رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان آس‌بازی اهریمن | سایکو کاربر انجمن نودهشتیا


PsychoV7
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

♠️♤عنوان   رمان:   آس‌بازی اهریمن♧♣️

♠️♤نویسنده: سایکو♧♣️

♠️♤ژانرها:   جنایی،  معمایی،   عاشقانه،   اجتماعی♧♣️

♠️♤زمان پارت‌گذاری:   نامعلوم♧♣️

♠️♤خلاصه:

سه پسرجوان که لقب "مثلث شیطان" را از آن خود کرده‌اند حال اسباب‌بازی جدید پیدا کرده‌اند اما کدام یک از آن‌ها می‌داند که بازیچه‌ی اسباب‌بازی خویش شده‌اند؟!
پشت صحنه‌ی سینمایی خوی حیوانی هر اهریمن سناریویی از جنس عذاب خفته؛
جدالی نابودگر از جنس عطش قدرت بر پا می‌شود اما کدام شیطان   از بند طمعی که آن‌ها را زنده- زنده می‌بلعد رها خواهد شد؟♧♣️

ناظر:   @Asma,N

ویراستار: @آری بانو

ویرایش شده توسط Psycho.K
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

مقدمه:

خوی انسانی در انسان‌ها هم در خوابی عمیق فرو رفته.
دوزخ خلوت‌تر از هرگاه است گویی شیاطین منحوس میان آدمیان کمین کرده‌اند!
سه اهریمن خفته در گوش‌های مثلث به هوای دام وسوسه‌انگیزشان از خواب نفرین‌شده‌شان برمی‌خیزند و رهبری کارت‌های نحس آس‌بازی را به دست می‌گیرند اما چه کسی ابلیس ناظر بر بازی را می‌بیند؟
خواسته‌ی منحوسش همچون ستاره‌ی شامگاهی در تاریکیِ تیره و تاری که حال همه‌جا را چرک‌آلود کرده می‌درخشد...
هر باخت مساوی با یک جان!
بوی خونابه مشام قربانیان را نوازش می‌کند،
قطرات خون همچون دانه‌های یاقوت سرخ روی زمین سرازیر می‌شوند!
این آس‌بازی تنها یک برنده خواهد داشت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B9%DB%

فصل اول

عنوان: آرِس

پارت 1

- بالاخره خبرش بین بقیه هم پیچید؟
پیرمرد مقابلم با لبخند محوی که بر روی چهره‌ی چروکیده‌اش نقش بسته بود لب گشود:
- بله، تمام‌شون خبردار شدن.
خواستم چیزی بگویم که با نگرانی لب زد:
- اما رئیس! همگی نگران شماییم اونا می‌دونن که من به عنوان معاون مشغولم و پشت‌صحنه‌ی کارهامون خوبه دیگه‌ای هست!
با صندلی چرمی مشکی‌ام کاملاً به سویش چرخیدم با حالت خاصی دستانم را به هم قفل کردم و روی سطح سرد و براق میز سیاهم گذاشتم؛ با همان لحن آرام همیشگی‌ام در مقابل چهره ناآرامش کوتاه گفتم:
- نیازی به نگرانی نیست.
سرش به نشانه تبعیت از حرفم تکان داد و به سوی در خروجی اتاق قدم برداشت، در حالی که نظاره‌‌اش می‌کردم یک‌دفعه با فکری که به ذهنم رجوع کرد گفتم:
- از یاد نرفته! لطفاً اطلاعات مثلث شیطان رو هم تا ساعت هفت بعد از ظهر تحویل بدید.
"چشم"‌ای گفت و روح خسته‌ی من را در آن اتاق ظلمت‌زده تنها گذاشت.
دست بردم و کشو میزم را آرام باز کردم، جعبه بنفش تیره‌ای که روکش مخملی داشت با دقت و دو دستی خارج کردم؛ برای بار هزارم در این چند سال نامه‌ی پدرم را برداشتم و شروع به خواندن کردم:
" دخترکم شاید حالا که این برگه رو می‌خونی من به دست چند نفر کشته شدم! از کینه دست بکش، از باند هم دست بردار و با برادرت زندگی جدیدی رو شروع کن."
"کینه!"
در حالی که این کلمه همچون ماری زهرآگین در ذهنم می‌پیچید تلخندی روی چهره‌ام نقش بست!
کینه‌ای نداشتم اما در این چند سال نتوانستم از باندی که پدرم جانش را زیر پایش گذاشته بود دست بکشم، پس تصمیم خودم را با پافشاری ادامه دادم و این باند را جهانی کردم اما خب دروغ چرا؟! از همان ابتدا هم رئیس بودن به مذاقم خوش آمده بود!

ویرایش شده توسط Atarin
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت 2

شلوار جین آبی‌کاربنی‌ را پوشیدم، تیشرت ساده‌ و گشاد سفیدی با جلیقه‌ی اسپرت قرمز رنگ نسبتاً کهنه‌ای تنم کردم و در نهایت کلاهم را روی سرم گذاشتم.
موهایم آنقدر کوتاه بودند که کسی متوجه دختر بودنم نمی‌شد و با ماسک سیاهی هم که زدم دیگر درست مانند یک پسر جوان شده بودم!
مثل آن‌یکی‌ها کارم را با رژلب قرمز و لباس جذب مشکی حل نمی‌کردم در مسائل من ضامن اسلحه مقدمه را آغاز می‌کرد و ماشه به آن پایان می‌بخشید!
با نگاهی سرد سرتاپایم را در آینه‌ی قدی از نظر گذراندم، لابد حالا باید لبخندی از سر رضایت روی لب های مرده‌ام نقش می‌بست، نه؟ نه! من وجودم را در همان هفت سالگی در گورستانی به نام زجر، تنهایی و درونگرایی به خاک سپردم و حتی فاتحه‌ای هم برایش نخواندم!
از اتاق خارج شدم که آقای آرمند یا همان معاونم مقابلم ظاهر شد:
- رئیس واقعاً برام قابل قبول که نیست که شما به عنوان بادیگارد همراهم بیایین هرچند ساختگی!
"هرچند ساختگی" را طوری به زبان آورد که گویا واقعاً زیردستش بودم!
آه! انگاری تاریخ انقضای تو هم به پایان رسیده پیرمرد!
بی‌توجه به سخنان شرمنده‌نمایش راهم را به سوی پله‌ها کج کردم.
سکوت را ترجیح دادم، با خرد کردن شخصیتش قرار نبود چیزی به دست بیاورم و نباید با تشکر و هزاران لوس‌بازی بدتر از خودش به رویش می‌خندیدم.
از ویلا بیرون زدم که نسیم گرم هوای تابستان آرام کنار گوش‌هایم که از ماسک بیرون بودند نوازش کرد.
ماسکم را پایین کشیدم و هوا را ولع در شش‌هایم فرو بردم.
ماشین مقابل پایم ترمز کرد، یکی از گاردها فوراً پیاده شد و به سمتم آمد تا در را برایم باز کند.
ارام گفتم:
- نیازی نیست می‌تونی بری.
خودشان می‌دانستند که علاقه‌ای به تکرار حرفم ندارم، سرش را پایین انداخت و دوباره به سرجایش برگشت.
در را باز کردم و سوار شدم، چند ثانیه بعد آرمند هم آمد و در صندلی شاگرد نشست.
***
صدای قیژ- قیژ کشیده شدن لاستیک های ماشین در گوشم پیچید.
راننده روبروی باغ بزرگ عمارتی ترمز کرد.
ابتدا من پیاده شدم، برای این‌که سناریو‌ی مرگم به بهترین نحو پیش برود در را برایش باز کردم و بعد از ادای احترام بی‌هیچ حرفی با دست به مرد هیکلی و محافظ های غول‌تشنی که مقابل‌مان ایستاده بودند اشاره کردم.
بالاخره آقا پیاده شد و من هم پشت‌سرش رفتم، با انگشتانم آرام به محافظ‌ها اشاره کردم تا همان‌جا بمانند.
از در ورودی باغ که گذشتیم تمامی محافظ های باند دراگون تعظیم کردند.
بیشتر از چند سانتی‌متر با آرمند فاصله نداشتم، مقابل در ورودی ویلایی که بعضی از قسمت‌هایش آبی بودند توقف کردیم.
رئیس باند به گرمی دست معاونم را فشرد و دستش را به سوی در قهوه‌ای که پوشیده شده بود از نقش‌های آهنی پیچ در پیچ شاخه‌های درخت اشاره کرد.
بادیگارد‌هایش می‌خواستند همراه‌مان بیایند که آرمند حرفی که از قبل یادش داده بودم را همچون طوطی سخن‌گویم به زبان آورد:
- بهتره بدون محافظ معامله کنیم.
الیور فانتوم با خنده اما طعنه‌دار لب زد:
- ولی شما که بادیگارد هرچند ضعیف‌ و لاغرتون رو همراه خودتون میارید! سیاست های معامله رو که می‌دونید؟
آرمند خیلی استادانه لب گشود:
- یکی از محافظ‌هاتون می‌تونن بادیگارد من رو کنترل کنن.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت 3

سرش را چرخاند، تیر نگاهش را کشید و برروی آرین فرود آورد:
- هی پسر! بیا محافظ من رو کنترل کن.
آرینِ بیست و هشت ساله از نفوذی های خودم بود، آرمند واقعاً ماهرانه عمل می‌کرد.
سگ های دست‌آموز من مانندی نداشتند!
آرین که سرش را بلند کرد تیله های سرد و زمردی‌اش روی من قفل شدند.
یک‌تای ابرویش را با نگاهی مشکوک بالا انداخت و به سویم قدم برداشت.
مقابلم ایستاد و دستش را آرام به سمتم دراز کرد، تا به الان هیچ مردی اجازه‌ی دست زدن به من را به خودش نداده بود اما این‌بار از روی اجبار بود.
دستانم را باز کردم و در هوا نگه داشتم، دستش را با چند میلی‌متر فاصله تا به من نخورد روی بازوهایم کشید.
به سرعت با همان فاصله روی قسمت های پایینی سویشرتم هم کشید و سرش را به معنای این که سلاحی به همراه ندارم تکان داد.
فانتوم رضایت‌مندانه گفت:
- پس بفرمایید داخل.
وارد ساختمان که شدیم اطراف را از نظر گذراندم، هر دو طرف ورودی پله‌های مجللی با نرده های طلایی رنگ وجود داشتند.
کمی جلوتر هم که گویی سالن پذیرایی بود سه کاناپه‌ی سیاه و سفید قرار داشتند.
آرمند و الیور روبروی هم نشستند، آرمند همان سخنانی که چند روز پیش محکم و تهدیدوار برایش دیکته کرده بودم دقیقاً همانند یک طوطی تکرار می‌کرد.
با حرفی که رئیس باند دراگون زد ابروهایم را درهم گره زدم:
- گاردهاتون زیاد لاغر و ضعیف نیستن؟
و پس از اتمام حرف آزاردهنده‌اش با دستان پشمالو و بزرگش به من اشاره کرد.
به‌طور غیر منتظره‌ای به سویش قدم برداشتم و کلتم را از داخل جیب سویشرتم بیرون آوردم.
پوزخندی زد و دهانش را برای صدا زدن افرادش گشود که اسلحه‌ام را محکم روی لب‌هایش نشاندم و خونش سرازیر شد!
ماسکم را پایین کشیدم و با نیشخندی در صورتش خیره شدم.
با نگاهی غضب‌آلود من را می‌نگیرد و از شدت درد سرش را به حالتی که انگاری عذاب می‌کشد به این طرف و آن طرف تکان می‌داد!
بی‌تفاوت به چهره‌ی مچاله‌ شده‌اش لب برچیدم:
- رئیس اصلی هستم، بدبختید از آشناییم!
کلتم را وسط پیشانی‌اش گذاشتم و گفتم:
- حرفی برای گفتن نداری؟
با احتیاط به لب های لرزانش رجوع کرد و گفت:
- م... من می‌ت... می‌تونم... ه... هرچقدر که... پ... پول بخوا... بخوایید... ب... بهتون... بدم!
بی‌درنگ ماشه را کشیدم و زیرلب نجوا کردم:
- نه.
خون سرخ رنگش از میان دو چروک پیشانی‌اش مانند رودخانه گذشت، تا چانه‌اش سُر خورد و تبدیل به آبشار شد.
قطرات خونابه‌ی سرش با گذشت هر ثانیه شدت میافتند و من مثل همیشه مسلط به خودم بی‌هیچ واکنشی تماشاچی پایان سناریوام بودم.
با صدای معاونم از افکار ناخالصم بیرون کشیده شدم:
- رئیس! ظاهراً آدم‌هاش شروع کردن.
بدون حرف اضافه‌ای به سمت در خروجی رفتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت 4

تمامی‌شان را از گردن در مقابلم خم کرده بودند.
مقابل یکی ایستادم و گفتم:
- من رو دیدی؟
سرش را فوراً به سمت چپ و راست تکان داد.
قطرات عرقی که از سر وحشت روی پیشانی‌اش نقش بسته بودند را به وضوح می‌دیدم.
- در هر صورت می‌میری!
ماشه را برای دومین‌بار کشیدم و مرگ!
مقابل دیگری ایستادم و بی‌درنگ ماشه را رها ساختم.
صدای ضامن اسلحه،
کشیده شدن ماشه،
صدای گلوله‌ای که به روح انسان بی‌رحمانه چنگ می‌زد...
و در نهایت مرگ!
سه‌بار، چهاربار، پنج‌بار و...
جسد‌ها مقابل پایم فرود می‌آمدند و من سراغ دیگری می‌رفتم.
تنها سکوت و صدای گلوله آواز می‌خواندند و فریاد می‌کشیدند!
هوا را وارد ریه‌هایم کردم و ماشه برای آخرین‌بار از میان انگشتم سُر خورد و گلوله در سرش فرود آمد.
گلوله‌هایم دیگر تمام شده بودند، کلت را روی زمین خاکی و خونی انداختم.
سویشرت کهنه را جوری در تنم تکاندم که گویا لباسی از برند های معروف بود!
گستاخانه لب باز کردم:
- عاقبت سه دسته اینجوری میشه:
یک- خائن
دو- افرادی غیر از باند که از رئیس اصلی خبردار بشن
سه- کسایی که بخوان از باند من خارج بشن
و مطمئن باشید من صدم ثانیه هم برای همچین آدم‌هایی وقت تلف نمی‌کنم و از شرشون خلاص می‌شم!
همگی سرشان را به معنای احترام و اطاعت خم کردند.
- هکرها و مامورهای امنیتی رو بیارین و از شر تجهیزات امنیتی و هر دوربینی که هست خلاص بشید و نابودشون کنین، بعد از این که مدارک مهم رو هم به‌دست آوردین عمارتش رو آتیش بزنین.
بعد از پایان حرفم به سمت ماشین رفتم و سوار شدم.
سرم را به صندلی تکیه دادم و پلک های بلند مشکی‌ام را روی هم گذاشتم و در تاریکی دیدگانم فرو رفتم.
به جرات می‌توانستم بگویم نود و نه درصد احساساتم را از دست داده بودم!
در ضمیرناخودآگاهم در طول این بیست و یک سال برای چندمین بار با خودم مشغول صحبت کردن شدم:
از عشق، دوست داشتن و وابستگی وحشت داری!
وقتی کسی در حقت ناعدالتی می‌کند ناراحت نمی‌شوی و به‌جایش می‌خندی و منتظر زمان مناسب می‌گردی.
چیزهای بدی نیستند اما کمی عاطفه الزامی هست نه؟
مشکل هم در همین‌جاست! آدم کشتن، پول شویی، قتل، معامله‌ی مواد مخدر و من حتی می‌توانم اعضای بدن رئیس های بی‌مصرف و جانی باندهای دیگر را هم بفروشم اما چنین چیزی را ابداً بتوانم انجام بدهم!
پوفی گفتم و پلک‌هایم را گشودم.
مردم بی‌خبر از هر چیزی در تخیلات خود به سر می‌بردند و تاریکی با نوری چشمگیری در جای- جای این شهر می‌گشت، نه باید بگویم در این دنیا!
دختر بچه‌ای که بستنی شکلاتی دستش بود و با خوشحالی و ذوق‌زده آن را می‌خورد نگاهم را به سوی خودش جلب کرد.
هنوز هم یادم هست که وقتی هشت سالم بود پدرم به بهانه‌ی این که در مورد افتادن از سرسره چیزی به مادرم نگویم در راه برگشت دو بستنی تنها برای من خرید و همین‌قدر ذوق‌زده و با ولع خوردم‌شان!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت 5

با مرور خاطرات دوران کودکی‌ام ریز خندیدم اما حیف که حالا من با یک برادر بیست ساله‌ام تک و تنها مانده بودم!
با یادآوری داروین به سرعت موبایلم را از جیب شلوارم خارج کردم و با او تماس گرفتم.
هرچند در مقابلش کمی سرد برخورد می‌کردم اما با این حال او برادر کوچک و به‌قول معروف دوردانه‌ام بود!
صدایش در گوشم پیچید:
- جانم؟
- جانت بی‌بلا، کجایی؟
- تو مکان خودمم.
نفس آسوده‌ای کشیدم و گفتم:
- یکم بعد می‌فرستم آدمام بیان بیارنت پیش خودم.
تن صدایش رنگ کلافگی گرفت:
- کی؟
می‌دانستم که او از آدم‌کش بودن من چندان هم خوشش نمی‌آمد و معتقد بود نباید یک دختر بیست و یک ساله با چنین کارهایی دست و پنجه نرم بکند!
- فانتوم.
برخلاف پیش‌بینی‌ام آرام گفت:
- نیازی نیست بادیگارد دنبالم بفرستی خودم میام.
"باشه"‌ای گفتم و بعد از خدانگهداری کوتاه به تماس‌مان پایان دادم.
- رئیس رسیدیم!
در را باز کردم و از ماشین پیاده شدم.
دوباره همان کمر خم کردن های یک متری ده محافظ مقابل خانه و نگهبان های عمارت.
به سمت ساختمان خانه رفتم، کلید انداختم و وارد شدم.
خدمتکار مسنم خانم آلیسا با دیدنم جلو آمد و گفت:
- خانم! برای شام چی میل دارید؟
لبخند محو اما واقعی تحویلش دادم و لب زدم:
- من غذای خاصی میل ندارم، از داروین هم می‌پرسم اگه اون غذایی خواست بهتون می‌گم.
پس از اینکه او هم "چشم"ای زیر زبانش گفت به سمت پله‌ها رفتم، سویشرتم را از تنم در آوردم و روی دستم انداختم.
دستم را روی دستگیره‌ی در کرم رنگم گذاشتم و پایین کشیدمش.
سویشرت را روی تخت‌خوابم که رو تختی بنفش تیره داشت رها کردم و بعد از این‌که شلوار راحتی‌ام را پوشیدم با همان تیشرت در مخفی اتاق کار اصلی‌ام را باز کردم.
صندلی را کنار کشیدم و نشستم، لپ‌تاپم را باز کردم و نگاهی به صفحه‌اش انداختم.
آرمند پوشه های مربوط به مثلث شیطان را فرستاده بود.
بدون معطلی پوشه را باز کردم و به تند خط به خط نوشته‌ها را خواندم.
قطعاً آن سه دیوانه بدترین مافیاها در رده‌ی جهانی بودند!
زیرلب چند خطی که گویی مشخصات مهم‌شان نوشته شده بود زمزمه‌وار خواندم:
"سه دسته از مافیاها که اخیرا "مثلث شیطان!" نام‌گذاری شده‌اند در لس‌آنجلس زندگی می‌کنند اما با این‌حال ملیت آن‌ها ثابت نشده و هرکسی اطلاعات مختلفی دارد.
به گفته‌ی پلیس اینترپل ممکن است حتی هویتی که خود را معرفی کرده‌اند هم واقعی نباشد!
اولین نقطه‌ی مثلث که با نام مستعار آرس شناخته می‌شود با نحوه‌ی شکنجه‌ و پولدار بودن به شکل ماورایی مشهور شده! بسیاری گفته‌اند حتی قاتل های زنجیره‌ای هم از چنین روشی تا به الان استفاده نکرده‌اند!

@آری بانو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت 6

" قربانی‌های خود را با ابزار ساخته شده از طلا شکنجه می‌کند، در اکثر مواقع حلقه‌ای طلا به بینی او وصل کرده و بینی‌اش را از جا می‌کند و پس از شکنجه های متعدد و گذشت بیست و چهار ساعت به زندگی‌اش پایان می‌دهد!"
با دهن‌کجی یک تای ابرویم را بالا انداختم، تعجبی نداشت چنین کارهایی در بین خلافکارها عادی است و درجه‌ی بی‌رحمی با بالا رفتن مقام شدت هم میابد.
سراغ دومی رفتم:
"دومین نقطه‌ هم با نام مستعار عقرب مثلث از سه طریق به شهرت رسیده: کوکائین و هروئین‌هایی با فرمول خاص، نحوه‌ی قمار کردن و در نهایت سگ های میلیاردی‌اش.
نحوه‌ی شکنجه‌اش شاید برای خیلی‌ها غیرقابل باور باشد، او ادرار سگ های خود را به رگ قربانی تزریق می‌کند!"
"سومی که در این بین شاید دیوانه‌ترین باشد پسر یکی از مافیا های قدیمی می‌باشد که به نقل برخی از افراد دور خانواده به بیماری که هنوز هم این راز محرمانه مانده و برای کسی آشکار نشده، قربانی را در ساختمان های مخصوص داخل اتاقی به اسم "black room" حبس کرده و بعد از شکنجه به قتل می‌رساند و تنها یک لیوان از خون او می‌نوشد اما کسی از نحوه‌ی شکنجه‌ و یا کارهایی که مشعول است خبر ندارد."
کمی از میز فاصله گرفتم، کش و قوسی به کمرم دادم.
- چرا اسم مثلث شیطان؟ این‌ها لایق لقب "سه سادیسمی احمق"ان!
دستم را متفکر زیرچانه گذاشتم به صفحه‌ی روشن مانیتور خیره شدم.
بعد از گذشت حدود بیست ثانیه که همان‌طور بی‌هیچ واکنشی خطوط را با دقت و هوشیاری در ذهنم مرور می‌کردم که با صدای تق- تق آرام در افکارم مانند گلدانی شیشه‌ای شکستند و به چندین تکه‌‌ی ریز تقسیم شدند!
احتمالاً داروین بود چون کسی غیر از داروین و آرمند حق نداشت خلوت من را در اتاق به هم بریزد.
آرام لب زدم:
- بیا.
در حالی که دستش را روی گردنش می‌کشید وارد شد و زیرلب "سلام"‌ای گفت که متقابلاً من هم گفتم:
- سلام.
روی زمین نشست و با نگاهی کم‌حوصله خیره نگاهم کرد.
- چرا اونجا نشستی؟!
دستش را به سوی میز مشکی‌ام که طراح های ماندالای سفید رنگ داشت دراز کرد و کلافه گفت:
- صندلی هم که نداری، کجا بشینم؟
مکثی کرد و متعجب ادامه داد:
- چرا مثل بقیه‌ی ماف های کاریزماتیک صندلی نمی‌ذاری که وقتی مثلاً طراف وارد اتاق با شکوهت شد با دست اروم به مقابلت اشاره کنی و بگی "بفرمایید بنشینید جناب!"
با اتمام حرفش تک خنده‌ای زدم و در حالی که با لپ‌تاپم کلنجار می‌‌رفتم گفتم:
- فقط دو نفر میان اینجا چرا باید همچین کاری بکنم؟!
- خب بذار بقیه هم بیان، موقع معامله هم گنگ بالاتر دیده می‌شی!
نگاهم را به چهره‌ی کنجکاوش که به‌قول معروف خنگ می‌زد سُر دادم و گفتم:
- باورم نمیشه تو بیست نفر رو تنها کشتی!
"هعی" بلندی کشید و از روی فرش کرم رنگ بلند شد.
بدون این‌که از هیکل متوسط و شاید کمی لاغرش چشم بگیرم نظاره‌اش می‌کردم که سرش را برگرداند و گفت:
- حقیقتاً اون‌روز توی آخرین ماموریت‌مون توی ایران آرین هم پیشم بود.

@آری بانو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت 7

با چهره‌ای اخمو به لبخند ضایع‌اش چشم دوختم، او واقعاً هنوز هم مرا نمی‌شناخت!
پوزخندی زدم و گفتم:
- خب؟
رنگ نگاهش تغییر کرد و نمی‌توانستم در ان فضای کم نور کلمات را از چهره‌اش بخوانم.
- خب نداره که!
با کف دستم ضربه‌ای آرام از پیشانی‌ام زدم و سرزنش‌وار لب زدم:
- می‌دونستم.
شانه‌هایش را بالا انداخت و از اتاق خارج شد.
خطوط و مشخصاتی که لازم داشتم را جدا کردم، مثلث شیطان هرچیزی بود باید خودم نابودشان می‌کردم!
بعد از اتمام کارم لپ‌تاپ را کنار گذاشتم، از داخل کشویی که طرف راست میزم قرار داشت پوشه‌ی سبز رنگی را برداشتم.
برچسب سفیدی رویش وجود داشت، چشم چرخاندم تا بخوانمش که با صدای بلند زنگ موبایلم نفسم را با کلافگی بیرون دادم.
نگاهی به صفحه‌ی روشنش انداختم، آرمند بود.
- الو؟
- سلام رئیس!
- حرفت؟
- قربان مدارک مهم رو که دستور داده بودین بچه‌ها پیدا کردن اما...
- اما؟!
- آم... رئیس دعوت‌نامه آوردن.
- خب؟ این که چیز عادی هست!
- قربان این دعوت‌نامه مال یکی از مهمونی های نقطه‌ی اول مثلث، آرس هست!
لبخندی محو از سر رضایت روی لب‌هایم نقش بست.
ققنوسی که در آسمان‌ها دنبالش می‌‌گشتم روی زمین پیدا کردم!
- برای چه زمانیه؟
- فردا از ساعت ده تا سه شب.
تا خواستم چیزی بگویم در حالی که من- من می‌کرد گفت:
- شما... خودتون می‌‌رید؟
- نه، شب ساعت دوازده با دیلان و آرین برید به ویلای خارج از شهر، ضمناً لطفاً بادیگاردی هم دنبال من نفرستید.
- چشم.
بعد از پایان دادن به تماس چشم‌هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم.
چند ثانیه بعد ازروی صندلی‌ام خیز برداشتم و به سمت در اتاق رفتم.
بازش کردم، از داخل کمد خاکستری‌ام هودی اورسایز بنفشی با شلوار جین مشکی برداشتم و پوشیدم.
با دستم به موهای کوتاهم چنگی زدم و به سمت راست هدایتشان کردم.
همین یک حرکت برای خوب دیده شدن‌شان برایم کافی بود، نیازی به آرایش و جینگول بازی نداشتم!
موبایلم را روشن کردم و نگاهی به صفحه‌اش انداختم، ساعت هفت بود، تا ساعت نُه می‌توانستم بیرون بمانم.
داخل جیب بزرگی که مقابل هودی‌ام وصل بود قرارش دادم و از اتاق بیرون زدم.
داروین که درحال تماشای تلویزیون بود سرش را با شنیدن صدای بسته شدن در اتاقم آرام به سوی من چرخاند.
باصدای نسبتاً بلندی که بتواند بشنود گفتم:
- می‌رم بیرون، توام میایی؟
سرش را به معنای "نه" تکان داد و دوباره از من رو گرفت.

@آری بانو

ویرایش شده توسط Atarin
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت 8

دخترک که وارد اتاق شد با نگاهی آمیخته با خشم، تنفر و شاید کمی هم با چاشنی عشق در تیله های مشکی‌اش خیره شد.
در حالی که سعی داشت دستپاچگی که معلوم نبود از کجا نشات می‌گیرد پنهان کند و البته موفق هم بود. گفت:
- چه عجب دخترعمو!
دخترک با همان نگاه لبریز از غرور و افسون‌گرش بی‌حرف مقابلش نشست و دستانش را به هم قفل کرد.
ارام لب گشود:
- برای صله رحم نیومدم.
پسرجوان با صدایی که گویا از ته چا میامد گفت:
- البته! این عادت توعه که ادما رو به چشم یه وسیله‌ی یک‌بار مصرف ببینی.
تک خنده‌ای در مقابل عقده های خفته‌ی پسرعموی بیست و هشت ساله‌اش زد و گفت:
- تا به الان ازتون کمکی نخواستم که چنین برچسبی به پیشونیم بچسبونید، من از آدمای به‌درد بخورم با جون و دل محافظت می‌کنم!
از روی کناپه‌ی تک نفره‌ی چرمی قهوه‌ای برخاست و ادامه داد:
- اگه هم نمی‌خوایید پیشنهادم رو قبول کنین در کمال میل می‌پذیرم.
پسرک آهسته و آرام دندان‌هایش را به هم می‌سایید، از این لحن رسمی کسی که دو سال پیش از طرفش با نهایت گستاخی رد شده بود در دلش غوغایی به پا شده بود اما این دست خودش نبود که نمی‌خواست او حداقل چند دقیقه‌ی دیگر هم همراهش بماند!
- پیشنهادت رو بگو.
دخترجوان کوتاه گفت:
- قتلگاه.
چشمان دریایی‌اش گرد شدند؛ قتل‌گاه؟! کابوس های کودکی‌اش دوباره قرار بود زنده شود؟!
- با این چیزا کار نداشته باش بچه... درسته که الان برای خودت کله‌گنده‌ای شدی اما دست و پنجه نرم کردن با این گندکاری کار تو نیست!
حق به جانب چند قدم دیگر جلو رفت، پوزخندی روی لب‌هایش نشاند و گفت:
- فقط می‌خوام در مورد طرز کارش بهم توضیح بدی نظر نخواستم.
ابروانش را در هم پیچاند، دستانش را به هم قفل کرد و با صندلی چند سانتی‌متری عقب رفت.
- حالا که انقدر اصرار داری باشه اما از یاد نبر که پدر و مادر من سر همین قتل‌گاه زیر خروار خاکن!
پوزخندی زد و بی‌تفاوت به مرد مقابلش در جای قبلی‌اش نششست.
- خب، توضیح بده.
- خودت چقدر می‌دونی؟
- یه عده‌ای رو می‌بردن و بعد از شکنجه می‌کشتن!
خندید؛ واقعاً برایش خنده‌دار بود که قتلگاه را دست کم گرفته بود.
دخترک دستانش را مثل اسلحه گرفت و با یک چشم بسته به سویش دراز کرد.
- اَه! صدای خنده‌ات روی مخمه وقتی با زبون خوش باهات صحبت می‌کنم فکر زنده موندن به سرت نزنه!
دستانش را در هوا به معنای آرام شدنش تکان داد و به لب های خشک شده‌اش رجوع کرد:
- طرف با یه قیمت خوب یا حالا توافق و معامله دزدیده میشه و بعد با توجه به سنش توی ساختمون قتلگاه داخل اتاق مناسب قرار می‌گیره؛ مونده به علاقه‌ی مشتری گاهی اوقات می‌خرن، شکنجه می‌دن و یا می‌کشن...
نفسش را بیرون داد و ادامه داد:
- در کل اگه بخوام بگم کشکی- کشکی کسی رو از سر خیابون برنمی‌دارن بکشن!

@آری بانو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • ناظر رمان

پارت 9

ابرویی بالا انداختم و بدون حرف اضافه‌ای زیرلب تشکری کردم.
از جا برخاستم و راهی در خروجی اتاق شدم اما با صدای که از پشت‌سرم شنیدم جنون مانند خون در رگ‌هایم جاری شد!
- پیشنهاد دو سال پیش من هنوز سرجاش هست.
خنده‌ای کوتاه و عصبی سر دادم، ایز و نیش‌دار لب زدم:
- چرا وقتی به یه طرف صورتت یکی تف می‌کنی اون‌یکی سمت رو دوباره می‌گیری؟!
خشمگین می‌خواست فریادی از روی حماقت کودکانه‌اش سر دهد که با بستن در پشت سرم نعره‌اش خفه شد.
او هم خانواده‌ای نداشت، به همگی‌مان تنها به‌خاطر ارثیه‌ی کلان و باندهایی که مادر و پدرمان برای‌مان باقی گذاشتند احترام قائل می‌شدند، شایان از همان شانزده سالگی که پدر و مادرم مردند علاقه‌اش را نشان می‌داد!
شاید علایق زود گذری داشتم اما عشق، هرگز!
سنگینی نگاه کسی را روی خودم احساس می‌کردم، تند چشم چرخاندم که نگاهم به منشی افتاد.
لابد به‌خاطر داد زدن وحشیانه‌ی رئیسش من را می‌پایید.
سرم را برای پس زدن افکارم آهسته تکان دادم و بی‌تفاوت به نگاه منشی از آن محل خارج شدم.
در راهرو سوار آسانسور شدم که پسرجوانی هم کنارم ایستاد.
خونسرد در جایم ایستادم اما چیزی در او وجود داشت که توجهم را جلب می‌کرد.
سعی کردم افکارم را مرتب کنم اما با آن ماسک و عینک دودیش غیر عادی به نظرم می‌رسید!
در دریای افکارم غوطه‌ور بودم که آسانسور ایستاد و پیاده شدم.
با حدود پنجاه سانتی‌متر فاصله با من قدم برمی‌داشت.
کاملاً که از شرکت خارج شدم، محافظم ماشین را برایم باز کرد که در کمال ناباوری در ماشین او را هم یکی از چهار محافظی که دور ماشین ایستاده بودند باز کرد!
برایم جالب بود و حس کنجکاوی را درونم شعله‌ور می‌کرد اما فعلاً باید کمی هم برای خودم وقت می‌گذاشتم.
چنگی به موهایم زدم و پیشانی‌ام به پنجره تکیه دادم.
چند دقیقه گذشت که راننده پرسید:
- رئیس مقصدمون کجاست؟
- بستنی فروشی.
- بستنی فروشی خاصی مد نظرتون هست؟
- نه، هر کجا دیدی ترمز کن.
"چشم"‌ای گفت و به راهش ادامه داد، داشتم به آن پسر فکر می‌کردم.
چهره‌اش را دقیق ندیدم اما مطمئناً چیزی در آن میان می‌لنگید!
چند دقیقه‌ای گذشت که ماشین ترمز کرد اما در همین حین صدای زنگ موبایلم بلند شد.
با چشمانی کلافه تماس را برقرار کردم که صدای داروین در گوشم پیچید:
- دیار کجایی؟!
- بستنی فروشی
- پس من؟
- ها؟ پس تو؟!
- آدرس بده منم میام.
- باشه یه لحظه...
گوشی را به سمت راننده گرفتم و آرام گفتم:
- آدرس اینجا رو بهش بگین.

@.Aryana.

@Asma,N

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • ناظر رمان

پارت 10

مردم داشتند با نگاه و چشمانی شکاک و شگفت‌زده نظاره‌مان می‌کردند.
البته این طبیعی بود، یعنی چه کسی پسر و دختری که با شش بادیگارد تنها برای خوردن بستنی آمده‌ بودند را بهت‌زده نگاه نمی‌کند؟!
دستم را روی شانه‌ی داروینی که با دیدن بستنی‌ها رسماً از چشمان قهوه‌ای سیری‌اش قلب بیرون می‌زد قرار دادم.
- به‌نظرت بهتر نیست اینا رو بفرستیم برن؟
بدون این که حتی نگاهی به منی که داشتم زیر نگاه این و آن تبدیل به آتشفشان خشم می‌شدم گفت:
- اره بفرست برن.
سرم را چرخاندم و دستم را در هوا به معنای رفتنشان تکان دادم.
- برید.
سرشان را به معنای اطاعت تکان دادند و رفتند.
نفس آسوده‌ای کشیدم، از دست داروین گرفتم و وارد مغازه شدیم.
مقابل فروشنده ایستادم و بعد از سلام دو تا بستنی با طعم قهوه سفارش دادم.
سر میزِ گوشه‌ترین نقطه‌ روبروی هم نشستیم.
- می‌خواستی امروز رو استراحت کنی؟
در همین حین بستنی‌ها را آوردند، بعد از این که بستنی‌ام را گرفتم گفتم:
- نه.
انگشتان کشیده‌اش را چندبار در حالی که داشت بستنی‌اش را می‌خورد با ریتم خاصی روی میز تکان داد، کمی بعد لب گشود:
- دیار میگم روزت چطور بود؟!
- عادی، فانتوم و آدماش رو کشتم بعدش آرمند گفت دعوت‌نامه اومده، بعدش رفتم شرکت شایان...
یک‌مرتبه سکوت کردم، می‌خواستم ماجرای او را هم بگویم.
- ولی اونجا یه چیزی عجیب بود!
یک تای ابرویش را بالا انداختم و موشکافانه پرسید:
- چی؟!
لیسی به بستنی‌ام زدم و لب زدم:
- سوار اسانسور کا شدم یه پسر هم کنارم ایستاده بود اما زیادی عجیب بود!
سرش را جلو عقب کرد و چند ثانیه بعد یکدفعه زد زیر خنده:
- خب که چی؟
با کف دستم ضربه‌ای تقریباً محکم از سرش زدم.
خنده‌ی اعصاب‌خردکنش را فرو داد، آخرین قسمت بستنی‌اش را خورد و گفت:
- خب، بدون شوخی بعدش چی شد؟
- رفتم پایین که اونم بادیگارد داشت و بعدش دیگه سوار ماشینش شد رفت.
دستش را متفکر زیر چانه‌اش گذاشت و با صدایی خش‌دار گفت:
- لابد از گندکاری های شایان بوده.
بستنی‌ام را تمام کردم و "شاید"‌ای گفتم.

@Asma,N

@.Aryana.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • ناظر رمان

پارت 11

پاهایم را روی هم انداختم و رو به آرین لب برچیدم:
- شروع کن.
- حدود ده‌‌هزار آدم داشت که از شر بیستا شخصاً خودتون خلاص شدین، بقیه رو هم یکی از جاسوس‌هاتون پیگیری کردن و قراره دونه- دونه رام بشن و باهامون راه بیان اما طبق قوانین فعلاً قرار نیست بفهمن رئیس کسی غیر از آرمنده و شما مثل همیشه پشت پرده می‌مونید تا زمانی که کاملاً مورد اعتماد قرار بگیرن.
- کلیشه‌ها رو بگذر، هکرها چیزی دست‌گیرشون شد؟
- بله، ظاهراً یکی از شرکای فانتوم از نقطه‌ی سوم مثلث خبردار هست و داره باهاش وارد معامله می‌شه.
- هوم، به‌نظرت باهاش راه میاد؟
- فکر نکنم.
- در هر صورت لازمش دارم.
- زمان‌بندی؟
- بیست ساعت وقت دارین.
- اطاعت میشه.
داروین که تا آن موقع سکوت کرده بود با اخم و چشمان بی‌روحش که مخصوص موقع کار بود لب زد:
- دقیقاً نقشه‌ات چیه؟
خونسرد گفتم:
- می‌خوام به پر و بال مثلث بپیچم.
پوزخندی زد و بی‌تفاوت گفت:
- که چی؟
در مقابل پوزخندش با اخم لب گشودم:
- که قدرتم بیشتر بشه.
چهره‌ای متفکر به خودش گرفت و گفت:
- می‌دونی اگه از پسشون برنیاییم چی میشه؟
- مرگ؟
"اوهوم"‌ای گفت و دوباره سکوت را به سخن ترجیح داد.
داروین را می‌شد یک فرد دو قطبی تلقی کرد، هر لحظه حال و هوای دیگری داشت و من به این خصوصیات برادر کوچکم عادت داشتم.
در چشمان دیلان خیره شدم و گفتم:
- فردا سه نفر از دسته‌ی خودت رو بردار و با آرمند برو.
کمی بعد نگاهم را به سوی آرینی که به حرف‌های‌مان گوش سپرده بود هدایت کردم و ادامه دادم:
- و تو هم اون یارو رو پیدا می‌کنی.
آرمند گفت:
- قربان برای من دستوری ندارید؟
- نه، فقط قراره بری مهمونی.
از روی کاناپه بلند شدم که داروین هم هم‌زمان با من برخاستم و راهی در خروجی شدیم.
هوای باغ ویلا نسبتاً سرد بود و بادی که در فضا می‌رقصید به سویم هجوم آورد.
سوار ماشین داروین شدم و او در سکوت شب رانندگی می‌کرد.
سرم را به شیشه تکیه دادم که بالاخره صدای خش‌دارش در گوشم پیچید:
- از شایان مسئله‌ی قتلگاه رو شنیدم.
چیزی نگفتم و به ماه خیره شدم، واقعاً کوچک به‌ نظر می‌رسید.
برای دومین‌بار صدایش بلند شد:
- واقعاً چی تو سرته خواهر من؟!
صاف در جایم نشستم، اخمی خفیف روی پیشانی‌ام نشاندم اما با این حال می‌دانستم که داروین در هر صورت در مقابل اخم های من نمی‌تواند بایستد!
- فعلاً فقط دارم به کشیدن زیپ دهن پاره‌ی شایان فکر می‌کنم!
تک خنده‌ای کرد و لب زد:
- این حرفا ازت بعیده، ضمناً نگفتی؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت 12

خیسی به لب‌هایم زدم و گفتم:
- هر نقطه از مثلث یه منطقه رو رهبری می‌کنه که متعلق به خودشه اما از این مسئله فقط تعداد خیلی کمی خبر دارن به‌طوری که حتی پلیس هم نمی‌تونه پیدا کنه که کجان، البته منم از جاش خبر ندارم فقط این خبر به گوشم خورده.
دنده را جابجا کرد و گفت:
- وقتی نمی‌دونی چرا می‌خوای یه همچین کاری انجام بدی؟
داشت در تصمیمات من دخالت می‌کرد و این برایم اصلاً جذاب نبود!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- حقیقتاً چندان روش مصمم نبودم ولی الان که فهمیدم یکی پیدا شده که می‌تونه حداقل جای یه منطقه‌ی نقطه‌ی سوم رو بگه روی تصمیمم پافشاری می‌کنم.
"هوم" کشیده‌ای گفت و رل ماشین را به سمت راست کج کرد.
- خب دوتای بعدی؟ و این یارو که مدام بهش نقطه‌ی سوم مثلث می‌گی اسمی نداره؟
از خود مطمئن گفتم:
- بقیه‌ی موش‌ها هم آروم- آروم جذب می‌شن، نگران نباش؛ اون با وجود این‌که آسون‌ترینه مجهول ترین هم هست.
لبخندی زد و گفت:
- نقشه‌هات مثل همیشه خیلی سریع و کامله.
کامل به صندلی تکیه دادم و دوباره از پنجره به بیرون چشم دوختم.
سریع و کاملا! این حرف را پدرم به مادرم می‌گفت، زیاد به مادرم ابراز علاقه نمی‌کرد اما گاهی اوقات از شدت رمانتیک بودنش من و داروین چندش‌مان می‌شد و زبان‌مان را در می‌آوردیم.
مادرم مدت کوتاهی در باند پدر نقشه طعمه را بازی می‌کرد اما وقتی کسی به او نزدیک می‌شد زمین و زمان را به‌هم می‌ریخت، به‌خاطر همین این نقش‌بازی بیشتر از شش‌بار صورت نگرفت و هر بار که مادرم در مورد علت این حجم از حساسیتش را می‌پرسید تنها می‌گفت:
- "تو زیادی کاملی!"
ناخودآگاه خندیدم که داروین سوالی نگاهش را به سویم سوق داد:
- چی شده؟
تمام افکارم را برایش توضیح دادم که او هم خندید.
- رسیدیم.
خودم را که گویی می‌خواستم در صندلی شاگرد ماشین فرو بروم بالا کشیدم و از پنجره به بیرون خیره شدم.
در ماشین را باز کردم و همانطور که دستم روی دست‌گیره بود گفتم:
- نمیایی؟
سرش را به نشانه‌ی جواب منفی در مقابل حرفم بالا انداختم.
- ولی این‌وقت شب پیش کی می‌ری؟
یک ماهی می‌شد که برادر کوچکم شب‌ها پا به خانه نمی‌گذاشت و این نگران کننده بود اما شاید امشب برایش یک امتیاز محسوب می‌شد!
- یکی از رفیقام.
- باشه، خوش‌بگذره.
در را بستم و راهی ساختمان عمارت شدم اما در همان حال که قدم بر می‌داشتم بی‌صدا اما دندان‌نما خندیدم.
از آنجایی که به احتمال زیاد قرار بود انبوهی کار روی سرم بریزد باید از همین الان کار های قتلگاه را انجام می‌داد تا داروین هم نتواند دخالت کند.

@Asma,N

@.Aryana.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت 13

- آم... رئیس الان تنها کسی که همراهتونه من هستم به‌نظرتون پیدا کردن پیدا کردن یه جایی که مخصوص ساخت قتل‌گاه که از اسمش هم خطرناکی می‌باره سخت نیست؟!
بی‌اهمیت به تمام حرف‌هایی که زد گفتم:
- برو به خیابون رودیو.
حرفی نزد و کوتاه "چشم"‌ای گفت و به راهش ادامه داد.
در میان راه بودیم که گفتم:
- راستی دنیل به دنیا اومد؟
با حرفم لبخندی عمیق روی لب‌هایش نقش بست و گفت:
- بله دو روزه.
در مقابل لبخند گرمی که با شنیدن اسم کودک دو روزه‌اش روی لب‌هایش نقش بست من هم لبخندی هر چند محو زدم و گفتم:
- وقتی پنج سالش شد می‌تونی از باند بری.
لحظه‌ای نگاهش را به سوی من سوق داد و ذوق‌زده گفت:
- واقعاً؟!
"اوهوم"‌ای گفتم که پشت‌سر هم حدود ده‌باری تشکر کرد.
خب این حقیقت داشت که برای خروج از باند من باید هفت‌خان رستم را طی می‌کردند چون می‌ترسیدم! از این که هویتم لو برود خوشم نمی‌آمد اما من حق گرفتن احساسات افرادم را نداشتم مخصوصاً گرفتن پدر یک بچه بی‌گناه!
مطمئناً کار در کنار من به قیمت جانشان ختم می‌شد اما به دنیلی که عاشقانه همسرش را می‌پرستید و از همان ابتدا وقتی رابطه‌اش لو رفت در مقابلم سینه سپر کرد و مرگ را به ترک کردن کسی که دوستش داشت ترجیح داد خودش را ثابت کرد.
البته من تحت تاثیر عشق لیلی و مجنون‌نمایش نگرفته بودم من جرات او را دوست داشتم!
پنجره را کمی پایین دادم و هوای نه چندان سرد شب تابستانی خیابان های تاریک را عمیق در شش‌هایم فرو بردم.
دیگر تقریباً رسیده بودیم، چند ثانیه بعد مقابل جواهر فروشی ترمز کرد.
رو به دنیل گفتم:
- همراهم نیا.
از ماشین پیاده شدم؛ در میان تمام آن مغازه های بسته و لوکس آن مغازه باز بود.
نگاهی به اسم مغازه انداختم و زیرلب ارام نجوایش کردم:
- می آمور.
شانه‌هایم را بالا انداختم چند قدم دیگر جلو رفتم.
مقابل در برقی ایستادم و خودش باز شد.
گردنبند‌ها، گوشواره‌ها و تمامی‌شان به زیبایی می‌درخشیدند و انسان را مجذوب خودشان می‌کردند.
تاریکی درونشان را با این زرق و برق می‌پوشاندند و نقاب لبخند روی چهره‌ی رقت‌انگیزشان می‌زدند.
این برای یک دسته از هزاران دسته‌ی داستان زندگی صدق می‌کند، "پولدارها"!
فرقی هم ندارد از چه فرهنگی باشند؛ سلطنتی، مشهور، ارباب‌زاده در هر حال همه‌شان نوکر حلقه به گوش تکه کاغذ محبوس شده در کارت بانکی‌شان بودند!
مقابل پیرمردی که پشت میز سر پا و با چشمان آبی‌اش که زیرشان گود افتاده بود نظاره‌ام می‌کرد ایستادم و لب گشودم:
- مکان قتلگاه آماده‌ست؟
بدون هیچ حرف اضافه‌ای کلیدی از جیبش بیرون کشید و به سویم دراز کرد.
از دستش گرفتم و مثل همیشه جدی گفتم:
- دیگه آزادی، قرار نیست کسی آزارت بده.
لبخندی بی‌جان زد و زیرلب تشکری کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • ناظر رمان

پارت 14

سوار ماشین شدم که دنیل کنجکاو پرسید:
- به‌خاطر فضولیم عذر می‌خوام اما چه اتفاقی افتاد؟!
- چیزی نشد فقط جای قتلگاه جور شد.
ابروهایش را با تعجب بالا انداخت و شروع به رانندگی کرد.
- مقصد کجاست؟
- محله‌ی  اسکیدرو
- چشم
بعضی از خانه‌ها و طبقه‌ی آپارتمان روشن بودند و برخی در خاموشی فرو رفته بودند.
ماشین‌ها تک و توک از کنارمان می‌گذشتند.
گاهی با سرعت بالا گاهی آرام.
برگ درخت‌هایی که به‌خاطر رسیدن تابستان جان گرفته بودند آرام تکان می‌خوردند و این تکان‌های هرچند ضعیف به شب آرامش می‌بخشیدند.
تنها چیزی که سکوت ماشین را می‌شکست موزیک ملایم و بی‌کلامی بود که در فضا می‌پیچید.
چند دقیقه‌ی دیگر ترمز کرد و در ابتدای محله‌ای کاملاً تاریک ایستاد.
از ماشین پیاده شدم و برای دومین‌بار لب زدم:
- نمی‌خواد بیایی.
نگاهش را به سویم سوق داد و لب‌هایش را به هوای اعتراض گشود که به معنای هشدار یک‌ تای ابرویم را بالا انداختم.
لب‌هایش را دوباره روی هم گذاشت و به رفتنم چشم دوخت.
از ماشین چشم گرفتم و به سمت محله قدم برداشتم، بوی ساختمان های داغونی که از هر کدام دود تهوع‌آور مواد مخدر برمی‌خواست به مشامم می‌خوردم.
مقابل ورودی توقف کردم که دود با شدت به سمتم هجوم آورد و رسماً مشامم پر از بویش شد به‌طوری که حتی چشمانم را هم آزار می‌داد!
پوف کلافه‌ای کشیدم و راهم را ادامه دادم، چشم چرخاندم و اطرافم را با دقت از نظر گذراندم.
حتی پرنده هم پر نمی‌زد، فقط چند ساختمان کهنه‌ساخت و نیمه‌ساخت که معلوم بود درشان چه اتفاقی میوفتاد.
بالاخره بعد از چند قدم دیگر به اخر محله رسیدم و مشغول وارسی ساختمان چهار طبقه‌ی مقابلم شدم.
"هوم" آرم و نسبتاً کشیده‌ای از سر رضایت زیر لب گفتم.
پس پیرمرد جاسوس و فراری باند از این‌چیزها هم زیر پر و بالش داشت؟!
تا خواستم وارد شوم صدای پچ- پچ کسی که به آرامی زیرلب می‌گفت:
- "به- به عجب تازه‌واردی!" به گوشم خورد.
پوزخندی گوشه‌ی لبم نقش بست؛ واقعا؟ محله‌ی تاریک خیس، مردک مزاحم مست و ساختمان‌هایی که بوی هروئین و کراک و کوفت می‌دادند،
《عجب فیلمی!》
اسلحه را از داخل جیب کت اورسایز قهوه‌ایم برداشتم که یک‌دفعه صدای دیگری هم به گوشم خورد.
بدون این که حتی برگردم به ان صدای مردانه گوش سپردم:
- پیرمرده گفته این خودش رئیس بانده نمی‌تونیم کاری بکنیم.
چرخیدم و تیر نگاهم روی مرد جوان حدود سی ساله اثابت کرد، پسری حدود بیست و پنج سال ساله کنارش ایستاده بود که گویا در هپروت و فضا سر می‌کرد.
با صدای نسبتاً بلندی غریدم:
- ولی می‌دونی؛ من تازه‌وارد و کهنه‌وارد و همچین مزخرافاتی حالیم نمیشه!
عصبی ماشه را کشیدم؛ دست خودم نبود با دیدن چنین افرادی رسماً میل عجیبی به کشت و کشتار در وجودم می‌جوشید!
مرد جوان با قدم های بلند و شجاعتی که معلوم بود ساختگی است به سویم حمله‌ور شد‌.
ماشه برای دومین‌بار از میان انگشتانم سر خورد و حکم مرگ مرد را مهر زد!

ویرایش شده توسط Atarin
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت 15

بدون فکر شلیک کردم و حالا احتمال پیدا شدن سروکله‌ی بقیه‌ی موش‌ها هم وجود داشت.
آرام دستم را به‌صورت افقی روی چشم‌هایم گذاشتم و برای یکی- دو ثانیه در تاریک مطلق فرو رفتم.
سعی کردم از محله خارج شوم، چند ثانیه بعد سرعت قدم‌هایم شدت گرفتند و حالا رسماً داشتم می‌دویدم!
بالاخره کمی بعد خودم را به ماشین رساندم.
صدای تیراندازی به گوشم خورد و این اصلاً برایم عادی نبود!
ولی این امکان نداشت؟! با آن دودی که از ساختمان‌ها بیرون می‌زد نباید تا حدی که اسلحه به دست بگیرند عقلشان سرجایش می‌بود!
دست دراز کردم تا در را باز کنم اما باز نشد، تقه‌ای به شیشه‌ی ماشین زدم.
آه! دنیل احمق با درهای قفل شده می‌خوابی؟!
وحشت‌زده لحظه‌ای لرزید و از خواب پرید اما هنوز خواب‌آلودگی لعنتی‌اش رفع نشده بود.
لگدی محکم از در زدم، دیگر با اوج گرفتن صدای شلیک‌ها کاسه‌ی صبرم لبریز شد و فریاد زدم:
- احمق در رو باز کن!
سراسیمه و منگ قفل درها را زد و دست بردم تا بازش کنم اما در حین سوار شدن با صدای مردانه‌ و کلفت یکی از آن‌ها پرنده‌ی افکارم تنها به سوی آن حرف پر کشید!
- رئیس اگه بفهمه مردن می‌کشت‌مون!
به‌ محض نشستنم دنیل با سرعت بالا شروع به رانندگی کرد.
سرم را که چرخاندم گلوله‌ای باعث شکستن شیشه‌ی پشت ماشین شد!
نترسیدم اما ممکن بود بیشتر از این‌ها پیش بروند.
کلافه غریدم:
- لعنتی زود باش!
با بالا رفتن سرعت ماشین دیگر صداها کم‌تر شدند، سرم را به صندلی تکیه دادم و دیدگان آشفته‌ام را در تاریکی فرو بردم.
- رئیس اونجا چی شد؟
بدون این که پلک‌هایم را بگشایم گفتم:
- دو تا موش کشتم.
حرفی نزد، همیشه همین‌طور بوده؛ دنیل زیاد صحبت نمی‌کرد و با گرفتن پاسخ از جانبم سکوت می‌کرد.
"رئیس!"
این کلمه را چندبار در ذهنم برای خودم تداعی کردم.
رئیس چه کسی می‌توانست باشد؟ اصلا چرا قرار بود آن‌ها را برای دو الدنگ هپروتی هفت طبقه‌ی زیرزمین بفرستد؟
در دل پوزخندی برای رئیس بیچاره‌شان زدم، در هر صورت طرف‌ها هر کسی بودند من صوراسرافیل آن‌ها را به صدا درآوردم!
- رئیس رسیدیم.
چشم‌هایم را باز کردم و از ماشین بیرون زدم.
نگهبان‌ها درها را باز کردند و وارد فضای باغ عمارت شدم.
مقابل ساختمان ایستادم و کلید انداختم اما در را که گشودم با چیزی که دیدم عصبی ابروانم را به هم گره زدم!
گلدان های شکسته و کاناپه‌های سفید رنگی که روی زمین افتاده بودند اما چیزی که در میان آن شلوغی دیوانه‌وار جنون را در رگ‌هایم تزریق می‌کرد داروین بود؛ داروینی که پاهایش را بغل کشیده و به پله های طلایی تکیه داده بود!
به تندی چند قدم جلو رفتم که صدایش را از میان هق- هق‌هایش شنیدم:
- اون بهم خیانت کرد، اون بهم خیانت کرد، اون بازم بهم خیانت کرد!
پشت گوش‌هایم و حتی حنجره‌ام هم شدت خشم می‌سوختند و تنم را شعله‌ور می‌کردند.
با صدایی بلند فریاد کشیدم که سرش را بالا آورد.
چشمان بی‌روحش را قفل نگاه آتشینم کرد، با صدایی که گویا از ته چاه بیرون می‌آمد نالید:
- من برای دومین‌بار اشتباه کردم.
@Asma,N

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...