رفتن به مطلب

( ظرف کوچک آب )کاربر انجمن نودهشتیا


مرضیهM
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خدا 

 

داستان کوتاه : (ظرف کوچک آب)

مقدمه : 

در مسیر باد بمان

تا بوی مهربانیت

تسخیر کند این شهرِ پر از بیهودگی را….


نویسنده : مرضیهM

شروع داستان↓

از تشنگی جانی برایم نمانده بود ؛ 
هر سو را مینگریستم ، بیابان بی آب و علف بود . دیگر پاهایم توان راه رفتن نداشتند ؛ مانند مرده ای شده بودم که جان و توانی برایش نمانده بود . از شدّت داغی خورشید سوزان که مانند شعله ی داغ آتش ، به زمین میدرخشید ، صورتم میسوخت .
بالاخره به روستایی رسیدم ؛ روستایه کوچکی که تعداد بسیاری از مردم در آن زندگی میکردند .
دیگر تاب و تاب راه رفتن نداشتم و همان جا از حال رفتم .
بعد از چند ساعتی بهوش آمدم .
اطراف را که نگاه کردم در خانه ی کوچک و ساده ای بودم که یک طاقچه داشت و روی آن سماور ، سینی ، چای و قندون بود .
طرف دیگرش هم ظرفی شیشه ای بود که بادیدن آب داخلش چشمانم باز تر شد .
از شدت تشنگی داشتم جان میدادم ، عین انسانی که تازه به دیدار دوست غایبش رفته من هم بال دراورده بودم و به سمت ظرف آب خیز برداشتم .
ظرف را از روی طاقچه برداشتم و تا تهش خوردم حتی یک قطره از آب هم باقی نماند .
با صدای در سرم را به سمتش چرخاندم ؛ 
این دگر که بود .
از جذابیتش به وجد آمده بودم .
چه مرد زیبایی بود .
دو تیله مشکی و صورتی گندمی با لباس های ساده اما تمیز و قدی بلند ...
محو زیبایی اش شده بودم که ناگهان هل شده سرم را به پایین انداختم .
با صدایی مردونن و پرجذبه لب زد : خانم شما بیهوش شده بودید مادرم شمارا به خانه ما آورد هنگامی که میخواست به خرید بیرون برود  .
با من من جوابش را دادم : آری از تشنگی زیاد بیهوش شدم .
- گرسنه اید ؟ 
محو او بودم و هل شده گفتم : بله 
بعد از خوردن غذا از آن پسر که حتی جرعت این را نداشتم نامش را از او بپرسم و هل شده بودم و مادرخوشرو اش که( صورتی سرخ و سفید داشت و دامنی بلند و محلی که پر از گل بود و روسری بلندش که دور سرش بسته بود و موهای طلایی و بافت داده شده اش از زیر آن بیرون زده بود) رویش را سمتم داد و گفت : دخترم چرا اینجا آمده ای به قیافه ات نمیخورد که اهل روستا باشی ؟ 
- اِمم بله ما در راه رفتن به بازدید از مناطق بیابانی بودیم برای کار پژوهشگری دانشگاه که من راه را گم کردم و از بقیه دور شدم و گم شدم .
- اسمت چیست دخترم ؟ خانوادت حتما نگرانت شده اند .
با به یاد اوردن اسم خانواده ام غم و اندو در دلم جا خشک کرد و دلم مانند گلدانی خالی شده بود و امیدم را برای دیدن خانواده ام از دست داده بودم .
- اسم من نازلی هست ،من در شهر زندگی میکنم پدرم در یک کارخانه کار میکند ، حتما نگران من شده اند کاش میشد پیش آنها بودم .
با دیدن غم و کاسه چشمانم که از اشک پرشده بود سرش را با ناراحتی به زمین انداخت و دستش را روی دستم گذاشت .
- به امیرم میگویم تا برای رفتن تو به شهر کاری کند .
حالا فهمیدم نام آن پسر زیبا امیر است ، شاید حسی که من در دلم داشتم اوهم داشت .
بعد از آن که ماشینی از شهر آمد و دگر وقت خداحافظی بود برخواستم .
خداحافظی واقعا سخت است .
  - ممنونم بابت این چند روز ، بدهی من چقدر است چند مقدار بپردازم ؟
- دختر نازم مهمان حبیب خداست ، ما از مهمانانمان هیچ پولی نمیگیریم .
- ممنونم از شما تا الان هم که اینجا مانده ام خیلی به من لطف کردید ، شرمنده شما شده ام .
با خوشرویی از آنجا رفتم ان پسر دنبالم آمد به سمتش برگشتم : ممنونم که کمکم کردید .
- کاری که نکردیم انسانیت کمک کردن به آدمی نیست!
وقتی که اندازه آن فرد ، نیاز به کمک داشته باشی
و کمکش کنی ، انسانی...
با این حرفش لبخند رضایت بخشی ، زدم و آنجا را ترک کردم .
بعد از مدت ها به شهر رسیدم .
بعد از سالها در مطب بیمارستان نشسته بودم که بادیدن برگه روبه روم چشمانم را ریز کردم .
سوگل نیازی ...
آری خودش است مادر امیر آن پسری که در زمانی که جایی برای ماندن و نایی برای ادامه راه نداشتم مرا نجات دادن .
برگه را برداشتم و به سمت اتاقی رفتم که بیماران بودم .
مطمئن بودم خودش است ، قلبم از جایش میخواست دربیاید .
دل تو دلم نبود . مسیر سالن را طی کردم .
با دستانی که میلرزید در را باز کردم و با دیدن آن مرد که چهره اش برایم آشنا بود و پخته تر از قبل شده بود قلبم از جایش کنده شده بود .
مادرش در اتاق عمل بود باید برای عمل قلب او میرفتم .
آری من دکتر قلب شده بودم دکتری موفق .
کارت روی مقنعه ام را درست کردم ( نازلی فرهمند متخصص قلب)
به سمت اتاق عمل رفتم بعد از عمل موففیت آمیزم داخل اتاق کارم شدم .
پول عمل خیلی زیاد بود .
کاغذی برداشتم و رویش نوشتم‌ .
خرج بیمارستان و عمل قبلا با خوردن یک ظرف آب به دختری پرداخته شده .


پایان

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

57 دقیقه قبل، مرضیهM گفته است:

به نام خدا 

 

داستان کوتاه : (ظرف کوچک آب)

مقدمه : 

در مسیر باد بمان

تا بوی مهربانیت

تسخیر کند این شهرِ پر از بیهودگی را….


نویسنده : مرضیهM

شروع داستان↓

از تشنگی جانی برایم نمانده بود ؛ 
هر سو را مینگریستم ، بیابان بی آب و علف بود . دیگر پاهایم توان راه رفتن نداشتند ؛ مانند مرده ای شده بودم که جان و توانی برایش نمانده بود . از شدّت داغی خورشید سوزان که مانند شعله ی داغ آتش ، به زمین میدرخشید ، صورتم میسوخت .
بالاخره به روستایی رسیدم ؛ روستایه کوچکی که تعداد بسیاری از مردم در آن زندگی میکردند .
دیگر تاب و تاب راه رفتن نداشتم و همان جا از حال رفتم .
بعد از چند ساعتی بهوش آمدم .
اطراف را که نگاه کردم در خانه ی کوچک و ساده ای بودم که یک طاقچه داشت و روی آن سماور ، سینی ، چای و قندون بود .
طرف دیگرش هم ظرفی شیشه ای بود که بادیدن آب داخلش چشمانم باز تر شد .
از شدت تشنگی داشتم جان میدادم ، عین انسانی که تازه به دیدار دوست غایبش رفته من هم بال دراورده بودم و به سمت ظرف آب خیز برداشتم .
ظرف را از روی طاقچه برداشتم و تا تهش خوردم حتی یک قطره از آب هم باقی نماند .
با صدای در سرم را به سمتش چرخاندم ؛ 
این دگر که بود .
از جذابیتش به وجد آمده بودم .
چه مرد زیبایی بود .
دو تیله مشکی و صورتی گندمی با لباس های ساده اما تمیز و قدی بلند ...
محو زیبایی اش شده بودم که ناگهان هل شده سرم را به پایین انداختم .
با صدایی مردونن و پرجذبه لب زد : خانم شما بیهوش شده بودید مادرم شمارا به خانه ما آورد هنگامی که میخواست به خرید بیرون برود  .
با من من جوابش را دادم : آری از تشنگی زیاد بیهوش شدم .
- گرسنه اید ؟ 
محو او بودم و هل شده گفتم : بله 
بعد از خوردن غذا از آن پسر که حتی جرعت این را نداشتم نامش را از او بپرسم و هل شده بودم و مادرخوشرو اش که( صورتی سرخ و سفید داشت و دامنی بلند و محلی که پر از گل بود و روسری بلندش که دور سرش بسته بود و موهای طلایی و بافت داده شده اش از زیر آن بیرون زده بود) رویش را سمتم داد و گفت : دخترم چرا اینجا آمده ای به قیافه ات نمیخورد که اهل روستا باشی ؟ 
- اِمم بله ما در راه رفتن به بازدید از مناطق بیابانی بودیم برای کار پژوهشگری دانشگاه که من راه را گم کردم و از بقیه دور شدم و گم شدم .
- اسمت چیست دخترم ؟ خانوادت حتما نگرانت شده اند .
با به یاد اوردن اسم خانواده ام غم و اندو در دلم جا خشک کرد و دلم مانند گلدانی خالی شده بود و امیدم را برای دیدن خانواده ام از دست داده بودم .
- اسم من نازلی هست ،من در شهر زندگی میکنم پدرم در یک کارخانه کار میکند ، حتما نگران من شده اند کاش میشد پیش آنها بودم .
با دیدن غم و کاسه چشمانم که از اشک پرشده بود سرش را با ناراحتی به زمین انداخت و دستش را روی دستم گذاشت .
- به امیرم میگویم تا برای رفتن تو به شهر کاری کند .
حالا فهمیدم نام آن پسر زیبا امیر است ، شاید حسی که من در دلم داشتم اوهم داشت .
بعد از آن که ماشینی از شهر آمد و دگر وقت خداحافظی بود برخواستم .
خداحافظی واقعا سخت است .
  - ممنونم بابت این چند روز ، بدهی من چقدر است چند مقدار بپردازم ؟
- دختر نازم مهمان حبیب خداست ، ما از مهمانانمان هیچ پولی نمیگیریم .
- ممنونم از شما تا الان هم که اینجا مانده ام خیلی به من لطف کردید ، شرمنده شما شده ام .
با خوشرویی از آنجا رفتم ان پسر دنبالم آمد به سمتش برگشتم : ممنونم که کمکم کردید .
- کاری که نکردیم انسانیت کمک کردن به آدمی نیست!
وقتی که اندازه آن فرد ، نیاز به کمک داشته باشی
و کمکش کنی ، انسانی...
با این حرفش لبخند رضایت بخشی ، زدم و آنجا را ترک کردم .
بعد از مدت ها به شهر رسیدم .
بعد از سالها در مطب بیمارستان نشسته بودم که بادیدن برگه روبه روم چشمانم را ریز کردم .
سوگل نیازی ...
آری خودش است مادر امیر آن پسری که در زمانی که جایی برای ماندن و نایی برای ادامه راه نداشتم مرا نجات دادن .
برگه را برداشتم و به سمت اتاقی رفتم که بیماران بودم .
مطمئن بودم خودش است ، قلبم از جایش میخواست دربیاید .
دل تو دلم نبود . مسیر سالن را طی کردم .
با دستانی که میلرزید در را باز کردم و با دیدن آن مرد که چهره اش برایم آشنا بود و پخته تر از قبل شده بود قلبم از جایش کنده شده بود .
مادرش در اتاق عمل بود باید برای عمل قلب او میرفتم .
آری من دکتر قلب شده بودم دکتری موفق .
کارت روی مقنعه ام را درست کردم ( نازلی فرهمند متخصص قلب)
به سمت اتاق عمل رفتم بعد از عمل موففیت آمیزم داخل اتاق کارم شدم .
پول عمل خیلی زیاد بود .
کاغذی برداشتم و رویش نوشتم‌ .
خرج بیمارستان و عمل قبلا با خوردن یک ظرف آب به دختری پرداخته شده .


پایان

عزیزم همین یه پارت؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

20 ساعت قبل، مرضیهM گفته است:

داستان کوتاهه

جانم داستان کوتاه  قوانین مختص به خودش رو داره. 

داستان کوتاه باید حداقل شامل 700 کلمه باشه و بیشتر از 45 صفحه نشه. 

این متن شما داستانک هسته. 

برای انتشار داستانتون باید ویرایش بزنید و یک داستان کوتاه کامل رو بنویسید و داخل تاپیک پارت گذاری کنید. 

بعد از انجام امور مرتبط داستان شما منتشر میشه. 

من فعلاََ این تاپیک رو به متروکه انقال میدم تا شما کارهای نوشتن داستانتون اوکی کنید. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...