رفتن به مطلب
پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

.  

37 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. خب بگید ببینم. دوست دارید پایانش چطور باشه؟

    • پایان خوش
    • پایان تلخ
    • هر جور خودت صلاح می دونی لاو.
  2. 2. عضو کدومید؟

    • شیپ مانا و آندریاس
    • شیپ مانا و کریس


ارسال های توصیه شده

  • پاسخ 263
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت-17

مانا و آندریاس بنا بر حدس و گمان هایشان، تصمیم گرفتند راه حل فرضی خود را اجرا کنند. از همین رو، از پله ها بالا رفتند و با کمک هم، مشغول پخش کردن تکه های ریز پازل بر سطح میز و چسباندنشان به یکدیگر شدند.

سکوت بر فضا حاکم شده بود و هر دو، با سرعت قطعه ها را در کنار هم می چیدند. حدوداً ربع ساعتی گذشته بود و هنوز، یک پنجم پازل هم حل نشده بود. مانا درحالی که به شدت احساس گرما می کرد و مدام هودی اش را تکان-تکان می داد، خیره ی قطعه پازلی نوشته دار شد.

پازل را به چشمان نزدیک بینش نزدیک کرد که متوجه ی دو حرف از الفبای انگلیسی شد. مشکوک پازل را پایین گرفت و به دنبال قطعه هایی مشابه آن گشت که دو قطعه پازل دیگر هم پیدا کرد.

اخم ظریفی میان ابروهایش نشاند و خطاب به آندریاس که به دنبال قطعه ی مربوط به گوشه ی سمت چپ پازل بود گفت:

- من یه چیزی پیدا کردم.

آندر سرش را بالا گرفت و به او چشم دوخت. مانا ادامه داد:

- سه تا پازل که روشون حروف انگلیسی نوشته شده. البته خیلی ریزن ولی از اونجایی که...

آندر با دور زدن میز و کشیدن پازل از دست او، کلامش را برید. مانا نگاه خیره ای به آندریاس خونسرد انداخت و با لحنی متأسف گفت:

- آرام!

آندریاس بی توجه به مانا، سه قطعه ی نوشته دار را در کنار هم گذاشت و به تندی، انگشتانش را به روی پازل های برهم ریخته به گردش در آورد. مردمک هایش سریع و بی وقفه از روی تمام آن تکه های ریز می گذشت تا آن هنگام که پنج قطعه ی جدید را در کنار آن سه قطعه ی قبلی انداخت.

مانا که در تمام این مدت با کنجکاوی و تعجب به او می نگریست، با دیدن قطعه های مشابه دیگر، ابرو بالا انداخت و دست به کمر نهاد. آندریاس جدی گفت:

- باید طوری کنار هم بچینیمشون که به یک جمله ی معنی دار برسیم. شاید یک رمز باشه یا یک هشدار. به هر حال فکر نمی کنم یک امضای هنری باشه.

مانا سری تکان داد و گفت:

- باشه.

این بار، زمانشان را صرف کنار هم چسباندن حروف انگلیسی کردند. نمی توانستند بر حسب ظاهر قطعه ها، آن ها را در کنار هم بچینند چرا که جاهای خالی و تکه های اضافه ی هر قطعه ی پازل، عیناً مشابه قطعه ی دیگر بود و این کارشان را سخت می کرد.

آندریاس که می خواست انفرادی کار کند، از این که مانا با دخالتش چینش ها را بر هم میزد خوشش نمی آمد. مدام نوچ می گفت و عصبی، به مانا چشم غره می رفت. در نهایت، ضربه ی سوزآوری به پشت دست مانا زد که مانا، دست خود را پس کشید و با اخم و تعجب به آندر چشم دوخت.

پسرک با تنه ی تنومندش مانا را کنار راند و کاملا بر قطعه های پازل مشرف شد که مانا، درحالی که با کمک گرفتن لبه های میز تعادل خود را حفظ می کرد نگاه حرصی ای به آندریاس انداخت. عصبی گفت:

- چه مرگت شده؟!

آندریاس همزمان با جا به جا کردن قطعه ها پاسخ داد:

- اگه از همون اول تو رو کنار می زدم و خودم حلش می کردم الان توی جاده بودیم. حالا هم مزاحمم نشو دختر ایرانی!

مانا که نفس هایش سنگین و عصبی شده بود، سکوت کرد و به تندی و خشونت، از آندریاس فاصله گرفت تا خود را به زیرزمین برساند و خشمش را به گونه ای خالی کند. با گام های کوبنده اش از پله ها پایین رفت و نور موبایلش را جلوی پاهایش گرفت.

با دیدن مجسمه ی گوشه ی زیرزمین، لحظه ای خشمش بر عقلش غلبه کرد. قدم های بلندش را به سمت مجسمه ی سبکی به شکل مهره ی اسب شطرنج برداشت. دندان هایش بر هم فشرده نمی شدند. نفس هایش تند نبودند و اخم بر چهره نداشت. تنها نگاهش تیز و غرنده و ذهنش، عصبی و خشمگین بود.

از گردن اسب گرفت و آن را بلند کرد. چندان سنگین نبود و به راحتی حمل میشد. حلقه ی انگشتانش را به دور آن محکم تر کرد و با همان سرعت، پله ها را بالا رفت. اما لحظه ای زور عقلش بیش از خشمش شد و او را به خود آورد.

با این حال، هنوز از اسارت خشمش آزاد نشده بود. بنابراین مجسبه را به روی میز بزرگ وسط زیرزمین کوبید و با جمع کردن لایه ی شالش و فشردن آن به دهانش، چشم بست و با تمام وجودش جیغ کشید. خوشا به حال آندریاس که در آن لحظه از او فاصله داشت.

- دیدی گفتم بدون تو سریع تر حل میشه؟

با پیچیدن صدای متسمخر آندریاس، به جیغ هایش پایان داد. با حالتی تهاجمی اما موقتاً آرام، چون یک آتشفشان خاموش، سمت او چرخید. آندر نور موبایلش را به چهره ی او انداخت که مانا، جلو رفت و موبایل او را از دستش چنگ زد. آندر معترض اخمی کرد و گفت:

- هی! دار...

مانا تند، عصبی، حرص آلود اما با ولومی نسبتاً پایین در آن فضای نیمه تاریک خیره به چهره ی آندریاس غرید:

- یک بار دیگه ارزش من رو زیر سوال ببر تا بالاخره بتونی اجدادت رو ببینی آندریاس!

سپس موبایل آندر را به سینه ی او کوفت و تنه ی محکمی به بدنش زد. در حالی که پله ها را کوبنده طی می کرد زیر لب با حرص گفت:

- مرتیکه بز!

آندریاس که شوکه شده بود، خیره به فضای مشکین پیش رویش زمزمه کرد:

- واو!

آرام و محتاط به پشت چرخید و از نبود او مطمئن شد. سپس نفس حبس شده اش را فوت کرد و چنگی به موهایش زد. در حالی که به نظر می آمد کودک تخس و بازیگوش درونش سرکوب شده است، در سکوتی سنگین، نور موبایلش را به تک-تک تابلوها انداخت. تصمیم داشت متنی که یافته بود را در یکی از آن تابلوها بیابد.

از چهار تابلوی اول بی نتیجه گذر کرد و رو به روی تابلوی پنجم قرار گرفت. نوشته ی سپیدرنگی گوشه ی کادر سیاه رنگ تابلو، نوشته شده بود. آن را در ذهنش خواند:

- همه ی ما در درونمان روشنی و تاریکی داریم. آنچه مهم است این است که کدام را انتخاب می‌کنیم.

لبخند دندان نمایی زد و گفت:

- پیدات کردم!

نگاهش را از روی نوشته بالا کشید و به تصویر تابلو دوخت. کمی خیره-خیره نگاهش کرد و سپس، وارفته نالید:

- لعنت بهت!

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
ویرایش نهایی
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • هاها 25

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت-18

   مانا، درحالی که سعی می کرد با کنار هم چیدن قطعه های پازل، بر اعصاب خود مسلط شود و تمرکز خود را به دست آورد، پوست لبش را می کند. با پیچیدن صدای قدوم آندریاس، آرام و دلخور سر به سمتش چرخاند که آندر، نور گوشی اش را خاموش کرد و آن را به درون جیب شلوارش راند.

با دیدن نگاه خیره ی مانا، دستی به موهای طلایی اش کشید و تک سرفه ای کرد. مانا که آرام به نظر می رسید، دم عمیقی گرفت و دست به سینه سمت او چرخید. به لبه ی میز تکیه داد و جدی پرسید:

- خب؟ کجا باید بریم؟

آندریاس که از حالت حق به جانب و طلبکار او خوشش نمی آمد، نگاهی به سر تا پایش انداخت و پاسخ گفت:

- جنگل سیاه!

مانا کمی مکث کرد و سپس، شوکه از میز فاصله گرفت و دستانش را از بند سینه اش آزاد کرد.

- چی؟!

پس از کمی خیرگی در مردمک های آندریاس، نفسی از سر کلافگی کشید. سر به دنبال دوربین گرداند که با دیدن آن بالای درب ورود، رو به رویش قرار گرفت. سپس دو دستش را از هم باز کرد و گفت:

- من از همین جا اعلام می کنم! اگه از جنگل سیاه زنده برگردم همَتون رو به مهمونی چای دعوت خواهم کرد.

آندریاس ریشخندی زد و گفت:

- هی! تا وقتی پارتنر منی حق مردن نداری. بعد از مسابقه خودم می کشمت.

مانا تک ابرویی بالا انداخت. از دوربین چشم گرفت و سمت آندر چرخید. دست به کمر نهاد و خیره-خیره نگاهش کرد که آندر پوزخندی زد و گفت:

- ترسیدی دخترکوچولو؟!

مانا که متوجه شده بود تأثیر آن تشرِ عصبی، دوام زیادی نداشته و باری دگر آندر را به تنظیمات کارخانه بازگردانده است، خرامان-خرامان به او نزدیک شد. دست به سینه با لحنی رمز آلود گفت:

- می دونستی من سابقه ی چهار قتل ناموفق دارم؟!

با نگاه خیره و متعجب آندریاس، این بار مانا بود که ریشخند میزد. قدمی به او نزدیک شد و ادامه داد:

- یک بار یک چاقوی بزرگ رو تا نصفه توی سر برادرم فرو کردم.

آندر یکه خورده نگاهی به سرتاپای مانا انداخت و سپس گفت:

- چی؟!

مانا با شیطنت تک ابرویی بالا انداخت و گامی دیگر نزدیک شد.

- یه روز حتما جزئیات اون اتفاق رو برات تعریف می کنم. و این که سر برادر سه سالَم رو هم تا وقتی که دست و پا زدنش متوقف شد توی آب فرو بردم. از طبقه ی چهارم آویزونش کردم. تا جایی که چیزی تا افتادنش نمونده بود. بالشت گذاشتم روی صورتش و خودم روی بالشت نشستم.

به خنده افتاد. در مقابل نگاه درشت و شوکه ی آندریاس، گامی دیگر به سمتش برداشت و سینه به سینه ی او ایستاد. با همان لبخند دندان نمایش، با لحنی شیطنت آمیز به تقلید از آندریاس گفت:

- ترسیدی پسرکوچولو؟

آندریاس مردمک هایش را میان دو گوی قهوه ای تیره ی مانا گرداند و سپس قدمی بزرگ به عقب برداشت و معترض گفت:

- من چه گناهی کردم که پارتنر تو شدم؟! روانی وحشی!

مانا خنده در گلو نگاه نداشت و قهقهه اش را بیرون داد. در حالی که از خنده تلو-تلو می خورد، دو دستش را به هم کوبید و آن دو را جلوی دهانش گرفت. آندریاس عصبی به مانا غران نگاه کرد که دخترک، با ابروهایش، شانه هایش را هم بالا انداخت.

آندر کلافه از صدای خنده ی پیروزمندانه ی مانا، چنگی به موهایش نواخت و با برداشتن پاکت ها و کلید از روی طاقچه گفت:

- اگه تا یک دقیقه ی دیگه با جدیت نیای بیرون خودم تنهایی مسابقه رو ادامه میدم.

با خروجش، صدای کوبش درب اکو شد. مانا اما بی خیال، همچنان به خنده ادامه می داد. تا این که آلارم موبایلش به صدا در آمد. ته مانده ی خنده اش را کنترل کرد و موبایلش را از روی میز برداشت. آلارم را قطع کرد و بینی اش را تصنعی بالا کشید. زمان نماز فرا رسیده بود. خبر نداشت که تا جنگل سیاه چند ساعت راه دارند و اصلا شرایط برای ادای نماز چطور میشد؛ پس با کمی عجله و پوست لبی که به بازی دندان گرفته شده بود، تند و سریع جهت قبله را از طریق قبله نمای موبایلش پیدا کرد.

پس از آن که از خانه خارج شد، آندریاس را درحالی که با نفس هایی عمیق سعی در حفظ خونسردی خود داشت، دید. تک خنده ای کرد و با سرفه ای کوتاه، درب ماشین را به روی خود باز نمود.

در مقابل نگاه آندریاس پاکتی را چنگ زد و با چابکی، شماره ی آقای ایکس را در تلفن همراهش وارد کرد. بدون آن که در ماشین بنشیند، از کوله‌اش، چادری بیرون کشید. آندریاس نگاه گیجش را به آن پارچه ی نامعلوم بزرگ داد. با خود گفت:

- چی توی سرشه؟!

مانا که دیگر آن خشم و حرص را در خود نمی دید، با لبخندی به آندریاس، مهر کوچکی را که بوی خاک به خود گرفته بود از جیب کوله اش برداشت و گفت:

- من یک ربع دیگه بر می‌گردم؛ منتظرم بمون!

و در مقابل دیدگان پرسوال آندریاس، کلید را از روی داشبورد چنگ زد و درب را بست. درحالی که سعی می کرد چادر، کلید و مهر را با یک دستش نگاه دارد، با آقای ایکس تماسی گرفت. باید مطمئن میشد که قلعه غصبی نیست و نمازش را باطل نمی کند. بنابراین دقایق کوتاهی را صرف پرس و جو از آقای ایکس کرد و بعد، با خیالی آسوده از غصبی نبودن قلعه، به داخل آن بازگشت.

آندر زمزمه وار گفت:

- می خواد خودش رو حلق آویز کنه؟!

پس با لرزی که به قلبش وارد آمد، از ماشین پیاده شد و درب را بست.

- هنوز اول بازیه!

با قدم هایی تند و بلند، خود را به درب که کامل بسته نشده بود رساند و داخل شد. به محض ورودش بلند گفت:

- هی! این کار رو نکن!

مانا با چادری که روی سرش انداخته بود، با پریدن شانه هایش هینی کشید و به پشت چرخید. با دیدن آندریاس که گیج به او می نگریست نالید:

- ترسیدم.

سپس بلند تشر زد:

- چه مرگته معلوم هست؟!

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
ویرایش نهایی
  • لایک 27
  • تشکر 1
  • هاها 15
  • سردرگم 2
  • غمگین 4

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت-19

آندریاس نگاهی به سر تا پای او انداخت و سپس با چهره ای درهم رفته پرسید:

- داری چیکار می کنی؟!

مانا پشت چشمی نازک کرد و در حالی که رو به قبله می ایستاد گفت:

- همون کاری که شما توی کلیسا می کنید. البته مدلش فرق می کنه.

آندریاس پوزخند زد و گفت:

- من کلیسا نمیرم!

مانا با مکث سمت او چرخید. خیره در نگاه او آرام و بی تفاوت گفت:

- کسی که خدا رو قبول نداره مشخصه که کلیسا نمیره.

و بی توجه به نگاه متمسخر آندر، نمازش را ادا کرد. آندریاس با وجود آن که حرفی برای گفتن داشت و می توانست تا صدها روز برای مانا علت باور نداشتنش به خدا را بیان کند، ترجیح داد هیچ نگوید و بیهوده زبان در کام نچرخاند. اما کمی جلو رفت و در سمت راست او دست به سینه تکیه به دیوار نهاد. زبانش را روی دندان های آسیابش کشید و ریزبینانه و کنجکاو، به مانا که با طمأنینه و آرامش عبادت می کرد خیره شد.

مردمک هایش روی نیم رخ و لب های مانا چرخید. آن قدر نگاهش سنگین و متمرکز بود که مانا به خنده افتاد. سعی کرد خنده ی بی صدایش را کنترل کند و حواسش را به نمازش دهد اما برایش سخت بود. آندر تک ابرویی بالا انداخت و سر روی شانه ی راستش کج کرد.

مانا دستش را به بینی اش کشید و لب هایش را به زور جمع کرد اما فایده ای نداشت. به رکوع رفت و با همان لب های کش آمده اش ذکر گفت. در سجده، شانه هایش از خنده می لرزیدند. او تحمل کنترل خنده اش را زمانی که فردی به او خیره_خیره می نگرد در حالی که خودش جایی دیگر را نگاه می کند ندارد. گویی آن نگاه سنگین، خنده اش را تحریک می کند.

آندریاس پرسید:

- وقتی عبادت می کنید می خندید؟!

مانا لبش را گزید و چشم برهم فشرد. سر از سجده برداشت و با لبخند دندان نمایش، سجده ی دوم را ادا کرد. آندر که پاسخی نگرفت گفت:

- یعنی حرف هم نمی زنید؟

پس از آن که مانا توانست سرانجام چهره ی خود را جدی کند، آندر با کلافگی از او روی گرفت و بی حوصله، همانطور که از قلعه خارج میشد خود را بابت آن که درباره ی طریقه ی عبادت مسلمین تحقیق نکرده بود مورد سرزنش قرار داد.

***

   کریس، درحالی که خشاب اسلحه ی خود را پر می کرد، به صدای بم و آرام اریک که قدم-قدم از در فاصله می گرفت و به او نزدیک میشد گوش سپرد:

- جاسوسمون دوربین های بازی رو هک کرده. همه چیز تحت کنترله کریس.

کریس، لبخند کج و خوشنودی زد و اسلحه اش را به درون کمربند چرمی اش فرو کرد. با رضایت سر تکان داد و سمت اریک چرخید. دو دستش را پشت کمرش درهم قفل نمود و با آرامش سمت اریک گام برداشت.

- و؟

اریک لبخند محوش را از لبانش زدود و جدیت را به چهره اش بازگرداند. دکمه ی کتش را با دو انگشت بست و در جای ایستاد. خیره به مردمک های سبز-آبی تیره ی کریس گفت:

- قبل از این که مشخصات بهترین بازیکن رو بگم، باید بدونی که پسرِ پیپر هم توی بازی شرکت کرده.

لبخند رضایت مند کریس، آرام جمع شد و نگاه خشنودش، رنگ جدیت به خود گرفت. بدون ذره ای اخم، دستش را مشت کرد و در افکار خود با عصبانیت غوطه ور شد. پس از اندکی مکث، دم محکم و عمیقی گرفت و از اریک روی چرخاند. مردمک هایش را به روی وسایل اتاق شخصی اش گرداند. فکر این که پیپر، وارد بازی شده بود تا مانع رسیدن او به مهمترین دارایی اش بشود، خشمش را افزایش می داد.

به یک آن، سمت اریک چرخید و انگشت اشاره اش را بالا گرفت. مصمم و خشن آرام غرید:

- اگه اون ها هم فهمیده باشن که فلش دست طراح بازیه پس باید همین الان حرکت کنیم.

اریک که از آرامش و خونسردی برخوردار بود، محکم گفت:

- آروم باش کریس! کسی که دنبالش بودی هم تیمیِ آندریاس پیپره. اون ها حدود چهارساعت دیگه به جنگل سیاه می رسن.

کریس، با فکر کردن به آن که می توانست هر دو هدف را با هم داشته باشد، کمی آرام شد. انگشتش را پایین آورد و شانه هاش را صاف کرد. لبخندی زد و پس از مکثی کوتاه، با ذهنی خبیث از اریک روی برگرداند. با آرامشی که پس از خشم های زودگذر و آنی اش نمود پیدا می کرد، در دو لیوان شیشه ای نوشیدنی ریخت و یکی را سمت اریک گرفت.

***

   مانا که در تمام آن چهارساعت، به آهنگ های نوستالژیک مورد علاقه ی آندریاس گوش سپرده بود و مسکوت و خموش در افکار و خیال پردازی های خود غرق شده بود، با توقف ماشین پیشانی اش را از شیشه ی سرد جدا کرد و به تاریکی جنگل پیش رویش چشم دوخت. صدای ذهنش گفت:

- اینجا دیگه یه اتاق یا یه جای کوچیک نیست که راحت بتونیم توش بچرخیم. اگه گم بشیم چی؟ اصلا باید دنبال چی بگردیم؟

آندریاس که گوشه ی جاده نگاه داشته و روی فرمان ضرب گرفته بود، صدای ذهن متفکرش را شنید:

- تاریکه. امکان این که گم بشیم هم خیلی زیاده. شاید یه تابلو یا یه علامت برامون گذاشته باشن.

آندر، عکس سه-یک را از دست مانا گرفت و به آن خیره شد. روی زمین، برگ های سرخی از درختان صنوبر وجود داشت. جنگلی که حتی انوار طلایی خورشید هم اجازه ی ورود به آن را ندارند و برگ های پایین تر هرگز نمی توانند نوری به خود ببینند و دقیقا به همین دلیل است که این جنگل این نام را به خود گرفته است. این محتوای عکس بود. اما نوشته ای هم بالای آن با رنگ زرد به چشم می خورد. نوشته ای با زبان آلمانی.

- برای این که راه رو گم نکنی، می تونی ردپا بذاری. ردپایی از جنس محیط! اون ها تو رو به خونه می رسونن عزیزم. ولی حواست رو جمع کن که اشتباهی ردپای دیگه ای رو دنبال نکنی. ممکنه که بمیری!

آندریاس درحالی که با صدای بلند متن را می خواند، اخمی هم به ابرو نشاند. مانا آب دهانش را قورت داد و در ذهنش خطاب به خودش گفت:

- احتمال برگذاری مهمونی چای به چهل درصد رسید! تبریک میگم عزیزم.

آندریاس نگاهی به چهره ی مضطرب مانا انداخت و با ریشخند گفت:

- نترس! مسابقه برای کشتن ما طراحی نشده.

با خروج آندر از ماشین، مانا شانه ای بالا انداخت و با دلشوره گفت:

- امیدوارم.

هر دو کوله هایشان را روی دوش هایشان انداخته بودند. آندریاس کوله اش را روی کاپوت ماشین گذاشت. چراغ قوه ی پرقدرتش را بیرون کشید و پاکت ها را درون آن قرار داد. مانا خیره به فضای تاریک و مخوف جنگل با خود اندیشید:

- تصحیح می کنم. بیست درصد!

آندر زودتر از مانا وارد مسیر مارپیچی تیمبرلند شد. مانا نگاه محتاطی به پیرامونش انداخت و سپس پناه گرفته پشت سر آندریاس، وارد مسیر شد. آندریاس بر خلاف مانا، چندان از خود ترس و وحشت بروز نمی داد. مانا اما با شنیدن کوچک ترین صدایی، پشتش می لرزید و قلبش به تب و تاب می افتاد.

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
ویرایش نهایی
  • لایک 26
  • تشکر 1
  • هاها 17
  • سردرگم 4
  • غمگین 1

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت-20

آندریاس ایستاد و با دقت به وسیله ی نور سفید چراغ قوه اش اطراف خود را نگریست که مانا همانطور که نگاهش به سمت چپش بود، به او برخورد کرد. بی اراده و آرام گفت:

- عه!

آندر نوچی کرد و غر زد:

- دست و پا چلفتی!

مانا متعجب از آن که آندر ایستاده بود، سکوتی که در تمام این چهارساعت حفظ کرده بود را شکاند.

- چرا ایستادی؟!

با خود گمان می کرد که شاید آندریاس، حیوانی را دیده باشد. بنابراین، کوبش قلبش تشدید شد. آندریاس نگاهی به چهره ی مضطرب مانا انداخت و نیشخندی شیطنت آمیز زد. گویی افکار شومش برای آزار دادن مانا تمامی نداشت.

با لحنی که عمداً لرزان شده بود گفت:

- هیس! تکون نخور!

مانا با دلی لرزان زمزمه کرد:

- اگه بازم قصد اذیت کردنم رو داشته باشی می کشمت آند...

آندریاس با شدت بیشتری گفت:

- هیس! فقط از جات تکون نخور! یه... یه خرس اینجاست. فکر کنم یه خرسه!

مانا خشک شده و وحشت زده بند آویزان کوله ی آندر را در مشت خود گرفت. منطقش هشدار می داد آندریاس، هوس آزاردادن به سرش زده اما فضای جنگل به قدری خوف انگیز بود که حقیقت داشتن حرف پسرک هم بعید به نظر نمی رسید.

آندریاس نیم نگاهی با خباثت به مانا کرد و سپس، به یک آن قدم بلندی سمت خروجی مسیر برداشت و همانطور که می دوید بلند داد زد:

- بدو!

مانا که بند کوله ی آندریاس از دستش کشیده شده بود، مبهوت از جای خالی آندر که پا به فرار گذاشته بود، با وحشت شروع به دویدن در آن تاریکی محض کرد و بلند گفت:

- تنهام نذار احمق!

آندریاس که از مسیر خارج شده بود، نگاهی به درختان درهم تنیده شده ی راستش انداخت و فورا خود را در میان آنها قایم کرد. مانا که پشتش از ترس مورمور میشد، پس از خروج از مسیر چشم به دنبال آندریاس گرداند. دست به سر گرفت و دور خود چرخید. جایی را نمی دید و این، برایش آزاردهنده بود. تاریکی در محیط بسته را دوست داشت اما تاریکی در فضای باز، برایش خوف انگیز بود.

زیر نور بسیار کم ماه که تاریکی را کمی برایش روشن تر نشان می داد، حرص آلود و ترسیده صدا زد:

- آندریاس! آندریاس کجا رفتی؟ خدا لعنتت کنه که من رو تنها گذاشتی بی شخصیت! یزید! شمر! حرمله!

آندر که چراغ قوه اش را خاموش کرده بود، ابرو در هم پیچاند. این سه کلمه ی آخر وِرد بودند یا نفرین؟!

مانا با آشفتگی بلندتر گفت:

- آندریاس! کجا رفتی ترسو؟

با چرخیدنش سمت ماشین و بیرون آوردن موبایلش از جیب کوله اش، آندر با احتیاط از میان بوته هایی که با برگ هایشان او را مخفی کرده بودند خارج شد. کوله و چراغ قوه را آرام همان جا روی زمین گذاشت و آهسته و بی صدا، روی پنجه ی پا به مانا نزدیک شد. خودش را خم کرده بود تا سایه اش روی شیشه ی ماشین منعکس نشود.

مانا درحالی که انگشتانش می لرزید با خود اندیشید:

- اینم همون مسابقه ی کوفتی ای که می خواستی. نوش کن ماناخانم! رسما فرستادنت تو دهن خرس!

آندریاس، دو دستش را بالا گرفت و ناگهان با غرشی بلند و ترسناک، ضربه ای به دو کتف مانا زد. مانا با احساس این ضربه و این صدا، هین محکمی کشید و به پشت چرخید. خیره به خنده ی شدید آندریاس، احساس می کرد قلبش ایستاده است و زبانش در کامش نمی چرخد. هنوز حضور آندر را هضم نکرده بود و او را یک خرس فرض می کرد. با وجود آن که قلبش با شدتی بی سابقه به سینه اش می کوبید و هنوز هم زبانش نمی چرخید، از وحشت لگدی به آندریاس زد و به ماشین چسبید. تمام این ها، فقط در چند ثانیه رخ داد.

آندریاس از شدت لگد مانا روی زمین افتاد و به خود پیچید. آهی از نهادش خارج شد و از شدت درد شکمش، ناله کرد. مانا با چشمانی گشاد و رنگی پریده، نظاره گر آندریاس که حال باری دیگر به خنده افتاده بود و سعی داشت برخیزد شد.

علاوه بر ضربان بیش از اندازه ی قلب ترسیده اش، دستانش هم می لرزید. مردمک هایش را به اطراف چرخاند و هنگامی که حضور هیچ خرسی را احساس نکرد، تازه متوجه ی کلک آندریاس شد.

به یک باره از خشم بلند گفت:

- لعنتی! اگه سکته می کردم می خواستی چیکار کنی؟! احمق! احمق!

آندر برخاست و با چهره ی جمع شده اما خندانش گفت:

- اوه دختر ایرانی! سکته نمی کنی. نترس!

سپس مشغول تکاندن خاک شلوارش شد که کمی بعد ناگهان، نوک تیز مانندی را چسبیده به سیبک گلویش دید. بی حرکت، نگاهش را روی چاقوی دسته مشکی لغزاند. آرام در برابر چشمان خشمگین مانا، کمر صاف کرد. مانا قدمی به او نزدیک شد و نوک چاقو را بیشتر به گلویش فشرد. آندریاس کمی سرش را به سمت آسمان مایل کرد و با نفس های تندش، به مانا خیره شد.

- داری چه غلطی می کنی؟!

مانا با لحنی تهدیدآمیز گفت:

- فکر کنم به اندازه ی کافی سر به سرم گذاشتی آندریاس پیپر!

- تو... تو... تو با خودت چاقو آوردی؟!

مانا گره کوری که میان ابروهایش جا خودش کرده بود را با دیدن ترس آندریاس، از هم گشود. از فشار دندان هایش به روی هم کاست و با مکث، چاقو را از گلوی آندر فاصله داد و آن را به درون کوله اش بازگرداند. همین که آندریاس تهدید او را جدی گرفت برایش کافی بود.

آندر نفسش را فوت کرد و دست به گلویش گرفت. مانا که ضربان قلبش کم-کم به حالت عادی باز می گشت، چراغ قوه ی کوچکی که همراه خود داشت را از کوله اش بیرون کشید و نورش را به جلوی پای خود انداخت. سپس با انداختن کوله اش به روی دوشش، بی توجه به آندر سمت مسیر تیمبرلند گام برداشت.

آندریاس دستی به گلویش کشید و با خود اندیشید که به راستی با یک دیوانه ی چاقوکش هم تیمی شده است. نفسش را با شدت بیرون داد و با تکان دادن سرش، به طرف کوله اش رفت. آن را به همراه چراغ قوه اش از روی زمین برداشت و پشت سر مانا با فاصله ای احتیاط آمیز گام نهاد.

مانا در ذهن خود گفت:

- ردپایی از جنس طبیعت!

نگاهش را روی بوته ها و درخت ها چرخاند تا شاید الگویی توجهش را جلب کند. آندریاس از او چشم گرفت و روی زمین زانو زد. برگ های سرخ صنوبر گویی مسیر را سنگ فرش کرده بودند.

مانا که کنار درختی ایستاده بود، بی توجه به دقایق متشنج پیش، خطاب به آندریاس گفت:

- بیا اینجا! فکر کنم پیداش کردم.

آندریاس که صنوبرها را با دست کنار زده بود، نگاهش را از روی خطوط حک شده ی روی مسیر گرفت و به مانا دوخت. از جای برخاست و کنار او ایستاد. هر دو تصمیم گرفته بودند باری دگر، اعصاب خوردی ها را کنار بگذارند و با هم همکاری کنند.

- ببین! روی این درخت عدد یک حک شده. روی اون یکی عدد دو. ببین! تا آخر ادامه داره. فکر کنم باید به سمت غرب بریم.

آندریاس با لحنی متفکر گفت:

- بیا!

مانا کنجکاو به دنبال او راه افتاد و مانند آندریاس روی زمین زانو زد.

- این خط رو می بینی؟

- آره. انگار حک شده.

آندر جلو رفت و باقی صنوبرها را کنار زد.

- ادامه داره. مثل یک خط مستقیم به سمت شمال. می بینی؟

مانا گیج گفت:

- یعنی چی؟ پس از کدوم سمت باید بریم؟!

آندر مشغول به بازی گرفتن پوست لب پایینی اش شد و گفت:

- اگه مسیر اشتباه رو انتخاب کنیم می میریم.

مانا به همراه فوت کردن نفسش، از حالت زانو زده خارج شد و راحت تر روی زمین نشست.

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
ویرایش نهایی
  • لایک 25
  • تشکر 2
  • هاها 21
  • غمگین 1

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت-21

   آندریاس با دیدن خستگی مانا، پوزخندی زد و گفت:

- این جا جای نشستن نیست دختر ایرانی! بلند شو! هر چه قدر زودتر راه بیوفتیم زودتر از این جنگل کذایی خارج می شیم.

مانا در پاسخ به آندریاسی که خود را یک عقل کل می دانست، تنها سکوت کرد و با اندکی اخم برخاست. آندریاس، به محض برخاستن مانا از روی زمین، به او گفت:

- دو تا مسیر داریم. حس ششمم بهم میگه مسیر غربی بی خطره.

مانا درحالی که بند کوله اش را روی دوشش تنظیم می کرد، نگاه مرددی به مسیر شمالی و غربی انداخت. انتخاب برایش دشوار بود و روی هیچکدام، هیچ نظر قطعی ای نداشت. اما از آن جهت که آندر، مسیر غربی را برگزیده بود، از سر لجبازی سمت شمال گام برداشت.

آندر که از بی توجهی مانا نسبت به نظرش عصبی شده بود، دندان روی دندان سابید و خود را به او رساند. غرید:

- انتخاب خودته! اگه تهش مرگ باشه تقصیر توئه.

- اون ها دنبال اینن که هوش ما رو بسنجن. پس تا حد امکان ما رو به اشتباه می ندازن. اون مسیر واضحه و توی نگاه اول هر کسی فکر می کنه راه درست از سمت غربه. ولی مسیر شمال زیر صنوبرها قایم شده بود و طبیعتاً اگه آدم های تیزبینی نبودیم پیداش نمی کردیم. پس این مسیر درسته. ضمناً! این بازی برای کشتن ما طراحی نشده. مگه نه آقای باهوش؟

دوست داشت تمام این جملات را به او بگوید ولیکن سکوت را برگزید و کلامی به لب نراند. شاید اگر قرار بر چت کردن بود، توماری از کلمات را نثار جان آندریاس می کرد. آندر با پشت کردن مانا و قدم های بلند و تندش، لعنتی ای زیر لب گفت و با سری پایین، در حالی که از ادامه ی آن خط حک شده اطمینان حاصل می کرد، سمت شمال گام برداشت.

نود دقیقه ی بعد دیگر برای هیچ قدمی جان در بدن نداشتند. مانا در حالی که با بی حالی گام های سستش را بر می داشت، دستش را به تنه ی کلفت درختی گرفت و به آن تکیه نهاد. آندریاس که نور قوی چراغ قوه ی مانا را دیده و چراغ قوه ی خود را به درون کیفش بازگردانده بود، دستی به موهای خیس از عرقش کشید و پای درختی رو به روی مانا نشست. سپس بطری آبی از کوله اش بیرون کشید و جرعه ای از آن نوشید.

مانا گفت:

- وقتی به این فکر می کنم که اون ها دارن به ما نگاه می کنن، دلم می خواد وحشی بشم و همه ی دوربین ها رو بشکنم! یکیش بالای سرته.

آندریاس سر بالا برد و از پایین به آن دوربین مشکی نصب شده روی درخت که نور چراغ قوه ی مانا بر آن افتاده بود خیره شد. نیشخندی زد و لب برای سخن گفتن از هم گشود که در همان لحظه، نورافکن های سرخی از بالای درختان اطراف، شروع به چشمک زدن کردند.

مانا مشکوک سرش را بالا گرفت و متعجب از آن که چه اتفاقی درحال رخداد است، به چراغ بالای درخت خیره شد. آندریاس نیز برخاست و به چند چراغ سرخی که بالای سرشان را روشن می کرد چشم دوخت. در همان لحظه، بوق جیغ مانندی چون آژیر آمبولانس گوش هایشان را مورد هدف قرار داد. مانا با دلهره از درخت فاصله گرفت و چون آندر در وسط مسیر ایستاد. دور خود چرخید و نور چراغ قوه اش را به هر نقطه ای تاباند. با صدایی مرتعش گفت:

- ایده ای نداری؟!

آندریاس آب دهانش را قورت داد و گفت:

- صداش خیلی تیز و مسخرَست! بیشتر شبیه آژیر خطره! مسیر اشتباه رو انتخاب کردی دختر ایرانی!

مانا سمت او چرخید و برای آن که صدایش با وجود آن همه بوق به گوش آندریاس برسد بلند گفت:

- امکان نداره.

آندر عصبی دستی به گوشش کشید و گفت:

- چرا عقل عزیزم رو به تو سپردم؟!

چراغ ها همزمان با بوق ها خاموش شدند. حال، تاریکی هیچ نقطه ای را به آن ها نشان نمی داد. مانا درحالی که نور چراغ قوه اش را تند-تند به اطراف می چرخاند با صدایی لرزان گفت:

- آندریاس!

آندر بی توجه به او، روی زمین نشست و به دنبال چراغ قوه ی خود گشت اما گویی کوله اش، آن را قورت داده بود. در همان لحظه، چراغ قوه ی مانا شروع به چشمک زدن کرد. مضطرب آن را به دستش کوفت و در خود غرید:

- چه مرگت شد؟

با خاموش شدن آن، عصبی کلید خاموش-روشنش را چندین بار جا به جا کرد. از سر بدشانسی، شارژش تمام شده بود. چراغ قوه را همراه با ناسزا و نفرین، به گوشه ای پرتاب کرد و با قلبی کوبنده، دست بلند کرد و کورکورانه به دنبال آندریاس گشت.

- آندریاس! کجا رفتی بی عقل؟

آندر که نفس-نفس زنان روی زمین نشسته و هر دو دستش را درون کوله اش فرو برده بود، زیر لب زمزمه کرد:

- پس این لعنتی کجاست؟!

با صدای خرچ-خرچی که از سویی نامشخص به وضوح بلند شد، هر دو در جایشان خشک شدند و گوش هایشان را تیز کردند. مانا ایستاده و آندریاس نشسته. با فاصله ی یک متر از هم.

- کی... کی اونجاست؟

مانا که پاسخی نگرفته بود، با یاد چاقویش، دست به درون کوله اش فرو برد. درحالی که نگاه کورش را به اطراف می چرخاند، بر خلاف آندریاس پس از چند ثانیه جست و جو دسته ی پلاستیکی چاقویش را لمس کرد. در ذهنش به خود آفرین گفت و لبخندی آسوده خاطر زد.

آب دهانش را قورت داد که در یک لحظه ی کوتاه، شاید به اندازه ی چند صدم ثانیه، باری دیگر نورهای قرمز پیرامونشان را روشن کرد. مانا که غافلگیر شده بود و نتوانست از آن فرصت برای دید زدن استفاده کند، گره ی انگشتانش به دور چاقویش تنگ تر شد. آن را بیرون کشید و جلوی خود گرفت. آندریاس ناامید از پیدا کردن چراغ قوه اش، دستش را مشت کرد و بلند شد.

مانا که همچنان با قلبی هیجان زده مردمک به اطراف می گرداند، با لمس شدن شانه اش، ترسیده به پشت چرخید و خراشی بی دقت به آن دست وارد کرد. آندریاس اما از سوزش و درد عمیق ساعد دستش، صدا از گلو آزاد نمود و با دست مخالفش، آن را گرفت.

مانا با شنیدن صدای آندریاس، مضطرب گفت:

- آندریاس! آندریاس تو بودی؟! آندریاس!

آندر دندان روی دندان فشرد و نالید:

- دستم رو بریدی وحشی.

مانا هینی کشید و با لحن لرزانش گفت:

- قسم می خورم نمی دونستم تویی. آندریاس! آندریاس متأسفم.

آندر سکوت کرد که همزمان با صدای خرچ دیگری، باز هم نور سرخ تنها برای چند صدم ثانیه به آن ها تابید. روشن شدنش آن قدر کوتاه بود که به آن ها فرصت هیچ بهره گرفتنی را نمی داد.

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
ویرایش نهایی
  • لایک 26
  • تشکر 1
  • هاها 16
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت-22

   مانا که حال آندریاس را پیدا کرده بود، دست روی بازوی او گذاشت و جلویش زانو زد.

- متأسفم. نمی خواستم زخمیت کنم. آندریاس!

آندر با دست خونی اش، نفس حبس شده اش را آزاد کرد و گفت:

- آخرش هم کار خودت رو کردی روانی چاقوکش. آستین لباسم رو هم پاره کردی. اَه!

صدایی چون صدای برخورد تبر با تنه ی درخت، نفس هایشان را در سینه نگاه داشت. مانا چشم درشت کرده به سمت صدا چرخید. نور سرخی که هر یک دقیقه یک بار برای چند صدم ثانیه پیرامونشان را روشن می کرد، اجازه نمی داد چشمانشان به تاریکی عادت کند.

مانا لرزان پرسید:

- تو کی هستی؟!

آندریاس با درد گفت:

- اون جواب نمیده احمق! پاشو! باید فرار کنیم.

مانا آب دهانش را قورت داد و به سرعت برخاست که با نور سرخ، متوجه ی فردی با قامتی بلند و ردایی مشکین رنگ شد که تبر در دست گرفته و سمت آن ها گام بر می دارد.

وحشت زده کوله اش را به چنگ گرفت. در حالی که چند قدم عقب می رفت در ذهن خود گفت:

- یا خدا! داهول زنده شد!

آندر کوله اش که چند تکه از وسایلش ریخته بود را از روی زمین چنگ زد و ایستاد.

- مانا! مانا حواست رو جمع کن به محض روشن شدن چراغ ها دستم رو بگیر!

مانا که قلبش قصد خروج از سینه اش را داشت موقعیت را برای مخالفت و لجبازی مناسب ندید. گمان می کرد در این شرایط هیچ عیبی ندارد که دست او را از روی آستین هودی او بگیرد. هرچند که در حالت عادی هم چندان مشکلی با این موضوع نداشت. به هر حال پوستش را لمس نمی کرد.

هر دو نفس-نفس می زدند. صدای گام های با صلابت فرد ناشناس و صدای کشیده شدن تیغه ی فولادی تبر به روی زمین، لرز به جان هر دو می انداخت. چیزی تا رسیدن او به آندریاس و مانا نمانده بود که فضا روشن شد و مانا بی درنگ، انگشتانش را به دور ساعد سالم آندریاس حلقه کرد.

- بدو!

با دویدن آندریاس به سمت شمال، مانا نیز به دنبالش کشیده شد. اندکی بعد مانا گفت:

- اگه این راه اشتباه باشه باید بر می گشتی. چرا داری ادامه میدی؟!

آندر با اخم های درهمش گفت:

- الان وقت سوال پرسیدن نیست!

- آی!

مانا با زانو زمین خورد و دستش از دست آندریاس رها شد. آندر یکه خورده نشست و دست روی شانه ی او گذاشت.

- چیشد؟

مانا با چهره ی دردمندش نالید:

- اوف! پام... پام پیچ خورد. خیلی تند می دویی.

آندر که هم از درد دست خود کلافه و عصبی بود هم از دردسری که اکنون با آن سر و کله می زدند، دندان روی دندان سابید و غرید:

- لعنتی!

هنگامی که نورها روشن شدند، مانا از دیدن آن فردی که در فاصله ی دو متریشان بالای سرشان ایستاده بود، قلبش ایستادن را ترجیح داد. نمی توانست نفس بکشد و چنگ به لباس آندریاس میزد. آندر نیز که آن فرد را دیده بود، با قلب دارکوب وارش حین برخاستن، مانا را نیز بلند کرد و دستش را به دور گردن خود آویخت.

مانا سرفه ای کرد که راه تنفسش باز شد. همانطور که عمیق نفس می کشید کوله اش را هنگام جدا شدن از زمین به چنگ گرفت و به کمک تن مستحکم آندریاس، لنگ-لنگان مسیر را ادامه داد. ذهنش، چون یک ماشین تفکر، جرقه ای زد و به او یادآوری کرد که شاید این بخش از بازی، درست همان چیزی باشد که به آن می اندیشد.

- صبر کن! صبر کن!

آندر درحالی که سعی می کرد تا حد امکان سریع قدم بردارد دست به دور کمر مانا حلقه کرد و گفت:

- الان وقت صبر کردن نیست.

مانا درد مچ پایش را نادیده گرفت و گفت:

- می دونم باید چیکار کنم. صبر کن!

آندریاس که نسبت به گفته ی او بی اعتماد بود گفت:

- تو؟ تو ما رو سمت قتل گاهمون هل دادی. شرمنده! جونم رو لازم دارم.

مانا عصبی از کنایه های ناتمام آندریاس، تکیه از او برداشت و دست آندر را از کمر خود جدا کرد.

- هی! احمق داری چه غلطی می کنی؟!

مانا آب دهانش را از گلوی خشکش عبور داد. نورهای سرخ که روشن شدند، متوجه ی فاصله ی چهارمتریشان با فرد سیاهپوش شد. بیشتر وزنش را روی مچ پای سالمش انداخت. آندریاس همچنان سعی داشت او را متقاعد کند که دست از حماقتش بردارد وگرنه تنهایی فرار خواهد کرد؛ اما مانا توجهی به او نداشت چون تقریباً از حدسش مطمئن بود.

با تک سرفه ای، کمر صاف کرد. نفس عمیقی کشید و دست لرزانش را پشت کمرش پنهان نمود. با صدایی که لرزشش کنترل شده بود و حال محکم و قاطع به نظر می آمد، بلند گفت:

- همونجا بایست!

صدای کشیده شدن تبر همزمان با صدای قدم های محکم سیاهپوش، قطع شد. آندریاس در سکوت، گوش تیز کرد.

مانا دست پنهان شده اش را مشت کرد و گفت:

- ازت ناامید شدم! تبر؟!

پس از مکثی کوتاه، صدای برخورد محکم تبر به روی زمین، هم مانا را مطمئن تر از پیش کرد و لرز دستش را کاهش داد هم آندریاس با چشم های گرد شده به گوش هایش شک کرد.

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
ویرایش نهایی
  • لایک 27
  • تشکر 1
  • هاها 20
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت-23

   مانا با دلی که کم-کم آرام می گرفت قدمی به او نزدیک شد و گفت:

- چطور به خودت جرئت دادی به من حمله کنی؟!

می دانست شخصیت پیش رویش حقیقی نیست و زیر آن همه پارچه ی مشکین، یک بازیگر با استعداد خفته است. ولی این بخشِ بازی یک فضای طراحی شده از داستان نگارش شده ی اوست که می بایست، همراهی اش می کرد تا بلکم از مهلکه نجات یابند. آندریاس اما دیگر مطمئن شده بود که عقل عزیز خود را از دست داده است.

این بار، برخلاف دفعات پیش، چراغ ها روشن ماندند. مانا با قورت دادن آب دهانش، نگاهی به چراغ های بالای سرش انداخت. سپس به هیبت فرد پیش رویش چشم دوخت. آندریاس با دیدن تبر افتاده بر زمین و سیاهپوشی که بی حرکت، در مقابل مانا ایستاده است و سر پایین انداخته، مبهوت ماند.

مانا لبخند پیروزمندانه اش را در نطفه خفه کرد و با چهره ای جدی گفت:

- اگه نمی خوای سازدهنیت رو ازت بگیرم تا دیگه نتونی از روح هیچکس تغزیه کنی، راه رو به ما نشون بده!

آندریاس که دیگر قدرت درک و فهم هیچ چیز از گفته های مانا و اطاعت های سیاهپوش را نداشت چند بار محکم پلک زد و تکانی نیز به سرش داد. اما با یادآوری سوزش زجردهنده ی دستش، متوجه شد بیدار است و دچار توهم نشده.

سیاهپوشی که حال به نظر می آمد "داهول" نام داشته باشد، مکثی کرد و دستش را به سمت شرق گرفت. آندریاس با همان گیجی اش اخم ریزی کرد و گفت:

- نباید بهش اعتماد کنیم مانا!

مانا که هنوز هیجانات چند دقیقه ی پیش در درونش احساس میشد، سمت آندریاس چرخید و گفت:

- منم چندان اعتمادی بهش ندارم ولی اگه اونا کسی رو جلوی راهمون گذاشتن که از قضا من هم با شخصیتش آشنام، منظوری دارن.

نگاه آندریاس روی تبر لغزید. با شک و احتیاط جلو رفت و نگاه مراقبش را میان تبر و داهول به گردش انداخت. آرام خم شد و تبر را برداشت. دو گام از داهول فاصله گرفت و سپس با نیم نگاهی به مانا که او را می نگریست، تبر را وارسی کرد.

نوشته ی روی دسته ی چوبی اش برایش نامفهوم بود. اخمش را تمدید کرد و مانا را خطاب قرار داد:

- بیا اینجا!

مانا سری تکان داد و به او نزدیک شد. نیم نگاهی به داهول انداخت و سپس، روی نوشته را خواند. نوشته ای با خط فارسی!

- فرزندت به تو دروغ نمیگه!

مکثی کرد و نگاهش را به چهره ی آندریاس داد. چهره ی بی ریش و سبیلی که نورهای قرمز، جذاب تر نشانش می دادند.

- باید بهش اعتماد کنیم.

هر دو به داهول که مسکوت و بی حرکت گوشه ای ایستاده بود خیره شدند. آندریاس پچ زد:

- بسیارخب. بریم. ولی اگه باز هم توی دردسر بیوفتیم جداً خَفَت می کنم!

مانا توجهی به تهدید پوچ و احمقانه ی او نکرد. نفس کوتاهی گرفت و پس از نگاهی خیره به بازیگر کارکتر داهول که چهره اش را زیر کلاه ردای مشکینش پنهان کرده بود، کوله ی آویخته از شانه ی چپش را تنظیم نمود و جلوتر از آندریاس، سمت شرق به دل درختان درهم تنیده زد. گویی که درد پایش هم آرام گرفته بود.

آندر نیز با مکث، نگاه خیره و تیزش را از روی او برداشت و با قدومی تند و بلند، خود را به مانا رساند. هوای تاریک جنگل را، چراغ های سرخ نور روشن می کردند.

آندریاس بیش از پیش روی زخمش را فشرد و با شک پرسید:

- اون کی بود؟!

مانا شاخه ی نازک درخت را از جلوی رویش کنار زد. با وجود آن که حوصله ی پاسخ دادن نداشت اما گفت:

- من یه نویسندم. خیلی وقت پیش یه رمان نوشتم به اسم داهول. درباره ی یک جن بود که بدن یه دختر شش ساله رو برای سی سال تسخیر کرده بود و از طریق ساز زدن، روح ها رو بیرون می کشید و از اجسامشون تغزیه می کرد! وقتی وارد سایت شدم و فرم رو پر کردم، توی قسمت توضیحات، آثاری که نوشتم رو نام بردم. احتمالا یکی از آدمای باحوصله و بیکار سایت رمانم رو خونده و ازش استفاده کرده.

آندریاس از این که مانا نویسنده بود، در دل شگفت زده شد. اویی که در کتاب ها غلت میزد و دلش برای خواندن و ورق زدن برگه هایشان ضعف می رفت، انتظار نداشت پارتنر یک نویسنده باشد. ابروهایی که از تعجب بالا پریده بودند با کشیده شدن یک شاخه ی بسیار نازک به دست زخمی اش، درهم گره خوردند.

توجهش به آن جلب شد. آن قدر در طی این دقایق سوزش داشت که دیگر سر و بی حس شده بود. آستین پاره شده ی هودی اش را بالا داد. از دیدن خطوط خون که روی دستش خشک شده و قطراتی که به تازگی از زخمش راه گرفته بودند، دندان روی دندان فشرد و به روی خودش نیاورد. خیره به مانا دستش را روی زخمش فشار داد و گفت:

- شنیدم که بهش گفتی ازش ناامید شدی. چرا؟!

مانا پوفی کشید و با بالا انداختن شانه اش سمت او چرخید و گفت:

- چون به جای سازدهنی، تبر دستش بود.

نگاهش متوجه ی دست آندریاس شد. در دل خود را سرزنش کرد و سپس، بی درنگ روی زمین نشست و کوله اش را به دنبال جعبه ی کوچک کمک های اولیه اش کاوید.

- دنبال یه چاقوی بزرگ تر می گردی تا کارت رو تموم کنی؟!

مانا جعبه را بیرون کشید و گفت:

- بشین! باید زخمت رو ببندم.

آندریاس به روی چهره ی جدی او مکث کرد. هنگامی که گاز استریل، ضدعفونی کننده و بانداژ را در دستان او دید، سری کوتاه تکان داد و آرام رو به روی او، تکیه داده به درخت نشست. مانا با وجود آن که با دیدن زخم های دردناک دلش ریش میشد و طاقت دیدن خونریزی را نداشت، زیر نگاه خیره و سنگین آندریاس مشغول شد.

تک سرفه ای کرد و بی نگاه به آندر، در سکوت سرگرم پاک کردن خون ها بود که آندریاس چهره ی درهم کرده اش را با دمی عمیق آرام کرد. زمزمه وار گفت:

- خوشحالم که سلاح سردت رو همونجا رها کردی دختر وحشی!

مانا با پوزخند به زخم او ضدعفونی کننده زد که آندر از درد دندان به دندان سابید و چشم بست.

- آه! لعنت بهت!

مانا که مراقب بود انگشتانش با دست او تماس نداشته باشند، خنده ی ریزی کرد و گفت:

- دو تا چاقوی دیگه توی کیفم دارم. می خوای نشونت بدم؟!

آندر چشمانش را با فوت کردن نفسش باز کرد و خیره ی مانا شد. چهره ی خندان او، با سرخی نوری که به آن می تابید، بسیار برایش با نمک به نظر می آمد. مانا از سنگینی نگاه او به خنده افتاد؛ اما هیچ نگفت.

مانا گاز استریل را روی زخمش گذاشت و بانداژ را به دور دستش پیچاند. آندر، کمی خیره-خیره نگاهش کرد و سپس بی تفاوت از او روی گرداند که نورها، برای چندمین بار، خاموش شدند و باز، صدای بوق ها برخاست!

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
ویرایش نهایی
  • لایک 25
  • تشکر 1
  • هاها 13
  • سردرگم 3
  • غمگین 5

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری