• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

داستان غلیان| نجمه صدیقی کاربر انجمن نودهشتیا


_NAJIW80_
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خدا

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

نام داستان:  غلیان (انفجار) 

نام نویسنده:  نجمه‌صدیقی

ژانر:  تراژدی _ عاشقانه

هدف:  به بازی گرفتن واژه هایی که مملو از درد و عشق هستند.   

89_qmwx.gif

خلاصه: 

روایت داستانی کوتاه از دو دلدار؛ سانحه ای بسیار کوبنده که خطوط موازی این دو عاشق را از هم می براند و زندگی را همچون قهوه تلخ می کند. نه خیانتی در کار است نه جدایی قلب‌هایی که روزی برای یکدیگر می تپید.تنها غَلَیان است که جو عشق را بر هم می‌ریزد و قلب ها را می چرکاند. حال پایان خطوط این دو عاشق به کجا وصل می‌شود و انتهای مسیر محنت و رنج را چگونه رد خواهند کرد؟

89_qmwx.gif

 

مقدمه: 

خموش باش...خموش تر ای دوشیزه ی بی گناه و مهربان. بگذار که گام های انتهاییمان آسوده معدوم شوند.

به پروایی که وجودمان را در بر گرفته، اعتنا مکن! این دقیقه های پایانی را، بگذار که در سکوت هم پیمان شوند.

دلبری دیوانه کننده ات را از یک مجنون دریغ مکن!بگذار غَلَیان دل هایمان اندکی آرام گیرد!

میان امواج اندوه، دست و بالک مزن! اینجا پایان است. پایان ویران شدن است!

 

ویرایش شده توسط _NAJIW80_

نبردعشق عسلی

رمان تکمیل  شدهٔ من تقدیم نگاهتون ♥

داستان مضمحل تکمیل شده♥

 

رمان پالس وابستگیرمان آئیشما💀داستان غلیان🌻دلنوشته آفتاب جلال🌷

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت#1 ♡

سعید... 

نگاهش امواج آرام را زیر نظر گرفت. قلبش بی قرار می‌تپید و دلتنگی را به دریای خموش ابراز می‌کرد. میلهٔ خاکستری مقابل رویش را در آغوش گرفت و بعد نیز شانه‌هایش را همراه با در هم آویختن چشمانش به بالا انداخت.

رایحهٔ خوش دریا را برای طراوت وجودی‌اش عمیقا بویید؛ در این لابه‌لا عطر ملیحی که متعلق به تن معشوق بود و در تن او به رقص در آمده بینی‌اش را قلقلک داد. صدای امواج دریا را شنید که دیوانه وار در آغوش هم می‌غلتیدند و گویی سخنی به گوش او می‌رساندند:

- دلتنگ یاری؟ حقیقتا زیباست. بزار چهرهٔ خوش مشربش رو روی دامنمون طرح کنیم تا مقداری از این بی تابی در بیای!

چشمانش را از هم گشود و به شوق دیدار معشوق، پیشنهاد امواج دریا را مقبول دانست. بر روی سطح آب، نیلوفرش چه زیبا در آغوش دریا به طرح نشست و وجودش را لحظه‌ای از هم گسست.

خواستار این بود چشمان طوسی‌ نیلوفر را که در زیر مژه‌هایی بلند، همچون ماهی که در سقف آسمان می‌درخشید به خاطر بیاورد، ناگه شانه‌اش توسط دستی حرارت گرفته شد.

- سر ملوان اینجا چه کار می‌کنی؟

سعید روی از دامن خوش نقش و نگار دریای آبی رنگ که در پرتوی سیاهی شب  سیمای پر جلال معشوقش روی آن خودنمایی می‌کرد گرفت و در کنار گوش دادن به سخنان افسر اول، به رخسار گندمگونش خیره شد که چند لاخ موی جو گندمی بر روی پیشانی‌اش به رقص در آمده بود. صاف ایستاد و ادای احترام کرد. آرام و مقتدر پاسخ داد:

- اومدم هوا بخورم آقای نیکویی. چیزی شده؟

افسر اول تبسمی بر لب نشاند و نگاهش را از رخسار سفید روی سعید که بی قراری‌اش هویدا بود گرفت و به صخره‌هایی چشم دوخت که با فاصله‌ای بسیار دور وجودشان را با صدای برخورد امواج دریا  فریاد می‌زدند. 

- احساس می‌کنم بی قرار به نظر میای. دلتنگ کسی هستی؟

سعید خجول زده سر به زیر انداخت و قلبش را که لحظه‌ای از تپیدن مسکوت شد احساس کرد. نمی‌دانست چه پاسخی دهد و انتظار داشت افسر به دنبال کار خویش برود. لیک اما جناب نیکویی به این زودی ها قصد نداشت زحمت را کم کند و او را به حال خود بگذارد. به ناچار آهی کشید و از افسر اول روی گرفت؛ با لحنی دلگیر و بی قرار گفت:

- دلتنگ کسی هستم که میدونم اگه نبینمش همین هم نیستم.

گویا که افسر اول از چنین سخنی گنگ و مبهوت شود، دستی به ریش های بورش کشید و با تای ابرویی بالا افتاده سعید را زیر نظر گرفت. خواستار این بود برای حل این بهت زدگی سخنی بر زبان بیاورد اما سعید پیش قدم شد که او را نظاره می کرد:

- آدم عاشق همیشه و همه جا باید با معشوقش باشه. اگه یک ساعت هم از هم فاصله بگیرن اون وقته که از دریا هم طوفانی تر میشن.

 

ویرایش شده توسط ملکه برزخ_NAJIW80_

نبردعشق عسلی

رمان تکمیل  شدهٔ من تقدیم نگاهتون ♥

داستان مضمحل تکمیل شده♥

 

رمان پالس وابستگیرمان آئیشما💀داستان غلیان🌻دلنوشته آفتاب جلال🌷

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#2 ♡

 

ادامهٔ سخنش را با نگاه کردن به دریا و با کشیدن آهی عمیق ادامه داد:

- حال من رو فقط دریا میتونه درک کنه. کاش این شغل رو انتخاب نمی‌کردم؛  تقریبا ۵ روز هست که از اسکله دور شدیم اما احساس می‌کنم یک قرن گذشته که انقدر بی تابم. البته این بی تابی هم الکی نیست و این روزهایی که در نبود اون گذشت واقعا اندازهٔ یک قرن بود برام! 

آهی عمیق کشید و خجول زده بی حرکت ایستاد. چطور اینگونه سریع کلامش را برای کسی نطق کرد که شاید درکی از این عواطف و احساسات نداشته باشد؟! انگار بی قراری اش سمی کشنده برایش بود که دلش تمنا داشت اینگونه با سخن گفتن خود را آرام کند. سخن گفتن با کسی که هنگام آموزش های مربوط به کشتی و نفت کشی، در کنارش ثبات قدم بوده و همواره با او به دل  دریای عرب  رفته است تا نخستین فعالیت کاری خود را انجام دهد.

دستان گرم نیکویی به تکرار شانه اش را حرارت داد و بعد سخنانی منعطف به گوش رسید:

- نه فقط تو؛ من هم میتونم درک کنم پسرم. دلتنگ بودن تلخه! خیلی تلخه. تو هنوز اول کاری، ولی من سال هاست که وسط دریا بدون خونواده ام زندگی کردم. میدونی، آدمی که بیش از حد به دریا و کار روی کشتی علاقمنده نه باید عاشق بشه و نه خونواده‌ای تشکیل بده.

حال کمی خیال سعید راحت گشته بود؛ اما چهرهٔ اندوهگین نیکویی به خاطر چه بود؟ هان خانواده اش؛ یا چیز دیگر؟ برایش مهم بود سخنی از زیر زبان افسر بشنود تا کمی از این دلتنگی به دور شود. آشنایی او دربارهٔ جناب نیکویی خیلی کمرنگ بود؛ پس نامطلوب نبود دلتنگی را با شنیده هایی از افسرش اندکی خاموش کند! بود؟ با کمی تعلل در این کار سر به زیر انداخت و گفت:

- میشه بهم بگید چه کار کنم تا دلتنگیم کمرنگ بشه؟ چطور میتونم به مدت سه ماه دیگه  کارم رو درست انجام بدم؟ اصلا چیزی راجب به خودتون بهم بگید تا از فکر و خیال در بیام! 

افسر کنارش جای گرفت و همانند او مقابل دیواره ایستاد. همچنان که نگاهی به امواج آرام می انداخت دستی به پشت سعید آویخت و حین نوازش های مکررش، با لحنی پدرانه گفت:

- دلتنگ بودن هر چقدر هم که تلخ باشه، باید باشه تا قدر معشوق رو بدونی. اینکه بخوای با یک کاری از فکرش در بیای به نظرم کمی ضعیف بودنت رو به رخ میکشه. دلتنگی رو باید عمیقا چشید؛ چه با کار کردن چه با نگاه کردن به دریا.

این سخن را که گفت، سعید ابروهایش به بالا افتاد. نگاهی متعجب به چهرهٔ افسر انداخت که خطی لبخند بر روی آن سیما دید.

نیکویی لبخندش پر رنگ تر شد و اینبار با لحنی قاطع گفت:

- از گزینهٔ دوم استفاده کردی و یاداوری هات افزون بود؛ کار هم که بکنی میون فعالیت باز هم یادش می افتی. دلتنگ بودن رو از سرت بیرون نکن، ازش فراری نباش. نه تا زمانی که این سه ماه تموم نشده و به یارت نرسیدی.

متحیر برانگیز و بسیار سخت بود شنیده هایی را هضم کند که مسبب تعجبش بود. افسر اول چه می گفت؟! چطور می توانست این دلتنگی اعصاب خورد کن را تحمل کند و با جان و دل او را بپذیرد؟ مگر می شود؟ آیا جناب نیکویی دیوانه نبود؟ اصلا مقصودش از این گفته ها چه بود؟ سعید نیز از این سخنان هم متعجب شده بود و هم مسبب لبخندی بر چهره اش گشته بود.

گویا که جناب نیکویی ذهن خوانی را همچون آب خوردن آسان ببیند، پشت گر گرفتهٔ سعید را نوازش کرد و فاصله اش را با او به حداقل ممکن رساند. با لحنی شوخ خیره به دریا ادامه داد:

- ارزش کسی که دوستش داری، اگه خیلی بالا باشه؛ اگه لایق چنین عشقی باشه، بدون دلتنگی کوچک ترین کاری هست که براش انجام میدی.

سعید ابرویی بالا انداخت و غرق در گفته ها با چشمانی ریز کشتی مقابلشان را زیر نظر گرفت که بی اختیار به سمت آن ها شناور بود. خواستار این بود نگاه بی تفاوتش را به جناب نیکویی گره دهد تا پاسخی برای سخنش استخراج کند، اما دلشوره رخصت این کار را نداد.

ویرایش شده توسط ملکه برزخ_NAJIW80_

نبردعشق عسلی

رمان تکمیل  شدهٔ من تقدیم نگاهتون ♥

داستان مضمحل تکمیل شده♥

 

رمان پالس وابستگیرمان آئیشما💀داستان غلیان🌻دلنوشته آفتاب جلال🌷

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...