رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام
پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

.  

11 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. خب بگید ببینم. دوست دارید پایانش چطور باشه؟

    • پایان خوش
    • پایان تلخ
    • هر جور خودت صلاح می دونی لاو.
  2. 2. عضو کدومید؟

    • شیپ مانا و آندریاس
    • شیپ مانا و کریس


ارسال های توصیه شده

  • پاسخ 141
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت دوازدهم:

همزمان با خارج شدن آندر از کتابخانه، مانا نگاه مستأصلی به اطرافش انداخت و نالید:

- آخه کی سوزن رو تو انبار کاه می ذاره؟!

نوچی کرد و پاکتی را که از ابتدا در دستانش بود بالا برد. متفکر، عکس شماره ی یک_دو را بیرون کشید و به آدرس آن آیه ی قرآن خیره شد. موبایلش را روشن کرد و از اینترنت برای جستجوی معنای آیه کمک گرفت. پس از دو دقیقه، با این ترجمه مواجه شد:

- ای کسانی که ایمان آورده‌اید! دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامی که شما را به سوی چیزی می‌خواند که شما را حیات می‌بخشد! و بدانید خداوند میان انسان و قلب او حایل می‌شود، و همه شما (در قیامت) نزد او گردآوری می‌شوید!

با مکث سرش را سمت شانه ی راستش کج کرد و زمزمه وار گفت:

- این چه رمزی توی خودش داره؟!

روی هر کلمه، مکثی می کرد و به آن می اندیشید اما هیچ چیز به ذهنش خطور نمی کرد.

- قلب ها ممنوعه هستند! خداوند میان انسان و قلب او حایل می شود!

مرکز سرش را از روی شال خاراند و گفت:

- قلب!

ناگه چشمانش از هیجان درخشیدند. سرش را از روی گوشی بالا گرفت و به اطرافش چرخاند. در ذهن خود گفت:

- شاید منظورش قلب کتابخونه باشه. شاید کلید توی قلب کتابخونه باشه.

هیجان زده برای تماس به آندریاس لیست مخاطبینش را گشود که باز ذهنش گفت:

- ولی مگه آقای ایکس نگفت قلب ها ممنوعه هستن؟!

پوفی کشید و در جای خود وا رفت. با شانه هایی افتاده، لب برچید و در افکار خود گفت:

- فکر کردم قراره مثل فیلم اتاق فرار به همون اندازه هیجان انگیز و خطری باشه ولی همش دارم بین رمزها و آدرس ها غلت می زنم. اه! این کجاش هیجان داره که من اومدم ثبت نام کردم؟!

ضربه ای به سرش زد و نالید:

- غزل گفت ها!

پکر و بیش از حد گرسنه، شماره ی آندریاس را گرفت و پا روی پا انداخت. اطرافش لحظه ای خالی از آدمیزاد نمیشد. بوی عطرهای مردانه و زنانه، تند و شیرین در مشامش می پیچید و این برای اویی که به شدت گرسنه بود، آزاردهنده به نظر می آمد.

- یعنی می خوای بگی به همین زودی کلید رو پیدا کردی؟! قرار نبود سرعت عملت هم بالا باشه.

مانا با خنده ای خسته گفت:

- لازم به تحسین نیست آندریاس. نه! پیداش نکردم. راستش، همه چیز توی هم پیچیده.

آندریاس که زانویش را به فرمان تکیه داده و با خودکار، جدول را حل می کرد، خطاب به موبایلش که روی حالت بلندگو بود با تمسخر گفت:

- هنوز پنج دقیقَست که تنهات گذاشتم دختر ایرانی. پنج دقیقه!

مانا معترض و با طعنه گفت:

- می دونستی اسم من ماناست؟! مانا! ضمناً من تا حد زیادی به جای کلید نزدیک شدم ولی... یه چیزی مغز من رو به چالش کشیده.

آندریاس که موفق شده بود حرص مانا را در بیاورد، ریشخندی زد و درحالی که حروف جواب سوال چهارم را در جدول جایگذاری می کرد گفت:

- پس زنگ زدی که از مغز من استفاده کنی. می شنوم.

مانا بی توجه به اعتماد به نفس بالای آندریاس گفت:

- من کتاب رو از یک پسربچه که روی مبل نشسته بود گرفتم و اون از آقای ایکس نقل کرد که قلب ها ممنوعه هستن. ترجمه ی آیه ای که آدرسش توی عکس شماره ی یک_دو هست میگه خدا جایی میان انسان و قلب اونهاست. پس، پس با خودم گفتم شاید کلید توی قلب کتابخونه باشه ولی پس تذکر آقای ایکس چی؟! تو... تو چیزی می فهمی؟!

آندریاس که چشم از جدول گرفته و با دقت به حرف های مانا گوش سپرده بود، با این صحبت ها، در فکر فرو رفت. مکثی از تفکر کرد که مانا به فارسی گفت:

- خواهش می کنم بگو که یه چیزی می دونی.

آندریاس متوجه ی حرف او نشد اما جرقه ای در سرش به صدا در آمد. با زبانش لبش را تر کرد و گفت:

- به حرف اون بچه توجه نکن. کلید دقیقا توی قلب کتابخونَست. می دونی قلب کتابخونه کجاست؟!

مانا متعجب گفت:

- چرا؟! یعنی...

آندر تند گفت:

- دروغگویی روی مبل! یادت میاد؟ تو کتاب رو از کسی گرفتی که روی مبل نشسته بود پس اون شخص یک دروغگوئه. هدفشون گمراه کردن ماست. متوجهی؟!

مانا لب هایش به لبخندی شاد تزئین شد. از جایش برخاست و با لحنی کنترل شده گفت:

- درسته. آفرین!

بی اتلاف وقت تماس را قطع کرد و همراه با پاکت، چهل و دو پله را پایین رفت تا این که کنار یکی از ضلع های مربعی درست وسط طبقه ی اول ایستاد. مربعی شطرنجی اما به رنگ فیروزه ای که گویی کاشی هایی کوچک کنار هم چیده شده بودند. اما با سطح زمین فاصله ای به ارتفاع یک متر داشتند.

مانا دو دستش را روی لبه ی سفید آن گذاشت و به جعبه ای مشکین رنگ در مرکز مربع بزرگ خیره شد.

دستش را دراز کرد ولی، به آن نمی رسید. نوچی گفت و روی پنجه ی پا ایستاد و خود را خم کرد. اما باز هم دستش به آن جعبه نمی رسید. به سرعت عقب کشید و مشتش را به لبه ی سپید کوفت. خانمی کهنسال و چروکیده با چهره ای متعجب کنار ضلع رو به رویی اش ایستاده بود و او را می نگریست که مانا، خنده اش گرفت. لایه ی شالش را مرتب کرد و سپس با انگشت به جعبه اشاره نمود.

نگاه پیرزن به رد اشاره ی او کشیده شد. با دیدن جعبه ی مکعبی، ابرو بالا انداخت و متعجب گفت:

- اونجا چیکار می کنه؟!

مانا با لبی خندان شانه بالا انداخت و گفت:

- یکی قصد دیوونه کردن من رو داره.

پیرزن روی موهای سفیدش را خاراند و سپس، دستش را به لبه گرفت و به آن تکیه نهاد، عصایش را بلند و به سمت جعبه دراز کرد. مانا از کمک او سر حال آمد و با شکمی که دیگر به قار و قور افتاده بود، جایش را عوض کرد و کنار پیرزن ایستاد.

- اجازه بدید.

عصا را از دست پیرزن گرفت که با کمی قد بلندی، توانست جعبه را سمت خود بکشاند. با خوشحالی دست دراز کرد و آن را برداشت. سپس با رویی گشاده سمت پیرزن چرخید و گفت:

- از کمکتون خیلی ممنونم خانم. کاری هست که بتونم براتون انجام بدم؟!

پیرزن با لبخندی مهربان و مادربزرگانه، عصایش را از دست او گرفت و گفت:

- نه متشکرم. همسرم به زودی کتابی که می خوام رو برام میاره.

مانا با نگاهی قدرشناسانه " آهان " کوچکی گفت و سپس، درحالی که پاکتش را در کنار خود روی لبه ی سفید گذاشته بود، جعبه را گشود. جعبه ای مکعبی به ضلع بیست و پنج سانتی متر که به محض باز شدنش، تکه کاغذی نمایان شد. کنجکاو کاغذ را در دست گرفت و خواند:

- این یک بازی سرعتیست. شما باید در زمان تعیین شده، برای باز شدن خودکار قفل جعبه، ابتدا ده ترنگرام پیچیده را در کنار هم بچینید. پس از فشردن دکمه ی سبزرنگ، صفحه ی موردنظر برای شما به نمایش در می آید و زمان شما آغاز می شود. مراقب انگشتان خود باشید!

ذهنش گیج شده بود اما چهره اش متفکر به نظر می آمد. اخم بسیار محوی میان ابروهایش نشاند و برگه را روی پاکت گذاشت. درون جعبه ی سخت، مقاوم و ضخیم، یک صفحه ی فلزی قرار داشت و یک دکمه ی سبزرنگ که در دیواره ی آن تعبیه شده بود. مانا دم عمیقی گرفت و دکمه را فشرد که صفحه ی فلزی، از وسط به شکل دو تیغه ی دندانه دار از هم فاصله گرفتند و جمع شدند.

نگاه مانا رنگ شگفتی به خود گرفت. صفحه ای لمسی و هوشمند، همانطور که در برگه ذکر شده بود در مقابل دیدگانش به نمایش در آمد. صفحه ای با بک گراند سفید و یک کادر خالی که در سمت راستش، چند قطعه پازل مشکی قرار داشت و در سمت چپ کادر، یک طرح رنگی.

بالای صفحه نوشته شده بود:

- روی قطعه ها نگه دارید و آن ها را تا روی کادر و مختصات موردنظر بکشید. زمان باقی مانده: سی دقیقه و چهل ثانیه!

پس از اندکی خیره شدن به ثانیه شمار، به خود آمد و بازی را آغاز کرد. حال احساس بهتری داشت چرا که بالاخره با هیجان و محدودیت زمانی مواجه شده بود. 

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
دوباره نویسی
  • لایک 39
  • تشکر 2
  • هاها 7
  • سردرگم 2
  • غمگین 4

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت سیزدهم:

اولین تنگرام، تصویری از یک جوجه ی سر به هوا بود. ابتدا به نظر ساده می آمد اما قطعات به قدری پیچیده بودند که به راحتی در کنار هم جور نمی شدند. هر چه پازل را بر هم می ریخت و از نو می چید، باز یک قطعه اضافه می آمد و یک جای طرح می لنگید!

سه دقیقه از زمانش گذشته بود که ناگهان دکمه ی شیشه ای سبز چون یک چراغ چشمک زن سرخ، توجه مانا را به خود جلب کرد. مانا متعجب انگشت اشاره اش را از روی صفحه برداشت؛ سپس گیره ی شالش را لمس کرد و زمزمه وار گفت:

- چه مرگش شد؟!

در همان لحظه، صفحه ی فلزی چون دو تیغه ی گیوتین، به سرعت و با صدایی تیز، به یکدیگر برخورد کردند و فاصله ها را از بین بردند. مانا همزمان با صدای بسته شدن تیغه ها، وحشت زده هینی کشید و دست به روی قلب دارکوب مانندش گذاشت.

- ترسیدم!

قلبش به شدت به دیواره ی سینه اش می کوبید و تنفسش تند شده بود. بازدمش را لرزان بیرون داد و اندام خود را از حالت انقباض خارج ساخت.

- یا خدا! این دیگه چی بود؟!

آب دهانش را از پس گلوی خشکش عبور داد که دو تیغه، به آرامی از هم فاصله گرفتند و به موقعیت پیشین خود بازگشتند. اگر ثانیه ای دیرتر دست خود را پس می کشید، ممکن بود یکی از انگشت های خود را از دست بدهد!

متن کاغذ را به یاد آورد و خود را بابت حافظه ی خرابش سرزنش کرد. گرمای آزاردهنده ای از شدت هیجان و آدرنالین در سراسر وجودش پیچید. نگاهی به دور و برش انداخت و نفس عمیقی برای آرام کردن قلب کوچکش گرفت. این بار، با احتیاط بیشتری سرگرم پازل ها شد.

با حل شدن تنگرام جوجه، نفس آسوده ای کشید که صفحه ی لمسی برای لحظه ای کوتاه سبز شد و سپس، طرح دیگری را مقابل مانا قرار داد. یک طرح هندسی پیچیده با قطعاتی ریزتر!

اما به قدری حواسش پی تیغه ها بود و گمان می کرد که هر لحظه قصد بسته شدن دارند که تمرکزی به روی پازل ها نداشت.

***

برزیل. سائو پائولو. ساعت دوازده و پانزده دقیقه ی ظهر:

رامون، مردی لاغراندام و استخوانی که روی صندلی زواردررفته ای لم داده بود و سیگار می کشید، خطاب به دوستانش که دور میزی فلزی نشسته بودند با صدایی خشدار گفت:

- کریس بیشتر از حقش از ما گرفته. اگه همینطور پیش بره باید نوکریش رو بکنیم.

رینکون که درست نقطه مقابل هیکل رامون بود، درحالی که دو دستش به روی شکم برآمده اش درهم قفل شده بودند گفت:

- حق با رامونه! تمام سرگرمی اون غارتگر در هفته ی پیش ترسوندن افراد من بود. اون داره از قدرتش سوءاستفاده می کنه تا افرادمون رو به سمت خودش بکشونه. حتی به اجبار!

پچ پچ آرامی میان پنج نماینده ی دور میز شکل گرفت که با صدایی محکم، خشدار و خشن سکوت بر فضا حکم فرما شد.

- اوه رینکون بیچاره! اون یک سرگرمی نبود.

مردمک های مبهوت و وحشت زده به سوی درب خانه ی متروکه کشیده شد. کریس، دست به سینه به چهارچوب درب تکیه نهاده بود و لبخندی شرور داشت. دستی به گردنبند مهره ای مشکینش کشید و تکیه اش را برداشت. مقابل دیدگان منتظر و مسکوت افراد حاضر، سر پایین انداخت و آرام آرام جلو آمد. این آرامش، برای نماینده ها قطعا یک حمله ی روانی محسوب میشد.

رامون آب دهانش را با ترس قورت داد و آرام از پشت میز برخاست. از ترس، انگشتانش سر شده بودند؛ به همین خاطر هم سیگار از لای دو انگشتش به روی میز افتاد. انگار نه انگار که چندی پیش، در غیاب کریس با شجاعت حرف میزد.

کریس با همان لبخند شرور و نگاه آرام، به یکی از نماینده ها نزدیک شد و دست به روی شانه اش گذاشت که نماینده ی پیر، نفس در سینه اش حبس شد و عرق روی پیشانی اش نشست. کریس سرش را بالا گرفت و خیره به چشم های خمار رامون، با لحنی دستوری گفت:

- بشین!

رامون که نمی توانست در برابر خشونت های رفتاری و گفتاری کریس مقاومت کند، بار دیگر آب دهانش را قورت داد و آرام نشست. رینکون که به نسبت بقیه شجاع تر بود با وجود هراسی که در دل داشت صدا بلند کرد:

- اینجا چی می خوای؟!

کریس سرش را به سمت رینکون چرخاند. ابروهایش را بالا داد و دست از روی شانه ی پیرمرد وحشت زده برداشت. دو دستش را از پشت درهم قفل کرد و قدم قدم به رینکون نزدیک شد. در همان حال پاسخ داد:

- تسویه حساب!

نماینده ی سی ساله ای از آن سر میز با اخمی ظریف گفت:

- ما هیچ دینی به تو نداریم.

کریس میان رینکون و رامون ایستاد و پاسخ داد:

- آروم باش! من برای تو اینجا نیستم.

رینکون با قلبی تپنده گفت:

- لعنتی بگو چی می خوای!

کریس که نگاهش به نماینده ی سی ساله بود، با اندکی مکث لبخند خود را جمع کرد. با آن نگاه تهدیدآمیز و لب های جمع شده، جدی و خشمگین به نظر می آمد و غیر این نیز نبود.

قبل از آنکه حضار به خود بجنبند و سرعت عمل نشان دهند، گلاک_نوزده مشکینش را از کمربند چرمی اسلحه اش بیرون کشید و نوک آن را به شقیقه ی رینکون چسباند. رینکون که سرمای وحشت آور کلت را حس کرده بود، دو دستش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و رنگ پریده، بی حرکت ماند. زبانش نیز برای گفتن هر کلامی، قفل کرده بود.

حضار گارد گرفتند و با نگاهی خشمگین و بعضا خوف برداشته به کریس چشم دوختند. کریس خونسرد و ریلکس گفت:

- متأسفم دوست من! توی این دنیا نمی فهمی.

سپس بی تردید، ماشه را فشرد که خون حاصل از متلاشی شدن سر رینکون، به سر و رویش پاشید. صدای شلیک گلوله، قلب یکایک افراد را در سینه نگاه داشت. نگاه های خشمگین به مبهوت و نگاه های خوف برداشته به وحشت زده تغییر پیدا کردند. رنگ همه پریده بود و بعضا، به خود می لرزیدند. نماینده ی پیر هم خود را خیس کرده بود.

کریس، لبخند کجی زد و با شصتش، خون پاشیده شده به روی لب هایش را پاک کرد. رینکون خونین و بی جان، از روی صندلی به روی زمین سقوط کرد که رامون، آب دهانش را با سر و صدا قورت داد. کریس پشت صندلی رینکون مُرده ایستاد و دست هایش را به تکیه گاه آن تکیه داد. نگاهش را به اسلحه ی خوش دست و شیکش دوخت و گفت:

- قطعا برای همتون این سوال پیش اومده که چرا نماینده ی عزیزتون رو کشتم. بی شک اگه دلیلش رو بفهمین به من حق میدین.

بار دیگر شرارت جایگزین جدیتش شد. نگاهش را بالا کشید و خیره به رنگ گچ مانند افراد و زبان های بند آمده از شوکشان ادامه داد:

- اون و یکی از افراد جاسوسش، علیه من توطعه چینی کرده بودن تا مهم ترین دارایی من رو...

مکثی کرد و با تأکید گفت:

- فلش رو، از من دور نگه دارن. خوشبختانه قبل از این که خیانتشون به من ضربه وارد کنه جلوی این کثافت کاری رو گرفتم. با واکنش من مخالفین دوستان؟

سوالش را با لحنی تهدیدآمیز بیان کرد. چه کسی جرئت مخالفت داشت؟

کریس که سکوت وهم انگیزشان را دید، با رضایت لبخند زد و آرام گفت:

- خوبه.

@JGR.LARA

@mahdiyeh @MCH @Ghazal @جانان بانو @Flare @masoo @Masoome @Beretta @twilight_. @Nava @آیلار مومنی @نویسندهیفضابیـے @MMMahdis 

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
دوباره نویسی
  • لایک 32
  • تشکر 5
  • هاها 7
  • غمگین 8

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت چهاردهم:

مانا، درحالی که گرمش شده بود و قطرات عرق روی پیشانی اش را مرطوب کرده بودند، مشغول حل تنگرام دهم در یک دقیقه ی پایانی زمانش بود. بر روی زمین سفید کتابخانه کنار آن مربع فیروزه ای نشسته بود و با هیجان و استرس، پازل های ریز را کنار هم می چید تا عاقبت به شکل یک حیوان چهارپای نامعلوم دربیاید.

قلبش دارکوب وار می کوبید و دستانش لرزش محسوسی داشتند. با سرعت قطعه ی آخر پازل را جایگذاری کرد که صفحه مانند دفعات قبل به رنگ سبز در نیامد. متعجب و یکه خورده مردمک هایش را میان طرح اصلی و طرحی که ساخته بود گرداند. مانا با هیجانی مضاعف شاکی گفت:

- درسته دیگه!

حواسش از چراغ چشمک زن سرخ پرت شد. مدام با انگشتش به صفحه میزد و ناسزا می گفت. زمان کمتر و کمتر میشد و مانا، ایراد کارش را نمی یافت. عصبی طرز نشستنش را تغییر داد و با تمرکز بیشتری خیره ی دو طرح شد که سرانجام فهمید قطعه ی ریزی را در گوشه ی صفحه از قلم انداخته و آن، یکی از ناخن های حیوان است.

سریع تکه ی ریز را تا روی طرح کشید و رها کرد که در لحظه ی عقب کشاندن انگشتش، تیغه ها بسته شدند. مانا که از بسته شدن تیغه ها غافلگیر شده بود، با چشمانی درشت و قلبی کوبنده، انگشت اشاره اش را مقابل دیدگانش گرفت. ناخنش پریده بود! ناخن بلند انگشتش، درست از وسط کات شده بود!

تیغه ها از هم گشوده شدند اما مانا، شوکه و مبهوت هنوز به ناخنش چشم دوخته بود. نفس لرزانش را با شدت بیرون داد و نالید:

- وای!

از رنگ سفید چهره ی زارش، میشد به بالا آمدن جانش پی برد. آب دهانش را قورت داد. با سری که گویی نبض میزد و مغزی که آونگ وار به جمجمه اش برخورد می کرد، به جعبه نگریست. تکنولوژی پیش رویش را تنها در فیلم های اکشن و تخیلی دیده بود. مقابل چشمانش، صفحه ی لمسی جمع شد و کلیدی عجیب، سر بر آورد. بی اعتماد به جعبه، آرام و محتاط دستش را جلو برد و با تردید، به کلید نزدیک کرد. در حالی که نفس در سینه اش نگاه داشته بود، کلید را با نوک دو انگشتش گرفت و آهسته، از اسارت گیره آزاد کرد.

کلید سرد، در دستان لرزان مانا و نگاه مانا، خیره ی سکوت جعبه بود. هنگامی که تجزیه و تحلیل های مغزش نتیجه داد، آسوده و فارق بدن منقبضش را به حالت عادی برگرداند و رطوبت پیشانی اش را با لایه ی شالش گرفت. نگاهش را یک دور به افراد بی تفاوت اطرافش چرخاند و کرخت، برخاست. دیده اش سیاه شد و سرگیجه به سراغش آمد که با تکیه به لبه ی مربع، حالش بهبود پیدا کرد. جعبه را همان جا باقی گذاشت و تنها با برداشتن پاکت، از کتابخانه خارج شد.

با بستن درب ماشین، شانه های آندریاس که تمرکز بسیاری روی آخرین سوال گذاشته بود، پرید. عصبی نگاه غرانی سمت مانا حواله کرد و گفت:

- چیزی تا فهمیدنش نمونده بود!

مانا که هنوز در حال و هوای آن استرس بی حد به سر می برد، پاسخ آندر را نداد و در عوض، کلید را بالا گرفت.

آندریاس کلید را از او گرفت و متعجب به آن خیره شد.

- این دیگه چه جور کلیدیه؟!

مانا شانه ای بالا انداخت و برگه ی جدول را از روی پای او برداشت. تمام خانه های جدول به جز پنج خانه ی افقی از حروف انگلیسی به خط آندریاس پر شده بودند. سوال شماره ی بیست. درحالی که آندریاس هنوز با دقت ساختار کلید را وارسی می کرد، مانا ذهنش را روی پاسخ دادن به سوال گذاشت.

- اول سرش را می بری سپس برایش گریه می کنی.

کمی رویش مکث کرد و سپس در برابر نگاه خیره ی آندریاس، خودکار را از دست او کشید و نوشت:

- پیاز!

آندریاس که رد نوشتن او را دنبال می کرد، با کامل شدن جدول، چشم گرد کرده کاغذ را از دست او قاپید و با همان میزان تعجب خطاب به خودش گفت:

- لعنتی چرا به ذهن خودم نرسید؟!

آندر نیم نگاهی به مانا و پوزخندش انداخت و تند گفت:

- البته خودم هم می تونستم کاملش کنم. فقط مغزم از حل کردن این همه سوال سخت خسته شده بود.

مانا که دقایق پیش بسیار تحت فشار بود، بی رمق مردمک در کاسه ی چشمانش گرداند و زمزمه کرد:

- تو خوبی!

آندریاس، رمز جدول را زیر لب خواند:

- بیرکن والدستراسه بیست و هفت_نوزده!

مانا از گرسنگی بی اندازه اش، با همان اوقات تلخی کوله اش را از پای صندلی برداشت از درون آن، ساندویچی بیرون کشید. نگاه آندر روی او چرخید. با دیدن ساندویچش که بوی خوش گوشت همبرگر را به مشامش می رساند، آب دهانش را قورت داد. چندبار پلک زد و برگه و کلید را روی داشبورد جایی در کنار کتاب گذاشت. سرش را خاراند و سمت عقب دست دراز کرد تا کوله اش را به جلو بکشد. سپس در جای خود صاف نشست و با نیم نگاهی به مانا که پراشتها می خورد، سر در کوله اش فرو برد؛ اما دریغ از ذره ای غذا. چهره ی وا رفته اش، همه ی محتویات کیفش را می کاوید. نالان و گرسنه، نگاهی به ساعت کرد.

ساعت دوازده و چهل و پنج دقیقه بود. مردمک هایش را بار دیگر سمت مانا کشاند. با دیدن ساندویچ اضافه ای که در پلاستیک بود، چشمانش برق زدند. آب دهانش را قورت داد و لبخندی تصنعی به لب نشاند.

- به همین زودی گرسنَت شد هم گروهی؟! حالا که اینطوره بذار همراهیت کنم.

دست به سمت پلاستیک دراز کرد که مانا، تیز و سریع ساندویچ اضافه را میان حلقه ی مشتش گرفت و آن را درون کوله اش گذاشت. خونسرد و بی توجه، از شیشه به بیرون خیره شد که آندریاس مردمک درشت کرد و با نگاهی عاجز به او چشم دوخت.

معترض پرسید:

- چیکار می کنی؟!

مانا با تلخی گفت:

- متأسفم ولی اینا مال منه! تو که گرسنه نیستی!

آندر اخمی کرد و رویش را از او گرفت. مانا نیم نگاهی به روی اخم آلود و گرفته ی او انداخت و سپس با پوزخند، از او چشم گرفت و پراشتها تر از ساندویچش گاز گرفت.

آندر برای یک صدم ثانیه به مانا نگاه کرد و سپس، کلافه و عاصی بلند گفت:

- تو اشتهای من رو بیدار کردی! من غذا می خوام! همین الان!

مانا که اندکی از ضعفش برطرف شده بود، لبخندی زد و خونسرد گفت:

- من فقط یک دختر ایرانی ام و وظیفه ای در قبال خواسته های تو ندارم.

آندر با حرص گفت:

- تو پارتنر منی!

- غذا هیچ ربطی به معماهای بازی نداره. از مغز فوق العادَت کمک بگیر و برای خودت غذا فراهم کن. تو باهوش ترین مرد این دنیایی!

پوزخندش، آندریاس را عاصی تر نمود. با خشونت کوله اش را به سمت صندلی های عقب پرت کرد و با پا روی کف ماشین ضرب گرفت. در حالی که از شدت گرسنگی، مردمک هایش حتی به اندازه ی یک ثانیه هم روی نقطه ای نمی ایستاد و مدام از این جسم به شیء دیگری پرش میزد گفت:

- مغز من با شکم خالی کار نمی کنه!

- چه عالی!

آندریاس مبهوت به او خیره شد که مانا، شانه ای بی قیدانه بالا انداخت و گاز بزرگتری به ساندویچش زد. بوی گوشت به قدری اشتهای آندر را باز کرده بود که مغزش کار نمی کرد. ذهنش برای راه حل های آسان تر و بی دردسر یاری اش نمی کرد.

مانا که گویی دلش می خواست تمام آزار و اذیت های آندر را تلافی کند، با بدجنسی گفت:

- اوم... راستش... واقعا خوشمزَست! تونستی بفهمی در کجاست آقای باهوش؟!

آندر در یک آن کنترل اعصابش را از دست داد و یک ضرب گفت:

- مانا!

شانه های مانا در جایشان پریدند. مردمک های متعجبش را به او که غرنده نگاهش می کرد دوخت و سپس در مقابل سکوتش، بلند گفت:

- بله؟!

این بار آندریاس یکه خورد. انتظار صدای بلند مانا را نداشت و فکر می کرد با تشرش، او از موضعش پایین می آید. زهی خیال باطل! شکم آندر به طرز اعصاب خوردکنی، سر و صدا می کرد؛ پس در یک تصمیم آنی، دست به سمت سوویچ دراز نمود و گفت:

- پیتزا می خرم!

مانا رویش را سمت او چرخاند و تک ابرویی بالا داد. آندریاس با حرص، ماشین را به حرکت در آورد. کمی بعد جلوی نزدیک ترین فست فودی نگاه داشت و بی توجه به مانا، پیاده شد و درب را محکم بست. مانا نیز شانه ای بالا انداخت و بی تفاوت، موبایلش را در دست گرفت تا کمی وب گردی کند.

@JGR.LARA 

@masoo @Masoome @Nava @Flare @mahdiyeh @MCH @Ghazal @پرتوِماه @twilight_. @Beretta @MMMahdis

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
دوباره نویسی
  • لایک 29
  • تشکر 3
  • هاها 15
  • غمگین 2

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت پانزدهم:

ربع ساعتی گذشته بود که سرانجام آندریاس، با رویی خوش و بشاش به همراه جعبه ای پیتزا، در ماشین نشست. نیم نگاهی به مانای سر در گوشی فرو برده انداخت و درب جعبه را به روی خود گشود. بوی گرم و لذیذ پیتزا را به ریه هایش کشید و چشم بسته، برای آن که توجه مانا را جلب کند گفت:

- این بهترین غذای دنیاست!

مانا پوزخندی زد و سری به تأسف تکان داد. آندریاس بی طاقت و بی تحمل، اسلایسی از پیتزا برداشت و گاز پر اشتهایی به آن زد.

- اوم! جدی میگم. دلم برات می سوزه که نمی تونی توی خوردن این پیتزا سهیم بشی.

مانا نگاهش را از صفحه ی چتش با دوستانش گرفت و به آندریاس دوخت. نگاهی به پیتزاها انداخت و سپس با ریشخند گفت:

- از پیتزا متنفرم!

و در مقابل نگاه یکه خورده و جا خورده ی آندریاس، چهره اش را درهم کرد و گفت:

- زودتر بخورش. بوش اذیتم می کنه! همینطور این که باید سریع تر بریم به اون مکان. وقتم رو هدر نده!

آندریاس که گویی به غرورش بر خورده بود، حرصش را بر سر تکه های مثلثی پیتزا خالی کرد. عملیات آزار دادن مانا، با شکست مواجه شد!

ده دقیقه ی بعد، درحالی که آندریاس نوشابه ی کوکاکولایش را می نوشید و همزمان ماشین را هم هدایت می کرد، مانا کلید را برداشت و خیره به آن پرسید:

- یعنی واقعا باید همه ی درها رو امتحان کنیم؟

آندریاس نگاهی به او انداخت و گفت:

- پاکت ها رو بگرد. شاید یه چیزی فهمیدی!

مانا نگاه چپی به او کرد و سپس، عکس دو را پیش روی خود گرفت.

- حیوانات خارج، از خوك به آدم و از آدم به خوك و باز از خوك به آدم نگاه كردند ولی دیگر امكان نداشت كه یكی را از دیگری تمیز دهند.

نیازی به حدس های آندریاس نداشت. می دانست متن چه کتابیست. آندریاس نوشابه ی نصف شده اش را به عقب کنار کوله و جعبه ی خالی پیتزایش پرت کرد و عکس را از دست مانا کشید.

مانا با غیض عکس را از دست او گرفت و گفت:

- حواست رو به رانندگیت بده!

آندریاس ثانیه ای نگاه از جلوی رویش گرفت و باری دیگر عکس را از دست مانا کشید و گفت:

- من حواسم به همه جا هست!

همان لحظه، بوقی ممتد نگاه فوری هر دو را به جلو داد. آندریاس دستپاچه فرمان را چرخاند و خطر را دفع کرد که مانا با قلبی تپنده درحالی که نفس در سینه اش حبس شده بود، مشتی کوبنده و عصبی به بازوی او کوفت و تشر زد:

- کاملاً مشخصه!

آندر از شدت دست سنگین او، چهره در هم کشید و بازویش را در دست گرفت. مانا عکس را از دست او چنگ زد و به فارسی غلیظ گفت:

- احمق!

آندریاس با اوقات تلخی سرعت ماشین را افزایش داد و درحالی که فرمان را در دو دستش می فشرد به آلمانی ناسزایی غیر قابل شرح گفت که نگاه گیج مانا را سمت خود کشاند.

مانا انگشت اشاره اش را بالا گرفت و گفت:

- ترجمه کن! چی گفتی؟!

آندریاس با لجبازی گفت:

- مگه وقتی تو فارسی حرف می زنی ازت می پرسم چی میگی؟! سرت به کار خودت باشه.

مانا مصرانه گفت:

- اگه فحش دادی آرزو می کنم به خودت برگرده!

آندریاس با غضب به او خیره شد که مانا ابرو بالا داد و پیروز به صندلی تکیه نهاد. آندریاس نگاهش را تند به جلو دوخت و مشغول گرفتن دَم هایی عمیق شد. به آلمانی زیر لب گفت:

- خونسرد باش! خونسرد باش! اون فقط یه دختر ایرانیه! ارزش خشم تو رو نداره آندریاس. به خودت بیا. خونسردیت رو حفظ کن. فقط می خواد عصبیت کنه.

لحظه ای چشم بست و با نفسی بلند و آرامش دهنده، بازشان کرد. فشار انگشتانش به دور فرمان کاسته شد. چهره اش باری دیگر به حالت خنثی و پرادعای پیشین بازگشت.

- هی! این متن کتاب قلعه ی حیواناته. و فقط شماره ی دو روش درج شده پس برای مکان دوم فقط همین یک دونه عکس راهنمای ماست.

آندریاس گفت:

- بلند بخونش.

مانا جمله را تکرار کرد که آندریاس سری تکان داد و گفت:

- درسته.

مانا متفکر گفت:

- شاید... شاید باید دنبال خونه ای باشیم که شبیه یه قلعه یا چیزی مثل این باشه.

تا زمانی که ماشین به بیرکن والدستراسه بیست و هفت_نوزده رسید، سکوت میانشان شکسته نشد. آندریاس درحالی که نگاهش را روی خانه ها می چرخاند و آرام-آرام ماشین را هم با خود پیش می برد زمزمه کرد:

- خب، خب، خب!

مانا نیز نگاهش را مانند او گرداند تا آن هنگام که آندریاس گفت:

- هی! لازم نیست بگردی. من پیداش کردم.

مانا متعجب به او نگریست که آندریاس با ریشخندی پیروزمند، جلوی خانه ای با ظاهر نسبی قلعه ای پارک کرد. آجرهایی به رنگ مشکی که گیاهی پربار، قسمتی از آن را چون پرده پوشانده بود. پنجره های ساده ی بسیاری داشت و دربش، به رنگ مشکی بود.

آندریاس از ماشین پیاده شد و خیره به آن خانه، درب ماشین را بست. مانا دو پاکت و موبایل و کلید را برداشت و از ماشین خارج شد.

- کیفم رو بردارم؟!

آندریاس شانه ای بالا انداخت و گفت:

- بابت تعیین تکلیف پنجاه یورو می گیرم.

مانا از گفته ی او چهره در هم کشید؛ اما خنده بر او غلبه کرد. کوله اش را برنداشت و درب ماشین را آرام بست. سمت قلعه چرخید و قدمی به سمتش برداشت. آندریاس درب های ماشین را قفل کرد و سوئیچ را در جیب شلوار جین تیره اش فرو برد.

مانا نگاه از قلعه گرفت و به درب آن نزدیک شد. کلید را در قفل انداخت که به سهولت، گشوده شد. آندریاس ابرویی بالا داد و پس از مانا، به داخل قدم نهاد.

همان دم، بر هم کوبیده شدن درب، تاریکی را نثار چشم های مردد و پر تعلل آن دو کرد. مانا از صدای اکو شده ی بسته شدن درب، قلبش کوبید و شانه هایش در جایشان پریدند. نالید:

- ترسیدم!

سپس در ظلمات، سر به سمت پشت خود گرداند و بی اراده با لحنی آهسته گفت:

- آروم تر!

پس از مکثی کوتاه، صدای آندریاس با حالتی  که به نظر می آمد هراسان باشد در گوش هایش پیچید:

- من... من نبودم!

@JGR.LARA

@masoo @Masoome @twilight_. @Nava @Flare @mahdiyeh @MCH @Ghazal @پرتوِماه @MMMahdis @Beretta

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
دوباره نویسی
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • هاها 19
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت شانزدهم:

مانا آب دهانش را قورت داد. در حالی که قلبش بیش از حد معمول می کوبید، سکوت کرد. آندریاس با همان لحن آهسته اش، گفت:

- مانا! تو هم اون رو دیدی؟

مانا که پشتش مورمور میشد، مردمک هایش را با ترس در کاسه ی چشمانش به اطراف چرخاند و ترسیده گفت:

- نه! چی بود؟

- به جن اعتقاد داری؟

مانا با احساس آن که دستی پهلویش را گرفته است دندان روی دندان فشرد و به خود لرزید. پاهایش سست و نفس هایش تند شده بودند.

در نهایتِ آهستگیِ صدایش لب زد:

- خیلی زیاد.

دست، پهلویش را محکم تر گرفت. او به هنگام ترس، نه جیغ میزد نه در جای می پرید. تنها شانه هایش می پرید، قلبش بی تابی می کرد و بدنش ضعف نشان می داد.

اما به یکباره آن قدر در مرز وحشت بود که بدون جیغ، با یک تصمیم آنی، دست را پس زد و در حالی که پاکت ها و موبایل و کلید را از دستانش رها می کرد، خود را به آندریاس چسباند. درحالی که لباس او را چنگ میزد خیره به تاریکی پیش رویش سکوت کوتاهی کرد و سپس لرزان گفت:

- گوشی لعنتیت رو روشن کن!

آندریاس یکه خورده از واکنش مانا، کمر باریک او را گرفت و سپس، نور گوشی اش را به جلوی رو انداخت. مانا با دهانی خشک شده، به اطراف نگاه کرد. با فشار آندریاس به کمرش، متوجه ی موقعیت شد و کمی از او فاصله گرفت و دست او را کنار زد. سینه اش از نفس های تند و بلندش با شدت بالا و پایین میشد.

سر به سمت آندریاس چرخاند که با دیدن چهره ای خوف انگیز، نتوانست جیغ در کام نگاه دارد و سرانجام با جیغی بسیار کوتاه، خفیف و لحظه ای، دست بلند کرد و سیلی محکمی به صورت فرد زد و قدمی به عقب برداشت. آندر نور گوشی را در همان لحظه زیر چانه ی خود گرفته و اجزای صورتش را به وحشتناک ترین حالت ممکن در آورده بود.

آخی دردمند از نهادش برخاست و نالید:

- لعنتی دستت خیلی سنگینه!

گوشی اش به روی صفحه ی نورانی اش روی زمین افتاده بود. مانا درحالی که دست به قلب گرفته بود و هیچ نمی گفت، خم شد و نفس هایی از سر آسودگی کشید. کمی که به خود آمد به فارسی نالید:

- وای قلبم! وای، وای خدا قلبم! گرخیدم خدا! آی خدا ازت نگذره آندریاس. خدا برت داره آندریاس. الهی یه روز بی دست و پا از خواب بیدار شی. وای قلبم وایستاد! برگام ریخت. اوف!

آندریاس که نقشه اش عملی شده بود درحالی که ریشخندش در فضا اکو میشد، مالشی به گونه ی دردمندش داد. گوشی اش را در دست گرفت و کمر صاف کرد. بی پروا با تمسخر می خندید. زیرا دلش خنک شده بود و انتقامی که می خواست را از مانا گرفته بود.

مانا آب دهانش را قورت داد و با غلظت غرید:

- زهرمار!

همزمان با فوت کردن نفسش، فضای پیرامون هم روشن شد. آندریاس که به کمک نور موبایلش، کلید برق را پیدا کرده و فشرده بود، جلو رفت و همچون مانا خیره ی میز عظیم پیش رویش شد.

مانا سمت میز رفت و به تپه ی تکه های پازل خیره گشت. با چهره ای وا رفته گفت:

- من تا آخر این مسابقه دیوونه میشم.

آهی از نهادش برخاست. بی حوصله، دستی به پازل کشید و فرم تپه مانندشان را برهم ریخت. آندریاس نور گوشی اش را خاموش کرد و آن را به درون جیبش راند. نگاهش را به پله ها کشید. در سمت چپ هشت پله وجود داشت که به زیرزمین می رسیدند.

نفسی گرفت و بی اتلاف وقت، شروع به پخش کردن پازل ها روی سطح میز کرد. مانا کنجکاو پرسید:

- چیکار می کنی؟ ما که طرح نداریم.

آندریاس در همان حال جدی گفت:

- پس وقت تلف نکن و دنبالش بگرد.

مانا پوفی کشید و قبل هر کاری، وسایلی که روی زمین افتاده بودند را برداشت و روی جایی مانند طاقچه گذاشت. دستی به شالش کشید و نگاهش را به اطراف چرخاند. این طبقه، عاری از هر چیزی جز میز و پازل بود. حتی دیوارهایش هم قاب عکسی نداشتند که بخواهد حواسش را معطوف آن کند.

پس از پله ها پایین رفت تا به زیرزمین رسید. نور موبایلی که همراه خود آورده بود، جلوی پایش را روشن می کرد. تاریکی زیرزمین و بوی نم و کهنه ای که داشت، مشامش را غرق لذت می کرد. با این حال ضربه ای به قلب تندکوبش زد و غران گفت:

- دهنت سرویس آندریاس قلبم هنوز داره تند می زنه!

روی پایین ترین پله ایستاد. دکوراسیون آن بیشتر شبیه به پذیرایی بود. یک دست مبل سلطنتی رنگ و رو رفته و میز پر گرد و خاکی که میان آنها بود. جلو رفت و اطراف را کاویید. دیوار ها مملو از تابلوهای نقاشی بودند.

قلعه ی نیوشوانستین در باواریا، کلیسای بارتلومیو در برکتزگادن، تصویری از یکی از محله های روتنبرگ، دره ی موسل، یک تصویر از یکی از محله های نورنبرگ، جنگل سیاه، دانشگاه ارفورت و سرانجام، جزیره ی روگن!

بسیاری از آنها را نمی شناخت؛ اما محو تماشایشان شده بود.

- دختر ایرانی! سریع تر.

شانه هایش که پریدند و قلبش که باری دیگر کوبش گرفت، به پشت چرخید و نالید:

- ترسیدم!

با دیدن آندریاس که درست پشت سر او نیشخند روی لب هایش ترسیم شده بود، نفسش را فوت کرد. حرص آلود گفت:

- نفرینت می کنم آندریاس!

آندر بی تفاوت نیشخندش را تمدید کرد. نور موبایلش را روی تابلوها گرداند. مانا نیز با چشم غره، از او نگاه گرفت و به باقی زیرزمین سرک کشید. آندریاس زبان روی دندان آسیابش کشید و با تفکر گفت:

- یکی از اینا طرح پازله.

مانا از مجسمه ای تار عنکبوت گرفته در گوشه ی زیرزمین چشم برداشت و سمت آندر چرخید. با نفسی عمیق گفت:

- منم همینطور فکر می کنم.

آندر با دقت گفت:

- ببین! همه ی عکس ها کادر سیاه دارن. طیف های رنگی گسترده و زمینه ی شلوغ! اینطوری نمی تونیم بفهمیم پازل متعلق به کدوم یکی از ایناست. مگر این که بخش اعظمی از پازل رو حل کنیم تا در نهایت بفهمیم می تونه مربوط به کدوم یکی از این ها باشه.

مانا دست به سینه نهاد و کلافه، مردمک در کاسه ی چشمانش گرداند. بار دیگر اسیر کسالت شد. گویا آن هیجان خطرناک، به او مزه داده بود.

@JGR.LARA

@masoo @Masoome@Nava @mahdiyeh @Flare @twilight_. @MCH @پرتوِماه @-ashob-

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
دوباره نویسی
  • لایک 25
  • تشکر 1
  • هاها 18
  • غمگین 1

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت هفدهم:

مانا و آندریاس بنا بر حدس و گمان هایشان، تصمیم گرفتند راه حل فرضی خود را اجرا کنند. از همین رو، از پله ها بالا رفتند و با کمک هم، مشغول پخش کردن تکه های ریز پازل بر سطح میز و چسباندنشان به یکدیگر شدند.

سکوت بر فضا حاکم شده بود و هر دو، با سرعت قطعه ها را در کنار هم می چیدند. حدوداً ربع ساعتی گذشته بود و هنوز، یک پنجم پازل هم حل نشده بود. مانا درحالی که به شدت احساس گرما می کرد و مدام هودی اش را تکان-تکان می داد، خیره ی قطعه پازلی نوشته دار شد.

پازل را به چشمان نزدیک بینش نزدیک کرد که متوجه ی دو حرف از الفبای انگلیسی شد. مشکوک پازل را پایین گرفت و به دنبال قطعه هایی مشابه آن گشت که دو قطعه پازل دیگر هم پیدا کرد.

اخم ظریفی میان ابروهایش نشاند و خطاب به آندریاس که به دنبال قطعه ی مربوط به گوشه ی سمت چپ پازل بود گفت:

- من یه چیزی پیدا کردم.

آندر سرش را بالا گرفت و به او چشم دوخت. مانا ادامه داد:

- سه تا پازل که روشون حروف انگلیسی نوشته شده. البته خیلی ریزن ولی از اونجایی که...

آندر با دور زدن میز و کشیدن پازل از دست او، کلامش را برید. مانا نگاه خیره ای به آندریاس خونسرد انداخت و با لحنی متأسف گفت:

- آرام!

آندریاس بی توجه به مانا، سه قطعه ی نوشته دار را در کنار هم گذاشت و به تندی، انگشتانش را به روی پازل های برهم ریخته به گردش در آورد. مردمک هایش سریع و بی وقفه از روی تمام آن تکه های ریز می گذشت تا آن هنگام که پنج قطعه ی جدید را در کنار آن سه قطعه ی قبلی انداخت.

مانا که در تمام این مدت با کنجکاوی و تعجب به او می نگریست، با دیدن قطعه های مشابه دیگر، ابرو بالا انداخت و دست به کمر نهاد. آندریاس جدی گفت:

- باید طوری کنار هم بچینیمشون که به یک جمله ی معنی دار برسیم. شاید یک رمز باشه یا یک هشدار. به هر حال فکر نمی کنم یک امضای هنری باشه.

مانا سری تکان داد و گفت:

- باشه.

این بار، زمانشان را صرف در کنار هم چسباندن حروف انگلیسی کردند. نمی توانستند بر حس ظاهر قطعه ها، آن ها را در کنار هم بچینند چرا که جاهای خالی و تکه های اضافه ی هر قطعه ی ریز، عیناً مشابه قطعه ی دیگر بود و این کارشان را سخت می کرد.

آندریاس که می خواست انفرادی کار کند، از این که مانا با دخالتش چینش ها را بر هم میزد خوشش نمی آمد. مدام نوچ می گفت و عصبی، به مانا چشم غره می رفت. در نهایت، ضربه ی سوزآوری به پشت دست مانا زد که مانا، دست خود را پس کشید و با اخم و تعجب پرسید:

- چرا می زنی؟!

پسرک با تنه ی تنومندش ضربه ای هم به تنه ی مانا زد و کاملا بر قطعه های پازل مشرف شد که مانا، درحالی که با کمک گرفتن لبه های میز تعادل خود را حفظ می کرد نگاه حرصی ای به آندریاس انداخت. عصبی گفت:

- چه مرگت شده؟!

آندریاس همزمان با جا به جا کردن قطعه ها پاسخ داد:

- اگه از همون اول تو رو کنار می زدم و خودم حلش می کردم الان توی جاده بودیم. حالا هم مزاحمم نشو دختر ایرانی!

مانا که نفس هایش سنگین و عصبی شده بود، سکوت کرد و به تندی و خشونت، از آندریاس فاصله گرفت تا خود را به زیرزمین برساند و خشمش را به گونه ای خالی کند. با گام های کوبنده اش از پله ها پایین رفت و نور موبایلش را جلوی پاهایش گرفت.

با دیدن مجسمه ی گوشه ی زیرزمین، لحظه ای خشمش بر عقلش غلبه کرد. قدم های بلندش را به سمت مجسمه ی سبکی به شکل مهره ی اسب شطرنج برداشت. دندان هایش بر هم فشرده نمی شدند. نفس هایش تند نبودند و اخم بر چهره نداشت. تنها نگاهش تیز و غرنده و ذهنش، عصبی و خشمگین بود.

از گردن اسب گرفت و آن را بلند کرد. چندان سنگین نبود و به راحتی حمل میشد. حلقه ی انگشتانش را به دور آن محکم تر کرد و با همان سرعت، پله ها را بالا رفت. اما لحظه ای زور عقلش بیش از خشمش شد و او را به خود آورد.

با این حال، هنوز از اسارت خشمش آزاد نشده بود. بنابراین مجسبه را به روی میز بزرگ وسط زیرزمین کوبید و با جمع کردن لایه ی شالش و فشردن آن به دهانش، چشم بست و با تمام وجودش جیغ کشید. خوشا به حال آندریاس که در آن لحظه از او فاصله داشت.

- دیدی گفتم بدون تو سریع تر حل میشه؟

با پیچیدن صدای متسمخر آندریاس، به جیغ هایش پایان داد. با حالتی تهاجمی اما موقتاً آرام، چون یک آتشفشان خاموش، سمت او چرخید. آندر نور موبایلش را به چهره ی او انداخت که مانا، جلو رفت و موبایل او را از دستش چنگ زد. آندر معترض اخمی کرد و گفت:

- هی! دار...

مانا تند، عصبی، حرص آلود اما با ولومی نسبتاً پایین در آن فضای نیمه تاریک خیره به چهره ی آندریاس غرید:

- یک بار دیگه ارزش من رو زیر سوال ببر تا بالاخره بتونی اجدادت رو ببینی آندریاس!

سپس موبایل آندر را به سینه ی او کوفت و تنه ی محکمی به بدنش زد. در حالی که پله ها را کوبنده طی می کرد زیر لب گفت:

- مرتیکه بز!

آندریاس که شوکه شده بود، خیره به فضای مشکین پیش رویش زمزمه کرد:

- واو!

آرام و محتاط به پشت چرخید و از نبود او مطمئن شد. سپس نفس حبس شده اش را فوت کرد و چنگی به موهایش زد. در حالی که به نظر می آمد کودک تخس و بازیگوش درونش سرکوب شده است، در سکوتی سنگین، نور موبایلش را به تک تک تابلوها انداخت. تصمیم داشت متنی که یافته بود را در یکی از آن تابلوها بیابد.

از چهار تابلوی اول بی نتیجه گذر کرد و رو به روی تابلوی پنجم قرار گرفت. نوشته ی سپیدرنگی گوشه ی کادر سیاه رنگ تابلو، نوشته شده بود. آن را در ذهنش خواند:

- همه ی ما در درونمان روشنی و تاریکی داریم. آنچه مهم است این است که کدام را انتخاب می‌کنیم.

لبخند دندان نمایی زد و گفت:

- پیدات کردم!

نگاهش را از روی نوشته بالا کشید و به تصویر تابلو دوخت. کمی خیره خیره نگاهش کرد و سپس، وارفته نالید:

- لعنت بهت!

@JGR.LARA 

@Masoome @پرتوِماه @twilight_. @Beretta @-ashob- @Nava @mahdiyeh @MCH @اوپاکاروفیل @Flare @Narges.Sh

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
دوباره نویسی
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • هاها 20

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت هجدهم:

   مانا، درحالی که سعی می کرد با کنار هم چیدن قطعه های پازل، بر اعصاب خود مسلط شود و تمرکز خود را به دست آورد، پوست لبش را می کند. با پیچیدن صدای قدوم آندریاس، آرام و دلخور سر به سمتش چرخاند که آندر، نور گوشی اش را خاموش کرد و آن را به درون جیب شلوارش راند.

با دیدن نگاه خیره ی مانا، دستی به موهای طلایی اش کشید و تک سرفه ای کرد. مانا که آرام به نظر می رسید، دم عمیقی گرفت و دست به سینه سمت او چرخید. به لبه ی میز تکیه داد و جدی پرسید:

- خب؟ کجا باید بریم؟

آندریاس که از حالت حق به جانب و طلبکار او خوشش نمی آمد، نگاهی به سر تا پایش انداخت و پاسخ گفت:

- جنگل سیاه!

مانا کمی مکث کرد و سپس، شوکه از میز فاصله گرفت و دستانش را از بند سینه اش آزاد کرد.

- چی؟!

پس از کمی خیرگی در مردمک های آندریاس، نفسی از سر کلافگی کشید. سر به دنبال دوربین گرداند که با دیدن آن بالای درب ورود، رو به رویش قرار گرفت. سپس دو دستش را از هم باز کرد و گفت:

- من از همین جا اعلام می کنم! اگه از جنگل سیاه زنده برگردم همَتون رو به مهمونی چای دعوت خواهم کرد.

آندریاس ریشخندی زد و گفت:

- هی! تا وقتی پارتنر منی حق مردن نداری. بعد از مسابقه خودم می کشمت.

مانا تک ابرویی بالا انداخت. از دوربین چشم گرفت و سمت آندر چرخید. دست به کمر نهاد و خیره-خیره نگاهش کرد که آندر پوزخندی زد و گفت:

- ترسیدی دخترکوچولو؟!

مانا که متوجه شده بود تأثیر آن تشرِ عصبی، دوام زیادی نداشته و باری دگر آندر را به تنظیمات کارخانه بازگردانده است، خرامان-خرامان به او نزدیک شد. دست به سینه با لحنی رمز آلود گفت:

- می دونستی من سابقه ی چهار قتل ناموفق دارم؟!

با نگاه خیره و متعجب آندریاس، این بار مانا بود که ریشخند میزد. قدمی به او نزدیک شد و ادامه داد:

- یک بار یک چاقوی بزرگ رو تا نصفه توی سر برادرم فرو کردم.

آندر یکه خورده نگاهی به سرتاپای مانا انداخت و سپس گفت:

- چی؟!

مانا با شیطنت تک ابرویی بالا انداخت و گامی دیگر نزدیک شد.

- شاید یه روز بهت گفتم چطور چنین کاری کردم. اما بهتره بدونی که سر برادر سه سالَم رو هم تا وقتی که دست و پا زدنش متوقف شد توی آب فرو بردم. از طبقه ی چهارم آویزونش کردم. تا جایی که چیزی تا افتادنش نمونده بود. بالشت گذاشتم روی صورتش و خودم روی بالشت نشستم.

خنده ای کرد و در مقابل نگاه درشت و شوکه ی آندریاس، گامی دیگر به سمتش برداشت و سینه به سینه ی او ایستاد. با همان لبخند دندان نمایش، زبانش را روی لب هایش کشید و با لحنی شیطنت آمیز گفت:

- ترسیدی پسرکوچولو؟

آندریاس مردمک هایش را میان دو گوی قهوه ای تیره ی مانا گرداند و سپس قدمی بزرگ به عقب برداشت و معترض گفت:

- من چه گناهی کردم که پارتنر تو شدم؟! روانی وحشی!

مانا خنده در گلو نگاه نداشت و قهقهه اش را بیرون داد. در حالی که از خنده تلو-تلو می خورد، دو دستش را به هم کوبید و آن دو را جلوی دهانش گرفت. آندریاس عصبی به مانا غران نگاه کرد که دخترک، با ابروهایش، شانه هایش را هم بالا انداخت.

آندر کلافه از صدای خنده ی پیروزمند مانا، چنگی به موهایش نواخت و با برداشتن پاکت ها و کلید از روی طاقچه گفت:

- اگه تا یک دقیقه ی دیگه با جدیت نیای بیرون خودم تنهایی مسابقه رو ادامه میدم.

با خروجش، صدای کوبش درب اکو شد. مانا اما بی خیال، همچنان به خنده ادامه می داد. تا این که آلارم موبایلش به صدا در آمد. ته مانده ی خنده اش را کنترل کرد و موبایلش را از روی میز برداشت. آلارم را قطع کرد و بینی اش را تصنعی بالا کشید. زمان نماز فرا رسیده بود. خبر نداشت که تا جنگل سیاه چند ساعت راه دارند و اصلا شرایط برای ادای نماز چطور میشد؛ پس با کمی عجله و پوست لبی که به بازی دندان گرفته شده بود، تند و سریع جهت قبله را از طریق قبله نمای موبایلش پیدا کرد.

پس از آن که از خانه خارج شد، آندریاس را درحالی که با نفس هایی عمیق سعی در حفظ خونسردی خود داشت، دید. تک خنده ای کرد و با سرفه ای کوتاه، درب ماشین را به روی خود باز نمود.

در مقابل نگاه آندریاس پاکتی را چنگ زد و با چابکی، شماره ی آقای ایکس را در تلفن همراهش وارد کرد. بدون آن که در ماشین بنشیند، از کوله‌اش، چادری بیرون کشید. آندریاس نگاه گیجش را به آن پارچه ی نامعلوم بزرگ داد. با خود گفت:

- چی توی سرشه؟!

مانا که دیگر آن خشم و حرص را در خود نمی دید، با لبخندی به آندریاس، مهر کوچکی را که بوی خاک به خود گرفته بود از جیب کوله اش برداشت و گفت:

- من یک ربع دیگه بر می‌گردم؛ منتظرم بمون!

و در مقابل دیدگان پرسوال آندریاس، کلید را از روی داشبورد چنگ زد و درب را بست. درحالی که سعی می کرد چادر، کلید و مهر را با یک دستش نگاه دارد، با آقای ایکس تماسی گرفت. باید مطمئن میشد که قلعه غصبی نیست و نمازش را باطل نمی کند. بنابراین دقایق کوتاهی را صرف پرس و جو از آقای ایکس کرد و بعد، با خیالی آسوده از غصبی نبودن قلعه، به داخل آن بازگشت.

آندر زمزمه وار گفت:

- می خواد خودش رو حلق آویز کنه؟!

پس با لرزی که به قلبش وارد آمد، از ماشین پیاده شد و درب را بست.

- نه من نمی ذارم خودت رو راحت کنی. تو باید روی دست های من بمیری!

با قدم هایی تند و بلند، خود را به درب که کامل بسته نشده بود رساند و داخل شد. به محض ورودش داد زد:

- هی! این کار رو نکن!

مانا با چادری که روی سرش انداخته بود، با پریدن شانه هایش هینی کشید و به پشت چرخید. با دیدن آندریاس که گیج به او می نگریست نالید:

- ترسیدم.

سپس بلند تشر زد:

- چه مرگته معلوم هست؟!

@JGR.LARA 

@masoo @Masoome @Nava @-ashob- @twilight_. @Flare @mahdiyeh @niayesh1389 @Beretta @پرتوِماه 

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
دوباره نویسی
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • هاها 12
  • سردرگم 2
  • غمگین 4

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت نوزدهم:

آندریاس نگاهی به سر تا پای او انداخت و سپس با چهره ای درهم رفته پرسید:

- داری چیکار می کنی؟!

مانا پشت چشمی نازک کرد و در حالی که رو به قبله می ایستاد گفت:

- همون کاری که شما توی کلیسا می کنید. البته مدلش فرق می کنه.

آندریاس پوزخند زد و گفت:

- من کلیسا نمیرم!

مانا با مکث سمت او چرخید. خیره در نگاه او آرام و بی تفاوت گفت:

- کسی که خدا رو قبول نداره مشخصه که کلیسا نمیره.

و بی توجه به نگاه متمسخر آندر، نمازش را ادا کرد. آندریاس با وجود آن که حرفی برای گفتن داشت و می توانست تا صدها روز برای مانا علت باور نداشتنش به خدا را بیان کند، ترجیح داد هیچ نگوید و بیهوده زبان در کام نچرخاند. اما کمی جلو رفت و در سمت راست او دست به سینه تکیه به دیوار نهاد. زبانش را روی دندان های آسیابش کشید و ریزبینانه و کنجکاو، به مانا که با طمأنینه و آرامش عبادت می کرد خیره شد.

مردمک هایش روی نیم رخ و لب های مانا چرخید. آن قدر نگاهش سنگین و متمرکز بود که مانا به خنده افتاد. سعی کرد خنده ی بی صدایش را کنترل کند و حواسش را به نمازش دهد اما برایش سخت بود. آندر تک ابرویی بالا انداخت و سر روی شانه ی راستش کج کرد.

مانا دستش را به بینی اش کشید و لب هایش را به زور جمع کرد اما فایده ای نداشت. به رکوع رفت و با همان لب های کش آمده اش ذکر گفت. در سجده، شانه هایش از خنده می لرزیدند. او تحمل کنترل خنده اش را زمانی که فردی به او خیره_خیره می نگرد در حالی که خودش جایی دیگر را نگاه می کند ندارد. گویی آن نگاه سنگین، خنده اش را تحریک می کند.

آندریاس پرسید:

- وقتی عبادت می کنید می خندید؟!

مانا لبش را گزید و چشم برهم فشرد. سر از سجده برداشت و با لبخند دندان نمایش، سجده ی دوم را ادا کرد. آندر که پاسخی نگرفت گفت:

- یعنی حرف هم نمی زنید؟

پس از آن که مانا توانست سرانجام چهره ی خود را جدی کند، آندر با کلافگی از او روی گرفت و بی حوصله، همانطور که از قلعه خارج میشد خود را بابت آن که درباره ی طریقه ی عبادت مسلمین تحقیق نکرده بود مورد سرزنش قرار داد.

***

   کریس، درحالی که خشاب گلاک نوزده خود را پر می کرد، به صدای بم و آرام اریک که قدم_قدم از در فاصله می گرفت و به او نزدیک میشد گوش سپرد:

- جاسوسمون دوربین های بازی رو هک کرده. همه چیز تحت کنترله کریس.

کریس، لبخند کج و خوشنودی زد و اسلحه اش را به درون کمربند چرمی اش فرو کرد. با رضایت سر تکان داد و سمت اریک چرخید. دو دستش را پشت کمرش درهم قفل نمود و با آرامش سمت اریک گام برداشت.

- و؟

اریک لبخند محوش را از لبانش زدود و جدیت را به چهره اش بازگرداند. دکمه ی کتش را با دو انگشت بست و در جای ایستاد. خیره به مردمک های سبز_آبی تیره ی کریس گفت:

- کریس! قبل از این که مشخصات بهترین بازیکن رو بگم، باید بدونی که پسرِ پیپر هم توی بازی شرکت کرده.

لبخند رضایت مند کریس، آرام جمع شد و نگاه خشنودش، رنگ جدیت به خود گرفت. بدون ذره ای اخم، دستش را مشت کرد و در افکار خود با عصبانیت غوطه ور شد. پس از اندکی مکث، دم محکم و عمیقی گرفت و از اریک روی چرخاند. مردمک هایش را به روی وسایل اتاق شخصی اش گرداند. فکر این که پیپر، وارد بازی شده بود تا مانع رسیدن او به مهمترین دارایی اش بشود، خشمش را افزایش می داد.

به یک آن، سمت اریک چرخید و انگشت اشاره اش را بالا گرفت. مصمم و خشن آرام غرید:

- اگه اون ها هم فهمیده باشن که فلش دست طراحه بازیه پس باید همین الان حرکت کنیم.

اریک که از آرامش و خونسردی برخوردار بود، محکم گفت:

- آروم باش کریس! کسی که دنبالش بودی هم تیمیِ آندریاس پیپره. اون ها حدود چهارساعت دیگه به جنگل سیاه می رسن.

کریس، با فکر کردن به آن که می توانست هر دو هدف را با هم داشته باشد، کمی آرام شد. انگشتش را پایین آورد و شانه هاش را صاف کرد. لبخندی زد و پس از مکثی کوتاه، با ذهنی خبیث از اریک روی برگرداند. با آرامشی که پس از خشم های زودگذر و آنی اش نمود پیدا می کرد، در دو لیوان شیشه ای نوشیدنی ریخت و یکی را سمت اریک گرفت.

***

   مانا که در تمام آن چهارساعت، به آهنگ های نوستالژیک مورد علاقه ی آندریاس گوش سپرده بود و مسکوت و خموش در افکار و خیال پردازی های خود غرق شده بود، با توقف ماشین پیشانی اش را از شیشه ی سرد جدا کرد و به تاریکی جنگل پیش رویش چشم دوخت. صدای ذهنش گفت:

- اینجا دیگه یه اتاق یا یه جای کوچیک نیست که راحت بتونیم توش بچرخیم. اگه گم بشیم چی؟ اصلا باید دنبال چی بگردیم؟

آندریاس که گوشه ی جاده نگاه داشته بود و روی فرمان ضرب گرفته بود، صدای ذهن متفکرش را شنید:

- تاریکه. امکان این که گم بشیم هم خیلی زیاده. شاید یه تابلو یا یه علامت برامون گذاشته باشن.

مانا با دمی عمیق، عکس سه_یکی که چیزی از آن نمی فهمید را به سمت آندریاس گرفت.

آندر، عکس را از دست مانا گرفت و به آن خیره شد. روی زمین، برگ های سرخی از درختان صنوبر وجود داشت. جنگلی که حتی انوار طلایی خورشید هم اجازه ی ورود به آن را ندارند و برگ های پایین تر هرگز نمی توانند نوری به خود ببینند و دقیقا به همین دلیل است که این جنگل این نام را به خود گرفته است. این محتوای عکس بود. اما نوشته ای هم بالای آن با رنگ زرد به چشم می خورد. نوشته ای با زبان آلمانی.

- برای این که راه رو گم نکنی، می تونی ردپا بذاری. ردپایی از جنس محیط! اون ها تو رو به خونه می رسونن عزیزم. ولی حواست رو جمع کن که اشتباهی ردپای دیگه ای رو دنبال نکنی. ممکنه که بمیری!

آندریاس درحالی که با صدای بلند متن را ترجمه می کرد، اخمی هم به ابرو نشاند. مانا آب دهانش را قورت داد و در ذهنش خطاب به خودش گفت:

- احتمال برگذاری مهمونی چای به چهل درصد رسید! تبریک میگم عزیزم.

آندریاس نگاهی به چهره ی مضطرب مانا انداخت و با ریشخند گفت:

- نترس! مسابقه برای کشتن ما طراحی نشده.

با خروج آندر از ماشین، مانا شانه ای بالا انداخت و با دلشوره گفت:

- امیدوارم.

هر دو کوله هایشان را روی دوش هایشان انداخته بودند. آندریاس کوله اش را روی کاپوت ماشین گذاشت. چراغ قوه ی پرقدرتش را بیرون کشید و پاکت ها را درون آن قرار داد. مانا خیره به فضای تاریک و مخوف جنگل با خود اندیشید:

- تصحیح می کنم. بیست درصد!

آندر زودتر از مانا وارد مسیر مارپیچی تیمبرلند شد. مانا نگاه محتاطی به پیرامونش انداخت و سپس پناه گرفته پشت سر آندریاس، وارد مسیر شد. آندریاس بر خلاف مانا، چندان از خود ترس و وحشت بروز نمی داد. مانا اما با شنیدن کوچک ترین صدایی، پشتش می لرزید و پاهایش سست میشد.

@JGR.LARA

@Li_liumღ @masoo @Masoome @MMMahdis @Ghazal @Nava @twilight_. @Flare @Beretta @niayesh1389 @mahdiyeh @پرتوِماه

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
دوباره نویسی
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • هاها 14
  • سردرگم 4
  • غمگین 1

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت بیستم:

آندریاس ایستاد و با دقت به وسیله ی نور سفید چراغ قوه اش اطراف خود را نگریست که مانا همانطور که نگاهش به سمت چپش بود، به او برخورد کرد.

- عه!

آندر نوچی کرد و گفت:

- دست و پا چلفتی!

مانا متعجب از آن که آندر ایستاده بود، سکوتی که در تمام این چهارساعت حفظ کرده بود را شکاند.

- چرا ایستادی؟!

با خود گمان می کرد که شاید آندریاس، حیوانی را دیده باشد. بنابراین، کوبش قلبش تشدید شد. آندریاس نگاهی به چهره ی مضطرب مانا انداخت و نیشخندی شیطنت آمیز زد. گویی افکار شومش برای آزار دادن مانا تمامی نداشت.

با لحنی که عمداً لرزان شده بود گفت:

- هیس! تکون نخور!

مانا با دلی لرزان زمزمه کرد:

- اگه بازم قصد اذیت کردنم رو داشته باشی می کشمت آند...

آندریاس با شدت بیشتری گفت:

- هیس! فقط از جات تکون نخور! یه... یه خرس اینجاست.

مانا خشک شده و وحشت زده بند آویزان کوله ی آندر را در مشت خود گرفت. زیر لب نالید:

- شد ده درصد!

آندریاس نیم نگاهی با خباثت به مانا کرد و سپس، به یک آن قدم بلندی سمت خروجی مسیر برداشت و همانطور که می دوید بلند داد زد:

- بدو!

مانا که بند کوله ی آندریاس از دستش کشیده شده بود، مبهوت از جای خالی آندر که پا به فرار گذاشته بود، با وحشت شروع به دویدن در آن تاریکی محض کرد و بلند گفت:

- صبر کن منم بیام احمق!

آندریاس که از مسیر خارج شده بود، نگاهی به سمت راستش که درختان در هم تنیده شده بودند انداخت و فورا خود را در میان آنها قایم کرد. مانا که پشتش از ترس مورمور میشد، پس از خروج از مسیر چشم به دنبال آندریاس گرداند. دست به سر گرفت و دور خود چرخید. جایی را نمی دید و این، برایش آزاردهنده بود. تاریکی در محیط بسته را دوست داشت اما تاریکی در فضای باز، برایش خوف انگیز بود.

زیر نور بسیار کم ماه که تاریکی را کمی برایش روشن تر نشان می داد، حرص آلود و ترسیده صدا زد:

- آندریاس! آندریاس کجا رفتی؟ خدا لعنتت کنه که من رو تنها گذاشتی بی شخصیت! یزید! شمر! حرمله!

آندر که چراغ قوه اش را خاموش کرده بود، ابرو در هم پیچاند. این سه کلمه ی آخر وِرد بودند یا نفرین؟!

مانا آشفته جیغ کشید:

- آندریاس! الان خرس من رو بخوره تو جوابگویی؟ کجا رفتی ترسو؟

با چرخیدنش سمت ماشین و بیرون آوردن موبایلش از جیب کوله اش، آندر با احتیاط از میان بوته هایی که با برگ هایشان او را مخفی کرده بودند خارج شد. کوله و چراغ قوه را آرام همان جا روی زمین گذاشت و آهسته و بی صدا، روی پنجه ی پا به مانا نزدیک شد. خودش را خم کرده بود تا سایه اش روی شیشه ی ماشین منعکس نشود.

مانا درحالی که انگشتانش می لرزید با خود اندیشید:

- اینم همون مسابقه ی کوفتی ای که می خواستی. نوش کن ماناخانم! رسما فرستادنت تو دهن خرس!

آندریاس، دو دستش را بالا گرفت و ناگهان با غرشی بلند و ترسناک، ضربه ای به دو کتف مانا زد. مانا با احساس این ضربه و این صدا، هین محکمی کشید و به پشت چرخید. خیره به خنده ی شدید آندریاس، احساس می کرد قلبش ایستاده است و زبانش در کامش نمی چرخد. هنوز حضور آندر را هضم نکرده بود و او را یک خرس فرض می کرد. با وجود آن که قلبش با شدتی بی سابقه به سینه اش می کوبید و هنوز هم زبانش نمی چرخید، از وحشت لگدی به آندریاس زد و به ماشین چسبید. تمام این ها، فقط در چند ثانیه رخ داد.

آندریاس از شدت لگد مانا روی زمین افتاد و به خود پیچید. آهی از نهادش خارج شد و از شدت درد شکمش، ناله کرد. مانا با چشمانی گشاد و رنگی پریده، نظاره گر آندریاس که حال باری دیگر به خنده افتاده بود و سعی داشت برخیزد شد.

علاوه بر ضربان بیش از اندازه ی قلب ترسیده اش، دستانش هم می لرزید. مردمک هایش را به اطراف چرخاند و هنگامی که حضور هیچ خرسی را احساس نکرد، تازه متوجه ی کلک آندریاس شد.

به یک باره از خشم بلند گفت:

- لعنتی! اگه سکته می کردم می خواستی چیکار کنی؟! احمق! احمق!

آندر برخاست و با چهره ی جمع شده اما خندانش گفت:

- اوه دختر ایرانی! سکته نمی کنی. نترس!

سپس مشغول تکاندن خاک شلوارش شد که کمی بعد ناگهان، نوک تیز مانندی را چسبیده به سیبک گلویش دید. بی حرکت، نگاهش را روی چاقوی دسته مشکی لغزاند. آرام در برابر چشمان خشمگین مانا، کمر صاف کرد. مانا قدمی به او نزدیک شد و نوک چاقو را بیشتر به گلویش فشرد. آندریاس کمی سرش را به سمت آسمان مایل کرد و با نفس های تندش، به مانا خیره شد.

- داری چه غلطی می کنی؟!

مانا با لحنی تهدیدآمیز گفت:

- فکر کنم به اندازه ی کافی سر به سرم گذاشتی آندریاس پیپر!

- تو... تو... تو با خودت چاقو آوردی؟!

مانا گره کوری که میان ابروهایش جا خودش کرده بود را با دیدن ترس آندریاس، از هم گشود. از فشار دندان هایش به روی هم کاست و با مکث، چاقو را از گلوی آندر فاصله داد و آن را به درون کوله اش بازگرداند. همین که آندریاس تهدید او را جدی گرفت برایش کافی بود.

آندر نفسش را فوت کرد و دست به گلویش گرفت. مانا که ضربان قلبش کم_کم به حالت عادی باز می گشت، چراغ قوه ی کوچکی که همراه خود داشت را از کوله اش بیرون کشید و نورش را به جلوی پای خود انداخت.

با انداختن کوله اش به روی دوشش، بی توجه به آندر سمت مسیر تیمبرلند گام برداشت.

آندریاس دستی به گلویش کشید و با خود انیشید که به راستی با یک دیوانه ی چاقوکش هم تیمی شده است. نفسش را با شدت بیرون داد و با تکان دادن سرش، به طرف کوله اش رفت. آن را به همراه چراغ قوه اش از روی زمین برداشت و پشت سر مانا با فاصله ای احتیاط آمیز گام نهاد.

مانا در ذهن خود گفت:

- ردپایی از جنس طبیعت!

نگاهش را روی بوته ها و درخت ها چرخاند تا شاید الگویی توجهش را جلب کند. آندریاس از او چشم گرفت و روی زمین زانو زد. برگ های سرخ صنوبر گویی مسیر را سنگ فرش کرده بودند.

مانا که کنار درختی ایستاده بود خطاب به آندریاس گفت:

- بیا اینجا. فکر کنم پیداش کردم.

آندریاس که صنوبرها را با دست کنار زده بود، نگاهش را از روی خطوط حک شده ی روی مسیر گرفت و به مانا دوخت. از جای برخاست و کنار او ایستاد. هر دو تصمیم گرفته بودند باری دگر، اعصاب خوردی ها را کنار بگذارند و با هم همکاری کنند.

- ببین. روی این درخت عدد یک حک شده. روی اون یکی عدد دو. ببین! تا آخر ادامه داره. فکر کنم باید به سمت غرب بریم.

آندریاس با لحنی متفکر گفت:

- دنبالم بیا.

مانا کنجکاو به دنبال او راه افتاد و مانند آندریاس روی زمین زانو زد.

- این خط رو می بینی؟

- آره. انگار حک شده.

آندر جلو رفت و باقی صنوبرها را کنار زد.

- ادامه داره. مثل یک خط مستقیم به سمت شمال. می بینی؟

مانا گیج گفت:

- یعنی چی؟ پس از کدوم سمت باید بریم؟!

آندر مشغول به بازی گرفتن پوست لب پایینی اش شد و گفت:

- اگه مسیر اشتباه رو انتخاب کنیم می میریم.

مانا به همراه فوت کردن نفسش، از حالت زانو زده خارج شد و راحت تر روی زمین نشست.

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
محو کردن یه سوتی عجیب الخلقه
  • لایک 21
  • تشکر 2
  • هاها 18

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • نویسنده حرفه ای

پارت بیست و یکم:

   آندریاس با دیدن خستگی مانا، پوزخندی زد و گفت:

- این جا جای نشستن نیست دختر ایرانی! بلند شو! هر چه قدر زودتر راه بیوفتیم زودتر از این جنگل کذایی خارج می شیم.

مانا در پاسخ به آندریاسی که خود را یک عقل کل می دانست، تنها سکوت کرد و با اندکی اخم برخاست. آندریاس، به محض برخاستن مانا از روی زمین، به او گفت:

- دو تا مسیر پیش رومون هست. حس ششمم بهم میگه مسیر غربی بی خطره.

مانا درحالی که بند کوله اش را روی دوشش تنظیم می کرد، نگاه مرددی به مسیر شمالی و غربی انداخت. انتخاب برایش دشوار بود و روی هیچکدام، هیچ نظر قطعی ای نداشت. اما از آن جهت که آندر، مسیر غربی را برگزیده بود، از سر لجبازی سمت شمال گام برداشت.

آندر که از بی توجهی مانا نسبت به نظرش عصبی شده بود، دندان روی دندان سابید و خود را به او رساند. غرید:

- انتخاب خودته! اگه تهش مرگ باشه تقصیر توئه.

مانا در یک لحظه سمت او چرخید و در نگاه عصبی اش چشم دوخت. از کم حرفی و سکوت دست کشید و گفت:

- اون ها دنبال اینن که هوش ما رو بسنجن. پس تا حد امکان ما رو به اشتباه می ندازن. اون مسیر واضحه و توی نگاه اول هر کسی فکر می کنه راه درست از سمت غربه. ولی مسیر شمال زیر صنوبرها قایم شده بود و طبیعتاً اگه آدم های تیزبینی نبودیم پیداش نمی کردیم. پس این مسیر درسته.

بیش از این نمی خواست و نمی توانست که حرف بزند. شاید اگر قرار بر چت کردن بود، توماری از کلمات را نثار جان آندریاس می کرد.

آندر با پشت کردن مانا و قدم های بلند و تندش، لعنتی ای زیر لب گفت و با سری پایین، در حالی که از ادامه ی آن خط حک شده اطمینان حاصل می کرد، سمت شمال گام برداشت.

نود دقیقه ی بعد دیگر برای هیچ قدمی جان در بدن نداشتند. مانا در حالی که با بی حالی گام های سستش را بر می داشت، دستش را به تنه ی کلفت درختی گرفت و به آن تکیه نهاد. آندریاس دستی به موهای خیس از عرقش کشید و پای درختی رو به روی مانا نشست. بطری آبی از کوله اش بیرون کشید و جرعه ای از آن نوشید.

مانا گفت:

- وقتی به این فکر می کنم که اون ها دارن به ما نگاه می کنن، دلم می خواد وحشی بازی در بیارم و همه ی دوربین ها رو بشکنم! یکیش بالای سرته.

آندریاس سر بالا برد و از پایین به آن دوربین مشکی نصب شده روی درخت که نور چراغ قوه ی مانا بر آن افتاده بود خیره شد. نیشخندی زد و لب برای سخن گفتن از هم گشود که در همان لحظه، نورهای سرخی از بالای درختان اطراف، شروع به چشمک زدن کردند.

مانا مشکوک سرش را بالا گرفت و متعجب از آن که چه اتفاقی درحال رخداد است، به چراغ بالای درخت خیره شد. آندریاس نیز برخاست و به چند چراغ سرخی که بالای سرشان را روشن می کرد چشم دوخت. در همان لحظه، بوق جیغ مانندی چون آژیر آمبولانس گوش هایشان را مورد هدف قرار داد. مانا با دلهره از درخت فاصله گرفت و چون آندر در وسط مسیر ایستاد. دور خود چرخید و نور چراغ قوه اش را به هر نقطه ای تاباند. با صدایی مرتعش گفت:

- ایده ای نداری؟!

آندریاس آب دهانش را قورت داد و گفت:

- صداش خیلی تیز و مسخرَست! بیشتر شبیه آژیر خطره! مسیر اشتباه رو انتخاب کردی دختر ایرانی!

مانا سمت او چرخید و برای آن که صدایش با وجود آن همه بوق به گوش آندریاس برسد بلند گفت:

- امکان نداره.

آندر عصبی دستی به گوشش کشید و گفت:

- چرا عقل عزیزم رو به تو سپردم؟!

چراغ ها همزمان با بوق ها خاموش شدند. حال، تاریکی هیچ نقطه ای را به آن ها نشان نمی داد. مانا درحالی که نور چراغ قوه اش را تند_تند به اطراف می چرخاند با صدایی لرزان گفت:

- آندریاس!

آندر بی توجه به او، روی زمین نشست و به دنبال موبایلش گشت اما گویی کوله اش، آن را قورت داده بود. در همان لحظه، چراغ قوه ی مانا شروع به چشمک زدن کرد. مضطرب آن را به دستش کوفت و در خود غرید:

- چه مرگت شد؟

با خاموش شدن آن، عصبی کلید خاموش_روشنش را چندین بار جا به جا کرد. از سر بدشانسی، شارژش تمام شده بود. چراغ قوه را همراه با ناسزا و نفرین، به گوشه ای پرتاب کرد و با قلبی کوبنده، دست بلند کرد و کورکورانه به دنبال آندریاس گشت.

- آندریاس! کجا رفتی بی عقل؟

آندر که نفس_نفس زنان روی زمین نشسته و هر دو دستش را درون کوله اش فرو برده بود، زیر لب زمزمه کرد:

- پس این لعنتی کجاست؟!

با صدای خرچ_خرچی که از سویی نامشخص به وضوح بلند شد، هر دو در جایشان خشک شدند و گوش هایشان را تیز کردند. مانا ایستاده و آندریاس نشسته. با فاصله ی یک متر از هم.

- کی... کی اونجاست؟

مانا که پاسخی نگرفته بود، با یاد چاقویش، دست به درون کوله اش فرو برد. درحالی که نگاه کورش را به اطراف می چرخاند، بر خلاف آندریاس پس از چند ثانیه جست و جو دسته ی پلاستیکی چاقویش را لمس کرد. در ذهنش به خود آفرین گفت و لبخندی آسوده خاطر زد.

آب دهانش را قورت داد که در یک لحظه ی کوتاه، شاید به اندازه ی چند صدم ثانیه، باری دیگر نورهای قرمز پیرامونشان را روشن کرد. مانا که غافلگیر شده بود و نتوانست از آن فرصت برای دید زدن استفاده کند، گره ی انگشتانش به دور چاقویش تنگ تر شد. آن را بیرون کشید و جلوی خود گرفت. آندریاس ناامید از پیدا کردن موبایلش، دستش را مشت کرد و بلند شد.

به وسیله ی نور چراغ قوه ی خود، مانا را پیدا کرد و دست به سمت شانه ی او دراز نمود. مانا با لمس شدن شانه اش، ترسیده به پشت چرخید و خراشی بی دقت به آن دست وارد کرد. آندریاس از سوزش و درد عمیق ساعد دستش، صدا از گلو آزاد نمود و با دست مخالفش، آن را گرفت. چراغ قوه هم از دستش بر زمین افتاده و خاموش شده بود.

مانا با شنیدن صدای آندریاس، مضطرب گفت:

- آندریاس! آندریاس تو بودی؟! آندریاس!

آندر دندان روی دندان فشرد و نالید:

- دستم رو بریدی وحشی.

مانا هینی کشید و با لحن لرزانش گفت:

- قسم می خورم نمی دونستم تویی. آندریاس! آندریاس متأسفم.

آندر سکوت کرد که همزمان با صدای خرچ دیگری، باز هم نور سرخ تنها برای چند صدم ثانیه به آن ها افکنده شد.

@JGR.LARA

@Masoome @mahdiyeh @Li_liumღ @Nava @niayesh1389 @twilight_. 

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
دوباره نویسی
  • لایک 20
  • تشکر 1
  • هاها 14
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت بیست و دوم:

   مانا که حال آندریاس را پیدا کرده بود، دست روی بازوی او گذاشت و جلویش زانو زد.

- متأسفم. نمی خواستم زخمیت کنم. آندریاس!

آندر با دست خونی اش، نفس حبس شده اش را آزاد کرد و گفت:

- آخرش هم کار خودت رو کردی روانی چاقوکش. آستین سویشرتم رو هم پاره کردی. اَه!

صدایی چون صدای برخورد تبر با تنه ی درخت، نفس هایشان را در سینه نگاه داشت. مانا چشم درشت کرده به سمت صدا چرخید. نور سرخی که هر یک دقیقه یک بار برای چند صدم ثانیه پیرامونشان را روشن می کرد، اجازه نمی داد چشمانشان به تاریکی عادت کنند.

مانا لرزان گفت:

- تو کی هستی؟!

آندریاس با درد گفت:

- اون جواب نمیده احمق! پاشو. باید فرار کنیم.

مانا آب دهانش را قورت داد و به سرعت بلند شد که با نور سرخ، متوجه ی فردی با قامتی بلند و ردایی مشکین رنگ شد که تبر در دست گرفته و سمت آن ها گام بر می دارد.

وحشت زده کوله اش را به چنگ گرفت. در حالی که چند قدم عقب می رفت در ذهن خود گفت:

- یا خدا! داهول زنده شد!

آندر کوله اش که چند تکه از وسایلش ریخته بود را از روی زمین چنگ زد و ایستاد.

- مانا! مانا حواست رو جمع کن به محض روشن شدن چراغ ها دستم رو بگیر.

مانا که قلبش قصد خروج از سینه اش را داشت موقعیت را برای مخالفت مناسب ندید. گمان می کرد در این شرایط هیچ عیبی ندارد که دست او را از روی آستین سویشرت بگیرد. هرچند که در حالت عادی هم چندان مشکلی با این موضوع نداشت.

هر دو نفس نفس می زدند. صدای گام های با صلابت فرد ناشناس و صدای کشیده شدن تیغه ی فولادی تبر به روی زمین، لرز به جان هر دو می انداخت. چیزی تا رسیدن او به آندریاس و مانا نمانده بود که فضا روشن شد و مانا بی درنگ، انگشتانش را به دور ساعد سالم آندریاس حلقه کرد.

- بدو.

با دویدن آندریاس به سمت شمال، مانا نیز به دنبالش کشیده شد. اندکی بعد مانا گفت:

- اگه این راه اشتباه باشه باید بر می گشتی. چرا داری ادامه میدی؟!

آندر با اخم های درهمش گفت:

- الان وقت سوال پرسیدن نیست!

- آی.

مانا با زانو زمین خورد و دستش از دست آندریاس رها شد. آندر یکه خورده نشست و دست روی شانه ی او گذاشت.

- چیشد؟

مانا با چهره ی دردمندش نالید:

- اوف! پام... پام پیچ خورد. خیلی تند می دویی.

آندر که هم از درد دست خود کلافه و عصبی بود هم از دردسری که اکنون با آن سر و کله می زدند، دندان روی دندان سابید و غرید:

- لعنتی!

هنگامی که نورها روشن شدند، مانا از دیدن آن فردی که در فاصله ی دو متریشان بالای سرشان ایستاده بود، قلبش ایستادن را ترجیح داد. نمی توانست نفس بکشد و چنگ به لباس آندریاس میزد. آندر نیز که آن فرد را دیده بود، با قلب دارکوب وارش حین برخاستن، مانا را نیز بلند کرد و دستش را به دور گردن خود آویخت.

مانا سرفه ای کرد که راه تنفسش باز شد. همانطور که عمیق نفس می کشید کوله اش را هنگام جدا شدن از زمین به چنگ گرفت و به کمک تن مستحکم آندریاس، لنگ_لنگان مسیر را ادامه داد. ذهنش، چون یک ماشین تفکر، جرقه ای زد و به او یادآوری کرد که شاید این بخش از بازی، درست همان چیزی باشد که به آن می اندیشد.

- صبر کن، صبر کن.

آندر درحالی که سعی می کرد تا حد امکان سریع قدم بردارد دست به دور کمر مانا حلقه کرد و گفت:

- الان وقت صبر کردن نیست.

مانا درد مچ پایش را نادیده گرفت و گفت:

- می دونم باید چیکار کنم. صبر کن!

آندریاس که نسبت به گفته ی او بی اعتماد بود گفت:

- تو؟ تو ما رو سمت قتل گاهمون هل دادی. شرمنده! از جونم سیر نشدم.

مانا عصبی از کنایه های ناتمام آندریاس، تکیه از او برداشت و دست آندر را از کمر خود جدا کرد.

- هی! احمق داری چه غلطی می کنی؟!

مانا آب دهانش را از گلوی خشکش عبور داد. نورهای سرخ که روشن شدند، متوجه ی فاصله ی چهارمتریشان با فرد سیاهپوش شد.

بیشتر وزنش را روی مچ پای سالمش انداخت. آندریاس همچنان سعی داشت او را متقاعد کند که دست از حماقتش بردارد وگرنه تنهایی فرار خواهد کرد؛ اما مانا توجهی به او نداشت چون تقریباً از حدسش مطمئن بود.

با تک سرفه ای، کمر صاف کرد. نفس عمیقی کشید و دست لرزانش را پشت کمرش پنهان نمود. با صدایی که لرزشش کنترل شده بود و حال محکم و قاطع به نظر می آمد، بلند گفت:

- همونجا بایست!

صدای کشیده شدن تبر همزمان با صدای قدم های محکم سیاهپوش، قطع شد. آندریاس در سکوت، گوش تیز کرد.

مانا دست پنهان شده اش را مشت کرد و گفت:

- ازت ناامید شدم! تبر؟!

پس از مکثی کوتاه، صدای برخورد محکم تبر به روی زمین، هم مانا را مطمئن تر از پیش کرد و لرز دستش را کاهش داد هم آندریاس با چشم های گرد شده به گوش هایش شک کرد.

@JGR.LARA

@Masoome @Li_liumღ @Nava @mahdiyeh @twilight_.@niayesh1389

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
دوباره نویسی
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • هاها 15
  • غمگین 1

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت بیست و سوم:

   مانا با دلی که کم-کم آرام می گرفت قدمی به او نزدیک شد و گفت:

- چطور به خودت جرئت دادی به من حمله کنی؟!

می دانست شخصیت پیش رویش حقیقی نیست و زیر آن همه پارچه ی مشکین، یک بازیگر با استعداد خفته است. ولی این بخشِ بازی یک فضای طراحی شده از داستان نگارش شده ی اوست که می بایست، همراهی اش می کرد تا بلکم از مهلکه نجات یابند. آندریاس اما دیگر مطمئن شده بود که عقل عزیز خود را از دست داده است.

این بار، برخلاف دفعات پیش، چراغ ها روشن ماندند. مانا با قورت دادن آب دهانش، نگاهی به چراغ های بالای سرش انداخت. سپس به هیبت فرد پیش رویش چشم دوخت. آندریاس با دیدن تبر افتاده بر زمین و سیاهپوشی که بی حرکت، در مقابل مانا ایستاده است و سر پایین انداخته، مبهوت ماند.

مانا لبخند پیروزمندانه اش را در نطفه خفه کرد و با چهره ای جدی گفت:

- اگه نمی خوای سازدهنیت رو ازت بگیرم تا دیگه نتونی از هیچکس تغزیه کنی، راه رو به ما نشون بده!

آندریاس که دیگر قدرت درک و فهم هیچ چیز از گفته های مانا و اطاعت های سیاهپوش را نداشت چند بار محکم پلک زد و تکانی نیز به سرش داد. اما با یادآوری سوزش زجردهنده ی دستش، متوجه شد بیدار است و دچار توهم نشده است.

سیاهپوشی که حال به نظر می آمد داهول نام داشته باشد، مکثی کرد و دستش را به سمت شرق گرفت. آندریاس با همان گیجی اش اخم ریزی کرد و گفت:

- نباید بهش اعتماد کنیم مانا.

مانا که هنوز هیجانات چند دقیقه ی پیش در درونش احساس میشد، سمت آندریاس چرخید و گفت:

- منم چندان اعتمادی بهش ندارم ولی اگه اونا کسی رو جلوی راهمون گذاشتن که از قضا من هم با شخصیتش آشنام، منظوری دارن.

نگاه آندریاس روی تبر لغزید. با شک و احتیاط جلو رفت و نگاه مراقبش را میان تبر و داهول به گردش انداخت. آرام خم شد و تبر را برداشت. دو گام از داهول فاصله گرفت و سپس با نیم نگاهی به مانا که او را می نگریست، تبر را وارسی کرد.

نوشته ی روی دسته ی چوبی اش برایش نامفهوم بود. اخمش را تمدید کرد و مانا را خطاب قرار داد:

- احتمالا به فارسی نوشته. بیا اینجا!

مانا سری تکان داد و به او نزدیک شد. نیم نگاهی به داهول انداخت و سپس، روی نوشته را خواند.

- فرزندت به تو دروغ نمیگه!

نگاهش را به آندریاس داد.

- باید بهش اعتماد کنیم.

هر دو به داهول که مسکوت و بی حرکت گوشه ای ایستاده بود خیره شدند. آندریاس پچ زد:

- بسیارخب. بریم. ولی اگه باز هم توی دردسر بیوفتیم جداً خَفَت می کنم!

مانا توجهی به تهدید پوچ و احمقانه ی او نکرد. نفس کوتاهی گرفت و پس از نگاهی خیره به بازیگر کارکتر داهول که چهره اش را زیر کلاه ردای مشکینش پنهان کرده بود، کوله ی آویخته از شانه ی چپش را تنظیم نمود و جلوتر از آندریاس، سمت شرق به دل درختان درهم تنیده زد.

آندر نیز با مکث، نگاه خیره و تیزش را از روی او برداشت و با قدومی تند و بلند، خود را به مانا رساند. هوای تاریک جنگل را، چراغ های سرخ نور روشن می کردند.

آندریاس با شک پرسید:

- اون کی بود؟!

مانا شاخه ی نازک درخت را از جلوی رویش کنار زد و پاسخ داد:

- محض اطلاعت باید بگم من یه نویسندم. خیلی وقت پیش یه رمان نوشتم به اسم داهول. درباره ی یک جن بود که بدن یه دختر شش ساله رو برای سی سال تسخیر کرده بود و از طریق ساز زدن، روح ها رو بیرون می کشید و از اجسامشون تغزیه می کرد! وقتی وارد سایت شدم و فرم رو پر کردم، توی قسمت توضیحات، آثاری که نوشتم رو نام بردم. احتمالا یکی از آدمای باحوصله ی سایت رمانم رو خونده و ازش استفاده کرده.

آندریاس از این که مانا نویسنده بود، در دل شگفت زده شد. اویی که در کتاب ها غلت میزد و دلش برای خواندن و ورق زدن برگه هایشان ضعف می رفت، انتظار نداشت پارتنر یک نویسنده باشد. ابروهایی که از تعجب بالا پریده بودند با کشیده شدن یک شاخه ی بسیار نازک به دست زخمی اش، درهم گره خوردند.

توجهش به آن جلب شد. آن قدر در طی این دقایق سوزش داشت که دیگر سر و بی حس شده بود. آستین پاره شده ی سویشرتش را بالا داد. از دیدن خطوط خون که روی دستش خشک شده و قطراتی که به تازگی از زخمش راه گرفته بودند، دندان روی دندان فشرد و به روی خودش نیاورد. خیره به مانا دستش را روی زخمش فشار داد و گفت:

- شنیدم که بهش گفتی ازش ناامید شدی. چرا؟!

مانا پوفی کشید و با بالا انداختن شانه اش سمت او چرخید و گفت:

- تبر جزو اون وسایلیه که به شخصیتم یاد داده بودم ضعیف تر از سازدهنیشه.

نگاهش متوجه ی دست آندریاس شد. در دل خود را سرزنش کرد و سپس، بی درنگ روی زمین نشست و کوله اش را به دنبال جعبه ی کوچک کمک های اولیه اش کاوید.

- دنبال یه چاقوی بزرگ تر می گردی تا خلاصم کنی؟!

مانا جعبه را بیرون کشید و گفت:

- بشین! باید زخمت رو ببندم.

آندریاس به روی چهره ی جدی او مکث کرد. هنگامی که گاز استریل، ضدعفونی کننده و بانداژ را در دستان او دید، سری کوتاه تکان داد و آرام رو به روی او، تکیه داده به درخت نشست. مانا با وجود آن که با دیدن زخم های دردناک دلش ریش میشد و طاقت دیدن خونریزی را نداشت، زیر نگاه خیره و سنگین آندریاس مشغول شد.

تک سرفه ای کرد و بی نگاه به آندر، مچ دست مردانه ی او را گرفت. در سکوت، سرگرم پاک کردن خون ها بود که آندریاس چهره ی درهم کرده اش را با دمی عمیق آرام کرد. زمزمه وار گفت:

- خوشحالم که سلاح سردت رو همونجا رها کردی دختر وحشی!

مانا با پوزخند به زخم او ضدعفونی کننده زد. آندر از درد دندان به دندان سابید و چشم بست.

- آه! لعنت بهت!

مانا خنده ی ریزی کرد و گفت:

- دو تا چاقوی دیگه توی کیفم دارم. می خوای نشونت بدم؟!

آندر چشمانش را با فوت کردن نفسش باز کرد و خیره ی مانا شد. چهره ی خندان او، با سرخی نوری که به آن می تابید، بسیار برایش با نمک به نظر می آمد. مانا از سنگینی نگاه او به خنده افتاد؛ اما هیچ نگفت.

مانا گاز استریل را روی زخمش گذاشت و بانداژ را به دور دستش پیچاند. آندر، کمی خیره خیره نگاهش کرد و سپس بی تفاوت از او روی گرداند که نورها، برای چندمین بار، خاموش شدند و باز، صدای بوق ها برخاستند!

@JGR.LARA

@Masoome @Li_liumღ @niayesh1389@twilight_. 

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
دوباره نویسی
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • هاها 8
  • سردرگم 3
  • غمگین 5

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر