رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

فال بد یوم| ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا


ملیکا ملازاده
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم الله الرحمن الرحیم

داستان فال بد یوم

نویسنده ملیکاملازاده

ژانر:ترسناک،تاریخی

خلاصه: 

و (خدایا)چه بسیار بلاهای سخت از من بگردانیدی و چه بسیار از لغزشها که مرا نگاه داشتی

🥀فرازی از دعای کمیل 🥀

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

مقدمه:
ساده که باشی همه چیز خوب میشود...
خودت
هوای شهرت
آدمهای اطرافت
برایت فرقی نمی کند که تجمل چیست
همیشه لبخند بر لب داری^^
بر روی جدولهای کنار خیابان راه می روی
زیر باران، دهانت را باز میکنی و چند قطره مینوشی
آدم برفی که درست می کنی، شال گردنت را به او ببخشی...!
آدمهای ساده بوی ناب آدم می دهند؛ ساده اند نه ساده لوح...
آدمهای ساده را احمق فرض نکنید 
آنها خودشان نخواستند هفت خط باشند 🙂💙☁️

@GH_Mahla @iydaaj @dark_silence @فائزه اکبریان @نازیلا

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام

اسم من  سمانه ست

تک فرزند خانواده   یهودی لهستی

پدر من مارتین در یک کارخانه ابزار سازی در مالزی کار می کنه و خانواده ما هم مجبور به مهاجرت از کشورمون  سوئد به اینجا شدیم.

مادرم معلم در یک مدرسه دو زبانه هست و من هم با ده سال سن دوران مدرسه رو  می گذرونم.

جز ما سه نفر مادر بزرگم سیسیلی هم با ما زندگی می کنه.

خانواده ما یک خانواده  مذهبی و آروم هستیم. مادرم به مادربزرگم می گه نون خور اضاف و همیشه سر غذایی که بهشمی ده غر می زنه.

مادرم زیاد خونه نیست و بعد از مدرسه با دوست   هاش تا نصف شب بیرون می ره و  مراقبت از مادر بزرگم  به گردن من افتاده. 

پدرم هم تا نزدیک  شب بیرون از خونه و وقتی هم میاد سرش توی گوشیشه.

بعضی وقت ها به کلاس زبان مالایی که زبان  رسمی این کشور می رم  و این موقع ها پدرم مجبور  می شه  برای مادربزرگم پرستار بگیره.

با پنج رینگیت که پدرم هر هفته به من می داد هر روز صبح قبل از مدرسه برای خودم خوراکی می گرفتم و زنگ تفریح ها مشغول می شدم. 

بیشتر مردم محله ما مسلمون بودن  مسجدی هم که نزدیک خونه مون بود روزی چندبار با زبون غریبی  اذون می گفت  اما با این وجود همسایه سمت راستمون بودایی بود  و چندتا از همکلاسی های من هم  مسیحی  و حتی یکی از معلم ها هندو بودن.

توی قانون اینجا آزادی مذهبی رسمیت داشت اما در عمل چندان آسون نبود. همین چند روز پیش  همسایه بودایی مون تعریف می کرد که گروهی بهشون اجازه ساختن معبد ندادن.  با همه این ها مردم به طور عادی احترام به دین هم می ذارن.

مردم اینجا خونگرم و مهمون نواز هستن   مسلمان‌ ها دارای رستوران‌ها و فروشگاه‌هایی هستن که با آرم حلال مشخص می‌شن. هندوها به برهما و چینی‌ها به بودا معتقد هستن.  با توجه به طبیعت بخشنده این سرزمین بومی‌ها که اکثراً مسلمون هستن دارای اخلاقی خوش و دست و دل باز هستن.   دارای نظم و ترتیب بسیار در کارها می باشند؛ که با توجه به سرمایه‌گذاری‌های شرکت‌های ژاپنی در این کشور و نظارت و خوبه ژاپنی‌ها این نظم در تمام جاها مشهود.

تنها قمار خانه کشورهای مسلمان  در این کشور و در بلندای تله کابین شهر گلتینگ   و ورود مسلمانان مالائی به آن ممنوع  بود اما مادرم که خیلی علاقه به این بازی داشت بیشتر  شب ها با دوست هاش به اونجا می رفت.

ما تعطیلات تابستونی رو به  شبه جزیره مالزی می ریم  و ساحل هاش رو محل تفریح قرار می دیم اما  بقیه تعطیلات رو به  طبیعت‌های سرسبز و جنگل‌ها مالزی می ریم و هفته ای یکبار هم به   بلندترین برج دوقلوی جهان می رفتیم. 

توی این سه سالی که تویاین کشور بودیم دو بار به  دیدن مجسمه بلند استاده و یکبار هم  به باغ پرندگان که بزرگترین باغ پرندگان روباز دنیا بود رفتیم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از اینجا به بعد بریم سر داستان اصلی. زندگی ما از زمانی تغییر کرد که دختر خاله مامانم  الیکا برای تعطیلات تابستونی به پیش ما اومد. روز اول که دیدمش خیلی تعجب کردم. الیکا  نقابی به چهره ش زده بود و جلیقه ضد گلوله پوشیده بود و  انگشتر درشتی توی دستش بود. همسایه ها که در حال بازگشت به خونه شون بودن بهش می خندیدن و  مامان هم خجالت زده به دور و بر نگاه می کرد. پدرم گفت:

- بهتر به داخل بریم الیکا جان.

همه از پیشنهادش  استقبال کردیم و داخل رفتیم. مادربزرگم که روی مبل نشسته بود عینکش رو جابجا کرد.

- این کیه؟!

من گفتم:

- دختر خاله الیکا هستن.

- چرا اینطوری  لباس پوشیدی دختر؟!

این سوال همه ما جز مامان بود. دختر خاله الیکا دست به نقابش برد و درش آورد زیر اون نقاب یک دختر با  صورت پژمرده، موهایی  دودی و چشم های مشکی بود.

- من الیکام.

همینطور گیج نگاهش می کردیم. بازوی بابام رو گرفت و با صدای آرومی گفت:

- من یک جادوگرم.

من از ترس رفتم کنار مادربزرگ ایستادم اما مامان کلافه گفت:

- اون فقط فکر می کنه جادوگر دخترم.

الیکا با حرص نگاهش کرد.

- من واقعا یک جادوگرم!

سرش رو به سمت آسمون گرفت.

- اون هیولا دنبال منه که بکشم.

- چرا؟!

مامان عصبانی گفت:

- الیکا جون بیا به اتاقت راهنماییت کنم.

اون دوتا بالا رفتن و پدرم زوری خندید.

- می بینید که دختر خاله یکخورده شوخه!

- بنظر من شوخی نمی کرد!

- سمانه، بسته!

مادربزرگ گفت:

- برو وسایلت رو جمع کن عزیزم.

برای ناهار پایین رفتم. حالا دختر خاله یک پیراهن چروک مشکی پوشیده بود با شلوار ماشی رو به روش نشستم و شروع به خوردن کردیم. غذا که تموم شد مامان شروع به جمع کردن میز کرد و الیکا که به شکل ترسناکی به من زل زده بود گفت:

-  می خوای برات فال بگیرم.

- آره!

در مقابل هیجان من مامان گفت:

- نه.

- مامان خواهش نمی کنم!

- سما...

- بذار براش فال بگیرم، من می تونم بگم نسلش کیه!

بابا گفت:

- نسلش میمون دیگه جای سوال داره؟

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مامان لب گزید.

- عزیزم میمون چیه؟ دختر خوشگلم از نسل  آدم و حواست.

الیکا گفت:

- من بهتر از همه می تونم تشخیص بدم از چه نسلی هست.

مامان سعی داشت احترام دختر خاله ش رو حفظ کنه از طرفی اصرارهای من هم باعث شد بگه:

- باشه براش فال بگیر.

با ذوق جیغ زدم. الیکا بلند شد و گفت:

- بذار لوازم رو بیارم.

از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد و بعد با چند وسیله عجیب برگشت. روی مبل نشستیم.   کارت های آبی رو برعکس رو به روم گذاشت. لامپ کوچیک و خاموشی رو هم کنارش، پودر کرم رنگی روشون ریخت و گفت:

- چیزهایی که می گم رو تکرار کن.

یکم ترسیدم.

- با... باشه.

- شارب!

- شارب!

لامپ کوچیک همراهش روشنش شد.

- راذب!

آب دهنم رو قورت دادم.

- راذب!

برق های خونه خاموش شد و باعث شد بقیه از جا بپرن.

- دنچ!

از شدت ترس بغض کردم.

- دنچ!

مامان جیغ کشید:

- بسته دیگه.

اما دیر شده بود و لامپ ها یکی یکی شکست. مادر بزرگ نالید:

- چه اتفاقی داره می افته؟!

الیکا روی مبل چهار زانو نشست و چشم هاش رو بست. 

- اون  ها برای خودشون طعمه پیدا کردن

یک دفعه چشم باز کرد و به حالت ترسناکی به من که گوشه مبل  جمع شده بودم خیره شد.

- اما من سعی می کنم باهاشون بجنگم.

پنجره ها باز و بسته می شد و حتی چراغ های چراغدان شروعبه شکسته شدن کردن. بابا به سمت من دوید و بغلم کرد.

- لعنت به تو!

- نترسید تا لامپ کوچیک من نشکنه هیچی نمی شه!

با گریه گفتم:

- نشکنه!

- دارم سعی می کنم باهاش مقابله کنم.

یک دفعه لامپ کوچیک هم شروع به روشن خاموش شدن کرد. من از ته دل جیغ زدم و لامپ خاموش شد. سرم رو توی آغوش بابا پنهان کردم.

از خواب پریدم. توی اتاق خودم بودم. دستی روی صورتم کشیدم که هنوز خیس از اشک بود. با صدای بلند شروع به گریه کردن کردم.

- مامان!

ام کلثوم پرستارم به داخل دوید.

- چی شده سمانه جون؟!

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محکم بغلش کردم.

- مامانم کجاست؟!

- سرکارش عزیزم.

- بابام کجاست؟!

- اون هم سرکارش.

ازش فاصله گرفتم و نگاهش کردم.

- دختر خاله الیکا چی؟

تعجب کرد.

-دختر خاله الیکا کیه؟

- دختر خاله مامان... دختر خاله الیکا که جادوگر بود.

چند ثانیه نگاهم کرد بعد خندید.

- همچین شخصی رو نمی شناسم.

و گونه م رو بوسید.

- خواب دیدی گلم.

گریه م بند اومده بود اما بغض داشتم.

- خواب خیلی بدی بود.

- پاشو  عزیزم دست و صورتت رو بشور که کار داریم.

با کمکش بلند شدم و لباس خوابم رو عوض کردم و به سرویس بهداشتی رفتم. به صورتم آب زدم و حوله جیگریم رو برداشتم و خشکش کردم. به محظ اینکه حوله از روی صورتم برداشته شد با دیدن چیزی که با خون روی آینه نوشته شده جیغ کشیدم.

دیگه وقت وقته خوابه 
خوب بخوابین)

- ام کلثوم!

داخل دوید.

- چی شده؟!

با دست های لرزون آینه رو نشون دادم.

- نگاه روی آینه چی نوشته!

نگاه خونسردی به آینه انداخت بعد رو به من کرد... یک دفعه صدای وحشتانکی از دهنش بیرون اومد:

-  دیگه وقت وقته خوابه 
خوب بخوابین

جیغ بلندی زدم و  تنها کاری که ازم بر اومد این بود که به سمتش بدوم و به هلش بودم. به دیوار برخورد کرد و من هم بیرون رفتم. در اتاق رو باز کردم تا فرار کنم اما با دیدن بیرون اتاق سرجام خشکم زد.    داخل یک کاخ قدیمی و جالب بودم که آحر بنا و ستون های بزرگی داشت.  دستی از پشت روی دهنم قرار گرفت که سریع فهمیدم دست ام کلثوم، جیغ می کشیدم و تمنا می کردم.

با دیدن تیری که به سمتم می اومد بیشتر از قبل ترسیدم و از ته دل خدا رو صدا زدم...  تیر رد شد و بجای من ام کلثوم رو  هدف گرفت. آزاد که شدم روی زمین افتادم و مرد  در حالی که تیر کمونش رو مسلط کرده بود به سمت من قدم برداشت. آروم  و با قدم های حساب شده جلو می اومد.  قبای بلند دودی رنگی پوشیده بود و عبای حنایی که با انواع نخ های طلایی و نقره ای تزیین شده بود. سر تیر رو به سمتم گرفت.

- هنوز جن زده ای؟!

خواستم جواب بدم اما هر چی تلاش کردم زبونم تکون نمی خورد. زیر گریه زدم اما باز هم صدایی از دهنم بیرون نمی اومد.

-  آخ، آخ!

تیر و کمونش رو جمع کرد و کناری انداخت بعد رو به روم نشست.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

14 ساعت قبل، ملیکا ملازاده گفته است:

محکم بغلش کردم.

- مامانم کجاست؟!

- سرکارش عزیزم.

- بابام کجاست؟!

- اون هم سرکارش.

ازش فاصله گرفتم و نگاهش کردم.

- دختر خاله الیکا چی؟

تعجب کرد.

-دختر خاله الیکا کیه؟

- دختر خاله مامان... دختر خاله الیکا که جادوگر بود.

چند ثانیه نگاهم کرد بعد خندید.

- همچین شخصی رو نمی شناسم.

و گونه م رو بوسید.

- خواب دیدی گلم.

گریه م بند اومده بود اما بغض داشتم.

- خواب خیلی بدی بود.

چ جالب

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- مترس که این شهر را از جن پر است.

متوجه بودم عربی صحبت می کنه اما  اینکه من از کجا متوجه می شم برام جای سوال بود. انگار با خودش حرف می زنه گفت:

- تو دختر کوچک در کاخ چه می کنی؟ نکند بهجزئی از کنیزان هستی؟ آخر تو که سنی نداری.

خودش هم حدود چهارده سال بیشتر سن نداشت.

- اگر می توانی برخیز تا تو را نزد طبیب ببرم.

وقتی دید هنوز در همون حال گریه می کنم گفت:

- همین جا بمان  تا کمک بیاورم.

رفت و من رو با فکرهای عذاب آلور تنها گذاشت.  چند دقیقه بعد با دو زن که لباس های بلند و پر از تزیین پوشیده بودن و موهاشون رو روی شونه هاشون انداخته و یک شال مانند هم روی سرشون انداخته بودن برگشت.

- او را به منزل طبیب ببرید.

یکی شون گفت:

- او کیست؟

- نمی دانم، شاید از کنیزانی باشد که به کاخ هدیه داده اند.

- لباس هایش غریب است.

به خودم نگاه کردم. یک پیراهن کوتاه مشکی با گل های گلبهی تنم بود.

- زیرا از سرزمین غریب است، او را ببرید.

زیر بازوهام رو گرفتن و بلندم کردن. پاهام از شدت ترس می لرزید. من رو کشون کشون به سمتی بردن که  چشم هام سیاهی رفت و روی زمین افتادم.

چشم که باز کردم روی تختی دراز کشیده بودم و سقفی پر از تزیین با گنبد های بزرگ بالای سرم بود. یک نفر به سمتم خم شد.

- می توانی سخن بگویی؟

- م... م...

برعکس من که ترسیدم اون خانم لبخند زد.

- بهتر شده ای و این یعنی بهتر نیز خواهی شد!

کمک کرد بشینم و یک کاسه گلی که توش آب بود رو به سمتم آورد.

- خدا را شکر که جناب امین توانست تسخیر شدن تو را احساس کنند و آنچه در پشت سرت بود را با تیر بزد.

فهمیدم اسم پسر امین. آب رو که خوردم گفت:

- ایشان گفته اند هنگامی که بهوش آمدی بهشان خبر دهم.

بیرون رفت و من هم سرجام به پهلو دراز کشیدم. نمی دونستم چه اتفاقی داره برام می افته که یک دفعه گرمی دستی رو روی بازوم حس کردم. به عقب نگاه کردم و امیدوار بودم یکی از زن های اونجا رو ببینم اما ام کلثوم با دهن باز و پر خون ایستاده بود و با همون صدای ترسناک گفت:

- وقت خوابه، خوب بخوابین.

خواستم جیغ بکشم اما چند صدای نامنظم و آرومی از گلوم بیرون اومد. از ته دل خدا رو خوندم که در باز شد و همون زن داخل اومد و دیگه از ام کلثوم خبری نبود. زن با دیدن حال من به سمتم دوید و دستم رو گرفت.

- چه چیزی رنگت را اینگونه پریده کرده است؟

با چشم های گرد شده و خیس از اشک نگاهش می کردم. دستم رو گرفت.

- باز نیز آنها روحت رو می آزارند؟! خداوند کاش تنهایت نمی گذاشتم.

همون پسر امین وارد شد.

- چه شده است طبیب؟

به سمتش برگشت.

- سرورم آنان هنوز او را آزار می دهند.

چند ثانیه نگاهم کرد بعد گفت:

- او را به نزد مادرم خواهم برد، تمامی خدمه وی قرآن را حفظ هستن و خویشتن نیز چنان بانوی بزرگواری هست که تمام بدی ها از نزدیک تو فراری هستند.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوباره همون دوتا زن داخل اومدن و من رو کشون کشون بردن که سر راه  یک مرد با لباس پر تزیین  تر از امین به رنگ   سفید. با دیدن ما ایستاد و پرسید:

-  او کیست پسرم؟

پسر با احترام گفت:

- ای هارون بزرگ، وی از کنیزان کاخ است که در گوشه ای جنی  خواستار  تسخیر وی شد و من ان جن را با کمان هدف گرفتم، لیکن دخترک توانایی سخن گفتنش را از دست داده است.

مرد نگاه سنگینس به من انداخت و دستی روی سر امین کشید.

- آفرین بر تو! به راستی که فرزند  زبیده هستی!

بعد رد شد و ماهم رد شدیم تا به در بزرگی رسیدیم.  زنی که جلوی در بود خودش وارد شد و گفت:

- بانو زبیده پسرتان آمده اند.

صدای آرامش بخشی بلند شد.

- بگو به داخل بیاید.

در رو کامل باز کردن و ما وارد شدیم. یک اتاق با دیوارهای گلی پنجره بزرگی که پرده نقره ای مقابلش قرار داشت. چندین جاشمعی  و شعله ای. یک آینه که به سختی می شد چیزی رو درش دید. فرش اصل ایرانی،  مبل های عتیقه، میز کوچیک مطالعه که روی سکویی به حالت بهارخواب داخل اتاق قرار داشت. یک خانم با لباس بلند و ساده بنفش  پشت میز نشسته بود و کتابی رو مطالعه می کرد. موهاش رو بافته و روی شونه ش انداخته بود   عمامه زنونه ای به رنگ بنفش روی سرش بود.

- مادر!

سرش رو بالا آورد.

- خوش آمدی پسرم!

نگاهش به من افتاد و نگران بلند شد.

- آن کودک را چه شده؟!

ماجرایی که حدث زده بود رو برای اون زن هم تعریف کرد. زن که فهمیده بودم اسمش زبیده  رو به پسرش گفت:

- بسیار خوب شما بروید.

امین رفت و زبیده چندتا از خدمت کارهاش رو خواست. متوجه شدم خدمه اون نسبت به بقیه زن ها خیلی با حجاب تر بودن. 

- براش آب و طعام بیاورید، جامه نیز،  سپس در حجله جمع شوید  و قرآن بخوانید.

اون ها رفتن و زن به سمت من اومد و روی یکی از مبل ها کنار خودش نشوندم. 

- غم به دلت راه نده که قدرتی بالاتر از قدرت خدا نیست  و در سرای من نیز هیچ  پلیدی وارد نخواهد شد.

حرفش آرومم کرد. چند دقیقه بعد اون زن ها برگشتن. زبیده گفت:

-  به گرمابه ببرینش و جامه بر تنش کنید.

زیر بازوم رو گرفتن. حالا به صورت  سست می تونستم روی پاهام بایستم. زبیده  که این رو متوجه  شد گفت: 

- امتحان کن ببین سخن گفتنت چگونه شده است.

دهن باز کردم  و تمام توانم رو گذاشتم.

- م... من... سمانه...

لبخند زد.

- به به چه اسم زیبایی! مسلمان هستی یا یهود؟

- مس.. مس...

دست هام رو گرفت.

- به زودی بهتر نیز خواهی شد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زن ها من رو به حموم بزرگ و سنگی بردن که حوض بزرگی وسطش قرار داشت و سکوهایی برای نشستن.  زن ها کمکم کردن که لباس هام رو با حوله ای که دورم پیچیده می شد عوض کنم بعد به شستنم مشغول شدن. یک پارچه و سفیدآب به سختی لیفم زدن و با کاسه مسی از حوض روی بدنم آب ریختن. تموم که شد با حوله خشکم کردن و یکی شون موهام رو با شونه چوبی شونه کشید و لباس بلندی به رنگ زرد برام آوردن. لباس برام خیلی سنگین بود. شال نباتی رنگی دور سرم بستن و موهام رو پنهون کردن و گیوه های مشکی پام کردن.

- ببین می تونی بایستی؟

دست هام رو به سکو تکیه دادم و سعی در بلند شدن داشتم که متوجه شدم کنار اون دوتا زن یک نفر ایستاده. سرم رو  بالا آوردم. ام کلثوم بود! اینبار تونستم جیغ بزنم و وحشت زده از سرجام بلند شدم. زن ها با جیغ من که توی فضای پخش شد وحشت زده عقب رفتن. ام کلثوم غیب شد و یکی از زن ها محکم من رو بغل کرد و در گوشم گفت:

- نترس، هیچی نیست.

یکم آب به سر و صورتم زدن تا بهتر شدم. حالا می تونستم آروم آروم  راه برم. اون زن دیگه گفت:

- این قصر پر از کثیفی است، خلیفه های واقعی هنوز زنده اند  اما آنها در بند این غاضبان هستن. نا عدالتی و دینی که به راستی دیده نمی شود در سرزمین هایمان موج می زنند. با تمام این ها معلون است که اجنه در قصر راه خواهند یافت.

همون موقع پسری هم سن و سال امین با لباس هایی به همون شکل فقط به رنگ کاکایویی مقابلمون سبز شد. اون دوتا زن هل شدن و احترام گذاشتن.

- جناب مامون!

نگاهی    به من انداخت.

- او کیست؟

-  از کنیزان  است.

- کنیزان ملکه؟

- بلی.

نگاهی به من انداخت.

- اهل کجا هستی؟

یکی از زن ها گفت:

- هنوز نمی تواند به  راحتی سخن بگوید.

- آیا لال است؟

- جن به وی حمله کرده و تکلمش را از دست داده است.

- در کجا  به وی حمله شده است؟

زن ها نگاهی بهم کردن و با تردید گفتن:

- راهرو کاخ.

اخم کرد.

- اگه بفهمه این خبر در میان مردم پیچیده است گردن شما را خواهم زد.

هر سه با ترس نگاهش کردیم. زن  گفت:

- ا.. اطاعت، اما برای چه؟

- می خواهید همه بگویند خاندان ما  غاضب و ظالم هستن که جنیان به کاخ آنان هجوم می برند؟ 

- نمی گوییم سرورم! 

- بسیار خوب،  بروید.  

از کنارش رد شدیم. من که بعد از دیدن دوباره  ام کلثوم زبونم تا حدودی باز شده بود گفتم:

- کی... بود؟

جالب اینه به انگلیسی می گفتم اما عربی شنیده می شد.

- مامون،  پسر خلیفه.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- خلیف.. خلیفه؟

- همان مردی که دیدی.

- مگر... امین پسر...

نخواستن با ادامه دادنش اذیت بشم پس گفتن:

-   دو پسر دارد عزیزم.

اون یکی شون ادامه داد:

-  امین از همسر رسمی وی بانو زبیده است اما مامون از کنیزی ایرانی.

اولی دم گوشم گفت:

- البته  می گویند شاید حرام باشد.

با تعجب نگاهش کردم.

- چی؟

نگاهی بهم کردن و خندیدن. به اتاق زبیده رسیدیم. خدمت کار در رو باز کرد و وارد شدیم. زبیده جلو اومد و پیشونیم رو بوسید و با محبت گفت:

- حالت بهتر است؟

- بهت... رم!

با تعجب نگاهم کرد که یکی از زن ها گفت:

-  هم  صدا و هم پاهایش بسیار بهتر شده اند!

- بسیار خوب است!

من رو روی صندلی خودش نشوند و به  یکی از زن ها گفت:

- پنجاه نفر از کنیزانم را به اتاق بخوانید تا قرآن بخوانند تا حالش بهتر شود.

زن ها رفتن  زبیده به سمت من برگشت و  در حالی که روی سرم دست می کشید گفت:

- اهل کجا هستی؟

- مال... زی.

- مالزی؟! تا کنون چنین نامی را نشنیدم، سرزمین اسلامی است.

سر تکون دادم یعنی آره. دستی روی موهام کشید و گفت:

- تو را  هم اتاقی با خدمه خویش خواهم مرد که از فطرت پاک و ایمان راسخشان   حجله ات در امان باشد.

هیچی نگفتم اما هنوز متعجب بودم که کجا هستم و خانوادم کجان. یک دفعه بدون اینکه کنترلی روی خودم داشته زیر گریه زدم. اول از این حرکتم متعجب شد بعد بغلم کرد و شروع به نوازش موهام کرد.

- آرام باش عزیزکم!

محبتش کم کم آرومم کرد. ازش جدا که شدم صدا زد:

- شمسی!

همون خدمت کار که همیشه دم در بود وارد شد.

- حجله تو  جایی برای این دختر دارد؟

- بله بانوی من، من تنها هستم.

- بسیار خوب، او را به همراه خود ببر تا فردا استراحت کند،  سپس در آموزش قرآن  شرکت کرده و کاری نیز به او منول گردان.

احترام گذاشت و دستش رو به سمت من گرفت. نگاهی به زبیده کردم که با لبخندش تشویقم کرد. دست توی دست  خدمت کار گذاشتم و باهم بیرون رفتیم.

- بانو زبیده بسیار مهربان است! حال با او بیشتر آشنا خواهی شد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- این... اینجا کجاست؟

- کاخ عباسی!

نگاهم رو دید گفت:

- بنظر می آید چیزی راجبشان نشنیده ای!

تاییدم رو که دید دهن باز کرد تا ادامه بده که چشمم به زنی افتاد که گوشه دیوار ایستاده بود و به من زل زده بود. جیغ کشیدم:

- الی... کا!  الیکا!

نگرانم شد.

- الیکا دیگر کیست؟

بی توجه به حرفش خودم رو توی بغلش انداختم. محکم من رو گرفت و در حالی که معلوم بود خودش هم ترسیده شروع به خوندن کرد:

-   «وَ إِذَا قَرَأْتَ الْقُرآنَ جَعَلْنَا بَیْنَکَ وَبَیْنَ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ حِجَابًا مَّسْتُورًا ﴿45﴾ وَجَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَن یَفْقَهُوهُ وَفِی آذَانِهِمْ وَقْرًا وَإِذَا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْاْ عَلَى أَدْبَارِهِمْ نُفُورًا ﴿46﴾»

این رو که خوند هم خودم آروم گرفتم و هم دیگه خبری از اون زن نبود. دستم رو گرفت و شروع به دویدن کرد. من که هنوز پاهام قدرت چندانی نداشت چند بار سکندری خوردم. وارد یک اتاقی شد و در رو پشت سرش بست و به در تکیه داد.

- بسم الله! بسم الله!

نگاهی به دور و بر کردم. یک اتاق کوچیک که حصیر جالبی روی زمینش پهن بود و یک تخت و یک کمد چوبی داخل اتاق قرار داشت.  یک میز کوچیک هم داخل اتاق بود که روش کوزه و کاسه آبی بود. یک کاسه آب ریخت و به سمت من گرفت.   آب رو که خوردم برای خودش هم ریخت و بعد از گفتن بسم الله خورد. 

- عبا... سی چیه؟

کاسه  رو روی میز گذاشت و در رو باز کرد و پشتش رو نگاه کرد بعد دوباره نشست. 

- خاندان عباسی دومین سلسله حکومتی  سرزمین عرب و عجم است، آنان بنی امیه را کنار زدند و خود بر تخت نشستن زیرا  خود را از نسل عموی پیغمبر ص می دانستند در حالی که اهل بیت پیغمبر صلی الله هنوز  زنده اند.  آنان نیز مانند بنی امیه نوه های پیغمبر را آزار می دهند و به قتل می رسانند،  به مردم ظلم می کنند و خون بیگناه می ریزند،  از بیت المال برای خویش صرف می کنند و بر گناه هان خود رنگ دین می زنند.

- پس... زبیده هم بد...

چشم هاش گرد شد.

-  زبیده نه بانو زبیده. وی علاوه بر اینکه بد نیست بانویی بسیار بزرگوار است، شک ندارم که  نام وی در آینده خواهد ماند.

داشتیم بهم نگاه می کردیم که یک دفعه احساس کردم مچ پام رو چیزی گرفته. بهت زده به شمسی زل زده بودم که نگران پرسید:

- چه شده است؟!

با دست به پام اشاره کردم اما قدرت  نگاه کردن نداشتم. سرش رو پایین برد و جیغ کشید. از جیغش بیشتر لرزیدم و به گریه افتادم. گفت:

- نترس، الان... الان یک کاریش می کنم.

با تعجب فکر کردم  می خواد برای همچین موقعیتی چیکار کنه! شروع کرد چیزهایی به عربی  خوندن، اول آروم آروم و کم کم با صدای بلند. اون دست ترسنام از دور پام جمع شد. وحشت زاده پاهام رو روی تخت کشیدم و خودم رو به دیوار چسبوندم و شروع به گریه کردن   کردم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جلو اومد و بغلم کرد.

- نترس که خدا با ماست!

- چی... چی خوندی؟

-  قسمتی از خطبه های علی بن ابی طالب را.

بعد کمکم کرد دراز کشم.

- من برایت از آنچه بر خلیفه گذشته است داستان می گویم و تو بخسب.

من که عاشق داستان بودم بی حرف گوش ایستادم.

- مهدی  پدر هارون، در مسئله جانشینی با مشکل رو به رو شده بود چرا که  منصور  خلیفه پیشین   خلافت را بعد از مهدی به   عیسی بن موسی     سپرد اما   مهدی    از این کار امتناع ورزید و فرزند خود   هادی    را به ولیعهدی خویش برگزید و عیسی را که از این کار ناخرسند و غضبناک شده بود، با اعطای مقداری زمین در سرزمین زاب به همراه ده میلیون راضی و از میان راه برداشت، سپس فرزند دیگرش هارون را جانشین هادی اعلام کرد.

خیزران، همسر مهدی و مادر این دو پسر به دلیل علاقه خاصی که به هارون داشت، تلاش می‌کرد تا ابتدا هارون بر مسند خلافت بنشیند. از این رو، اقدامات و حیله‌های خاص خود را به کار گرفت و او اولین زنی در خلافت عباسیان شناخته شد که نقش و حضور مهمی را در آینده این حکومت داشته ‌است. مهدی که همیشه در مقابل خیزران خود را ناتوان می‌یافت از هادی که در گرگان.    مشغول نزاعی بود، خواست تا خود او از جانشینی مهدی انصراف دهد ولی هادی نپذیرفت و پس از این ماجرا مهدی برای راضی کردن او، شخصاً راهی ماسبذان شد که در راه بنا به دلایلی درگذشت.

برخی مرگ او را زمان شکار می‌دانند که پشت او به در خورد و شکست و مرد. اما روایت دیگری از خوراندن اشتباهی زهر به او توسط یکی از سوگلی‌هایش روایت می‌کند؛ بنابراین با مرگ  مهدی، هادی     روی کار آمد و در اولین اقدامی که کرد دست مادر خود خیزران را از امور کشور و حکمرانی کوتاه ساخت و علاوه بر این طولی نکشید که هادی هم مشکل جانشینی را مقابل خود یافت.

چرا که او درصدد بود تا پسر جوان خود جعفر را به ولیعهدی خود منصوب کند و برای این کار باید هارون که جانشین قانونی او بود، خلع می‌شد و هادی نهایت تلاش خود را به این منظور انجام داد و حتی  یحیی برمکی     که از اشراف توانای ایرانی بود را     که از هارون حمایت می‌کرد محبوس ساخت و سرانجام بر آن شد تا هارون را از صحنه خارج کند.

اما نقشه خیزران برای کشتن پسرش هادی درست، به موقع انجام شد و در نیمه شبی توسط کنیزان خیزران خفه شد، در همان شب بود که جعفر پسر هادی را از خواب بیدار کردند و برای هارون از همه بیعت گرفت و هارون در بیست و سه سالگی به خلافت رسید و بار دیگر خیزران با همکاری یحیی برمکی اداره امور را به دست گرفت اما دیری نپایید که خیزران.   درگذشت از آن زمان بود که هارون به کمک برمکیان به صورت رسمی و مستقل خلافت خود را آغاز کرد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- ای... این از ماجرای... من ترسناک...

-  احساس می کنم کمی لحجه داری!

یکی از خدمت کارها وارد شد و گفت:

- شمسی بانو زبیده کارت دارد. گفته است دیشب خواب خاله اش خیزران را دیده است از تو که تعبیر خواب بلد هستی خواسته تا برایش تعبیر کنی.

- تو برو من خواهم آمد.

اون که رفت به سمت من برگشت.

- اینجا تنها خواهی ترسید پس هنگامی که من رفت بیرون رو و خود را به جمع کنیزان برسان.

سر تکون دادم.  یکم سر وضعش رو مرتب کرد و بیرون رفت.   اون که رفت بلند شدم تا بیرون برم که صدای آشنایی شنیدم. دقت که کردم مثل صدای متور... نه اره برقی بود. جیغ زنان عقب رفتم و به دیوار چسبیدم اما صدا لحظه لحظه جلوتر می اومد. چشم هام رو بسته بودم و کنار دیوار می لرزیدم که   صدا قطع شد اما هنوز جرات باز  کردن  چشم هام رو نداشتم. وقتی قطع شدن صدا طول کشید چشم هام رو باز کردم. همه چی بنظر حالت عادی داشت و کم کم داشتم باور می کردم توهم بودهکه لای در آروم باز شد. آب دهنم رو به سختی قورت دادم که چیزی مثل توپ از لای در به داخل پرت شد و روی زمین غل زد و ایستاد. نگاهم رو از روی حصیر خونی گذروندم و به  دوتا چشم شمسی دوختم  که بهم زل زده بود.  نگاهم تار شد و روی زمین افتادم.

شمسی خاک شده بود   و  زبیده تمام مدت کنار من بود و سعی داشت آروم نگهم داره اما در خفا صحبت هاش با  پسرش امین رو می شنیدم:

- با کارهایی که پدرت و مادر بزرگت انجام داده است و ظلم ها در این کاخ  شده است اجنیان که سهل است خود ابلیس در این کاخ قدم بگذارد جای تعجبی نیست ولی برایم  سخت است کنیزان بی گناه جواب گناهان ما را بدهند.

شب ها با خود زبیده توی تخت کوچیکی کنار اتاقش می خوابیدم. خدمت کارها جرات نداشتن به من بخوابن یا حتی بهم نزدیک بشن. یک شب خمار چشم باز کردم که جلوی روم  ام کلثوم رو دیدم که بهم زل زده. اول انقدر خسته بودم که متوجه نشدم و خوابیدم اما چند دقیقه بعد دوباره از خواب پریدم. اینبار کسی نبود اما از ترس سرم رو زیر ملافه بردم و تا اذون صبح که زبیده بیدار شد می لرزیدم. بعد  از نماز دین و پدر و مادرم پرسید و بعد به مطالعه کتاب های قدیمی سرگرم شد.

از اتاق زبیده بیرون نمی رفتم و وقتی هم که نبود خدمت کاری رو جای من می ذاشت. از حرف های خاله زنکی خدمه فهمیدم  امین شیش ماه از مامون کوچیک تر و مامون از اون خیلی باهوش تر اما امین بخاطر اینکه مادرش ملکه و زن خیلی خوبیه  بیشتر نگاه ها اون رو جانشین می دونند. جز اون امین پدر و مادرش هر دو هاشمی بودن یعنی به قبیله بنی هاشم در قدیم بر می گشتن و اگه اون خلیفه می شد اولین خلیفه تمام هاشمی بود.   یک روز حوصله م سر رفته بود و هیچ کسی نمی تونست برام کاری کنه که   زبیده به خدمت کارش گفت بدون اینکه تنهام بذاره من رو با خودش به باغ ببره. حالا راحت تر حرف می زدم و راه می رفتم و سعی داشتم مثل خودشون حرف بزنم. توی باغ بودیم که پسری نزدیکمون شد. چون امین رو بیشتر می شناختم امیدوار بودم امین باشه اما مامون بود. در حالی که دست هاش رو پشتش حلقه کرده بود رو به روی من ایستاد. 

- آن که باعث مرگ  شمسی شد تو هستی؟

تا حالا کسی من رو مقصر مرگ شمسی نمی دونست. جا خوردم و با چشم های به اشک نشسته نگاهش کردم. بی رحم پرسید:

- چه شده است؟

خدمت کاری که همراهم بود گفت:

- سرورم بهتر است ما برویم.

- بمان تا ببینم این کنیزک را چه شده.

گوشه دامن زن رو گرفتم و توی مشتم فشردم. فهمید و گفت:

- آخر بانو زبیده منتظرمان است.

- که اینطور، بله نباید ایشان را منتظر نگاه داشت. بروید.

از خدا خواسته دستم رو گرفت  و به سرعت شروع به دور شدن کردیم. 

- من چنین... کردم؟

بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

- خودت را آخر نساز که از دهان مامون تلخی بیرون می آید. ببین من باید به سوی مراجل مادر مامون بروم پس تو را با یکی از کنیزان به سرای بانو خواهم فرستاد. 

همون موقع یکی از کنیزها رو دید  که پشت به ما ایستاده بود. 

- هی تو!

انگار متوجه ما نشد. جلو رفت و دستش رو روی شونه ش گذاشت که کنیز به سمت ما برگشت. چندثانیه خشک شده نگاهش کردیم بعد هر دو از دیدن الیکا با اون صورت خونی و چشم های از حدقه در اومد جیغی زدیم و در حالی که دست من رو می کشید شروع به دویدن کرد و من هم تا جایی که جون داشتم همراهش رفتم.  وارد اتاق زبیده که شدیم روی زمین افتادم و دیگه نتونستم از پاهام استفاده کنم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زبیده انقدر از من خوشش اومده بود که به سر میز با خلیفه برده بودم.  با تعجب متوجه شدم سر اون میز پونزده نوع غذای. هارون نگاهی به من انداخت و گفت:

- نام این دختر چه بود؟

زبیده جواب داد:

- سمانه.

- ریشه نامش از کجاست؟

- مگر نمی دانید؟ نام آرایشگر دخت فرعون است. هنگامی که شانه ای از دستش می افتاد با نام خداوند یکتا آن را برمی دارد،  دخت به وی شک می کند و بعد از سوال جوابی او که دروغ را همپای خود  نمی داند راستش را می گوید.  خبر که می رسد خانواده او را می آوردن و فرزندان و شوهرش را تک تک به میان دیگ می اندازند و از او می خواهند به خداوند یکتا شرک بورزد ، هنگامی که فرزند آخر را از دستش می گیرند او که بسیار به وی  را دوست داشت خواست خواسته آنان را اجابت کنند که کودک در میان دستان آنان به سخن آمد که ای مادر  صبر کن در راه خدا و وی و خانواده اش در دیگ سوختند اما نگاه از راه خدا برنداشتند.

یک قطره اشک از چشمم پایین اومد.   بعد از غذا بلند شدیم و بیرون رفتم. فرداش سوار کالسکه م کرد و باهم از کاخ بیرون رفتیم. به تعحب به خونه های کاهگلی و کوچه های ایون زده نگاه می کردم. مغازه های کاهگلی که   روی تاقچه چوبی دم درش انواع پارچه، میوه و... گذاشته شده بود.  از همه مغازه ها خواربار فروشی چشمم رو گرفت. زبیده که نگاهم رو بهش داد دستور ایستادن داد و به خدمت کارش گفت:

- با  سمانه بیرون رو و برایش هرچه از خواربار می خواهد بخر.

با ذوق نگاهش کردم. خدمت کارش پیاده شد و من سبک رو بغل گرفت و داخل خواربار فروشی برد.  نگاهی به انواع میوه خشک و شیرینی نگاه کردم.

- کدام را میخواهی؟

- کمی از آن  زردآلوهای خشک شده، کمی هم از آن کیک ها، کمی هم توت خشک.

مرد مغازه دار که تمام مدت با دیدن خدمت کار  کاخ سلطنتی   سرش پایین بود با شنیدن سفارش ها  به سرعت از هرچیزی که می خواست سعی کرد  بیشتر از چیزی  نیاز داره بریزه. با یک حساب سر انگشتی  توی دلش گفت.

  خودش و این خدمه، این هم که کالسکه خانم زبیده حتما دوتا خدمت کار دیگه داخلش، یکی هم خودش، دوتا هم کالسکه دارها، سه تاذهم نگهبان ها، حتما سر راه به دوتا بچه هم می خواد خوراکی بده  خوب من براش  براش سیزده تا می  ریزم... سیزده تا می شه؟

خلاصه یک بغچه باز کرد و  اندازه شونزده نفر داخل بغچه خوراکی های مورد نظر رو برداشت. خدمت کار با تعجب گفت:

- ما این همه نمی خواهیم!

بغچه رو به سمتش گرفت و با خوش رویی خندید.

- بچه است، زیاد می خورد.

چهره خدمت کار زیر اون نقاب دیده نمی شد،  اما نگاهی به کالسکه کرد و با   لحن ناراحتی گفت:

-  براش بگذار.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 8/14/2021 در 4:07 AM، ملیکا ملازاده گفته است:

محکم بغلش کردم.

- مامانم کجاست؟!

- سرکارش عزیزم.

- بابام کجاست؟!

- اون هم سرکارش.

ازش فاصله گرفتم و نگاهش کردم.

- دختر خاله الیکا چی؟

تعجب کرد.

-دختر خاله الیکا کیه؟

- دختر خاله مامان... دختر خاله الیکا که جادوگر بود.

چند ثانیه نگاهم کرد بعد خندید.

- همچین شخصی رو نمی شناسم.

و گونه م رو بوسید.

- خواب دیدی گلم.

گریه م بند اومده بود اما بغض داشتم.

- خواب خیلی بدی بود.

- پاشو  عزیزم دست و صورتت رو بشور که کار داریم.

با کمکش بلند شدم و لباس خوابم رو عوض کردم و به سرویس بهداشتی رفتم. به صورتم آب زدم و حوله جیگریم رو برداشتم و خشکش کردم. به محظ اینکه حوله از روی صورتم برداشته شد با دیدن چیزی که با خون روی آینه نوشته شده جیغ کشیدم.

دیگه وقت وقته خوابه 
خوب بخوابین)

- ام کلثوم!

داخل دوید.

- چی شده؟!

با دست های لرزون آینه رو نشون دادم.

- نگاه روی آینه چی نوشته!

نگاه خونسردی به آینه انداخت بعد رو به من کرد... یک دفعه صدای وحشتانکی از دهنش بیرون اومد:

-  دیگه وقت وقته خوابه 
خوب بخوابین

جیغ بلندی زدم و  تنها کاری که ازم بر اومد این بود که به سمتش بدوم و به هلش بودم. به دیوار برخورد کرد و من هم بیرون رفتم. در اتاق رو باز کردم تا فرار کنم اما با دیدن بیرون اتاق سرجام خشکم زد.    داخل یک کاخ قدیمی و جالب بودم که آحر بنا و ستون های بزرگی داشت.  دستی از پشت روی دهنم قرار گرفت که سریع فهمیدم دست ام کلثوم، جیغ می کشیدم و تمنا می کردم.

با دیدن تیری که به سمتم می اومد بیشتر از قبل ترسیدم و از ته دل خدا رو صدا زدم...  تیر رد شد و بجای من ام کلثوم رو  هدف گرفت. آزاد که شدم روی زمین افتادم و مرد  در حالی که تیر کمونش رو مسلط کرده بود به سمت من قدم برداشت. آروم  و با قدم های حساب شده جلو می اومد.  قبای بلند دودی رنگی پوشیده بود و عبای حنایی که با انواع نخ های طلایی و نقره ای تزیین شده بود. سر تیر رو به سمتم گرفت.

- هنوز جن زده ای؟!

خواستم جواب بدم اما هر چی تلاش کردم زبونم تکون نمی خورد. زیر گریه زدم اما باز هم صدایی از دهنم بیرون نمی اومد.

-  آخ، آخ!

تیر و کمونش رو جمع کرد و کناری انداخت بعد رو به روم نشست.

جالب بود جذب داستانت شدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند سکه بزرگ و کج و کوله به مرد داد و بعد بغچه رو با دست دیگه ش برداشت و من رو هم داخل برد. زبیده با دیدن بغچه گفت: 

-  هرجا کودک دیدی در میانشان تقسیم کن.

بعد رو به من گفت:

- تو نیز هرچقدر می خواهی بردار.

به خوردن مشغول شدیم که گفت:

- آنگونه که فهمیدم خانواده تو یهودی هستند پس چرا خود را مسلمان معرفی کردی؟

- ما... ما... مادر بزر... گ... مسلمون... من... اشهد... رو گفت...م.

- چه مادربزرگ خوبی!

از شهر خارج شدیم و من به بیابون های اطراف شهر نگاه می کردم. انقدر رفتیم که  یکی از غلام ها گفت:

- آنجا  مهمان سرایی است.

زبیده گفت:

- غذایی خواهیم خورد و به راه ادامه خواهیم داد.

- ک... کجا؟

- تو را به مکه خواهم برد تا کنیزک حلقه به گوش بین المال شوی و  لبهایت  راحت شوند و پاهایت به راه بیفتند.

از این فکر ذوق کردم.

- می.. می...

- اگه خداوند بخواهد دریا نیز از هم باز می شود، آتش گلستان می شود!

به مهمان خونه کوچیکی رسیدیم. چند نفر از خدمه داخل رفتن و داد کشیدن:

- همه بیرون برید بانو زبیده میخواهند وارد بشوند.

انگار مستی از سر همه پرید که بدو بدو بیرون اومدن و رو به روی کالسکه احترام می ذاشتن و سریع سوار شترهاشون می شدن و در می رفتن. وارد که شدیم صاحب مهمون خونه جلو دوید و با اضطراب و چندبار تعظیم راهنمایی مون کرد. منهم  مثل بقیه نقاب زده بودم.   پشت یک میز با من و خدمت کارها نشست.

- برای من، خانم ها و آقایان طعام و آب بیاور.

- حتما سرورم، شب خواهید ماند؟

- خیر.

رفت و چند دقیقه بعد با کلی کباب و نون اومد و خودش هم دور شد. انقدر گرسنه م بود که تند تند شروع به خوردن کردم. زبیده بعد از بسم الله یک لقمه داخل دهنش گذاشت و شمرده شمرده شروع به خوردن کرد. کمتر از همه مون خورد و زودتر از همه مون تموم کرد. 

- من کمی در اطراف گشت خواهم زد شما بمانید.

با دوتا از محافظ ها بیرون رفت.  یک دفعه یک چیز سفت زیر دندون هام احساس کردم. خارجش که کردم   متوجه شدم دماغ یک انسان. شروع به بالا آوردن کردم. همه هل شده بودن. سر و صدا شد و چند نفر از محافظ ها دنبال زبیده و گروهی هم دنبال پیرمرد رفتن و من دوباره از شدت ترس بیهوش شدم. 

اون پیرمرد  بچه ها رو پیدا می کرد و با تبر می کشت و با گوشتشون غذا درست می کرد و می فروخت.  همون جا به دستور زبیده سرش رو زدن و قرار شد از سر دروازه شهر آویز کنند. وقتی حال بد من و قیافه وحشت زده کنیزهاش رو دید دوبارت همه سوار شدیم و شروع به برگشت کردیم سر راه  داشتیم از کنار یک رود رد می شدیم که گفت:

- بمانید تا آبی به صورتمان بزنیم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کالسکه ایستاد و من با کمک خدمت کارها که خودشون هم دستو پاشون سست شده بود پایین رفتیم و همه صورتمون رو شستیم که چشمم به مردی افتاد که کنار رود نشسته بود و با گل ها بازی می کرد. پرسیدم:

- او... کی... کی...

یکی از کنیزها گفت:

- او بهلول دیوانه است!

زبیده برگشت و چپ چپی نگاهش کرد بعد رو به من گفت:

- او بهلول عاقل است!

از این تضاد تعجب کردم که یکی از خدمت کارها سرش رو زیر گوشم آورد و گفت: 

- می خواستند وی را قاضی شهر گردانند اما او که این حکومت ظالم و غاضب را قبول نداشت خویشتن را به دیوانگی زد تا نتوانند مجبورش سازند. 

زبیده ایستاد و رو به مرد گفت:

- چه می کنی؟

مرد نیم نگاهی بهش انداخت و بدون اینکه بلند بشه  و مثل بقیه احترامی بذاره دوباره به گل هاش نگاه کرد.

- بهشت می سازم.

- آن را می فروشی؟

- هزار درهم می فروشم.

زبیده که معلوم بود می خواست کمکی بهش کنه  به یکی از خدمه گفت هزار درهم بشه بده بعد پرسید:

- به کاخ باز خواهیم گشت؛ نمی آیی تا پذیرای تو باشیم؟

-  امروز می خواهم سند بهشتت را آماده سازم. آن کودک کیست؟

- کنیزیش که مدت هاست جن ها وی را می آزارند.

چند ثانیه نگاهم کرد و بعد گفت:

- فردا به کاخ خواهم آمد.

- دیدار تو ما و خلیفه را خوشنود می سازد!

دوباره همه سوار شدیم و تا وقت رد شدن به چهره مرد نگاه می کردم  تا از دیدم پنهان شد.

به کاخ که رسیدیم نگهبان های دم در دروازه رو باز کردن و کالسکه وارد شد اما هنوز تا نیمه بیشتر نرفته بودیم که دو طرف در به سمت هم حرکت کردن. کالسکه چی به سرعت  کالسکه اضاف کرد اما در همچنان در حال بسته شدن بود تا جایی که انتهای کالسکه رو در بین گرفت و فشرد. کالسکه تکون بدی خورد و اسب ها به سختی بیرون کشیدنمون. همه وحشت زده پایبن پریدیم. یکی از محافظ ها سر نگهبان های در که با ترس و لرز سر به پایین ایستاده بودن داد کشید:

- مگر نمی بینید کالسکه بانو هنوز وارد نشده است چطور جرات می کنید دروازه را ببندید؟!

نگهبان ها زانو زدن و یکی شون گفت:

- ما چنین نکردیم، حتی در تلاش بودیم در را نگاه داریم.

ترسیده به ساعد دست زبیده چنگ زدم. خدمت کاری که بغلم کرده بود آروم گفت:

- دست بانو را ول کن.

خواستم دستم رو عقب بکشم که خود زبیده با محبت دستم رو گرفت. محافظ گفت:

- بانوی من  دستور دهید تا آنان را مجازات کنیم.

زبیده نگاهی به چهره ترسیده   اون ها انداخت و گفت:

- نمی خواهد. به داخل برویم.

دوباره سوار شدیم و تا دم در رفتیم  پیاده که شدیم داشتیم داخل می رفتیم که یک دفعه در کاخ هم به سرعت شروع به بسته شدن کرد. یک خدمت کار دستش رو دور شونه زبیده انداخت و به جلو بردش و من هم بغل خدمت کار دیگه جلو رفتم و در بین ما و بقیه بسته شد.

بهت زده به در نگاه می کردیم که چند ثانیه بعد صدای بسته شدن محکم پنجره ها هم به گوش رسید. زبیده گفت:

- سریع خود را به اتاق من برسانید.

همون لحظه سنگ های زمین شروع به ترک خوردن کرد. ناخوداگاه جیغی زدیم و به سرعت شروع به دویدن کردیم تا به اتاق زبیده رسیدیم و خودمون رو داخل انداختیم. زبیده در رو قفل کرد و گفت:

- ای خدای مهربان! تو می دانی که در مقابلت فروتن و   در مقابل شیطان استوار بودم.

سنگ های جلوی در ترک برداشت. زبیده  تندتر گفت:

- مرا جز تو چه کسی پناه باشد؟ تو مرا در دنیت سرفراز ساختی اما فقط نگاه تو را خواستار بودم، این بلا را از ما دور ساز و اتاقم را محل آرامش قرار بده.

این رو که گفت سنگ ها از حرکت ایستادن و سکوت همه جا رو گرفت. خدمه به گریه افتادن و زبیده یک دستش رو به در تکیه داد و آروم آروم اشک می ریخت.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زبیده زودتر از ما خودش رو جمع و جور کرد و با تعریف از مراسم عروسیش که  مهدی، پدر هارون سکه‌های نقره را در ظرفی از طلا یا سکه‌های طلا را در ظرف نقره می‌ریخت و همراه با عود و عنبر به مردم پیشکش می‌کرد حواسمون رو تا حدی پرت کرد اما وقتی هارون کلافه دلیل خرابی سنگ ها رو جویا شده بود و خودش رو کلافه به اتاق رسوند  دوباره همه چیز یادمون اومد.

-  أمة العزیز اینجا چه خبر هست؟!

خدمت کار دم گوش من که با چشم دنبال امه العزیز می گشتم گفت:

- اسم اصلی بانوی!

زبیده به ما نگاه کرد.

- اتاق را ترک کنید.

خدمت کار من رو بغل کرد و هر سه از اتاق بیرون رفتیم.   دم در مامون و امین رو دیدیم.  مامون شمشیر کشید و داد زد:

- من تو را خواهم کشت که شومی این کاخ تو هستی!

امین رو به روش قرار گرفت.  به عنوان یک دختر بچه امین توی نظرم خیلی قشنگ اومد. اون سفید، قد بلند و شجاع بود.    

- به قول مادرم آنچه بر ضد ماست خودمام هستیم.

- چه می گویی امین؟

- هنوز اهل بیت زنده هستند اما ما بر تخت نشسته و جایی برای آنان نگذاشتیم.

مامون شمشیر رو توی غلافش گذاشت.

- یعنی اگر تو به سلطنت برسی سلطنت را به آنها واگذار خواهی کرد؟

امین یکم فکر کرد بعد سرش رو پایین انداخت. مامون پوزخندی زد.

- می بینی؟ تو و مادرت نیز یکی از ما هستید.

امین توی صورتش  براق شد.

-  مراقب سخنانت راجب مادرم باش!

- من  راجب بانو چیزی نگفتم، مگر اینکه تو ما هاشمیان را بد بشماری.

همون موقع در باز شد و هارون کلافه وسطش قرار گرفت.

- چه شده است که مانند عباسیان و علویان به جان هم افتادید؟

هر دو احترام گذاشتن. مامون گفت:

- پدر جان وی...

چشمش به زبیده که کنار هارون قرار گرفت افتاد و ادامه  نداد.

- او چه؟

زبیده گفت:

- جناب خلیفه بهتر است به تعمیر کاخ بپردازید، ضمنا جناب بهلول گفته اند فردا به کاخ خواهند آمد.

امین با خوشحالی گفت:

-  خبری پیش از این مرا خوشنود نمی ساخت!

هارون سری رو به زبیده تکون داد و بیرون رفت. به سختی شب به خواب رفتیم. نیمه شب بلند شدم و از نور کم شمع   لبخندی که زبیده در خواب می زد رو دیدم. واقعا زن قشنگی بود. توی دلم گفتم (آخه تو وسط این همه کثیفی چیکار می کنی؟) چشمم به چیزی کنار تختم افتاد. عکس بود! با دست های لرزون عکسی رو که پشتش به من بود برداشتم و برش گردوندم. تصور امشب من وقتی روی تخت خوابیده بودم بود! عکس از دستم افتاد و بعد از برخورد با سنگ های روی زمین پودر و سپس بخار شد. وحشت زده گوشه تخت خزیدم.

صبح با نوازش دست زبیده بیدار شدم. چشم های بازم رو که دید گفت:

- ترسیده ای که نشسته خوابیدی؟

مظلوم نگاهش کردم. موهام رو ناز کرد که انگشت هاش بین موهام گیر کرد.

- تو از هنگامی که اینجا آمدی موهایت را شانه نکردی؟!

منتظر جواب نموند و  به سمتی رفت و خودش یک  شونه چوبی برداشت و برگشت و روی تخت من نشست.

- در مقابلم بشین.

یادم اومد مامانم هیچ وقت موهام رو شونه نکرده و همیشه مادربزرگم این کار رو می کرد. آخ که چقدر دلم براش تنگ شده. پشت بهش نشستم و به شونه کردن موهام مشغول شد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- دیشب خواب بسیار جالبی دیدم!

- چ... چه؟

- یادته توی راه بهلول عاقل گفت بهشت می فروشم؟

یاد اون مرد افتادم  بدون اینکه منتظر جواب من باشم ادامه داد:

- نمی دانم چگونه این کار را کرده است اما دیشب خواب دیدم در  باغی بسیار زیبا و مثال نزدنی هستم، فرشته ای به سویم آمد و لوحی در دست داشت، لوح را به سمت گرفت و گفت این سند بهشتی است که بهلول به شما فروخته.

از روی شونه هام با تعجب نگاهش کردم. خوشحالی در تمام اجزای صورتش نمایان بود. موهام که شونه شد بافتش و گفت:

- زیبا شده ای!

بلند شد.

- می خواهم با خلیفه شطرنج بازی کنم تو نیز همراهم بیا.

خدمت کارها رو صدا زد تا کمک کنند لباس هام رو بپوشم بعد یکی شون بغلم کرد و بیرون رفتیم. با ورود ما مردهایی که داشتن سنگ ها رو درست می کردن بلند شدن و سریع به سمت دیوار برگشتن. به اتاق هارون که رسیدیم ورودمون رو اعلام کردن. داخل که رفتیم هارون رو دیدیم که پشت میزی منتظر زبیده نشسته.

- بانوی من!

به سمتش اومد و بازوهاش رو گرفت.

-  بالا مقامم خوش آمدی!

- آماده باختن هستید؟

خندید و دستش رو دور شونه ش حلقه کرد و به سمت میز رفتن.

- خواهیم دید چه کسی خواهد باخت.

خدمت کارها یک کنار ایستادن اما من رو روی زمین گذاشتن.  شروع کردن و در همون حال هارون گفت:

- شنیده ام شب ها بر غم زندانی شدن علی بن موسی الرضا اشک می ریزید.

زبیده یکم مکث کرد بعد گفت:

- زمانی که اشک می ریزم رازش در دلم است پس چگونه ممکن است کلاغ ها حال دل من را بفهمند؟ شما می خواهید از زبان من حرف بکشید.

هارون خندید. اعلام ورود پسرهای هارون رو کردن. هر دو داخل اومدن و احترام گذاشتن. مامون چپ چپی به من نگاه کرد اما امین لبخند زد و رو به زبیده گفت:

- هنوز نیامده اند؟

زبیده که تازه یاد خوابش افتاده بود رو به هارون گفت:

- باید ماجرای جالبی را برای شما تعریف کنم!

در حالی که تعریف می کرد من بهش خیره موندم. زیباییش مثال نزدنی بود.  شنیدم پدر بزرگش منصور چون  در   زیبایی و تابناکی مثل خاله  ش خیزران بود، «زبیده»  صداش می زد. در همون حال  امین زیر لب شعر قشنگی می خوند که مامون با حرص نگاهش می کرد.

- چه می کنی؟

- دلم هوای شعر خواندن کرده است.

اما زبیده بی توجه به صداها داستان رو تعریف می کرد و هارون با هیجان گوش می داد. تموم که شد نگهبان ها رو صدا زد و گفت:

- بهلول قرار بود به اینجا بیاید اما دیر کرده است سریع او را بخوانید.

نگهبان ها تا بیرون رفتن با بهلول که تازه اومده بود برگشتن.  بهلول بعد از سلام و احوال پرسی نگاه نافذی به من انداخت و روی صندلی که براش گذاشته بودن نشست. هارون رو به زبیده گفت:

- بگو آنچه بر تو تکرار شده است.

زبیده تعریف کرد و بعد هارون پرسید:

- به من بگو چه کرده ای؟ 

- هر درهم از آنچه بانو  به من داده بود را بین فقیران پخش کردم.

هارون سریع رو به خدمت کارش گفت براش   هزار درهم بیاره. خدمت کار سریع آورد و هارون اون رو به بهلول داد.

- برای من نیز چنین کن.

- نمی توانم.

جز من و هارون کسی جا نخورد انگار به این بی پروایی و شجاعت بهلول عادت داشتن.

- آخر برای چه؟

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- بانو ندیده خرید، تو دیده می خواهی؟

هارون کلافه روش رو گرفت.  خدمت کارها بهت زده نگاهش کردن و زبیده با خونسردی نگاهش رو به مهره ها دوخت. مامون  ناراحت شد و امین   از خشم پدرش وحشت کرد. من هم نگران منتظر اتفاقی بودم اما با سکوت هارون چند ثانیه بعد جو حالت عادی گرفت. بهلول گفت:

- برای جن زدگی این دختر درمانی دارم.

همه به سمتش برگشتیم. هارون پرسید:

- تو از کجا می دانی وی جن زده است؟!

- ما دیوانگان بسیار می فهمیم!

من امیدوار نگاهش می کردم. زبیده گفت:

- بگو درمانش چیست؟

- درمانش را فردا خواهم آورد. حال من از تو سوالی دارم.

روش به من بود.

- آیا می خواهی در دین خود بمانی؟

بیشتر جا خوردم. این دین من رو از کجا می دونست.

- اگ... اگه... خوب... شم... مسلمون... می... میش... شم.

- فردا باید او را با خود به خرابه ای ببرم و در آنجا تا صبح بماند تا خوب شود.

زبیده نگران گفت:

- او تا صبح خواهد مرد!

مامون گفت:

- ما را ببین که به سخنان یک دیوانه اینگونه گوش می دهیم.

بهلول گفت:

- من سخنم را گفتم.

امین التماس آمیز رو به مادرش گفت:

- اتفاق هایی افتاده مرا بسیار ترسانده است، بگذارید تمام شود!

زبیده و هارون چند ثانیه بهم خیره شدن بعد زبیده گفت:

- فردا بیایید.

شب خواب بودیم که صدای خنده هایی رو شنیدم. اول فکر کردم خواب می بینم اما خواب نبود، فکر کردم زبیده اما چشم که باز کردم زبیده خواب بود  هنوز صدای خنده می اومد. توی دلم چند جمله تورات رو تکرار  اما یک دفعه بدون اینکه دست خودم باشه گفتم:

- اش... هد... ان لا... الله الا... الله

اشهد... ان محمدا... رسول... الله

زبیده از صدام بیدار شد. خودم هم احساس کردم زبونم داره باز می شه.

- و اشهد ان... علی ولی الله

زبیده روی تخت نشسته بود و نگاهم می کرد و هنوز صدای خنده می اومد. زبیده چند ثانیه بهم خیره شد بعد لبخند آرومی زد و دوباره خوابید. من هم  بی توجه به صدا دراز کشیدم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فردا با زبیده پیش هارون رفتیم و منتظر بهلول موندیم. هارون کلافه از   خوارج که بر علیه ش بودن می گفت.  گاهی هم از شورش های مصر یادی می کرد. زبیده از اینکه من مسلمون شدم و می تونم صحبت کنم  تعریف کرد و  از لحجه م کیف می کردن.

- خلیفه شما رو خیلی دوست دارن!

هارون شونه ای بالا انداخت.

- زبیده دوست بچگی منه، همه چیز من!

بعد دستش رو گرفت و فشرد.

- شما چند سال از خلیفه کوچیک تر هستید؟

- یک سال.

امین که دوست داشت بهلول رو بینه به ما پیوسط.  

- پدر جان   برادرم قاسم را از مسافرت بازگرداندن، می گویند  امشب را در روستایی می گذرانند و قردا به بغداد می آیند.

هارون خوشحال شد اما من تعجب کردم چون نمی دونستم برادر دیگه ای هم دارن. هارون گفت:

- خداوند تکلم این دختر را برگرداند.

امین به من نگاه کرد.

- تبریک می گویم!

سرخ شدم.

- مرسی!

- چه؟!

- تشکر... متشکرم!

خبر دادن بهلول اومده. استرس گرفتم اما هیجان عجیبی هم داشتم.  وقتی خبر برگشت صدام رو دید خوشحال شد و گفت کم کم باید ببرم.   زبیده به سمت اومد و پیشونیم رو بوسید بعد خدمت کارها  یکی یکی بوسیدنم. هارون سری تکون داد و امین هم با لبخند خداحافظی کرد اما مامون نگاهم هم نکرد.

با بهلول و یکی از خدمه سوار درشکه ای شدیم و از  از بین شهر گذشتیم. اشک روی گونه هام می ریخت. از شهر که بیرون رفتیم خرابه ای رو دیدم  خدمت کار بغلم کرد و پایین رفتیم و داخل خرابه قرار گرفتیم. رو به خدمت کار گفت:

- ما بیرون بریم.

اون ها که رفتن احساس ترس و تنهایی  شدید کردم که صدای زیبایی اومد:

- نترس  اشرف مخلوقات!

وحشت زده به سمت صدا برگشتم که چشمم به یک  جوون با چهره نورانی و دلنشین افتاد.

- شما  چه کسی هستید؟

- من علی بن موسی الرضا امام و رهبری مومنین هستم.

- نمی شناسم!

رو به روم نشستن.

- من برای نجات تو  از خداوند اجازه پیدا کردم تا از اسارت زندان بیرون بیام.

یک لحظه گفتم:

- وای خدای من فهمیدم کی هستی! من هم علوی هستم، دیشب شیعه شدم.

لبخند زدن.

- می دانم.

روی زانو رو به روم نشستن.

- چشم هات رو ببند و آنچه می گویم  تکرار کن، چشم هایت را بگشایی در دنیای خود قبل از آمدن آن زن هستی!

چشم هام رو بستم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***چهارده سال بعد***

وارد دیسکو شدم تا مامان رو پیدا کنم. سنش انقدر بالا رفته بود که   صورتش با تلاش های دکتر زیباییهم جای تحمل نداشت اما باز هم دست از کارهاش بر نمی داشت.  پنج سال  پیش داشتیم  خونه رو تعمیر می کردیم که  بابا از روی  پشت بوم  افتاد و نخاش آسیب دید و خونه نشین شد. از اون موقع همون زمان های کمی که مامان خونه می موند هم نصف شد  و من مجبور شدم از ازدواج دست بکشم و   از پدرم و خواهر  نه سالم  سارا مراقبت کنم.  همینطور حواس پرت به دور و بر نگاه می کردم که محکم به چیزی برخورد کردم.

- هی دختر نوشیدنیم رو ریختی!

سر که بالا آوردم سرجام خشکم زد. 

- امین!

نیشخندی زد و دستش رو به سمتم دراز کرد.

-  مارتین هستم، سعادت آشنایی با چه کسی رو دارم؟

من که هنوز  در بهت بودم از دیدن دوباره اون چهره زیبا و آشنا ذوق کردم اما دستش رو  فشار ندادم و با اشاره به روسری سرم گفتم:

- سمانه هستم اما   امینه صدام می کنند.

یعنی امین می دونست که چهره پاک نشده از ذهنم باعث شد این اسم رو روی خودم بذارم؟

- خیلی خوشبختم!

خندیدم.

- من هم همینطور!

- چند سالته  امینه؟

- بیست و چهار و شما؟

اشاره کرد پشت میز بشین و گفت:

- بیست و هشت. دانشجویی؟

- شیعه شناسی، اروپا.

- به به ماشاالله!

قلبم داشت از سینه بیرون می زد.

- و شما؟

تا خواست جواب بده پسری جام به دست بالای سرش ایستاد.

- مذهبی تور می زنی؟

با تعجب به مامون نگاه کردم. در حالی که زیر چشمی من رو نگاه می کرد سر کشید. 

-  یدالله هستم!

- برادرمه!

- چرا اسم هاتون مثل هم نیست؟

مامون جام رو روی میز گذاشت و به خودش اشاره کرد.

- مادرم من مسلمون بود و اسمم رو مذهبی گذاشت،  مارتین و مادرش   پروتستان.

گیج نگاهشون می کردم که دوتا دختر به سمتمون اومدن. در کمال تعجب یکی شون کنار مارتین نشست و  سرش رو توی  سینه امین فرو کرد و اون یکی شروع به ماساژ دادن شونه هاش کرد. مامون پوزخندی زد و  ازمون دور شد و مارتین نمی دونست چطور برام توجیح کنه. چند ثانیه نگاهشون کردم بعد بلند شدم و با تاسف بیرون رفتم.

 

سوره بروج آيه 5

النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ

آتشی عظیم و شعله‌ور!

داستان را با نام   آمنه مادر پیامبر  صلی الله به اتمام می رسانم

یا حلیمه

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 7 ماه بعد...
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...