رفتن به مطلب

داستان نیمکت|آروشا.م کاربر انجمن نودوهشتیا


آروشا.م
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام داستان: نیمکت

نام نویسنده: مهسا(آروشا.م)

ژانر: فانتزی

خلاصه:

نیمکت ها اگر می توانستند صدایشان را به گوشمان برسانند راوی هزاران قصه ی زیبا می بودند...

داستان فوق به صورت تک پارت و در اولین فرصت ممکن بارگزاری خواهد شد.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱ ساعت قبل، آروشا.م گفته است:

نام داستان: نیمکت

نام نویسنده: مهسا(آروشا.م)

ژانر: فانتزی

خلاصه:

نیمکت ها اگر می توانستند صدایشان را به گوشمان برسانند راوی هزاران قصه ی زیبا می بودند...

داستان فوق به صورت تک پارت و در اولین فرصت ممکن بارگزاری خواهد شد.

 

تک پارت

به نام خالق هستی

بید مجنون آخرین تلاش هایش را برای زنده ماند می کرد، سعی داشت به هر طریقی که شده خود را زنده نگه دارد ولی انگار بیش از این نمی تواند دوام بیاورد.

-نیمکت...اگر بیشتر پیشت می موندم بهتر می شد!

آهسته می گویم:

-شاید تو هم تبدیل به یه چیز با ارزش بشی.

کاج غرغر می کند:

-چه چیز با ارزشی؟ نهایتش از او به عنوان هیزم استفاده می کنند.

تشر می زنم:

-کسی از جهان آینده خبر نداره!

او از آن دسته درخت های بی اعصابی است که خیال می کند باید تمام فصل سال را کار بکند تا مفید واقع شود. در واقع تا به حال هیچ درخت کاجی را ندیده ام که زیاد به خود استراحت بدهد. خانوادگی همینطور هستند! و احتمالا هم بابت همین رفتارشان است که شکوفه ها قرن هاست که ترکشان کرده اند. البته در این مورد کسی اطلاع دقیقی نداره.

خورشید کم کم در حال طلوع است، سگ های ولگرد دیگر در پارک پرسه نمی زنند و کم کم صدای گنجشک ها هم بلند می شود. یک روز بهاری و زیبا...البته نه برای بید عاشق! پیرزنی عصا به دست با موهایی طلایی و خوش حالت به سمتم می آید، توی دست دیگرش کیف کوچکی ست و دست هایش می لرزند. انگار که بدنش درد بکند به سختی رویم می نشیند، پاهایش را به مقابل دراز می کند و با دست چروکیده اش چند ضربه آرام به رویم می زند. کاج غرغر می کند:

-اول صبحی چه خوشحاله!

بید بلافاصله جواب می دهد:

-عاشقه!

هنوز چند لحظه نگذشته که پیرمردی با لباس ورزشی از دور پیدایش می شود. موی زیادی روی سرش باقی نمانده است ولی انگار هنوز توان زندگی کردن را دارد. در ابتدا قدم های تندی داشت اما کم کم حالت چهره اش بهت زده و مضطرب می شود، چند لحظه می ایستد و چیزی با خود زمزمه می کند. پیرزن با هیجان برایش دست بلند می کند:

-بیا محمد. دلم برات تنگ شده بود.

پیرمرد که حالا می دانستم اسمش محمد است با قدم هایی آرام و البته منقلب به سمتمام آمد، دست به شدت لرزانش روی قلبش است و چشم هایش پر از اشک اند. نمی توانم درک کنم اما انگار حال شیرینی دارد، حال خوش اما آمیخته با درد. به سمت پیرزن دست دراز می کند:

-ملوک! واقعا...خودتی؟

و بعد اشک هایش جاری می شوند. بید آه عمیقی کشید و شاخه هایش بیشتر به پایین خم شدند. انگار او بیشتر از من احساسات آدم ها را درک می کند! محمد آرام نشست و دو دستی دست های پیرزن را می گیرد:

-بی معرفتی چطور دلت اومد بری؟

پیرزن همچنان لبخند به لب دارد:

-دیگه وقتش بود عزیزم.

محمد با آشفتگی در حالی که نمی تواند هق هقش را پنهان کند می گوید:

-می دونی چقدر بهم سخت گذشت؟ برات گل خریده بودم، حسن یوسف!

پیرزن اینبار با گریه خندید:

-به دستم رسیدن محمد...باغبون همیشه بهشون آب می ده...تو هم.

از آدم هایی که گل و گیاهان را دوست دارند خوشم می آید. حس می کنم اینها بیشتر از دیگران ماها را درک و حس می کنند. مثلا همین باغبان مهربان و پیر خودمان، با اینکه صدای درخت ها و گل ها را نمی شنود اما هر روز که می آید با آنها صحبت می کند، نازشان می کند و قربان صدقه شان می رود...گاهی هم درددل می کند. حواسم جمع دو زوج پیر می شود. پیرمرد به سختی اشک هاش را پاک می کند:

-منم با خودت ببر ملوک. خواهش می کنم.

ملوک دست روی سر بی مویش می کشد:

-اینبار اومدم که با هم بریم. دستم رو محکم بگیر و از هیچی نترس.

و بعد دست های همدیگر را محکم می گیرند، احساس می کنم بدن پیرمرد سنگین می شود، تکانی می خورد و لحظه ای بعد بی حرکت می شود. کاج فریاد می زند:

-لعنتی پیرزنه کشتش!

روح پیرمرد با شادی از رویم بلند می شود همسرش را محکم در آغوش می گیرد، بی آنکه حرفی بینشان رد و بدل شود از اینجا دور می شوند و من می مانم و یک جسد بی جان! بید کم مانده گریه کند:

-چقدر احساسی! کاش من هم یه معشوقه داشتم.

کمی عصبی می گویم:

-کاش یکی این جسد رو از روی من برداره!

صدای قار قار کلاغ که از دور شنیده می شود آه بلندی می کشم و ماتم زده می گویم:

-شروع شد!

کلاغ خیلی سریع به ما می رسد، روی شاخه خشکیده بید می نشیند و سریعا می گوید:

-یه جسد دیگه! آخه چقدر تو نحسی؟

اعتراض می کنم:

-من نحس نیستم.

او هم با سر و صدای زیادی جواب می دهد:

-از همین جسد مشخصه! هر کی روی تو میشینه میمیره!

با اعتماد به نفس می گویم:

-ولی اکثرشون راضی ان و خوشحال! این اصلا نحسی حساب نمی شه.

او پوزخند تلخی می زند:

-هه آره حتما! اون عزرائیل میاد این مفلوک های بخت برگشته رو گول می زنه؛ اونوقت تو فکر می کنی همشون شاد و خرم دارن می رن اون دنیا! نخیر از این خبرا نیست.

کاج عاشق مجادله کردن است:

-تو از کجا می دونی؟ اصلا تا حالا این یارو عزرائیل رو دیدی؟

کلاغ بادی به غبغبه می اندازد:

-بله که دیدم! من تمام عمرم پیش آدم ها زندگی کردم. اون میاد و آدم های زنده رو می کشه. اونم موجود نحسیه!

بید طعنه می زند:

-مثل خود تو؟

از روی شاخه بید با قهر بلند می شود و در عوض لبه جدول مقابلمان می نشیند:

-این یه شایعه ست. من بدبخت اصلا چطوری می تونم نحس باشم؟ فقط چون آدم ها رنگ سیاه دوست ندارن به من اینجوری می گن.

خواستم چیزی به او بگویم که صدای باغبان بلند می شود:

-یا حضرت عباس!

بعد به این سمت می دود، من اصلا آمدنش را متوجه نشدم! باغبان چندبار توی صورت پیرمرد می زند و بعد با ترس زیر لب می گوید:

-اینجا چرا همچین می شه؟!

و نگاه نگرانش را به بید و بعد من می اندازد و ناگهان به عقب پرت می شود. انگار که چیز ترسناکی دیده باشد چند لحظه با چشم های گرد و لرزان به ما دو نفر نگاه می کند و بعد دوان دوان از ما دور می شود. بید با ناراحتی می گوید:

-از ما ترسید!

امیدوارم سعی نکند شهرداری را متقاعد کند که یکی از ما دو نفر یا هر دویمان نحس هستیم! در آن صورت باید دوباره عذاب جا به جایی را به تن بخرم و یا عذاب مرگ را!

کلاغ با عجله از جایش می پرد:

-دیگه بهتره من برم. الان نحسی شماها رو به من نسبت می دن اگر اینجا بمونم!

و با سریع ترین پرواز خود از اینجا می رود. کاج پوزخند می زند:

-بزدل ترین کلاغیه که تا به حال دیدم!

کمی بعد صدای عجیبی شنیده می شود، همان صدایی که هر وقت یک جنازه روی من می افتد شنیده می شود و بعد دو مرد با لباس های سفید می آیند و پیرمرد بیچاره را با خود می برند. صبح من هم اینجوری شروع می شود دیگر!

بید که اخم های در همم را می بیند به سختی لبخند می زند:

-عبوس نباش. همیشه که مرگ نیست!

با دیدن دختر بچه ای که لباس گل دار صورتی ای به تن دارد تمام ناراحتی از وجودم بیرون می رود. دخترک مثل همیشه با شادی و هیجان به سمتم می دود، خیلی سریع با آن کفش های خوشگلش از رویم بالا می رود و با هیجان می خندد. کاج اندوهناک می گوید:

-چرا صاحب این بچه نمیاد تا ببرتش؟

با دلخوری می گویم:

-مگه جای تو رو تنگ کرده؟

او با ملایمت می گوید:

-بالاخره که چی؟ یه روز میان دنبالش، یا خانوادش و یا انتقال دهنده ها.

بی توجه به حرف های او خطاب به دختر می گویم:

-شیرین خانم ما امروز حالش چطوره؟

شیرین چهار زانو می نشیند و سرش را به سمتم می گیرد:

-عالی. فردا می خوام دوست جدیدم رو بیارم تا ببینینش. خیلی مهربونه.

کاج فریاد می زند:

-یکی دیگه؟! اینجا چه خبره؟!

شیرین برایش زبان در می آورد:

-درخت بد! غرغرو خان.

بعد از جایش بلند می شود و همینطور که مشغول ناز کردن شاخه های دردناک بید می شود می گوید:

-اونم مثل من افتاده توی چاه. همین دیروز افتاد.

بید اینبار گریه می کند:

-بچه ی بیچاره!

من هم ناراحت می شوم اما نه برای بچه! بلکه می ترسم...می ترسم جسد این بچه جدید را پیدا کنند و آنوقت...شیرین من هم از پیشم خواهد رفت! با مهربانی می گویم:

-دوستت رو هم بیار. من ندیده عاشقش شدم.

شیرین بلند می خندد، از جایش بلند می شود و بعد مشغول بازی در پارک می شود و من می توانم از اینجا او را ببینم که چقدر شاد و خوشحال است. دیگر مثل روزهای اول گریه نمی کند و بهانه مادرش را نمی گیرد. کم کم سر و کله ی آدم های زنده پیدا می شود. سطل زباله از چند متری ما داد می زند:

-اینا فکر کنم چشم هاشون مشکل داره!

و خطاب به مردی که مشغول تخمه شکستن است می گوید:

-هوی یارو! اون آشغال هات رو بریز اینجا!

آهسته می خندم و با صدای بلندی می گویم:

-الکی خودت رو خسته نکن. این گوش شنوا نداره!

و مرد در حالی که پوست تخمه های آفتاب گردانش را روی زمین می ریزد از مقابلمان رد می شود. کم کم صدای بچه ها بلند می شود و شور و هیجان زندگی بیش از قبل در این پارک می پیچد. بید انگار که مشغول ثبت آخرین تصاویر عمرش باشد با اندوه می گوید:

-کاش منم یه نیمکت می شدم. یا یه مداد!

او را دلداری می دهم:

-بالاخره یه اتفاق خوب حتما برات میفته. اصلا بهش فکر نکن.

ناگهان صدای جیغ شیرین بلند می شود. وحشت زده تماشایش می کنم. او به سمتم می دود و دستش را به سمتم دراز می کند:

-نیمکت!

از اینکه گریه می کند بسیار ناراحت و عصبی می شوم. من هم او را صدا می کنم اما انگار بالاخره کابوس من به حقیقت تبدیل شده است. او را پیدا کرده اند. بالاخره جسدش را بعد از پنج ماه پیدا کرده اند. کم کم شروع می کند به محو شدن و قبل از اینکه به من برسد به طور کامل محو می شود. دیگر نه کاج حرفی می زند و نه بید. هر دو می دانند که چقدر این دختر بچه را دوست داشتم. با ناراحتی به مقابلم خیره می شوم.

نزدیک غروب خورشید صدای پسر جوانی من را از عالم ناراحتی بیرون می کشد، موهای ژولیده و نامرتبی دارد و زیر چشم هایش گود افتاده. تلوتلو خوران به سمتم می آید و رویم می نشیند. تمام بدنش می لرزد و برعکس اکثر جوان ها او شانه های افتاده و غمگینی دارد. کاج زمزمه می کند:

-یعنی یه روحه؟

تنها چیزی که نمی توانم متوجه شوم همین فرق میان انسان ها و ارواح است. چیزی نمی گویم، پسر زیر لب زمزمه می کند:

-خیلی اذیتش کردم...حتی...

هق هق اش بلند می شود. کاج با بی خیالی می گوید:

-یارو روحه! سلام جناب روح!

اما انگار پسر نمی شوند. شاید زیادی در خیالات خود غرق شده است. بید وحشت زده به خود می لرزد:

-این همون پسر جوونی نیست که عاشق دختر دستفروش این پارک شده بود؟!

کاج هم با هیجان شاخه هایش را تکان می دهد:

-آره...آره خودشه!

پسر چنگی به موهایش می زند:

-کاش...بهت گفته بودم که چقدر دوستت دارم!

انگار داشت با خودش حرف می زد. بید هم همراه او گریه می کند! داشتم دنبال کلمه مناسبی می گشتم که با دیدن دختر دست فروش سکوت می کنم. سرگردان و حیران است، انگار چشمش دنبال چیزی می گردد!

پایان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...