رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان طینت مجروح/ Mahdis کاربر انجمن نودهشتیا


MMMahdis
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 img_20210819_154436_840_tboi.jpg

 

به نام خدا

 

نام رمان: طینت مجروح

نام نویسنده: محدثه اکبری/Mahdis کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی

هدف: علاقه به نویسندگی

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:

دختر شاد و مشعوفی که معبر دهر اورا تغیر می‌دهد...

گاهی نیز اتفاقاتی برایمان می افتد که با افکارمان فرسنگ ها مغایرت دارد....

وقت هایی نیز مانند مجنون چشم به راه چیزی هستیم که  در  پایان آن را در مجهوری میابیم...

حال چه باید کرد؟ بر دل ناسور سازگاری نهاد؟ یا در اثر بدست آوردن لیلی خود به پیکار با رقیب پرداخت؟

نقد رمان طینت مجروح

ناظر: @ mobinaaa

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
ویراستاری🌼 -Aryana-
  • لایک 27
  • هاها 2
  • غمگین 3

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 97
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر کل ✯

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 مقدمه:

زندگی پر از شادی های زودگذری است که ما‌  قدرشان رو نمی‌دانیم...

در زندگی، ما به کسانی اعتماد می کنیم که دوست نبوده، بلکه ماری در آستین بوده است...

به نظر من هیچ‌وقت نباید فرصتی دوباره به کسی داد...

چون وقتی برای بار دوم با همان طناب به چاه بروی دردش بیشتر است....

نباید به کسی که به تو بدی می کند، با خوبی رفتار کرد... چون از مهربانیت سوء استفاده می‌کند و کمرت را می‌شکند...

پارت اول

توی اتاق نرجس نشسته و من مجبور شده بودم باهاش مار بازی کنم،  اون دو ردیف از من بالاتر بود و کلی من رو دِق می داد.  منم اخم کرده  حرصی دست به سینه به حرکاتش زل زده بودم. شانس من، هرچی تاس رو می‌انداختم یا یک میومد یا هرچی بجز شیش. دوباره که تاس رو انداختم سه اومد، لبام رو جمع کردم و عصبانی تاس رو به سمتش پرت کردم. ابروهای  پهن و بلندم رو به هم نزدیک کرده گفتم:

- بگیر خاله تاسِت مال خودت، مطمعنم یه دعایی چیزی روش خوندی،  فقط برا تو شانس داره.

از جام بلند شدم و به سمت پنجره اتاقش رفتم، پنجره بزرگی بود که روی دیوار روبه روی در کار شده بود.  دست جلو بردم و  دستگیره‌اش رو در دست گرفتم. بازش کرده و سرم رو کمی به بیرون بردم. هوای خنک پاییزی   که به صورتم می‌خورد حال خوبی رو نصیبم می‌کرد. موهای کوتاهم رو به بازی گرفته بود  وتوی صورتم حرکتشون می داد. سرم رو که بیشتر خم کردم یه تار از موهام  وارد دماغم شده باعث عطسم شد.به بینیم چینی داده، سرم رو تکون دادم. اصلا صحنه احساسی به من نیومده.

دستم که توسط نرجس کشیده شد، سر چرخوندم و بهش نگاه کردم. با یه قیافه مظلوم که گربه شرک جلوش کم میاورد بهم زل زده و گفت:

- خاله؟ ترو خدا بیا بریم ادامه بازی.

دلم براش سوخت، من شانس ندارم  این بچه چه گناهی کرده؟ 

 خنده عریضی به روش زدم و گفتم:

- به شرطی که بری و یه لیوان آب برام بیاری.

با خوشحالی به سمت در دووید تا کاری که گفتم رو سریع تر انجام بده، روی تخت خواب صورتی رنگش که کمی با فاصله از دیوار  پنجره دار قرار داشت،  دراز کشیدم و به سقف یاسی رنگ اتاق کوچیکش زل زدم؛ چند دقیقه بعد با لیوان آبی به اتاق برگشت.

آقا ما بازی رو شروع کردیم و منم با عدد دویی که آوردم مهرم رو حرکت دادم. آخرشم شیش نیاوردم!  طبیعتا اون از من جلوتر بود؛ سریع و تند- تند می‌رفت ردیفای بالاتر و من شانسم تاس عددهای کوچیک، کوچیک میومد.

از بازیمون نیم ساعتی می‌گذشت و نرجس رسیده بود به عدد نودوهشت و فقط باید دو میاورد؛ تو این موقعیت که اون اصلا دو نمیاورد، من تند- تند جلو می‌رفتم. نوبت نرجس شده بود و تاس رو درون مشت کوچولوش گرفت. خلاصه بعد از چند ثانیه با کلی چرخوندن تاس توی دستش که من رو عصبی کرده بود بلاخره  انداختش و...

وای! چه ناجور، چه حال بدی. اولش هنگید و بعد چند ثانیه یواش یواش اشکاش ریختن و شروع کرد به گریه کردن.

یک آورده بود و این به نفع من بود.  خوشحال یه هورای بلند کشیدم و بلند شدم به قر دادن. جلوش بشکن می زدم وواسه خودم آهنگ می خوندم.

(گناه داره بچه آنیلا اینجوری خوشحالی نکن.)

کف دستام رو بهم مالیدم واز بین دندونای بهم قفل شدم گفتم:

(برو بابا بزار به خوشیم برسم.)

ثانیه ای گذشت که  خواهرم اومد تو اتاق و با ترس  پرسید:

- چی شده؟

 نگاهی به من و بعد به دخترش که با صورت اشکی به من نگاه می کرد، انداخت و با ابروهای بالا پریده گفت:

- شما دیوونه شدین؟ 

من چیزی نگفتم و فقط ابروهام رو شیطون بالا انداختمف اما نرجس با دستش به پام زد و گفت:

- خاله؟ خیلی بدی! این که    من از خونه نودونه پایین بیام و به خونه  هفتاد برسم خنده داره؟

بلند شده با لب و لوچه آویزون از اتاق خارج شد؛ پشت سرشم من خندان و آنیتا از اتاق بیرون رفتیم. نرجس  جلو رفته، پیش بابام نشست و با لب ولوچه آویزون گفت:

- بابابزرگ ببین خاله چه‌قدر مسخره‌ام می‌کنه؟

بابام سر نرجس رو توی آغوشش گرفت و با خنده و اخمی ساختگی به من نگاه کرد و گفت:

- آنیلا چرا نوه ام رو اذیت می‌کنی؟

خنده‌ام رو خوردم، ابرو هام رو بالا دادم. مچ دستم رو توی هوا چرخشی دادم و گفتم:

- وا! بابا من که کاری بهش نداشتم. شانس خودش بود مار نیشش زد؛ من که دیگه اون مارو تو اون خونه نشوندم.

بابام  موهای نرجس رو نوازشی کرد و با مهرربونی گفت:

- مهم اینه نرجسِ بابا فقط یه خونه تا صد فاصله داشته، پس برنده است.

نرجس خوشحال سرش رو کمی عقب برده، با شوق پرسید:

- جدی بابا بزرگ؟

پدرم بازم سرش رو در آغوش کشید و بوسه‌ای روش نشوند. چشم روی هم فشرد و گفت:

- آره بابا جان.

 صدای شادمهدی  که رو به دخترش کرد ر شنیدم.

- نرجس جان بابایی، خواهرت رو از مامانت بگیر تا  بره شام رو آماده کنه.

نرجس باشه ای گفته از بغل بابام خارج شد و به سمت آنیتا رفت. نهال رو از مادرش گرفت؛ من هم به همراه خواهرم  به سمت آشپزخونه رفتم و با کمک هم میز شام رو چیدیم.

***

سرکلاس استاد مظاهری نشسته بودیم، محدثه و تمنا دوطرفم بودن؛ نمی‌دونم کدوم خری سرکلاس داشت تخمه می‌خورد، بوش کل کلاس رو برداشته بود.

ظاهراً استاد هم متوجه شد، چون به سمت مابرگشت و  به آخر کلاس راهی شد. فقط یک ردیف دیگه پشت سر ما بود که تا استاد خواست از  کنار میز ما بگذره چشمش به چیزی خورد و ایستاد؛ در اون لحظه چنان استرسی داشتم که حد نداشت، آخه این استادمون خیلی سختگیر بود. درسته من کاری نکرده بودم ولی...

 اخم غلیظی ابروهای مشکی و پهنش رو بهم نزدیک کرد. دستش رو به سمت صندلی من آورد، چیزی از انتهای دسته صندلیم برداشت و جلوی صورتم گرفت، سری تکون داد و به چشمام زل زد.

- خانم جاهدی از شما توقع نداشتم.

چشام اندازه نلبکی شده بود، اینا از کجا روی میز من بودن؟ من کلا از ترس جوش زدن خیلی کم تخمه می خوردم بعد حالا توی دانشگاه؟! سر کلاس؟! 

چرخیدم و پشت سرم رو نگاه کردم، امانی بود که بهم نیشخند می‌زد. کل قضیه دستم اومد، دوباره چرخیدم سمت استاد،   توی دریای چشمام غروب آفتابی  وارد کردم که   مظلوم باشه و گفتم:

- استاد بخدا این مال من نیست. من اصلا تخمه نمیخورم.

سرم رو به سمتی خم کردم و ادامه دادم:

- از من نیست.

پوزخندی زده، دستاش رو پشتش تو هم قفل کرد و گفت:

 - پس مال کیه؟ اگه از شما نیست روی میز شما چی کار می‌کنه؟

چیزی نگفتم،هرچی هم میگفتم باور نمیکرد. سرم رو پایین انداختم که اخمی کرد و گفت:

 -  دو جلسه از کلاس من محروم می شید.

این رو دیگه نمیشد تحمل کرد، سرم روبلند کردم با اخم و صدایی که کمی بالا رفته بود گفتم:

- اما استاد این تخمه ها از من نی...

عین من حتی یه نمه بیشتر اخم کرد و همین‌طور که به سمت میزش می‌رفت دستش رو به نشونه ساکت کردن من بالا آورد و گفت:

- همین که گفتم.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط MMMahdis
ویراستاری🌼 -Aryana-
  • لایک 25
  • تشکر 3
  • هاها 5
  • غمگین 2

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

   رو به بقیه بچه ها ادامه داد:

- حالا خسته نباشید می تونید برید.

همگی از جاشون بلند شدن و یکی یکی از کلاس خارج شدن. به عقب چرخیدم  و با اخم به  امانی که اون هم به من نگاه می کرد، نگاه کردم. چینی به پیشونیش داد و سرش رو به نشونه متاسفام تکون داد. کیف سامسونتش روبرداشت، بلند شده به همراه دوستش به سمت در کلاس رفتن. پسره بیشعور برا من نیشخند می زنی؟ می دونم باهات چیکار کنم.

- آنیلا بریم؟

با نگاه منفوری چشم از امانی گرفتم. کیفم رو برداشتم و با بچه ها از کلاس خارج شدیم.

از سالن سارج شده بودیم و به سمت ماشین میرفتیم، تو فکر این بودم که چطوری کارش رو تلافی کنم. صدای کیارش رو شنیدم که با شیطنت گفت:

- آنیلا تو بدون ما تخمه از گلوت پایین میره؟

نفس حرصی کشیدم، چشمام رو ریز کرده عین پلنگ آماده به حمله نگاهش کردم، دهن باز کرده با داد گفتم: 

- ای لال بشی، دارم میگم اون تخمه ها از من نیست.

 با خنده به اطرافش نگاه کرد دستی روی بینیش گذاشته لب زد:

-هیس.

 و دوباره شیطون ادامه داد:

- پس رو میز تو چیکار می کرد؟ تازه الانم دهنت بوی تخمه میده!

 الان علاوه بر عصبانیتم نسبت به امانی این کیارش هم اضافه شده بود. دندونام رو بهم چسبوندم، دستام رو مشت کردم و عصبی  گفتم:

- گفتم از من نبودن. از اون امانیه بیشعور بودن.

محدثه بازوم رو توی دستش گرفته، همونطور که سعی می کرد آرومم کنه، از خنده غش کرده بود.

- آنیلا الان سکته می‌کنیا، حرص نخور.

بدون اینکه جواب محدثه رو بدم، کمی خم شده به کیارش خندون نگاه کردم و با همون اخم ادامه دادم:

- بعدشم، تو چطور از این فاصله بوی دهن من رو حس کردی؟

آخه بین من و کیارش به ترتیب محدثه و تمنا و هامان ایستاده بودن؛ به ماشین هامان که یه هاشبک سفید بود رسیدیم، ما دخترا عقب نشستیم و  پسرا هم جلو؛ ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. هامان چشمکی به کیارش زده و پرسید:

- حالا از کجا انقدر مطمعنی که کار امیرسامه؟

واقعا از دست این یارو امانی عصبی بودم، اصلا دلم نمی خواست اسمش رو بشنوم، اصلا!  حرصی روم رو از پنجره گرفتم و روبه هامان با داد گفتم:

- اسم این یارو رو جلوی من نیارا! جز اون کیه که با من سرجنگ داشته باشه؟

 دوباره همینطور که به سمت پنجره می چرخیدم، اخمو  زیر لب امانی رو فحش بارون می کردم. اوناهم که دنبال بهونه برا خندیدن فقط قهقه میزدن. 

***

وارد کوچمون که شدیم کلیدم رو از توی کیفم در آوردم؛ هامان جلوی خونمون ترمز زد و قبل اینکه پیاده  بشم، از توی آیینه بهمنگاه کرد و با مهربانی گفت:

- انقدر خودت رو اذیت نکن، بهش فکر نکن خب؟

دلخور چروکی به پیشونیم دادم و گفتم:

- چطور بهش فکر نکنم؟! می‌دونین که این درس چقدر مهمه و سخته؟ بعد من دو جلسه ازش محروم شدم؛ چجوری بهش فکر نکنم؟!

جلسه رو با تاکید گفتم، واقعا درس حقوق و جزا  درس مهم و سختی بود، سرکلاس خوب نمی‌ فهمیدم حالا  محرومم شدم. چشم ازم گرفته به سمتم چرخید و با لبخند گفت:

- خودم قول میدم هرچی استاد گفت رو بیام مو به مو برات توضیح بدم، خوبه؟

از بین ما پنج نفر فقط هامان بود که این درس رو دوست داشته براش مثل آب خوردن بود. درسته نمی تونم کار امانی رو فراموش  کنم و بلاخره تلافیش می کردم، ولی در جواب هامان فقط باشه ای گفتم و پیاده شدم، به سمت در رفته بازش کردم.  وارد که شدم هامان هم برام بوقی زد و حرکت کرد.

وارد سالن شدم. مقنعم رو از سرم کشیدم و همینطور که به سمت اتاقم می رفتم سلام سرسری به مامانم که روی مبل نشسته بود و برنامه آشپزی می دید کردم.

- سلام مامان.

نگاه مشکوکی بهم انداخت و گفت:

- سلام عزیزم؛ چته دوباره؟ کشتی هات غرق شدن؟

مسیرم رو تغیر دادم و به سمت مبلا رفتم، بی حوصله اول کولم و بعد خودم رو  روی  مبلی یه نفره که روبه روی مامان بود انداختم و گفتم:

- نه خوبم، فقط خستم، آخ! فقط می خوام برم بخوابم.

مامانم از جاش بلند شده و همینطور که به سمت آشپزخونه می رفت گفت:

- اول بیا نهارت رو بخور بعد برو.

چشمام رو بستم، پاهامم گذاشتم روی میز و دستام روهم روی شکمم تو هم قفل کردم و گفتم:

- نه گرسنم نیست، آنیل کی میاد؟

 دوباره سر جاش برگشته گفت:

- نمی دونم چیزی که نمیگه، فقط میگه همین روزا میام.

آهانی در جوابش گفتم و از جام  بلند شدم، اتاقم سمت راست خونه بود که در اتاق من با در اتاق آنیل روبه روی هم قرار داشتن و  توی یه راهروی کوچیک باز می شدن.

در رو باز کردم و وارد شدم، از روی صندلی  میز تحریرم لباسام رو برداشتم و با لباسای توی تنم عوضشون کردم.

کار اون یارو واقعا مغزم رو درگیر کرده بود، نامرد دو جلسه خیلی زیاده. روی تختم دراز کشیدم. باید یجوری جواب کار این پسره رو بدم.

***

بلاخره انتقامم رو از امانی گرفتم؛ فقط یه کوچولو مونده که به هدفم برسم اونموقع است که من بهش نیشخند می زنم و ابرو بالا می پرونم.

در همین لحظه بود یه لیوان آب روی صورتم سقوط کرد. از یخی آب چشمام تا آخرین حد باز شده،  از خواب پریدم. بالای سرم آنیل رو دیدم که با اون لبخند فوق عریضش بهم زل زده بود، با یه جیغ بنفش از  جام بلند  شدم  و روی تخت ایستادم، جیغ بنفشه دیگه ای کشیده داد زدم:

- چرا همچین کردی؟! داشتم یه خواب خوب می دیدم.

اخمی کردم، از تختم پایین پریده و دنبالش افتادم؛ پا گذاشت به فرار کرد. کل خونه رو چرخیدیم، مامانم با خنده به خنده های آنیل نگاه می کرد و معلوم بود چقدر داره لذت می‌بره.

جلوی در دستشویی داشتم بهش می‌رسیدم، که  یهو بابام از دستشویی خارج شد،  آنیل به سمتش رفته پشتش قایم شد. ولی من ول کن نبوده بازم دنبالش کردم؛ اینبار فقط دور بابا می چرخیدیم.

امن از اون سمت رفتم و آنیل از اون سمت، این شد که خوردیم بهم.  تعادلمون رو از دست داده و  زمین افتادیم، من اینور اون اونور.

بابام با خنده به سمت آنیل خم شد و دستش رو گرفت، مامانم  بدو به سمتمون اومد ونگران نگامون کرد. آنیل هم فرصت استفاده کرده تند تند شروع کرد به ناز آرودن.   دستش توسط بابام کشیده شده ، بلند شد.  بلند شدم و ایستادم وبا دست به   سینه بهش نگاه کردم، سری به نشونه متاسفم تکون دادم. بابام با چشمهای ریز شده نگاهش کرد  و پرسید:

- باز چی کارش کردی؟

 مقابل بابام قرار گرفتم، چهرم رو حالت گریه کردم و سریع تر از آنیل گفتم:

- داشتم یه خواب خوب می دیدم، خوابی که دیشب رو تا دم دمای صبح براش برنامه ریخته بودم ولی...

با انگشت اشاره ام بهش اشاره کرده ادامه دادم:

- این یارو من رو با لیوان آبش از خواب پروند.

بابام سری تکون داده، با خنده رو به آنیل گفت:

- چرا پروندی ته تغاریم رو؟

آنیل شونه ای بالا انداخته، با خنده بهم نگاه کرد، بابام رو مخاطب قرار داد و گفت:  

- خوب آخه من چه می دونستم داره خواب می بینه. می خواستم سوپرایزش کنم.

بابا جهانم با خنده آنیل رو به سمت آشپزخونه هل داد و رو به من گفت:

- حالا اشکال نداره دیگه. توهم برو صورتت رو بشور بیا صبونه بخوریم، بدو بابا.

چشمی گفته به دستشویی رفتم، آبی یه دست و صورتم زدم و اومدم بیرون؛ با حوله صورتم رو خشک کردم و به آشپزخونه رفته و سرمیز کنار آنیل نشستم. مامانم  چایی جلوم گذاشت و کمی شکر درونش ریخت. رو کردم به آنیل و پرسیدم:

- کی اومدی؟

قلپی از چایی شیرینش رو خورد و گفت:

- دوساعتی میشه رسیدم.

آهانی گفتم و چند لقمه از صبونم خوردم. مامانم رو کرده به  آنیل و پرسید:

- پسرم چرا نگفتی کی میرسی؟ میومدیم دنبالت خوب!

 لقمه‌ی توی دهنش رو قورت داد و با لبخند گفت:

- می خواستم سوپرایز شین.

یهو یادم به یه چیز مهم افتاد، یه حین بلندکشیدم  که باعث شد همه متعجب نگاهم  کردن، بی توجه به نگاهشون به سمت آنیل چرخیدم و گفتم:

- چی برام سوغاتی آوردی؟

بابام که تا حرفم رو شنید بلند خندید ولی مامانم شاکی شد و گفت:

- ای لال بشی دختر ترسوندیم.

یه لبخند عریض که حرصی ترش می کرد، تحویل مامانم دادم و دوباره منتظر به آنیل زل زدم. یکم اطرافش رو نگاه کرد و جواب داد:

- ام...

چند لحظه بعد به خودش اشاره کرد و شیطون گفت:

- خودم یه پا سوغاتیم. کی از من بهتر؟!

 یه نگاه با چشمای ریز و لب های مچاله شده بهش انداختم وهمونطور که سرم رو تکون می دادم گفتم:

- پس سوغاتی نیاوردی؟!

میمیک صورتم رو که دید، قیافش رو مظلوم کرده و گفت:

- آنیلا من اونجا شب تا صبح کار می کنم که بتونم خرجم رو در بیارم، بعد تو ازم سوغاتی می خوای؟

فکر کرده با این حرفا دلم براش می‌سوزه و دست از سرش بر می‌دارم، نخیرم من از اونا نیست

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • هاها 4
  • غمگین 1

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

بدون اینکه توجهی به حرفش بکنم از جام بلند شدم، بالای سرش ایستادم و گفتم:

- پاشو، پاشو بریم حاضر شیم.

 متعجب سرش رو بالا آورد، بهم خیره شده،اخمی که بخاطر تعجبش بود رو بین ابروهاش جا داد و پرسید:

- حاضر؟ چرا حاضر شیم؟

لبخند عریضی بهش زدم، چند بار تند تند و پشت سر هم پلک زده ادامه دادم:

- باید بریم خرید دیگه!

آنیل دستی به موهاش کشید، لب هاش رو بخاطرتعجب توی هم کشیده، متفکر پرسید:

- خرید چرا؟ میشه درست بگی چی میگی؟

صاف ایستادم و از گوشه چشمم نگاهی بهش انداختم. مچ دست چپم رو زیر چونم قرار دادم.

- خوب، چون سوغاتی نیاوردی پس باید من رو ببری خرید و هرچی که می خوام رو برام بخری.

به شونش زده، سرم رو روی گردن تکونی دادم و گفتم:

- پاشو.

 دستاش رو برای دعا بالا آورد، سرش هم بالا گرفته و بلند گفت:

- خدایا شکرت.

چینی در پیشونیم انداختم و متفکر نگاش کردم، دیوونه شده؟ پولاش قراره خرج بشه خداروشکر میکنه؟

به سمت مامان بابام چرخید، حجم چشمای آسمونیش رو افزایش داد و با لبخندی دندون نما گفت:

- خداروشکر براش سوغاتی آوردما! وگرنه الان باید می رفتم هرچی داشتم و نداشتم رو برا این خرید می کردم.

به سمت من که متعجب به کاراش خیره بودم چرخیده نگام کرد، سری به معنی متاسفم تکون داد و گفت:

- آوردم، برات سوغاتی آوردم.

بدون اینکه اخم رو از بین ابدوهای نازک و بلندم راهی کنم، به شونش زدم و گفتم:

- خوب پاشو بریم بهم بدشون.

آنیل لقمه ای برای خودش گرفت و قبل اینکه بزاره دهنش گفت:

- خوب صبر کن من صبونم رو بخورم بعد میریم بهت میدم.

فکر کرده. دستش رو گرفتم و وادارش کردم بلند شه، لقمه اش رو درون پیش دستی گذاشته، بلند شد. رو در روش ایستاده و صحبتم رو ادامه دادم:

- نخیر، پاشو. نمی خواد صبونه بخوری، چاق میشی هیشکی زنت نمیده، مجبور میشیم ترشی بندازیمت. منم از بوی ترشی بدم میاد.

دستش رو کشیده به سمت اتاقش بردمش. در رو باز کردم، اول خودم وارد شدم و سپس اون رو داخل کشیدم. 
کنار ساکش که کنار کمد دیواری اتاقش قرار داشت، ایستادم، دستام رو به سینه زده با ابرو به ساک اشاره کردم.
با خنده سری تکون داد و کنار ساکش نشست. زیپش رو باز کرده و با یه نگاه شیطون به نگاه منتظر من یه خرس کوچولو از ساکش بیرون آورده به سمتم گرفت و  گفت:

- بفرما اینم سوغاتی شوما.

متعجب قدمی جلو گذاشتم، خرسه رو از دستش گرفتم و با صدایی که کم از داد نداشت گفتم:

- بعد این همه وقت اومدی فقط این خرسه رو برام آوردی؟

  خنده ای کرد و سرش رو به بالا پایین تکون داد. همین تک حرکت باعث شد عصبی بشم. خرس رو توی صورتش پرت کردم و به سمتش هجوم بردم. 
متوجه نیتم که شد، سریع بلند شد و ایستاد. دستم رو بالا بردم می خواستم بزنمش ولی اون دستام رو گرفته بود و مشخصه که زورشم از من بیشتره با اینکه داشت از خنده می ترکید ولی بازم زورم نرسید بزنمش، بخاطر خنده بریده بریده گفت:

- شوخی کردم...آوردم.... یه... سوغاتی خوب...

خودم رو کنار کشیدم و طلبکار گفتم:

- وای بحالت اگه بازم مثل این خرسه باشه.

چیزی نگفت و فقط از توی ساکش  یه نایلون خوشگل رو بیرون اورد و گرفت سمتم، به شکلش نمی خورد عروسک و اینا باشه ، پاکت رو ازش گرفتم و توش رو نگاه کردم، با شوق اول به اون لباسه توی ساک و بعد به آنیل نگاهی انداختم و سریع از توی پاکت درش آوردم و گرفتمش روی بدنم. یه پیرهن بلند که مدل ماهی بود به رنگ آبی که کاملا مروارید کاری شده بود، یقه هفت بود و آستیناش مدل شنلی؛ واقعا زیبا بود. همینطور که روی بدنم گرفته بودمش خوشحال به سمت آشپزخونه دوییدم و روبه مامانم اینا با خوشحالی گفتم:

- وای ببینین چقدر قشنگه!

مامان و بابام در حال تعریف از لباسه بودن که آنیل   هم رسید، کنارم ایستاد، سری تکون داد با لبهای جمع شد و گفت:

- سنی بیست و شیش سالته  ولی عقلی 5 سال.

حالت تهاجمی گرفتم و چرخیدم سمتش و گفتم:

- خوبه که اینجوری هیچوقت پیر نمیشم.

دوباره چرخیدم سمت مامانم، بهش نزدیک شدم و مشغول صحبت درباره لباسم شدیم که آنیل با خنده گفت:

- برو حاضر شو بریم.

یهو خوشحال شدم خریدم می خواد ببرتم؟! چرخیدم سمتش و با شوق گفتم:

- کجا؟ خرید؟

آنیل و بابام که با شنیدن حرفم پقی زدن زیر خنده و مامانم هم به شوخی کمی به جلو هلم داد و گفت:

- تو هم که اصن از خرید سیرمونی نداری.

با هل دادن مامانم جلو رفتم و خوردم به آنیل. چونه ام روی سینه اش قرار داشت، با ذوق بهش زل زدم وگفتم:

- آره؟ می ریم خرید؟

من رو کمی از خودش فاصله داد و گفت:

- قراربود اگه سوغاتی نیاورده بودم یا سوغاتی خوبی نیاورده بودم بریم خرید دیگه، الان که سوغاتی خوبی آوردم. میریم جای دیگه، میخوام برم بعد یکسال توی خیابونای تهران بگردم.

پکر باشه ای گفتم و رفتم سمت اتاقم تا آماده بشم، وارد اتاقم شدم لباسم رو زدم به چوب رختی و گذاشتم کمدم و یه مانتو شلوار ازش بیرون اوردم تا الان بپوشم.

 

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 20
  • تشکر 1
  • هاها 6

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

لباسام رو عوض کردم و بعد از برداشتن کیفم از اتاق رفتم بیرون، آنیل هم آماده کنار اپن ایستاده بود و با گوشیش ور میرفت، کنارش ایستادم، گوشیم رو از روی اپن برداشتم و رو بهش گفتم:

- من حاضرم، بریم؟

همینطور که تند تند از توی بخش پیام رسان گوشیش خارج میشد، پاکتی که کنار دستش روی اپن بود رو برداشته، بعد نگاهی به من با لبخند گفت:

- بریم.

از مامان که روی مبل توی سالن نشسته و کتابی رو می خوند خداحافظی کرده، دوتایی به سمت حیاط و ماشین بابا راه افتادیم.
آنیل جلو کنار بابا نشسته، منم صندلی عقب.
***
بابا جلوی مغازه پیاده شده ماشین رو به ما سپرد.
آنیل قبل از پیاده شدن، اشاره ای بهم کرده گفت:
-  تو بیا بشین پشت فرمون.

در سمت چپ رو باز کرده، همینطور که پیاده می شدم گفتم:

- نه خودت بشین.

آنیل که می خواست سر به سرم بزاره، بدون اینکه از ماشین پیاده بشه، جا به جا شد و روی صندلی راننده جا می گرفت، با لبخند دندون نمایی گفت:

- بگو بلد نیستم.

به هدفش رسیده بود، چون واقعا حرصی شدم و عصبی. گفتم:

- نخیرم بلدم، ولی الان تو که هستی من بشینم که چی بشه؟
 نگاه عاقل اندر سهیفی بهم انداخته، گفت:

- تو که راست میگی.

***
  چند ساعتی رو  توی خیابونا دور زدیم و صحبت کردیم، از هر دری. از این یکسالی که از هم دور بودیم، کلی آنیل خان سر به سرم گذاشت. واقعا خداروشکر می کنم، بخاطر داشتن داداش به این خوبی. یکم دیگه دور دور کردیم و به خاطرات آنیل خان گوش سپردم؛ اینم بگم که خودمم از شیرین کاریام زیاد براش گفتم.

- آنیلا می دونی چرا برات پیراهن آبی گرفتم؟

سری به نشونه منفی تکون دادم و کمی به سمتش چرخیدم. منتظر بهش زل زده، دنده رو عوض کرد و ادامه داد:

- تا با اون چشمهای خوشگل آبیت ست بشه.

اوه! ولی الان لحظه خوبی برای ضدحالی بود، بخاطر همین گفتم:

- اما من تصمیم دارم برای عروسیت لنز مشکی بزارم.

با اخم به سمتم برگشته و گفت:

- بیخود! کاری نکن وسط عروسی اون لنزات رو با انگشتام در بیارما!

 ناخن هاش رو به سمتم گرفته چرخشی به مچ دستش داد. جوابی جز خنده دریافت نکرد.
 چند دقیقه ای گذشته بود و ما ساکت فقط به صدای اهنگ گوش می دادیم. امروز هوا واقعا خوب بودو دور دور خیلی می چسبید. با صدای آنیل چشم از روبه رو یعنی آسمون آبی گرفته، بهش زل زدم. آهنگ رو کم کرد و گفت: 
- آنیلا بنظرت بریم پیش آنیتا؟ دلم براشون تنگ شده.
دستی بهم زدم و با شوق گفتم:

- آره بریم، وقتی ببینتت عکس العملش دیدن داره.

از اولین دور برگردون دور زدیم و به سمت خونه آنیتا راه افتادیم.
***
 اول من پیاده شدم، آیفونشون رو زده، بعد چند ثانیه در رو باز کرد.
به آنیل اشاره کردم که بیاد، پیاده شد، در های ماشین رو بسته، با دزدگیر قفلشون کرد.
دوتایی وارد شدیم و از پله ها بالا رفتیم، آخه خونشون طبقه اول بود. جلوی در ایستاده زنگ رو به صدا در آوردم، بعد چند ثانیه نهال به دست، جلوی دراومد، تا  آنیل رو دید، دهنش باز موند.
کمی جلو رفته، نهال رو از بغلش گرفتم، بوسه روی گونه اش نشونده، با صدای بچه گونه رو به نهال، آنیتا رو مخاطب قرار داده و گفتم:
- تو بیا بغل خاله که مامان الان از تعجب می ندازتت پایین.
آبجی خانمم از خدا خواسته نهال رو رها کرده، سریع آنیل رو در آغوش کشید، از شوق دیدارش گریه اش گرفته، با اشک گفت:
- کی اومدی عزیز دلم؟
آنیل هم لبخند محوی زده، دستاش رو دور کمر آنیتا قفل کرد و جواب داد: 
- صبح رسیدم آبجی.

کمی از بغل آنیل فاصله گرفت و صورتش رو غرق بوسه کرد. منم که از بوس زیادی بدم میومدم، با هر بوسه آنیتا صورتم مچاله میشد.
(صورت آنیل رو می بوسه نه تو!)
سری تکون داده درون خودم رو دادم.
(ووی! هرجور باشه بدم میاد.)
بعد این حرف، وجدان که جوابش رو گرفته بود، دهنش رو بسته تنهام گذاشت.
 انگار که آنیتا تازه یادش اومده باشه که مارو دم در نگه داشته، مضطرب گفت:
- ای وای ببخشید حواسم نبود، ازبس خوشحال شدم دیدمت که فراموش کردم. بیایین تو، بیایین.
از جلوی در کنار رفته، دستی پشت کمرآنیل گذاشت و به داخل هدایتش کرد.
منم که از قبل وارد شده بودم، جلوی اونا به سمت سالن رفتم.
 روی مبلی کنار آنیل نشستم، آنیتا هم به آشپزخونه رفت تا بساط پذیرایی رو علم کنه. 
 آنیل نهال رو از بغلم گرفته، شروع کرد باهاش بازی کردن و همینطور رو به آنیتا پرسید:
- مهدی و نرجس کجان؟
به نهال که نگاه کردم هنگ به آنیل زل زده بود، حتما با خودش میگه: (این کیه که انقدر من رو دوست داره.) 
آخه بچه داییش رو برای اولین بار میبینه.
آنیل که با آنیتا مشغول حرف زدن بود، منم کنترل رو برداشتم و تلوزیون رو روشن کرده، مشغول بالا پایین کردن شبکه ها شدم.  البته این رو دیگه نمی شد کاریش کرد، شنیدن جواب آنیتا:
- مهدی که سرکاره، نرجسم مدرسه.
آنیل هم این سمت، بعد از جا به جا کردن نهال روی دستش و 《جانمی》 نثارش کردن، دوباره پرسید:
  - خوبه، نرجس الان کلاس چنده؟
آنیتا از آشپزخانه خارج شده، سینی چای رو روی میز گذاشت و بعد نشستن روی مبل کناری آنیل گفت: 
- کلاس دومه.
فیلمی پیدا و صداش رو زیادتر کردم،  آنیل یه ماچ آبدار روی گونه نهال نشوند و گفت:
_ عزیزم، چه بزرگ شده.
 تو همین بحثا بودیم که در با کلید باز شده، صدای 《سلام》 بلند نرجس تو خونه پیچید، من و آنیل چیزی نگفتیم که متوجه حضورمون توی خونه نشه.
 چند ثانیه ای گذشت که از راهرو کوچیک خونه وارد سالن شد، اطراف رو نگاه کرده تا آنیل رو دید با ذوق اسمش رو صدا زده به سمتش دویید.
 آنیل هم از جاش بلند شد، نهال به من داد و  روی زانو نشسته دستاش رو باز کرد. نرجس خودش رو توی بغلش انداخت، آنیل دستاش رو دورش حلقه کرده بلندش کرد.
- دایی چقدر دلم برات تنگ شده بود.
 بعد بوسه ای که روی گونه نرجس از بوسه دان لبانش کاشت، گفت:
- منم دلم خیلی برات تنگ شده بود قربونت برم. چه بزرگ شدی تو!
اون هم آنیل رو بوسیده و با ذوق دو انگشت اشاره و میانی اش را کنار هم مقابل آنیل گرفته و گفت:
- کلاس دوم شدم دایی.
آنیل بلند شده روی مبل نشست و نرجس رو هم پیشش نشوند، آنیتا رو به نرجس کرده و پرسید:
- دخترم بابات کو؟
- گوشیش زنگ خورد داره صحبت می کنه.
 آنیتا آهانی گفته و مشغول صحبت با آنیل شد. چند دقیقه ای گذشت، مهدی هم وارد خونه شد و بعد از دیدن آنیل خوشحال شده، جلو اومد و آنیل رو در آغوشش کشیدکش.

***

یک ساعتی گذشته بود، که آنیل از جا بلند شده و گفت چند لحظه میره پایین و بر می گرده.
با تکون دادن سر حرفش رو قبول کردیم. چند ثانیه بعد برگشت،  پاکتی که توی خونه هم دستش بود رو به سمت آنیتا گرفته و با لبخند مردونه ای گفت: 
- امیدوارم خوشتون بیاد.
آنیتا سیبی که داشت پوست می کند رو
 توی بشقاب گذاشته تشکری کرد؛ پاکت رو برداشت و توش رو نگاهی انداخت، گونه به خارش افتاده اش را خارونده، دستش رو جلو برد و محتویات پاکت رو بیرون اورد، دونه دونه.
 یه پیراهن مردونه، یه پیراهن مجلسی زنونه (دقیقا عین پیراهن من)، یه پیراهن مجلسی دخترونه و یه لباس عروس بچگونه به اندازه نهال. 
اینارو وللش برا اونا هم لباس مجلسی آورده بود، برا اوناهم عین من آورده بود، نمی تونم تحمل کنم. جیغ.

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 15
  • تشکر 1
  • هاها 4
  • غمگین 1

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت پنجم

به سمتش چرخیده و آرنج دستم رو روی زانوم گذاشتم،  مچم رو تکیه گاه گونه ام کردم و با لب های جمع شده و ابروهای گره کرده بهش زل زدم.
 چند ثانیه ای گذشت ، متوجه نگاهم شد و اول یه نگاه سرسری بهم انداخت و روش رو برگردوند، لحظه ای نگذشت که دوباره سریع انگار که متوجه چیزی شده باشه، به سمتم چرخید، نگاه اخمالوم رو که دید با لبخندی که با تعجب ادغام شده بود پرسید:

- چیه؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟

نفس پر صدایی کشیده، حق به جانب از جام بلند شدم، کیفم رو از کنار آنیل برداشته و با همون اخم گفتم:

- پاشو، پاشو. باید بریم خرید.

آنیتای بچه بغل و مهدی به علاوه نرجس با تعجب نگام می کردن. آنیل که از قضیه خبر داشت، کمی خم شد و سرش رو پایین انداخته تکونی داد و با دست چپش پیشونیش رولمس کرد.
من هم همونجور با اخم و منتظر بهش زل زده بودم، آنیتا نگاه متعجبش رو از مهدی گرفته و رو به من پرسید:

- حالا حتما همین الان باید بری؟

به سمتش چرخیدم و با تاکید گفتم:

- آره. همین الانه الان.

دوباره سرم رو به سمت آنیل چرخوندم، ادامه دادم:

- پاشو دیگه.

سرش رو بلند کرد و دستش رو تو هوا تکونی داده، با خنده کلافه ای گفت:

- مگه قرارمون نبود اگه سوغاتی برات نیاورده بودم یا سوغاتی خوبی نیاورده بودم ببرمت خرید؟

سرم رو به نشونه بله تکون دادم و تا اومدم ادامه بدم آنیتا زودتر در حالی که نگاهش بین من و آنیل در حرکت بود گفت:

- میشه بگین قضیه چیه که ماهم بدونیم؟

آنیل قبل اینکه جوابی به آنیتا بده، دست من رو گرفت و کشید، مجبور شدم کنارش بشینم. همینطور که من رو محکم گرفته بود که دوباره بلند نشم، گفت:

- بابا قرار شد اگه سوغاتی براش نیاوردم ببرمش خرید، حالا دوباره یادش اومده.

اینبار مهدی ادامه حرف خانمش رو به دست گرفته، رو  به من با تعجب پرسید:

- یعنی برات سوغاتی نیاورده؟

دستای آنیل رو از دور شونم باز کردم و با اخم گفتم:

- چرا آورده ولی فقط یه خرس.
روم رو از مهدی گرفته به آنیل دوختم و ادامه دادم:
- مگه من بچم؟!

آنیل با شنیدن این حرفم یهو چشم از میز روبه رو گرفته با چشمای گرد شده نگام کرد و گفت:

- خیلی نامردی آنیلا! پس اون پیراهن آبیه به اون قشنگی چیه؟

 نگاهم رو بهش انداخته و با عصبانیت، ولی با صدای آرومی گفتم:

- از اون پیراهن برا همه آوردی، پس اون سوغاتی  محسوب نمیشه.

آنیتا هم در این موقع با خنده شیطانی رو به آنیل گفت:

- پس آقا آنیل یعنی این پیراهن های ماهم سوغاتی محسوب نمیشه دیگه! پس مام میاییم خرید.

روی پاشنه پا به سمت آنیتا چرخیدم و چشمکی حواله اش کردم، صدای متعجب آنیل رو که شنیدم چشمم رو چرخوندم.

- آنیتا توهم؟

آنیتا خنده ای کرده، با شونه ضربه ای به شونه مهدی که با خنده به آنیل زده بود، زد. 
خم شدم و دست آنیل رو گرفتم، بلندش کرده و گفتم:

- بریم دیگه. من سه ساعت دیگه کلاس دارم باید به اونم برسم.

آنیل دستش رو از دستم کشید و به نشونه تسلیم بالا آورد و گفت:

- باشه باشه، ببین آنی یه دلیل دارم که بشنوی هرچی خرید هست رو فراموش می کنی!

روبه روش ایستادم، چشم هام رو ریزکرده و دست چپم رو روی چونم گزاشتم و پرسیدم:

- از کجا میدونی قانعم می کنه؟

آنیتا بلند شده به آشپزخونه رفت، آنیل قدمی جلو اومده، دستش رو روی شونم گذاشت. به سمت مبل کشیدم و پرتمنا گفت:

- حالا بشین مطمعنم قانعت می کنه.

به چشماش خیره شدم و بدون حرفی نشستم. اونم کنارم نشست. هنوز هم منتظر بهش نگاه می کردم، اول نگاهی به من و بعد مهدی و نرجس انداخت، نمی دونم چی می خواست بگه اما مشخص بود که شرمش میاد از گفتن.

- اگه خدا بخواد می خوام زن بگیرم.

نرجس بلند شده، از خوشحالی بالا پرید، اما تا اومد جیغ شادی بزنه، بلند شدم و با یه پوزخند گفتم:

- نمی تونی گولم بزنی، من از تو زرنگ ترم.

دستش رو گرفتم و کشیدم. دوباره دستش رو کشید و گوشیش رو از جیبش خارج کرد. چند ثانیه ای توش اینور اونور کرد و در آخر صفحش رو به سمتم گرفته، گفت:
- اینم عکسشه.
عکس یه دختر جوون ناز بود، با موهای لخت و بلند مشکی، چشم و ابروهاشم مشکی بود. آنیتا سریع گوشی رو از دستش گرفته، رفت تا با مهدی و نرجس عکس رو نگاه کنن. این کی اومد من نفهمیدم؟
 به صورت آنیل نگاه کردم، اخم رو از صورتم پر دادم، یکم جلو رفته، از گردنش آویزون شدم و با ذوق گفتم:

- سنگ، کلوخ، پاره سنگ  تو سرت خورده؟

 خنده ای کرده نگاهش رو از مهدی اینا گرفت، دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت:

- تو از کجا می دونی سنگ و کلوخ و پاره سنگ تو سرم خورده؟

ابرویی بالا انداختم و شیطون گفتم:

- از اونجایی که داری زن می گیری.

آنیل خنده بلندی سر داد و آنیتا با تشر اسمم رو صدا زده، گفت:

- خاک تو کلت. یعنی اونی من رو گرفته و اونیم میاد تورو بگیره سنگ و کلوخ و پاره سنگ تو سرش خورده که اومده؟
با خنده شونه ای بالا انداختم و دوباره به سمت آنیل چرخیدم که پرسید:

- چطوره؟

کمی فکر کردم، متوجه منظورش که شدم گفتم:

- آهان دختره رو میگی؟ از من که خوشگل تر نیست ولی خوب، خوبه، قشنگه.

به حرفم خنده ای کردو گفت:

- اعتماد بنفسش رو، حالا دیگه خرید یادت رفت، ها ها دیدی گفتم قانع میشی.

از بغلش خارج شدم، دستام رو به سینه زده، شیطون گفتم:
- نخیر اصلا، هنوز الان خرید واجب ترم شد.

آنیل قیافه ترسیده ای به خودش گرفت و گفت:

- بابا لباست رو که داری.

لپش رو کشیدم واز بین دندونای کلید شده ام با خنده گفتم:

- فقط لباس نیس که، کلی وسیله می خوام.

 روی مبل قبلی نشسته، پا روی پا انداخته همونطور که ریش هاش رو مرتب می کرد، گفت:

- برای اون خریدا با بابا برو، من پولام اضافی نیست.

در این بین نرجس از کنار پدرش بلند شده، جلو اومد و کنار آنیل نشسته گفت:

- دایی تو که خسیس نبودی!

داداش بنده چشمکی بهش زده، دستش رو به نشانه نه توی هوا فرستاد و گفت:

- نه دایی این خالت رو من می شناسم، به بهونه خرید عروسی من رو می بره، هرچی که فکر کنی می خره،  که هیچکدوم بدرد عروسی نمی خوره.

اینبار آنیتا در حالی که دوباره استکان ها رو پر از چایی می کرد پرسید:

- خوب آنیل اسم این عروس آینده ما چیه؟
آنیل چشم از نرجس گرفته، گوشیش رو از روی میز جلوی مبل برداشت و گفت:

- اسمش کلاراست دورگه است، باباش ایرانیه، مامانش فرانسوی.

آنیتا آهانی گفت، اینبار مهدی با لبخند پرسید:

- وقتی به مامانت گفتی چی گفت؟

خنده دندون نمایی زد و جواب داد:

- هنوز به مامان اینا نگفتم، الان مجبور شدم بگم وگرنه قرار بود اول به اونا بگم.

***


 

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 4
  • غمگین 1

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

سر میز نهار نشسته بودیم، آخ من چقدر کار ریخته سرم. باید برم آرایشگاه نوبت بگیرم، کلی خودم خرید دارم، همراه آنیل اینا هم باید به خرید برم، اصن آرایشگاه کجا برم؟ باید یه آرایشگاه خوب پیدا کنم، بسلامتی عروسی داداشمه ها! خوب؛ می تونم برم اون آرایشگاهی که نفس معرفی کرد بهم، نزدیک دانشگاهه. 
دانشگاه؟! ای وای بر من. قاشق غذایی که وارد دهنم کرده بودم رو به همراه محتویاتش در آوردم و سریع از جام بلند شدم.
در برابر نگاه آنیل، از آشپزخونه خارج شدم و خودم رو به کولم رسوندم. مقنعه ام رو ازش خارج کرده، به  جلوی آیینه که روی میز کنسولی که توی راهرو خونشون بود رفتم.
 شالم رو در آورده، کشم رو دور موهای مشکیه کوتاهم که به زور تا شونم می رسیدن سفت کردم. مقنه ام رو پوشیدم و همینطور که در حال تنظیم کردن مقنعه ام بودم در جواب آنیتا که پرسید:
- وا آنیلا چرا مقنعه می پوشی؟
موهای جلوی صورتم رو زیر مقنعم تنظیم کرده و گفتم:
- یادم رفته بود که یک ساعت دیگه کلاس دارم، باید برم.
مانتوم رو صاف کردم و خط لبم روی روی لب های قلوه ایم کشیدم، از جلوی آیینه کنار رفته، وارد سالن شدم. کولم رو که برداشتم، آنیل گفت: 
- سوییچ رو بردار برو تو ماشین، منم الان میام.
کولم رو به شونم زده و به سمت آنیتا که جلوی در آشپزخونه ایستاده بود رفتم، ازش گذشته و گونه نهال رو که توی صندلی غذاش نشسته بود بوسیدم، با مهدی خداحافظی کرده با نرجس و آنیتا هم دست داده و با جملهً(خدافظ همگی) به سمت در رفتم، در این بین صدای مهدی هم می شنیدم که رو به آنیل می گفت:
- تو بشین نهارت رو بخور، من می رسونمش.
 - نه داداش، دیگه منم برم، خستم یکم بخوابم که برای صبح آماده باشم.
مهدی باشه ای گفت و من بقیه حرفاشون رو نشنیدم چون از خونه خارج شدم؛ برای صبح آماده باشه؟ مگه می خواد جایی بره؟ بدون من؟ اجازه نمیدم. 
 در رو باز کردم و سوار شدم، چند ثانیه بعد آنیل هم اومد، سوییچ رو به دستش دادم، ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. 
دستم رو سمت ضبط برده و روشنش کردم. صدای اهنگ تی ام بکس بود که فضای ماشین رو پر کرد.
 به ساعت روی دستم نگاهی انداختم، اگه به ترافیک نخوریم به کلاسم سرموقع می رسم.
***
جلوی در دانشگاه پیاده شدم، کولم رو به شونم زده و از آنیل تشکر کردم. ماشین که آهسته به جلو می رفت رو نگه داشته، جواب داد:
_ خواهش می کنم. کلاست کی تموم میشه دنبالت بیام؟
همینجور که توی آیینه کوچیکم که از داخل جیبم درآورده بودم، نگاه می کردم گفتم:
- نمی خواد بیایی داداشی، بچه ها هستن با اونا بر می گردم.
- عه؟ پس خوبه. منم خستم برم بخوابم.
بعد باشه ای که بهش گفتم چرخیدم و به سمت در دانشگاه راه افتادم، تا یادم اومد که نپرسیدم صبح چه برنامه ای با مهدی دارن، دوباره چرخیدم سمتش ولی همون لحظه حرکت کرد و جواب سوالم موکول شد به بعد خونه رفتن.
***

وارد کلاس شدم، روی صندلی ردیف سوم که بین تمنا و هامان بود نشستم و بهشون سلام کردم. تا جوابم رو دادن، استاد هم وارد کلاس شد.
 همگی به احترامش بلند شدیم و چند ثانیه بعد نشستیم، با چشمام دنبال امانی می گشتم و در آخر پشت سر کیارش که کنار هامان نشسته بود دیدمش، اونم به من نگاهی انداخته و نیشخندی زد. فکر کردی کارت رو یادم رفته؟ چنان تلافی کنم بمیری هم یادت نره. 
پشت چشمی براش نازک کردم و با تکون دادن سرم به نشونه متاسفم روم رو سمت تخته کردم.
استاد نکاتی رو روی تخته می نوشت و ماهم کپی برداری می کردیم.  دیگه واقعا دستم درد گرفته بود که استاد دست از نوشتن کشید، به سمت میزش رفته و با گفتن <<برای امروز کافیه>> قلب من رو آروم کرد. کاغذی که اسامی بچه های کلاس روش نوشته شده بود رو برداشت، حضور غیاب که انجام شد، اجازه خروج داد.

وسایلم رو توی کولم ریخته و بلند شدم. با بچه ها به سمت خارج کلاس راه افتادیم.
 داشتم از کنار امیرسام رد می شدم، همونطوری که سرش پایین بود وسایلش رو توی کیفش می گذاشت جوری که من بشنوم رو به دوستش راشدی گفت:
-  اوف فردا چه کلاس مهمی داریما، نمیشه از دستش داد.
متوجه طعنه ای که بهم زد شدم. دستام رو مشت کردم، الان حقشه یه مشت بزنم تو صورتش تا حساب کار دستش بیاد، هرچی عصبانیت داشتم رو توی چشمام ریخته و بهش زل زدم.
محدثه که می دونست خیلی عصبیم، مچ قفل شده ام توی هم رو محکم درون دستش گرفت.
قدمی بلند کرده به سمتش برم و حسابش رو برسم، پوست زمین رو لمس نکرده، کیارش از اونور آستینم رو گرفته به سمت در کشوندم؛ چشم غره ای که به امانی رفت ناجور به دلم نشست. 
از سالن دانشگاه خارج شدیم، هامان که قیافه عصبی و دستای مشت شده ام رو دید، چینی به گوشه چشمش داده و گفت:
- وللش آنیلا، انقدر خودت رو اذیت نکن. من که می دونم تو آخرش به نحو احسنت به حسابش میرسی، پس انقدر حرص نخور.
به سمتش چرخیده تا جوابش رو بدم که انگشتش رو روی دماغش گذاشته و گفت: 
- قرار شد بهش فکر نکنی دیگه.
با سر به رو به رو اشاره ای کرده ادامه داد:
- بریم سلف یه چیزی بخوریم.

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 15
  • هاها 3
  • غمگین 1

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم
وارد سلف دانشگاه شدیم، دور میزی نشسته و همگی بستنی سفارش دادیم.
 چند دقیقه ای گذشت که کیارش با سینی سفارشات سر میز اومد، هرکدوم ظرف بستنی خودمون رو برداشتیم.
 تا اومدم قاشق اول رو توی دهنم بزارم، با جیغ تمنا منصرف شده، قاشق را سر جای قبلش برگردوندم.
- نه آنیلا صبر کن!
 ترسیده با چشمای گشاد شده به سمتش چرخیدم و پرسیدم:
- چرا؟!
لبخند عریضی تحویلم داد و گفت:
- بزار اول عکس بگیرم.
پوکر نگاش کردم، به صندلیم تکیه زده و پرسیدم: 
- اینم جیغ داره؟
با اخم ادامه دادم:
- نمیگی سکته کنم؟ نمیگی قاشق تو حلقم بره؟

 خنده تمنارو که دیدم ایشی گفته سرم رو برگردوندم. محدثه خنده ای کرده رو به تمنا گفت:

- راست میگه دیگه. عکس از دورهمی توی فضای مجازی خز شده ها!


لیوان بستنیم رو کمی به جلو هل داده، دستام رو به سینه زدم. من این یارو امانی رو سر جاش می شونم، حالا صبر کنین. تماشا کنین باهاش چیکار می کنم.

***
هامان اول محدثه و بعد از اون کیارش رو رسوند، نفر سوم تمنا بود، منم همراهش از ماشین پیاده و جلو سوار شدم. تا خونه ما راه زیادی نبود، هنوزهم تو  فکر این بودم که آنیل کجا می خواد بره. هامان همینطور که دنده رو عوض می کرد پرسید:


- حالا چرا انقدر تو فکری؟ من که مطمعنم تو بلای خوبی سر امیرسام میاری؟


به سمتش چرخیده، لبام رو کج کردم و با تکون دادن دستم تو هوا گفتم:


- تو فکر اون نیستم که باو، آنیل و مهدی یه قرار دارن منم نمی دونم چه قراریه، باید اون رو بدونم.


جلوی خونمون ترمز زد. پیاده شده ازش تشکر کردم،   لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:


- آخ آنیلا منم کنجکاو کردی!


سرم رو به بالا تکونی دادم و با خنده گفتم:


- نگران نباش خودم بهت میگم وقتی فهمیدم.


خدافظی کرده، پیاده شدم. به سمت آیفون رفتم و زنگ رو فشردم. چند ثانیه بعد مامانم در رو باز کرد. وارد شدم، جلوی در کفشام و جورابام رو در آورده و وارد سالن شدم. 
به مامانم سلام کردم،  براساس عادت همیشه مقنعه ام رو از سرم کشیدم. وضع موهام دیدن داشت، اصطکاک گرفته بودن و در همه سمت تو هوا پخش بودن. با دستم یکم مرتبشون کردم و همینطور که به آشپزخونه، کنار مامانم می رفتم پرسیدم:


- سلام. مامی آنیل کجاست؟


 دست جلو بردم تا یه دونه سیب زمینی سرخ شده بردارم که یهو دست مامانم باعث سوزش پشت دستم شد. با اخم رو به من که داشتم با اخم از سر درد دستم رو روی پشت اون یکی دستم می کشیدم گفت:


- چند بار بگم ناخونک نزن دختر، هان؟

بغ کرده جواب دادم:


- خوب مامان این رو با زبون خوش هم می تونی بگیا!


به سمت چایی ساز رفته، دکمه اش رو فشرد و گفت:


- به زبون خوش زیاد گفتم، کارساز نیست.


 به سمت ظرف شویی رفتم، لیوان آبی پر کردم و قبل اینکه بخورم گفتم:


- نگفتی آنیل کجاست؟


فلاسک رو برداشت و آبی درونش زد، کنار چایی ساز برده، تا وقتی آبش جوش اومد، بریزه توی اون. همینطور جواب منم داد:


- توی اتاقش خوابه.


ممنونی گفته به اتاقم رفتم و لباسام رو با لباس راحتیام عوض کردم. خوب الان میرم بیدارش می کنم ازش می پرسم چه برنامه ای داره.


 به سمت در قهوه ای اتاقم رفتم، حینی که از چهارچوب اتاق خارج می شدم، متوجه ماسک ترسناکی که چند وقت پیش خریده بودم شدم. عجب کاری کنم من! 
به سمتش رفتم، برداشتمش و از اتاق خارج شدم، سریع در اتاق آنیل رو باز کرده و داخل پریدم. 
بیچاره واقعا خوابیده بود، عمیق!
ماسک رو روی صورتم زدم و جلو رفتم. کنار
تختش نشسته آرنجم رو بهش تکیه دادم و صورتمم تکیه به مچم. 
لبخند شیطانی زده، با اون یکی دستم شروع کردم به قلقک دادنش.
 انقدر کارم رو ادامه دادم که آخرش با اخم دستم رو گرفته به سمت خودم پرتش کرد. در حالی که به سمت من میچرخید، با صدای مرتعشی گفت:


- نکن.


چشماش رو نیمه باز کرد و دوباره بست، یهو مغزش چهرم رو تحلیل کرده، چشماش رو تا ته باز کرد. با داد بلندی، از جاش بلند شد و روی تخت ایستاد. لحظه ای نگذشته، پرید و کنار دیوار اتاقش رفت.
واقعا قیافش خنده دار شده بود. چشماش درشت، دهنش کج، سکته نکرده باشه؟! هه هه
ماسکم رو کنده به خندیدنم ادامه دادم؛ مامانم از شنیدن صدای دادش، با دلهره وارد اتاق شد و بدون اینکه توجهی به من کنه به سمت اون رفت و دستاش رو گرفت.

آنیل که تازه به خوش اومده بود، دستی روی صورتش کشید و با اخم به من  زل زد، مادرم که شصتش خبر دار شد به سمتم چرخیده، گفت:


- خدا بگم چی کارت نکنه آنیلا. نمیگی تو خواب اینجوری می ترسونیش یه وقت سکته کنه؟


قهقه ام رو به خنده ای فروختم، به سمتشون رفته دست آنیل رو گرفتم. همینطور که به سمت تختش می بردمش رو به مامانم گفتم:


- این هیچیش نمیشه مامان بانو، بادمجون بم آفت نداره.


مامان اخمی کرد پیشمون اومده، روبه من گفت:


- یه بار دیگه پسرم رو اذیت کنی من میدونم و توها!


متعجب به چشمهاش نگاه کردم و پرسیدم:


- مامان تو زن دوم بابایی؟

 

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت هشتم

مامانم و آنیل متعجب بهم زل زدن، حتما الان مادرم با خودش فکر میکنه من از یه چیزی که اون خبر نداره خبر دارم. ولی گناه داست اگه بیشتر از این اذیت میشد. اشاره ای به آنیل کرده و با لب و لوچه آویزون گفتم:

- آخه این رو بیشتر از من دوست داری!

آنیل که تا شنید، قهقهش به هوا رفت. ولی مامانم اول اخمی کرده سپس با خنده ضربه ای به شونم زد و گفت:

- واقعا دیوونه ای آنیلا.

شونه ای بی تفاوت بالا انداخته، گفتم:

- مگه دروغ میگم؟

مامانم دستاش رو به کمرش زده و گفت:

- اونوقت اگه زن دوم باباتم و فقط آنیل بچمه پس تو این وسط چیکار می کنی؟ یعنی می خوای بگی بابات یه زن دیگه داشته، توهم بچه اونی و من خبر نداشتم؟
- چه می دونم شایدم من از زن دومم. هان؟

بازم دیوونه ای نثارم کرده و با خنده به سمت در رفت، آنیل دستش رو دور شونم انداخته، من رو به خودش چسبوند و لبخند دندون نمایی زد و گفت:

- خواهر کوچولوی حسود من.

سرم رو سمت مامانم چرخونده، در حال خارج شدن از آستانه در بود؛  جوری که خودم و آنیل می شنیدیم با لبهای جمع شده و ابروهای گره خورده  گفتم:

- زنه پسر دوست.

داداش خوش خنده منم دوباره خنده اش به هوا رفت، انگشت اشاره اش رو روی گونه سمت راستم گذاشته و سرم رو سمت خودش چرخوند.

- خیلی بدجنسی، چرا اینجوری بیدارم کردی؟

با این حرفش تمام صحنه های قبل رو فراموش کرده و کاملا به سمتش چرخیدم، چشمام رو ریز کرده، ابروی سمت راستم رو بالا فرستاده، پرسیدم:

- با مهدی چه قراری دارین؟

 کمی فکر کرده، پس از چند لحظه، اخمی میان ابروهاش که نشونه نفهمیدنش بود؛ نشوند.

- قرار؟ چه قراری؟

کف دستم رو روی سینه اش گذاشته، کمی به عقب هلش دادم. چینی به چشم و لب هام انداختم و گفتم:

- من رو رنگ نکن آنیل خان، من خودم ذغال فروشم، بگو ببینم چه قراری دارین؟

اخم من رو که دید اخمش رو پر داده، با لبخند بهم گوش کرد. حرفم که تموم شد، کمی به فکر کردنش ادامه داده، پس از چند ثانیه بلند گفت:

- آها، اون رو میگی؟ 

کمی مکث کرده با شیطنت ادامه داد:

- چون بد بیدارم کردی بهت نمی گم .

اخم در فراری از صورتم رو قاپیده سرجای قبلش برگردوندم. اصرار کرده، ازش خواستم که بگه، اما نگفت که نگفت. 
از جام بلند شدم، زبونی براش در آورده و گفتم:

- خوب نگو، میرم از مهدی می پرسم.

به عقب هلش داده، از حالت نشسته روی تخت خوابید
 از اتاقش خارج شدم و وارد اتاق خودم شدم؛ گوشیم رو از روی عسلی کنار تختم برداشته و از توی مخاطبین گوشیم اسم مهدی رو پیدا کردم، روش رو لمس کردم.
 اول که در حال مکالمه بود، چند ثانیه بعد جواب داد:

- الو؟!

- سلام مهدی، خوبی؟ 

- سلام خوبم تو خوبی؟ مامان اینا خوبن؟
روی تختم نشسته ادامه دادم:

- آره من خوبم اونام خوبن؛ میگما!

- بله؟

 - صبح با آنیل چه قراری دارین؟

کمی مکث کرد، فکر کردم گوشی قطع شده، از گوشم فاصله اش دادم، اما متوجه شدم که هنوز هم وصله. تاره موی توی صورتم رو دور انگشت اشاره ام چرخونده گفتم:

- الو؟ مهدی؟ هستی؟

- آره هستم. ببین ببخشیدا ولی آنیل همین الان قبل تو زنگ زد گفت بهت نگم.

متعجب شده، پرسیدم:

- یعنی چی نگی؟!

- گفت نگم دیگه، شرمنده.

خوب؟! پس که اینطور! آنیل خان، من که بلاخره می دونم.
نفس حرصی به هوای اطراف اضافه کرده، تار موی دور انگشتم رو رها کرده گفتم:

- باشه آقا مهدی یادت باشه. آنیل که میره، دوباره من میمونم و شماها.

بدون خدافظی گوشی رو قطع کرده و روی مبل انداختمش. بلاخره می فهمیدم.

***
ایش، آخه بهم بگین مگه چی میشه؟ تا حالا تا این حد کنجکاو نبودم، خیلی اعصابم خرابه! کنجکاوی بهم فشار آورده بود و دوست داشتم جیغ بزنم.
 از جام بلند شده مسافت تخت تا در اتاقم که چهار قدم بیشتر نبود رو گذروندم. همین که من در اتاق رو باز کردم، آنیل و بابا وارد اتاق بابااینا شده و در رو هم بستن.
 وای یعنی چی می خواست به بابا بگه؟ نکنه درباره قرارش با مهدی باشه. هان؟ باید برم گوش بدم ببینم چی دستگیرم میشه.

در اتاقم رو آهسته بستم و با سر انگشتای پام یه سمت در اتاق بابا اینا دوییدم. 
 اتاق اونا پشت اتاق من بود و درش هم سمت سالن باز می شد.
 گوشم رو به در چسبونده و سعی کردم بشنوم، ولی دریغ از حتی یه زمزمه کوچیک، هیچ صدایی نبود.

ایش خوب یکم بلند تر حرف بزنین منم بشنوم. گوشم رو بیشتر به در فشردم.
حالا داشتم یه زمزمه هایی رو می شنیدم، ولی فقط زمزمه بود. بی حرکت، حتی بدون اینکه نفس بکشم به در تکیه زده بودم تا راحت بتونم صداشون رو بشنوم.
یهو دستی روی شونم ضربه ای زد. حین بلندی کشیده و سمت اون فرد که مادرم بود چرخیدم، دستم رو روی قلب ترسیده ام گذاشته و کمرم رو به در تکیه زدم. تا اومدم بگم.
(مامان چرا همچین می کنی؟) 
یکی از اونور در اتاق رو باز کرد، منم که به در تکیه داده بودم، شَپَلَق به صورت نشسته افتادم توی اتاق، پام درد گرفت، ناجور. 
 با صورت جمع شده از درد بالای سرم رو نگاه کردم، آنیل بود که در رو باز کرده بود و الان داشت با خنده نگام می کرد.  
بابا و مامانم نگران به سمتم اومدن، مامانم کمکم کرد بلند شدم و بابامم برام صندلی میز آرایش مامانم رو آورده و گفت بشینم. 
دست توی دست مادرم گذاشته با کمکش از جام بلند شده روی صندلی نشستم، بابای همیشه مهربونم جلوی پام روی دو زانوش نشسته دستش رو جلو آورد،  موهایی که تو صورتم ریخته بودن رو کنار زد و پرسید:
- خوبی دخترم؟
درد پام رو نادیده گرفته و گفتم:
- آره خوبم. نگران نباش.
سرم رو کمی بلند کرده و عصبی رو به آنیل که روبه روم ایستاده بود گفتم:
- چرا یهویی در رو باز می کنی؟
چشمکی بهم زده، باعث شدت عصبانیتم شد.
- چرا فالگوش وای میستی؟
لبام رو محکم روی هم فشردم و دستام رو روی سینه جمع کرده، روم رو ازش برگردوندم. اما از گوشه چشم حرکاتش رو زیر نظر داشتم، به در تکیه داد و پای راستش رو از  روی پای چپش گذروند و انگشت های پاش رو روی زمین قرار داد. با همون خنده قبلی گفت:
- گوش وای سادن گناه داره.
اشاره ای به من کرده و ادامه داد:
- اینم جزاش بود.
به سمتش چرخیده و با اخم گفتم:
- من گوش وای نساده بودم.
اینبار مامانم با چشمکی که به آنیل هدیه کرد، روبه من گفت:
- پس چرا عین کوالا به در چسبیده بودی؟ نمیگی شاید دارن دو کلوم حرف مردونه می زنن؟
چهرم رو عین استیکر بغض کرده واتساپ کرده، دستام رو جلوی سینه، به میعادگاه عاشقانه اشان فرستاده، گفتم:
- من هنوزم سر حرفم هستم، تو یا زن دوم بابایی یا هم من سر کوچه ایم.
صدایخندشون نسبت به حرفم رو شنیدم، بیشتر از همه بابام. نکنه واقعا یه زن دیگه داشته؟ وویی انقدر جمله ام رو تکرار کردم که خودمم شک کردم.
این چهره ها به کارم نمیاد، دوباره همون اخم قبلی رو سرجاش نشونده، تند تند رو به مامانم گفتم:
- اگرم گوش وای ساده بودم،
انگشت اشاره ام رو به سمت آنیل نشانه رفته ادامه دادم:
- همش تقصیر این پسرته که من رو یه لنگه پا کنجکاو نگه داشته!
چینی به لبام داده و به سمت بابام چرخیدم، خودم رو لوس کرده و با لبخندی گفتم:
- بابایی؟! چی بهت می گفت؟
بابام با خنده از جلوم بلند شده و همینطور که از اتاق خارج می شد، گفت:
- تا اومدیم حرف بزنیم اینجوری شد، دیگه نتونست که چیزی بگه!
سریع از روی صندلی بلند شده و از بین مامان و آنیل که با نیشخند نظاره گرم بودن، رد شده و خودم رو به بابام رسوندم، مشکوک نگاش کرده و پرسیدم: 
- راس میگی؟
اما آره، حرف بابام رو باور داشتم؛ به من یکی دروغ نمی گفت. با فکری که کردم، قبل اینکه اون جوابی بده گفتم:
- حرف شمارو باور دارم بابا، ولی اگه چیزی گفت بهم بگو باشه؟
بابا روی مبل جلوی تلوزیون نشسته و با لبخند ادامه داد:
- اگه بهت مربوط بود، چشم.
روی دسته مبلش نشسته و با هیجان گفتم:
- ببین بابا اگه درباره قرارش با مهدی بود حتماحتما بهم بگو، خوب؟
دست راستش رو روی چشم راستش گذاشته و گفت:
- ای به روی چشم؛ ولی به شرطی که بری برام یه لیوان آب خنک بیاری.
خیالم راحت شده بود، بلند شده، به سمت آشپز خونه رفتم. اما از اونجایی که لگنم درد گرفته بود، کمی لنگ می زدم. پس تا آب واسه بابا بیارم یکم طول کشید.
لیوان آبی پر کرده، توی پیش دستی گذاشتم و برای بابام بردم. پیش دستی رو جلوش گرفته و گفتم:

-  بفرمایید قربان.

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 11
  • تشکر 2
  • هاها 4

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت نهم

گونه بابام رو بوسیدم و به اتاقم برگشتم. در اتاق مامان اینا بسته و نشون از این داشت که هرکی رفته سی خودش.
 صبح که کلاس نداشتم، یعنی داشتما ولی از رفتن محروم بودم، پس نیاز نبود درسای صبح رو بخونم، تصمیم گرفتم بشینم کمی همینجوری یک درسی رو بخونم سرگرم شم.
کتابی رو از بین کتابای کتابخونه بین کمد دیواری اتاقم برداشتم و روی تختم نشستم، صفحه ای ازش رو باز کردم.

یه خطی رو که خوندم، یهو صدای آلارم گوشیم بلند شد، از زیر پتوم برداشتمش، رمزش رو وارد کرده نگاهم رو به اعلان بالای صفحه دوختم. از سمت اینستا بود، یکی از بازیگرای مورد علاقم لایو داشت. کتابم رو گوشه ای پرت کرده و گوشی رو بغلم گرفتم.

***

کلی کامنت گزاشتم و سوال پرسیدم ولی به هیچکدومشون جواب نداد، ایش بدرک! 
 از لایو خارج شدم، ساعت گوشیم رو نگاهی انداختم، وای خدای من! یعنی من یک ساعته دارم لایو می بینم؟! مثلا می خواستم درس بخونما! 
گوشی رو روی عسلی گذاشته، بلند شدم. وللش باو وقت برای درس زیاده.

از اتاقم خارج شدم و مستقیم به آشپزخونه رفتم، مامانم داشت آشپزی می کرد. مطمعن نبودم که آنیل با حرکت ظهر من بازم از قرارش با مهدی اینا با بابا صحبت کنه یا نه؟! پس بزار به مامانم بگم بره ازش بپرسه.
 کنارش ایستادم، خودم رو براش لوس کردم، سرم رو به سمتی خم کرده، با لبخندی گفتم:
-  مامانی؟ میشه بری از آنیل بپرسی چه قراری با مهدی اینا داره؟
نگاهی بهم انداخت و بدون اینکه توجهی به حرف من بکنه، عین همیشه شروع به نصیحت کرد:
- آنیلا جان مادر! بیا کنار من وایسا یاد بگیر حداقل دو مدل غذا درست کنی، خونه شوهر خونه بابا نیست که بگی بلد نیستم بگه اشکال نداره، یبار بد درست کنی، دوبار بد درست کنی بار سوم با لگد می ندازتت بیرون ها!

ای خدا من چقدر از این حرفا بدم میادا ایش! چرخیدم و کمرم رو به سنگ کابینت کنار گاز تکیه دادم، سرم رو پایین انداخته، انگشت شصتم رو روی شقیقه و اشاره ام رو روی پیشونیم کشیدم. پس از چندی سرم رو بلند کرده و گفتم:
- ای خدا مامان، من چی میگم تو چی میگی! من امروز به خواستگارم جواب مثبت بدم که نمیرم سر خونه زندگی خودم، یک  مدت نامزدم دیگه، تو کلا تو یه هفته کل این غذا هارو می‌تونی یادم بدی!
مامانم همینطور که به سمت ظرف شویی می رفت، سری تکون داده، با دهن کج شده گفت:
-  بدیش اینه که چیزایی بلد نیستی خیلی خیلی بیشتر از چیزایی هستن که بلدی!
 پوکر شدم، نزدیکش رفته و گفتم:
- مامان مارو باش، جا اینکه از ما تعریف کنه، کلا تخریبمون می کنه.

نگاه گذرایی بهم انداخت، شستن برنجا که تموم شد، خم شد تا از توی کابینت قابلمه رو برداره، در همون حال گفت:
- آخه من از چیه تو تعریف کنم هان؟ چی بلدی آخه؟ از دستپختت؟ یا از هنر های دیگت؟
بادی به غبغبم انداخته و گفتم:
- هرچی نباشه از خیلیا خوشگل ترم.
پا تند کرده تا از آشپزخونه خارج شم که یادم اومد کلا برای یک  چیز دیگه اینجا اومدم. مسیر رفته رو برگشته، کنار مامانم که دوباره کنار گاز ایستاده بود؛ ایستادم.
  قابلمه رو روی گاز گذاشته، زیرش رو روشن کرد. می دونستم بدش میاد اما لپش رو کشیدم، صورتش رو عقب کشید و اخمی کرد؛ آخ نمی دونید   حرص دادن بقیه چه صفایی داره! اصن لذتی که داره توی خوردن ترش ترین لواشکم نیست.

 مامانم روی صندلی نشست تا کمی استراحت کنه؛ منم پایین کنار پاش نشستم و به صورتش زل زدم.
همینطور که سرم رو به طرفین به نشونه خواهش تکون می دادم گفتم:
-  مامانی؟! میشه بری از آنیل بپرسی ببینی قرارش با مهدی اینا چیه؟
موهای جلوی صورتش رو پشت گوشش زده، گفت:
- باشه بزار بیاد میرم ازش می پرسم .
خوشحال شدم، به سرعت از جام بلند شده دستام رو مشت کردم و بلند گفتم:
- وای مرسـ...
اما خوشحالیم دوومی نداشت، چون متوجه حرف مامانم شدم. منظورش چی بود الان؟ یعنی آنیل خونه نیست؟!
- وقتی بیاد؟ مگه کجاست؟
مامانم در مقابل دادی که زدم با اخم سرش رو کمی عقب برده گفت:
- همسایه سر کوچه نشنید ها! می‌خوای بلند تر بگی؟
به طعنه اش توجهی نکرده دوباره پرسیدم:
- مامان بگو کجاست؟ کی رفته اصلا؟

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
ویراستاری🌻زری‌بانو
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 5

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم
متعجب ابروهاش رو بالا داده، گفت:
- حدودا یک ساعت پیش رفت، نمی دونم کجا!
با اضطراب دست مامانم رو گرفته، با خواهش گفتم:
-  مامانی بیا بهش زنگ بزن، ببین کجاست.
با ابروهای بالا رفته، اشاره ای بهم کرده پرسید:
- تو حالا چرا انقدر مضطرب شدی؟
روی صندلی کناریش نشسته، با لب های منحنی شده به سمت بالا، گفتم:
- مامانی، من می دونم، اینا می خوان برن خوش گذرونی، یه حسی این رو بهم میگه.
از حرکاتم لبخندی روی لباش نشوند و پرسید:
-  حالا از کجا انقدر به حست اعتماد داری؟
بلند شدم، گوشی مامانم رو آوردم و به سمتش گرفته، تکونی به دستم دادم و پر استرس گفتم:
-  اصلا این حسم یه جوریه؛ بهش زنگ بزن دیگه.
گوشی رو از دستم گرفت، روی میز قرارش داد و گفت: 
- من زیاد شارژ ندارم، گوشی خودت رو بیار.
- نه مامانی با همین بزن، ممکنه شماره من رو جواب نده.
 سری تکون داد، شماره آنیل رو گرفت. بعد سه تا بوق جواب داد:
- سلام مامان جان.
گوشم رو به گوشی چسبوندم تا صداش رو بشنوم. مادرم هم بدونه هیچگونه حرفی فقط گفت:
- آنیلا می خواد بدونه کجایی؟
با کف دستم به پیشونیم ضربه محکمی زدم. (نباید این رو می گفتی!)  صدای آنیل از اونور خط اومد که جواب داد:
-  بهش بگو با مهدی اینا قرار داشتم، اومدم بیرون.
 ابروهام اتوماتیک وار بالا پرید. چی؟! بلاخره رفت! بدون اینکه به من بگه! بدون اینکه من رو ببره؟ وای! خیلی عصبی بودم، یعنی خیلیا! از شدت حرصی به خودم داده شده بود تند تند نفس می کشیدم.
مطمعن بودم صورتم از عصبانیت قرمز شده. از مامانم فاصله گرفتم، محکم پاهام رو روی زمین می کوبیدم، چندبار تا جلوی در آشپزخونه با بالا پایین پریدن حرصی رفتم و برگشتم؛ دستام رو مشت کرده بودم. وای نمی تونستم تحمل کنم! جیغ می کشیدم البته بی صدا، چرا من رو با خودش نبرده؟ مشتای دستام رو تو هوا تکون می دادم و با اخم رو به آنیل خیالی دعوا می کردم.
مامانم متعجب نگام می کرد، از قیافش معلوم بود از حرکاتم ترسیده.
- به حق چیزای ندیده و نشنیده! دیوونه شدی دختر؟


 حرصی با قدم های خیلی بلند به سمتش رفتم، عصبی  چشمام رو ریز کرده انگشت اشارم رو بالا آوردم و با عصبانیت گفتم:

- بخدا پسرت رو تو خونه راه نمیدم.

 با جیغ و میمیک گریه تاکید کردم:

- راه نمیدم! 

به قسمتی نامعلوم خیره شدم، صدام رو پایین آوردم و همونطور که با عصبانیت سرم رو به بالا پایین تکون می دادم گفتم:

- وقتی امشب تو کوچه موند یخ زد حساب کار دستش میاد؛ حالا وایسا.

***

یک ساعتی گذشته بود که آیفون به صدا در اومد، منم که زیر آیفون روی زمین منتظر نشسته بودم، با آخرین سرعتی که در خودم می دیدم از جام بلند شدم.
 آنیل بود؛ آیفون رو جواب ندادم باید منتظر بمونه. زنگ دوم رو که زد، مامانم از آشپزخونه بیرون اومده و گفت:

- وا آنیلا! در رو باز کن دیگه، بچم یخ کرد.

اخم کرده با عصبانیت کلمات رو محکم ادا می کردم. گفتم:

- بزار یخ بزنه، بدرک!

مامانم نچی گفته به سمتم قدم برداشت. حدس زدم که می خواد در رو باز کنه، پس خودم سریع تر به سمت آیفون چرخیده، برداشتمش. حرصم رو زیر خونسردی کاذبی پنهان کردم و گفتم:

- کیه؟

مشخص بود سردشه.

- منم آنیلا، باز کن که یخ زدم.

دیگه نمی تونستم خونسرد باشم، با حرص لبخندی زده،  جوابش رو دادم:

- عه؟ یخ زدی؟
( کمی مکث کردم و ادامه دادم): 
- اشکال نداره!

و محکم آیفون رو سرجاش گذاشتم؛ لحظه ای نگذشته بود که دوباره آیفون زد، تا اومدم جواب بدم، مامانم از توی آشپزخونه داد زد:

- آنیلا! هنوز در رو باز نکردی؟

بدون اینکه حرفی به مامان بزنم، آیفون رو برداشتم که گفت:

- آنیلا اذیت نکن، درو باز کن، یخ کردم.

شونم رو به دیوار تکیه دادم، پای راستم رو خم کرده و پای چپم رو از روش گذوندم. ریلکس گفتم:

- تا الان کجا بودی؟

توی تصویر می دیدمش، چند باری از سرما بالا پرید، دستاش رو جلوی دهنش گرفته ها کرد.

- سر قرارم با مهدی!

- عه؟ پس برو همونجایی که بودی.

دوباره آیفون رو سرجاش گذاشتم، از برق هم کشیدمش. به سمت بخاری رفتم، از بس گفت سرده سرده منم سردم شد. 

چند دقیقه ای گذشت که متوجه صداهایی از سمت حیاط شدم. کنجکاو شده به سمت در رفتم، دستام رو دو طرف صورتم روی شیشه در سالن قرار داده، بیرون رو نگاه کردم.
 صدا بخاطر آنیل بود که داشت از روی در بالا میومد. چند لحظه بعد از روی در پرید و بدو بدو سمت سالن اومد.
 قبل از اینکه به در برسه و بازش کنه، خودم بیرون رفتم، به چهارچوب در تکیه داده و دست به سینه بهش زل زدم.

 دماغ قلمیش از سرما سرخ شده بود، ابروهام رو بالا داده، طلبکار پرسیدم:

- بدون من میری دور دور، هان؟  

با سرعت به سمتش رفتم، وقتی فهمید می خوام بزنمش، برای اینکه از خودش دفاع کنه خم شد، پریدم روی کمرش و موهاش رو تو مشتم گرفته کشیدم. صدای دادش که به هوا رفت، مامانم رو به جلوی در کشوند. چشمم به اخم مامان که افتاد، دستم روی موهای داداشی بی حرکت موند. مامان مهتاب جلو اومده از هم جدامون کرده، دوتامون رو به داخل خونه هل داد.
با لبخند دندون نمایی که نشونه پیروزی بود، به آنیل که موهاش رو میمالید و با اخم ساختگی نگام می کرد، زل زدم.

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 4

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم
***
یه انار قرمز از توی ظرف میوه ای که مامان آورده بود برداشتم، سرش رو بریده به چهار قسمت تقسیمش کردم. 
یک قسمتش رو برداشته چندین دونه توی دستم ریختم و خوردم، بابام تلوزیون رو روشن کرد و طبق معمول شبکه خبر زد.
دوباره چند تا دونه دیگه به سمت دهنم بردم تا بخورم که با حرف آنیل که رو به مامان و بابام گفت، دستم توی راه ثابت و دهنمم باز موند:

- صبح قراره با مهدی اینا به کاشان برم.

 هان؟ چی؟ کاشان؟ مگه امروز سر قرارش نرفته بود؟ توی خودم خنده شیطانی زدم، ها ها، صبح همراهش میرم.

مامانم خیاری که پوست کنده بود رو به سمت آنیل گرفت و گفت:

- آره پسرم برین، یه چند روز اومدی ایران، بهت خوش بگذره.

 کمی خم شده، ظرف میوه ام رو روی میز جلوی مبل گذاشتم و گفتم:

- مگه امروز باهاش نرفتی سر قرارت؟

 قرار رو با تاکید گفتم. گازی از خیارش زده با خونسردی گفت:

- نه. امروز با دوستام بودم.

از تعجب داد زدم:

- نه؟!

پدر بیچاره ام که توی اخبار غرق شده بود با این داد من از ترس تکونی خورده و پرسید:

- وای دخترم چته تو؟ چرا داد میزنی؟

دستام روبالا آوردم و کفشون رو بهم چسبونده جلوی چونه ام به نشونه پوزش گرفتم؛ لبخند عریضی هم همراهش کردم. دوباره به سمت آنیل چرخیده با اخم پرسیدم:

- من رو گول میزنی؟ هان؟
ابروهام رو بالا پایینی کرده، گفتم:
- حالا که اینطوره منم صبح همراهتون میام.

بابام تلوزیون رو کم کرده سمت ما چرخید. آنیل دستاش رو به سینه زده، پرسید:

- اونوقت کی تو رو می بره؟

مامان که از قضیه خبر داشت، ریلکس برا خودش انار دون می کرد. ولی بابام که دلیل کلکل ما دوتارو نمی دونست گفت:

- قضیه چیه؟ بگید منم بدونم.

مامانم که کنار بابام نشسته بود، شروع کرد براش قضیه رو گفتن، منم رو کردم به آنیل و با ابروهای خوشگلم بهش اشاره کرده لب زدم:

- تو.

تا آنیل اومد چیزی بگه، سریع ادامه دادم:

- اگه من رو نبری، نمی زارم خودتم بری.

پوزخندی زده پرسید:

- هه، اونوقت چجوری؟

دستام رو توی هم قفل کرده و پشت گردنم قرارشون دادم، نیشخندی زده گفتم:

- سوییچ رو بهت نمیدم.

نفس عمیقی کشید و با خیال راحت ادامه داد:

- ماشین مال باباست نه تو.

- می دونم ماشین مال باباست، منم پشتم به همون گرمه دیگه، اگه من رو نبری بابا ماشین رو به خودتم نمیده.

چرخیدم سمت بابا و پرسیدم:

- مگه نه بابایی؟

بابام نگاه مستاصلی به من و آنیل که دوتامون منتظر و با اخم نگاهش می کردیم انداخته بعد دوتا دستاش رو به نشونه تسلیم بالا آورد و مظلوم گفت:

- تروخدا من رو توی دعوای خواهر برادریتون دخالت ندین.

چند لحظه ای که گذشت، به سمت آنیل چرخید و اینبار شیطون ادامه داد:

- آنیل بابا خواهرتم ببرش، هم اونجا تو سرگرم میشی، هم ما یه چند روز با آرامش زندگی می کنیم.

به آنیل که بعد حرف بابام با صدا شروع کرد به خندیدن با اخم نگاه کردم، چشام رو تا آخرین حد باز کرده، به سمت بابا چرخیدم و با ناراحتی گفتم:   

- بابا!

 تک خنده ای کرد که بهش توجهی نکردم. از جام بلند شدم، دست مامانم رو که با لبخند به دعوای ما دوتا گوش سپرده بود رو گرفتم و گفتم:   

- مامانی بیا بریم کمکم ساکم رو جمع کنم.

 فکر کرده بگه نمی برمت نمیرم؟! من نرم نمیزارم خودشم بره. بعله!
مامانم از جاش بلند شد و کنارم ایستاد، قبل از اینکه حرکت کنم، به سمت پدر و پسر خونمون چرخیده و با لب و لوچه جمع شده گفتم:

- دلقکم خودتونین.

***

مامانم روی تخت نشست، در کمدم رو باز کرده و بین خیل لباسام گشتم تا ببینم چه لباس خوبی می تونم باخودم ببرم.
 چند ثانیه بعد پوکر چرخیدم سمت مامانم و کلافه گفتم:

- نمی دونم چی بردارم که!

به پشتی تخت بنفش رنگم تکیه زد، بالشم که طرح گل های بنفش روی زیره سفید رنگش رو تزیین کرده بود توی بغلش گرفت و گفت:

- خوب عزیزم دو دست مانتو شلوار بردار و دو دستم لباس راحتی.

 

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 12
  • هاها 4
  • غمگین 1

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

دوباره به سمت کمد صورتی بنفش اتاقم که روبه روی تختم بود، چرخیدم. بازم یکم تو کمدم رو گشته و دوتا مانتو انتخاب کردم.
 یکیش یه مانتو جلو باز با آستین های کلوش و یقه شکاری به رنگ قرمز بود. با یه شلوار لی تنگ مشکی و اون یکی لباس بیرونیم هم که اسپرت بود و یه شلوار اسلش داشت و یه زیر سورافونی سفیدِ لش که آستیناش تا زیر آرنجم می رسید و یه رویی مشکی و اسپرت کلاه دار.

روی تختم گذاشتمشون و از توی کشوی پایین کمدم دو دست لباس تو خونه ای برداشتم. دوتا شومیز با شلوار مناسب. به سمت مامانم چرخیده و گفتم:

- اینا خوبن؟
 حکم تاییدش رو که گرفتم، روی تختم نشسته تا لباسام رو تا بزنم، یهو یاد یه چیزی افتادم. حینی کشیده، سریع از جام بلندشدم، به سمت کشوی لباسم رفته و با هیجان گفتم:

- اصل کاری رو یادم رفت.

لباس خوابم که یه بلوز پشمالوی سفید و روش خرس های قهوه ای کشیده شده بود و شلوارش که اونم همین طرح رو داشت و سر آستینا و پاچه هاش گت خورده بود رو برداشتم. مامانم بعد خنده ای بخاطر کارام گفت: 

- این رو دیگه کجا می بری؟

همینطور که آهسته تاش می زدم، تک ابروی بالا فرستاده گفتم:

-  وای نه مامان، من بدون این خوابم نمی بره.

لباس خوابم رو ته ساک گذاشته و کیف لب تاپتم که لب تاپ و شارژش و بقیه وسایلش درونش بود رو روی اون قرار دادم.
 مانتو و شلوارام رو هم روی کیف لب تاپ چیدم. اونورساک هم لباس راحیتام رو گذاشته و درش رو بستم.
 روی تختم که پتوی بنفشم با طرح های ماه و ستاره  زیباترش کرده بود، دراز کشیدم و به بالای سرم یعنی مامانم نگاه کردم. دستی روی موهام کشیده گفت:

- چی می خوای کفش بپوشی؟ توی راه با اسپرت اذیت میشیا!

- نه توی راه صندلام رو می پوشم. اونجا توی شهر اسپرت می پوشم.

دستم رو روی دستش گذاشتم. گفت:

- پس تا یادت نرفته برو کفش اسپرتات رو توی نایلون و جلوی در بزار .

باشه ای گفتم و از جام بلند شدم؛ به آشپزخونه رفته، از توی کشوی کابینت یه نایلون برداشتم.
با قدم های نسبتا بلند به سمت جا کفشی که کنار آیفون بود رفتم، کفش هام رو برداشته و توی نایلون قرار داده، همونجا کنار در گذاشتمشون.
داشتم از کنار بابا اینا رد می شدم که متوجه شدم ظرف انارم نیست، مستقیم چرخیدم سمت آنیل و مشکوک پرسیدم:

- انارم کو؟

 دستش رو روی شکمش گذاشته، با ابرو به سمتش اشاره ای کرد و گفت:

- اینجا.

دهن کجی براش کرده و ادامه دادم:
- کوفتت بشه.

دوباره به سمت اتاقم راه افتادم و توی راه صداش رو شنیدم که گفت:

- چقدرم خوشمزه بودا!

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • هاها 5

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم
مامانم از اتاق خارج شده به کنار بابام رفت و پیشش نشست، اما من دوباره به اتاقم رفتم، کولم رو برداشته و لوازم آرایشی که مورد نیازم بود رو توی کیف مخصوص ریخته توی کولم گذاشتمش. 
عینک آفتابیم و هندزفریم رو هم به محتویات کوله اضافه کردم، برس مو و شارژرم رو هم که صبح میزارم. 

دکمه کولم رو بستم و کنار ساکم گذاشتمش، اینبار دیگه با خیال راحت از اتاقم خارج شده به سالن کنار مامانم اینا رفتم.
روی مبل دونفره ای روبه روی تلوزیون نشستم. همه داشتن سریال مورد علاقه مامان رو می دیدن. نگاهی به آنیل که داشت پرتقالی برای خودش پوست می کند انداخته و پرسیدم:
- تو نمی خواهی بری ساکت رو جمع کنی؟
همینطور که پرتقالش رو پوست می کند، شونه ای بالا انداخت و گفت:
- نه؛ وقت هست، بعدا میرم.
دیگه چیزی نگفتم و منم مشغول فیلم دیدن شدم. چند ثانیه ای گذشت، آنیل پرتقالش رو کاملا پر پر کرد، حالا دیگه آماده خوردن بود. صدای پیامک گوشیش که بلند شد از توی جیب شلوار ورزشی آبی رنگش درش آورده مشغول اون شد.
از فرصت استاده کردم و سریع در یک پرش ناگهانی پیش دستی روی پاش که حاوی پرتقالش بود رو برداشته و خودم رو روی مبل ولو کردم که صدای اعتراض مامانم رو بلند کرد؛ گوشیش رو از جلوی صورتش کنار برده متعجب گفت:
- آنیلا خانم اون پرتقال از منه ها.
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- می دونم! اون انارم از من بود.
زبونی براش در آورده و یه پر از پرتقال رو دهنم گذاشته و با ملچ ملوچ شروع کردم به خوردن.
کوفتت بشه ای نثارم کرد و دوباره با گوشیش مشغول شد.
***
سر میز شام نشسته بودیم، با اینکه یکساعت پیش کلی میوه خورده بودم ولی بازم خیلی گشنم بود. آنیل دست از غذا خوردن کشید، مامان بابام رو مخاطب قرار داده، خجول گفت:
- مامان، بابا؟!
هردوشون به آنیل رو کرده،منتظر به او زل زدن. من هم کنجکاو شده سرم رو بلند کردم. بعد لحظه ای با من و من گفت:
- خوب، راستش، اگه راضی باشید من، من می خوام ازدواج کنم.
تا قضیه رو فهمیدم، دوباره ریلکس شده به خوردنم ادامه دادم.
مامانم با خوشحالی از جاش بلند شد و آنیل هم به طبع از اون بلند شد، محکم  پسرش رو بغل کرده و صورتش رو بوسید. با بغضی که صداش رو نازک کرده بود گفت:
- آخ پسرم، نمی دونی که چقدر با این حرفت خوشحالم کردی .
آنیل کمی از مامانم فاصله گرفته اشک چشمش رو پاک کرد. چهرش رو بوسیده، مامانم ادامه داد:
-  بلاخره من رو به آرزوم رسوندی.
بابام هم جلو اومد وآنیل رو بغل کرد، با لبخند ضربه ای به شونه اش زد و گفت:
- بلاخره مرد شدی.
لقمه بعدیم رو گرفتم، اما تا اومدم توی دهنم بزارم متوجه شدم که مامان اینا با چشمای درشت بهم زل زدن، شونه ای بالا انداختم. صورتم رو کمی به راست چرخوندم، تکون کوتاهی بهش دادم و پرسیدم:
- جانم؟
دوباره به حالت اولم برگشته و لقمه ام رو توی دهنم گذاشتم، سرجای قبلشون نشستن. مامانم اخمی کرده پرسید:
- آنیلا تو نمی خواهی به برادرت تبریک بگی؟
 شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- من ظهر تبریکام رو گفتم.
بابام متعجب به سمت آنیل چرخید و مامانم اسمش رو با تعجب صدا زد:
- آنیل؟! 
آنیل نگاهی به من انداخته مشوش لب زد:
حالا نمی گفتی نمی شد؟
با ریشخندی سر به بالا انداختم. آنیل طبق عادت دستاش رو به نشونه تسلیم بالا آورد و گفت:
- بخدا مجبور شدم بگم.
اشاره ای به من کرده و با اخم تصنعی ادامه داد:
- اگه نگفته بودم باید این رو به خرید می بردم .
لقمه بعدی رو توی دهنم گذاشته و ریلکس ((خسیسی)) تحویلش دادم. مامانم که دلیلش رو شنید، لبخندی زده با همون خوشحالی قبلش پرسید:
- حالا این عروس ما کی هست؟ ما می شناسیمش؟
آنیل آخرین لقمه غذاش رو توی دهنش گذاشته و بعد چند ثانیه به نگاه منتظر مامان جواب داد:
- راستش نه! یکی از هم دانشگاهیامه. سه سال از خودم کوچیکتره، اسمشم کلاراست. خیلی دختر خوبیه، دوسالی هست می شناسمش، به طور کامل. مادرش فرانسویه و پدرش ایرانی.

 

 

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 4

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم
 بابام لقمه درون دهنش رو به گوشه ای راند و پرسید:
- چه جور خانواده ای هستن؟ تو چه کاره ان؟ اصلا یه چیزی! عکسی از این کلارا خانم نداری؟
آنیل لبخندی زد و جواب داد:
- خانوادش مثل خودش خوبن، اونام خوب می شناسم، یه خانواده چهارنفری هستن، باباش پزشکه مادرشم مثل مامان خونه داره، برادرشم مدیریت می خونه، همسن آنیلاست.
بعد این صحبت ها از جاش بلند شد، هممون با چشم دنبالش کردیم، به سمت اپن رفت و گوشیش رو برداشت، یکم داخلش جست و جو و در آخر به سمت بابام رفت؛ گوشی رو به دستش داده با لبخند گفت:
- اینم چند تا عکس از کلارا!
بابام گوشی رو از آنیل گرفت، کمی به مامانم نزدیک شد تا عکسارو باهم ببینن.
آنیل برگشت و سر جاش نشست. به بابام نگاهی انداختم، برق چشماش نشون از این بود که از کلارا خوشش اومده، مادرم هم با خوشحالی نگاهی به آنیل انداخت و گفت:
- ماشالله، چه دختر خوشگلی، می دونستم سلیقت مثل خودمه.
هه! عجب اعتماد به نفسی مامان داشتا! بابام سلیقه آنیل رو تحسین کرده و پرسید:
- حالا الان ما باید برای خواستگاری و بقیه مراسم ها بیاییم فرانسه؟
وای! یعنی واقعا میریم فرانسه! آخجون! چقدر خوش بگذرونم. شروع کردم برای خودم آهنگ خودم ساز خوندن، دوز خوشحالیم ثانیه به ثانیه درحال افزایش بود. تا اومدم دستام رو بالا بیارم و یه رقصی بزنم با حرف آنیل پنچر شدم:
- نه اونا میان ایران، من با خانواده کلارا صحبت کردم، راضین، فقط قرار شد با شما صحبت کنم که اگه راضی هستین، بگم برای مراسمات بیان.
بابام به فکر فرو رفت، مامانمم منتظر جوابی بهش زل زد. 
خوب حالا اگه ما می رفتیم فرانسه چی می شد؟ 
آرنجم رو روی میز گذاشته کف دستم رو تکیه گاه چونم کردم، با انگشت اشاره ام روی گونه ام ضرب گرفته، نگاهم رو بین اون سه تا در حالی که با مسخره بازی پلک می زدم چرخوندم.
 چند دقیقه ای گذشت، بابام سرش رو بلند کرده نگاهی به مامانم انداخت، سپس روبه آنیل گفت:
- تو خودت آدم عاقل و بالغی هستی و میگی این دختر خانم رو خوب می شناسی.
بعد ثانیه ای مکث، با نگاه در چشمان شادمان مادرم  ادامه داد:
- اگه مادرت راضی باشه منم حرفی ندارم، بگو بیان.
مامانم خوشحال شد، سمت آنیل برگشت و پر انرژی گفت:
- مگه میشه ناراضی باشم عشق مامان؟
دوباره هرسه تا شون بلند شدن و دوباره بساط روبوسی به راه افتاد. ناراحتی از سر نرفتن به فرانسه رو پر داده، از جام بلند شدم. 
 همینطور که خوشحال برا خودم می رقصیدم، پیش آنیل رفته و محکم بغلش کردم.
اونم من رو محکم به خودش چسبونده، ضربه‌ای به شونش زده شیطون گفتم:
- خدا خیر اون پاره سنگی بده که خورد تو سرت تا بری زن بگیری، می دونی چند وقته عروسی نرفتم؟
تا این حرفم رو شنید من رو خیلی محکم به خودش فشرده دندون هاش رو روی هم سابید و با حرص تصنعی گفت:
- الان فقط از این خوشحالی که عروسی دعوت شدی؟ بخاطر من خوشحال نیستی؟ 
فشار دستاش رو هر لحظه بیشتر می کرد، به حدی که دیگه داشتم خفه می شدم، سرفه ای ساختگی کردم و با اخم گفتم: 
-  وای آنیل... خفم کردی.
متوجه خنده اش شدم، ولی حتی ذره ای از فشار دستاش رو کم نکرد.
اینبار دیگه واقعا در حال خفه شدن بودم، چند تا ضربه به کمرش زدم و با صدای گرفته گفتم:
 - آنیل… ولم کن …خف...خفه... شدم.
دماغم رو گرفته، محکم کشید و با خنده گفت:
- بگو غلط کردم.
 اخمم رو دوباره بین ابروهام جایگزین کرده، چند ثانیه ای مقاومت کردم. 
کول خونده، من، این، جمله، رو، ن، می، گم!
 ابرویی بالا انداخته، دست روی ساعد دستش گزاشتم و سعی کردم عقب بکشونمش، ولی زورم نمی رسید.
 شصتم خبر دار شد که، نه ول کن نیست، سرفه ای کرده چند بار پشت سر هم گفتم:
 - غلط...کردم آنیل...غلط...کردم، ولم...کن!
دستاش رو از دور گردنم برداشت، دست روی گلوم گذاشته کمی سرفه کردم. موندم من داشتم خفه می شدم سینه این بخاطر فشار چونه ام بهش درد نگرفت یعنی؟!
چند بار با مشت به بازوش زده و با اخم رو به چهره خندونش گفتم:
- خیلی خری، داشتم میمردما!
با عصبانیت به سمت مامان اینا چرخیده و گفتم:
- خیلی بدین! اینجا وایسادین به این پسرتون میخندین؟ اگه نفسم یاری نکرده بود و آنیلاتون پر پر شده بود چی؟
تا مامان خواست جوابی بده، آنیل دستاش رو روی شونه هام گذاشته، صدو هشتاد درجه چرخوندم. سپس دستاش رو دور گردنم انداخت و سرش هم روی شونم گذاشت.
 می دونست چقدر بدم میاد کسی تو گوشم حرفی بزنه ها! حالا از قصد دهنش رو گذاشته بود کنار گوشم، خوب آقا قلقلکم میاد!
 دوباره دستش رو بالا آورده و دماغم رو کشید و گفت:
- تو تا حلوای من رو نخوری نمی میری که!
دستش رو محکم پس زدم و به سمتش چرخیده با عصبانیت گفتم:
 - تو حسودیت میشه به این دماغ خوشگل خدادادی عملیه من نه؟
 صاف سرجاس ایستاد، دستاش رو پشت کمرش برده و با خنده و خونسردی کامل گفت:
- نه چرا حسودیم بشه؟ خودم یکی بهتر از اون رو دارم.

چیزی نگفتم و نگاهم رو از آنیل گرفتم، سمت مامان اینا چرخیدم و همینطور که دستام رو تو هوا تکون می دادم روبهشون گفتم:
- چرا میگن آدمی و دمی، هان؟ برا همین لحظه است دیگه. یه لحظه نفست بالا نمیاد میمیری.
 مامان که همیشه طرف دار پسرش بود.
( همونطور که گفتم فوق العاده پسر دوست بود.) رو کرد به من و با خنده گفت:
- به قول خودت بادمجون بم آفت نداره.
 کنار آنیل اومده و دستش رو دور گردنش انداخت،  نگاهم که تا کنار آنیل تعقیبش کرده بود رو روی صورتش گردوندم، به نشونه متاسفم سری تکون دادم و گفتم:
- مادرم مادرای قدیم.
سمت بابام که اون سمت میز ایستاده بود چرخیدم، دستاش رو برام باز کرد، به سمتش رفته و کنارش ایستادم، دستم رو دور گردنش انداخته کمی به سمتم خم شد و با خنده ای شیطنت آمیز گفت:
- تو فقط بمیر ببین چه بلایی سرشون میارم.
با اعتراض ازش فاصله گرفته و متعجب صداش زدم:
- بابا!؟
همشون پشت بند حرف بابا بلند شروع کردن به خندیدن، بغ کرده، لبام رو جمع کردم در حدی که لب بالاییم رسید به دماغم، با همون قیافه به سمت اپن رفته با یه پرش روش نشستم و رو به بابام اینا گفتم:

-  می دونم، می دونم که من رو از تو کوچه پیدا  کردین.

 

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

آنیل با خنده جوابم رو داد:

- آره از سر همین کوچه خودمونم پیدات کردیم. اصلا یادم میادا، حالم بد میشه، یه دختر سیاه....


 اخمی کرده، وسط حرفش پریدم. اگه اجازه می دادم الان کلی چرت و پرت پشت سر هم ردیف می کرد. برو بابایی نثارش کرده و گفتم:

- وقتی من دنیا اومدم تو دوسالت بوده، نمی خواد من رو سرکار بزاری.

از روی اپن با پرشی پایین اومدم و توی سالن رفتم،  جلوی تلوزیون خاموش نشسته و به عکس خودم که توی صفحه اش افتاده بود، زل زدم.

چند دقیقه ای گذشت، دیدم نه! کسی مَحَلی بهم نمیده. زیر چشمی نگاهی به آشپزخونه انداختم، چیزی مشخص نبود، اینبار با سرعت برق و باد سرم رو سمتش چرخونده و دوباره نگاهم رو به رو به رو دوختم، ای بابا من که چیزی ندیدم! 

ایندفعه بلند شدم و به سمت در دستشویی حرکت کردم، دستشویی می تونست بهونه خوبی باشه!
 توی راه آنیل و بابام رو دیدم که نشسته بودن و صحبت می کردن، مامانم هم در حال خالی کردن آشغال های ظرف ها در سطل زباله بود.
 راهم رو به آشپزخونه کج کرده و بدون اینکه به هیچکدومشون نگاه کنم، مغرور به جلو حرکت کردم، کنار ظرفشویی پیش مامانم ایستاده، لیوانی برداشتم و پر از آبش کردم.

پشت میز و روبه روی آنیل نشستم، لیوان رو جلوم گزاشته، چونم رو به دستم تکیه دادم، با چشمام در حال متر سقف آشپزخونه بودم، که چشمم به آنیل افتاد، متوجه خنده اش که شدم، با اخم نگاش کردم،  مچ دستم رو جلوی صورتش چرخی داده و با اخم گفتم:

- هان؟ چیه؟ حرفتون رو ادامه بدید دیگه.

با خنده سری تکون داد و دوباره سمت بابام برگشت، من به رفتن به کوچه علی چپ ادامه دادم اما گوشام رو اونجا جا گذاشتم. آنیل مامان اینارو مخاطب قرار داد و گفت:

- فقط یه چیزی! خیلی از اقوام درجه یکه کلارا فرانسه هستن و ما تصمیم داریم عروسیمون رو توی ایران برگزار کنیم و برای اقوام کلارا بعد ازعروسیمون توی خونه پدرش یه مهمونی بگیریم، چند تا از اقوام پدری کلارا ایران هستن اما از اونجایی که خیلی ارتباطی باهم ندارن پدرش گفته که میرن هتل، اما من می خوام اگه اجازه بدید بگم تا روز عروسی اینجا بمونن.

مامانم بدون اینکه ثانیه ای فکر کنه، همونطور که مشغول کارش بود، گفت:

- آره پسرم، مثلا قراره فامیل بشیما! بگو بیان اینجا. زشته هتل برن.

اوه همینش سخته مهمونداری! از کوچه علی چپ برگشته، از روی صندلیم بلند شدم، از پشت سر بابا میز رو دور زدم و کنار آنیل ایستاده و گفتم:

- پاشو بیا برو ساکت رو جمع کن دیگه.

سرش رو بلند کرد، چند ثانیه با لبخند بهم زل زد و در آخر گفت:

- نترس سفرمون کنسل نمیشه.

دستش رو گرفتم و مجبورش کردم بلند شه، نگاهی بهش کردم و لبخند عریض تمسخر آمیزی بهش زدم، تا حدی که چشمام زیر گونه هام مخفی شدن، سپس لبخند رو حذف کرده، ابروهام رو بالا دادم و پرسیدم:

- عه؟ 

 دست پشت کمرش گذاشتم و به سمت در آشپزخونه هلش داده با اخم گفتم:

- برو ساکت رو جمع کنا!

خنده کرده رفت، منم بعد سرکشیدن یهویی لیوان آبم، 《فعلنی》 به خانواده گفته و به سمت اتاقم رفتم.

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 3
  • غمگین 1

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

به سمت پنجره اتاقم که میز تحریرم جلوش بود رفتم، پرده حریر بنفش رنگش رو کنار زده و روی صندلی میز تحریرم نشستم.
گوشیم رو برداشتم، که یهو یادم اومد باید به هامان وقتی از قرار آنیل با مهدی با خبر شدم، می گفتم، پس روی شمارش اکی کرده و گوشی رو کنار گوشم نگه داشتم. بعد چهارتا بوق جواب داد:

- الو؟!
کتاب روی میزم رو باز کرده نگاهی بهش انداختم و در همون حین پرسیدم:

- خواب بودی؟!

به طعنه گفت:

- علیک سلام. منم خوبم تو چطوری؟

و به صورت عادی ادامه داد:

- نه خواب چیه؟

 دست از وارسی کتاب برداشته، به صندلیم تکیه زدم و پرسیدم:

- پس چرا گوشیت رو دیر جوب دادی؟

- روی سایلنت بوده.

آهانی گفتم و پر هیجان ادامه دادم:

- هامان فهمیدم!

بعد از کمی مکث پرسید:

- چی رو؟

متعجب سیخ روی صندلی نشسته و با صدای بلند پرسیدم:

- چی رو؟!

چند ثانیه گذشت، سعی کردم به اعصاب خودم مسلط باشم. نفس عمیقی کشیدم و ریلکس گفتم:

- من قرار بود چی رو بفهمم؟

کمی فکر کرد، منم اینور حرص می خوردم اصلا نباید بهش زنگ می زدم، این کلا یادش رفته.

- آها! یادم اومد.

با طعنه و کمی دلخوری بهش گفتم:

- خسته نباشی! خیلی زود یادت اومدا!

متوجه شدم داره می خنده، کمی به جلو خزیده دستام رو به میز تکیه زدم. چیزی نگفتم که گفت:

- ببخشید عصر که اومدم خونه فهمیدم خواهرم بچش دنیا اومده دیگه رفتم بیمارستان، حالا قرارشون چیه؟

حرف خودم رو یادم رفته، پرانرژی پرسیدم:

- بسلامتی؛ بچش چیه؟

- یه دختر خانم خوشگل. حالا عکسش رو برات می فرستم.
بشکنی زده و با لبخند گفتم:
- باشه، باشه.

- نگفتی قرارشون چیه؟

- آهان! قرار دارن به کاشان برن.

- جدی؟ از کجا فهمیدی؟

نفس عمیقی کشیدم و همینطور که دوباره روی صندلی لم می دادم گفتم:

- قضیه اش مفصله.

با خواهش گفت:

- بگو دیگه.

- یه ساعت پیش فهمیدم، بهم نمی گفت.

متعجب پرسید:

- چرا؟!

با خنده عریضی شاهکارم رو براش تعریف کردم. اونم عین مامانم متعجب پرسید:

- چی کار کردی؟! دیوونه نگفتی سکته کنه؟

خنده ای کرده، دستم رو روی موهام کشیدم و گفتم:

- اون هیچیش نمیشه بابا.

و ادامه دادم:

- این شد که تا یه ساعت پیش چیزی بهم نگفت.

- خیلی کار خوبی کرد.

اخمی کرده از بین دندونای کلید شدم گفتم:

- هامان خان من که تورو می بینم.

لحن ترسیده رو به خودش داد وگفت:

- هان؟ تو کی اصلا؟ من کیم؟ چی میگی؟

از لحنش خنده ام گرفته بود.

- انکار می کنی، هان؟ می بینمت تو رو.

یا خدای آهسته ای که گفت رو شنیدم و ادامه دادم:

- صبح کلاس خوش بگذره!

و بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم. صبح اولین جلسه محرومیت من از کلاس بود، ولی هنوز بلایی که می خوام رو سر اون یارو امانی نیاوردم.

گوشیم رو روی میز گذاشته و بلند شدم و به سمت در رفتم. 

 

 

 

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم


داشت ساکش رو جمع  می کرد، جلو رفته، روی تختش نشستم، همونطور که مشغول چیدن لباساش توی ساک بود گفت:

- صبح ساعت ده حرکتیم، ساعت کوک کن خواب نمونیم.

باشه ای گفتم و ادامه دادم:

- میگم آنیل!؟ 

- هوم؟

پشتکی روی تختش دراز کشیدم و دستام رو تکیه گاه چونم کرده و پرسیدم:

- تو بعد عروسی دوباره به فرانسه میری؟

در ساکش رو بسته، سمت من اومد. روی تخت نشستم، اونم کنارم نشست و گفت:

- اوهوم.

چینی به پیشونیم راه داده و گفتم:

- مامان بفهمه خیلی ناراحت میشه، می دونی که تحمل دوریت چقدر براش سخته.

بهم نگاهی انداخت و گفت:

- آره، اما چیکار میشه کرد؟ دفتر کارم اونجاست، زنم اونجا درس می خونه.

دستام رو تکیه گاه بدنم کرده و کمرم رو عقب دادم و گفتم:

- خیلی وقتا از چشماش نهایت دلتنگیش برای تورو حس می کنم. مامان خیلی به تو وابسته است.

خودش روی تخت ولو کرد و گفت:

- می دونم، خودمم خیلی دلتنگش میشم، منم به اندازه اون وابستشم. ولی کاری نمی تونم بکنم. آخه وکالت رو توی فرانسه خوندم، قوانین اون کشور با ما فرق داره، نمی تونم اینجا بیام.

بهش نگاهی کردم، چند ثانیه ای میشد که توی فکر بود، یکم گذشت که گفت:

- خوب می تونم بعد عروسی یه خونه برای مامان اینا پیدا کنم و اوناهم بیان فرانسه.

کف دستام رو بهم زدم و بلند و با خوشحالی گفتم:

- وای! عالی میشه، مطمعنم مامان هم همون لحظه قبول می کنه. باباهم که مامان باهاش حرف بزنه راضی میشه.

یهویی با چیزی که به ذهنم رسید، اون همه هیجان فروکش کرد، چرخیدم سمتش، روی تخت چهارزانو زدم و پکر گفتم:

- اما من یه مشکلی دارم.

متعجب نگام کرده پرسید: 

- چه مشکلی؟

- خوب من هنوز یک  ماه از این ترم دارم، چهارماهم حدودا اون ترمه، میشه پنج ماه که دانشگاهم تموم بشه.

 سری تکون داد و بعد کمی فکر گفت:

- خوب بعد دانشگاه تو میایین. هان؟

چند ثانیه ای سکوت کرده و بعد ادامه دادم:

- آره اینم فکر خوبیه. حتما خونه رو پیدا کن.

نیشخندی زده و گفت:

- اگه بیایی باز اونجا نمی تونی کار کنی!

دوباره پوکر شدم:

- اوه راست میگی که، حالا چیکار کنم؟

از جاش بلندشد، نزدیک تر اومده کنارم نشست و گفت:

- اشکال نداره خوب، می تونی دوسال وکالت بین المللی بخونی بعد پیش خودم کارت رو شروع کنی.

 راست می گفتا! ولی کی حوصله داره دوباره بشینه درس بخونه؟ چرخیدم سمتش و ناراحت گفتم:

- آنیل حرفت درسته ها! ولی من دیگه خسته شدم. هشت ساله دارم درس می خونم. یعنی دوباره هم باید بخونم؟

دستی تو موهام حرکت داده و گفت:

- تقصیر خودته که واحد کم بر می داشتی. بین المللی رو تند تند بخون که زود تموم بشه.

از جام بلند شدم، به بدنم کش و قوسی داده و گفتم:

- باشه. خوب من دیگه میرم بخوابم، توهم بخواب تا صبح رانندگی می کنی اذیت نشی.
قبل اینکه حرفی بزنه ادامه دادم:
- راستی، صبح زودتر به مامان بابا از این قضیه بگو تا سریع تر برای درخواست ویزا اقدام کنن. دانشگاه من که  تموم شد سریع بیاییم، باشه؟

 

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

از اتاقش خارج شدم و وارد اتاق خودم شدم. خیلی خسته بودم، خمیازه ای کشیده به سمت میز تحریرم رفتم و گوشیم رو برداشتم، عقربه ها ساعت آرزوها رو نشون می داد.
 روی ساعت نه کوکش کرده و صفحه اش رو خاموش کردم، برحسب عادت به سمت کمدم رفتم تا لباس خوابم رو بردارم که یادم اومد گذاشتمش توی ساک، در کمدم رو بستم و به سمت تختم رفتم، پتوی بنفشم که طرح های ماه و ستاره روش بود رو کنار زده و دراز کشیدم، اوف این جای خواب آدم چه آرامشی داره ها! چشمام رو بستم و سعی کردم بتونم بدون لباس خوابم، بخوابم.

***

صدای آلارم گوشیم رو قطع کردم و روی تختم نشستم، همیشه انقدر سرحال نیستما! الانم چون دارم میرم خوش گذرونی انقدر حالم خوبه.
از تخت پایین اومده از اتاق خارج شدم. به سمت دستشویی رفتم که چشمم به آشپزخونه افتاد، آنیل هم پشت میزکنار مامان اینا نشسته بود و مشغول صحبت بودن. بزار اول برم دستشویی بعد پیششون میرم.

آبی به صورتم زده و بیرون اومدم؛ به آشپزخونه رفته و کنار مامان نشستم، بلند به همشون سلام کردم و از فلاسک روی میز برای خودم چایی ریختم.
اوناهم تک به تک جوابم رو دادن، توی چاییم شکر ریختم تا با پنیرگردو بخورم.
***

مامانم بعد از اینکه صبحونش رو خورد از جاش بلند شد و سبدی که برای مسافرتمون آماده کرده بود رو روی سنگ کابینت روبه روی من و پشت آنیل گذاشته  دوتامون رو صدا زد و گفت:

- بچه ها! فلاسکتون رو الان چایی می کنم توی سبد می زارم.

دوتا لیوان دسته دار رو از سبد بیرون آورد و ادامه داد:

- دوتا لیوان.
لیوان ها رو سرجاش گذاشت و یه ظرف سر دار کوچیک خارج کرده و گفت:

- تو این براتون قند و چند تیکه نبات گذاشتم.

دوباره اون ظرف هم توی سبد قرار داده و دوتا نایلون فریزری در آورد و نشونمون داده گفت:

- این تخمه آفتابگردونه، اینم آجیله.

دوباره یه ظرف پلاستیکی بزرگ و یه نایلون بزرگ تر درآورد و با اشاره به ظرف گفت:

- تو این براتون شیرینی گذاشتم و تو این نایلون هم که میوه است.

خندیدم و گفتم:

- وا! مامان دوساعت بیشتر راه نیستا! بنظرت یکم اینا زیاد نیستن؟

همونطور که پیش دستی و چاقویی رو به محتویات سبد اضافه می کرد گفت:

- نه اصلا هم زیاد نیست، تو ماشین هستینا! تو خونه که نیست، خسته می شین. خوراکی می خورین انرژی می گیرین.

اینبار آنیل نگاهی به من کرده و روبه مامان با خنده گفت:

- این رو ولش کن مامان قشنگم، هرچی داری بزار خودم می خورمشون.

مامانم چشمکی بهش زده،  بابام با اخم ساختگی رو بهش گفت:

- خانم جان یکم میوه و شیرینی برای خودمونم دیگه بزار .

مامان با شنیدن حرف بابام به سمت یخچال رفت و درش رو باز کرد، نگاهی به بابا انداخته و با دست به قفسه های یخچال اشاره کرد و با لبخند گفت:

- سهم شما محفوظه آقا!

به دوتاشون خنده ای کردم، از جام بلند شده و گفتم:

- من میرم حاضر شم.

از آشپزخونه خارج شدم؛ به اتاقم رفته اول موهام رو شونه زدم، یه شومیز گلبه ای بلند که حدودا تا بالای خط زانوم بود رو با یه شلوار مشکی راسته پارچه ای پوشیدم. 
شال گلبه ای به همراه پالتو و کولم رو برداشته و به بیرون رفتم. آنیل هم همزمان از اتاقش خارج شد وبا دیدن من گفت:

- ساکت رو بیار برم صندوق عقب بزارم.

 

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

دوباره داخل اتاقم برگشتم، کوله و پالتوم رو روی تختم گذاشته ساکم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.
 آنیل ساک به دست دم در سالن کنار مامان ایستاده بود، ساکم رو کنارش گذاشته و گفتم:

- حواست بهش باشه لب تاپم داخلشه.

باشه ای گفت و دوتا ساک رو به دست گرفت و توی حیاط رفت، منم بعد برداشتن نایلون کفش های اسپرتم پشت سرش راه افتادم، دو قدمم نرفته بودم که صدای مامانم باعث توقفم شد:

- آنیلا بیا این سبد هم ببر.

به عقب برگشته و با لبخند سبد رو ازش گرفتم، بعد تشکری از در خارج شدم و به سمت ماشین رفتم.
در جلو رو باز کردم و سبد رو جلوی پای خودم گذاشتم. بابام با ساکی بزرگ که برای رخت خواب ها بود به سمتمون اومده و کنار آنیل رفت، ساک رو توی صندوق گذاشت و روبه دوتامون گفت:

- مامانتون گفته دوتا پتوی روانداز براتون گذاشتم و دوتابالش، همراهتون باشه بد نیست.

ممنونی گفتیم و همراه بابا توی خونه برگشتیم. من که مستقیم توی اتاقم رفتم، برسم رو توی کولم گذاشته، گوشیمم از کنار بالشم برداشتم.
 به ساعت نگاهی انداختم، ربع ساعت به ده بود، برای شروع گپ روی شماره آنیتا اکی کرده، نوشتم:

-  سلام. کجایین؟

چند ثانیه بعد جواب اومد:

- پسر دایی مهدی الان رسید. داریم حرکت می کنیم.

وا! کی قرار شد پسر دایی مهدی همراهمون بشه؟!

 شونه ای بالا انداخته گوشیم رو توی کولم گذاشتم، بعد برداشتن کوله و پالتو و شالم از اتاق خارج شدم،  به سمت آنیل و بابا که وسط سالن ایستاده بودن و صحبت می کردن رفتم. تا به آنیل برسم، وارسیش کردم که ببینم چی پوشیده؛ شلوار ارتشی که جدیدا مد شده پوشیده بود، با یه پلیور آستین بلند مشکی که تضاد زیبایی با پوست سفیدش ایجاد کرده بود، کلاه آفتابی خاکستری رنگی که با رنگ چشم هاش ست بود رو ب صورت برعکس روی سرش گذاشته بود.

کنارش رسیدم، به صورتش نگاهی انداختم و گفتم:

- بریم؟ آخه آنیتا اینا هم راه افتادن.

چشم از بابا گرفته، به سمتم چرخید و گفت:

- جدی؟ زنگ زدی بهش؟

بند کولم رو روی شونم درست کرده و گفتم:

- نه پیام دادم بهش. راستی تو میدونستی پسر دایی مهدی هم همراهمونه؟ 

بی تفاوت جواب داد:

- آره، چطور؟

شاکی نگاهش کردم و گفتم:

- پس چرا بهم نگفتی؟

ابروهاش رو بالا داده و پرسید:

- جدی نگفتم؟ حتما حواسم نبوده.

 سمت بابا چرخید و گفت:

- خوب بابا من برم ماشین رو تو کوچه ببرم، دیگه آنیتا اینا اومدن راه بیوفتیم.

آنیل بعد دستی با بابا بیرون رفت، جلوی بابام ایستاده و محزون گفتم:

- بابایی کاش شما هم میومدین، بیشتر خوش می گذشت.

بابام ضربه ای به بازوم زده و با مهربونی گفت:

- نه بابا جان فروشگاه خیلی کاردارم. صبح برام بار جدید می رسه.

آهانی گفته و پریدم بغلش، دستام رو محکم دور گردنش حلقه کردم و گفتم:

- کلی دلم برات تنگ میشه.

روی سرم بوسه ای نشوند و گفت:

- منم دلم برات تنگ میشه دخترکم.

 

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم
به بیرون رفتم، آنیل رو دیدم که ماشین رو از حیاط خارج کرد، جلو رفته از در حیاط خارج شدم.
 آنیل ماشین رو کنار دیوار خونه پارک کرد و پیاده شد. جلو رفتم، خم شدم و کوله و پالتوم رو روی صندلی جلو گذاشتم، سرم رو ازماشین بیرون آوردم.

 بابام و آنیل داشتن باهم در رو می بستن، مامانم هم از داخل حیاط به آنیل گوشزد می کرد که تند رانندگی نکنه و خلاصه از این حرف ها.
در رو کامل بستن و اون قسمت از در که برای ورود و خروج خودمون بود رو باز کرده و بیرون اومدن.

نمی دونم چرا؟! ولی همش می ترسیدم که یه چیزی رو جا گذاشته باشم. به سمت مامانم رفته کنارش ایستادم و با اضطراب گفتم:

- وای مامان اصلا یه جوریم، می ترسم یک چیزی رو جا گذاشته باشم.

مامانم خونسرد نگاهی بهم انداخت و با دست به ماشین اشاره کرده و گفت:

- خب برو تو وسایلت رو نگاه کن، تا ترست بریزه!

لبخند دندون نمایی زدم و با خوشحالی گفتم:

- راست میگی ها، چرا به ذهن خودم نرسید؟!

سریع به سمت ماشین رفتم، در جلو رو باز کرده و توی کولم رو گشتم، همه وسایلام بودن ولی حسم رفع شدنی نبود. تو همون بهبوهه بود که آنیل رو به مامان اینا گفت:

- نچ، گوشیم که شارژ نشده.

عه؟! راست می گفت. شارژرم نیست. سریع با دو به سمت حیاط رفته و وقتی که داشتم از کنار مامانم که داشت با تعجب نگام می کرد رد می شدم، گفتم:

- شارژرم رو نیاوردم.

به در سالن رسیدم، زیپ پشت صندل هام رو باز کرده و در آوردمشون. مستقیم به اتاقم رفته و دنبالش گشتم، ولی نبود. کشو عسلی، میز تحریرم، کمدم، همه جارو گشتم، ولی نبود که نبود. 
وا! کجاست دیگه! کلافه از اتاقم خارج شدم، به سمت در رفتم، صدام رو بلند کرده و داد زدم:

- مامان؟! مامان؟! مامـ...

حرفم ناتموم موند چون مامانم اخمالو و با سرعت به سمتم اومد، چند ثانیه ای گذشت، بهم رسیده با اخم گفت:

- من از دست تو چی کار کنم دختر؟ هان؟ الان همه فهمیدن که آنیلا جاهدی کارِ مامانش داره. 

لبخند عریضی تحویلش دادم که با همون اخم ادامه داد:

- نخند، چی کارم داشتی؟

- شارژرم کو؟

روی پاشنه پا چرخید و عزم بیرون رفتن کرد،  همونطور گفت:

- چشم هات رو باز کنی می بینیش، تو اتاق ماست.

دستش رو گرفته نزاشتم بره، نگاهی بهم انداخت، متعجب گفتم:

- وا! مامان؟ من چجوری چشم هام رو باز کنم که از پشت دیوار توی اتاق رو ببینم؟

 تعجبم از ترس اخم نشسته بین ابروهام فراری شده، لبخندی چاشنی اخمم کردم و گفتم:

- بعد از اون هم  چرا شارژر من رو برداشتی؟ نگفتی فراموشش کنم؟

قیافه حق به جانبی به خودش گرفت و گفت:

- خب از شارژر داداشت یا آنیتا یا مهدی استفاده می کردی.

اخمم محو شده اما خنده موندگار شد، گفتم:

- مامان خیلی پررویا! اگه اوناهم همون لحظه گوشیشون شارژ بود چی؟ بعدشم شارژر مثل    مسواک شخصیه.

اون هم به حرف های من خندش گرفته جواب داد:

- شارژر بابات که به گوشیم نمی‌خوره، شارژر خودم خراب شده، بخاطر همین از تو رو برداشتم.

دیگه چیزی نگفتم و به سمت اتاق مامان اینا رفتم، در رو باز کرده به اطراف نگاهی انداختم.
شارژرم رو که به پریز بالای تخت وصل بود، دیدم. جلو رفتم، جداش کرده دوباره برگشتم توی حیاط؛ کفشام رو پوشیدم زیپ پشتشون رو بسته و به سمت کوچه راه افتادم.

به دم در رسیدم؛ اِ؟ آنیتا اینا هم رسیده بود، نهال بغل بابام بود و نرجس و مامانشم کنار مامانم ایستاده بودن.
به سمت آنیل اینا چرخیدم، با مهدی و یه پسر قد بلند کنارشون، که پشتش به من بود و یه شلوار لی و یه کاپشن چرم پوشیده بود، صحبت می کردن، حتما پسر دایی مهدی بود!

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم
نهال رو از بغل بابام گرفتم و چند تا بوس آبدار روی گونش نشوندم، نرجس هم بوسیده با آنیتا دست دادم.

به سمت آنیل و مهدی چرخیده قصد رفتن به سمتشون رو کرده که متوجه شدم مهدی همون‌‌طور که با اون پسره حرف میزنه به سمت منم اشاره می‌‌‌کنه، جلو برم؟ سلامی کنم؟ یک وقت زشت نباشه؟ 
چند قدمی که جلو رفتم، پسره از صدای پاشنه کوتاه کفشم متوجه نزدیک شدنم، شد و به سمتم چرخید، یا خودِ خدا! این اینجا چیکار می‌‌‌کرد؟ 

اون هم دقیقا عین خودم متعجب نگاهش روی من قفل بود، انگشت اشاره‌‌‌ام رو بالا آورده، به سمتش نشونه رفتم، با صدایی بلند و اخمی غلیظ گفتم:

- تو!

اون نیز عین من و هم‌‌‌زمان عکس‌‌‌العمل من رو نشون داده و با اشاره به من پرسید:

- تو؟
حرصم نمی گرفت جای تعجب داشت، انگشت نشونه رفتم رو توی مشتم پنهان کرده به کف دستم فشردمش، هردومون سمت مهدی چرخیده با اخم پرسیدیم:

- نکنه این پسرداییته؟

اون: این، خواهرزنته؟

این رو با تاکید گفت، عصبی به سمتش چرخیدم دست‌‌‌هام رو به کمرم زده و گفتم:

- این به درخت میگن!

مهدی لبخند میزد، من هم بیشتر عصبی می شدم،  در حدی که می‌‌‌خواستم برم خفه‌‌‌اش کنم.
 سری به نشونه بله تکون داد. سر چرخونده، با اخم به امانی زل زدم، اون نیز نگاهش رو روی من ثابت کرد. آنیل پرسید:

- شما هم دیگه رو می‌‌‌‌‌شناسین؟

بدون اینکه نگاه فوق اخمالوم رو از امانی بگیرم، بین نفس های پی در پی حرصیم، جواب آنیل رو دادم:

- بله متاسفانه!

این‌‌بار مهدی پرسید:

- از کجا؟

 چیزی نگفتم که امانی دستی به پیشونیش کشیده و گفت:

- با عرض تاسف هم‌‌‌کلاسی هستیم.

 بعد جمله اش نگاهش بهش انداخته به نسونه تاسف سر تکون دادم. بابام که جر و بحث ما رو شنیده بود، جلو آمد و گفت:

- چطور هم دیگه رو نشناسن؟ توی عروسی آنیتا هردوشون بودن.

بدون اینکه تغیری توی حالت صورتم ایجاد کنم رو به بابام، محکم کلمات رو کنار هم چیدم:

- خداروشکر اون روز ندیدمش.

به سمت مخالف اون چرخیدم، امانی هم از من تقلید کرده،  روش رو برگردوند.
 اگر این باشه من مسافرت نمیرم؛ به سمت حیاط راه افتادم و بدون اینکه محل کسی بدم وارد حیاط شدم، جلو رفته، بر روی لبه باغچه نشستم وکف دست‌‌‌هام رو روی صورتم گذاشتم.
کمی گذشت، کسی جلوی پام نشست و دستش رو روی دستام گذاشته از صورتم فاصله داده شون، چشمم به چشم‌های نگران آنیل افتاد که گفت:

- چی‌‌‌شد پا شدی اومدی این‌جا؟

مسکوت دست‌‌‌هام رو از توی دستش کشیدم، از جاش بلند شده و کنارم نشست، رو کردم بهش و با اخم گفتم:

- اگه این پسره بخواد با ما بیاد مسافرت، من نمیام!

متعجب نگاهش که روی صورتم قفل بود رو درشت کرده و پرسید:

- آنیلا، یعنی چی نمیایی؟ من بعد یک‌سال اومدم، می‌‌‌‌خواهیم باهم بریم مسافرت خوش‌گذرونی، اون وقت تو میگی نمیای؟!

با فکر به امانی دوباره حرصم گرفت، دندون هام رو روی‌هم فشرده عصبی گفتم:

- من نمی‌تونم اون پسره رو تحمل کنم. 
دستام رو توی هوا برده به سمت پایین کشیدم، سرم رو که به بالا مایل کرده ادامه دادم:
- وای ازش بدم میاد!

از حرص خوردنم لبخندی زده و گفت:

- انقدر حرص نخور خواهرم. یعنی می‌خوای توی آخرین مسافرت مجردی، همراهم نباشی؟

بهش زل زدم و نفس عمیقی کشیدم. چه کار کنم؟ سفری که داداشم انقدر مشتاقش بود رو خراب کنم؟ یا خودم رو اذیت؟

چند دقیقه‌ای ساکت موندم و در آخر تصمیم خودم رو گرفتم، به سمتش چرخیده و گفتم:

 - پاشو بریم تا دیر نشده!

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

با خوشحالی سری تکون داد و از جاش بلند شد، دستش رو به سمتم دراز کرده گفت:
- قربون خواهر قشنگم من بشم!
 دستش دور شونم انداخت و دوتایی به بیرون رفتیم، به سمت مامان بابام رفته بغلشون کردم و بوسیدمشون. از هر دوشون خداحافظی کردم و به سمت ماشین رفتم.

 در جلو رو باز کرده و نشستم، آنیل هم بعد خداحافظی با مامان اینا ماشین رو دور زد تا سوار شه که یهو مهدی صداش زد، دستش رو از دستگیره در جدا کرد و به سمت مهدی رفت.
بازم بحث حرف زدنشون گرم شد، امانی هم که به ماشی آنیتا اینا تکیه داده بود، پیششون رفت؛ مهدی حین حرف زدن، چند‌‌باری به ماشین ما و خودش اشاره کرد و چند باری هم به امانی، چیزی می گفتند که اون هم تعارف می‌کرد.

فکر کنم نمی‌خواد مسافرت بیاد، آخ جون، هورا، خیلی خوشحالم، دیش دیری دیرین.  
 چند دقیقه ای گذشت، آنیل به همراه امانی به این سمت اومدن، حتما میره از مامان بابام خداحافظی کنه! 

 اما برخلاف انتظارم یه خداحافظی ساده با بابام اینا کرد و سمت ماشین ما اومد. یا خدا این‌جا میایی چیکار؟!
  آنیل به سمت من اومد، در رو باز کرد و آهسته کنار گوشم گفت:
-  آنیلا ببین به جان خودت تقصیر من نیست، مهدی می‌گه ماشینش جا نداره، نهال صندلی عقب می‌خوابه و نرجس هم اون سمته، گفت امیر سام تو ماشین ما بیاد.

 چی؟ من دوساعت با این یارو تو یه ماشین باشم؟! امکان نداره. یعنی خون، خونم رو می‌خورد. انقدر عصبی بودم که می‌تونستم قشنگ مهدی رو کاملا با همین دستام خفه کنم، نگاهی به دستای لرزون از عصبانیتم انداختم؛ آخه چرا همچین چیزی گفته؟ 
آنیل که متوجه شدت عصبانیتم شده بود، ابرویی کج کرد و ادامه داد:
- این امیرسامم  خیلی گفت میره با ماشین خودش میاد ولی مهدی گفت بیاد با خودمون بریم؛ الانم کاری نمی‌تونم بکنم.
سرش رو به سمتی خم کرده با خواهشی که درون چشم هاش ریخته بود نگام کرد و گفت:
- بیا پایین برو عقب بشین تا راه بیفتیم.

 دوباره چشم هام فیلشون یاد درشت شدن افتاد، چی؟ برم عقب بشینم؟ که این یارو جلو بشینه؟ شاید می‌تونستم اون رو  تحمل کنم ولی این یکی رو اصلاً! می‌دونستم تا مرز ترکیدن چیزی ندارم. آنیل هم بدون توجه به حالم با خواهش پی حرف رو گرفت:
- عقب راحت‌تری عزیز دلم، بخوای بشینی، پاهات رو دراز کنی. منم کمتر ازت کار می‌کشم.
 ناجور عصبی بودم، تندی گردنم رو به سمتش چرخونده و با دادی که صداش خیلی پایین بودگفتم:
- من رو خر نکن! 
به سمت ماشین مهدی اشاره کرد، به ریش های بورش دستی کشید، یکی از چشم هاش رو ریز کرده  گفت:
- آنیلا ببین مهدی راه افتاد ها، برو دیگه!
تو این بین صدای امانی بلند شد که گفت:
- آنیل جان شما برید جلو، من میرم با ماشین خودم میام.
ایش پسره ایکبیری! واسه من مظلوم‌نمایی می‌‌‌کنی؟!

آنیل از جاش بلند شد و روبه امانی گفت:
- نه امیرسام جان الان دیگه راه میوفتیم.
دوباره روبه من چرخیده اسمم رو با تاکید صدا زد:
- آنیلا!
و با چشم اشاره زد که پیاده شم. دارم برات امانی خان حالا وایسا!
از ماشین پیاده شدم و با اخم غلیظی به امانی که داشت با ابروهای بالا پریده و یه لبخند ژگوند نگام می‌‌کرد، زل زدم.
 در عقب رو باز کردم و سوار شدم. آنیل هم سریع سبد رو از جلوی پای امانی برداشت و کنار پای من گذاشت، ولی بطری‌‌‌های یخ‌‌زده رو همون‌‌جا گذاشت بمونن.
خودشم  همزمان با امانی، سوار شد و حرکت کردیم، هیچکی هیچی نمی‌‌گفت و فقط صدای آهنگ بود که سکوت ماشین رو بر هم می‌‌‌زد.
 کنترل ضبط رو از کنار دنده برداشتم و چند تا آهنگ جلو عقب کردم تا اینکه به آهنگ مورد علاقم رسیدم صداش رو زیاد کردم و بهش گوش سپردم.
چشمم در حال وارسی محیط اطراف بود که صدای آنیل به گوشم رسید:
- راستی آنیلا.
نگاهم رو از اطراف گرفته به نیم رخش زل زدم.
- صبی به مامان اینا گفتم، نمیدونی مامان چقدر خوشحال شد، اگه می دونستم اتقدر خوشحال میشه زودتر قضیه رو می گفتم.
 خنده ای کردم و جواب دادم:
- گفتم که مامان برای کنار تو بودن هرکاری می کنه.
دیگه حرفی زده نشد و منم دوباره مشغول گوش دادن به آهنگ شدم.

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت بیست و سوم
حدوداً چهل و پنج دقیقه ای از حرکتمون گذشته بود، توی این مدت شاید بالغ‌بر شش‌بار گوشی امانی زنگ خورد ولی اون سریعاً طرف رو ریجکت می کرد؛ حواسم به امانی بود که ببینم چه کار می‌کنه تا توی یک موقعیت خوب یک بلای خوب تر سرش بیارم. آنیل از آیینه نگاهی بهم انداخت و گفت:
-  آنیلا اون نایلون آجیلا رو بده!
 کمی خم شدم تا به سبد رسیدم، درش رو باز کرده و نایلون آجیلا رو درآوردم. پیش‌دستی که مامان توی سبد گذاشته بود رو برداشتم، کمی آجیل برای خودم ریختم و بقیه‌اش رو از سمت در به آنیل دادم.
هان، چیه؟ می‌خواستین از اون‌ور آجیلا رو بدم که اون امانی بگیرتشون؟!
 آنیل دست راستش رو جلو آورده و از دستم نایلون روگرفت، از آیینه نگاهی بهم انداخته متعجب پرسید:
- حتما اونور جا نبود؟ً 

منظورش رو نفهمیده چند ثانیه‌ای از آینه گنگ نگاش کردم که گفت:
-  خب چرا از این سمت تخمه هارو میدی؟
- آها، خوب دلم خواست.
 از پنجره فاصله گرفتم و وسط صندلی عقب نشستم، از این‌جا قشنگ ب همه‌جا دید داشتم.  آهنگ گوش می‌دادم، منظره‌های اطرافم می‌دیدم و تخمه می‌شکستم؛ من رو این‌همه خوشبختی محاله!
 ماشین مهدی جلوی ماشین ما بود، نرجس به عقب چرخیده و برای ما دست تکون می‌داد، دوتا دست‌هام رو بالا بردم و با لبخند براش تکون دادم، آنیل هم براش چراغ‌ها رو روشن خاموش کرده و امانی هم عین من براش دست تکون داد.

***
 خیلی راه زیادی تا کاشان نداشتیم حدودا یکساعتی  رو رفته بودیم، حدوداً چهل و پنج دقیقه دیگه مونده بود.
 صدای زنگ گوشیم بلند شد، از توی کولم درش آوردم، کیارش بود که زنگ می‌زد. روی قسمت سبز رو لمس کردم:
- الو؟
- سلام خوبی؟
ابروی راستم که خارش داشت رو خارونده و جواب دادم:
-  سلام، خوبم تو چی؟
- منم خوبم، چه خبرا، چه می‌کنی؟ هامان گفت داری به کاشان میری!
- سلامتی.  
خنده‌‌ای کردم و ادامه دادم:
- درست گفته راهی کاشان هستم، دارم منظره‌ها را می‌نگرم و تخمه می‌شکنم.
 - به-به پس بسی خوش می‌گذرونی! 
-  آره خیلی. شما چه خبرا؟
- ماهم سلامتی، با هامان و ترانه نشستیم تو سلف.
متعجب از نبود محدثه همیشه حاضر پرسیدم:
- پس محدثه چی؟
- ‌گفت کار داره زودی رفت.
سری به بالا فرستاده و دوباره پرسیدم:
 - اوه، کلاس چطور بود؟
 - برای من و ترانه سخت ولی هامان راحت. ما که تو کلاس بودیم هیچی نفهمیدیم تو دیگه خیلی از ما بدتر!

 دوباره عصبی شدم، نگاه اخم‌آلودم رو به امانی انداخته و با حرص، بلند جوری که بشنوه رو به کیارش گفتم:
-  خدا باعث‌وبانی کسی که نذاشت امروز سر کلاس باشم رو لعنت کنه.
 آنیل لحظه ای به سمتم چرخید، فکر میکرد منظورم از باعث‌وبانی اون بوده با تعجب اسمم رو صدا زد:
- آنیلا!
عصبی روم رو از امانی که با لبخند به بیرون نگاه می کرد گرفتم و روبه آنیل گفتم:
- با تو نیستم.
 از اون‌ور کیارش گفت:
- حالا انقدر حرص نخور مسافرت زهرت میشه ها!
 راست می گفت، چرا بخاطر این پسره خودم رو اذیت کنم هان؟ چند تا نفس عمیق کشیده جوابی به کیارش ندادم که ادامه داد:
- حالا چطور این‌قدر یهویی به مسافرت رفتین؟
به‌طور کامل تغییر فیس داده و با لبخند نگاه آنیل کردم و گفتم:
- آنیل خان می‌خواست آخرین مسافرت مجردیش رو بره.
متعجب پرسید:
- آخرین سفر مجردی؟!

 

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...