• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان دعوای من و تو | anisa.Armzin314 کاربر انجمن نودهشتیا


Ani.Farzin314
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان:  دعوای من و تو

نویسنده: anisa.Armzin314

هدف:  نویسندگی

ساعت پارت گذاری:  نامعلوم

ژانر: عاشقانه، تخیلی

خلاصه: 

رمان درمورد دو زوج به نام های فرزاد و شیوا که در رابطه‌ای خوب به سر میبرند ولی بخاطر بعضی از مشکلات زندگیشون دچار تغییراتی میشه...

ناظر:@ _Ario_

ویراستار: @ هانیه.م

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به شیوا نگاهی کردم که داشت با گوشی من کار می‌کرد، اصلا خوشم نمیومد کسی تو گوشیم سَرک بِکشه و از حریم شخصیم باخبر شه، با کمی عصبانیت رو بهش غریدم:

- شیوا چیکار میکنی ها؟ چرا بدون اجازه به گوشیم دست زدی؟

- هیچی دارم گالری گوشیت رو نگاه میکنم عزیزم، ببخشید ولی همه برنامه‌هات رمز داشت و فقط گالری نداشت.

- خب خانم اگه دید زدنت تموم شد گوشیم رو بده که کار دارم.

- باشه، داری میای از اتاق گوشی رو هم بیار!

- باشه.

- فرزاد فردا چهارشنبه هست.

- خب؟

- میشه بریم شمال اگه کاری نداری؟

- باشه اگه کاری نداشتم بریم.

- مرسی عشقم!

بلند شد و اومد گونه‌ام رو بوسید و رفت، دستاهاش رو گذاشت روی سینه‌ام و با وجود عصبانیتی که داشتم ازش جدا شدم و رفتم اون طرف‌تر، رو بهش گفتم:

- دیگه حد خودت رو بدون!

ـ من که کاری نکردم، فقط دست‌هام رو گذاشتم رو سینت.

ـ ببین شیوا قبلا هم بهت گفتم که دوست ندارم کسی به بدنم دست بزنه، گفتم یا نگفتم؟

ـ باشه.

ـ پس دیگه نبینم این کار رو کنی!

-باشه، فرزاد من رو دوست داری؟ 

-خب، اره چی شد مگه؟ 

-هیچی برو بخواب دیگه من میخوام فیلم ببینم .

- شیوا مگه فردا نمیخوایم بریم شمال؟ تو هم بگیر بخواب دیگه!

- آخجون چه بی‌خبر!

- بگیر بخواب دیگه!

- باشه.

***

صبح تقریبا ساعت شش بود شیوا رو بیدار کردم، وسایلش رو برداشت و راه افتادیم تو راه یه ترافیک شدید بود. حوصلمون سر رفته بود تصمیم گرفتیم فیلم ببینیم لب تاپم رو باز کردم و فیلم رو پلی کردم.

- خسته شدم چرا جاده‌ها باز نمیشه؟

- حالا خوبه من پشت فرمونم، به جای اینکه تو خسته بشی من شدم.

- بگیر بخواب رسیدیم صدات میکنم!

گوشیم زنگ خورد، نگاهی به صفحه‌اش انداختم و جواب دادم:

- الو سلام بابا!

-........ 

- ما داریم میریم شمال شما کجایید؟

-....... 

-اها باشع کار نداری خدافظ.

- کی بود فرزاد؟ 

- واقعا متوجه نشدی؟ بابام بود دیگه!

-اها اوکی.

بعد از چند دقیقه شیوا خوابید.

یه اهنگ ملایم گذاشتم، وقتی رسیدیم دلم نیومد شیوا رو بیدار کنم، از ماشنین پیاده شدم و شیوا رو بغل کردم بردم خونه، رو تخت گذاشتم و رفتم وسایل رو آوردم داخل و رفتم تو یکی از اتاق‌ها تا استراحت کنم.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(شیوا)

وقتی ببدار شدم ساعت هشت شب بود، بشقاب غذا رو جلوم گذاشتم و شروع به خوردن کردم که فرزاد اومد پیشم نشت،  هیچ ری اکشنی نشون ندادم که فرزاد اومد کنارم، چونم رو با انگشت اشاره‌اش بالا آورد و گفت:

- شیوا گریه کردی؟ 

با تته پته گفتم:

- اهوم!

- چرا؟ چی شده؟ 

سرم رو گذاشتم رو سینه فرزاد و تا تونستم زار زدم.

- گریه نکن شیوا، لطفا گریه نکن من دیگه دارم نگران میشم. برای کسی اتفاقی افتاده؟ 

با تته پته و گریه گفتم:

- نه

فرزاد اشک‌هام رو پاک کرد و گفت:

- بگو ببینم چی شده؟ 

- یادته موضوع تهدید رو؟

- اره !

- تو خواب بودی بهم زنگ زدن دوباره تهدیدم کردن و گفتن شب که خوابید میایم میکشیمتون.

- شیوا چیکار کردی! 

- بابا به والله هیچ غلطی نکردم. 

- شیوا یه سوال میپرسم راستشو بگو. 

- باشه.

-شیوا من میدونم تو قبل از من یه شوهر داشتی چرا طلاقش دادی و با من ازدواج کردی؟  

- امم خوب خجالت میکشم بگم! 

- خجالت نکن من شوهرتم یه زن نباید از شوهرش خجالت بکشه.

-خوب بببن بزار از اول قضیه رو برات تعریف کنم. 

- باشه بگو.

- ببین مامان من از شوهر قبلیم خوشش میومده و چون نمی‌تونست باهاش ازدواج کنه به من گفت، من هم مخالفت کردم ولی انقدر تو گوشم خوندن مجبور شدم باهاش ازدواج کنم. من اصلاً ازش خوشم نمیومد، من تو رو دوست داشتم بهت که گفتم  .

- خب یعنی الان با کسی دوست نیستی؟ 

- نه.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- مطمعن باشم؟ 

- اره.

- یه عکس بهت نشون میدم بگو کیه.

- باشه .

ببین این عکس رو، این مَرده کیه؟ 

-اممم این شوهر دوستمه، نگاه کن دوستم هم کنارم هست.

نکنه تو بهم شک داری؟

- نه.

فقط می‌خواستم ببینم میشناسیش یا نه.

- اها.

-شیوا میگم میای بریم لب دریا قدم بزنیم؟ هوا دونفره هست. 

- باشه بریم.

با فرزاد کنارِ دریا قدم میزدیم که فرزاد گفت:

- شیوا چقدر قشنگه!

- چی قشنگه؟ 

- دریا.

- اها.

- چند سال پیش یعنی قبل از اینکه با تو ازدواج کنم با نیلوفر اینجا بودیم داشتیم قدم میزدیم که بهش گفتم من عاشق توام، اونم از خوشحالی بال در اورد.

- بله میدونم نزدیک بود خودت رو و داداش منو به کشتن بدی.

- کی؟ 

- سال 85 همون موقع‌ایی که حالت خوب نبود و داشتی با محمد میومدی شمال، دست انداز رو ندیدی سرعتتم زیاد بود ماشین چپ کرد.

- اها، خب بریم داخل دیگه هوا داره تاریک میشه!

- باشه.

ساعت حودودای 7و نیم بود، خب بعد از تابستون بود هوا دیر تاریک میشد و با فرزاد رفتیم خونه، بعد از چند دقیقه فرزاد رفت تو اتاق درو بست، بعد از 1 ساعت که دیدم خبری از فرزاد نیست رفتم در زدم که با لحنی بغض دار گفت:

- بیا تو.

- فرزاد چته چرا داری سیگار میکشی؟

- هیچی بیا اینجا بشین یه چیزی بهت نشون میدم ببین.

- چی؟ 

- تو بیا بشین من بهت نشون بدم.

- باشه.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...