش نشسته بود روی مبل ها از من دعوت کردن که بشینم پیرمرده گفت:
-خب اول اسم و فامیلت رو  بگو بعد بگو ببینم چرا دختری به سن تو باید بیاد و کار کنه .
سرم رو پایین انداختم دلم میخاست جریان زندگیم رو بهشون بگم به خاطر همین شروع کردم گفتم که زندان بودم خانوادم ولم کردن و رفتن و الان کسیو ندارم و جایی هم ندارم با تعجبی که فقط توی چشماشون بود بهم نگاه میگردن در اخر گفتم: اگر میدونید که من میتونم اینجا بمونم و کارایی که میگید رو انجام بدم که هیچ اگر نه که من برم. چند ثانیه ای سکوت بود که پیرمرده گفت: میتونی بمونی چون به ما راستش رو گفتی و من در اسرع وقت یه استعلام از سابقه ی تو میگیرم لبخندی زدم و تشکر کردم پیرزنه نگاهی به پیرمرده کرد و گفت: تو کارت توی خونه ی ما شستن و پختن و اب دادن به درختا و خرید رفتن و اینجور کاراس اخه ما دوتا توانش رو نداریم. من:قول میدم همش رو خیلی خوب انجام بدم هر دوشون با لبخند نگام کردن. که گفتم: فقط یه چیزی ببخشید من زیاد غذا درست کردن بلد نیستم اما اگر که بهم بگید مطمعن باشید یاد میگرم پیرزنه:مسعله ای نیست تا چند روز اول بالا سرت وا میستم تا یاد بگیری تشکر کردم که پیرزنه گفت: از همین جالا هم میتونی شروع کنی از پله ها برو بالا سمت چپ یه در هست اونجا اتاق تو هست یه سری وسایل و لباس هم هست که میتونی ازشون استفاده کنی حمام سرویس هم داخل اتاقت هست فقط امیدوارم که از اعتماد ما سو استفاده نکنی . تشکر کردم و قول دادم بهشون اشک توی چشام جمع شده بود با اجازه ای گفتم و بلند شدم به اتاقی که گفته بود رفتم یه اتاق جمع و جور ولی تمیز و قشنگ یه کمد گوشه اتاق بود که توش یه چند دس لباس بود فکر کنم اندازم بشن. وسایلی که از زندان همرام بود رو از توی کوله بزرگم در اوردم و توی اتاق و کمد دیواری جایگزاری کردم بعد هم حولم رو برداشتم و به حمام رفتم. به تمیز ترین شکل ممکن خودمو شستم. اومدم بیرون موهای بلند و فرم رو همون طور که نم داشت بافتم و یه شلوار جورابی زخیم مشکی و یه سارافون صورتی تا زیر زانو پوشیدم. سارافونه خیلی خشکل بود کاملا اندازم بود استیناش مچی داشت و روش یه رویی نازک مشکی میخورد شال مشکیمم خیلی حرفه ای دور سرم پیچیدم و ساعت حدود یک بود که از اتاق رفتم بیرون

 

@ ملکه سکوت

@ Parya

@ مدیر راهنما

ویرایش شده توسط i_pryw_
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶
سرویس رو چیدم توی سالن غذا که کنار اشپز خونه بود همه چیز رو بی کم و کاست گزاشتم و برگشتم توی اشپز خونه که بقه ی وسایل رو ببرم که همون موقع در باز شد و یه پسر قد بلد وارد شد اولش متوجه من نشد اما همین که من رو دید وایسا و میخ چشام شد و با یه لحن عجیبی که تمسخر و خنده داخلش بود و همچنین مهربونی گفت: تو باید نیلوفر باشی. من: بله. پسره: من شاهین هستم. من: خوشبختم. دیگه چیزی نگفت و وارد سالن شد همین ک وارد شد کلی شلوغ کاری کرد و صداشون میومد رفتم صداشون زدم که بیان غذا بخورن خودمم برگشتم توی اشپز خونه و پشت میز نشستم و یه کم از غذا خوردم که دیدم واقعا خوشمزه شده:////. خداروشکر کردم برای این که غذا خوب شده. بعد از این که غذاشونو تموم کردن بلند شدن و بازم به سالن برگشتن منم کل ظرفا رو جمع کردم و شستم ک مرتب کردم و براشون چایی بردم و بازم برگشتم توی اشپز خونه. خیلی خسته شده بودم. یه چایی هم برای خودم ریختم که شاهین وارد اشپز خونه شد. معلوم بود از این پسرای شیطونا هس و همه کاری میکنه. ولی من نباید بزارم بهم اسیبی برسه اومد با یه لبخند چندش جلوم نشست و گفت: تا کی میمونی اینجا؟ من: مشخص نیست. شاهین سرشو تکون داد و با همون لبخند بدش دوباره گفت: به نظرم تصمیم دارم بیام پیش مامان و بابام بمونم. بعدم خندید که اولش متوجه منظورش نشدم اما بعد که متوجه عمق وحاقحتش شدم سرم رو پایین انداختم و استینامو پایین کشیدم و توی دستم جمعشون کردم. لرزش گرفته بودم میترسیدم. شاهین باز خندید و گفت: نترس بابا شوخی کردم. هنوز سرم پایین بود که گفت: فکر بدی هم میست بازم خندید و بلند شد و رفت. نرسیدم بودم خب این ینی چی الان. سعی کردم برام مهم نباشه. نزدیکای عصر بود که رفتم به ماهی خانم گفتم برای شام چی درست کنم؟ گفت: چیزی نمیخاد کاری باهات ندارم میتونی بری شام رو بیرون میخوریم. چشمی گفتم و رفتم بالا توی اتاقم. روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم خستگی در کنم. واقعا خسته شده بودم. تصمیم گرفتم لباس عوض کنم و برم بیرون. پس بلند شدم و لباسم رو عوض کردم و از اتاق رفتم بیرون. رفتم به ماهی خانم گفتم که من میرم بیرون یه گشتی بزنم گفت برو خدافظی کردم و داشتم میرفتم که خسرو خان گفت: نیلوفر اگر میخای ماشین رو با خودت ببر. من: نه ممنون خسرو خان میحام تا بوستان سر خیابون قدم بزنم. خسرو خان چیزی نگفت و منم باز خداحافظی کردم و وارد حیاط شدم شاهین و شاهرخ و بابای سلدا و خود سلدا با و شوهر نازی و دوقلو ها بیرون بودن بودن شاهین داشت لخت از توی استخر میومد بالا با سر پایین خداحافظی ازشون کردم و اومدم بیرون. اروم اروم قدم زدم تا رسیدم به بوستان. هوای مرداد ماه بد نبود. توی بوستان قدم میزدم و به خودم فکر میکردم که از کجا به کجا رسیدم الان میتونستم یه ماما باشم و مطب داشته باشم اما این فقط یه ارزوی محاله. میتونستم پیش خانوادم باشم میتونستم عروسی داداشم ببینم بچه دار شدنش رو ببینم. اهی کشیدم و روی نیمکت نشستم. خانواده ها توی بوستان نشسته بودن و بچه ها بازی میکردن. چقدر دلم هوای بچگیامو کرده بود. یادم به یه همچین روز تابستونی افتاد که ما هم مثل این خانواده ها اومده بودیم توی بوستان و منم مشغول بازی بودم که یه دفعه خوددم زمین و کل زانوم زخمی و خونی شد. چقدر گریه کردم و مامان و بابا نگرانم شدن همش دورم بودن. هعی دیگه اون روزایی که دوسم داشتن و براشون مهم بودم هیچ وقت نمیا. حس کردم صورتم خیس شد سریع اشکم رو پاک کردم و به خودم اومدم. بلند شدم و انقدر قدم زدم که هوا تاریک شد و خودمو جلوی در خونمون پیدا کردم. بغض کردم بی مهابا رفتم جلو دستم  رو بردم سمت زنگ و زنگ زدم میدونسم کسی نیس ولی بازم شانسم رو امتحان کردم و زنگ زدم. بعد از چند لحظه یه خانومه جواب داد و گفت: بفرمایید. من: ببخشید خونه ی اقای احسانی اینجاست؟ خانمه: از این جا رفتن شما چیکارشون میشی؟ من: از اشناهاشونم ممنون. داشتم میرفتم که خانومه گفت: اسمت نیلوفره؟ تعجب کردم برگشتم و گفتم بله. گفت یه سری وسایلا هست که آقا احسانی نا گفتن برای توعه اگر میخایی میتونی ببریشون. با دکنت و تعجب و هزار جور حس دیگه گفتم: میشه بیام تو؟ خانونه: اره وایسا. بغض کرده بودم و ناراحت بودم. در باز شد و خانومه اومد بیرون و بهم گفت که برم داخل. پشت سرش راه افتادم حیاطمون همون طوری بود. دلم خیلی تنگ شده بود.‌ خانومه داشت میرفت سمت زیرزمین. جلوی زیرزمین وایساد و گفت اینجاست دوتا کارتون گوشه ی دیواره که فکر کنم اونا باشه ازش تشکر کردم و رقتم داخل کنار کارتونا نشستم و بازشون کردم. اولیش وسایلای شخصیم بودن و لباسام و وسایل ارایشیام ک فکر کنم تاریخشون گذشته بود همه لباسام داخلش بود روسریام اکسسوریام و همه چیزم. بعدی رو باز کردم که دیدم لپتابم هست و یه سری کیف و وسایل دیگه کولم که خیلی دوسش دارشتم چند تا کتاب درسی و جزوه هام. داشتم گریه میکردم که به خودم اومد بلند شدم و دوتاشو هر چند سنگین رود روی هم گزاشتم و بیرون اومدم از زیرزمین خانومه اونجا وایساده بود. ازش تشکر کردم و خداحافظی کردم و رفتم. یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه ی خسرو خان. جلوی در پیاده شدم درو باز کردم و مستقیم رفتم سمت اتاقم. هیچ کس خونه نبود. توی اتاقم ک رسیدم در و پشت سرم قفل کردم و کارتونارو به هم ریختم و کلی گریه کردم لپتابم رو هم گزاشتم شارژ بشه. لاب لای وسایلام یه کاغذ پیدا کردم که تا خورده بود تاشو باز کردم. مثل نامه بود با خط رادمهر نوشته شده بود. با لرزشی ک توی کل تنم بود شروع کردم به خوندنش: سلام نیلوفر الان که داری اینو میخونی مطمعنن ازاد شدی و نمیدونم که توی چه وضعیتی هستی ما خارج از کشور رفتیم و اونجا داریم زندگی میکنیم تو خودت زندگیتو خراب کردی من به بی گناهیت شک دارم پس بهتر میدونم مقصر بدونمت فقد اینو بدون و بقیه ی زندگیتو بگذرون هشت سالم بود که خالم باردار شد از یکی که اصلا معلوم نبود کیه خالم فقد ۱۶ سالش بود و اشتباه بزرگی کرده بود موقع زایمانش شد و زایمان کرد یه دختر به دنیا اورد اون دختره تو بودی. به اینجاش که رسید قلبم دیگه نزد مغزم منجمد شد کل تنم یخ زد و کل زندگیم از اول تا اخر از جلو ی چشام گذشت باورش برام سخت بود. با حال بد ادامش رو خوندم: خالم به خاطر سن کمش و فشاری که روش بود برای زایمان سر به دنیا اومدن تو تموم کرد و مامانم تو رو اورد و بزرگ کرد تو میدونسی خالم مرده دیگه بهت گفته بودیم ولی اینو نگفتیم که مامانت بوده مامانم بعد از کلی پرس و جو فهمید بابات کیه یه پسر بی خیال و بی خبر از همه جا که گفته بود من نمیخامش مامانم ۱۸ سال بزرگت کرد و ازت یه خانم ساخت خودت میدونی که دیگه الان پی مارو نگیر دیگه بسته هر چقدر مامان و بابا رو توی این سالا اذیت کردی بسه ما هیچ کدوم به فکر تو نیستم حتی مامان و بابام اسمت هم از توی شناسنامشون خط زدن پس یه جوری زندگیتو بکن. کلی اشک توی صورتم بود هزار تا سوال توی ذهنم به عالمه حرف تو دلم که هیچ جوره نمیتونستم به زبان بیارمش. لال شده بودم اما بلند شدم و وسایلامو در اوردم و توی کمد و روی میز گذاشتم چقدر دلم تنگ حال خوبم بود. همیشه با خودم میگفتم غیر ممکنه که یه خانواده با بچشون اینطوری رفتار کنن. اما حالا فهمیدم که من اصلا بچشون نبودم. اومدم روی تخت و لبتابم رو باز کردم. رمز ورود رو زدم و اولین چیزی که به چشم خورد عکس چهارنفریمون بود. باز اشکم پایین ریخت و سریع رفتم و عکس رو پاک کردم. وارد فایل عکسا شدم و همه ی عکسا رو نگاه کردم با هر کدومش کلی گریه کردم و در اخر به جز چنتا عکس تکی از خودم و بچگیام همه رو پاک کردم. سخت بود ولی باید عادت میکردم. شب کلی گریه کردم و بعد از گذاشتن یادداشت برای ماهی خانم که من برگشتم رفتم و خابیدم. فردا صبح با سر درد بدی بیدار شدم. رفتم پایین و صبحانه رو اماده کردم ماهی خانم و خسرو خان اومدن و خوردن و یه کم از دیروز حرف زدیم که بهشون گفتم رفتم خونه ی خودمون و از این حرفا ولی دیگه بهشون نگفتم که من دختر اونا نیستم. تصمیم گرفتم برم دنبال کارای شناسنامم و درستش کنم. بعد از درست کردن غذا به ماهی خانم گفتم و رفتم بیرون. مستقیم با ماشین رفتم سمت ثبت احوال و وارد شدم و نشستم تا نوبتم بشه بعد از این که نوبتم شد رفتم و به مسعوله که یه اقا بود گفتم: من چندین سال پیش یه خانواده زندگی کردم که تازه متوجه شدم خانوا م نبودن و اسمم از توی شناسنامه هاشون خط زدم الان باید چیکار کنم؟ اقاهه با تعجب نگام کرد و گفت: اسمت چیه اسم و فامیلم رو وارد سیستم کرد و گفت: درسته پدر و مادری وجود نداره شناسنامت رو بده. شناسنامم رو بهش دادم و نگاهی بهش کرد و گفت: ببین الان باید اسم پدر و مادر از توی شناسنامت پاک شه و یه فامیلی جدید برای خودت انتخاب کنی. دوساعتی کارم طول کشید و از ثبت احوال زدم بیرون. شناسنامم رو باز کردم. نیلوفر تهرانی. بستمش و رفتم سمت ماشین و سوار شدم و به سمت خونه راه افتادم بغض داشتم ولی گریه نکردم. رسیدم خونه و رفتم داخل. ماهی خانم و خسرو خان هم توی حیاط نشسته بودن. بهشون سلام دادم و رفتم داخل تا غذا رو اماده کنم غذا رو روی میز چیدم و صداشون زدم. اومدن داخل و غذا رو خوردن و گفتن که میخان برن جایی و تا شب نمیان. منم ظرفارو شستم و رفتم توی اتاقم. نمیدونستم چیکار کنم. با وسایلام ور رفتم اتاقم رو تمیز کردم اومدم پایین و تمیز کردم و در اخر هم حوصلم سر رفتم رفتم تو حیاط کنار استخر نشستم. غروب بود و هوا واقعا عالی بود‌‌. همش فکر مبکردم با خوم که قراره چی بشه که یه دفعه در باز شد و شاهین وارد خونه شد سریع بلند شدم و وایسادم و بهش سلام کردم. اومد جلومو ب نزدیک ترینحالت ممکن کنارم وایساد و با یه لحن چندش سرش رو کنار گوشم اورد و گفت: میبینم تنهایی. ترسیدم و دلشوره گرفتم یه قدم عقب تر رفتم که خندید و گفت: میترسی؟ بازم خندید دستام میلرزیدن از ترس. دوباره اومد جلو و در گوشم گفت نترس من با تو یکی کاری ندارم. بعدم دستش رو روی صورتم کشید و با خنده از کنارم گذشت و رفت و داخل. نفسم بند اومده بود خیلی میترسیدم. نشتم رو صندلی و سرم رو توی دستم گرفتم. اشک توی چشام جمع شده بود. حقارت تا چه حد؟. چند دقیقه بعد شاهین رفت و منم یه نفس راحت کشیدم واقعا خیلی فشار بدی روم بود. رفتم داخل و یه لیوان اب ریختم و خوردم. بعدم وارد اتاقم شدم و روی تخت دراز کشیدم. یادم به حرف مسعول ثبت احوال اومد که گفت باید تمام مدارک تحصیلی یا حالا هر چیزیت رو درست کنی از فردا شده حتی یک ساعت باید برم دنبال کارای گواهینامه و مدرک دیپلمم که درستشون کنم. هوا کم کم داشت تاریک میشد. ماهی خانم زنگ زد و گفت شب دیروقت میان منم رفتم پایین و یه چیزی برای خودم برداشتم و خوردم بعدم رفتم توی اتاقم و بعد از قفل کردن در خوابیدم.
(دوماه بعد).. دوماهی میشد که پیش خسرو خان و ماهی خانم بودم. همه چیز خوب خوب بود.‌ یعنی خوب که نبود قابل تحمل بود. مدارکم رو با فامیلی جدیدم اوکی کرده بودم. امروز قرار بود بریم باغ خسرو خان من میرفتم که براشون حمالی کنم البته:)  ساعت هشت صبح بود که راه افتادیم سمت باغ من رانندگی میکروم و خسرو خان و ماهی خانم هم پشت نشسته بود. حدود یک ساعت بعد رسیدیم. بچه هاشونم بودن و البته شاهین هم بود. چند باری اومده بود خونه ی خسرو خان توی این دو ماه اما زیاد نمیموند هنوزم نگاهای چندشش رو بهم مینداخت و من جز تحمل سکوت کار دیگه ای نمیتونستم بکنم. همه گی پیاده شدیم و من جلو تر از همه رفتم وسایل های خریدمون رو از پشت ماشین بیارم و داحل ساختم ن ببرم و ناهار رو اماده کنم. بقیه زیر الاچیق بزرگ و قشنگ وسط باغ روی صندلی هایی که جلوشون میز بود نشستن. وارد ساختمون باغ شدم کا یه خونه ی کامل بود رفتم توی اشپز خونه و بعضی از چیزا رو توی بخچال گزاشتم و چون قرار بود برای ناهار جوجه بخورن جوجه ها رو اماده کردم و یه چند تا سالد و مخلفات هم درست کردم که ساعت ححدود یک شد. همشون بیرون مشغول تفریح بودن و حتی نمیگفتن تو داری چیکار میکنی. تا یان که جوجه ها رو سیخ زدم ک بعدم رفتم بیرون و گفتم که جوجه ها امادس منقل کدوم سمته؟ بهم گفتن که اون سمت باغه توقع داشتم که اقایون بگن بده ما جوجه رو درست کنیم اما نه سخت مشغول فوتبال بودن و منم رفتم و خودم چوجه ها و گوجه ها و فلفل و پیاز هارو کباب کردم. تمام لباسام بوی دود گرفته بودم. بعد از کباب شدن جوجه ها همون جا گزاشتمشون و رفتم میز رو که زیر الاچیق بود که از قبل خوراکی روش گزاشته بودم رو جمع کردم و بساط ناهار رو چیدم و بعد هم رفتم کباب ها رو اوردم. لباسام بوی دود میداد روم نسد کنارشون بشینم به خاطر همین یه سیخ برداشتم و رفتم داخل که بخورم. اول لباسام رو عوض کردم و بعدم ناهارم رو سریع خوردم. هوای باغ خیلی خوب بود اما من بازم مجبور بو م توی زندان خونه باشم. داشتم غذا مو میخوردم که شاهین اومد داخل من توی اشپز خونه روی میز غذای نشسته بود. شاهین اومده بود بشقاب ببره که وقتی داشت از پشت سرم رد میشد سرش رو توی گردنم برد و با هموم لحن چندشش گفت: اوووم غذات عالی شده تا من بحام ب خودم بیام از فاصله گرفت و با یه خنده ی عجیب رفت از ساختمون بیرون. واقعا حالمو بد میکرد این رفتاراش. غذام ک تموم شد رفتم دیدم غذای اونا هم تموم شده. سریع جمع کردم و بردم داخل و همه رو شستم بازم روی میز رو براشون پر از خوراکی کردم داشتم میرفتم داخل که نازی گفت: نیلوفر بیا بشین تو هم یه کم. من: ممنون من داخل یه کم کار دارم. سارا: چه کاری بشین حالا بعد انجام میدی. هه میگه چ کاری. من: پنج دیقه داخل کار دارم سریع انجام میدم میام پیشتون. چیزی نگفتن منم وارد شدم یه کم اونجاهارو مرتب کردم و رفتم بیرون و پیش خانوما نشستم اقایون داشتن اون سمت تعریف میکردن. یک ساعتی پیششون بودم و بعدش بلند شدم و رفتم داخل که براشون شام اماده کنم. تصمیم گرفته بودم براشون پاستا درست کنم. با حوصله همه ی مراحل رو پیش رفتم و به بهترین شکل ممکن درستش کردم. و رفتم بیرون. که میز رو اماده کنم. میز رو اوکی کردم و غذا رو اوردم و خودمم پیششون نشستم و خوردم. خیلی خوش مزه شده بود اما اونا فقط خوردن حتی تشکر هم نکردن. بعد از این که خوردن بساط موزیک و رقص و اواز رو به راه انداختن. منم رفتم داخل که ظرفارو بشورم. بعد از تموم شدن کارم رفتم بیرون و روی پله های ایوون ساختمون باغ نشستم و با لبخند و حسرت تماشاشون میکردم و از خدا میخاستم که هیچ وقت این خوشیا ازشون گرفته نشه. توی حال خودم بودم که سلدا اومد و پیشم نشست و گفت: دلت نمیگیره از این همه تنهایی؟ برگشتم سمتش و گفتم: مگه چاره ای جز تحمل دارم؟ چیزی نگفت و بعد از چند دقیقه بلند شد و رفت. شب ساعت یک بود که تصمیم گرفتن برگردن که ....

@ ملکه سکوت

@ Parya

@ مدیر راهنما

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷
من وسایل ها رو جمع کردم و اونایی که اورده بودیم رو پشت ماشین گزاشتم و رفتم پشت فرمون نشستم که دیدیم ماشین شاهین روشن نمیشه. بعد از این که کلی باهاش ور رفت تصمیم گرفت که با ماشین ما بیاد. از اونجایی هم که یه کم مست بود گفتن که من پشت فرمون بشینم و امشب هم بیاد پیش پدر و مادرش. خسرو خان و ماهی خانم پشت نشستن و من پشت فرمون و شاهین هم کنار من نشیت و همگی از باغ بیرون زدیم. توی سکوت رانندگی میکردم و هیچ کس چیزی نمیگفت. زیادی خسته بودم. شاهین هم بی حال نشسته بود و چیزی نمیگفت. یک ساعت بعد رسیدیم خونه و پیاده شدیم. خسرو خان شاهین رو برد اتاقش و منم وسایل ها رو اوردم داخل. همه رفتن خوابیدن منم مشغول مرتب کردن وسایل و اشپز خونه بودم. حدود یک ساعتی کارم طول کشید. لامپ اشپز خونه رو خاموش کردم و از پله ها رفتم بالا. مشغول باز کردن بند ساعتم بودم و متوجه جلوم نبودم. رسیدم جلوی در اتاقم که دیدم یه چیزی به در اتاقم تکیه داده. ترسیدم و عقب پریدم. ماخاستم جیغ بزنم که دهنم توسط دستای شاهین گرفته شد. توی شک بودم که چه اتفاقی داره میوفته. خیلی ترسیده بودم. شاهین همونطور که دستش جلوی دهنم بود اروم در گوشم گفت: برای دوتامون بهتره که سر و صدا نکنی هوووم قراره بهمون خوش بگذره. نمیفهمیدم چی داره میگه. از ترس میلرزیدم و حالم بد بود. دست و پا میزدم ولی ولم نمیکرد منو برد توی اتاقم و در رو پشت سرش بست و همچنان دستش جلوی دهن من بود اشکم دراومده بود و با چشام التماسش میکردم. منو اروم برد سمت تختم. تنش رو به بدن در حال لرزشم میکشید و به جلو حرکت میکرد. من رو پرت کرد روی تخت و و ازم فاصله گرفت. دستش رو از روی دهنم برداشته بود و با یکی از دستاش دستامو بالای سرم نگه داشته بود و با اون یکی دستش بدنم رو فشاور میداد. هر چقدر تقلا میکردم نمیتونستم کاری کنم. لباشو روی لبام فشار میداد و حالم بد و بد تر میشد و زجه میزدم. کامل ازم فاصله گرفت و بلند شد هنوز توی شک بودم . داشت دکمه های پیرهنش رو باز میکرد که از ته دل و با تمام وجود جیغ زدم. سریع به خودش اومد و سعی کرد جلوی دهنم رو دوباره بگیره که من هنش سرم رو تکون میدادو جیغ میزدم. همون موقع بود که در باز شد و خسرو خان و ماهی خانم وارد شدن. بعد از روشن کردن لامپ و دیدن ما سریع به سمتمون اومدن و من هنوز جیغ میزدم و اشک میریختم. خسرو خان سریع شاهین رو از روی من بلند کرد و بعد از کشیده ای که بهش زد از اتاق بردش بیرون. ماهی خانم سمتم اومد و سعی کرد ارومم کنه. بلندم کرد و یه لیوان اب بهم داد. من هنوز گریه میکردم. ازم خاست که براش توضیح بدم چی شده. منم با حال ندارم جریان رو گفتم. ماهی خانم بغلم کرد و گفت: ببخشید نیلوفر شرمنده که شاهین باعث این حالت شد. من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. بهشم گفتم که چند باری هم میخاسته بهم نزدیک شه و گفت دیگه سعی میکنم کمتر بهش بگم بیاد اینجا. بعد از نیم ساعت ماهی خانم رفت و منم در رو از پشت قفل کردم و بعد از گرفتن یه دوش خوابیدم. صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم که یه موضوعی رو به ماهی خانم بگم. صبحانه رو اماده کردم و بازم رفتم توی اتاقم. دلم نمیخاست چشم به شاهین بیوفته. بعد از این که از رفتن شاهین مطمعن شدم رفتم پایین و به خسرو خان و ماهی خانم گفتم که :من دنبال کار میگردم و میرم از اینجا چون شاهین نمیتونه که اینجا نیاد منم دلم نمیخاد اتفاق دیشب تکرار شه من به شما پناه اوردم اما الان اینجا برام نا امن ترین جا شده  تا وقتی که یه کار جدید پیدا کنم اینجا میمونم. اونا هم گفتن: کاملا حق داری و هر چی بگی قبول میکنیم.
(یک هفته بعد) توی فروشگاه قسمت مواد غذایی بودم و داشتم وسایل های مورد نیاز رو خریداری میکردم. هنوز کار پیدا نکرده بودم. بعد از کامل کردن خریدام از در فروشگاه با دوتا پلاستیک بزرگ بیرون اومدم و سمت ماشین که اون طرف خیابون جلوی فروشگاه پارکش کرده بودم حرکت کردم که دیدم یه نفر به ماشینم تکیه داده و سرش پایینه و با پاش یه سنگ کوچیک رو جا به جا میکنه و دوتا دستاشم توی جیبشه. بهش رسیدم و گفتم: ببخشید اقا میشه لطفا برید کنار. سرش رو بلند کرد که قیافش برام اشنا اومد. چند لحظه قفل چشای مشکی عسلیش شدم که نگاهشو یادم اومد. این همون پلیسه هس. با تعجب گفتم: من شما رو میشماسم شما همونی هستید که... . نزاشت ادامه بدم و سرد و بی احساس گفت: اره خودمم. من با لبخند گفتم: خوشحال شدم دیدمتون. اونم سرشو تکون داد به معنای مثبت. دیدم کنار نمیره که گفتم: عذر میخوام میشه فاصله بگیرید. بی حرف از ماشین فاصله گرفت و داشت میرفت اون سمت ماشین و من اومدم در رو باز کنم که خریدارو بزارم یه نفر اومد و بهش گفت: سلام نریمان اینجا چیکار داری؟ من نفهمیدم چی شد ولی تا جایی ک یادمه اسمش اردلان بود. اما گفت: با خانمم اومدیم خرید تو اینجا چه میکنی؟ عه پس زن هم داره. اون مرده: منم پیش یکی از بچه ها بودم راستی نگفتی که زن داری خانومت ایشونه؟. چون سرم توی ماشین بود و داشتم خریدارو جا گیر میکردم متوجه نشدم به کی اشاره کرد پلیسه که هنوز توی اسمش شک داشتم گفت: اره بعدم دو روزه باهم اشنا شدیم توقع نداری که کل زندگیمو برات تعریف کنم. اون مرده خندید و چیزی نگفت که پلیسه همون موقع گوشیشو در اورد یه کم باهاش ور رفت و همون طور که کار میکرد باهاش سمت من میومد گفت: عزیزم ببین فکر کنم اشتباه حساب کرده باشن. چی شد؟ الان این با من بود؟ مگ این زن نداشت؟ نکنه منظورش از خانومم من بودم؟ مگه مرده به من اشاره کرد؟ چرا من ؟ینی چی شده الان؟ کلا گیج بودم اومد کنارم و گوشیش رو سمتم گرفت که دیدم نوشته: سعی کن هر چی میگم انجام بدی وسط ماموریتم فقد برو داخل به یه مرده که پیرهن مشکلی تنشه با کفش سفید بگو که فعلا نیاد بیرون و خودت برگرد. نفهمیدم چی شد اما خودش بلند گفت: میبینی فکر نکنم قیمیتا انقدر شده باشه. من: الان میرم داخل چک میکنم. بعدم سویچ ماشین رو با اشاره ی خودش بهش دادم و رفتم داخل. استرس گرفته بوودم و متعجب بودم. دنبال یه مرد پیرن مشکی با کفش سفید گشتم که قسمت صندوق پیداش کردم. یه پسر همسن و سال خود پلیسه و قد بلند و اینا. رفتم جلوشو گفتم: سلام اقا من اسمتون رو نمیدونم اما دوستتون که بیرون و پلیس هم هست(این تیکش رو اروم گفتم) گفته که فعلا بیرون نیایید وسط ماموریت هست. پسره: اها تو کی هستی؟ من: خودمم نمیدونم اصلا بیرون همه چیز به هم ریخت هیچی نمیدونم. چیزی نگفت که گفتم: من باید برم. ازش خداحافظی کردم خیلی پسر خوب و معدبی بود. رفتم بیرون که هنوز اون دوتا ینی پلیسه و مرده پیش هم وایساده بودن. رفتم جلو سعی کردم لرزش صدامو کنترل کنم و گفتم: اوکیش کردم. پلیسه هم از اون دوستش خداحافظی کرد و اومد نشست پشت فرمون ماشین من و منم اون سمت نشستم که وقتی حرکت کرد گفت: واقعا تصورش رو نمیکردمم همچین چیزی بشه. من سکوت کرده بودم و هیچی نمیگفتم. اگر مثل قبلنا بودم قطعا یه دعوا باهاش میکردم ولی چیزی نگفتم تا این که یه گوشه نگه داشت و گوشیش رو در اورد و به یکی زنگ زد: الو آرش ماشین رو بیار .... . ادرس جایی ک بودیم رو داد و گفت: تو بیا من بهت توضیح میدم. بعدم برگشت سمت منو گفت: مثل این که وارد بازی شدی. برگشتم سمتش و با تعجب و هزار تا سوال زل زدم توی چشاش و گفتم: چی.. یعنی چی...؟ پلیسه: ببین من وسط ماموریت هستم که امروز با دوستم تا فروشگاه اومدم که یکی از اون افرادی که قصد دستگیریشون رو دارم منو دید واقعا در آن واحد متوجه چیزی نشدم و حالا مجبوری با من همراهی کنی. من: خب چرا به چه دلیل؟ یه دفعه خیلی جدی شد و گفت: چون من بهت میگم چون افتادی وسط بازی فهمیدی.

@ ملکه سکوت

@ Parya

@ مدیر راهنما

ویرایش شده توسط i_pryw_
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...