رفتن به مطلب

رمان یتیم | parya rad کاربر انجمن نود هشتیا


parya rad
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام  رمان :   یتیم   

نام  نویسنده : parya rad 

ژانر : عاشقانه  - پلیسی - طنز   

خلاصه 

 گاهی  انتقام انسان را چنان کور می‌کند که حتی نمی‌تواند عشق زندگی اش را ببیند، شنیدین میگن تر هم به آتش  خشک آتش می‌گیرد؟ گاهی این آتش کل عمرت رو کل خوشی هات رو یک جا خاکستر میکنه. 

ولی این آتش نه تنها خودتو نابود میکنه بلکه آسیبش به اطرافیاتم میرسه!

شنیدی که میگن ماه پشت ابر نمیمونه؟ پس هر انتقامی جوابی دارد! شاید مستقیم نباشه ولی یک جوری اون جواب خودشو میفهمونه! 

 

مقدمه

گاهی وقتا  زندگی   مارو به چالش میکشه، این چالش میشه یک امتحان الهی، گاهن  ناامید نشدن و ادامه دادن با هرسختی‌ایی  که داره ثمره های لذت بخشی به ادم میده.

شاید عشق زندگی‌تو بده، شاید آرامش دلخواهت رو بده یا شاید غم بده،

ولی نا امید نشدن تلاش  کردن  و  ادامه دادن اون  اون راه و تحمل سختی هاش، زندگی‌تو از این رو به اون رو میکنه. 

 

یتیم ( پارت 1 )  

نفس

نفس گفت:

- مامان جونم؟ من رفتم تو هم بگیر بخواب. 

مامان:

- باشه، من فدات‌شم مواظب باشی‌ها برو خدا پشت و پناهت .

نفس:

- چشم، من قربونت برم خدافظ. 

امروز یک دلشوره عجیبی داشتم فکر کردم شاید به خاطر امتحانه، رسیدم مدرسه رفتم کلاس، ایلین و اسرا پریدن جلوم، این دوتا بهترین رفیقام بودن از جیک و پوک زندگی هم خبر داشتیم. 

ایلین:

- تو روحت چرا دیر کردی؟ 

خندیدم وگفتم:

- به خدا خواب موندم! 

رضایت دادن، رفتم نشستم امتحان داشتیم کمی خواندم  بعد شروع کردیم به نوشتن امتحانِ، بعد یک ساعت تموم کردم می‌خواستم پاشم برگم رو تحویل بدم که،

یکهو قلبم چنان تیر کشید که نتونستم نفس بکشم معلم اومد، کنارم کمی اب داد و اجازه داد برم حیاط تا حالم بهتر شه،

رفتم حیاط ولی نه اصلا حالم خوب نبود تحمل کردم تا زنگ خورد و با ایلین و اسرا راه افتادیم

ایلین: دختر چت شد یکهو؟ 

من: نمیدونم، یکهو قلبم بد جوری تیر کشید. 

اسرا: رفتی خونه قشنگ استراحت کن! شاید از کم خوابیه

من: شاید..! 

رسیدم خونه، رها خواهر کوچولوم دم در داشت با دوستاش بازی می‌کرد با دیدنم پرید بغلم و داد زد:

- آبجی؟ 

گفتم:

- جان دل آبجی؟ 

بعد گفت: آبجی واسم گاگا خریدی؟ 

خندیدم و گفتم:

- به خاطر همین اومدی بغلم دیگه؟ بعد غش غش خندید، دلم واسه خنده هاش ضعف می‌رفت از کیفم شکلات در اوردم، گفتم:

- مگه میشه آبجیت دست خالی بیاد؟ 

شکالات رو گرفت و بغلم کرد و گفت:

- مرسی آبجی جونم. 

تو دلم گفتم: چه زبونی هم مریزه توله سگ! 

رفتم خونه داد زدم:

- مامان خوشگل من کجااست؟ ببین نور چشمت اومده! 

صدایی نیومد رفتم خونه رو گشتم ولی نبود، فقط آشپزخانه مونده بود، رفتم آشپزخانه با دیدن مامان که غرق خون آفتاده بود، کف آشپزخونه دنیا رو سرم خراب شد! 

گفتم:

- م..امان؟ چشماش باز بود.

ولی نفس نمی، کشید نبض‌ش رو نگاه کردم نمیزد.

هنوز تو شک بودم، دیدم درست وسط پیشونی مامانم تیر خورده، همینطور ساق پاش و شکمش.

امکان نداشت تو همچین مکان امنی، نه-نه ما با کسی خصومتی هم نداشتیم.

نه-نه نباید میزاشتم رها بفهمه بدو-بدو، وسایل رها رو جمع کردم و رفتم پیشش گفتم:

- عشق آبجی؟ بیا بریم دور-دور، اون با شوق گفت باشه.

آخه خدایا این طفل معصوم چه گناهی داشت؟ ما چندبار قرار بود یتیم بشیم؟ خدایا پدرم رو گرفتی بس نبود؟ که مادرمم گرفتی! خانه اسرا اینا نزدیک بود، رها رو بردم اونجا، اسرا حالم رو دید گفت: نفس چیزی شده ؟

گفتم: اسرا؟ تو رو خدا هیچی نپرس! 

بعد بدو-بدو رفتم خانه مادرم مرده بود، جوری تو شک بودم که گریه هم یادم رفته بود.

زنگ زدم به اورژانس اومدن و مادرم رو بردن بیمارستان، رفتم بیمارستان دکتر که یک آقای مسن بود گفت 

-   دخترم متاسفم ولی مادرت مرده و مرگشم خیلی مشکوکه اگه رضایت داشته باشی، ما زنگ بزنیم به پلیس؟ 

سر تکون دادم. 

تو حال خودم نبودم انگار تو خواب بودم، تازه متوجه همه چی‌شده بودم. متوجه شده بودم که این تازه شروع بدبختی هامه.

خدایا من تک تنها رها رو چطور بزرگ کنم؟!

داشتم گریه می‌کردم زجه میزنم پرستارا اومدن آرومم کردن یک آرام‌بخش هم زدن بعد دیگه چیزی نفهمیدم. 

چشم باز کردم صبح شده بود، تو بیمارستان بودم همه چیز دوباره به یادم اومد و بی‌صدا شروع کردم به گریه کردن. 

همون دکتر اومد اتاق و گفت: دخترم شما کس و کاری یا آشنایی ندارین ؟

گفتم:  نه! 

گفت: دخترم سعی کن آروم باشی. 

هه این چی می‌گفت آروم باشم؟ من همه کسم رو زندگیم رو از دست داده بودم! 

دکتر: مادرت الان تو سرد خانه‌است اگه بخوای میتونی بری ببینی‌ش فقط سر تکون دادم و بعد دکتر رفت بیرون. 

رفتم سرد خانه فرشته زندگیم دیگه از پیشم پر کشیده بود.

یک پارچه سفید انداخته بودن روش کنارش زدم، صورتش رو دیدم مثک ماه بود، ولی عین ماه سفید، دیگه نتونستم تحمل کنم با گریه دویدم بیرون.  به  یکی از پرستارا گوشیم رو داده بودم و گفته بودم که به اسرا   پیام بزنه و بگه که رها رو بیارن اون موقع تازه بیدار شده بودم. به سمت بیمارستان دویدم تو راهرو بیمارستان با گریه می‌دویدم که محکم خوردم به یه مامور پلیس با تته پته گفتم:

- بب..ببخشید! مامور که یک پسر جوان بود گفت:

- مشکلی نیست ولی شما حالتون خوبه؟ انگار منتظر این جمله بودم تا منفجر بشم با گریه داد زدم:

-  نه حالم خوب نیست بدبخت شدم یتیم شدم میفهمی؟ بعد با گریه دویدم طرف حیاط از دور دیدم رها نشسته با عروسکش حرف میزنه نازش میکنه، تو دلم گفتم خدایا من به جهنم ولی به این بچه هم رحمت نیومد که اینقدر زود یتیمش کردی؟ این بچه 5 سال بیشتر نداشت که! 

نفس عمیقی کشیدم و اشک‌هام رو پاک کردم و به طرفش رفتم. 

ویراستار: @ dorsa_a

ناظر: @ violet

ویرایش شده توسط dorsa_a
ویراستاری/dorsa_a
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...