• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

درخواست طراحی جلد برای رمان فایروال/نگین یزدانی کاربر انجمن نودهشتیا


Negin Yazdani99
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر عادی

 

نام رمان: فایروال

نام نویسنده: نگین یزدانی

هدف:  علاقه

زمان پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:

آتش و آدم، ترکیبی نامتجانس است
من از میان این آتش گر گرفته
در رویاها و عشق‌ها
غیر ممکن است سالم برگردم.
بازگشت من
اندوه بار خواهد بود
کاش مثل نان بودم
چه زیبا بر می‌گردد
از سفر آتش!
دنبال کلماتی می‌گردم،
که بتوانند آتشی را که در جانم شعله می‌زند برای تو بازگو کنند؛ اما در همه‌ی چشم انداز اندیشه و خیال من، جز تصویر چشم‌های زنده و عاشق خودت  چیزی نیست.
حال بنگر چه آتشی زتو برپاست در دلم.

مقدمه: 
نمی‌دانم مادامی که درافکارم غرق می‌شوم تا کجاها می‌روم؟ شاید سفربه  آینده‌ایی نزدیک حالم را خوب کند. شاید با نوشیدن یک فنجان چای، با عطر هل ودارچین تا اقیانوس آرام سفر کنم؛ بی‌پروا بگویم: گاهی اوقات  غریق نجات می‌خواهم. تاکی بنگرم به این در که ناجی من از راه برسد؟ 
سرد که باشی دلسرد می‌شوی؛ ازآدم‌ها، حتی از خودت! سرد که باشی کلافه می‌شوی از تمام این دردهای سرد.

 

درباورش نمی‌گنجید، چندین بار چشمانش را باز و بسته کرد، تا از صحت  اعلامیه  ترحیم مطمعن شود.
با اینکه چهل روز از رفتنش می‌گذشت، هر روز بهانه‌اش را می‌گرفت. 
گویا او هنوز زنده است! مانند گذشته با آن عصای قهوه‌ایی رنگش که  صلابت او را دو چندان می‌کرد؛ به سمت درخت گردو می‌آمد تا بازهم از دوبیتی‌های هوشنگ ابتهاج بخواند.
او با تمام صلابش، اسطوره‌ی زندگی این دخترک بود.

- کم بشین زیر اون درخت، حاج رسول همون جا سکته زد.
وقیحانه و پرسروصدا خندید. 
- می‌ترسم درونه خانوم همون جا دار فانی رو وداع بگه.
خشم سراسر وجودش را پر کرد، دستان گره کرده‌اش که حالا مشت شده  بودند، نشان از خشم بی‌حد و اندازه‌اش می‌داد.
حاج رسول با رفتنش، تمام شور ونشاط این دختربچه را برد. تنها ناجی او، دلیل زندگی او فقط "حاج رسول" بود و بس! 
آن دختر بعد از رفتن حاج رسول، چگونه باید با آن قوم ظالمین کنار  می‌آمد؟ 
از تیام خوشش نمی‌آمد، با اینکه نوه‌ی حاج رسول محسوب میشد، به او لقب "گربه صفت" را داده بود.
نفس عمیقی کشید، حیف که نمی‌توانست جواب دندان شکنی برای تیام پیدا  کند. حتی اگر جوابش را می‌داد؛ طوری از او انتقام می‌گرفت که زنده  ماندنش فقط با خدا بود. 
بازهم درفکر فرو رفت، اگر حاج رسول بود، کسی جرعت می‌کرد با  "اِوین" عزیزکرده‌اش، اینگونه صحبت کند؟ 
باید سکوت می‌کرد، نمی‌دانست تا کی؟ 
کتاب شعرش را باز کرد ودوبیتی‌های معروف هوشنگ ابتهاج را زیر لب زمزمه کرد:

شبی بود و بهاری، در من آویخت 
چه آتش‌ها، چه آتش‌ها برانگیخت
فرو خواندم به گوشش قصه‌ی خویش 
چو باران بهاری اشک می‌ریخت.

کرکره‌ی در بالا رفت و ام وی ام سفید رنگ آریا، با یک حرکت سریع  و ماهرانه درون پارکینک جای گرفت. 
کت شلوار رسمی سورمه‌ایی رنگی که به تن کرده بود، جذابتش را چندین  برابر می‌کرد. در انتخاب اسمش نهایت سلیقه را به کار برده بودند! آریا،  مردی از نژاد آریایی.
با لبخند دلنشینش به این سمت آمد. در این موقعیت خوفناک تنها او و لبخند او مرحم دل زخم ‌خورده‌ی این دخترک بودن.
خودش را کمی و جمع و جور کرد، دستی به سر و رویش کشید، خوب  می‌دانست لپ‌هایش تا مرز صورتی شدن می‌رود.
سرش را پایین انداخت و با خجالت گفت:
- سلام خسته نباشی.
با مهربانی ذاتی جوابش را داد.
-  ممنون عزیزم؛ برم لباسم رو عوض کنم.

با چشم به کتاب اشاره کرد و پر انرژی گفت:

- به ‌به! گنج حاج رسول هم که با خودت آوردی؛ پس واجب شد برم و زود بیام.

جانانه خندیدم، او تنها کسی بود که بعد از حاج رسول مراقبم بود. با وجود تن رنجور و خستگی‌هایش همیشه برای من وقت داشت.

 

 

 

 

@ مدیر گرافیست

 

سلام وقت به خیر.

بی‌زحمت این دوتا تصویر باهم ادغام بشن.

فونتش رو نستعلیق در نظر بگیرید.

فایروال

اثری از:نگین یزدانی

لطفا این  متن هم به تصویر اضافه بشه.

هوا بی‌تو سردتر از این‌حرف‌هاست.

مدیر جان تصویر اول و پاک کردم و حالا این دو تصویر مونده.

تایید؟

@ مدیر گرافیست

 

0a20c56d25901434b5f6a581bd113d8b_6v6c.jp

 

ed428337b5cbe829dbf76ba74538ae4f_2m8i.jp

ویرایش شده توسط نفیسه
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۱/۱۱ در 15:01، نفیسه گفته است:

 

نام رمان: فایروال

نام نویسنده: نگین یزدانی

هدف:  علاقه

زمان پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:

آتش و آدم، ترکیبی نامتجانس است
من از میان این آتش گر گرفته
در رویاها و عشق‌ها
غیر ممکن است سالم برگردم.
بازگشت من
اندوه بار خواهد بود
کاش مثل نان بودم
چه زیبا بر می‌گردد
از سفر آتش!
دنبال کلماتی می‌گردم،
که بتوانند آتشی را که در جانم شعله می‌زند برای تو بازگو کنند؛ اما در همه‌ی چشم انداز اندیشه و خیال من، جز تصویر چشم‌های زنده و عاشق خودت  چیزی نیست.
حال بنگر چه آتشی زتو برپاست در دلم.

مقدمه: 
نمی‌دانم مادامی که درافکارم غرق می‌شوم تا کجاها می‌روم؟ شاید سفربه  آینده‌ایی نزدیک حالم را خوب کند. شاید با نوشیدن یک فنجان چای، با عطر هل ودارچین تا اقیانوس آرام سفر کنم؛ بی‌پروا بگویم: گاهی اوقات  غریق نجات می‌خواهم. تاکی بنگرم به این در که ناجی من از راه برسد؟ 
سرد که باشی دلسرد می‌شوی؛ ازآدم‌ها، حتی از خودت! سرد که باشی کلافه می‌شوی از تمام این دردهای سرد.

 

درباورش نمی‌گنجید، چندین بار چشمانش را باز و بسته کرد، تا از صحت  اعلامیه  ترحیم مطمعن شود.
با اینکه چهل روز از رفتنش می‌گذشت، هر روز بهانه‌اش را می‌گرفت. 
گویا او هنوز زنده است! مانند گذشته با آن عصای قهوه‌ایی رنگش که  صلابت او را دو چندان می‌کرد؛ به سمت درخت گردو می‌آمد تا بازهم از دوبیتی‌های هوشنگ ابتهاج بخواند.
او با تمام صلابش، اسطوره‌ی زندگی این دخترک بود.

- کم بشین زیر اون درخت، حاج رسول همون جا سکته زد.
وقیحانه و پرسروصدا خندید. 
- می‌ترسم درونه خانوم همون جا دار فانی رو وداع بگه.
خشم سراسر وجودش را پر کرد، دستان گره کرده‌اش که حالا مشت شده  بودند، نشان از خشم بی‌حد و اندازه‌اش می‌داد.
حاج رسول با رفتنش، تمام شور ونشاط این دختربچه را برد. تنها ناجی او، دلیل زندگی او فقط "حاج رسول" بود و بس! 
آن دختر بعد از رفتن حاج رسول، چگونه باید با آن قوم ظالمین کنار  می‌آمد؟ 
از تیام خوشش نمی‌آمد، با اینکه نوه‌ی حاج رسول محسوب میشد، به او لقب "گربه صفت" را داده بود.
نفس عمیقی کشید، حیف که نمی‌توانست جواب دندان شکنی برای تیام پیدا  کند. حتی اگر جوابش را می‌داد؛ طوری از او انتقام می‌گرفت که زنده  ماندنش فقط با خدا بود. 
بازهم درفکر فرو رفت، اگر حاج رسول بود، کسی جرعت می‌کرد با  "اِوین" عزیزکرده‌اش، اینگونه صحبت کند؟ 
باید سکوت می‌کرد، نمی‌دانست تا کی؟ 
کتاب شعرش را باز کرد ودوبیتی‌های معروف هوشنگ ابتهاج را زیر لب زمزمه کرد:

شبی بود و بهاری، در من آویخت 
چه آتش‌ها، چه آتش‌ها برانگیخت
فرو خواندم به گوشش قصه‌ی خویش 
چو باران بهاری اشک می‌ریخت.

کرکره‌ی در بالا رفت و ام وی ام سفید رنگ آریا، با یک حرکت سریع  و ماهرانه درون پارکینک جای گرفت. 
کت شلوار رسمی سورمه‌ایی رنگی که به تن کرده بود، جذابتش را چندین  برابر می‌کرد. در انتخاب اسمش نهایت سلیقه را به کار برده بودند! آریا،  مردی از نژاد آریایی.
با لبخند دلنشینش به این سمت آمد. در این موقعیت خوفناک تنها او و لبخند او مرحم دل زخم ‌خورده‌ی این دخترک بودن.
خودش را کمی و جمع و جور کرد، دستی به سر و رویش کشید، خوب  می‌دانست لپ‌هایش تا مرز صورتی شدن می‌رود.
سرش را پایین انداخت و با خجالت گفت:
- سلام خسته نباشی.
با مهربانی ذاتی جوابش را داد.
-  ممنون عزیزم؛ برم لباسم رو عوض کنم.

با چشم به کتاب اشاره کرد و پر انرژی گفت:

- به ‌به! گنج حاج رسول هم که با خودت آوردی؛ پس واجب شد برم و زود بیام.

جانانه خندیدم، او تنها کسی بود که بعد از حاج رسول مراقبم بود. با وجود تن رنجور و خستگی‌هایش همیشه برای من وقت داشت.

 

 

 

 

@ مدیر گرافیست

 

سلام.

می‌خواستم تصویر اولی با دومی ترکیب بشه و تصویر دومی با سومی هم ترکیب بشه.

فونتش رو نستعلیق در نظر بگیرید.

فایروال

اثری از:نگین یزدانی

لطفا این  متن هم به تصویر اضافه بشه.

هوا بی‌تو سردتر از این‌حرف‌هاست.

 

cc63d10db0a944bb3353fbca356e1d06_anie.jp

0a20c56d25901434b5f6a581bd113d8b_6v6c.jp

 

ed428337b5cbe829dbf76ba74538ae4f_2m8i.jp

عکس اول تایید نیست عزیزم.

@ pegah11z با نویسنده ارتباط بگیرید

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

11 ساعت قبل، مدیر گرافیست گفته است:

عکس اول تایید نیست عزیزم.

@ pegah11z با نویسنده ارتباط بگیرید

چشم حتما 

  • لایک 2

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"   (در حال تایپ)

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)"    (درحال تایپ)

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی"   (اتمام)

2-  " معبد سکوت قلبم"   (در حال تایپ)

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ"    (اتمام)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

19 ساعت قبل، نفیسه گفته است:

 

نام رمان: فایروال

نام نویسنده: نگین یزدانی

هدف:  علاقه

زمان پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:

آتش و آدم، ترکیبی نامتجانس است
من از میان این آتش گر گرفته
در رویاها و عشق‌ها
غیر ممکن است سالم برگردم.
بازگشت من
اندوه بار خواهد بود
کاش مثل نان بودم
چه زیبا بر می‌گردد
از سفر آتش!
دنبال کلماتی می‌گردم،
که بتوانند آتشی را که در جانم شعله می‌زند برای تو بازگو کنند؛ اما در همه‌ی چشم انداز اندیشه و خیال من، جز تصویر چشم‌های زنده و عاشق خودت  چیزی نیست.
حال بنگر چه آتشی زتو برپاست در دلم.

مقدمه: 
نمی‌دانم مادامی که درافکارم غرق می‌شوم تا کجاها می‌روم؟ شاید سفربه  آینده‌ایی نزدیک حالم را خوب کند. شاید با نوشیدن یک فنجان چای، با عطر هل ودارچین تا اقیانوس آرام سفر کنم؛ بی‌پروا بگویم: گاهی اوقات  غریق نجات می‌خواهم. تاکی بنگرم به این در که ناجی من از راه برسد؟ 
سرد که باشی دلسرد می‌شوی؛ ازآدم‌ها، حتی از خودت! سرد که باشی کلافه می‌شوی از تمام این دردهای سرد.

 

درباورش نمی‌گنجید، چندین بار چشمانش را باز و بسته کرد، تا از صحت  اعلامیه  ترحیم مطمعن شود.
با اینکه چهل روز از رفتنش می‌گذشت، هر روز بهانه‌اش را می‌گرفت. 
گویا او هنوز زنده است! مانند گذشته با آن عصای قهوه‌ایی رنگش که  صلابت او را دو چندان می‌کرد؛ به سمت درخت گردو می‌آمد تا بازهم از دوبیتی‌های هوشنگ ابتهاج بخواند.
او با تمام صلابش، اسطوره‌ی زندگی این دخترک بود.

- کم بشین زیر اون درخت، حاج رسول همون جا سکته زد.
وقیحانه و پرسروصدا خندید. 
- می‌ترسم درونه خانوم همون جا دار فانی رو وداع بگه.
خشم سراسر وجودش را پر کرد، دستان گره کرده‌اش که حالا مشت شده  بودند، نشان از خشم بی‌حد و اندازه‌اش می‌داد.
حاج رسول با رفتنش، تمام شور ونشاط این دختربچه را برد. تنها ناجی او، دلیل زندگی او فقط "حاج رسول" بود و بس! 
آن دختر بعد از رفتن حاج رسول، چگونه باید با آن قوم ظالمین کنار  می‌آمد؟ 
از تیام خوشش نمی‌آمد، با اینکه نوه‌ی حاج رسول محسوب میشد، به او لقب "گربه صفت" را داده بود.
نفس عمیقی کشید، حیف که نمی‌توانست جواب دندان شکنی برای تیام پیدا  کند. حتی اگر جوابش را می‌داد؛ طوری از او انتقام می‌گرفت که زنده  ماندنش فقط با خدا بود. 
بازهم درفکر فرو رفت، اگر حاج رسول بود، کسی جرعت می‌کرد با  "اِوین" عزیزکرده‌اش، اینگونه صحبت کند؟ 
باید سکوت می‌کرد، نمی‌دانست تا کی؟ 
کتاب شعرش را باز کرد ودوبیتی‌های معروف هوشنگ ابتهاج را زیر لب زمزمه کرد:

شبی بود و بهاری، در من آویخت 
چه آتش‌ها، چه آتش‌ها برانگیخت
فرو خواندم به گوشش قصه‌ی خویش 
چو باران بهاری اشک می‌ریخت.

کرکره‌ی در بالا رفت و ام وی ام سفید رنگ آریا، با یک حرکت سریع  و ماهرانه درون پارکینک جای گرفت. 
کت شلوار رسمی سورمه‌ایی رنگی که به تن کرده بود، جذابتش را چندین  برابر می‌کرد. در انتخاب اسمش نهایت سلیقه را به کار برده بودند! آریا،  مردی از نژاد آریایی.
با لبخند دلنشینش به این سمت آمد. در این موقعیت خوفناک تنها او و لبخند او مرحم دل زخم ‌خورده‌ی این دخترک بودن.
خودش را کمی و جمع و جور کرد، دستی به سر و رویش کشید، خوب  می‌دانست لپ‌هایش تا مرز صورتی شدن می‌رود.
سرش را پایین انداخت و با خجالت گفت:
- سلام خسته نباشی.
با مهربانی ذاتی جوابش را داد.
-  ممنون عزیزم؛ برم لباسم رو عوض کنم.

با چشم به کتاب اشاره کرد و پر انرژی گفت:

- به ‌به! گنج حاج رسول هم که با خودت آوردی؛ پس واجب شد برم و زود بیام.

جانانه خندیدم، او تنها کسی بود که بعد از حاج رسول مراقبم بود. با وجود تن رنجور و خستگی‌هایش همیشه برای من وقت داشت.

 

 

 

 

@ مدیر گرافیست

 

سلام وقت به خیر.

بی‌زحمت این دوتا تصویر باهم ادغام بشن.

فونتش رو نستعلیق در نظر بگیرید.

فایروال

اثری از:نگین یزدانی

لطفا این  متن هم به تصویر اضافه بشه.

هوا بی‌تو سردتر از این‌حرف‌هاست.

مدیر جان تصویر اول و پاک کردم و حالا این دو تصویر مونده.

تایید؟

@ مدیر گرافیست

 

0a20c56d25901434b5f6a581bd113d8b_6v6c.jp

 

ed428337b5cbe829dbf76ba74538ae4f_2m8i.jp

سلام عزیزم  من گرافیست شمام ☺️

  • لایک 2

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"   (در حال تایپ)

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)"    (درحال تایپ)

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی"   (اتمام)

2-  " معبد سکوت قلبم"   (در حال تایپ)

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ"    (اتمام)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

20220203_212814_b9d5.png

تایید

نويسنده تاييد کردن 

@ مدیر گرافیست

@ همکار گرافیست♥️

  • لایک 1
  • تشکر 1

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"   (در حال تایپ)

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)"    (درحال تایپ)

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی"   (اتمام)

2-  " معبد سکوت قلبم"   (در حال تایپ)

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ"    (اتمام)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...