رفتن به مطلب

رمان سبز نعنایی | سایکو کاربر انجمن نودهشتیا


Psͥycͣhͫo
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر فعال

08da63cdb2c73ab037e9dd876ada84eb_sg0w.jp

🌱عنوان   رمان:   سبز نعنایی

🌱نویسنده: سایکو

🌱ژانر(ها): روان‌شناختی، اجتماعی، رئال، تراژدی

🌱زمان پارت‌گذاری:   نامعلوم

🌱خلاصه:

 بلوط اَوِستا، تک دختر خانواده‌ی از هم پاشیده‌ی اَوِستاهاست که میان جنگ و جدال‌ها ناخواسته و ندانسته، از خود یک نفر دیگر می‌سازد حتی بی‌آنکه آگاه باشد!
آویلیو، مرد دورگه‌ای که برای یکی از سوژه‌های ثروتمندش داخل ایران، پا به زادگاه اصلی‌اش گذاشته
در ابتدا همه‌چیز آرام به‌نظر می‌آید ودیدارهای تصادفی اتمام یافته‌اند ولیکن گذشت زمان ثابت می‌کند که در حقیقت فقط برای آویلیو تمام شده و اَوِستای نوجوان باید نیمه‌ی دیگرش را در گوشه‌ی تیمارستان بیابد!
***
تفاوتی جز رنگ‌مان در میان ما نیست.
او آبی بلوبری و سیاهی تاریکی، من سبز نعنایی و قهوه‌ای شکلاتی.
عشق و عاشقی برایم جوک سال محسوب می‌شود، رابطه‌ی میان من و آن مرد بیشتر به رابطه استاد و هنرجو شباهت دارد؛ استادی که پستی و بلندی‌ها را نشان می‌دهد و هنرجویی که به دنبال هنر زندگی و تدبیر جنگ می‌دود اما چرا رنگ قهوه‌‌فام چشمان استاد خوی دیگری به خود گرفت؟
چرا سایه‌هایم حرف زدند؟ چرا این حقیقت لعنت شده را فهمیدم که من تنها یک نفر نیستم؟ اصلاً... اصلاً این منم یا من‌های دیگر هم وجود دارند؟! نمی‌دانم لعنتی!
اما، اما مشکلی نیست من به‌‌وسیله‌ی مرضم به من دیگری رسیدم، منی که آن را دوست دارم!

هشدار: شما با خوندن این رمان یه نوجوونِ قهوه و کتاب به دست میشید!

ویرایش شده توسط Psycho
  • لایک 22
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 5
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 11 ماه بعد...
  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

🌙مقدمه:

همه‌چيز آبيه!

قرص‌هاش، دست‌هاش، شلوارهای جینش...

و حالا من از رنگها پوشیده شدم.

و دریده میشم از ریشه...

و همه‌چيز آبيه...

و همه‌چيز آبيه!

(هالزی/رنگها)

ویرایش شده توسط Psycho
  • لایک 13
  • تشکر 2
  • غمگین 1

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 1

((دو نامه))

"قهوه‌ی تلخ¹"
سلام پدر عزیزم!
البته، شرمنده اما تو آن‌قدرها هم برای من عزیز نیستی و من از واژه‌ی 'عزیز' به عنوان کلمه‌ای که درش غمی عمیق خفته، کار می‌کشم.
از آن‌جایی که تو اعتنایی برای جویای حال من بودن، نداری ترجیح دادم حداقل خودم برایت بنویسم.

مادرم اخیرا رویای صحبت به زبان فرانسوی از جانب پسرک شیرینش را در سر می‌پروراند ولیکن نوستالژی‌ها و لهجه‌ی فرانسوی باعث خجل من می‌شود و حس ناراحتی برایم القا می‌کند!
من بیشتر ایتالیایی را می‌پسندم و علاقه‌ام به رنساس را نمی‌توانم در سطرها جا بدهم.
بگذریم... تابستان، زمانم را روی صندلی همیشگی اتاق‌های مطالعه‌ی کتابخانه می‌گذرانم و گاه بر اثر فوران احساسات بخش‌هایی ناچیز از کتابها را گوشه‌ای از دستانم می‌نویسم.
گاهی وقتها هم برای تحویل کتاب‌های قطورم دیر می‌کنم و نتیجه‌ی این دیر کردن لحن عصبی و یا چشم غره‌های عمیق کتابداری می‌شود که براساس حدسیاتم در اواسط چهل سالگی‌اش سر می‌کند.
به اندازه‌ی سهم مادرم و خودم کتاب برمی‌دارم و شاید خجالت‌آور باشد ولی از کارت او هم سواستفاده می‌کنم!
اوه! از یاد نرفته برایت بگویم که پاییز، زمستان و بهار امسال بالاخره سخنان انگیزشی مادر و مشاورم پاسخگو شدند و دوباره همان شاگرد ممتاز مدرسه شده‌ام.
روزهای فرد، من چنین شخصی هستم و روزهای زوج تبدیل به یک خونخوار می‌شوم که مچ‌بند و باندهای اسکلتی‌اش مردم را به دهن‌کجی یا ترس وا می‌دارد!
دوستان خوبی پیدا کرده‌ام، به کارهایم رسیدگی می‌کنم که از یاد نرفته ذاتاً غرق در انبوهی کار هستم، به موقع می‌خوابم و وعده‌های غذایی خیلی خوبی می‌خورم.
می‌دانی پدر، گاهی نقص‌هایی که ایجاد می‌شوند چیزهای بی‌نقصی را به ارمغان می‌آورند، شاید از دست دادن تو در جامعه نقصی برای من تلقی شود ولیکن نبود تو حقیقتاً باعث شکوفایی و خوشبختی من و عزیزانم هست!
با وجود حس خوبی که دارم احساسات بدی هم در من مشهودند؛ مشاورم می‌گوید برخی چیزهای افراطی را ترک کنم و البته بیشتر با مردم معاشرت کنم.
تنها گذاشتن تنهاییم برای من سخت است؛ میان مردم که می‌روم تا حد توانم سعی می‌کنم مانند آنها باشم، برای مثال بیشتر می‌خندم و نسبت به قبل چندان ابروانم را درهم گره نمی‌زنم!
بین خودمان یک راز بماند، حالا که به مردم دقت می‌کنم آنها نه عجیب بلکه رقت‌انگیز به نظرم می‌آیند.
به مدت مرگ خدانگهدار پدر!


"قورباغه‌ی زیبا²"
《سلام غریبه!
نمی‌دونم کی و چه زمانی، یه نفر اون کتاب شعری رو می‌خونه که از همین امروز اسمش یادم رفته چون نامه رو لای اون گذاشتم!
حقیقتاً احساسات زیادی رو منتقل می‌کرد، احساستی پر از خالی.
امروز نیاز داشتم تا درباره‌ی خودم برای یکی صحبت کنم یا بنویسم.
متاسفانه امشب درخواست‌های زیادی از من شد، آه اشتباه نکن! درخواست‌های عاشقانه نه، درخواست‌هایی با نگاه‌هایی که من نمی‌تونستم به اونها پشت کنم.
چرا مردم تا این حد از من انتظار دارن؟
خب ممکنه نظر بقیه درست باشه و من یه مستعد باشم ولی چرا؟! چرا این حق رو به خودشون میدن که بارهای روی دوش‌شون و وظایف‌شون رو به گردن من بندازن؟
دیگه خسته شدم و از همه بیشتر خسته‌ام از این‌که هر چهارشنبه به مشاوره مراجعه کنم.
نمی‌دونم درد واقعیم چیه و دقیقاً چه زمانی افکار مزخرفی به ذهنم هجوم میارن، البته شاید هم می‌دونم و تظاهر می‌کنم که نمی‌دونم تا مادرم اذیت نشه!
نمی‌دونم به چه دلیلی زندگی با آدم‌های فعلی اطرافم رو ترجیح میدم ولیکن تنها امیدواریم به اینه که وقتی هفده ساله شدم بتونم با ماهی آبیم ازدواج کنم، دوتایی داخل کلبه‌ی جنگلی‌مون زندگی‌مون رو ادامه بدیم، تا ابد کتاب‌های کلاسیک جنایی بخونیم و حتی بدون این‌که غذا بخوریم به آهنگ گوش بدیم.
می‌خوام یه گوشه از جنگلی که داخلش زندگی می‌کنیم رودخونه داشته باشه با قورباغه‌های سبز نعنایی! قورباغه‌ها ماهی می‌خورن؟
یه سوال دیگه، اگه بدون غذا فقط آهنگ گوش دادم بعد چند روز می‌میرم، ماهی آبی‌ام برام لاو استوری¹ می‌خونه؟

امضا: گزولانیسیز²

1. love story(بخشی از آهنگ)
L’âme en peine
یه روح پژمرده

Il vit mais parle à peine
زندس ولی به ندرت حرف میزنه

Il l’attend
منتظر عشقشه

Devant cette photo d’antan
روبه‌روی عکس قدیمی‌شون

Il, il n’est pas fou
اون دیوونه نیست

Il y croit c’est tout
اون به عشقش باور داره، همه‌اش همین

Il la voit partout
اون رو همه‌جا می‌بینه

Il l’attend debout
سر پا وایستاده و منتظرشه

Une rose à la main
با یه گل سرخ تو دستش

À part elle, il n’attend rien
جز اون انتظار کس دیگه‌ای رو نمی‌کشه

2. گزولانسیز: تمایل به حرف زدن درباره‌ی مشکلاتی که درک نمیشن

@ ستایش گودرزی  @ رهگذر  @ arisky  @ Night shadow  @ Ayda.r  @ GZahra  @ حنان   @ MCH   @ Fatee    @ SARAM   و بلا بلا

ویرایش شده توسط صایکو
  • لایک 11
  • تشکر 3
  • غمگین 1

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 2

((ارکست بابا لنگ دراز))

**پارت ادیت نشده**

کوله پشتی‌ام را که جنس لی داشت کنار در رها کردم و این حرکتم مصادف بود با فریاد آزاردهنده‌ی مادرم:
- می‌ترسم دستشویی بکنی و منتظر بمونی من بشورمش!
اخمی میان ابروانم نشاندم.
آه! این زن ترحم‌برانگیز که تکلیفش حتی با خودش هم معلوم نیست، دقیقه‌ای مهربان و دقیقه‌ای عربده‌هایش پرده‌ی گوش‌هایت را پاره می‌کند!
زیر لب غریدم:
- الان برش می‌دارم.
ناچار کمر دردناکم را که بر اثر پیاده‌روی در راه زیاد درد می‌کرد، خم کردم و کوله را برداشتم.
سلام آرامی تحویل پدربزرگم دادم و بی‌توجه به ضعف رفتن دل او که در قالب سخنانی شیرین از زبانش بیرون می‌جهیدند، به سوی اتاقم رفتم.
فرش‌های سفید ابریشمی که پاهای زخمی‌ام را تا حدی تحریک می‌کردند، برایم همچون کودکی پنج یا شش ساله‌ای بودند که زبان زمختش را نشان حریفش می‌دهد!
چشم غره‌ای نثار زمین زیر پایم کردم و دستگیره‌ی طلایی در سفید را چنگ زدم، پایین کشیدم و دیدگانم نظاره‌گر اتاق زیبایم شدند.
برای دومین‌بار ولیکن با آسودگی کیفم را کف زمین قرار دادم.
گام‌هایم را به سمت تخت‌خوابی که ملحفه‌های سیاه رنگ داشت راندم و با لباس‌های بیرون، خود را رویش انداختم.
عضله‌های شکمم به‌خاطر ورزش‌های دیروز کوفته بودند و سردرد هم از حول و حوش ساعت هفت آغاز شده بود.
دردی غیر قابل توصیف در گیج‌گاه‌هایم می‌پیچید.
بالاخره 'آه'ای از میان لبانم بیرون جهید.
پلک‌های چشمان قهوه‌فامم را روی هم فشردم و دردی لذت‌بخش درون چشم‌هایم پیچ و تاب خورد.
نیاز به خواب و غذا از طرفی فشار می‌آورد و اشتیاق به مطالعه هم که در من پایانی نداشت از طرف دیگر تحت فشار قرارم می‌داد.
مانند افراد مازوخیسمی می‌خواستم در طول روز آن‌قدر از سوی کلمات و کتاب‌ها شلاق بخورم تا از شدت سوتغذیه و درد چشم‌ و عضلات بمیرم!
واقعاً مرگ در حین خواندن کتاب‌های روان‌شناختی رمانتیک به نظر می‌آید!
دوباره 'آه'ای کشیدم و ناچار برخاستم.
مقابل کمد سفید ایستاده و کلاه کپ مشکی‌ام را روی تخت‌خواب انداختم، پس از آن کت جین و تیشرت بلند سیاه و در آخر هم بی‌میل نوبت به شلوار جینم رسید.
از داخل کشوی کمد تیشرت سفید و گشادی همراه با شلوارک سرمه‌ای گشادی بیرون کشیدم و بدون فوت وقت تمامی‌شان را به تن کردم.
از درون به طرز عجیبی می‌لرزیدم.
سمت کوله پشتی‌ام رفتم و همان‌جا، کنار در اتاق زانو زدم.
《حقیقتاً گاهی اوقات مغزم سرم را می‌شکافد.》
زپ کوله را گشودم
《بیرون می‌آید و می‌نگرد!》
کتاب سنگین را بیرون کشیدم.
《آن‌قدر درباره‌ی هرچیزی فکر می‌کند و برای حرف می‌زند که...》
پوفی گفتم و باقی کتاب را چنگ زدم.
《هم سرم خسته می‌شود و درد می‌کند، هم فکم!》
بار دیگر نغمه‌ی مادرم به گوشم خورد:
- عزیزم بیا هندونه بخوریم.
روز به روز متناقض‌تر می‌شد.
آهی کشیدم و بی‌خیال، فریادی زدم که بیشتر به ضجه شبیه بود:
- نمی‌خورم.
غذای خاصی نمی‌خواهم، من واقعاً حس و حال پر کردن شکمم را ندارم! از بچگی تا اوایل این سنم می‌شود گفت اشتهای بازی داشتم ولیکن دیگر نه، گویی از خالی بودن شکمم هم لذت می‌برم!
کت قطور را به دست گرفتم و راهی میز تحریرم شدم، اوه من از آنها نبوده‌ام که از بدو تولد میز آرایش و میز تحریر داشته‌اند، امسال خریده بودم آن هم به اصرار مادر بزرگم چون پسرخاله‌ام داشت و من نه.
سمفونی حنجره‌ی پدربزرگم را می‌شنیدم، به وضوح مشهود است که ارکستر تنش حال ادامه ندارد و می‌خواهد اجرا هرچه سریع‌تر پایان یابد!
آهی کشیدم و مشغول نوازش سطرها به وسیله‌ی چشمانم شدم.
حس می‌کردم به دور مغزم حصار یا هاله‌ای پیچیده چون سرم با گذشت هرثانیه سنگین‌تر می‌شد.
خواب‌آلودگی و خستگی‌ای که هرروز بیشتر از دیروز می‌شد نقطه ضعف من بودند!

@ ستایش گودرزی  @ پرتوِماه  @ Saye.H   @ MCH  @ Aytak☆ویژه☆   @ nina4011☆ویژه☆  @ Night shadow   @ ملکه عسل  @ Samaneh Ghobashi  @ Healer   @ Mehraneh   @ Afeljowr   @ m.azimi☆ویژه☆   @ سحری🎼  @ Asma,N🎼   @ Mahla.kh

ویرایش شده توسط Saikoline
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

پارت 3


((تالار آفرودیت و آرس))

چه حالی می‌شدید اگر دیشب هنگام خواب مادرتان با نامزدش عقد کرده باشد و پس از بیداری متوجهش شده‌ باشید؟
خب من...
لوستر مینیمال لوکس با وجود روشن نبودنش به زیبایی در مردمک انسان نقش می‌بست و دیوارهایی که با دیوارپوش‌های قهوه‌ای پوشیده شده بودند زیبا جلوه می‌کردند، کافه حالت کلاسیکی داشت و بوی طالبی هم به هرکس حس خوبی تداعی می‌کرد.
- هات‌چاکلت‌تون رو آوردیم قربان! دیگه چی می‌خواید؟
خنده‌ای کردم، او مهشید بود! تنها دختری که بین سه مرد، داخل کافه کار می‌کرد.
چند تار موهای بلوندش به شکل نامنظمی از شالش بیرون افتاده بودند.
نگاهم را گرداندم و لب گشودم:
- مرسی مهی، اوهوع! امروز خلوتین؟
- نکنه می‌خوای بعد عمری از سینگلیت دست بکشی و به یکی شماره بدی؟
خب من مانند رمان‌های کلیشه‌ای سرخ نشدم بلکه به جمله‌ی احمقانه‌اش خندیدم، نوچی گفتم و لب زدم:
- من قراره زن بگیرم ضمناً فقط پونزده سالمه ولی راستش می‌خواستم تو رو از ترشیدگی نجات بدم!
دستانش را به سطح شیشه‌ای میزی که زیرش چیزی کرم‌رنگ که حدس می‌زدم از جنس چرم تقلبی باشد، مشهود بود تکیه داد.
- قراره با سعید از ترشیدگی...
یک‌دفعه در کافه گشوده شد و صدای تق- تق ظریف کف شخصی در گوش‌های تیزم طنین انداخت.
نغمه‌ی ریشه‌داری می‌آمد و بوی... شمیم اصالت! البته، شمیم اصالت!
گام‌های سنگینش را از کف زمین مرمری کند و قدم برداشت.
- من برم بعداً برات میگم.
مهشید تند چشمکی نثارم کرد و دور شد اما اصلاً حواس من با او بود؟
نزدیک‌تر آمد و در حدود شش قدمی‌ام ایستاد.
بوی تیز دارچین درون مشامم پیچید و پس از آن، چیزی میانِ... آدامس موزی و پشمک خیابانی صورتی؟!
ناخودآگاه به دماغم چینی دادم و از مشام عجیب و غریب و قوی‌ام کار کشیدم، اوه! دارچین، آدامس موزی و نارگیل؟!
چطور یک نفر به طرز جنون‌واری چنین رایحه‌هایی در خود جای داده بود؟

 

  • لایک 5
  • تشکر 2
  • هاها 5

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

ادامه‌ی پارت 3

.

.

.

کت قهوه‌ای‌ با پیراهن مردانه‌ی کرمی‌ رنگ پوشیده و چند تار جلویی موهای قهوه‌فامش با پیراهنش هماهنگ بود.
- یدونه آیس‌کافی.
خب، صدایش خش داشت و بم!
خط‌های اتوی کت و شلوارش قطعاً می‌توانست مانند شمشیر سامورایی، همان‌قدر تیز و برنده عمل کند!
شانه‌ای بالا انداختم، او هم یک مشتری بود مانند بقیه!
گوشه‌های کت آبی‌ پاستلی‌ام را جلو کشیدم و خودم را با هات‌چاکلتم مشغول کردم.
صدای اصطکاک کشیده شدن صندلی میز پشت سرم به گوشم خورد و دیگر چیزی نفهمیدم.
چند دقیقه بعد، این لیوان بزرگ خالی‌ام بود که ردهای خوشمزه‌ی سفید و شکلاتی درونش مشهود بودند مقابلم قرار گرفته بود.
کلاه سیاهم را از روی میز برداشتم و ملودی برهم خوردن سه حلقه‌ی نقره‌ایش در گوشم پیچید، برخاستم و صندلی‌‌ام روی کاشی‌ها عقب بردم.
از گوشه‌ی چشم نگاهی به آن ناشناس منتظر انداختم فوراً سمت میز بزرگی که سعید از آن‌جا سفارش‌ها را می‌گرفت، قدم برداشتم.
دیدار با مرد جوان هم چند دقیقه‌ی دیگر پایان میافت.
ناخودآگاه پوفی گفتم و لب زدم:
- داداش سعید میشه بیای این‌جا؟
- اومدم... یه لحظه!
گویا با چیزی درگیر بود، ابرویی بالا انداختم و بر طبق عادت به‌وسیله‌ی کفش‌های اسپورت ساده‌ام که انگشت‌های کوچکم را به‌خاطر نداشتن کف و نپوشیدن جوراب زخمی کرده بودند، با زمین زیر پایم ضرب گرفتم.
- خب اومدم.

@ Tsuki Yuma  @ پرتوِماه  

ویرایش شده توسط KocAinE
  • لایک 8
  • تشکر 1
  • غمگین 1

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 4

((زبان بی‌کفایت))

پس از پرداخت هزینه‌ی آیس‌کافی‌ام بدون نگاه اضافه‌ی دیگری به آن مرد خوش‌بو خارج شدم.
دست راستم را درون جیب راستم فرو بردم و طبق معمول دست چپم را در هوا، معلق رها کردم.
مردمک‌هایم را چرخاندم و سه انگشتر کلفتم را دیدم، آنها برای ظرافت و زیبایی بودند؟ نه، این احمقانه‌ست؛ آن سه انگشتر سنگین برای دعوا آن‌جا بودند، یک مشت می‌توانست بادمجان زیبایی در مزرعه‌ی رخسار هرکسی بکارد!
ولیکن من، بلوط این‌جا هستم.
بلوط، عده‌ای معتقدند که این اسم دوست داشتنی هست و عده‌ای هم برای مثال همکلاسی‌های دوران ابتداییِ قلدرم، نامم را به سخره می‌گیرند!
مهم نیست، من یاد گرفته‌ام نسبت به حرف نَود و نُه مُمَیزِ نُهصد و نَود و نُه هزارم مردم بی‌اهمیت باشم؛ تاکید دارم که این دروغ نیست.
بگذریم...
در هردو دوره‌ی راهنمایی و ابتدایی به عنوان برترین و آرام‌ترین و خلاصه بهترین دانش‌آموز، همیشه سخنرانی و هرچه که از ذهن بگذرد را من به عهده داشتم و پارتی گردن کلفتم هم پیش معلم دینی‌ که یک پوئن بود را هم نباید از یاد ببرم.
اما اینبار باید جای دیگری زبان خسته‌ام را به نحو احسنت تکان داده و جایگاه مادرم را بالا ببرم.
محض رضای هرچه هست، در زندگی قبلی‌ام مشاور ارشد طغرل¹ نبوده‌ام؟!
اخمی ناخواسته میان ابروانم نشست و هم‌زمان با آن هم "پوف"ای از میان لبانم بیرون پرید.
اوپس! معلم کلاس ششمم به این عکس‌العمل چه می‌گفت؟ آهان به یاد آوردم، "خراب کردن پرستیژ خود"!
تند کمر صاف کردم، طبق معمول توان لبخند واقعی را نداشتم و نمی‌خواستم همچون احمقی رقت‌انگیز یکی از لبخند‌های مسخره‌ام را میان بگذارم، پس تنها به گشودن گره ابروانم بسند کردم.
- خوش‌اومدید؛ شرمنده که دیر رسیدم، خبر از اومدنتون نداشتم.
پدر خوانده داشتن بد نیست، اخلاق خوب، چهره‌ی برازنده، به علاوه‌ی جیب پر پولش باعث می‌شد من آسوده‌خاطر باشم.
به چه علتی؟
اولین مورد، مادرم یک همسر خوش‌اخلاق در شان خود داشت و دومین مورد، از خورد و خوراکش نگران نبودم.
در ابتدای نامزدی‌شان می‌گفت باید همراه خودش بمانم ولیکن من آدم چنین کاری نبودم، نه این‌که از پدرخوانده‌ام خجالت بکشم، نه، فقط به این زندگی آرام و یک‌نواختم که با مسائل غمگین می‌گذشت اعتیاد شدیدی داشتم.
مثلاً مادرم و آن مرد، هردو اهل مهمانی، گردش، مهمان‌نوازی و میزبانی بودند در صورتی که من ترجیح می‌دهم درون تاریکی خانه گوشه‌ای کز کنم، موسیقی بی‌کلامی پخش شود، به دلیل هیچ و پوچ غمگین شوم و در نهایت هم به خاطر پوچی‌ام به‌طرز مریض‌وارانه‌ای ذوق کنم.
_______
1. اولین سلطان و موسس سلسله‌ی سلجوقیان.
.

.

.

تنها چیزی که از این چند سال عمر کاهی نصیبم شده اینها هستند؛
قلبی که دیگر "واقعاً" نمی‌تپد، مغزی که تنها صفحه‌ای خش‌دار و پر از پارازیت نشانم می‌دهد و در آخر هم مشتی خنده‌ی پوچ و پر سر و صدا.
هنگامی که به سمفونی مزخرف خنده‌هایم فکر می‌کنم، رعشه بر تنم میوفتد و می‌خواهم از طریق دهانم صدای درون گوشم را بالا بیاورم.
چه رقت‌انگیز و تمسخرآمیز!
وقتی اطرافم را می‌نگرم، همه‌چیز دارم هرچند که اندوه‌های کوچکی هم هر از گاهی مزاحمم می‌شوند ولیکن لوازم تکمیلی برای آرامش در دسترسم هستند اما چرا نمی‌توانم آرام بگیرم؟
به چه علتی، بی‌هیچ علتی هرثانیه را به کام خود تلخ می‌کنم؟
نمی‌دانم.
شاید زمانی آن‌قدر بر وجودم ضربه زد که نهایت وقتی دید چیزی برای از دست دادن ندارم پس کشید!
حمله‌ی بعدی زندگی کِی خواهد بود؟
این را هم نمی‌دانم.
#بای‌کُد

@ پرتوِماه   @ ستایش گودرزی  @ Tsuki Yuma   @ Flare  @ ماهی  @ Aytak☆ویژه☆   @ Night shadow  @ h.noora   @ MCH   @ Greengirl  @ GZahra

ویرایش شده توسط Psycho
  • لایک 9
  • غمگین 1

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 5

((قرص‌های آبی))

پدرخوانده‌ام لبخندی میان لب‌هایش نشاند.
- نیازی به عذرخواهی نیست و ضمناً...
با درنگی ابرویی بالا انداختی و دستی به موهای جوگندمی‌اش کشید:
- نیازی نیست این‌طوری جمع ببندی، این زیاده‌رویه اما در هرصورت منم بابات محسوب میشم!
بابا؟ پدر؟
اوه! به هیچ‌وجه ناراحت نیستم اما چگونه به این مرد بفهمانم دو سال آزگار است که این واژه را دو انداخته‌ام و شده‌ام مسیح، فرزند خدا!
- البته، لطف دارین.
به همین پاسخ کوتاه بسند کردم، سکوتی معذب‌کننده حاکم شد ولیکن خوشبختانه، بیست و هشت ثانیه‌ی دیگر به‌وسیله‌ی نشستن مادرم، در کنار من و برروی مبل سه نفره‌ی سرمه‌ای، پایان یافت.
- داروهات رو خوردی مامان؟
ابروانم را به‌خاطر سوالی که مادرم خطاب به من پرسید درهم کشیدم، زیر چشمی نگاهی به همسرش نیما انداختم. پس او هم می‌داند؟ حالا لابد با خود فکر می‌کند که من یک بیمارم! اصلاً آدمها همینند، هروقت که به سودشان نباشد چیزی نمی‌گویند و زمانی که مسئله به سودشان باشد از کاه‌های افکارشان یک کوه حرف می‌سازند! به تلافیِ داشتن پسر سیزده ساله‌اش می‌تواند همه‌جا جار بزند که از دختر بیمار همسر دومش هم مراقبت می‌کند، چه عالی.
- نه.
- برو بخور دیگه!
با کمی تعجب گفت.
چه‌قدر بدم میاید که مردم در انتهای جمله‌شان از کلمه‌ی "دیگه" به حالت حق به جانب استفاده کنند.
زیرلب زمزمه کردم:
- من مریض نیستم.
با چشم و ابرو اشاره زد که به بحث خاتمه بدهم و هرچه زودتر سراغ قرص‌های آبی رنگ بروم.
او و مشاورم خانم سهرابی، بی‌شک می‌خواستند از من یک ربات اجتماعی بسازند؛ کسی که بیشتر معاشرت می‌کند، بیشتر می‌خندد، پیش از دوازده شب می‌خوابد و کسی که دیگر تحت تاثیر هورمون‌های نوجوانی و تغییرات شیمیایی مغزش نیست.
ناچار از جا برخاستم، از پله‌ی کوتاه آشپزخانه بالا رفتم، مادربزرگم سبزی خرد می‌کرد.
در حالی که سعی در پنهان کردن کلافگی‌ام داشتم پرسیدم:
- قرصام یخچالن؟
سرش را بالا آورد، به‌خاطر گرمای هوا روی پیشانی‌اش قطرات ریز و درشت عرق نقش بسته بودند.
- آره عزیز دلم!
لبخندی کم‌رنگ میان لب‌هایم نشاندم.
در یخچال را باز کردم، بسته را به دست گرفتم و همراهش بطری آب را هم برداشتم.
بطری و قرص را روی کابینت گذاشتم، از داخل کشو لیوان خورشیدی را هم درآوردم و تا نیمه‌اش آب سرد ریختم.
قرص آبی را هم بیرون کشیدم و به سمت دهانم بردم اما نه، آن داخل دهانم نرفت؛ آب را تند خوردم و اعضای صورتم را از تلخی قرص دروغین منقبض کردم.
- اه اه!
داخل جیب شلوارم انداختم و گفتم:
- برم نوشابه بخرم؟
مادربزرگم که گویی چیزی را به خاطر آورده لحظه‌ای از جا پرید و گفت:
- آره ولی دیروَق...
میان حرفش لب برچیدم:
- هنوز آسمون آبیه تازه خودت که می‌دونی من مثل گرگ ولگردم، همون‌قدرم زور دارم حالا بذار بزنیم!
پشت‌بند حرفم خندیدم.
- باشه برو.
وارد پذیرایی که شدم و مقابل در خروجی ایستادم، مادرم پرسید:
- کجا میری بلوط؟!
سرم را برگرداندم:
- میرم نوشابه بگیرم.
- دیروقته.
پوئنم را وسط انداختم و سرخوش لب گشودم:
- از ننه‌بزرگم اجازه گرفتم!
چرخی به چشم‌هایش داد.
- باشه برو ولی حداقل کلاهت رو بذار سرت!
- چشم، پایین روی جا کفشیه.
 

@ Flare  @ Night shadow  @ Niayesh1389   @ h.noora  @ MCH   @ Tsuki Yuma   @ Aytak☆ویژه☆  @ ستایش گودرزی  @ پرتوِماه   @ Greengirl  

ویرایش شده توسط Cocaine
  • لایک 7
  • هاها 1

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

Mint green tweet
گوشه‌ی دفترش نوشته بود:
- "شیطان بد نیست،
جهنم ترسناک نیست و مرگ تنها مرگ است."
پارت 6

((ساعت یازده، سایه‌ی ناامید اهریمن))

هر از گاهی ماشین‌ها بی‌‌سر و صدا می‌گذشتند.
تاریکی زودتر از آن‌که فکرش را می‌کردم سر رسیده بود.
من، سکوت مطلق و خانه‌هایی با چراغ‌های روشن‌.
کاش چراغ تیر برقی‌های خیابان هم خاموش می‌شدند.
محض دیدن پسر جوانی که ساک ورزشی خاکستری‌اش از روی شانه‌اش آویزان بود ابرویی بالا انداختم.
فردا من هم باید حسابم را با مربی‌ام صاف می‌کردم، دیگر نمی‌توانستم ادامه بدهم.
ورزش و هنرهای رزمی در کودکی آرزویم بودند اما زمانی که زندگی به دو نیمِ "بُعدِ قبل از طلاق" و " بُعدِ پس از طلاق" تقسیم شد دیگر آن آرزو یک وحشت در اعماق دلم شد.
آرزو همین است، وقتی چیز آرزو شود بوی حسرت می‌دهد و غایت، شمیمِ ترس و عذابی خفقان‌آور.
پدرم مرد استواری بود اما مسئولیت‌پذیر و دارای ویژگی‌های لازم برای خانواده؟ نه!
پس این علاقه‌ام هم با وجود هفت سال التماس، به شکل حسرتی دائمی دفن شد، بعد از طلاق‌شان در اولین فرصت ثبت‌نام کردم ولی نشد، دیگر از آن علاقه یک حسرت و از آن حسرت هم مشتی تنفر و از آن یک مشت تنفر هم کوهی ترس ساخته شده بود!
ورزش خوب بود ولیکن آن زمانی توده‌ای خیس بر گلویم چنگ می‌زد که هنگام گرفتن کمربندها یا موفقیت‌ها، یک منِ تنها می‌ماندم و یک آب‌پرتقال از طرف خودم به عنوان جایزه! مسخره است!
کلافه، سنگ ریز جلوی پایم را آرام هل دادم.
وارد سوپرمارکت که شدم زیر لب به مرد فروشنده‌ی همیشگی سلامی گفتم.
چراغ‌ها روشن بودند، کارتن‌های کیک و انرژی‌زاهای بزرگ black wolf به چشم می‌خوردند و قفسه‌های پر از خوراکی‌، طبق معمول نظم چندانی نداشتند.
در یکی از دو یخچال را که مخصوص نوشیدنی بود گشودم و نوشابه‌ی بزرگ سیاه را در دست گرفتم.
- همین؟
- بله.
کوتاه سری تکاند و بعد از این‌که در حساب ثبت شد، بیرون رفتم.
دنیای من از تمام انسانها میلیاردها سال نور فاصله دارد.

ویرایش شده توسط Psycho
  • لایک 7

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

Mint green  tweet
برای چه چیزی متولد می‌‌شویم؟
برای چه چیزی زندگی می‌کنیم؟
و واقعاً برای چه چیزی می‌میریم؟
پارت7

((خفگی یک ماهی))

هردو چشم‌های سردی داریم و درون مردمک‌های خودمان به آرامی و در حالت محالی، همچون ماهی‌ای که درون اقیانوس خفه می‌شود، غرق می‌شویم!
لب گشودم:
- باز می‌خوای بکشی؟
بی‌حرف در پاسخ سوال مضحکم که پاسخش به‌شدت قابل پیش‌بینی بود، سر تکان داد!
- چی می‌کشی؟
سرش را جلو خم کرد و خندید، بدون ذره‌ای تمسخر گفت:
- توی این چهار روز سومین‌باره که می‌پرسی! سالویا مصرف می‌کنم.
این‌بار نوبت من است که سر تکان دهم.
یک‌تای ابرویش را بالا می‌اندازد.
- نمی‌خوای بری؟ آم... البته می‌تونی که بری، یعنی اصراری نیست ولی خب فکر نکنم بخوای...
اخمی روی پیشانی‌ام می‌نشانم و میان حرفش "نه"ای وسط می‌اندازم.
این‌بار سرش را پایین می‌اندازد و با لاین کاغذی میان انگشتانش بازی می‌کند، اوه او از من معذب است؟!
چشم‌های قهوه‌ای کاملاً گرد، موهای کلاغ‌فام و تیشرت مشکی‌ با شلوار جین سیهِ رنگ و رو رفته و از یاد نرفته، همیشه خاکی!
بیست یا نوزده ساله به‌نظر می‌آید.
موقع اسنیف کردن سایکو اکتیوش¹ عادت دارد که تای ابرویش را بالا بی‌اندازد، مخاطب اگر در دیالوگ‌هایش بیشتر تامل کند به تندی خواهد فهمید که او فقط رک 'به‌نظر می‌آید' و نود درصد حرف‌هایش بی‌تردید اما درواقع، با تردید ادا می‌شوند!
گاهی اوقات ردی کهکشانی آمیخته بر بنفش، سبز و زرد، از دعوای روزانه‌اش روی چهره‌اش دیده می‌شود.
- میرم.
‌بی‌توجه به جوابش می‌چرخم و گام برمی‌دارم که ملودی نواخته شدن چنگ گلویش را می‌شنوم:
- مراقب خودت باش بچه!
- هستم.
_______
سایکو اکتیو: مواد مخدر، روان‌گردان

ویرایش شده توسط Psycho
  • لایک 3

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...