رفتن به مطلب

آرتاکاما★به‌قلم ستایش گودرزی کاربر انجمن نودهشتیا


ستایش گودرزی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

                                               به نام خدا

                                                   رمان:

                                                  آرتاکاما

                                                                           به قلم:

                                          ستایش‌گودرزی

                                                                         خلاصه:

روایتی تخیلی از زندگی سرداری جنگی در زمان هخامنشیان…

                                                 مقدمه:

اضافه می‌شود…

ویراستار: @ Rastaa

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 8
  • تشکر 1

 

  

💫💫

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

                                                                     سخن نویسنده

این یک رمان عاشقانه، اجتماعی است، که از زندگی سرداری جنگی بازگو می‌شود، 

این رمان، اتفاقات رخ‌داده در آن برهه زمانی از نظر اجتماع، رسومات، قوانین و… همه و همه بر اساس واقعیت نوشته می‌شود. بنده به شخصه از حتی ریز ترین مسائل به سادگی عبور نمی‌کنم و  با بی‌اطلاعی در این مسائل دست نمی‌برم.

آرتاکاما: دوست دار حقیقت و راستگویی

توجه کنید کهشخصیت‌های اصلی و داستان رمان تخیلی می‌باشد.

فقط و فقط از نظر اجتماع و برهه زمانی واقعی‌است.

ویرایش شده توسط .Seti god26.
  • لایک 6

 

  

💫💫

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

 

نفس در سینه حبس کردم و با مچاله کردن پارچه عنابی رنگ میان انگشتانم، لباسم را کمی بالا کشیدم. سعی کردم پنجه پایم را جایی روی یکی از سنگ‌های مستحکم خفته درون دیوار گیر‌ کنم. دستانم را به لبه سنگ‌های بالایی گرفته و خود را بالا کشیدم.
چندین بار این عمل را تکرار کردم تا پایم را لبه بام قرار دادم، آن‌قدر پنهانی این کار را انجام داده بودم که دیگر مثل آب خوردن  به پایان می‌رساندمش.
کمرم را کمی‌ خم کردم و سر دزدیدم تا رسیدم به همان وسیله‌ای که آرزو داشتم روزی با دستان خودم بسازمش.
دستم را بند کمان نیمه‌ کاره‌ام کردم و جلوی چشمانم رصدش کردم تا بتوانم حدس بزنم چقدر زمان احتیاج دارم تا به آن چیزی که می‌خواهم برسم.
چاقوی کوچک سوغات امیر‌شهاب را به دست می‌گیرم و شروع می‌کنم به تراشیدن چوب تقریبا قطوری که از درخت گردو بریده بودم.
تمرکز خود را وقف پوسته‌های ورق شده کرده بودم و  سر و صدای باغ را از یاد برده بودم،
صدای دایه به گوشم رسید که مو بر تنم سیخ شد.
آمده بود دم انبار آذوقه و از ندیمه‌ها سراغم را می‌گرفت.
دست‌ پاچه وسایل را کنار گذاشتم و پس‌ از تکاندن دستانم، آن‌ها را به کف بام تکیه دادم و کمی خود را به سمت لبه کشیدم.
دایه دیگر این اطراف دیده نمی‌شد. رفت و آمد و تکاپو بیشتر از هر چیزی به چشم می‌خورد و زمان مناسبی بود تا برگردم.
دوباره  همانند دزدکی آمدنم از دیوار پشتی پایین آمدم و خود را به ‌باغ رساندم.
پاهای برهنه‌ام چمن‌های باغ را لمس می‌کردند و من از نقض کردن این قانون بی سر و ته نهایت لذت را می‌بردم.
بارها گفته بودم که (آخر که چه دایه جانم؟ مگر کسی قرار است از زیر این لباس بلند و چین دار پاهای مرا رویت کند؟)
اما گوش دایه‌ام بر سخنان من بی‌نوا ناشنوا بود و تمام.
حرف- حرف خودش بود و انگار که انگار من برایم مهم نیست صدای قدم‌هایم را به گوش کسی برسانم یا نرسانم.
اما باز هم دایه بود و اطاعت از امرش واجب.
واجب بر قلب و روحم که نکند، خدایی ناکرده از برای کار‌های من خم به ابرو بیاورد.
همان‌طور مثل همیشه که هنگام راه‌ رفتن و قدم‌ زدن ساز خود می‌نواختم و فکر‌هایم را زمزمه می‌کردم،   به سمت باغچه رفتم غنچه‌ای گل از روی شاخه برچیدم.
به سمت پله‌های ایوان پا تند کردم و لباسم را کمی بالا کشیده صندل‌هایم را به پا پوشاندم و گل را به دست دیگرم گرفتم و وارد بنای قصر‌ شدم.
هوا رو به تاریکی می‌رفت و چند ندیمه که مشغول روشن کردن مشعل‌های دیوار کوب بودند، به نشانه‌ تعظیم کمی سر خم کردند و من با تکان دادن دستم از کنارشان گذر کردم  راه کج کردم.
به اتاق دایه که رسیدم، دست راستم را مشت کرده و چند ضربه با صدای رسا به در چوبی قهوه‌ای رنگ وارد کردم.
دستم را کنار پایم کشیدم و به انتظار اذن دایه برای ورودم ایستادم.
طولی نکشید که به فرمان دایه در را گشودم و وارد اتاق شدم.
طبق زحماتی که برای آموزشم کشیده بود لب به لبخند باز کرده و گفتم:
ـ سلام دایه جان! شنیدم پی من بودید. اتفاقی افتاده؟ چیزی هست که بخواید به من بگید؟
دایه موهای حنایی رنگش را پشت گوش هدایت کرده و لحنی سرد، خواستار نشستنم شد.
به لحن سردش عادت کرده و به روی نیاورده روی یکی از بالش‌های چیده شده نشستم و گل را روی میز کوتاه جلویم گذاشته و آن را به طرف دایه هدایت کردم.
دایه در جواب حرف‌هایم گفت:
ـ پی‌ات می‌گشتم به دلیل توصیه‌های واجب‌الاجرایی که باید قبل از رسیدن میهمانان بزرگ و محترممان برایت بازگو می‌کردم.
کنجکاوی به جانم شخم می‌زد. ترسیده بودم از روی بام رفتن‌هایم مطلع شده باشد، آن وقت‌ است که خون خود را برای ریختن حلال می‌دیدم.
عرق سرد از تیره کمرم راه گرفته و تا دایه لب به سخن گشود جان دادم.
با حرف‌هایی که از زبانش شنیدم از طرفی سرخوش و از طرفی سرگردان شدم؛ اما به ناچار به روی چشم‌ای زمزمه کردم و پس اجازه گرفتن برای مرخص شدن از حضور دایه از جا برخواستم و به سمت در رفتم.
دایه صدایم زد که عقب گرد کردم و گفتم:
ـ بله دایه؟
لبخندی پر از مهر به رویم پاشید و گفت:
ـ بابت گل متشکر!

@ Z.mim

@ _Ateria_

@ مدیر راهنما

@ Sogol

@ Ayda.r☆ویژه☆

 @ ماهی

@ _Arta_

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Ayda.r
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 7
  • تشکر 1

 

  

💫💫

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...