رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

🍃رمان هزیمت کودکانه🍃 𝑪𝒉𝒐𝒄𝒐𝒍𝒂𝒕𝒆ꨄ︎𝑴𝒂𝒔𝒐𝒐 کاربران انجمن98𝒊𝒂


Gh.aꨄ︎
 اشتراک گذاری

🍃رمان هزیمت کودکانه🍃  

5 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. کیفیت رمان هزیمت کودکانه؛؛

    • حرفه‌ای!
    • خوب!
      0
    • متوسط!
      0
    • تازه‌کار!
      0


ارسال های توصیه شده

picsart_08-11-12.03.45_bx3f.jpg

به نام خداوند احساس پاک

خداوند  شمس  و مه تابناک

نام رمان: هزیمت کودکانه

ژانر: عاشقانه، تراژدی

نام نویسندگان: Masoo، غزاله امیری(شوکولات)

هدف: نوشتن رمان مشترک؛؛

ساعات پارتگذاری: نامعلوم

خلاصه:

سرنوشت دست کشید بر روی کتاب قطور تقدیر، روزگار در لابه‌لای برگ‌های کتاب قدم زد و در آخر، نگاه کنجکاوش بر روی قصه‌ای   ثابت ماند. سطر به سطر، جمله به جمله، کلمه به کلمه و حروف به حروف خواند  تا اینکه دریافت، دخترکی از وحشت غول خشم و کبودی‌ نوازش ‌های پر حرص و عصبانیت، به تنها پشتوانه‌اش پناه می‌برد و از او طلب کمک می‌کند. چه کسی می‌داند که در آن لحظه  دخترک چه از زبان پشتوانه‌اش شنید که در کتاب تقدیر قصه‌ای نگاشته شد و اسم آن را هزیمت کودکانه خواندند؟!

ویراستار: @آری بانو

مقدمه:

من سکوت خویش را گم کرده‌ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می‌پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم

ای سکوت ای مادر فریادها

ساز جانم ازتو پر آوازه بود

تا در آغوش تو راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ وبار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوش تر از جادوی تو

ای سکوت ای مادر فریادها

گم شدم در این هیاهو گم شدم

توکجایی تا بگیری داد من؟

گر سکوت خویش را می‌داشتم

زندگی پر بود از فریاد من

شاعر: فریدون مشیری

@masoo

 

ناظر: @im._.elif

ویرایش شده توسط 𝑪𝒉𝒐𝒄𝒐𝒍𝒂𝒕𝒆ꨄ︎
  • لایک 22
  • تشکر 2

.....تا خدا بنده نواز است، به خلقش چه نیاز؟! 

می کشم ناز یکی، تا به همه ناز کنم....‌

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 7
  • غمگین 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هزیمت کودکانه؛؛ پارت اول؛؛

مستانه خندید و در حالی که طره‌ای از موهای خرمایی رنگش را دور انگشت اشاره‌اش می‌پیچید، تلفن همراهش را میان گردن و شانه‌اش اسیر کرد و انگشتان کشیده‌اش را میان امواج موهایش غرق کرد. چشمانش روی دخترکی که شادی در چهره‌ی دخترانه‌اش بیداد می‌کرد، ثابت ماند.

 آینه تصویر او را به زیبایی در خود جای داده بود. کشو اول را گشود و از میان چند خودکاری که کف کشو روی دوش هم افتاده بودند، خودکار مشکی رنگی را میان دو انگشتش گرفت. در حالی که به سخنان او که برایش همچون عسل شیرین بود گوش فرا می‌داد، تقویم‌ رومیزی را برداشت و با نوک خودکار روی هفتم تیر را نوازش کرد که ضربدری نمایان شد.

 آسمان تیره چشمانش، ستاره باران شد و در ذهنش ماه‌ها و روزها و تاریخ‌ها را کنار هم چید. از ذوق کثیر، اعداد و ارقام را کم و زیاد جمع می‌کرد و دیگر متوجه حرف‌های فرد پشت خط نبود. کلافه از هول بودنش، تکه کاغذی برداشت و شروع به جمع و ضرب اعداد کرد.

 پس از چندی، با دیدن پاسخ جمع و ضرب‌هایش دستش را جلوی دهانش گرفت تا از خارج شدن صدایی مانند جیغ، جلوگیری کند.  دقیقا چهار ماه بود که آن دو دل‌هایشان را به یکدیگر پیوند زده بودند و زیر سقف آبی شهرشان، درست مقابل نگاه پروردگار عهد و پیمان عاشقی بسته بودند.

 دقیق صد و بیست روز بود که آن دو، شب‌هایشان را با رویای یکدیگر صبح، و صبح‌شان را با یاد یکدیگر شب می‌کردند. درست صد و بیست ساعت بود که آن‌ها در خلوتگاه خود پنهانی برای یکدیگر از عشق سخن می‌گفتند و گهگاهی هم بازار ناز و منت کشی و قربان صدقه رفتن هم گرم بود.

ده هزار و هشتصد، چه عدد عاشقانه‌ای بود. دلش غنج رفت وقتی فهمید ده هزار و هشتصد ثانیه تمام، مشغول شنیدن حرف‌های او بوده است. صدای فرد پشت خط که مدام او را صدا می‌زد، مهمان گوش‌هایش شد. تلفن همراهش را به دست گرفت و با لحنی که ذوق و شوق در آن فریاد می‌زد، گفت:

- می‌دونی امروز دقیقا چهار ماه از اولین دیدارمون می‌گذره؟ یعنی صد و بیست روز و صد و بیست ساعت و ده هزار و هشتصد ثانیه!  فکر نمی‌کردم رابطمون تا الان ادامه پیدا کنه و دووم بیاره. راستش    همش نگران این بودم که یه شب خداحافظی کنی دیگه بهم زنگ نزنی. فکر... فکر می‌کردم همه حرف‌هات دروغ از آب در میاد و من رو بازی میدی.  ولی الان دیگه بهت اعتماد دارم، باور دارم که پای تمام قول‌هایی که بهم دادی، هستی. من... من دوست دارم ایلیار!

 حرف‌هایش که پایان یافت، روی تخت نشست. از هیجان نفس- نفس می‌زد و کف دستانش عرق کرده بود. قطره‌های ریز و درشت عرق روی پیشانی‌اش جا خوش کرده بود. دستی به پیشانی خیس از عرقش کشید و موهای چسبیده به صورتش را عقب راند.  انگار موجی از شادمانی تمام جسم او را در بر گرفته بود که دلش همانند خردسالان بالا و پایین می‌پرید و او بریده- بریده سخن می‌گفت.

 ایلیار چهار ماه بود که عاشقانه او را می‌پرستید. حتی شب‌هایی  که او حوصله نداشت و پاسخ ایلیار را با بداخلاقی می‌داد، ایلیار صبر پیشه می‌کرد و با حرف‌هایش او را به لبخند زدن وا می‌داشت. چه شب‌هایی که ایلیار گوشی به دست منتظر نشسته و چشم به ساعت دوخته بود تا او زنگ بزند و دلتنگی و بی‌قراری‌اش برطرف شود.

 اما شب‌هایی هم بود که او بدقولی می‌کرد و آسوده در دنیای خواب غرق میشد. اما ایلیار با چشم‌های سرخ و خواب‌آلود، هنوز هم منتظر شنیدن صوت دلنشین معشوقه‌اش میشد. برای ایلیار چه چیزی بهتر از آن بود که تک پرنسس قلبش آمار تمام روزها و لحظه‌هایی که باهم بودند را در آورده بود؟ مهم شمرده شدن از طرف دوست داشتنی‌ترین فرد زندگیت دل انگیز ترین حس بود.

او با شنیدن هر کلمه از حرف‌های ایلیار پله به پله نردبان عاشقی را طی می‌کرد و در ذهن خود رویای زندگی مشترک با ایلیار را می‌ساخت. این لحظات زیبا و آرامش‌بخش ادامه داشت تا آن‌جا که  دستگیره در اتاق دخترک بالا و پایین شد و در به دیوار پشت سرش اصابت کرد و صدایش، دخترک را از جا پراند.

 تا خواست تلفن همراهش تنها راه ارتباطش با ایلیار را پنهان کند، زن قد بلند و خوش اندامی که او را مادر می‌خواند خود را بالای سر دخترک رساند. چشمانش را ریز کرد و سپس صدای بلندش را که حرص و عصبانیت کمی کلفتش کرده بود، روانه گوشه‌‌های  دخترک کرد. 

- با کی داشتی حرف می‌زدی؟ اون گوشی کوفتی رو بده من ببینم!

 ترس همانند خون، نقطه به نقطه تنش را احاطه کرد. حق داشت بهراسد؛  تا به حال مادر خویش را این‌گونه خشمگین و برافروخته ندیده بود. گوشی را سفت در دست گرفت و پشتش پنهان کرد. با صدایی که مانند بید می‌لرزید، به حرف آمد:

- دا..    داشتم با دوستم در سا حرف...  می‌زدم. چه‌طور مگه؟ چرا عصبانی هستی مامان؟ گوشیم رو.. می‌خوای چی... چی‌کار؟

@masoo @im._neurotic@آری بانو @im._.elif @mob_ina @مبی بانو

گلگلکانم اگه می‌خونید دنبال کنید تا با تگ کردن حجم اعلامیه هاتون رو بیشتر نکنیم:classic_cool:😂

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 18
  • غمگین 2

.....تا خدا بنده نواز است، به خلقش چه نیاز؟! 

می کشم ناز یکی، تا به همه ناز کنم....‌

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

هزیمت کودکانه؛؛ پارت دوم؛؛

اما   مادرش گویی قصد باور کردن آن جمله‌ای که به زور و با لکنت به قصد رهایی از جنجال‌های بعدی ادا کرده بود را نداشت. سمت دستان دنیز که پشت سرش در هم قفل شده و گوشی را در میان خود حبس کرده بودند، خم شد و با عصبانیت گفت:

- گفتم اون کوفتی رو به من بده.

تقلاهای دنیز برای رهایی از دست مادرش بی‌فایده بود. در نهایت آنچه نباید میشد، شد. مادرش نگاهی به صفحه روشن موبایل  انداخت و سپس گوشی را دم گوشش نهاد. ایلیار آن طرف خط بی‌خبر از آنچه روی داده بود، مدام نام دلربایش را صدا می‌زد تا بلکه خبری از او شده و دل نگرانیش رو به افول رود.

- الو؟ دنیز جانم؟ چرا جواب نمیدی؟ چیزی شده؟

اما بر خلاف تصور او، مخاطبش دنیز نبود و کسی دیگر صدایش را گوش می‌کرد. مادرش غضبناک تماس را قطع کرد و با چشمانی که رگه‌هایی از خون را در خود جا داده بودند قدمی جلو آمد. دنیز بدنش را کمی عقب کشید و چشمان وحشت زده‌اش را به نگاه مادرش سوق داد.

انتظار هر گونه واکنشی را داشت. از پیچیده شدن موهایش درون مشت مادرش تا سوختن صورتش در اثر سیلی. دست لرزانش را مقابل دهانش گرفت تا مانع ریزش اشک‌هایش شود، ولی آنان لجوج‌تر از این بودند که رهایش کنند.

قطره‌ای به هر جان کندنی بود از گوشه نگاهش لغزید و بعد از رقصی روی پیست صورتش و عبور از چانه لرزان او، خودش را به پایین رساند. مادرش این بار بر خلاف عصبانیتش با تشر لب باز کرد.

- ببینم دنیز، این دوستت از کی تا حالا صداش پسرونه شده؟

دنیز نگران بود؛ نگران این‌که مبادا صدای مادرش به گوش پدرش برسد، گوش‌هایش بیشتر از این ناسزا بشنود و تنش دو برابر این ضربه‌‌ها را به جان بخرد. با خشم فریادی زد که دنیز حس کرد پرده گوش‌هایش برای همیشه توان پردازش هر صدایی را از دست دادند.

- فکر کردی من خرم؟ این پسره کیه؟ هان؟ از کی باهاش در ارتباطی؟ از کی دختره بی‌آبرو؟ حرف بزن!

آب دهانش را به زور فرو خورد. باید التماس مادرش را می‌کرد تا پدرش نیز او را بی‌آبرو نخواند. در تلاش برای آرام کردن آتش خشم مادرش دستانش را مقابل بدنش گرفت و با صدایی لرزان و آرام گفت:

- آروم با ش، مامان.. تو رو خدا! الان.. الان بابا می‌فهمه.

هر چند در این چند دقیقه نظاره‌گر حرکات و شنوای سخنانی از جانب مادرش بود که یک درصد هم احتمال این‌که مادرش حرف او را گوش دهد را هم نداشت. مادرش دست به کمر شد و با همان شدت صدا فریاد زد:

- اتفاقا بزار بفهمه چه دختری تربیت کرده. شاهرخ؟

قبل از این‌که دنیز لب برای التماسی دگر باز کند، صدای قدم‌های پدرش آمد و سپس قامتش از درگاه در عبور کرد، کنار همسرش جای گرفت و بی‌خبر از همه چیز پرسید:

- چی شده؟ این‌جا چه خبره؟ چرا این‌قدر    داد و فریاد می‌کنی؟

مخاطب صدا و نگاهش مادر دنیز بود. رویا سمت شاهرخ چرخید و گفت:

- بیا این گوشی رو بگیر!   دخترت دسته گل به آب داده؛ با یه پسر در ارتباطه.

شاهرخ اول گیج و منگ نگاهش می‌کرد تا این‌که رویا خیره به عسلی چشمانش ادامه حرفش را گفت و طوفان خشم را در جان همسرش به پا کرد. همین دو جمله کوتاه کافی بود تا شاهرخ   به آخرین حد از خشونت رسیده و بدن دنیز میزبان اضطرابی شدید تر شود. نگاه سرخ شده‌اش از صورت رویا رو به سوی چشمان  وحشت زده دخترکش  حرکت کرد.

- چه غلطی کردی دنیز؟

قبل از این‌که دنیز توان پاسخگویی بیابد، مغز شاهرچ آنچه شنیده بود را تحلیل کرد و فرمان حرکت دستش را صادر نمود. دست مردانه‌اش حرکت کرده و گونه بی‌دفاع دنیز را نشانه رفت. سیلیِ محکمی که نثارش  شد، واردارش کرد تا قدمی عقب رود.

دست لرزانش روی صورتش حرکت کرده و قطرات اشک مهمان چشمانش شدند. رویا  گویی قصد جلوگیری از شاهرخ را نداشت که بی‌هیچ واکنشی تنها گوشه‌ای ایستاده و کتک خوردن دخترش را می‌نگریست. شاهرخ دستی به گوشه لبش کشید و با عصبانیت غرید:

- فکر کردی این خونه صاحب نداره که هر کاری خواستی کردی، هان؟! چرا حرف نمی‌زنی؟ لال شدی یا کر؟

@مصی بانو@mahdiye11@Amoo_sati@-Madi-@آری بانو@Mahdis

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 10
  • سردرگم 1
  • غمگین 5

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-آدم با قلبش عاشق میشه، قلب منم خیلی وقته مرده، فقط می تپه تا جسمم نمیره. بذر عشقت رو قبل از هر اتفاقی از خاک دربیار.

-بذر؟خیلی وقته جوونه زده.

-قطعش کن!

-پس با ریشه هاش چیکار کنم؟

-من مسئولش نیستم.

ققنوسی برخاسته از خاکستر

روی متن بالا کلیک کن.

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

به زودی...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

هزیمت کودکانه؛؛ پارت سوم؛؛

انگار قدرت تکلم خود را از دست داده بود. زبانش نمی‌چرخید تا حرفی بزند و آبی بر روی آتش خشم پدرش باشد. چه می‌گفت؟ چه داشت که بگوید؟ آن زمان که از عشق ایلیار لبریز میشد به حال اندیشه بود؟ با خود فکر کرده بود که روزی فرامی‌رسد و زمان، حقیقت را به خورد پدر و مادرش می‌دهد و دیگر هیچ ندارد بگوید؟

 کدام رازی است که تا ابد در سینه حبس شود و حکم آزادی نداشته باشد؟ کدام ابری آن‌قدر قدرتمند بوده که ماه را برای همیشه پشت خود پنهان کند و به او اجازه آشکار شدن ندهد؟ نه ماه پشت ابر می‌ماند و نه رازی به گور برده می‌شود.

 دنیز سزاوار آن طعنه‌ها و نوازش‌های بی‌رحمانه بود. اگر کسی غیر از پدر و مادر دنیز از این ماجرا باخبر میشد چه بر سر آبروی این دختر می‌آمد؟ مگر میشد دهن مردم و فامیل را با چند حرف بی‌سر و ته بست؟ آه از آن زن‌عموها و شوهر عمه‌هایش که نقاب مهربانی بر چهره دارند، ولی چه کسی می‌تواند حسودی آن‌ها را نسبت‌ به دنیز نادیده بگیرد؟ 

چرا که پدرش پسر ارشد بود و پدربزرگ و مادربزرگ، دنیز را که اولین نوه دختر بود بیشتر از نوه‌های دیگر دوست داشتند و او سوگلی عموها و عمه‌ها بود.  

گیسوانش میان انگشتان پدرش تقلای رهایی داشتند و دنیز دستانش را به سرش گرفته بود و لبش را چنگ میزد تا فقط کمی از آن دردی که مجبور به تحملش بود، کم شود. مگر دنیز با همین زلف‌های خرمایی قند در دل پدرش آب نمی‌کرد؟ مگر هر شب شاهرخ با ناز و نوازش آن‌ها، در دل برای داشتن دنیز خدا را شاکر نبود؟

 پس حال چگونه راضی می‌شود دختر کش با کشیدن موهایش عذاب بکشد؟ آن‌ گونه‌های گلگون که حال رد سرخ چهار انگشت را بر خودشان می‌دیدند، مگر هر روز بوسه‌های محبت‌آمیز شاهرخ و رویا را به جان نمی‌خریدند؟ اینک چطور دلشان می‌آید دخترکشان از درد آن‌ها بر پهنای صورت اشک بریزد؟ 

انگار امشب دنیز به‌جای قربان صدقه‌های شب‌های گذشته، تنها باید طعنه و کنایه بشنود و گوش‌هایش میزبان ناسزا باشند. پنجه شاهرخ بر تخت سینه‌اش نشست و دنیز روی تخت‌خواب چوبی‌اش پرت شد.

صندلی چرخ‌دار مشکی رنگ را با یک دست برگرداند و نشست. دنیز موهایش را کنار زد و با پشت دست خیسی چشمانش را گرفت تا چهره‌ سرخ‌شده پدرش را ببیند. قفسه‌ سینه یکی از نفس‌های پی‌درپی که برای فروکش کردن خشم بود، بالا و پایین می‌رفت و برای دیگری از هق- هق و خوفی که از مردمک‌های لرزان و رنگ‌پریده‌اش مشهود بود.

 شاهرخ پوزخندی بر لبانش دوخت و سری از ناامیدی تکان داد:

- من و باش به خواستگاری پسر برادرم جواب منفی دادم که چی؟ دخترم هنوز سنش کمه و می‌خواد درس بخونه. از کجا می‌دونستم که از صبح تا شب توی اتاقش به جای خوندن درس و برنامه‌ریزی برای آیده‌اش با یکی بی‌عرضه تر از خودش مشغول چرت و پرت گفتنه؟ 

 دنیز پیش خودت فکر نکردی که این کار چه سودی برای تو داره؟ این کارت سرتاسر ضرره. چه دلیلی داشت که این کارو کردی؟ کمبود محبت؟ بدرفتاری ما؟ چی دنیز؟ انتظار این حرکت بچگونه رو ازت نداشتم. منتظر نتیجه این پنهان کاری‌ات باش!

شاهرخ از عصبانیتی که به سراغش آمده بود، برخلاف همیشه تصمیم عجولانه‌ای هم‌اینک در ذهنش جولان می‌داد. و دنیز خوب می‌دانست که این حرف‌های شاهرخ خبر از اتفاق‌های ناخوشایند و محدودیت‌هایی می‌دهند که به انتظار دنیز نشسته‌اند. 

نگرانی با هزار و یک فکر درِ ذهن دنیز را گشود و بی‌اذن وارد شد. در این بین چیزی که بیشتر می‌توانست او را آزار دهد جریان خواستگاری پسرعمویش بود که نه تنها دنیز حرفی از این ماجرا به گوشش نخورده بود، بلکه نمی‌دانست هم کدام یک از پسر عموهایش چنین خواسته‌ای داشته است.

  • لایک 8
  • غمگین 1

.....تا خدا بنده نواز است، به خلقش چه نیاز؟! 

می کشم ناز یکی، تا به همه ناز کنم....‌

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • کاربر منتخب

هزیمت کودکانه؛؛ پارت چهارم؛؛


شاهرخ  برخاسته، پشت به دنیز ایستاد. دست به کمر شد و پس از چندی به سویش چرخید. تازیانه نگاهش روی چشمان دنیز حرکت کرد و پس از کوفتن شلاقی از جنس تهدید، به حرف آمد.

- از فردا حق نداری پات رو از خونه بیرون بذاری. درس و مدرسه تعطیل! گوشیت هم پیش خودم می‌مونه.

قدمی رو به جلو نهاد و انگشتش را تهدید وار مقابل صورت سرخ از اشک دنیز حرکت داد.

- وای به حالت دنیز اگه گریه و زاری ازت ببینم. این اوضاعی هست که خودت برای خودت ساختی. فهمیدی؟

سکوت تنها پاسخ دنیز در برابر کلمات پدرش بود. ولی شاهرخ تنها خواهان شنیدن تک کلمه  "بله"  بود نه سکوت. بلند تر از قبل فریاد زد.

- فهمیدی؟

زبان دنیز به سختی به حرکت درامده و با لرزش گفت:

- ب... له.

شاهرخ بی هیچ تعللی راه خروج را در پیش گرفت. برخورد در به چهارچوبش، تکانی به جان دنیز بخشید و دریای نگاهش طوفانی گشت. ابر چشمانش رعدی زد و سپس بارشش را آغاز نمود. روی تخت دراز کشیده و بالشتش را در آغوش فشرد.

تنها خدا می‌دانست چقدر دلش می‌خواست جای بالشت در آغوش امن پدرش مچاله شود. آغوشی که زین پس مجاز به لمسش نبود. پدری که جای انتقال امنیت به تن دخترش، تنها باعث لرز بیشترش میشد. 

دنیز مجبور به تحمل بود. بلاخره هر عشقی بهایی داشت و بهای عشق او تحمل زخم زبان ها و ناملایمت‌های خانواده‌اش بود.
کم- کم چشمانش گرم شده و پذیرای خوابی عمیق شد.

صدای برخورد نوک پرنده‌ای به پنجره  اتاقش چشمانش را به باز شدن دعوت کرد. نور خورشید تا نزدیکی تختش حرکت کرده و فضای اتاق را روشن نموده بود. کش و قوسی به بدنش داده و روی تخت نشست.

نگاهش عکس صورت بی‌فروغش را روی آینه شکار کرد. زیر چشمانش پف کرده و رد انگشتان مردانه  شاهرخ روی گونه‌اش خودنمایی می‌کرد. حرکت جزئی سر انگشتش روی کبودی، درد عجیبی را  روی سانت به سانت صورتش دواند.

با دیدن چهره  بهم ریخته اش، اشک مهمان چشمانش شد. با پشت دست صورتش را پاک کرده و بلند شد. جمعه بود و مدرسه هم تعطیل ولی حتی اگر شنبه هم بود، باز پدرش اذن خروج از خانه را از او ربوده است. پس از شستن دست و صورتش از اتاق خارج شد. 

حین پایین آمدن از پله ها، سرش را دور تا دور خانه چرخاند. نگاهش روی رویا که مشغول مرتب کردن آشپزخانه بود زوم شد.
از درگاه که عبور کرد، نگاهش به میز خالی افتاد. پشت مادرش ایستاده و با صدایی ضعیف گفت:

- صبح بخیر مامان.

رویا بی‌توجه به او، قدم‌هایش را حرکت داده و از آشپزخانه خارج شد. برای چندمین بار قلبش شکست و تکه‌هایش درون سینه‌اش فرو رفت. توده‌ای شبیه به بغض راه گلویش را بست و با ضربات پی در پی‌اش خواهان رهایی شد.

دست دنیز به قصد حفظ تعادلش روی میز نشست. تمام سعی‌اش در حفظ سکوت خانه بود. نمی‌خواست صدای هق- هق هایش به گوش کسی برسد. این تازه شروع بدبختی‌های دنیز بود. 

@.Aryana.@Masoome@-Madi-@mahdiye11

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 10
  • غمگین 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-آدم با قلبش عاشق میشه، قلب منم خیلی وقته مرده، فقط می تپه تا جسمم نمیره. بذر عشقت رو قبل از هر اتفاقی از خاک دربیار.

-بذر؟خیلی وقته جوونه زده.

-قطعش کن!

-پس با ریشه هاش چیکار کنم؟

-من مسئولش نیستم.

ققنوسی برخاسته از خاکستر

روی متن بالا کلیک کن.

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

به زودی...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

هزیمت کودکانه؛؛ پارت پنجم؛؛


یک هفته‌ای میشد که روزهای دنیز تاریک تر از شب و شب‌هایش تیره از تیرگی سر تا سر آسمان عظیم بود. زیر چشمانش گود افتاده بود. گیسوانش پریشان اطرافش ریخته بود و  دنیز حوصله‌ای برای سامان دادن به ان ها نداشت.

دختری که روزی دو سه بار لباس خود را عوض می‌کرد و هر بار با لوازم آرایشی‌اش رنگی جدید به لب‌ها و گونه‌ها و پشت چشم‌هایش می‌بخشید. حال دیگر تمام لحظاتش را با اشک ریختن و نگرانی و دلواپسی برای ایلیار می‌گذراند.

به خود نمی‌رسید، صورت و موهایش را زینت نمی داد چرا که دیگر ایلیاری نبود که بخواهد از زیبایی او تعریف کند و دل دنیز را بلرزاند. حتی غذا خوردن را نیز از خود دریغ می‌کرد شاید روزی فقط چند لقمه آن هم به‌خاطر این‌که درد معده اش را سرکوب کند.

پدر و مادرش هم گویی برایشان مهم نبود چون تک دخترشان، عزیز دردانه‌شان خطا رفته و سزاوار تنبیه بود.  موبایلش توسط پدر خاموش شده و معلوم نبود کجا پنهان شده است تا دور از دسترس دنیز باشد.

مدرسه رفتن تعطیل شد به دلیل اینکه دنیز از دیدن ایلیار محروم شود. موبایل در خاموشی مطلق فرو رفت تا صدای ایلیار مهمان گوش‌های دنیز نباشد. رفتار والدین تغییر کرد و همچون برف بر دل کوچک دنیز بارید و یخ بست، چون دنیز پا را فراتر از آنچه که برایش تعیین شده نهاده بود و این یعنی بی احترامی، یعنی پنهان کاری، یعنی زیر پا گذاشتن حرمت حرف پدر و مادر!

دوستانش را که برای جویای احوالش تا جلو در خانه شان آمده بودند با بهانه کردن بیماری دروغینش دست به سر می کرد. تا قبل از دیشب کسی از وجود ایلیار با خبر نبود پس دنیز محکوم بود که درد و دل هایش را در خلوت خود با صوتی آرام برای خدایش فریاد زند.

دیوار های اتاق شاهد بودند که چطور دنیز بر آن‌ها تکیه زده بود و از نبود ایلیار ناله سوزان سر می‌داد. در این هفت روز که برایش هفت سال گذشته بود و لحظه به لحظه‌اش را به سخت ترین حالت ممکن می‌گذراند از طرق پدر و مادرش فقط چند حرف را می‌شنید.

- اون پسره بی لیاقت ارزش این رو نداره که خودت رو به خاطرش از زندگی بندازی.

- ای دنیز ساده فکر می‌کنی برای اون مهمه که تو الان تو چه وضعیتی هستی؟

- تو رو فقط برای یک مدت کوتاه می‌خواست تا راه و روش تشکیل رابطه رو یاد بگیره.

- می بینی؟ یک هفته ست ازت بی خبره ولی هیچ کاری نکرده.

دنیز همه این ها را شنید ولی خداوند شاهد است که ثانیه ای به ایلیار شک نکرد. دلش می خواست فریاد بزند و بگوید درست که ایلیار فقط نوزده سال سن دارد ولی قول و قرارش مردانه است.

او قسم خورده است، به همان خدایی که مهر دنیز را در دلش جای داده قسم خورده است. قلبش  را، تمام احساسا پاک و دست نخورده اش را وسط گذاشته است که هرگز حتی لحظه ای هم دنیز را بازیچه قرار نداده و با دل کوچکش بازی نمی کند.

ایلیار هیچ‌گاه خواسته غیر معقولی از دنیز نداشته است. او همان روز اول که قدم جلو گذاشت و سفره دلش را برای دنیز باز کرد و سودای عاشقی سرداد گفت:

- همین که حس شما رو نسبت به خودم بدونم برام کافیه. دنیز خانوم نگهداری دل من رو به عهده می گیرید؟

و دنیز از شنیدن حرف ها و اعتراف ایلیار در خوشی وصف ناپذیری غرق شده بود. حس ایلیار ته دل او را قلقلک داده بود.
 

ویراستار: @.Aryana.

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 9

.....تا خدا بنده نواز است، به خلقش چه نیاز؟! 

می کشم ناز یکی، تا به همه ناز کنم....‌

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...