رفتن به مطلب

«آقای روباه🦊»شکیبا a/sکاربر انجمن نودهشتیا


شکیبا
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

                    ●♡﷽♡●

 

‌بـحـث لات بازی نیــست

« ایــنــجـا ادب حـکمـــرانـی مـیـکــنـه »

 

             نام رمان: آقای روباه 🦊

 

نویسنده:(شکیبا امیری) 

shakib)a/s)

هدف: علاقه

ژانر: اجتماعی ،عاشقانه،طنز، هیجانی

                      

                       خلاصه:

#آقای روباه♥️

『دختر لات نازی آباد و پسر دردسر ساز ولنجک! دختر همیشه وسط قهوه خونه و دعواست و اما پسر وسط آتیش بازی و دزد پلیس! پسر و دختری که به خاطر دروغ‌هاشون به آقای روباه معروف شدن. حالا دونفر با یک لقب!』

⊱--------⚘--------⊰

 

                      مقدمه:

در باطن هر انسان فرشتگان و یا حتی شیاطین عجیبی خوابیده‌اند که به مرور زمان پدیدار می‌شوند؛ رفتارهای عجیب و تصاویر ترسناک...

فرشته‌ای در لباس گرگ!

اما او گرگ نبود، انسان هم نبود و سوال این است.

او چه بود؟

 

به خدا گفتم:

- چرا من رو لبه‌ی پرتگاه زندگی‌ام رسوندی؟

خدا گفت:

- آخه می‌دونستم تو قدرت پرواز داری...

بال‌هایم رو باز کردم تا پرواز کنم اما نکردم.

عوضش گرگ شدم واسه دریدن هرکی کوچیکم کرد، شیر شدم واسه هرکی با دمم بازی کرد، ببر شدم واسه هرکی مسخره کردم پنجه کشیدم واسه هرکی خط- خطی‌ام کرد.

«روباه شدم واسه هرکی گولم زد»

   

        ♡︎ آقای روباه 🦊 ♡︎

 

سخن نویسنده: سلام رفقا! یک توضیح درباره رمان بدم.

داستان درباره طلا‌ست!

طلا و اخلاق لوتی و نازی آباد...

طلایی که به روح کوهستان معروفه!

طلا و معرفتش و دنیا- دنیا رفاقت...

دختری که فقط جسمش زنونه‌است!

یک روح بزرگ و مردونه داره.

روحی که به روح جنگل و ارباب  کوهستان معروفه.

دختری که آقاست!

اون‌ هم نه هر آقایی!

آقای روباه🦊

1647029754097.png

«آقای  روباه 🦊»

 ارباب کوهستان  ♡︎  یا  روباه لاکچری ♡︎  تهران؟

ویراستار: @ M.M☆ویژه☆

ناظر: @ Torkan dori

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«آقای روباه 🦊»

# پارت ۱

«طلا»

با صدای داد و بی‌داد لای چشم‌هام رو باز کردم و با دقت اطراف رو نگاه کردم؛ وقتی دیدم کسی نیست با خیال راحت چشم‌هام رو بستم. کم- کم چشم‌هام داشت گرم می‌شد که با صدای عربده یک نفر یک متر پریدم بالا!

با چشم‌های گرد شده تند- تند سرم رو تکون می‌دادم که دوباره صدای عربده بلند شد، تا به خودم بیام در اتاق با شدت باز و به دیوار کوبیده شد. چشم‌های به رنگ خون نشسته‌ام رو از در نازنینم گرفتم و به فردی که قرار بود مقتول بشه دوختم.

قبل از هر واکنشی، ساسی در حالی که نفس نفس میزد گفت:

- باز اصغر شرخر شاخ شده واسه بچه‌های محل، با نوچه‌هاش ریختن تو محل عربده کشی.

- به من چه!

با لحن موذیش گفت:

- یعنی چی به من چه؟ ناموس مردم در خطره ناموس!

و این جمله ناموس که تو گوشم اکو میشد و باعث جوگیر شدنم شد.

با یک جهش پریدم بالا و پیرهن لش گشاد قرمزم رو تنم کردم و با نانی‌چیکو به سمت حیاط دویدم، تو همون حالت کلاه کپ قرمزم رو سرم گذاشتم.

تا رسیدن به خیابون ساسی پشت سرم میومد و فحش می‌داد، با رسیدن به سر کوچه و دیدن اصغر و نوچه‌هاش کت و باز کردم و با دست به ساسی اشاره حمله دادم.

دیدم حرکتی نمی‌کنه برگشتم پشت سرم که با جای خالیش روبه‌رو شدم.

پوکر فیس به بوته‌های بلوار سر کوچه زل زدم که ساسی پشتشون قایم شده بود و با آب دهن آویزون من رو نگاه می‌کرد. جوری که بشنوه گفتم:

- آدم فروش بی‌شرف!

و با کله رفتم تو دماغ اصغر شرخر.

****

دست به سینه روی صندلی اداره نشسته بودم و با پاهام ضرب گرفته بودم.

هی خدا چقدر خوب بود، اصلاً دعوای خونم افتاده بود.

همین‌جور که سوت میزدم نگاهی به دور و ور انداختم، عجب اتاقش خوب بودها فقط زیادی سبز بود، فکر کنم کلاً علاقه زیادی به سبزی و قورباغه داشته باشن!

با صدای سرگردی که تو اتاقش بودیم از فکر بیرون اومدم.

- خانم گوشتون با منه؟ شما این بلا رو سر این آقا آوردید؟

قبل اینکه من جوابی بدم اصغر زود گفت:

- بله جناب سرگرد همین خانم این بلا رو سر من  آورد!

اشاره‌ای به دماغ افساید شده و لب و ابروی پاره شده که خونشون خشک شده بود و چشم کبود شده‌اش که تو ذوق میزد کرد!

- نوچ آی ام نات وحشی!

@ M.M☆ویژه☆

  @ Torkan dori

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«آقای روباه 🦊»

#پارت۲

اصغر صدای نکره‌اش رو انداخت تو سرش و با داد گفت:

- آقا من از این خانوم شکایت دارم؛ زده دماغ نازنین من رو شکونده.

سرگرد رو به اصغر با تشر گفت:

- چه خبرته آقا؟ این‌جا کلانتریه! بعد با آرامش گفت:

- رضایت نمیدی؟

اصغر با جدیت گفت:

- نه!

منم با جدیت روبهش گفتم:

- یا رضایت میدی یا همین‌جا با پارکت‌ها یکی میشی.

با بهت و تعجب انگشت اشاره‌اش رو گرفت سمتم و روبه سرگرد گفت:

- جناب سرگرد نگاه کن جلو شما هم داره من رو تهدید میکنه، من رضایت نمیدم.

با خونسردی آدامسم رو ترکوندم و گفتم:

- به درک!

سرگرد داد زد:

- سرباز خانوم رو ببر بازداشتگاه...

بازداشتگاه که بد نیست، آدم باید خاکی باشه، خاکی که باشی همه جا بهت خوش می‌گذره.....

***

کدوم خری گفته بازداشتگاه خوبه؟ هر کی گفته بی شک یک انسان بی‌تمدنِ اسکل بوده.

با دو انگشت‌هام پتوی سبز رنگ روی زمین رو برداشتم و گرفتم جلوی دماغم؛  نفس عمیق کشیدم که تا فی‌ها خالدونم سوخت. لامصب بوی لاشه سگ می‌داد، پرتش کردم اونور، رو زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم و زانو‌هام رو بغل کردم، سرم رو گذاشتم روش و به ادامه خوابی که ساسی قطعش کرد پرداختم....

 

- طلا رسولی بیا بیرون آزادی!

با بهت سرم رو بالا آوردم گفتم:

- ناموسا؟

سرباز با تعجب گفت:

- خانم محترم چه طرز صحبته بیا بیرون!

یک پرش زدم که سرباز بدبخت گرخید.

- آیا بنده باید به شما برای لحن حرف زدنم توضیح بدم؟

نزاشتم حرف بزنِ و با آرامش گفتم:

- نوچ! بکش کنار بزار باد بیاد.

بی‌خیال کنارش زدم و به طرف اتاق سرگرد جون راه افتادم.

سرباز در زد و با صدای سرگرد رفتیم داخل، با چیزی که دیدم چشم‌هام از حدقه بیرون زد.

سمت بدون محل گذاشتن به من روبه سرگرد گفت:

- جناب من پدر طلا جانم! میتونم ببرمش؟

سرگرد با دست به سمتم اشاره کرد که با بهت به سمت میزش رفتم؛ این‌قدر تو کف این یارو که مثلاً بابام بود رفته بودم که با کله رو زمین فرود اومدم.

اون بابای خدا نشناس زد زیر خنده!

دهنش رو عین غار باز کرده بود و می‌خندید.

سرگرد هم معلوم بود خندش گرفته، دستش رو جلوی دهنش گذاشت و مثل زن‌های افاده‌ای خندید.

با نفرین و ناله به بابای قلابیم بلند شدم، منِ بدبخت بابام کجا بود آخه؟!

تازه اگه بابا داشتم قطعاً این‌قدر جلف نبود که زیر کت و شلوار مشکی پیرهن گل- گلی بپوشه و کلاه شاپو دستش بگیره یا موهای سرش رو با تف به کف کلش بچسبونه!

با تعهد و سند این بابای قلابی که مشخص شد جناب ساسی مانکن هستن به سمت موتورش راه افتادیم.

@ M.M☆ویژه☆

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 4
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

 

«طلا»

- طلا تویی؟

روبه پسری که با قلدوری بهم زل زده بود گفتم:

- عواملی باشه؟

- پس خودشی!

- گیریم که هستم بقیش؟

- بقیه داره اما به موقعش...

یک پخ کردم که گرخید.

- برو با بقیه‌اش بیا بچه ژیگول!

درو رو صورتش بستم. همون‌جور که می‌رفتم اسمش رو صدا زدم:

- ساسی! ساسی مانکن!

باز این رفته پی الواتی!

با صدای زنگ گوشیم از تو جیب شلوار شیش جیبم بیرونش آوردم.

- جونم اسی شله!

- آبجی طلا امشب نوچه‌های رضا قلدر میریزن قهوه‌خونه!

- غلط کرده مرتیکه!

- شاخ شده که طلا پولم رو نداده.

- به علی و کاوه و فری خبر بده به داش ابی هم بگو بیاد.

- چشم نوکرتم هستم آبجی!

- حله چشماتِ سلطان!

مادر نزاییده کسی واسه طلا شاخ بشه.

مگه من مال مردم خورم؟!

@ M.M☆ویژه☆

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط شکیبا
ویراستاری/ M.M
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت ۵

وسط جاده خاکی وایساده بودم و ابی و اسی یک طرفم، فری و کاوه هم یک طرفم وایساده بودن.

- اسی مگه نگفتی قرار دعوا گذاشته؟!

- چرا آبجی؛ خود ناکسش چو انداخته تو محل رو طلا تیزی کشیدم.

با این حرفش همگی زدیم زیر خنده!

فری گفت:

- سگ کی باشه؟!

- به- به آقای روباه! 

آروم لب زدم:

- اسی این بچه کیه؟!

اسی در جوابم گفت:

- نمی‌دونم آبجی!

داد زدم:

- کی هستی تو؟

- همون سگی که گفتی!

- اوه پس تویی آقا سگه!

- دهنت رو ببند ضعیفه!

- داش ابی این به من گفت ضعیفه؟!

- غلط کرده.

با دیدن ده تا گولاخ این ور اون ورش داد زدم.

- خوبه! سگ‌های دست آموزت هم آوردی، فقط با تیزی بلدی مرد باشی یا چی؟

چاقوهاشون رو انداختن و با اشاره دستش صدای عربده‌ها بالا رفت.

خونی و مالی وسط جاده خاکی دراز کشیده بودیم.

خون تو دهنم رو تف کردم و گفتم:

- لامصب چه زوری داشت!

با یک پرش بلند شدم و خاک رو لباسم رو تکوندم و به سمت بچه‌ها رفتم و گفتم:

- داداشی‌ها نوکر همتون هم هستم!

- این چه حرفیه آبجی؟ ما غلامت هشتیم!

- چاکر همه داداشی‌ها!

به سمت خیابون دویدم.

با نزدیک شدن به کوچه دستم رو تو جیب سویشرت مشکی رنگم بردم و کلید‌ها رو درآوردم.

- آقای روباه؟!

برگشتم سمتش برگشتم و نگاهی بهش انداختم و بعد گفتم:

- نمی‌شناسم!

- مطمئنی؟!

- هنوز اون‌قدر خرفت نشدم که آلزایمر بگیرم.

در رو محکم بهم کوبیدم، اون از صبح اینک از الان!

کم- کم داشت مشکوک می‌شد...

***

با دیدن حاج علی دستم رو گذاشتم رو سینه و گفتم:

- نوکر حاج علی!

- صبح بخیر طلا خانم! جایی میری؟

- میرم قهوه خونه حاجی؛ باز ساسی غیبش زده.

با خنده سر تکون داد و گفت:

- امان از این پسر! 

خواستم برم که گفت :

- عفت خانم کارت داشت، برگشتنی یک سر بهش بزن!

- به روی چشم با اجازه!

- برو به سلامت!

به سمت قهوه خونه ناصری راه افتادم. جیبم خالی شده بود، باید می‌رفتم دنبال کار، این دفعه دیگه کیان بهم کار نمی‌داد. با اون دعوای دیشب احتمالاً دیگه نزدیک نازی آباد هم نشه چه برسه به کار دادن.

اون هم به روباه!

لبخند زدم.

آقای روباه! من عاشق این اسم بودم.

به نظرم روباه شرافت داشت، روباهی که همه میدونستن فریب کاره، روباهی که مثل کفتار نقش بازی نمی‌کرد، روباهی که همه میدونستن با دروغ زنده‌است و اهل راست گویی نیست، یک رو باقی میمونه.......

فریب کار!

@ M.M☆ویژه☆

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۶

همون‌طور که چایی‌ام رو سر می‌کشیدم روبه ابی گفتم:

- داداش ابی! ساسیِ ما رو ندیدی؟!

دود قلیونش رو فوت کرد بیرون و با صدای زمختش گفت:

- نه آبجی! بزار از بچه‌ها بپرسم.

روبه اصغر وانتی گفت:

- وانتی! ساسی مانکن کوش؟!

اصغر درحالی که هندونه میداد به مردم از تو خیابون داد زد:

- گرفتنش!

پوف کلافه‌ای کشیدم و داد زدم:

- اصغر دیگه چرا؟! باز چه دسته گلی به آب داده؟

با صدای من با ترس رو بهم گفت:

- والا اگه باز چهار چرخ وانت‌ام رو پنچر نمیکنی؛ شمرون تو مهمونی گرفتنش.

با این حرفش همه زدن زیر خنده...

اصغر وانتی هندونه فروش محل بود که به شدت از من می‌ترسید؛ درحالی که هم سن بابای نداشته ام بود اما من فقط سه، بار چرخ‌های وانتش رو پنچر کردم و دوباره با بچه‌ها هندونه‌هاش رو خاک شیر کردم. یک‌بار هم الکی به زنش گفتم اصغر به دخترها شماره داده.

زیادی بزرگش کرده بود؛  شاید هم حق داشت...

با دیدن اسی گل از گلم شکوفه انار زد.

نشست جفتم که با افتخار گفتم:

- دمت گرم رفیق! دیشب آقایی رو در حق ما تموم کردی.

با اخم گفت:

- نشنوم ازت آبجی! توهم جا دنیای ما!

با شنیدن اسم دنیا کلاً فراموش کردم و با خنده گفتم:

- چه خبر ازش؟! چند روزی نیست.

با خنده که باعث میشد زخم رو صورتش بیشتر جمع بشه گفت:

- باز رفته تو زیر زمین!

با تأسف سر تکون دادم و گفتم:

- معلوم نیست باز داره چی‌کار می‌کنه؛ می‌خواد کیو بدبخت کنه؟!

- رضا یک چایی و قلیون بیار!

با خنده گفتم:

- سر صبح قلیون چه صیغه‌ایه؟!

با تأسف سر تکون داد و گفت:

- اعصاب نمیذارن بمونه.

خواستم برم که گفت:

- راستی یک بچه سوسول افتاده بود تو محل امارت رو می‌گرفت؛ دادم بچه‌ها حسابش رو رسیدن.

- نفهمیدی چی‌کار داره؟

- نه! فقط می‌گفت می‌خوام آقای روباه رو ببینم.

- غلط کرده، قد و قواره این حرفا نیست.

- برو آبجی خیالت راحت...

تا اومدم برم گفت:

- راستی دنیا گفت بری پیشش! فقط به تو میگه.

- خدا می‌دونه باز چه فکری تو سرشه!

از قهوه خونه بیرون رفتم و بند‌های پوتین مشکی‌ام رو سفت کردم؛ شروع کردم به دویدن و گذشتن از کوچه پس کوچه‌های تنگ و خونه‌های کلنگی نازی آباد؛ تمام زندگی من تو این کوچه‌ها گذشت، با آدم‌هایی که برخلاف ظاهرشون انسانیت داشتن، معرفت و شرافت سرشون می‌شد، واسه ناموس مردم سر چهار راه بوق نمیزدن، کسی رو به اسم خوشگله و دختره صدا نمی‌کردن، غیرت داشتن و به یک دختر تنهای ۲۲ساله کمتر از آبجی نمی‌گفتن!

آدم‌های این‌جا لات نیستن، لوتی‌اند.

لات اونیِ نیست که قمه میکشه و عربده میزنه؛ لات اونیِ که چشمش دنبال ناموس مردم نیست.

آدم‌های این‌جا از اون دسته آدم‌هایی بودن که بد می‌شدن تا بقیه خوب بمونن، به قول فری؛

«سَر بالایی‌هاش ما رفتیم، سُر- سُره بازی‌هاش یکی دیگـه!»

ما لات بی‌سر و پا بودیم، دختری که سر چهار راهِ بالا شهر وایمیساد، آدم حسابی و خانواده دارِ!

از زندگیم گله نداشتم چون داداشی‌هایی داشتم که چشمشون به تن و بدنم نباشه و به اسم به رفیق کثافت بکشنم، ما همه زخم خورده بودیم.، زخم بودیم، زخم‌ها حافظه دارن؛ پس از خوب شدن‌هم به یاد می‌آورند...

@ M.M☆ویژه☆

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۷

- جونم عفت خانم! حاج علی گفت کارم داری‌.

- بیا تو یک چایی بخور میگمت مادر!

- عفت جون دنیا منتظرمِ!

دست‌های چروکیده‌اش رو پشت کمرم گذاشت و به سمت خونه هدایتم‌کرد.

با خنده گفت:

- چند دقیقه دیرتر بری بلایی سر اون کله پوک نمیاد.

با خنده سر تکون دادم و به سمت تخت گوشه حیاط رفتم و همون‌جا نشستم.

به پشتی‌ قرمز تکیه دادم و روبه خاله عفت گفتم:

- جونم گوشم با شماست بگو عفت بانو!

خندید و سرش رو انداخت پایین، انگار واسه چیزی که می‌خواست بگه شک داشت.

با صدای لرزونی گفت:

- اسکندر می‌خواد ببینتت!

چند لحظه پوکر به آسمون خیره شدم و  با عصبانیت گفتم:

- به درک! بره بمیره.

لبش رو گاز گرفت و با خجالت گفت:

- این چه حرفیه طلا؟! من این‌طوری تو رو تربیت کردم؟!

- ببین ننه عفت! من بمیرم هم دیدن اون اسکندر مقدونی نمیرم.

زد زیر خنده و بریده- بریده گفت:

- اسکندر.... چی.... چی؟

شمرده گفتم:

- مقدونی عزیز جون! مقدونی...

- مقدونی کیه؟!

ای بابا ما میگیم کچله این میگه بتراش!

- ننه! یک شاه ستمگر و زورگو و بدریخت.

سرش رو بوسیدم و همون‌طور که به سمت در می‌رفتم گفتم:

- باز این ساسی ما رو گرفتن، یک صحبت با حاجی بکن یک کاری واسش کنه بیاد بیرون!

با تأسف سر تکون داد و گفت:

- این بچه هم آدم بشو نیست! برو مادر برو به سلامت؛ شب با حاجی حرف میزنم.

در رو بستم و بدون فکر به آدمی که از نظر من یک اسکندر مقدونی واقعی بود به سمت خونه اسی این‌ها راه افتادم.

عصبی بودم از زمین و زمان!

این چه قانونی بود که به یک قاتل رحم کرده؟!

کسی که زندگی‌ام رو به جهنم کشید و الان خوش و خرم تو خیابون‌ها راه میره و به ریش من می‌خنده.

جلوی در آبی رنگ وایسادم و دستم رو گذاشتم رو زنگ بلبلی خونه قدیمی اسی...

- اومدم، اومدم...

با صدای زری خانوم دستم رو از رو زنگ برداشتم.

- سلام زری خانم!

با خوش رویی چشم‌های مشکی‌اش رو به چشم‌های سبزم دوخت و گفت:

- سلام طلا جان! بیا تو دنیا منتظرتِ.

- باز این کپک چپیده تو زیر زمین؟

با ناراحتی سر تکون داد و گفت:

- والا مادر نمی‌دونم شب تا صبح تو اون زیر زمین چه غلطی می‌کنه.

با یک با اجازه به سمت در چوبی زیر زمین رفتم و داد زدم:

- دنیا!

- جونم آقایی؟

- خدا شفا بده.

- الهی آمین!

- در رو باز کن کپک...

@ M.M☆ویژه☆

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۸

باز کردن در همانا کپ کردن من همانا!

با جیغ دویدم سمت در حیاط و اون موجود سبز رنگ دنبالم می دوید و طلا گویان جیغ میزد.

تا اومدم از در برم بیرون از پشت سویشرت مشکی رنگم و گرفت و عقب کشید.

- ولم کن! کمک زامبی، زامبی...

با قدرت به عقب کشیدم که از ته دل عربده زدم.

-کــــمــــک...

***

پوکر به سقف ترک خورده زیر زمین زل زده بودم و دنیا با نیش باز اون مایع سبز رنگ و تو صورتش پخش می‌کرد.

با خنده گفت:

- ولی خوب ترسیدی‌ها!

- زهرمار!

با خوشحالی گفت:

- فکر کن کیان بفهمه آقای روباه از من ترسیده!

- دونیا دهنت رو ببند.

- طلا توچرا اسم من رو درست نمیگی؟

- دوست دارم، دونیا!

با تأسف سر تکون داد که گفتم:

- واسه عمت متأسف باش، بیا بنال ببینم واسه چی یک هفته تو این دخمه موندی.

با ذوق دوید سمتم که پریدم بالا صندوق گوشه زیر زمین و نشستم روش...

- نزدیک من نیا شرک!

- شرک عمته...

- هوم! چیزی از اون مادرفولاد زره یادم نیست، فقط یادمه همش من رو نفرین می‌کرد.

بعد هم مگه تو کارتون شرک و ندیدی؟

- نه!

- شرک مثل تو سبز بود.

با تعجب سرتکون داد و به سمت کمد گوشه زیرزمین رفت و با یک شیشه اومد سمتم....

- این چیه؟

به مواد قرمز رنگ داخل شیشه اشاره کردم که گفت:

- نتیجه یک هفته تمام کار کردنم.

- چیه؟شاش سگ؟

کوبید تو کلم و به میز آزمایشگاهش اشاره کرد و گفت:

- یک نابغه شیمی، شاش سگ درست می‌کنه؟

- نابغه نه، ولی کله پوکی مثل تو آره!

دستش رو به معنی خاک تو سرت تکون داد و با ذوق گفت:

- این مخصوص خودته!

- مگه من شاش سگ خورم؟

- یک دقیقه دهنت رو ببند!

- میزنم دک و پوزت رو میارم پایین‌ها! با من درست زر بزن.

- خیلی خب بابا!

- بنال!

- ببین مگه تو مشکلت این نیست که طرف موقور نمیاد؟

- آره!

 - خب، فقط کافیه یکم از این محلول رو بخوره، تا فیها خالدونشو لو میده.

- چرت نگو!

- به جون مامانم راست میگم! این‌طوری دیگه نیاز نیست کتکش بزنی تا حرف بزنه و تو پولت رو بگیری.

پوکر نگاهش کردم که با اعتماد به نفس گفت:

- امتحان می‌کنیم.

- باشه..

با تف آویزون دوتایی به ساسی که عین نخورده‌ها غذا می‌خورد نگاه می‌کردیم.

ساسی همون‌جور که داشت غذا می‌خورد گفت: - خبریِ؟ طلا من رو مهمون کنه؟ با دنیا بیارنم رستوران؟ جزو محالاته...

- خفه ش...

با لگدی که از جانب دنیا به پام خورد خودم خفه شدم.

دنیا با عشوه گفت:

- ساسی جووون!

اون هم که بدبخت بی‌جنبه!

- جونم دنیا جون!

دنیا درحالی که موهای بلند رنگ شدش رو دور انگشتش می‌پیچید با ناز گفت:

- اگه غذا خوردنت تموم شد، بریم آب میوه بخوریم.

پوکر گفتم:

- حتما به حساب طلا؟

بشکنی زد و همون‌طور که کیفش رو برمی‌داشت روبه ساسی که نیشش تا معده‌اش باز بود گفت:

- ساسی جان! بلند شو ما بریم تا طلا جون حساب کنه.

- گوه نخور!

با چشم‌های گرد شده من رو نگاه می‌کرد که اصلاح کردم:

- نه...نه...برین، برین!

در گوش دنیا گفتم:

- دونیا به جون غضنفر اگر کار نکنه، پول این غذاهای نمیدونم چی چی، آبمیوه و خسارت وقت تلف شدام رو از حلقومت می‌کشم بیرون!

با یک ایش به سمت ساسی رفت و همون‌طور که سه دور باسنش رو می‌چرخوند به طرف خروجی رستوران راه افتاد.

با شنیدن قیمت سرم سوت کشید.

- لامصب ۶۰۰تومن چی کوفت کرده مگه؟

در مقابل چشم‌های دراومده مرده زدم بیرون!

به سمت دنیا که جلوی آب میوه فروشی کنار خیابون وایساده بود رفتم.

- دونیا این سگ نر بیشعور ۶۰۰تومن گذاشت تو دامنم!

دنیا درحالی که آب هویجش رو می‌خورد و هم‌زمان از کیفش شیشه محلول قرمز رنگ رو بیرون می‌آورد گفت:

- از دماغش درمیارم، فعلاً بدو تا نیومده این رو خالی کن تو این لیوانه!

به لیوان خالی اشاره کرد.

سریع مایه قرمز رنگ و ریختم تو لیوان و با یه نی به سمت ساسی که به طرف اینور خیابون میدوید رفتم و باهم به سمت پارک راه افتادیم.

- ساسی این هم آب میوه‌ات...

با قیافه مشکوکی گفت:

- الان واقعاً تو طلایی؟

- نه نقره‌ام.

- طلایی که می‌شناختم به من آبمیوه نمی‌داد، در واقع کوفت هم نمی‌داد.

- بگیر کوفت کن دیگه....

با تردید به سمت دهنش برد و یک نفس همش رو سر کشید.

با ذوق و آب دهن آویزون نگاهش می‌کردم که همش رو خالی کرد تو سطل زباله!

پوکر نگاهش کردم که با چندش گفت:

- آبمیوه بود یا اشغال؟ مزه شاش سگ میده.

@ M.M☆ویژه☆

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۹

نه اینجوری فایده نداره.خودم باید دست به کار بشم، نقشه ها ای این دونیا مثل خودش کج و کوله ست.

دویدم سمت موتورم و جفت پای ساسی وایسادم.

پیاده شدم و در مقابل نگاه مبهوت ساسی و دنیا مشت مو ماچ کردم و کوبیدم رو گیج گاه ساسی و اونم مثل گوجه پخش آسفالت شد.

دنیا با بهت گفت:

- چیکار میکنی دیوونه؟

- درتو بذار، اوکی؟

با زور لنگ ساسی رو گرفتم گذاشتم رو موتور که از اونور مثل سوسک چپه شد.

پوکر به آسمون خیره شدم.

با لگد به باسن دونیا بهش اشاره کردم، تن لش این سوسک چپه شده رو بلند کنه.

کیفشو پرت کرد رو زمین و در مقابل نگاه حیرت زده من ساسی بدبخت رو گذاشت رو کولش و پرت کرد رو موتور....

با همون حیرت سوار موتور شدم و دونیا هم نشست پشت ساسی که از افتادنش جلوگیری کنه.

لحظه آخر صدای بهت زده پیرمردی رو شنیدم که گفت:

- پناه برخدا! کار دنیا چپه شده؟

بی توجه بهش به سمت خونه روندم.

- دونیا وایسا جلو من هلش میدم بیوفته رو کولت اوکی؟

با بیحواسی سر تکون داد و رفت وایساد پشت موتور....

با تمام توان با پا هلش دادم و منتظر فرودش رو کمر دنیا بودم که عین مارمولک چسیبید کف آسفالت!

مبهوت به این صحنه دلخراش نگاه میکردم که دونیا ریلکس، لنگشو گرفت و رو اسفالت به سمت حیاط کشیدش.

- هوووی حیوون! کشتی داداشمو، تازه دیشب از بازداشتگاه دراومد.

- اون موقع که شاش سگ می‌دادی بخوره که داداشت نبود.

- زر زر نکن.

دست به کمر ساسی بدبختو با پا از رو پله ها به زیر زمین هل داد که رو فرش کف زیرزمین که شبیه اتاق بود فرود اومد.

نمایشی خاک سرشونه هاشو تکوند و با اعتماد بنفس گفت:

- دستم درد نکنه.

هلش دادم به سمت دیوار و تو همون حالت گفتم:

- چجوری بهوشش بیاریم؟

- میخوای بهش برق وصل کنم؟

- نههههههه!

- آب چی؟

- میخوای بکشیش؟

- ویشگونش بگیرم؟

- بابا داداشمه ها...

- اصن به من چه؟

به سمت ساسی که دراز به دراز افتاده بود رفتم و طی یه حرکت جانانه یه چک محکم خوابوندم تو گوشش که جاش سرخ شد و اون با ضرب پا شد.

دنیا با تأسف گفت:

- خودت که بدتر زدی.

بی توجه بهش به ساسی نگاه کردم که مات و مبهوت به من زل زده بود.

یهو دهنشو اندازه غار باز کرد و تا خواست عربده بزنه، دستمو دراز کردم و یه پارچه گوله کرده سفید رو چپوندم تو دهنش!

دقت کردم دیدم نه پارچه نبود، جوراب های عید پارسالمه که تا الان نشستم و بو گوه میده!

ساسی از ته دل عق زد که دونیا دوید سمتش و جورابارو و درآورد و به جاش شاش سگ رو خالی کرد تو دهنش!

تا خواست بالا بیاره، با کیف کوبید تو دهنش و اون مایع قرمز رنگ رو قورت داد.

اومد بره بیرون که دونیا گرفتش و یه طناب به سمتم پرت کرد و جوگیرانه گفت:

- تا من گرفتمش تو ببندش به صندلی!

پوکر فیس نگاهش کردم که با قیافه بغض آلودی گفت:

- همیشه دوست داشتم یکیو ببندم به صندلی و تا میخوره کتکش بزنم.

 

(ش:افکار مریض نویسنده)

به اصرار و گریه زاری دونیا ساسی مانکن که تبدیل به ساسی زامبی شده بود رو به صندلی بستیم و دونیای همیشه خدا جوگیر ، تفنگ پلاستیکی دانیال و گذاشت رو سر ساسی بدبخت و با لحن مرموزی گفت:

- هر سوالی پرسیدم جواب بده............

اولش فکر کردم اوسکلم کرده، اما با فهمیدن حقایق پشم ریزان زندگی ساسی جان که بغل گوشم زیر آبی می رفته به اون شاش سگ ایمان آوردم!

با خوشحالی شیشه رو گرفتم و دونیا رو شوت کردم بیرون!

ساسی رو که شبیه سوسک پیف پاف خورده بود رو همونجا رو زمین خوابوندم و شنگول به طرف در زیر زمین راه افتادم........

با این محلول خیلی کارا میتونستم بکنم، نمونه اش یه بلایی سر اسکندر مقدونی آوردن بود.

از نظر من اون هیچی از اسکندر کم نداشت و بدتر اضافه هم داشت.

 

*********

 

نزدیک ساعت های هشت شب بود و من همچنان تو خیابونا قدم میزدم و به زندگیم فکر میکردم، چیشد که من شدم آقای روباه؟

چی شد که از اون طلای دردونه و خانوم، یه مرد دراومد و یه گرگ بارون دیده.

- جووون عر‌وس ننم میشی؟

نگاهی به پسری که پشت شاسی بود و با هیزی نگاهم میکرد کردم.

پوزخند زدم و با بیخیالی گفتم:

- عروس ننت نه! ولی مادرت می‌تونه نامادریم شه.

با عصبانیت خواست پیاده شه که بغل دستش که یه پسره مو سیخ سیخی بود نگهش داشت و روبه من گفت:

- دنبال شر میگردی؟ نمیدونی این کیه؟

و به اون پسره اشاره کرد که با غرور بهم نگاه میکرد.

- چیه آقازاده اس؟

با افتخار گفت:

- یکی از مایه دارای تهران!

- تو ژستشو داری؛ ما ژنشو؛ اصالت خریدنی نیست.

@ Torkan dori

@ M.M☆ویژه☆

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۱۰

 

بی توجه به زر زر هاشون به راهم ادامه دادم.

- وای وای وای پارمیدای من کوش؟

با بهت به خودم زل زدم.

جانم؟ این صدا از من بود؟

پیرزنی که داشت از خیابون رد میشد، وایساد و با تأسف به من نگاه کرد.

- وای وای وای میبینمش میرم من از هوش....

با سرعت دست کردم تو سویشرتم گوشیمو درآوردم تا بیشتر از این ابرو ریزی نکرده.

- ها؟

همین یک کلمه کافی بود تا صدای جیغ جیغشو بندازه پس کلش و با لهجه ضایعش جیغ جیغ کنه.

- آی آی...دختره...پتی پاره....تو نمیتانی یه زنج به من بزنی؟برم دادگاه بجم آگای گاضی زنم تمکین نمیکنه؟

- دهنتو ببند، عین آدم زر بزن، بفهمم چی میگی!

با صدای خودش و بدون لهجه شروع کرد.

- طلا!

- ها؟

- طلا!

- ها؟

با صدای بغض کرده گفت:

- آه گلبم! دریغ از یک جانم! تو چرا اینقدر سنگی؟

- درتو بذار.

- خبر مرگت زنگ زدم بگم....

با جیغ گفت:

- سوپرایز! تهرانم....

پوکر به آسمون خیره شدم.

همه میگن در این مواقع بسیار رو مخ میشم، اما آیا کسی آنها رو به پشمش میگرد؟

جواب مشخص می‌باشد.

خــــیــــر!

با صدای الو الو گفتن آذر به خودم اومدم.

- ها چه مرگته؟

- خوشحال نشدی؟

- چرا از شدت خوشحالی الان به آسمون خیره شدم.

با غیض گفت:

- باز اون حرکت رو مخ رو انجام دادی؟

- به تو چه؟

- احمق بیا فرودگاه دنبالم!

- مگه خودت چلاغی؟

- بلد نیستم اینجا رو!

به سنگ جلو پام ضربه زدم و گفتم:

- وایسا میام.

تا خواستم قطع کنم صدای جیغش اومد.

هول زده گوشی رو فاصله دادم.

که صدای با لهجه اش بلند شد، معمولا وقتی عصبانی میشد با لهجه حرف میزد.

- پسره اخمج برو اونور! تو میقوای برای من مزاخمت ایجاد کنی؟

گوشی رو قطع کردم و با سرعت به سمت موتوری که رد میشد رفتم......

 

*****

تند تند اینور اونور رو نگاه میکردم که از پشت سرم صدای جیغ آشنایی بلند شد.

برگشتم عقب!

آذر درحالی که با بقچه به سر یکی از پسرا میکوبید، فحش های زیر زانو میداد.

دستامو به صورت دعا بالا بردم.

- پروردگارا! مگه از پشت کوه اومده که بقچه به بغله؟

به سمت پسره رفتم و با زور و زحمت از زیر دست و پای نود کیلویی آذر اوردمش بیرون!

پسره با قدردانی بهم نگاه کرد و گفت:

- خدا خیرت بده آبجی!

روبه آذر با عصبانیت گفتم:

- چیکار این بدبخت داری؟

با حرص گفت:

- این؟این بدبخته؟این به من گفت بیا برسونمت.

با بهت به پسره نگاه کردم که با بیچارگی گفت:

- آبجی به مولا تاکسی دارم.

با کلافگی دوتا کوبیدم تو صورتم و روبه پسره بدبخت گفتم:

- تو برو حاجی،این دختره چاغ دیوونه اس!

پسره با تأسف سر تکون داد و رفت، که آذر با بغچه زد زیرم و پرت شدم جلو...

- مگه مریضی؟

- اشغال کجای من چاغه؟

- نمیدونم!ولی در نظر من تو چاغی!

- کثافت همش شصت کیلوعم!

- خفه شو! بدبخت سینگل به گور، سینگلی اینقدر بهت فشار آورده که چسبیدی به یه بچه شوفر؟

- دهنتو ببند. الکی ادا درمیورد جلوتو! 

با مظلومیت کوبید تو سرش و گفت:

- یه خاطرخواه درست حسابی هم نداریم.

با رگ های بیرون زده مشتمو نشونش دادم و گفتم:

- مگه تو میخوای ازدواج کنی؟

با ترس سرتکون داد و گفت:

- نه.... نه...مگه از جونم سیر شدم؟

با تحسین سرتکون دادم و گفتم:

- آفرین!بریم.

سرتکون داد و چمدونشو پرت کرد رو زمین و پرید بغلم....

وسط اون همه آدم پاشو قفل کمرم کرد و دور خودمون میچرخیدیم.

با داد گفت:

- دلوم سیت تنگ بی لنتی!

همون‌طور که آب دهنم آویزون بود پرسیدم.

- این کدوم لهجه اس؟

با ذوق گفت:

- لری! تازه یاد گرفتم.

یادم باشه بعدا ازش بپرسم چجوری به لری فحش بدم.

پرید پایین و دستامون انداختیم دور گردن هم و به طرف موتوری راه افتادیم.

بیخیال پریدیم بالا و موتوری هم با بهت راه افتاد.

بدبخت حق داشت، دوتا دختر نشسته بودن ترکش!

داشتم از ورود هوا به دهنم حال میکردم که با جیغ اذر موتوری هل کرد و چپ کردیم.

موتور یه ور، من یه ور ، پسره یه ور، 

آذر گودزیلا لنگ در هوا!

با تمام توانی که از خودم سراغ داشتم به باسنش کوبیدم و میشه گفت اندک برآمدگی هم که داشت، صاف صاف شد.

با جیغ گفت:

- چَکا مَکنی طِلا؟

- بیشعور چرا جیغ میزنی؟

پوکر گفت:

- چمدونمو جا گذاشتیم.

دوتا کوبیدم تو صورتم که موتوری با همون صورت زخم به طرف موتورش دوید و تو همون حالت که روشنش میکرد گفت:

- دختره دیوونه!

بعدم در مقابل نگاه حیرت زده من تو افق محو شد.

تو اون شرایط اینقدر بهم فشار اومده بود اینقدر عصبی شده بودم که جفت پا با تمام توان و تا جایی که میتونستم کوبیدم رو باسن آذر!

من اون موتوری رو با خون دل پیدا کرده بودم.

جیغ گوش کر کنی کشید که یه ماشین کنارمون ترمز کرد.

آذرم که جرات زدن منو نداشت، به سمت پنجره ماشین رفت و همونجور که باسنشو ماساژ میداد جیغ زد.

- هان؟تو چی میخوای؟چه مرگته اینجا وایسادی؟میخوای شماره بدی؟برو بمیر.

پسره با بهت گفت:

- خانوم دیدم چمدونتونو جا گذاشتین دنبالتون اومدم بهتون بدم.

و باز هم لگد من بود که رو باسن آذر فرود اومد.

نیومده این همه بدبختی کشیدم از دستش، وای به حال اینکه بخواد بمونه.

اما آذر در نهایت پرویی در جلو رو باز کرد و نشست.

روبه راننده گفت:

- زودباش مارو برسون.

پسره با بهت سرتکون داد و روبه من گفت:

- شمام بیا بشین.

با نهایت درد و بهت زدگی نشستم.

@ Torkan dori

@ M.M☆ویژه☆

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۱۱

پسره همچنان از پرویی آذر تو افق محو بود و منم با درد صورتمو جمع میکردم.

دریغ از یک خراش، رو صورت این گودزیلا!

- حاجی گور بابا همسایمون.....

یه متر پریدم بالا و با تعجب به آذر درحال قر دادن نگاه کردم.

نه دیگه صبرم حدی داشت.پسره بدبخت گرخیده بود.

پاهامو آوردم بالا و جمع کردم تو شکمم، با تمام قدرت به صندلی ضربه زدم که آذر پرت شد جلو و سرش خورد به داشبورد.

با عصبانیت روبه پسره گفت:

- ای...ای..مادر جان مردم! شهپیر نهلت!

پسره با تعجب گفت:

- شهپیر چیه؟

آذر با افتخار گفت:

- یه امامزاده تو خوزستانه! بختیاری ها اعتقاد دارن، زیارتش کنی شفا میده.

- خب نهلت چیه؟

با بیخیالی زد رو شونه پسره و گفت:

- یعنی امامزاده شهپیر بزنه به کمرت نصف شی......

اون همچنان توضیح میداد و نگاه من به دستش بود!

رگ گردنم عین چی باد کرده بود.

نگاه خشمگینم بین دستش و لبهاش در گردش بود.

تو اولین فرصت میزدم دستشو نصف میکردم.

با رسیدن جلو در چوبی خونه، آذر چمدونو گرفت و بدون تشکر به سمت در راه افتاد.

اصن یه پرویی بود دومی نداشت.

روبه پسره همچنان در افق گفتم:

- دمت گرم داداش! چقدر تقدیم کنم؟

با بهت لبخند استرسی زد و گفت:

- نه...نه...نیازی نیست، فقط.....

دستشو کرد تو جیب کتش و یه کارت داد به طرفم گرفت.

جانم؟شماره؟

تا خواستم با یه غوداا بزنم نصفش کنم با عجله گفت:

- حتما رفیقتو بیار ببینمش.انگار مشکلش جدیه!

در مقابل نگاه بهت زده من گازشو گرفت و رفت.

یه نگاه به کارت کردم.

- دکتر علی شهریاری! روانشناس!

زدم زیر خنده و همون‌طور که کلیدو به طرف آذر پرت میکردم گفتم:

- پلشت ببین چه غلطی کردی ، پسره کارت روانشناس داد به من!

با بیخیالی دستشو تو هوا تکون داد و رفت داخل!

از ته دل نفس عمیق کشید که به علت آلودگی هوا از جانب توالت به سرفه افتاد......

زدم تو کمرش که داد زد.

- چیکار میکنی عوضی؟

- دهنتو ببند گودزیلا!

- سلام

با صدای ساسی به طرفش برگشتم.

کلا این مادر مرده رو یادم رفته بود.

آذر با دیدنش با ذوق بهش نگاه کرد و کشیده گفت:

- ســــــاسی!

ساسی بدبخت هول زده نگاهش کرد که به سمتش یورش ببرد و تا خواست بغلش کنه، از پشت مانتوش گرفتم و نوچ نوچی کردم.

تازه یادم افتاد قرار بود دستشو بشکنم!

یکم بهش نگاه کردم، درحال تقلا واسه رهایی بود تا داداش بیچاره منو بغل کنه.

با یه حرکت برش گردوندم و به ضربه شدیدی دست راستشو گرفتم و پیچوندم.

اونقدر پیچوندم که صدای جیغش بلند شد .

ساسی ترسیده به سمت آذر اومد.

اونم که جوگیر کلا منو فراموش کرد و با بغض روبه ساسی گفت:

- آه عشق من! دیر امدی، این گودزیلا مرا گروگان گرفته است.

با عصبانیت دستشو یه پیچ دیگه دادم که جیغ گوش خراشی کشید و رو زمین پخش شد.

حقش بود، اصن عذاب وجدان نگرفتم.

قانون، قانونه! 

نباید میزد زیر قانون حلقه سه نفره!

طبق سومین قانون حلقه اگر هر قسمت از بدن اعضای حلقه به جنس مخالف بخوره، همون قسمت می‌شکنه و شوخی بردار نیست.

نگاهم به دکتر بود که با تأسف سر تکون داد و گفت:

- کدوم نره خر بیشعوری این بلا رو سرش آورده؟

آذر با بغض به من اشاره کرد که ساسی ترکید از خنده....

دکتر با تعجب عینک ته استکانی شو جابه‌جا کرد و با بهت گفت:

- شما...شما..این بلا رو سرش اوردید؟

با بیخیالی شونه بالا انداختم و گفتم:

- آره.

- چرا؟

- چون چ چسبیده به را! شما کارتو بکن.خیانت کرد دستشو شکوندم.

با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

- به شما خیانت کرد؟

- آره!

- م...مگه شما...تو...تو لزبینی؟

تو افق محو شدم.

گیرم لزبینی که گفت نبود، گیرم جوری که منو خطاب کرده بود.

یه بار میگه تو! یه بار میگه شما!

وات د فاز؟

- چرا چرت و پرت میگی مرد حسابی؟ کارتو انجام بده.

تند، تند عکسا رو برسی کرد و به گچ دست آذر اشاره کرد و گفت:

- بدجوری شکسته دوماه بمونه.

آذر با ذوق به دستش خیره شد.

ساسی زیر گوشم گفت:

- این اسکلم کم داره ها! دستش شکسته ذوق می‌کنه.

از اونجایی که گوشای آذر جان بسیار دراز است شنید.

شنید و با همون دست گچ گرفته کوبید تو سر ساسی، که من به جاش با امواتمون بای بای کردم.

با خباثت گفت:

- اسکل خودتی و هفت جد و آبادت؛

ساسی که انگار خیلی تو جو فرو رفته بود با رگ باد کرده گفت:

- صبر کن ببرمت خونه، برات دارم ضعیفه!

آذر به جای عصبانی شدن، ذوق مرگ شد.

اینقدر که این بدبخت واسه مزدوج شدنش تلاش کرده،امریکا واسه پیشرفتش نکرده.

انگار نه انگار که واسه برخورد دستش به یه مذکر زدم چلاغش کردم!

با تأسف سر تکون دادم و به طرف صندوق بیمارستان راه افتادم. نیومده خرج گذاشت رو دستم!

 

****

 رو وانت اصغر نشسته بودم و هندونه می‌خوردم.

تو این گرما هندونه واقعا نعمت بود.

- داش اصغر، اسی رو ندیدی؟

همون‌طور که هندونه ها رو روهم میچید، گفت:

- نه والا!

همون موقع فریو دیدم که به طرف من میومد.

تا رسید، مثل عادت همیشگی من دستشو گذاشت رو سینش و سلام کرد.

- سلام داش فری! چه خبرا؟

- سلامتی آبجی، راستش اسی کارت داشت.

@ Torkan dori

@ M.M☆ویژه☆

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۱۳

خیلی سخته تحمل آدمایی که از نظر تو وجود ندارن.

آدمایی که فقط صدا دارن و هیچ بویی از انسانیت نبردن!

این مرد از اون دسته آدمایی بود که نباید به گرگ نسبتش می‌دادی.

فقط شغال بودن تو ذاتش بود و اینو تو برخورد اول حس میکردی.

باید میرفتم سراغ اون دختر، آخرین تلاش واسه رفتن اون دختر بود.

- طلا! 

هامون با تأسف سر تکون داد و گفت:

- به مرحمت خدا خل شد رفت.

- باید بریم سراغ دختره!

با ترس سر تکون داد و گفت:

- عمرا! من دیگه نمیام، اون گنده بک زده تو سرم نمیتونم درست ببینم.

به ممد نکته کردم که خیره به سقف بود.

- خودتونو پاره نکنین، خودم میرم.

باهم دست زدن و عین مهد کودکی ها ذوق کردن.

- گشنمه!

کمد با عجله بلند شد بره مایتابه رو بیاره که به سمت اتاق دویدم.

- من میرم سراغ دختره.

هامون با داد گفت:

- تو این چند سال به لطف این سلطانی همه جورشو دیدم، ولی دختر لات!

خدایی ندیدم.

- اگه قبول کنه، هر روز جلو چشمت میبینیش.

 

«طلا»

 

- آبمیوه!

برگشتم سمتش و با حرص گفتم:

- زهر مار! از دیشب تا حالا مسترا هم میری من باید بیام، سرپا بگیرمت.

با ناله به دست گچ گرفته اش ‌ و دنیای بیخیال از همه جا اشاره کرد و گفت:

- این نفله که هیچ غلطی نمیکنه لاقل تو کمکم کن.

چشمامو ریز کردم و با حالت مشکوکی گفتم:

- وایسا ببینم، نکنه تو داری تلافیشو سرم درمیاری! دنیا هم کمکت.....

چیییییییی؟

دوتایی به سمت در دویدن، منم با همون شلوار شیرازی لنگامو اندازه زرافه باز میکردم و می دویدم.

از دیشب تا حالا مثل یه حمال واقعی بودم!

- وایسا ببینم پدرسگ، منو سرکار میزاری؟

از همین دمپایی رو نکردم تو حلقت که طلا نیستم!

بی‌توجه به تیپ ضایعم در رو باز کردم تا خواستم برم بیرون، یکی عین جن پرید جلوم و مثل مدلا ژست گرفت.

پوکر بهش نگاه کردم.

واقعا خیال میکرد مرد عنکبوتیه؟

اون اسطوره کجا؟ این مفنگی کجا؟

- مگه کرم داری؟

با استرس بهم نگاه کرد که مشکوک چشمامو ریز کردم.

- ساسی!

با لبخند مسخره ای گفت:

- جون آبجی

- ساسی

- جونم

داد زدم.

- ساسی!

شونه هاش پرید بالا و با استرس گفت:

- توضیح میدم...خب ....توضیح میدم فقط الان بریم تو......

 

******

 

- وای...وای...وای! من چه غلطی بکنم ساسی!

شرمنده سرشو انداخت پایین.

- ساسی! بدبخت شدیم.

دونیا برای بار دهم با دمپاییش کوبید تو سر ساسی و آذر آب دماغشو پاک کرد و با گریه گفت:

- الان چیکار کنیم؟ میمیریم؟

شارژر موبایلو به سمتش پرت کردم که جا خالی داد و شارژر هزارتیکه شد.

- احمق بیشعور، آخه به توچه که بکشتنت؟

اصن تو چه شخصیت مهمی هستی که بکشنت؟

با اعتماد بنفس گفت:

- من؟ من آذرم!

با تمسخر گفتم:

- خوشبحالت!

- میگم...میگم....

برگشتم سمت ساسی و با حرص گفتم:

- ها؟ چی میگی؟ منو بدبخت کردین رفت.

با بغض گفت:

- آبجی طلا خودم درستش میکنم.

- ساسی فقط ببند. آخه تو این وضعیت که شپش ته جیب من بالانس میزنه، این همه پول از کجا بیارم بدهی تو به یه قاچاقچی دیوونه رو بدم؟

آذر با فین فین گفت:

- اونم قاچاقی اعضای بدن!

با گریه بلند تری گفت:

- هممون میمیریم، من هنوز ازدواج نکردم.

دمپای شصتی من بود که تو صورتش فرود اومد.

- دستتو شکستم بس نبود؟

با بغض نگاهی به دستش انداخت که ساسی گفت:

- به جون تو .....نه به جون همین آذر قسم اصن خبر ندارم کی اون سفته ها رو امضا کردم!

آذر با ذوق گفت:

- من...من...منو میگه!

دونیا با تأسف سر تکون داد و گفت:

- اگه یه بانک هم بزنیم نمیشه.

ساسی به من من گفت:

- راستش....راستش...اون یارو گفت طلا رو بیارم، بدهی مو صاف می‌کنه.

دونیا با بهت بشکنی زد و گفت:

- خودشه! 

آذر با خنگی گفت:

- چی خودشه؟

دستی به صورتم کشیدم و با بیخیالی گفتم:

- اون پول نمی‌خواد، در واقع هیچی نمی‌خواد فقط آقای روباه .....

با انگشت اشاره به مغزم ضربه زدم.

- و اینو میخواد.

آذر با چندش گفت:

- توعه کله پوکو میخواد بزاره تو تاقچه؟

و باز هم دمپایی دونیا بود که تو سرش فرود اومد و با قیافه متفکری گفت:

- پس وقتی تورو میخواد و می‌دونه آقای روباه تویی.....

ساسی با بهت گفت:

- از همه چیز خبر داره و می‌دونه طلا شرخر نیست و شغل اصلیش چیز دیگه ایه!

@ Torkan dori

@ M.M☆ویژه☆

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۱۴

 یقه ی پیرهن چهار خونه مشکی قرمزمو صاف کردم.

دونیا سمت راستم و آذرم سمت چپم، همزمان سه تا عینک آفتابی زدیم رو چشممون که هوا تاریک شد.

با تعجب عینک رو برداشتم که اون دوتا کله پوک هم همین کارو کردن.

پوکر شدم و عینک و زدم.

- ساسی!هوی ساسی بیا دیگه!

ساسی با اعتماد بنفس کنار آذر وایساد و بی توجه به آذر در حال غش ژستی گرفت و گفت:

- بریم؟

پوکر به تیپی که زده بود نگاه کردم.

مثل یه آفتابه وسط طبیعت وایساده بود.

دونیا با چندش گفت:

- ریدی تو استایلم!

ساسی بی‌توجه به دونیا و اصرار هاش که این لباس مسخره رو دربیار موهاشو سیخ کرد بالا و به سمت کوچه راه افتاد و تو همون حالت گفت:

- احمق گل گلی مد شده. بزار دوبار بپوشم ببین چجوری همه همینجوری میریزن بیرون! وایسین تا برم ماشین بیارم بریم.

نگاهی به ساعت مچیم کردم و با کلافگی گفتم:

- رفته ماشین بیاره یا بسا....

همون لحظه پیرهن گل گلی ساسی رو دیدم که تو هوا به اهتزاز درآمده بود.

یهویی یاد فیلم شعله افتادم.

با دیدن ماشینش دهنمون اندازه غار باز شد.

اون لحظه به این ایمان آوردم که ساسی جزو خزترین و کله پوک ترین انسان های زندگیمه!

با عشق به وانت پوکیده اصغر وانتی که پر هندونه بود اشاره کرد و گفت:

- بچز بریزین بالا!

دمای بدنم رفت بالا، رگم بیرون زد.

دونیا با بغض گفت:

- گاوه؟ نه گاوه؟

با داد ادامه داد:

- نه گاوه؟

خواست به سمت ساسی حمله کنه که اصغر پیاده شد و با نق نق گفت:

- بشینین دیگه!

سوال دقیقا همینجا بود.

کجا بشینیم؟ رو هندونه ها؟یا تو سر کچلش که انگار نقشه آفریقا روشه!

آذر بیخیال از همه جا رفت جفت ساسی نشست و دوتایی هندونه قاچ کردن.

مثل دوتا زوج که رفتن ماه عسل هندونه چپوندن دهن هم......

آذر با نگاه به قیافه من روبه ساسی گفت:

- فکر کنم ازمون قطع امید کرد!

دونیا با چندش گفت:

- اصن شک نکن.

بعدم پاشو کوبید زمین و با غر غر گفت:

- من عمرا پشت این لگن نمیشینم.

صدای حرصی اصغر بلند شد.

- آبجی نمیخوای سوار نشو، چرا به آرمینا توهین میکنی؟

دو دستی کوبیدم تو صورتم!

- بیا این لگنم واسه ما شاخ شده.

دونیا با تعجب گفت:

- منظورت از آرمینا این وانت پوکونده که نیست؟

اصغر با جدیت سر تکون داد و گفت:

- دقیقا همینه!

- مگه میشه؟ مگه داریم؟

ساسی با کلافگی گفت:

- هم میشه هم داریم. بیا سوار شو دیر شد.

با هر بدبختی بود بغل دونیا نشستم.

دونیا آروم گفت:

- این ساسی جوری گفت برم ماشین بیارم، خیال کردم الان با بنز میاد.

لعنت بهش! الان استایلم شبیه یه آفتابه پلاستیکی وسط منظره طبیعته!

اون لحظه ایمان آوردم که من و دونیا چقدر شبیه همدیگه فکر میکنیم.

با نگه داشتن ماشین توسط اصغر ، با تعجب بهش نگاه کردم که از ماشین پیاده شد و با کلافگی گفت:

- اینقدر بهش توهین کردین خراب شد.

دوتا شاخ رو سرم سبز شد.

- چی رو نگاه میکنین؟ بیاین هل بدین دیگه!

با بدبختی ساسی و دنیا و آذر رو پرت کردم پایین و دست به سینه بهشون زل زدم.

- زود باشین دیگه هل بدین.

آذر با ناراحتی گفت:

- تو پیاده نمیشی؟

- ناچ!

با بغض سرتکون داد.

اما دونیا سلیطه تر از این حرفا بود که بزاره من بشینم و اون هل بده.

با عصبانیت یه هندونه رنگ گوه رو به سمتم پرت کرد.

جا خالی دادم که داد اصغر بلند شد.

- ای ذلیل بمیرین شماها!

دونیا با کولی بازی خودشو به وانت کوبید و گفت:

- اگه طلا پیاده نشه منم دست نمی‌زنم.

بیخیال شونه بالا انداختم و شروع کردم سوت زدن.

اما در کسری از ثانیه وسط آسفالت پهن شدم!

از تعجب شاخ درآورده بودم.

با صدای خنده اون گودزیلا ها سر بلند کردم که اصغر با قیافه حق به جانب گفت:

- بلند نشدی، منم دکمه سوسک چپه کن رو زدم و تو چپه شدی‌.

با همون فک چسبیده به زمین گفتم:

- مگه میشه؟ مگه داریم؟ آخه این وانت قراضه از این آپشن ها نداشت!

با اعتماد بنفس گفت:

- از وقتی چرخ هامو پنچر مردی حسابی مجهزش کردم......

با صدای داد ساسی به سمتش برگشتیم.

دستش لای تله موش گیر کرده بود.

اصغر با افتخار گفت:

- اینم یکی از آپشن هاش! اگه خواستی کاپوت شو بزنی بالا دستت گیر می‌کنه.

پوکر گفتم:

- اوشکول خان، اگه خودت خواستی چی؟

دستی به سر کچلش کشید و با خجالت گفت:

- فکر اونجاشو نکرده بودم.

دونیا دست به کمر گفت:

- خسته نباشی.

چهارتایی پشت وانت، وانتو هل می‌دادیم و اصغر کیف دنیا رو میکرد.

پا رو پا انداخته بود و به خر های بارکشی مثل ما هر هر می‌خندید.

دونیا- قرار بود این ما رو ببره ولی ما داریم اینو می‌بریم.

اذر- نظرتون چیه پیاده بریم؟

بشکنی زدم و وایسادم، یقه امو صاف کردم، کلاه کپ مشکی مو برعکس گذاشتم رو سرم و بدون توجه وسط جاده بلند خاکی راه افتادم.

اونا هم دنبال من اومدن و حالا ما بودیم که به ریش اصغر می‌خندیدم........

 

جلو در وایسادیم و به آذر اشاره کردم که وقتشه!

دونیا شاش سگ رو به سینه اش چسبونده بود و عین بچش فشارش میداد.

ساسی همچنان با موهای سیخ سیخیش درگیر بود.

قیافه خیلی خوبی داشت، اما تیپش خیلی خز بود.

از خز هم خز تر!

درسته خوده من شلوار کردی استفاده میکردم، اما ساسی با گل‌گلی شورشو دراورده بود.

@ Torkan dori

@ M.M☆ویژه☆

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۱۵

اذر- دوربینا رو چیکار کنیم؟

از لای صحبتای اسی فھمیدم که دوربینا فقط ضبط میکنن و کسی کنترلشون نمیکنه...

- اگه صورتامون رو بپوشونیم ...دوربین اومدن ما رو ضبط میکنه اما از روی اونا نمیتونن مارو شناسایی کنن...

ساسی- اما اسی میگفت چندتا از دوربینا فعاله و کنترل میشه.

به سمتش برگشتم.

- چی؟اسی که چیزی به من نگفت! کدوم دوربینا؟

دونیا- این پسرخاله ما هم اینقدر قاطیه نمیدونه چه زری میزنه.

ساسی- دوربینایی که روبه حیاط جلویی نصب شدن کنترل میشن.یعنی اگه ما رو ببینن

تو یه دقیقه کارمون ساختسو دیگه نمیتونیم بیرون بیایم...

- اما من ...ما مجبوریم از راه جلویی وارد خونه بشیم...تو نقشه جز اونجا راه دیگه ای ھم پیدا نمیشه‌ که بتونیم وارد خونه بشیم...

شرمنده سرشو پایین انداخت و گفت:

- همش تغصیر منه، شرمنده تم به مولا!

- زر زر نکن. 

با قیافه متفکری گفت:

 راه جلویی اون دوربینا نصب شدن که عبور و خروج افرادی رو که با اون خونه در ارتباطن رو چک کنه و ثبتشون کنه...چیزی ھم از چشمشون دور نمیمونه...به ھمین خاطره که تو خونه ھیچ دوربینی نیست.اگه بخوایم گیر نیفتیم باید از راه پشتی وارد خونه بشیم

سرم رو تکون دادم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم.یه بار دیگه نقشه رو نگاه کردم....

از جا پریدم!

- بشینین همینجا تکون نخورین، تا بیام.

از پشت دیوار بیرون اومدم و به سمت پشت اون خونه باغ راه افتادم.

خونه بزرگیه، دیوارای بلندی داره و طبق گفته

اسی با سیم خاردار پوشونده شدن و بالای دیوار ھم حفاظ زده شده.

خیلی تاریکه!

به ساعت مچی مشکیم نگاه کردم.

- دو و نیمه شب!

فقط یک ساعت وقت دارم.

از جلوی در رد شدم و به دیوار بلند خونه نگاه میکنم،مدام تکرار میکنم.

- چجوری بریم تو؟

به درخت کاجی که

نزدیک دیواره نگاه میکنم...یکی از شاخه ھاش بھ اون طرف دیوار افتاده.

بشکن زنان قر میدم.

- خودشه!

- چی شد طلا؟ راهی هست؟

به طرف دونیا برگشتم.

- مگه نگفتم نیاین؟

انگشت وسط شو نشونم داد و با خباثت گفت:

- فکر کردی میذارم تنهایی، سوپرمن بشی؟

دستمو به معنی خاک بر سرت واسش تکون دادم.

- ساسی کو؟

آذر با افتخار گفت:

- نذاشتم بیاد، اونم بیاد بمیره که دیگه شوهری واسه من نمی‌مونه.

تو دستی کوبیدم تو سرم!

- شاسکول! الان تو چجوری میخوای از این درخت بالا بری؟ برو بهش بگو بیاد.

دستشو تو هوا تکون داد و گفت:

- دست و پاشو بستم نمیتونه بیاد.

پوکر به آسمون زل زدم.

- لال بمیری ایشالله! ماسک هارو بده.

با خنگی گفت:

- ماسک؟

- آره، بهت دادم واسه اینکه شناسایی نشیم...

سرشو خاروند و گفت:

- فکر کردم اونا رو دادی بعدا گودبای پارتی بگیریم.

- بارالله! چرا من؟ چرا منو با این گودزیلا آشنا کردی؟

با برخورد بوی بدی به صورتم، بینیمو چین دادم و با چندش به جوراب مشکی آویزون از دماغم نگاه کردم.

دونیا- زود بکشین سرتون بریم.

- آخرین باری که شستیش کی بود؟

با بیخیالی گفت:

- رفتیم شابدالعظیم زیارت!

- یک سال پیش؟

به تایید سرتکون داد و گفت:

- اره، از مال عید پارسال تو دوماه کمتر!

- یه مشت انگل دور هم جمع شدیم، جامعه تشکیل دادیم.

آذر- بیا برو شَرِت بِکَن کُچه سگ!

جفت هم وایسادیم و باسنامونو بهم کوبیدیم.

- برو بریم حاجی!

پریدم سمت درخت و از شاخه اش که نزدیک دیوار بود گرفتم و مثل میمون بالا رفتم.

آذرم هم مثل من بالا اومد، اما دنیا مثل کودن ها به درخت و ارتفاع نگاه میکرد.

با ترس گفت:

- من نمیام.

- یعنی چی؟ گمشو بیا بالا!

- نمیام بلنده!

یکم به مخم فشار آوردم.

- دونیا اینور یه درخت موزه! بیا ببین.

با شنیدن اسم موز مثل یه مامولک کاملا حرفه ای از درخت بالا اومد.

- کو؟کجاست؟

- دروغ گفتم.

با سیلی که زد، برق از سرم پرید.

تا خواستم عربده بزنم، آذر مشنگه، از خدا بیخبر، من و دونیا رو با هم هل داد.

قطعا اگر از شاخه نمیگرفتم الان اون دنیا داشتم، به نکیر و منکر جواب پس میدادم.

دونیا مثل کارتون ها از پای من گرفته بود و منم از شاخه!

مثل کنه محکم به شاخه چسبیده بودم.

اگر میفتادیم پایین با کتلت یکی می‌شدیم.

دونیا با ترس گفت:

- طلا جون ننت ولم نکن.

اما آذر خرتر از این حرفا که نه خیلی خیلی از گاوم خر تر بود و با یه حرکت جانانه با پاش کوبید رو دستم!

به زور خودمو مکه داشتم داد نزنم.

لحظه آخر فرود روبه آذر گفتم:

- به شیر مادرم سالم از اینجا برم بیرون، اون دستتم می‌شکنم.

@ Torkan dori

@ M.M☆ویژه☆

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...