رفتن به مطلب

زهرافکن | ساناز کاربر انجمن نودهشتیا


-ساناز-
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان: زهرافکن

نویسنده: ساناز

ژانر: عاشقانه، جنایی، مافیایی

خلاصه: امیر حافظ همان مار تیزبینی است که خود را به لباس مار در آورده است و ادعای دوستی می‌کند. شگفت آور نیست؟!

تا حالا شنیده بودیم گرگ در لباس میش؛ اما نشنیده بودیم و ندیده بودیم قلب نی‌رنگ باز در ظاهری دوست قالب تهی کند.

عجب از کسی که از دید خلایق پنهان می‌شود که مبادا آلودگی این مرد ناپاک؛ قلب پاک او را مکدر سازد، به خدا قسم امیدی از زبان من جاری نیست که قلب او را هم‌مانند آینه‌ای صاف نکند... 

ویراستار: @ M.M☆ویژه☆

ناظر: @ Torkan dori

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

 

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

مقدمه:

 تو همانی هستی که دست‌هایت خط کشید به خواسته‌هایم، تو ‌با همان  سیرت دلبریف شعله کشیدی به رگ‌های خونی‌ام.

در این آتشکده‌ی متروکه تو خودت را جای دادی؛ ترانه‌ی عاشقانه‌ات  جرقه زد به انجماد یخ بسته‌ی وجودم. نفس‌های تنگم در این کلبه‌ی  متبرک که با شراره  آغوش سوزانت  ذوب کرده است  سانت به سانت وجودم را؟

تو همانی هستی که آتش کشیده به این جان یخ‌زده!  تو همانی هستی  که پیش می‌گیرد  ذهنم را  در عقرب‌خواری روزگار!

تمام من برای تو است، تویی که جان من شدی!

تویی که چشمانم نظاره‌گر چشمانت است!

از شور لبخند تو   است که تبسمی گذر میکند در گذرگاه قلبم!

تو همانی هستی که  جوانه زده‌ است در این قلب  پرهیاهو، در این قلبی که من تاز‌ها از کوبشش  میترسم ...

من می‌ترسم از نفس‌های آرومت!

می‌ترسم از تو !

تویی که درونم  طوفانی به پا کرده‌ای  که آتیش  زده‌ است  به جان سوخته‌ام!

من می‌ترسم از تو!

***

با خون‌سردی چرخ ویلچر  رو به حرکت در  آوردم  و  بالا سر مرد رفتم؛ به ‌پاهای بی‌حسم چنگ انداخت و   التماس  کرد:

-رحم کنید حافظ خان، به عظمتت رحم کن! من زن و بچه دارم،  تهدیدم کردن  بچه‌ام رو می‌کشن؛ مجبور شدم، مجبورم کردن...

برخلاف صدای نسبتاً کلفتش، بدن لاغر مردنی،    پوست جوگندمی داشت، پوزخندی زدم و با صدای رسایی  رو به  رشید کردم، مطیع کنار در ایستاده بود:

- قانون‌  این‌جا چی بود؟!

رشید جلو اومد و سر مرد رو از  رو پاهام جدا کرد، پاهایی که حسرت خیلی چیزها رو به دلم گذاشته بود...

صدای مرد خط می‌انداخت رو اعصاب نداشته‌ام:

- غلط کردم! حافظ خان غلط کردم! دست گذاشته بودن رو ناموسم...

التماس می‌کرد، برام مهم نبود؛ ای کاش خفه می‌شد، با اشاره‌ی سر من رشید  لگدی  بهش زد که خفه خون گرفت؛  روح و روانم داشت متلاشی میشد! 

دسته‌ی ویلچرم رو عقب کشیدم  به نمایش روبه‌روم خیره شدم،  رشید لگد می‌زد و داد می‌کشید:

- که خیانت می‌کنی؟! که دست می‌ذاری رو حافظ خان؟ آره؟!  می‌دونی قانون حافظ خان چیه؟! 

@ M.M☆ویژه☆

@ Torkan dori

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...