رفتن به مطلب

رمان: اکیپ دوستانمون/آتنابَکAtena-bk کاربر انجمن نودهشتیا


Atena-bk
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: اکیپ دوستانمون

 

ژانر: عاشقانه، کلکلی، اجتماعی

 

نام نویسنده: Atena, Bk

 

مقدمه: ♡

 

 

چهار تا دختر  که همیشه باهمند... 

 

چهار تا دوست که عینه خواهرند... 

 

چهار تا خواهر که پشت همند... 

 

چهار تا پشتیبان هم که با هم شدند یه اکیپ... 

 

یه اکیپ که تشکیل شده از چهار تا دوست... 

 

چهار تا دوستی که از بچگی با هم بزرگ شدند... 

 

دوستانی که از بچگی بهم دست یاری دادند و شدند خواهر... 

 

خواهرانی که در مشکلات پشت همند... 

 

و پشتیبان هایی که یار و یاور همند... 

 

اکیپ ما شاید... همه اعضاش پایه نباشند... 

 

شاید همه با هم موافق و یک صدا نباشند... 

 

شاید بعضی اوقات بهم بپرند و باهم جنگ داشته باشند... 

 

اما باهمند... با همند و با هم میمونند... چرا... 

 

چون اونا با هم شدند...یه اکیپ...یه اکیپ دوستانه....

 

...( اکیپ دوستانمون)... 

ناظر: @ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط Atena-bk
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 

♡1





 

(روشنا*)





 

با بچه ها تو کافه نشسته و مشغول صحبت و حرف زدن بودیم.
مهفام مثل همیشه جدی روی صندلی مقابل من نشسته بود و مشغول شیرین کردن قهوه اش بود.
کنارش آرام، در حالی که آروم و ریز ریز به مسخره بازی های مهدیس میخندید و نی نوشیدنیش توی دهنش بود، نشسته بود
و مهدیس هم که نگم بهتره... کلا تکه کلام جمع رو به دست گرفته بود و از در و دیوار تا زمین و آسمون حرف میزد و همش هم مسخره بازی در میاورد.
منم که بخاطر حرکاتهاش از خنده، دل درد گرفته بودم.
همین جور که مشغول خندیدن بودم، یهو با صدای محکم کوبیده شدن دستی روی میز و در ادامش هم صدای عصبی مهفام، هر سه مون رفتیم روی سایلنت!

_بسه دیگه، چتونه هی تِر تِر تِر... خجالت بکشین!

 

نگاهش و روی من سوق داد و با اخم گفت:
_خجالت بکش روشنا!

سرم و پایین انداختم و خودم و با شیک جلوم مشغول کردم.
یکم بعد دوباره صداش اومد.
سرم و بلند کردم و نگاهش کردم.
نگاهش میر غضبی روی مهدیس بود و با لحن تند تری گفت:

_زشته ناسلامتی تو کافه ایم که داری عنتر بازی در  میاری هاا!!!

 

مثل همیشه که مهدیس در جواب دادن و تیکه انداختن پیش دست از همه بود، با لحن حرصی گفت:

_عنتر چی...!

 

و هنوز حرفش و کامل نزده بود که مهفام حرفش و قطع کرد و گفت:_هیییس هیچی نگو مهدیس که میدونی بعدش چی میشه!

با اینکه همیشه میگفت میدونی بعدش چی میشه، اما بعدش هیچی نمیشد، فقط یا یکم سر و صدا میکرد و یا هم دیگه چی میشد یکم پیشرفت میکرد و ما رو مجبور به انجام دوبله، کارهایی مثه ظرف شدن و تمیز کردن خونه و... این چیزا میکرد.
اما باز مهدیس چیزی نگفت و فقط با حرص یه برش گنده از تیرامیسوی جلوش و کرد تو دهنش و کلا خودش و خفه کرد.

مهفام با همون اخم هاش از گوشه چشم به آرام که آروم داشت نوشیدنی شو میخورد نگاهی کردو گفت:

_با تو هم هستم!

آرام با تعجب به مهفام نگاه کرد... مهفامم دیگه چیزی نگفت و مشغول خوردن قهوه اش شد و منم خودم و مشغول شیکم کردم.....


 

***


 

ساعت تقریبا نزدیک به هشت شب بود و ما بعد از اینکه هر چهار تامون خیال مامان و باباهامون و راحت کردیم که همه چی خوبه و گزارش روزمون رو دادیم و مطمئن شون کردیم که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده، و بعد از سرف شام خفن و شیک آرام که سوسیس تخم مرغ بود.
تصمیم بر این شد همه به اتفاق هم دیگه بریم و یه فیلم ببینیم.

فلش و کردم داخل جا فلشی تی وی و بعد از وارد شدن به لیست فیلم ها؛ یه فیلم طنز و روده کَن انتخاب کردم و خودم و پرت کردم روی مبل چهار نفره ی رو به روی تی وی و صدارو هم گذاشتم روی شصت... خوشبختانه مهفام  هم هیچ گیری نداد که چرا صداش و زیاد کردی و از درس ها عقب موندین و فلان و علیه... وگرنه الان با برو بچ تو خیابون باید شب و صبح میکردیم(شوخی کردم)

فیلم اوایل شروعش بود که دست دراز کردم و از بساط تنقلات و چیز میز های روی میز یه مشت پر پفیلا برداشتم و کردم تو دهنم.

نگاهی به بچه ها انداختم، آرام که آروم نشسته بود و عینه این بچه های خوب و مرتب و حرف گوش کن مشغول آجیل شکوندن بود و کلا توی یه دنیای دیگه سیر میکرد و اصن اینجا نبود.
مهفامم اخم هاش توی هم بود و انگاری که ارس باباش و خورده باشی طلبکار بود....اووووف،خدیااا شفای معلج....
یه نگاه به مهدیس کردم هنوز فیلم شروع نشده... با نیش شل به صفحه تی وی خیره بود و با یه دستش میوه میکرد تودهنش، با اون یکی آجیل و با اون یکی پفیلا و با اون یکی.... پوووف کلا داشت به تمام معنا خودش و خفه میکرد.

دست از نگاه کردن به اکیپ و دوستان عتیقم گرفتم و تصمیم گرفتم خودم و یکم آدم کنم تا حداقل دل خوشیم به خودم باشه... والا، وگرنه اگه همینجوری پیش بریم به احتمال زیاد می تُرشیم، خخخخ...

بعد از دیدن یه فیلم دیگه، حدودا ساعت های یک و نیم نصفه شب عزم خوابیدن کردیم..........

توی اتاق، هر چهار نفرمون روی زمین تو جاهامون دراز کشیده بودیم و بچه ها همه خوابیده بودن و فقط من بیدار بودم.

اووووف، حالا من چرا امشب شب بیدار شدم.
کلافه غلتی تو جام زدم و نگاهی به ساعت تو اتاق مون کردم.
ساعت تقریبا نزدیک به سه بود.
کلافه از اینکه خواب نمیرم بلند شدم و تو تاریکی تو جام نشستم.
نه اینجوری نمیشه باید یه کاری کنم.
مشغول خاروندن سرم شدم و هی با خودم کلنجار میرفتم که چرا خواب نمیرم.
از جام پا شدم و بی سر و صدا از اتاق بیرون اومدم.
خدا میدونه اگه این سه تا از خواب بپرن چه بَلبَشویی به پا میشه.
حتی اون آرام مظلوم در اون لحضه یک هفت خانی میشه که فقط کافیه یه شمشیر بدی دستش تا با تمام قدرت حمله ور شه سمتت و تیکه تیکه ات کنه، والا...
حالا یه خوبیم داره، اینه که خوابش، عینه خرس هایی که میرن تو خواب زمستونیه، غرق خواب بشه سونامی و سیل هم که بیاد، نمی تونه از خواب بیدارش کنه!

سمت آشپزخونه رفتم و یه لیوان آب خوردم، مثه فیلم ها با خودم گفتم شاید اینجوری خـوابم بیاد، اما نبابا نه تنها خوابم نیومد بلکه ماشاال... روده هامم به کار افتادن.
اووووف، عجب غلطی کردم، خوبه یه لیوان آب خوردم.
کلافه سمت دستشویی رفتم و خداروشکر یه دوتا آباژور توی حال بود و نور داشت که بتونم جلوی پام و ببینم، هر چند چراغ های بیرون هم تو خونه می افتاد.

 

.... بعد از اینکه خودم و راحت کردم از دستشویی بیرون اومدم و مشغول خشک کردن دست هام با پیرهنم بودم که یه صداهایی از بیرون شنیدم.

سریع از در دستشویی که توی راهرو واحدمون بود کنار رفتم و گوشم و چسبوندم به در واحد تا ببینم این صداها اونم سه نصف شب چیه!؟...

از بیرون صداهای نا واضحی میومد، که میشد تشخیص داد صدای مرد باشه.
با استرس روی نوک انگشت پاهام وایستادم و از چشمی به بیرون نگاه کردم.
حدسم درست بود سه تا مرد بود که پشت به واحد ما و روبه روی واحد جلویی مون وایستاده بودن.
یکم ترسیدم؛ با نگرانی سرم و بردم عقب و اومدم برم عقب که یهو خوردم به یه نفر و میخواستم برگردم و جیغ بزنم،
که سریع دستی اومد رو دهنم و برگردوندم....

 

با برگردونده شدنم قیافه بهم ریخته و اخموی مهفام و توی اون نور کم دیدم.
همینجور داشتیم همدیگه رونگاه میکردیم، که با حرص دستش و  از دور دهنم پس زدم؛ یکم از در فاصله گرفتم و گفتم:
_چیکار میکنی؟!

 

مهفام با اخم های توی هم و صدایی آروم گفت:

_تو نصف شب اینجا چیکار میکنی!؟
.....
 

ویرایش شده توسط Atena-bk
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 

♡2

 

 

 

 

 


 

_من اینجا معلومه چیکار میکنم، تو چیکار میکنی، مگه خواب نبودی!

مهفام عصبی موهاشو از توی صورتش کنار زد و گفت:

_غلط کردی... چرا نخوابیدی، واس چی گوشتو چسبوندی به در...

با این حرفش تازه یاد بیرون و اون سه تا یارو و صداها افتادم.
سریع بدون وقفه آروم روبه مهفام گفتم:

_مهفام بیرون سه تا یارو رو دیدم!

مهفام با این حرفم اولش چشم هاش گرد شد و بعد یهو در حالی که موهاشو پشت گوشش میداد و یه دستشو به کمرش میزد، موشکافانه گفت:

 

_یارو... کجا پشت دره واحدمونن!

و اومد بره سمت در که سریع بازوشو گرفتم و گفتم:

_اه نه صبر کن، کجا میری!؟

وایستاد و حرصی گفت:_ولم کن میخـوام برم نصفشون کنم با چه جرعتی پشت در ما وایستادن، هااان!

کلافه قبل از اینکه بره بزنه اونارو شل و پل کنه گفتم_من گفتم بیرونن، نگفتم که پشت در ما هستن!

_پس کجاان!!

_پشت دره واحد روبه روییمون!

مهفام لحضه ای با تعجب به در نگاه کردو  گفت_اما...(به من نگاه کرد و ادامه داد) واحد روبه روی ما که خالیه!

اومدم چیزی بگم که دستشو به معنی ساکت باش بالا آورد و ادامه داد:

_و اینکه اگه مستاجر جدید میومد رییس ساختمون به ما میگفت، ولی خبری که نشده!

با تعجب و یکم نگرانی به مهفام نگاه میکردم و واقعا ترسیده بودم.
یعنی اینا کی هستن!


راست میگه اگه همسایه جدید داشتیم که آقای کریم زاده به ما میگفت، از پشت در هم که دیدمشون همه قد بلند و هیکلی بودن و نمیشه گفت، رحیمی مستاجر پایین یا رییس ساختمون باشه، اگر هم از مهمون های بقیه واحد ها باشن، واسه چی پشت دره اون واحد وایستاده بودن و باهم حرف میزدن... اونم سه نصف شب!!! نبابا نمیشه...

مهفام آروم سمت در رفت و از چشمی به بیرون نگاه کرد و قبلش هم ما بین راه چراغ هال رو روشن کرد.
سمتش رفتم و آروم گوشم و چسبوندم به در، درست بود... هنوز صداها میومد.
مهفام در حالی که گوشش و به در می چسبوند، دست دراز کرد و چادری رو روی سرش انداخت.
با تعجب داشتم نگاهش میکردم که چیکار میخواد بکنه، که دیدم من و هولم داد داخل و خودشم در یک حرکت آنی، سریع در و باز کرد.
با چشم های گرد شده، سریع پشت دیوار راهرو خودم و قایم کردم تا از بیرون داخل واحد و نبینن و منم لباسام مناسب نبودن.

_با کی کار دارین آقایون!

 

با لحن تند و غیر دوستانه مهفام گوشام و تیز کردم تا ببینم اونا چیکار میکنن.
واییی یا خداا، اگه مهفام و خِفتش کنن و بیان تو، اگه بیان تو و ما رو... واییی، این چه فکریه که میکنم، یادم که نرفته پارسال مهفام چطوری با اون سه تا گودزیلا که پاپیچمون شده بودن واسه دوستی و رابطه چیکار کرد.
نه نه هیچی نمیشه، خدایاا خودت اینبار رو هم به خیر بگذرون....





 

(مهفام*)










 

با دیدن اون سه تا یارو که روشنا میگفت،لحضه ای نگران شدم، آخه لامصبا قد که نداشتن نردبون بودن واسه خودشون، از هیکلم که عینهو همین ورزشکارا...
نتونستم تحمل کنم و در حالی که گوشم و به در میچسبوندم تا صداهاشون و بشنوم دست دراز کردم و چادری رو برداشتم و سرم کردم.
روشناگوشش و به در چسبونده بود و داشت با تعجب من و نگاه میکرد.
سریع روشنا رو هولش دادم داخل و دستم و گذاشتم روی دستگیره در و در یک حرکت سریع باز کردم.
با این کارم اون سه تا مرده، سریع برگشتن سمتم و هر سه با تعجب نگاهم کردن.
با دیدن قیافه هاشون که تقریبا میخورد سی، سی و خورده ای سن داشته باشن تعجب و نگرانیم یکم، فقط یکم بیشتر از قبل شد.
اما سعی کردم ترس و نگرانی رو کنار بزنم و با صدای عصبی گفتم:

_با کی کار دارین آقایون!

 

لحضه ای هر سه با تعجب نگاهم کردن، اما بعد از یکم که گذشت یکی از همونا که پالتوی بلندی پوشیده بود،یکم نزدیکم شد و گفت :

_سلام، ما با آقای رضوی کار داریم!

 

سعی کردم اخمام و حفظ کنم و لحنمم همون عصبی نگه دارم، گفتم_ما اینجا تا میدونم رضوی نداریم! اونم سه نصف شب!!

 

_رضوی ندارین مگه شما باید داشته باشین... در ضمن واسه ما هنوز سره شبه!!!

 

با صدای پسره بعدی که یه بافت خاکستری پوشیده  بود، نگاهش کردم و خواستم جوابش و بدم که همون پسره اولی خطاب به همون پسره که بافت پوشیده بود، گفت:
_راشا!!!

پسره که فهمیدم راشاست با حرص نگاهش واز همـون پسر اولی گرفت و چیزی نگفت.

_ببینید آقایون محترم من یکی از اعضای این ساختمونم، و اینجا زندگی میکنم، مسلما هم با هر کسی که میان و میرن و وارد ساختمون میشن و یا همسایه های بقیه واحد ها که هستن   رو میشناسم، باید خدمتتون عرض کنم ما اینجا تو این ساختمان آقاییی بنام رضوی نداریم!

 

_خیل خب نداشته باشین، حالا چرا عصبی میشین خانم، ببخشید مزاحم شدیم!

 

به پسره سومی که پالتوی خاکستری رنگی داشت نگاه کردم.
بعد از زدن حرفش به اون دوتای دیگه اشاره کرد، و خودش راه افتاد.
اون دوتا لحضه ای فقط عصبی به دره واحد روبه رویی نگاه کردن و بعد اومدن که پشت سره اون پسره راه بیفتن و برن که با صدای جیغی که تقریبا واسه من آشنا بود سرجاشون میخ شدن و وایستادن و با تعجب برگشتن..... 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

♡3

 

 

 

 




 

با حرص گوشه چادرم و محکم گرفتم و تو دلم صد بار مهدیس وبخاطر جیغش  کشتم و خاکش کردم... پوووف، دختره دیوونه نصفه شب چه مرگته، اصن مگه خواب نبود!
پسره اولی، با لحن متعجبی گفت:

 

_ببخشید مشکلی پیش اومده!

و بعد هم هر سه شون به داخل خونه نگاه کردن، سریع قبل از اینکه آبروریزی بیشتری بکنن، گفتم:

_نه! نه! چیزی نیست!

و بعد هم سریع وارد خونه شدم و در و بستم، عصبی چادر و از سرم کندم و انداختم روی جاکفشی  و سمت حال که جیغ مهدیس از اونجا بلند شده بود  رفتم.
ثقتی که وارد حال شدم، مهدیس و روشنا رو روی سر و کله هم  دیدم.

 مهدیس موهای روشنا رو میکشید و روشنا هم دستشو محکم روی دهن مهدیس گذاشته بود و ازشون فقط صداهای خفیفی میومد.
با عصبانیت سمتشون رفتم و به هزار ضرب و زور از هم جداشون کردم و گفتم:

_چه مرگتوووونه!!!!

از هم دیگه جدا شدن و مهدیس با حرص در حالی که تره ای از موهاش که توی صورتش بود و فوت میکرد، گفت:

 

_این دیوونه میام بیرون میگم چرا بیداری دهنم و محکم میگیره، به اون بگو چه مرگشه!!!!

 

دهنم و باز کردم و میام یه چیزی بگم که روشنا سریع تر گفت: 

_اه اه، خب دختره مشنگ کاشکی فقط می پرسیدی انگار بلندگو قورت داده باشه، داد میزنه!!

 

_من کی داد زدم فقط چون تو دیدم نبودی تن صدام و یکم بردم بالا!!!

 

_تو دی...

 

با عصبانیت گفتم_میشه خفه شین!!!

 

هر دوشون ساکت شدن و فقط با حرص به هم دیگه نگاه میکردن.
نگاهی به روشنا کردم و گفتم:_آرام کجاست!؟

 

_آرام و که میشناسی وقتی میخوابه و تواوج خواب فرومیره بمبم بیدارش نمیتونه بکنه!

 

به مهدیس که به جای روشنا با لحن حرصی جواب داد نگاه کردم.

راست می گفت، پوووف، خل شدم از دست اینا!!
سمت شون رفتم و از روی زمین بلندشون کردم.

عینه دیوونه ها میمونن.
اومدم برم سمت اتاق که بخوبم، که روشنا صدام زد.
واییستادم و گفتم:_بله...

 

_میگم فهمیدی اون یارو ها کی بودن!

 

_کدوم یارو هاا!! هاا؟

 

برگشتم و اول نگاهی به روشنا و بعد به مهدیس انداختم و در حالی  که سمت اتاق خواب میرفتم جوابشون و دادم:

_هیشکی، با رضوی کار داشتن و فکر میکردن واحد روبه روییه ما مال رضویه... 

 

_این موقع شب، ساعت سه!

 

کلافه وایستادم و چون خیلی خسته بودم و اصلا حوصله خودمم نداشتم سریع روبه روشنا گفتم:_من چمیدونم، بیا بریم بخوابیم خیلی خستم بس کنین شماهاهم!!

 

و بعد هم این دفعه سریع قبل از اینکه سوالی بپرسند، وارد اتاق خوابمون شدم و واینستادم تا ببینم روشنا و مهدیس چیکار کردن.

سمت تشک پهن شده ام رفتم.
وقتی که دراز کشیدم به آرام نگاهی کردم.
گیج،خواب بود و انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش مهدیس  جیغ کشیده، پووووف....




 

***





 

بعد از تموم شدن کلاس اولمون، با بچه ها وسایلمون و جمع کردیم و از کلاس بیرون اومدیم.
سمت سلف رفتیم و دور هم نشستیم.
مشغول صحبت بودیم که یهو مهتاب (یکی از دانشجوها) پرید سمت میزمون و با نیش شل گفت:

_سلام به برو بچ خودمون چطورین!؟

 

نگاهم و ازش گرفتم، واقعا چقد این دختر سبکه، از این جور آدما واقعا متنفرم!

_سلام مهی ما عالییم تو چطوری!؟

 

بیا اینم لنگ خودش، ولی خداییش مهدیس اندازه اون اینقد سبک نیست، اگر هم بود خودم درستش می کردم.

_سلام خوبی مهتاب مرسی تو چطوری!؟

 

به روشنا که این حرف و زد نگاه کردم، من چیزی نگفتم و آرام هم فقط یه سلام کوچیک گفت و دوباره ساکت نشست سره جاش!


نگاهی به قیافه مهتاب که با ذوق با بچه ها مشغول صحبت بود و اونام باهاش حسابی گرم گرفته بودن، کردم...

بعد از چند دقیقه با دیدن ساعت، از جام پا شدم و روبه بچه ها گفتم:

 

_من دارم میزم سره کلاس، پنج دقیقه دیگه کلاس دوممون شروع میشه!

 

و بعد هم راهمو و ازشون جدا کردم و سمت کلاس بعدی که با محسنی داشتیم رفتم و توی راه صدای اهتراز مهدیس و نق های روشنا رو با غر غر های مهتاب که چرا اینجوریم و خیلی گرم نیستم شنیدم.
پوووف، به تو چه، فضول!!!

 


  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

♡4

 

 

 

 

 

_آره مامانی، ما همه خوبیم، شما چطورین؟ آهو خوبه، آوا خوبه، بابایی چطوره؟ نه مامانی همه چی خوبه، بله، بله، چشم...

 

کلافه روی کاناپه نشسته بودم و به صحبت های آرام با خاله پرستو گوش میدادم.
تنها کسی که خیلی وسواسی و نگران تر از همه مامانا برای اومدن ما از شیراز به تهران بود، یکی مامان آرام، خاله پرستو و دومی مامان مهدیس، خاله رزا بود.
منکه مامان ندارم ولی مامان  روشنا هم کم مخالفت نکردن اما خب باز نسبت به اونا سخت گیریش کمتر بود.


یادش به خیر، وقتی که فهمیدیم دانشگاه تهران قبول شدیم، اونم با اون وضع درس خوندنمون که همش سر به هوایی بود، هر چهار تامون از خوشحالی فقط بالا و پایین میپریدیم، البته منکه فقط با یه لبخند کجی به اونا نگاه میکردم، اما از درون داشتم از خوشحالی واسه خودم کل میکشیدم.


اما یکم بعد با مخالفت های مامان و بابای بچه ها و بابای خودم باد هممون خوابید،
هیچ وقت یادم نمیره خاله رزا چطوری با قیافه گرفته میگفت «من با وضع درس خوندن اینا مطمئن بودم میوفتن نه اینکه دانشگاه تهران قبول شن»!!

یعنی اون لحضه همه پوکر شده بودیم، ولی خب ما از اوناش نیستیم از یه چیزی زود بگذریم،
خودمون و کشتیم و آویزون کردیم و بالاخره جواب مثبت وگرفتیم،هر کدوممون به نحوی خانوادهامون و راضی کردیم،من با اخم و تند خویی بیشتر بابام و راضی کردم.

آرام با مظلومیت و گریه های آروم و روشنا با قهر کردن و حرف نزدن و مهدیس هم با شیطونیه بیشتر،خداییش بیچاره ها عاصی شده بودن،که رضایت دادن.


بعد هم که اومدیم یه خونه کرایه کردیم و از اون روز هر هفته یه بار همش یکی از خانواده هامون میومدن بهمون سر میزدن،
پوووف، خداییش کلافمون کرده بودن.


خاله پرستو اینا میرفتن، پشت بندش خاله رزا اینا میومدن،، خاله رزا اینا میرفتن، پشت بندش خاله سمیه اینا میومدن، خاله سمیه میرفتن بابام میومد.

حالا بابام بیشتر تنها نمیومد،یا با خانواده عمو نادرم که چون تنها بود و همونجا خونه ی اونا زندگی میکرد میومد یا با یکی از خانواده های دخترا...دخترا به من میگن واقعا سنگ دلم،  به نظر خودمم راست هم میگن،آخه کدوم دوختری پدر تنهاش و ول میکنه و میاد تهران... هشت سال پیش، وقتی که من  سه سالم بود، مامانم میمیره. 

بابام تنها میشه و به خاطر من دیگه هیچ وقت ازدواج نمیکنه، از سه سالگیم تا پنج سالگیم خیلی تنهایی کشیدم حتی با وجودی که بابام خیلی باهام بود و همیشه میخندوندم، اما من تنها بودم. 

بعد از پنج سالگیم تو مهد با دخترا آشنا شدم، دخترا از قبل باهم بودن، باباهاشون دوست بودن و از همون بچگی باهم بزرگ شدن، وقتی باهاشون دوست شدم، از همون پنج سالگی بعصی وقتا زوگو و لجباز و خیلی بی رحم میشدم. 

از اون به بعد بابام به خاطر اینکه من تنها نباشم رابطشو با باباها ی دخترا خوب کرد و حتی برای کارشم با بابای بچه ها صحبت کردو تو همون شرکت بابای بچه ها مشغول به کار شد.... 

بیخیال الان دیگه از اون وقتا خیلی گذشته.... از وقت داتشگاهم و وقتی که اومدیم اینجا هم  سه سال میگذره و ما هم خداروشکر از وضعیت راضیم و منم اگه بعضی از کارای روشنا و مهدیس و فاکتور بگیرم همه چی عالیه!!

 

با تکون های شدیدی که یهو بهم وارد شد، به خودم اومدم و با اخمای تو هم به کسی که تکونم داد نگاه کردم.
آرام بود.


_کجایی مهفام یه ساعته اخماتو کشیدی تو هم و قیافت و کج و کوله میکنی و به تلویزیون خاموش زل زدی... خوبی!؟

سره جام صاف نشستم و یکم اخمام و کم کردم و گفتم:

_آره، آره

 

چیزی نگفت و صاف سره جاش نشست و کنترل و برداشت و اومد تلویزیون رو روشن کنه، که گفتم:

 

_روشنا و مهدیس هنوز از خرید برنگشتن.

 

یکم با مکث جوابم و داد:

_نه... دیر نکردن!

 

به ساعت نگاهی کردم، سه ساعت که رفتن فقط مواد غذایی بخرن.
پوووف، خدا خودش بخیر کنه...

 

از جام پا شدم و با تلفن خونه شماره روشنا رو گرفتم، که مهدیس جواب داد.

 

_جونممم!!

 

با دهن پر میگفت جونم، با حرص و تن صدای بلندی گفتم:

 

_معلومه کجاییین، هااان!!!!

 

بخاطر صدام مهدیس چیزی که میخورد پرید تو گلوش و به صرفه افتاد و یکم بعد روشنا گوشیرو گرفت و گفت:

 

_سلام چیه مهفام  چرا داد میزنی  این بد بخت و می خواستی بکشی!

عصبی و با صدایی که یکم پایین تر آورده بودمش گفتم:

 

_میگم چرا دیر کردیین!!

 

روشنا با مکث جوابم و داد_اومدیم، اومدیم!

 

و بعد هم قطع کرد، حرصی شده تلفن و سره جاش گذاشتم و سمت آرام که مشغول تلویزیون بود رفتم،سره جای قبلیم نشستم که آرام گفت:

 

_کجا بودن!!

 

_هیچی مگه گفتن فقط دهنشون پر بود و ی چیزی میخوردن!... خنگلا!!! 


 

آرام یکم نگام کرد ودوباره مشغول تلویزیون شد و منم دیگه چیزی نگفتم و خودم و با تلویزیون و فیلم مسخره ای که به حساب طنز بود، سرگرم کردم....


 

بعد از گذشت حدودا یه ده، پونزده دقیقه دیگه، صدای در بلند شد و بالاخره خانوما تشریف آوردن... سمت در رفتم و در و باز کردم.


روشنا و مهدیس با دستای پر وارد خونه شدن و اومدن داخل... در و بستم و با اخم سمتشون رفتم و یه چند تا از  پاکت هارو  از دستشون گرفتم و سمت آشپزخونه رفتیم...

پاکت  هارو گذاشتیم وسط آشپزخونه و با حرص گفتم:

 

_معلومه کجایین، هااان!!!

 

_خیل خب بابا، اه یجوری میگی کجا بودین انگار رفته بودیم با دوست پسرامون دور دور !! میخواستی خفم کنی با اون صدا نَکر...


 

با حرفی که مهدیس زد عصبانیتم بیشتر شد و ته حرف شو که اومد بزنه با عصبانیت گفتم_با اون صدااای چییییم!!!


 

لحضه ای سکوت شد و بعد  دوباره گفت:_با.. با اون صدای قنارییت!!

 

وبعدهم سریع آشپزخونه رو ترک کرد و رفت بیرون.
عصبانی به روشنا نگاه کردم، با خنده به من نگاه میکرد.
چشمامو واسش گرد کردم که زد زیر خنده و از آشپزخونه سریع رفت بیرون...


عصبی لگدی به پاکت جلوی پام زدم و منم از آشپزخونه بیرون رفتم.
سمتشون رفتم و روی کاناپه قبلیم نشستم، آرام پرسید:

 

_چیشد بچه ها، خرید کردین!؟

 

_اوهووم، تو آشپزخونن بعدا بریم جاشون میدیم!

 

به روشنا که این حرف و زد نگاه کردم.


روبه مهدیس که ولو شده بود روی مبل گفتم

_ایندفعه تو و مهدیس باید وسیله های  خرید و جا بدین تو کابینت هاا... یادتون نره!!!

 

مهدیس کلافه پوفی کشید و روشنا گفت:

_تمیز کردن خونه وظیفه کی بود!

 

_من!

 

به آرام که این حرف و زد نگاه کردم، و گفتم:

 

_این هفته تمیز کردن خونه بر عهده آرام، شستن ظرف ها و جا دادن وسیله ها تو کابینت ها و شستن حمام و دستشویی برعهده مهدیس، آشپزی بر عهده تو، و گرد گیری هم بر عهده منه...


 

روشنا، اوهوومی گفت و دیگه کسی چیزی نگفتن......

البته این برنامه رو ما همیشه از قبل باهم طراحی می کنیم. 

این هفته هم خداروشکر کار سبکه افتاده به من، ففط محض اطلاع بهشون گفتم........ 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...