رفتن به مطلب

رمان تورمالین| morganit کاربر انجمن نودهشتیا


Morganit
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

picsart_04-24-03.29.24_g5m0.jpg

اسم رمان: تورمالین

نویسنده: مورگانیت 

ژانر: تخیلی، عاشقانه

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

خلاصهتورمالین جسمیه که دو روح رو توی خودش جا داده، دو روح با دو ذات و با اعتقاد و عقاید مختف، یکی تشنه خون ویکی قهرمان و جنات دهنده. دو روحی که از دو جهان موازی پا به جسم تورمالین میزارن، ولی این ممکن نیست! حالا باید چیکار کنیم؟ فقط یک روح میتونه توی‌ این جسم جادویی تا ابد به زندگیش ادامه بده و دیگری از صفحه روزگار محو بشه. مسئله اینه که کدوم روح؟ بیاید و با من این معمای بزرگ رو حل کنیم

مقدمه:

صفحه نقد:

صفحه نقد و بررسی رمان تورمالین از مورگانیت 💢💌

لینک  صفحه تیزر رمان:

☠️تیزر جذاب رمان تورمالین نوشته مورگانیت☠️با هدفون وارد شوید   

ویرایش شده توسط Morganit
  • لایک 22
  • تشکر 1
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

 «پارت اول»

با لبخند رضایت بخشی به میز صبحانه خیره شدم. خوب این هم از میز، کم- کم بابا باید به خونه می‌رسید، برای همین به سمت شومینه رفتم و دیگ کوچیکی که داخلش شیر گذاشته بودم تا جوش بیاد رو از نظر گذروندم. 

کنار شومینه سه پایه‌‌ای از جنس چوب با پایه‌های بلند  قرار داشت به سمت سه‌پایه رفتم و از روی اون ملاقه چوبی رو برداشتم و توی دیگ فرو بردم. چند بار پشت سر هم هم زدم و بعدملاقه رو بالا اوردم.

با لبخند به شیر گرم توی ملاقه نگاه کردم سر ملاقه رو با دستم گرفتم و اروم نزدیک صورتم اوردمش. از اون جایی که شیر خیلی داغ شده بود چند بار پشت سر هم فوتش کردم تا کمی خنک و قابل خوردن بشه. سر ملاقه رو به دهنم نزدیک کردم و کمی از شیر درون اون چشیدم. لبخند رضایت بخشی زدم و ملاقه رو دوباره توی دیگ فرو بردم و شیر رو هم زدم.

با صدای در کلبه به عقب برگشت، با دیدن بابا درحالی که از خستگی نفس- نفس میزد، لبخند از رو صورتم ماسید.  با پیشبند لباسم دست‌هام رو که کمی عرق کرده بودن، خشک کردم و به سمتش رفتم. با دیدنم لبخند کم جونی زد و در حالی که تنه درخت رو کنار بقیه‌ی چوب‌های گوشه‌ی کلبه گذاشت گفت:

- به- به! کد بانوی خودم، ببین چه کرده گارنتِ بابا. 

با حرفش سرخ شدم و با خجالت تره‌ای از موهای بنفش رنگم رو که روی صورتم بود با دست به پشت گوشم هدایت کردم و گفتم:

- کاری نکردم بابا جونم، هرکاریم کنم به پای زحمتای شما نمی‌رسه. 

 کش و قوصی به بدنش داد و به سمتم اومد.  دستش رو روی سرم گذاشت و با شدت توی موهام به حرکت دراورد که باعث شد موهای موج‌دارم بهم بریزه و صدای جیغم دربیاد. 

خنده‌ی بلندی سر داد و به سمت میز ناهار خوری وسط کلبه رفت. پنجره‌ای که درست بالای میز بود روشنایی لذت بخشی رو وارد کلبه‌ کرده بود و باعث شده بود که فضای خفه و تاریک کلبه با همون یک دونه پنجره روشت بشه و به چشم بیاد. 

 لبخندی به این روحیه همیشه شنگول بابا  روی لب‌هام شکل گرفت، پشت سرش رفتم و سمت دیگه میز ناهار خوری رفتم و نشستم. 

انگار خیلی گرسنه بود چون لقمه‌های بزرگی می‌گرفت، تند- تند می‌خورد اونم بدون اینکه متوجه حضور من باشه. به چهره‌ی پیرش نگاه کردم. چین و چوروک‌های روی صورتش  نشون از سن بالای پدرم و چشم‌های آبی رنگش نوید از وجود اقیانوس طوفانی درون دلش می‌داد، لب‌های ترکیده و خشکش به خاطر گرمای شدید جنگل بود. پوست تیره رنگی داشت و بینی نسبتا بزرگ. ریش سفید رنگ و نامرتبی که روی صورتش بود  جذابیت عجیبی بهش داده بودن. 

با صدای نگرانش به خودم اومدم، درحالی که دست‌هاش رو با دستمال پارچه‌ای گل‌گلی که خودم درست کرده بودم پاک می‌کرد گفت:

- چیزی شده گارنت؟! 

تند- تند سرم رو تکون دادم و درحالی که خنده مصنوعی کردم گفتم: 

- نه بابا جون خبری نیست. 

نگاهش رو به میز دوخت و سرش رو به معنی خیلی خب تکون داد. با دیدن سر وضع نامناسبش اخمی کردم، خیلی ضعیف شده و بود همیشه لباسای چرک وکثیفی به تن داشت. هرچی توی گوشش میخونم این حکومت  ارزش این کارارو نداره فایده نداره. 

 عصبی شروع کردم به خوردن لیوان شیرم که الان دیگه سرد شده بود.  توی افکار خودم چرخ میزدم و به اطرافم نگاه می‌کردم این کلبه قدیمی نیاز به یه تمیز کاری اساسی داشت.  

- می‌دونم اونجایی پیرمرد! سریع این در رو باز کن. 

با شنیدن صدای فرمانده برسام چشم‌هام گرد شد، لیوان رو روی میز کوبیدم و ناخودآگاه بلند شدم و با وحشت  به بابا نگاه کردم که اخمی روی صورتش نشست، با  دستش اشاره کرد که بشینم بعد خودش با دستمال دور دهنش رو پاک کرد و بلند شد. 

پیراهن بلند کرم رنگ و کثیفش رو مرتب کرد، دستی به ریش‌های سفیدش کشید و  به طرف در کلبه حرکت کرد، جلوی در متوقف شد و نفس عمیقی کشید، حالت چهرش مضطرب بود ولی  آخرش با مکث کوتاهی در رو باز کرد و از کلبه خارج شد. 

نتونستم تحمل کنم ترس و استرس عین خوره افتاده بود به جونم، به سمت  پنجره رفتم، پرده حریر و آبی  رنگ رو با دستم کنار زدم و به بیرون نگاه کردم همون طور که حدس زده بودم شاهزاده برسام به همراه چند سرباز جلوی کلبه وایساده بودن و این طرف هم پدر من بود که مقابل برسام و سربازاش ایستاده بود. 

مو‌های آتشین برسام همه رو مجذوب خودش می‌کرد؛ چشم‌های قرمز و آتشینش باعث می‌شد توی تن هرکسی که بهش نگاه کنه رعشه بیوفته! لب‌های گوشتی و بینی قلمی داشت که به جذابیتش اضافه می‌کرد. 

استرس خیلی بدی داشتم دلم گواه بد می‌داد انگار که قراره یه اتفاق بد بیوفته که ما ازش بی خبر هستیم. فقط بهشون نگاه می‌کردم متاسفانه هیچ صدایی نمی‌تونستم بشنوم  و همین عذابم می‌داد؛ یک دفعه برسام خشمگین شد و با مشت محکمی که به صورت بابا زد اون رو روی زمین پرتاب کرد، بعدش لبخند دندون نمایی زد و به من نگاه کرد. 

هین بلندی کشیدم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم، به خودم اومدم و اخم غلیظی کردم. دیگه واقعا نمی‌تونستم تحمل کنم، با عصبانیت از در کلبه خارج شدم و به سمتشون رفتم. 

برسام چشمکی بهم زد و گفت:

- منتظرتون بودم بانو گارنت!

خشمگین و با همون نگاه معروفم که می‌دونستم چشم‌های بنفش رنگم رو سرکش و وحشی نشون میده گفتم:

- من بانوی شما نیستم! هرچه سریع تر اینجا رو ترک کنید. 

خنده‌ای کرد و به سمتم اومد. با این حرکتش ترسیده عقب- عقب می‌رفتم که یک دفعه به دیوار چوبی کلبه برخورد کردم. وحشت زده بهش خیره شدم که لب پایینیش رو گاز گرفت و دستش رو کنار سرم روی چوب‌های سرد کلبه گذاشت و گفت:

- گارنت خودت می‌دونی که به دستت میارم... 

با دست دیگش چند دسته از  موهای بنفشم که روی صورتم ریخته بود رو کنار زد. از ترس اینکه نکنه بلایی سرم بیاره تند- تند نفس می‌زدم که یک دفعه صدای خشمگین و عصبانی بابا رو شنیدم. 

- ازش دور شو برسام! 

صدای خنده برسام ، کنار گوشم بلند شد و این باعث لرزش خیلی شدیدی توی کل بدنم شد. سرش رو بیشتر به  گوشم نزدیک کرد و گفت:

- اگه قبول نکنی و همین الان با من به کاخ سلطنتی نیای...

با تُن صدای آهسته‌ و لحن اِغوا کننده‌ای  ادامه داد:

- همین‌جا پدرت رو می‌کشم، بعدش هم به زور با خودم می‌برمت!

نمی‌دونم چرا ولی اینقدر شجاعت توی خودم دیدم که پوزخندی بهش زدم و گفتم:

- به همین خیال باش، نه من با تو به اون کاخ نفرین شده میام و اجازه میدم دستت به پدرم بخوره! 

هنوز جمله‌ام رو هضم نکرده بود که یک دفعه از درد قیافش جمع شد و ناله گوش خراشی کشید. ازم فاصله گرفت، چون برسام یه مرد کاملا چهارشونه و عضله‌ای بود پشت سر اون رو نمی‌تونستم ببینم، وقتی کنار رفت من متوجه   بابا که چوب به دست وایساده بود شدم. 

شوکه زده بهش نگاه کردم که یک دفعه برسام با گفتن حرف‌های بدآموزی به سمتش رفت، بابا در مقابل اون غول بیابونی هیچ شانسی نداشت! ولی برسام بی رحم‌تر از این حرفا بود. نمی‌تونستم موقعیتم رو دقیق درک کنم  برای همین خشکم زده بود و فقط به صحنه‌ی درگیری این دو نفر خیره شده بودم، که یک دفعه بابا داد زد:

- فرار کن گارنت! 

برسام که دید بابا دست از تلاش برنمی‌داره با خشم گلوش رو گرفت و با یک حرکت بلندش کرد!

چند بار حرف‌های بابا توی مغزم تکرار شد. فرار کن گارنت!

با  ترس و وحشت به جنگل سمت چپم چشم دوختم، فرار کن گارنت! باید فرار می‌کردم این خواسته بابا بود. 

دامن لباس آبی ملایمم رو چنگ زدم و با تمام توانم به سمت جنگل دوییدم. خودم رو بین درخت‌ها رسوندم که یک‌ دفعه صدای  فریاد وحشتناک  و از روی درد پدرم رو  از پشت سرم شنیدم. برگشتم و بهش نگاه کردم. برسام! خدای من اون شیطان... 

صورت پدرم  دیگه وجود نداشت؛ با خاکستر یکی شده بود و به صورت وحشیانه‌ای روحش توسط برسام بلعیده شده بود.  برسام با استفاده از نیروی  اتش صورت پدرم رو سوزوند! 

 گلوی بابا رو ول کرد که بی‌جون روی زمین افتاد. اشک‌هام روی صورتم روون شده بود، چی داشتم می‌دیدم؟ خدای من!

به سمتم برگشت که با دیدن چشم‌های آتشینش دوباره حرف‌های بابا برام تکرار شد. فرار کن گارنت! 

این‌بار بدون هیچ مکثی به سمت انتهای جنگل دوییدم. اشک‌هام دونه دونه از چشم هام پایین میریخت و صحنه‌ها پشت سر هم برام تداعی میشد. نمیتونستم باور کنم نمی‌تونستم این حقیقت رو بپذیرم  که پدر نازنینم رو از دست دادم، اونم به دست کسی که ادعای عاشق پیشگی می‌کرد. 

ویراستار: @ Ayda.rashid

ناظر: @ khakestar

@ Ayda.rashid  @ _NAJIW80_  @ Atria  @ MOON_.  @ mahdiyeh  @ Amitist.98ia   @ آلفای نقره ای   @ ستاره  @ SONIYA_M   @ Soniya-Aslan  @ سادات.82  

.  

ویرایش شده توسط Morganit
༆ویراستاری ༆Ayda.rashid
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت دوم» 

نمی‌دونم چقدر از کلبه دور شده بودم؛ ولی اونقدری دوییده بودم که پاهام درد گرفته بود. دیگه هیچ توانی نداشتم با دردی که توی سینم به وجود اومده بود هم نمی‌تونستم بجنگم، قلب شکستم الان دیگه هیچ مرحمی نداشت، پدر نازنینم دیگه وجود نداشت. همه اینا باعث شده بود که درد و غم زیادی رو درون خودم احساس کنم و با تمام توانم فریاد  بزنم؛ ناله‌های پشت سر هم، فریادها و جیغ‌های گوش خراشی که دل هر سنگی رو آب می‌کرد، باعث ناله و پرواز کلاغ‌های بالای سرم شد که از شاخه‌ای به  شاخه دیگه حرکت می‌کردن.

بدون توجه به جا و مکانم  روی زمین نشستم. دامن لباسم رو توی بغلم گرفتم و با تمام توانم شروع کردم به گریه کردن و عاجزانه پدرم رو صدا می‌کردم. صحنه‌ها جلوی چشم‌هام رژه می‌رفت، نمی‌دونم چقدر گذشت؛ ولی از شدت دردی که توی قفسه سینم جریان داشت چشم‌هام سیاهی رفت و روی زمین به پهلو افتادم.

به بالای سرم نگاه کردم. آسمون تاریک  نوید از بیداری امپراطور شب رو می‌داد. ستاره‌های رقصنده به صورت پراکنده آسمون تاریک رو پر کرده بودن و دور تا دور ماه با لباس‌هایی از جنس روشنایی و نور، خودشون رو تاب می‌دادن و با رقص اغوا کنندشون توی تاریکی شب خودشون رو به نمایش می‌زاشتن.

با نفس‌های پی در پی، سعی در کنترل کردن احساستم رو داشتم.  می‌دونستم الان چشم‌های بنفش رنگم  به خون آغوشته شده و به جای مروارید‌های کوچیک قطره‌های خون  از چشم‌هام روون شده. 

حتی توان این‌ که به اطرافم نگاه کنم تا ببینم کجام یا توی چه مکانی قرار دارم، هم نداشتم. فقط یادمه دست‌هام رو توی سینم جمع کردم و چونم رو بهشون چسبوندم، پاهام رو توی شکمم جمع کردم، چشم‌هام رو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

***

با شنیدن صدای خش- خش برگ‌ها چشم هام رو اروم باز کردم نگاهی به اطراف انداختم، هوا گرگ و میش بود و مه کم و بیش جنگل رو فرا گرفته بود. اولش فکر کردم خیالاتی شدم تا اینکه دوباره صدای خش- خش برگ‌ها تکرار شد. اروم از جام بلند شدم و به سمت جایی که صدارو میشنیدم حرکت کردم. دستم رو به سمت بوته برگ‌ها دراز کردم که ناگهان صدای داد بلندی توجهم رو به خودش جلب کرد:

- مراقب باش! 

تا خواستم برگردم ببینم منبع صدا از کجا بوده یک دفعه مرد کاملا پوشیده ای رو جلوی خودم دیدم. همه چیز خیلی ناگهانی شده بود با ترس عقب رفتم  و گفتم:

- تو  کی هستی؟ 

شنل کلاه داری داشت که مانع دیدن صورتش شده بود و همین نکته بیشتر من رو ترسونده بود. نکنه یکی از نیرو های برسام باشه؟ 

به سمتم برگشت، کلاه شنلش رو برداشت و با اخم گفت:

- همیشه اینقدر بی احتیاط هستی؟ 

اون حرف میزد و من فقط غرق چشم‌های جنگلی و شیطونش شده بودم عجیب بود! ولی انگار خود جنگل رو توی چشم‌هاش میدیدم. نصف صورتش با پارچه‌ی قهوه‌ای رنگی پوشیده شده بود سر تا پاش با لباس‌های قهوه‌ای رنگ پوشیده شده بود مرد چهارشونه و هیکلی‌ای بود، بهش میومد رزمنده‌ای چیزی باشه.

به دست هاش خیره شدم. تازه متوجه مار  نسبتا بزرگی که سرش رو بین دست ‌‌هاش گرفته بود  شدم. 

-  دارم با تو حرف میزنم. 

با صداش به خودم اومدم و به مار اشاره کردم و گفتم:

- اون... اون پشت بوته‌ها بود؟

تک خند‌ه‌ای کرد و دستش رو بالا اورد و به مار سفید رنگ توی دستش خیره شد. سرش رو به معنی مثبت تکون داد و مار رو به عقب پرتاب کرد و گفت:

- حواستو بیشتر جمع کن، اصلا یه دختر تنها... بگذریم. 

دو انگشتشو روی پیشونیش گرفت و ادامه داد:

- عزت زیاد. 

سر تا پام رو از نظر گذروند و راه افتاد. حس می‌کردم اون میتونه به من کمک کنه تا بتونم انتقام پدرم رو از اون برسام عوضی بگیرم. برای همین به عقب برگشتم و دنبالش راه افتادم و گفتم:

- صبر کن، تو جنگجویی؟ 

انگار از سوالم جا خورد کمی مکس کرد،  اخم‌هاش توی هم فرو رفت  و یه داس کشاورزی از توی کیفی که همراهش بود دراورد و گفت:

- نه

بعد با داس برگ‌های بزرگی که صد راهمون شده بود رو می‌برید. 

 

ویراستار:   @ Ayda rashid

ناظر رمان: @ khakestar

خواننده:

@ masoo  @ Masoome  @ سادات.82 @ Amitist.98ia  @ ستاره-Ensiyeh.gh  @ Aramis.R_U  @ SONIYA_M  @ آیلار مومنی  @ Z.mim @ آلفای نقره ای @ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Morganit
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

 «پارت سوم» 

با تعجب گفتم:

- پس توی جنگل چیکار میکنی؟ اونم با این وضع؟ 

خنده‌ای سر داد و گفت:

- وضعم چشه؟ 

چشم‌هام رو ریز کردم و گفتم:

- چه می‌دونم! ظاهرتو شبیه قاتلای جعبه‌ای کرده. 

از صداش شیطنت می‌بارید، انگار قصد داشت سر کارم بزاره. سرم رو تکون دادم تا افکار بی‌هوده کنار زده بشه وقتش بود برم سر اصل مطلب گلوم رو صاف کردم و گفتم:

- بگذریم، من به کمک نیاز دارم حس میکنم تو تنها کسی... 

قبل این که حرفم تموم بشه متوجه شدم نیستش، انگار آب شده رفته زیر زمین! 

به پشت سرم نگاه کردم؛ هیچ اثری از مردی که دوبرابر خودم بود پیدا نکردم! 

- دنبال من می‌گردی گارنت؟ 

با شنیدن صدای بم و مردونش درست کنار گوشم مو به تنم سیخ شد و به سرعت نور برگشتم و بهش نگاه کردم. اولین چیزی که به چشمم خورد به چشم‌های سبز  جنگلیش بود. ارامش خاصی توی چشم‌هاش بود  که الان به اندازه سه انگشت از صورتم فاصله داشت. 

هینی کش‌دار کشیدم و دستم رو به صورت ترسیده روی قلبم گذاشتم که تک خنده‌ای کرد، همین تک خنده‌ باعث شد که لب‌هاش کش بیان و چال گونه‌ای که داشت نمایان بشه. چند قدم عقب رفتم که جلو اومد و با لبخند بهم خیره شد. 

درحالی که نفس- نفس می‌زدم گفتم:

- تو... 

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و ادامه دادم:

- تو کی هستی، چرا یک دفعه غیب میشی، جنی؟

خنده‌ای صدادار کرد و درحالی که دست‌هاش رو به حالت تسلیم بالا برده بود گفت:

- ببخشید که خودم رو معرفی نکردم بانو، من کای هستم از نوادگان خانواده باسیلیسک!

یک دستش رو پشت کمرش گذاشت و یک دست دیگه‌اش رو روی سینه ستبرش قرار داد و ادامه داد:

- هر کسی افتخار آشنایی با من رو نداره، خوب می‌دونی، زیاد با افراد حال نمی‌کنم؛ ولی تو فرق داری گارنت. 

چشم‌هام رو ریز کردم، کای! این اسم، این اسم رو کجا شنیدم؟ چشم‌هام رو بستم و توی ذهنم شروع کردم به جست و جو کردن. 

اسم کای رو چند بار توی ذهنم تکرار کردم.  چقدر این اسم آشناست! فکر نکنم شخص مهمی باشه؛ ولی اسمش آشناست. 

کای درحالی که اخم ریزی بین پیشونیش نشسته بود، گفت:

- یعنی داری میگی  تو بزرگ‌ترین جادوگر ده امپراطوری رو نمی‌شناسی؟ 

با این حرفش موهای تنم سیخ شد و با تعجب بهش نگاه کردم، الان یادم اومد! کای بزرگ‌ترین جادوگر این امپراطوریه که حتی امپراطورهای سرزمین هم اون رو به صورت مداوم نمی‌تون ملاقات کنند.

دوباره صدای خنده‌اش بلند شد و گفت:

- گارنت! به خودت بیا دختر... 

ادامه حرفش رو نگفت، لبخند از صورتش محو شد، چشم‌های شادش خاموش شد و جاش رو به جدیت داد. درحالی که به چشم‌هام نگاه می‌کرد، گفت:

-  می‌دونم چه بلایی سر پدرت اومده؛ بهم گفتی کمک می‌خوای، تو مطمئنی  داری چیکار می‌کنی؟  

از این‌که یهویی این موضوع رو وسط کشید تعجب کردم! اخمی کردم و گفتم:

- اینقدر بی‌کاری که کارهای من رو زیر نظر گرفتی؟ 

پوزخندی زد و گفت:

- نه کوچول خانم، می‌خوام از اتفاقی که قراره بیوفته جلوگیری کنم.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

- منظورت چیه؟ 

بهم نگاه کرد و گفت:

- می‌دونی کوچولو؛ من عادت ندارم از پیشگویی‌هام برای کسی بگم! اگر دارم این رو بهت میگم فقط یک دلیل داره؛ اونم اینه که با این کارت نه تنها جون خودت بلکه جون تمام آدم‌های جهان  رو به خطر می‌ندازی. این کار باعث میشه همه چیز از چرخه طبیعیش خارج بشه و همه چیز بهم بریزه، عاقلانه فکر کن دختر این کار تو هیچ چیزی رو درست نمی‌کنه. 

اخم کردم و جسورانه یک قدم به سمتش رفتم، صاف توی چشم‌هاش زل زدم و درحالی که دست‌هام رو به حرکت درمی‌آوردم گفتم:

- من کار خودم رو انجام میدم! ضربه‌ای که برسام به من زد نا بخشودنیه! من انتقامم رو می‌گیرم و هیچ کسی هم جلو دارم نیست! 

با شنیدن این حرفم حالت چهرش گرفته شد و گفت:

- ولی داری اشتباه می‌کنی، تو جنگ و خون‌ریزی بزرگی به راه می‌ندازی گارنت.

با شنیدن این حرفش آتیش دلم کور شد و با لذت به حرفش گوش دادم، این یعنی من به هدفم می‌رسم و انتقامم رو از این ده امپراطوری نحس می‌گیرم. اون داشت حرف می‌زد؛ ولی من هیچی نمی‌فهمیدم، فقط به حرف اولش یعنی رسیدن به هدفم فکر می‌کردم. 

انگار متوجه شد به حرفاش توجهی نمی‌کنم؛ چون با چشم‌های غمگین بهم نگاه کرد و سرش رو به نشونه تاسف تکون داد. خیره نگاهش کردم که گفت:

- خب، مثل این‌که نمی‌خوای جلوی این واقعه عظیم و وحشتناک رو بگیری.

سرم رو به معنی تایید حرفش تکون دادم که چشم‌هاش رو بست و گفت:

- به حرفام فکر کن گارنت، تو همچین دختری نيستی و نخواهی بود. کافیه ک بخوای!

در سکوت بهش خیره شدم که چیزی زیر لب گفت، دست‌هاش رو روی صورتش کشید و گفت:

- خیلی خب، هرکاری دلت می‌خواد بکن ولی  این به این معنی نیست تنهات بزارم! 

خیلی حس بدی داشتم، برای همین عصبی گفتم:

- چرا؟ 

یه ابرو بالا انداخت و گفت:

-  یه جورایی دلم به حالت می‌سوزه، داری توی مسیری قدم میزاری که تهش مرگه و بس! 

کمی برام شوکه کننده بود؛ ولی سعی کردم با نفس عمیق خودم رو کنترل کنم.

@ Saghar 2021

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Morganit
ویراستاری ayda rashid
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت  چهارم» 

بغض بدی گلوم رو گرفت، اهسته سرم رو بلند کردم و به دو چشم براق و جنگلیش زل زدم. 

- من از هیچی نمی‌ترسم، هر اتفاقی بیوفته تا تهش   میرم. 

شیطنت توی چشم هاش، جاش رو به غم عمیقی داد و نفسش رو کلافه بیرون داد. 

لبش رو به دندون گرفت و گفت:

- چرا هیچی نمی‌فهمی تو دختر، دارم بهت میگم این کارت نتیجه خوبی نداره! 

عصبی بلند شدم و به سمتش رفتم با گستاخ ترین حالت ممکن توی چشم هاش زل زدم و دستم‌ رو بلند کردم و با تمام توانم توی صورتش سیلی زدم که سرش به سمت چپ خم شد، ‌‌ شوکه زده دستش رو روی صورتش که الان جای دستم روی پوست سبزش قرمز شده بود گذاشت و ناباور بهم خیره شد. 

کل وجودم از عصبانیت میلرزید نمی‌دونستم چطوری اروم بشم دلم می‌خواست روی این بشر تموم  ‌‌عصبانیتم رو خالی کنم، برای همین با تمام توانم حرف‌هام رو با فریاد بلندی به گوشش رسوندم. 

- اون تنها کسی بود که توی زندگیم بود تنها هدم من بود، زمانی که مادرم از ما جدا شد تنها پرستار من بود، چطور میتونی بگی سکوت کنم؟ چطور می‌تونی دل رنجیدم رو به  ارامش دعوت کنی؟  برو... 

دستام رو روی سینه یتبرش قرار دادم و با تمام توانم هلش دادم ولی دریغ از یه حرکت حتی یه میل، حاله اشک چشم‌هام رو پر کرده بود. نمی‌دونستم دارم چیکار می‌کنم با مشت‌های پی در پیم روی سینش قصد داشتم که اون رو از‌این مکان دور کنم. 

مچ دست‌هام رو گرفت و با لحن اروم ولی عصبی غرید:

- عقلت رو از دست دادی؟ اگه خواسته تو اینه باشه، ازینجا میرم. 

بعد توی یک چشم‌ به هم زدن غیب شد! اینقدر این اتفاق سریع بود  که روی زمین افتادم، به دست‌هام نگاه کردم. 

رد دستاش روی مچ دست‌هام بود. دست‌هام رو بهم حلقه کردم و روی قلبم که به شدت از درد تیر میکشید گذاشتم، اشک‌هام صورتم رو خیس خیس کرده بود. 

نمی‌تونستم این درد رو تحمل کردم  فریاد بلندی دادم  عاجزانه زجه میزدم و  گریه می‌کردم. 

نمیدونم چقدر گذشت ولی تقریبا غروب شده بود بلند شدم و به اسمون بنفش رنگ  نگاه کردم، رنگ‌های  زرد، نارنجی و بنفش به زیبایی خودشون رو به نمایش گذاشته بودن.

از جام بلند شدم پاهام خشک شده بود  قیافم کمی جمع شد هر طور شده بود خودم رو بلند کردم و بی هدف شروع  کردم به راه رفتن. 

اینقدر راه رفتم که به رود خونه رسیدم، حالم خیلی بدتر از اون بود که بتونم ادامه بدم برای همین تصمیم گرفتم شب رو همین‌جا سر کنم. 

کنار رود خونه زانو زدم خوبی این رود خونه این بود که شب تاب بود  برای همین اطراف رودخونه نورانی بود. به تصویرم که الان توی آب   بود خیره شدم  صورت رنگ پریده، لبای خشکیده و سفیدم قیافه ای درست شبیه به یه مرده متحرک ازم ساخته بود. موهای بنفش رنگم شلخته شده بود و اطرافم ریخته بود.  چشم‌هام رگ به انعکاس ماه که درست  بالای  تصویر خودم توی آب بود نگاه کردم. از همیشه زیبا تر بود و صد البته کامل، دستم رو به سمت انعکاس ماه توی آب بردم. 

ناگهان حس کردم سایه سیاهی از کنارم رد شد. سریع به سمت راست برگشتم ولی خبری نبود. حتما خیالاتی شدم، دوباره نگاهم رو به آب دوختم که متوجه شدم شخص دیگه‌ای اون طرف آب وایساده. اروم دستم رو به طرف خودم کشیدم و کم-کم سرم رو بالا اوردم. 

نگاهم به شخص روبه‌روم بود شاخ ‌‌های بلندی مثل یه بز کوهی داشت و شنل سیاه رنگی  روی سرش بود. آب دهنم رو قورت دادم. 

دستش رو به سمتم دراز کرد اولین چیزی که توجهم رو به خودش جلب کرد دست‌های اسکلت مانندش بود. 

صدای فوق العاده کم جون و دورگش منو به خودم آورد. 

- می‌تونم تورو به قدرت برسونم کافیه دستت رو توی دستم قرار بدی. 

چند بار نگاهم بین دستش و شاخ‌های روی سرش تداعی شد. حس می‌کردم با اعتماد بهش میتونم کل این دنیا رو با خاک یکسان کنم. دقیقا همون چیزی که می‌خواستم. 

دستم رو توی دستش قرار دادم  و با همون لبای خشکیده و چشم‌های قرمزی که در اثر گریه بود گفتم:

- چی می‌خوای؟ 

قطعا  همچین  معامله‌ای باید برای اونم سودی داشته باشه. 

کمی کلاه شنلش رو عقب زد که باعث شد لب‌هایی که به قرمزی خون بود و صورت سفید و رنگ پریدش رو بینم. 

لبخند دندون نمایی زد که متوجه دندون‌های نیشش شدم. زبونش رو با حالت خاصی بیرون اورد و گفت:

- روحتو! 

نفسم حبث شددارم چیکار می‌کنم؟ خواستم دستم رو عقب بکشم که مانع شد و گفت:

- راه برگشتی نیست. 

ترسیده بهش خیره شدم  که ناگهان درد وحشتناکی توی بدنم پیچید، ناله بلندی سر دادم و روی زمین افتادم حس می‌کردم زمین داره من رو می‌بلعه!  چشم‌هام بسته شد و دیگه هیچی نفهمیدم. 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Morganit
ویراستاری ayda rashid
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت پنجم» 

"کاموس"

با نهایت سرعتی که از خودم سراغ داشتم، جواهرات رو داخل ساک‌کولیم می‌ریختم. 

لبخند به لب به کاوه خیره شدم و چشمکی زدم و گفتم:

- نونمون تو روغنه کاوه با این همه جواهر می‌تونیم یه زندگی جدید بسازیم. 

کاوه درحالی که داشت با گاوصندوق جواهرفروشی وَر می‌رفت گفت: 

- اره ولی اول باید آبشون کنیم مطمئن باش تا یه ساعت دیگه مامورا می‌ریزن اینجا و رِتِته!  

انگشتش رو روی گردنش گذاشت و تا اخر کشید و ادامه داد:

- باید سریع تر کارمون رو تموم کنیم عجله کن. 

خندیدم و به سمت یکی از کشو‌های میز رفتم و بازش کردم. ساعت، ساعت و باز هم ساعت! همه رو از کشو خارج کردم و داخل ساک  ریختم که متوجه یه چیز براق زیر خود کشو شدم انگار که یه گشوی مخفی بود. 

کنجکاو چاقوی جیبیم، رو از جیبم خارج کردم و ماسک روی صورتم رو بالا دادم تا بهتر بتونم تمرکز کنم. چاقورو  توی شیارهای کنار کشو   فرو کردم. 

با صدای چکه‌ای که شنیدم فهمیدم در کشو باز شده و اینکه حدسم درست بوده و این یه کشوی مخفی بوده. تخته‌ای که الان دیگه از جا کنده شده بود رو  دراوردم که با یه دفتر سیاه رنگ و یه جعبه‌ی بنفش رنگ مواجه شدم. 

توی دلم اشوب بود به خوبی انرژی که از داخل جعبه بیرون میومد رو می‌تونستم دریافت کنم پر از انرژی سیاه بود بدنم لرزش خفیفی پیدا کرده بود و چک-چک عرق هام روی زمین می‌افتاد ماسکم رو کامل دراوردم و دستم رو به سمت جعبه دراز کردم. 

شاید به زود اندازه کف دستم میشد ولی سنگینیش به اندازه‌ای بود که مجبور شدم با دو دستم اون رو بلند کنم. جعبه رو روی میز قرار دادم و نفس عمیق کشیدم.  

نمی‌دونم چرا ولی اصلا حس خوبی نسبت به این جعبه نداشتم. دستم رو جمع کردم و با نگاهی مشکوک به اون دفتر دستم رو به سمت جعبه بردم و در جعبه رو باز کردم که توی لحظه اول نور شدیدی همه اتاق رو فرا گرفت. 

چشم‌هام رو بستم  و ساعد دستم رو برای جلوگیری از عبور نور، روی چشم‌هام قرار دادم. 

- وای پسر اون چی بود؟ 

با صدای کاوه چشم‌هام رو باز کردم همه جا دوباره توی تاریکی مطلق فرو رفته بود. 

آب دهنم رو قورت دادم و  با استرسی که نمیدونستم دقیقا منشأش کجا بود، سرم رو به طرفین تکون دادم و گفتم:

- نمیدونم. 

کاوه به سمتم اومد و دستش رو دور شونم حلقه کرد و گفت:

- یه سنگه! ولی یه سنگ با ارزش  کاموس. 

بهش خیره شدم که حس کردم چشم‌هاش به حالت مرموزی ریز شده و به سنگ خیره شده. 

دستم رو به سمت دفتر سیاه رنگ بردم و گفتم:

- اینم باهاش بود. 

به دفتر نگاه کرد و گفت:

- چیز خاصی نیست حتما دفتر، حساب کتابای پیر مرد عزیزمونه... 

چشمکی زد و ادامه داد:

- جواهرو دریاب داداش. 

عصبی بهش خیره شدم و گفتم:

- امکان نداره حساب کتاب باشه چون هیچ حس خوبی ندارم! 

خنده‌ای کرد و گفت:

- مثل بچگیتی کاموس هیچ تغییری نمیکردی هنوزم رویا بافی اخه چ چیز مرموزی باید داشته باشه؟ یه دفتر سادست دیگه.، اینقدرم حرف نزن هرچی برداشتی جمع بندی کن، الاناس که مامورا برسن. 

با تموم شدن حرفش  صدای اژیر پلیس  رو از دو کوچه اون طرف تر شنیدیم که هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد. 

نگاهم به نگاه کاوه گره خورد که گفت:

- تف به هرچی شانسه عجله کن. 

با هرچی سرعت که از خودمون سراغ داشتیم همه ساک و وسایلی که میخواستیم رو برداشتیم. نگاهم به دفتر و اون سنگ بود. 

که کاوه پیش دستی کرد و دستش رو به سمت جعبه برد. 

به محض لمس کردن جعبه داد بلندی سر داد و دستش رو چسبید. با تعجب بهش خیره شدم  که دیدم دستش به طرز وحشت ناکی سوخته. 

با تعجب گفتم:

- کاوه! 

ویرایش شده توسط Morganit
ویراستاری ayda rashid
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت ششم» 

صدای ماشینا هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشدن، دستم رو زیر بغل کاوه گرفتم و بلندش کردم و به سمت ماشین بردمش در جلو رو باز کردم که خودش سوار شد و گفت: 

- کاموس کیفارو بیار عجله کن. 

با عجله وارد مغازه شدم و هر چهار تا ساک رو برداشتم و به سمت در خروجی رفتم که یهو از اون سنگ نور عجیب و بنفش رنگی ساطع شد. 

حس کنجکاویم بیشتر از این بود که بهش غلبه کنم سریع به سمت ناشین رفتم و همه رو توی ماشین جا دادم   صندوق عقب رو باز کردم و چند تا تکه پارچه که توی ماشین داشتم رو برداشتم و وارد مغازه شدم سریع  با پارچه جعبه رو برداشتم که نگاهم به دفتر خشک شد. 

در همین حین بود که  ناگهان صدای ماشین‌ها نزدیک و نزدیک تر شد انگار رسیده بودن به اول خیابون. 

جهنم و زرر سریع با اون یکی دستم کتاب رو برداشتم و از مغازه زدم بیرون در صندوق رو که باز گزاشته بودم بستم و به سمت در راننده حرکت کردم جعبه ای که دستم بود رو با احتیاط روی صندلی پشتم قرار دادم و سریع ماشین رو روشن کردم و راه افتادم و داخل کوچه پس کوچه ها شدم.

به معنای واقعی استرس خفم کرده بود دقیقه نود بود که از شرشون خلاص شده بودیم و این خیلی هیجان انگیز بود. 

با شادی گفتم:

- موفق شدیم داداش  .

به کاوه نگاه کردم که از درد قیافش جمع شده بود  و نگران گفتم:

- هی داداش، تو چت شده! خوب میشی تاقت بیار الان میرسیم به کلبه. 

به مسیر خیره شدم از شهر خارج شدیم و وارد جنگل شدیم.  تنها مخفیگاهی که داشتم  کلبه ای بود که توی همین جنگل قرار داشت. 

نمیدونم کی رسیدیم. اولین کاری که کردم این بود که کاوه رو روی  کولم گذاشتم و به سمت داخل بردم 

روی تخت درازش کردم و چراغ نفتی بالای تخت رو روشن کردم صورتش روبه کبودی میزد. 

نمیدونستم دقیق باید چیکار کنم، به سمت جعبه کمک‌های اولیه رفتم و چند تا باند  وسیله ضد عفونی برداشتم و به سمتش رفتم. 

دستش رو توی دستم گرفتم و بتادین  رو با بی رحمی تمام روی سوختگی دستش ریختم که از درد فریاد بلندی سر داد. 

اشک توی چشم‌هام جمع شده بود اون داداشم بود و من نمیدونستم چیکار کنم براش که از دردش کم کنم. 

دستش رو بانداژ کردم  کردم و روی پیشونیش رو بوسه زدم.  صورتش کاملا زیر عرق بود برای همین لبام طعم شوری پوستش رو به خودش گرفت. 

بلند شدم و به سمت بشکه آبی رفتم و لیوان کنارش رو پر  کردم و به سمتش رفتم. دستم رو زیر گردنش گذاشتم و سرش رو بلند کردم و لیوان آب رو به لبش نزدیک کردم و به خوردش دادم. 

 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Morganit
ویراستاری ayda rashid
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت هفتم» 

لیوان آب رو کنار گذاشتم و به چهره کبودش خیره شدم چشم‌های مشکی رنگش رو بسته بود و لبای گو‌شتی بزرگش ترک خورده بود.

- کا... موس!

به چشم‌های نیمه بازش خیره شدم که گفت:

- من... من دارم از داخل آتیش میگیرم.

دستم رو روی پیشونی خیس از عرقش گذاشتم خیلی سرد بود! ترسیدم و سریع شروع کردم به باز کردن دکمه‌های پیراهنش، شاید با این کار بتونم کمی از اتیش درونش رو خاموش کنم. 

ولی چیزی رو که داشتم میدیدم رو نمیتونستم باور کنم. قفسه سینش داشت ذوب میشد! انگار مواد مذاب داخل بدنش گذاشته بودن، خیلی واضح میتونستم داخل بدنش رو ببینم، اصلا چیزی به اسم گوشت روی سینش وجود نداشت!

وحشت زده بهش خیره شدم و گفتم:

- ت... تو! 

با چشم‌های چوشان از اشک گفت:

- دیگه نمیتونم تحمل کنم کاموس!

داشت زجر میکشید نمیخواستم این حالش بیشتر طول بکشه این یه شکنجه واقعی بود. اشک از چشم‌هام سرازیر میشد اینجا دیگه اون جمله معروف  «مرد که گریه نمی‌کنه» تاثیری نداشت.

بلندش کردم و توی بغلم گرفتمش و سرم رو توی گودی گردنش که هر لحظه سردتر و سردتر میشد فرو کردم.

صدای کم جونش توی گوشم پیچید:

- باید بری کاموس، یه زندگی جدید برای خودت بساز، با یه دختر اصیل ازدواج کن و بچه دار شو، دیگه دزدی نکن و...

نذاشتم ادامه بده و گفتم:

- متاسفم کاوه، واقعا متاسفم...

مکث کردم و با بغض ناشی از عاقبت کارم ادامه دادم:

- میخوای کاری کنم زودتر تموم بشه؟

لرزش خفیفی رو توی بدنش حس کردم که گفت:

- لطفا انجامش بده. 

به چشم‌هاش نگاه کردم که با لبخند تلخ و کم جونی ادامه داد:

- داداش کوچیکه.

اروم دستم رو به سمت چاقوی توی جیبیم بردم و دراوردمش.

سرشو بوسیدم و با یه حرکت چاقو رو توی بدنش فرو کردم که ناله‌ی خفه‌ای سر داد.

سرش رو بیشتر به سینم فشار دادم و برای بار دوم چاقو رو توی بدنش فرو کردم. بی‌صدا گریه میکردم. کم کم دستش شل شد و توی بغلم اخرین نفس‌هاش رو کشید.

دستم میلرزید چاقو رو بیرون کشیدم که از دستم لیز خورد و پایین افتاد. صداش توی فضای کلبه پیچید، سرم رو توی موهاش فرو کردم و با تموم وجودم بو می‌کردم.

با تموم وجودم فریاد میزدم و عذا داری تک برادرم رو میکردم.

- نباید اینجوری میشد کاوه نباید!

قلبم به شدت خودش رو به سینم میکوبید باور اینکه دیگه نتونم ببینمش خیلی سخت بود. 

- متاسفم کاوه هیچ وقت نمیخواستم با دستای خودم زندگیتو ازت بگیرم ولی مجبور بودم. 

دست خونیم رو به سرش کشیدم که این کار باعث شد رنگ شب موهاش براق بشه. آب دهنم رو قورت دادم و برای بار دوم گفتم:

- مجبور بودم. 

بعد از گریه‌های بی وقفه  تصمیم گرفتم که از کاوه جدا بشم. ناامید از زندگی پیش روم، برای اخرین بار به  صورت موردش خیره شدم. 

اروم و با احترام سرش رو روی بالشت قرار دادم سعی کردم اروم باشم ولی نمیشد. بلند شدم و از کلبه خارج شدم و سوار ماشین شدم.

دست‌های به خون آغوشته شدم رو با یه بطری آب معدنی شستم و اخرین نگاهم رو به کلبه انداختم. نمی‌تونستم همینطور اونجا رهاش کنم. نباید برادرم رو خاک می‌کردم؟

یه نیرویی منو از این کار منع می‌کرد انگار که امید داشتم اون زنده بشه و به زندگیش ادامه بده. لبخند تلخی زدم و گفتم:

- دلم برات تنگ میشه داداش.

ماشین رو روشن کردم و به سمت مکانی نامعلوم توی جاده‌های پیچ در پیچ جنگل حرکت کردم . 

فکرو خیال عمونم نمی‌داد. اصلا نمیدونستم دارم کجا میرم و یا باید چیکار کنم  داشتم به روبه‌رو نگاه میکردم که ناگهان نور شدید و بنفش رنگی کل فضا رو پر کرد. 

به معنای واقعی کور شدم! تعادلم رو از دست دادم و فقط میدونم با ماشین محکم به چیزی برخورد کردم  و سرم به فرمون ماشین خورد و دیگه هیچی نفهمیدم. 

@ Ayda rashid☆ویژه☆

@ Saghar 2021

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Morganit
ویراستاری ayda rashid
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت هشتم»   

حس سوزشی که روی رون‌های پام حس کردم باعث شد مثل برق گرفته‌ها چشم‌هام رو باز کنم. نمیتونستم دقیق موقعیتم رو درک کنم  اولین چیزی که به چشمم خورد درخت بزرگ و تومندی بود که بهش برخورد کرده بودم و دودی که از ماشین  ساطع میشد و اطراف رو پر کرده بود.  

نگاعم رو به سمت پاهام کشیدم لحظه‌ای لرزش خفیفی توی بدنم حس کردم و موبه تنم سیخ شد!  

اون دفتر همراه با اون سنگ نفرین شده روی پاهام بود. دقیق جلوم بودن  هضم این اتفاقات برای منی که همیشه منطقی فکر میکردم واقعا دشوار بود!  

ناگهان صندلی به عقب کشیده شد و دفتر خود به خود شروع کرد به باز شدن. از ترس فریاد بلندی سر دادم و خودم رو محکم به صندلی میکوبیدم هرچی تلاش میکردم  بدنم رو تکون بدم نمی‌تونستم. یه نگاهم به دفتر بود و یه نگاهم به بیرون. حس میکردم دور و اطرافم رو ادمایی پر کردن که نمیتونم ببینمشون و این واقعا وحشت ناک بود.  

دفتر باز شد و صدای وحشت ناکی توی گوشم پیچید.  

- به داستان من گوش کن کاموس.  

 نه صدای زن بود و نه صدای مرد، دورگه بود و خش دار بلند بود و حشت ناک، تا به حال توی عمرم همچین صدایی نشنیدم.  

به کتاب خیره شدم هیچی توش ننوشته بود نفس نفس میزدم امید وار بودم زودتر همه چی تموم بشه کم کم نوشته‌هایی با جوهر نارنجی یا بهتر بگم آتشی، روی دفتر نمایان شد.  

انگار یه نفر به زور من رو وادار میکرد که نوشته ‌‌هارو بخونم.  

- روزی روزگاری  در سرزمین‌های خیلی خیلی دور  در کشوری به نام   استون یک آفت متولد شد که باعث از بین رفتن کل کشور شد. 

نبردهایی که نظیرش در هیچ جای  دنیا دیده نشده، زنان و مردان رزمنده‌ای که جونشون رو در راه کشور فدا کردن. 

ولی تاریخ باید عوض بشه. این آفت باید از بین بره، 

 تو...  کسی هستی که انتخاب شدی! 

حتی یه کلمه از کلمات داخل کتاب رو متوجه نمیشدم. 

نوشته‌ها کم کم محو شدن  و یک دفعه  یه کلمه ظاهر شد. 

- پشت سرت... به امید دیدار. 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Morganit
ویراستاری ayda rashid
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

 «پارت نهم» 

آب دهنم رو به زور قورت دادم و اروم به پشت برگشتم و به پشت نگاه کردم. چیزی نبود. نفس عمیقی کشیدم که ناگهان سنگینی ‌‌ای رو روی پاهام حس کردم. 

اروم به جلو برگشتم که با دیدن موجود روبه‌روم از ترس فریادی سر دادم. دست‌هاش رو روی صورتم گذاشت و گفت:

- من نمیزارم به یه قدمی اون دختر نزدیک بشی. 

متوجه مظورش نمیشدم فریاد میزدم. ولی بی فایده بود. 

دستش رو به صورتم زد و گفت:

-  کاری میکنم که دیگه هیچ وقت نتونی به جسمت برگردی. 

حس کردم دارم آتیش میگیرم داد بلندی سر دادم که ناگهان محو شد. 

صورتم به شدت داشت میسوخت به آینه  ماشین خیره  شدم با صحنه‌ای که دیدم  ترسم دو چندان شد. 

صورتم داشت ذوب میشد و قطره قطره روی بدنم سرازیر میشد. 

دستمال پارچهای برداشتم داشتم از درد جون میدادم. سعی کردم با دستمال  صورتم رو جمع کنم  ولی فایده نداشت. 

نمیدونم چقدر اون درد رو تحمل کردم ولی در اخر به خواب طولانی مدتی فرو رفتم... 

***

صدای گریه میومد. خیلی  کم جون بود ولی میتونستم بشنوم. 

سرم به شدت درد می‌کرد بلند شدم  و دستم رو روی سرم گذاشتم و به اطراف نگاه کردم. 

تازه متوجه دیزاین متفاوت اطرافم شده بودم. یه کلبه‌ی چوبی بود. پنجره‌‌ای با پرده‌های حریر   آبی رنگ که زیر پنجره یه میز کوچیک و دونفره قرار داشت. 

بلند شدم، به سمت پرده رفتم و کنارش زدم شب بود، ازینجا میشد کهکشان رو دید ولی... نمیدونم. شایدم قسمتی از کهکشان بود ولی خب... اونی نبود که من میشناختم. 

صدای گریه شدت گرفت به سمت منبع صدا  از کلبه خارج شدم. خدای من اینجا بهشته؟ من مردم؟ 

دور و اطرافم پر شده بود  از درخت‌های بلند و کوتاه. باهم متحد شده بودن و جنگل وسیعی رو تشکیل داده بودن با گل‌های نورانی و شب‌تاب، به سمت جنگل حرکت کردم عجیب بود ولی دیگه نمی‌ترسید، خیلی اروم و راحت بودم. 

کم کم به رودخونه‌ای رسیدم صدا ‌‌هر لجظه بیشتر و بیشتر میشد. 

دیدمش! بالاخره دیدمش به درختی تکیه داده بود و سرش رو بین پاهاش و دست‌هاش مخفی کرده بود. 

رودخونه به طرز معجزه‌ اسایی از خودش نور ساطع میکرد و همین باعث شد که به راحتی بتونم ببینمش، دختر ظریفی بود با لباس‌های حریر و آبی ملایم. موهای عجیب و بنفش رنگی داشت، یه بنفش ملایم که الان دیگه بهش میگن رنگ یاسی. 

سرش رو بلند کرد و تونستم  صورت گندمگونش رو ببینم لب‌هایی به سرخی خون و چشم‌هایی... صبر کن! چشم‌هاش هم بنفش بود. بنفش تقریبا تیره رنگی که نظیرش رو هیچ جایی ندیده بودم. 

صدایگریش شدت گرفت و گفت:

- کمکم کن، تاریخ... داره دوباره تکرار میشه. 

@ Ayda rashid☆ویژه☆

@ Saghar 2021

 

ویرایش شده توسط Morganit
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت دهم»  

کنارش زانو زدم و تار‌ موهاش رو که روی صورتش افتاده بود رو کنار زدم. 

مژه‌های بلندش خیس شده بود همچنان محو چشم‌هاش بودم. تابه‌حال توی عمرم ادمی به این زیبایی ندیده بودم. 

میدونستم صدام میلرزه با این وجود گفتم:

- باید چیکار کنم؟ 

با دست‌های ظریفش اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت:

- اونا منو میخوان، ازت میخوام منو مخفی کنی اونا میخوان منو کنترل کنن نباید بزاریم این اتفاق بیوفته در غیر این صورت تاریخ دوباره تکرار میشه. 

 آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

- منظورت چیه؟ 

لبخندی زد که باعث یه طرف صورتش چال بیوفته، گفت:

- به موقش میفهمی کمکم میکنی؟ 

دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم:

- هرچی تو بخوای... 

بلند شد که متقابلا بلند شدم. یک دفعه دو دستش رو به سینم  زد و با تموم توانش من رو داخل رودخونه پرتاب کرد. 

شوک زده به اطراف خیره شدم  رودخونه‌ای درکار نبود. الان دیگه شده بود بزرگ ترین اقیانوسی که تا با حال به چشم دیدم. 

اطرافم سیاه ه سیاه بود. داشتم نفس کم میاوردم که از دور سایه ای دیدم  کم کم نزدیک شد که تونستم اون دختر رو ببینم به سمتم اومد و سرم رو بین دو دستش گرفت و گفت:

- من زندگیم رو  به تو میدم. خواهش میکنم پیروز شو. 

کم کم چشم‌هام بسته شد و دیگه هیچی نفهمیدم. 

***

بوی خیلی خوبی حس می‌کردم یه غذای شیرین یا بهتر بگم بوی شیرینی  لبخندی روی لبم نقش بست با خوشحالی لب زدم:

- الحق که یه دونه‌ای مامان. 

لحظه‌ای کل اتفاقات اخیر و خواب عجیبی که دیده بودم جلوی چشم‌هام نقش بست. 

با وحشت نیم خیز شدم و چشم‌هام رو باز کردم. بدنم رو لمس کردم به همجام دست میزدم و با شادی گفتم:

- من زندم من... 

لحظه‌ای شوکه شدم. از کی تاحالا صدام اینقدر نازک شده بود؟ 

به اطراف نگاه کردم. اینجا دیگه کجا بود؟ مطمئنم تا به حال اینجا نیومده بودم. با حس سنگینی نگاهی روی خودم سرم رو بلند کردم که با دو گوی زمردی جنگلی مواجه شدم.

 

@ Saghar 2021

@ Ayda rashid☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Morganit
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت یازدهم» 

لحظه ای سکوت حاکم بر فضای کلبه بود. اب دهنم رو قورت دادم این مرد کی بود؟ 

- دوشیزه گارنت؟

چند لحظه طول کشید تا بفهمم  چی گفت، دوشیزه؟ اخه مگه من زنم که میگه دوشیزه گارنت؟ این چه اسمیه انگار اومده بودم به عصر حجر زمان خان قلی خان هاجر، اخم کردم و گفتم: 

- تو‌کی هستی؟

بازم اون صدای نازک نگران توی ذهن پریشونم دنبال یه جواب میگشتم ولی هیچی به هیچی.

 پسره کلافه  روی تخت کنارم نشست و گفت:

- داری میگی منو یادت نمیاد؟ البته بایدم یادت نیاد تقریبا هزار سال از اون موضوع گذشته ولی خب دلیل نمیشه خاطراتتم پاک بشه برو خداروشکر کن کای تونستن تیکه های بدنت رو بهم جوش بده.

کج و کوله نگاش کردم و گفتم: 

- ببین داداش من نمیدونم مخت چقدر تاب داره، که اولا منو به عنوان یه خانم میبینی درحالی که من یه مردم و دوبرابر توهم هیکل دارم  دوم اینکه منو ازین فیلم یا دوربین مخفیتون بکش بیرون اگرنا هرچی دیدی از چشم خودت...

حرفم تموم نشده بود که یهو در کلبه باز شد و قامت یه مرد بلند و چهار شونه توی در نمایان شد. روی لباساش کلی برف نشسته بود.

اون پسر چشم زمردیه با شادی بلند شد و گفت:

- کای! 

نمیتونستم صورت کای  رو ببینم  شنل کلاه داری به سر داشت تنها چیزی که از چهرش به چشم میخورد ته ریش و لب های گوشتی بود که کمی از سایه شنل بیرون بود.

پشت سر مرده توفان عظیمی از برف رو میتونستم ببینم   برام خیلی عجیب بود‌.چون ما الان توی اوج تابستون بودیم و این برف...

با صداش به خودم اومدم.صدای بم و مردونه ای داشت صدای اشنا اما غریبه از درون داشتم خود خوری میکردم احساس میکردم این صدا بیش از اندازه برام عزیزه چه تفکرات مسخره‌ای به افکارم پوزخند زدم و به حرفش گوش دوختم.

درحالی که در کلبه رو می‌بست، چراغ قدیمی کنار در کلبه رو روشن کرد و گفت:

- هوا اون بیرون بدتر و بدتر میشه سرکان بهتره امشب رو مهمون من باشی.

 

@ سادات.82

@ Saghar 2021

ویرایش شده توسط Morganit
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت دوازده» 

 

@ Saghar 2021

 

ویرایش شده توسط Morganit
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت سیزده» 

 

ویرایش شده توسط Morganit
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت چهاردهم» 

 

@ Saghar 2021

ویرایش شده توسط Morganit
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت پانزده» 

 

@ Saghar 2021

ویرایش شده توسط Morganit
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...