رفتن به مطلب

یک قطعه شعر


Z.mim
 اشتراک گذاری

پیام توسط admin افزوده شد,

سلام موضوع این توسط کاربر یا خود شما تغییر کنه

@ مدیر اسپم

ارسال های توصیه شده

یه قطعه به بچه‌های انجمن هدیه کن ^^!

 

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست

می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی

چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟

باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی

دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

-بیتا امیری-

ویرایش شده توسط مدیر اسپم

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

زندگی درد قشنگیست به جز شبهایش
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد

یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند؟
کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد!

خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند
خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!

شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم، ولی
من به تو، او به نماز خودش ایمان دارد

اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر
سر و سریست که با موی پریشان دارد

"من از آن روز که در بند توام" فهمیدم
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد


"علی صفری"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باز باران...اما کو ترانه؟
کو دو دست کودکانه؟
کو نگاه عاشقانه؟
کو سلامی بی بهانه؟
دل شکسته،قد خمیده،آخر دنیا رسیده.
بی کسی تنها رفیق است،
دلخوشی با ما غریب است
چشم در چشمان باران
هیچ کس جز او نمانده
از میان جمع یاران باز باران
باز هم دستخوش به باران.!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو یعنی

 

تو یعنی گونه های غنچه ای را
به رسم مهربانی ناز کردن
تو یعنی کوچه باغ آرزو را
به روی گام یاسی باز کردن
تو یعنی وسعت معصوم دل را
به معنای شکفتن هدیه دادن
تو یعنی بوته ای از رازقی را
میان حجم گلدانی نهادن
تو یعنی جستجوی آبی عشق
تو یعنی فصل پاک پونه بودن
تو یعنی قصه شوق کبوتر
تو یعنی لذت سبز شکفتن
تو یعنی با تواضع راز دل را
به یک نیلوفر بی کینه گفتن
تو یعنی وسعتی تا
بی نهایت
تو یعنی نغمه موزون باران
تو یعنی تا ابد آیینه بودن
برای خاطر دلهای یاران
تو یعنی در حضور نیلی صبح
گلی را به بهار دل سپردن
تو یعنی ارغوانی گشتن و بعد
هزاران دست تنها را فشردن
تو یعنی مثل شبنم عاشقانه
گلوی یاس ها را تازه کردن
تو
یعنی حجم رویای گلی را
میان کهکشان اندازه کردن
تو یعنی پونه را زیر باران
میان کهکشان اندازه کردن
تو یعنی بی ریا چون یاس بودن
و یا به شهر شبنم ها رسیدن
تو یعنی انتظار غنچه ها را
میان شهر رویا خواب کردن
تو یعنی غصه های زرد دل را
به رنگ نقره مهتاب کردن
تو یعنی در سحرگاهی طلایی
به یک احساس تشنه آب دادن
تو یعنی نسترن های وفا را
به رسم مهربانی تاب دادن
تو یعنی غربت یک اطلسی را
ز شوق آرزو سرشار کردن
تو یعنی با طلوع آبی مهر
صبور و شوق آرزو سرشار کردن
تو را آن قدر در دل می سرایم
که دل یعنی
ترا زیبا سرودن
فدای تو شقایق احساس
و رویای بی آغاز سرودن

(مریم حیدر زاده)
 

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چی می شد ....

 

چی می شد دلا همیشه ، رنگ آسمون بگیره
چی می شد عاشق تنها ، پیش یاورش بمیره
دستشو تو دست یارش،بگیره خندونو راحت
بعدش اون مثل پرنده ، بره بالا پر بگیره

چی میشد آدما اینجا ، حس عاشقی بگیرن
واسه هدیه دادن اونها ، غنچه یاسو نچینن
کاشکی عاشقا همیشه ، عاشق یکی ، بمونن
توی شهر بی کسی ها ، غم غربتو ، نبینن

 

(امین حبیبی هرگلان)

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند؟
گره در روح و روانت به جهانت بزند؟

شده در خواب ببینی که تو را قرض کند؟
بروی وهْم شوی تا که تو را فرض کند؟

شده در گوش تو گوید که تو را باز تو را.؟
نشوم فاش کسی تا که شوم رازْ تو را.؟

شده آغوش شود تا که هم آغوش شوی؟
گره ات باز کند تا که تو خاموش شوی؟

شده یک شب برود تا که روی در پی او؟
که تو فرهاد شوی تا بشوی قصه او؟

به همان حال بگویی که تو مجنون منی
به تو بیمار شدم تا که تو درمون منی

شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد؟
گره ات کور شود غم به روانت برسد؟

که ز روی دیدن او که کمی شاد شوی
بروی در بغلش تا که تو آباد شوی

که بگوید که تو تعریف همان عشق منی
بروی یا نروی هر چه شود جان منی

گره ات باز کند تا که تو بینا بشوی
که غمت باز شود تا که تو معنا بشوی

شده اما تو نبودی شده اما که چه دیر
گره ای کور شدم تا که شدی یک دل پیر

همه در خواب ولی عشق تو بیدار بمانْد
همه پل‌های دلم بی تو چو دیوار بمانْد

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
همه عاشق شدنم رفت تو منظور منی

که تو رفتی و دلم بی تو همان سنگ شدُ
همه این عشق رَوَد تا که دلم جنگ شدُ

نکند بد بشود آخر این قصه بد
نکند تلخ شود آخر این غصه بد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

 راز این حلقه که انگشت مرا

 این چنین تنگ گرفته است به بر

 راز این حلقه که در چهره او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت

حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است

 همه گفتند : مبارک باشد

دخترک گفت : دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

زن

پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است

فروغ فروخزاد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من به راه خود باید بروم

کس نه تیمار مرا خواهد داشت

در پر از کشمکش این زندگی حادثه بار

گرچه گویند نه

اما

هرکس تنهاست
 

آن که می‌دارد تیمار مرا، کار من است

من نمی‌خواهم درمانم اسیر

صبح وقتی که هوا شد روشن

هرکسی خواهد دانست و بجا خواهد آورد مرا
 

که در این پهنه‌ور آب،

به چه ره رفتم و از بهر چه‌ام بود عذاب

نیما یوشیج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                  

از کوچه های خیس گیشاااا

تا کافه های گرم دربند...

از برج میلاد کمی کج

تا کوه مغرور دماوند..

از روز های ....خنده بازی...

تو پارک سائی ریسه رفتن

شب زیر عطر گیج بارووون

دور تئاتر شهر گشتن

تهراااان بدون تو

تهرااااان بدون تو

فقط سر درد داره

هر کوچه ای اسم تو ...

هر کوچه ای ..اسم تووو

رو یادم ..میاره.....

«تقدیم به همه ی عشقای انجمن🌜❤️»

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت

شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

 

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست

اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

 

جمال چون تو به چشم نگاه پاک توان دید

به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت

 

در انتظار تو می‌میرم و در این دم آخر

دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت

 

اگر به باغ تو گل بر دمید من به دل خاک

اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت

 

استاد شهریار

 

 

ویرایش شده توسط ...Kimia...

جامعه ستیز ←   ( جلد اول مجموعه″ او زنده است″) روایتی خونین از بانوانی که قربانی حسادت غریبه‌ای می‌شوند.

رزاگینه( تکمیل شده)  رمانی از زبان دخترکی که به خواست دیگران، پا بر جنگل سیاه می‌گذارد.

برای دسترسی به لینک هر کدام نمایه پیام بدید⁦^_^⁩

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱ ساعت قبل، حنان گفته است:

باز باران...اما کو ترانه؟
کو دو دست کودکانه؟
کو نگاه عاشقانه؟
کو سلامی بی بهانه؟
دل شکسته،قد خمیده،آخر دنیا رسیده.
بی کسی تنها رفیق است،
دلخوشی با ما غریب است
چشم در چشمان باران
هیچ کس جز او نمانده
از میان جمع یاران باز باران
باز هم دستخوش به باران.!

 باران بی ترانه

باز باران بی ترانه
می خورد بر بام گونه
یادم آرد روز غمگین
گردش تقدیر ننگین
فصلِ رنگین
بغض سنگین
بی تو هیچ و پوچ و خالی
تلخی ناب نگاهی
یادم آمد چشمهایت
لحن شیرین نگاهت
همچو کودک می دویدم
از همه عالم بریدم
کودکی صد ساله بودم
از نفس افتاده بودم
یادم آمد حرف تلخی
شاهد این قلب زخمی
گفت که خیانت می کنی
به نگاه هرزه اش عادت می کنی
با کسی خوشحالی
باورِ عشقم نداری
باز باران بی ترانه
عاشقانه بی بهانه
می نشیند روی گونه
زنده ام اما چگونه؟
ویرایش شده توسط سیسی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 دقیقه قبل، Ismail گفته است:

😔 خوب و عالی من با شعر اصلی خیلی خاطره دارم

باز باران کو ترانه؟ 
تا بگوید عاشقانه؟
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
یاد م آرد روز باران
روز غمگین جدایی
تلخ وتاریک
مرگ نزدیک
نوجوانی ساده بودم
شاد وخرم
نرم ونازک
فارغ از هر گونه اندوه
میدویدم همچو آهو
 می پریدم از لب جو
دور می گشتم ز خانه
ناگهان از بخت زارم
عشق آمد کرد تارم
عاشق وشیدا شدم من
ای عجب رسوا شدم من
هرچه بود اندر دل من
نغمه های عشق من بود
 می شنیدم از پرنده                                 
از لب باد وزنده
قصه ی تلخ جدایی
راز های بی وفایی
برق چشمش همچو شمشیر
پاره می کرد سینه ام را
آه سوزان درونم
شعله میزد این دل بی کینه ام را
خسته از اندوه گریزان
خشمگین چون موج دریا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
سبزه در زیر درختان
کم کمک آغوش من شد
توی این دریای سرسبز
اندکی اندوه کم شد
مرگ من از دور پیدا
به چه زیبا بود عشقم
غم نوشت در سرنوشتم
می شنیدم  در میان عشق بازی
رازهای دلنوازی
پندهای جان گدازی
بشنو از من همره من
پیش چشم درد فردا
زندگی خواه با غم خواه با درد
گر تو باشی عشق من اندر بر من
هست زیبااااااااااااااااا
هست زیباااااااااااااااا
هست زیبااااااااااااااا

اینم یه سروده دیگه در این باره‌ست که من خیلی دوستش دارم ^^

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

باز باران با ترانه .....با گوهر های فراوان........... میخورد بر بام زندان.... من پشت میله تنها ایستاده.......... دم به دم در شور وغوغا این دل من ..... در گذرهای زمان افتاده........یک دو گنجشک پر گو ....آمده بودن امروز این سو......میشنیدم از پرنده.............از لب باد وزنده.........داستان های نهانی.............اسم من را هم میبردن گویی .............داده ات خداوند رحمان ..... این چنین زن زیبا ..........این چنین خورشید رخشان....... ...ورنه بودی زشت وبی جان....اشکهایم دانه های گرد باران..... ریخت باران ریخت باران...........رفته رفته گشت دریا.........توی این دریای جوشان........توی این دنیای زندان..........تصویر توبود پیدا......تصویر تو بود پیدا.....بس گوارا بود باران.....به چه زیبا بود باران...........بس ترانه بس فسانه.......بس دلارا بود باران.........گر نبودی مهر رخشان.......با همه سبزی وخوبی.......... چرخ ها میزد روزگاران چو دریا.............با شتابی  بی شماره..... بادها با فوت خوانا.......مینمودندم پریشان.... ای زن سبز زیبا.....هر چه زیبایی ست از تو باشد...تازه وتر...همچو می مستی دهنده........... باز هم آسمان میشود نیلی.......... آفتابی..... آفتابی ...... زندگانی خواه تیره خواه روشن !، تا خدا هست... هست زیبا ......هست زیبا

 

قسمتی از رمان شبهای بی‌گناه اثر خودم

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

خانه دوست كجاست؟

در فلق بود كه پرسيد سوار

 آسمان مكثی كرد

رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت

به تاريكی شن ها بخشيد و به انگشت

نشان داد سپيداری و گفت

نرسيده به درخت

كوچه باغی است كه از خواب خدا

 سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

ميروی تا ته آن كوچه

كه از پشت بلوغ سر به در می آرد

 پس به سمت گل تنهايی می پيچی

دو قدم مانده به گل      

پای فواره جاويد اساطير زمين می ماني

و تو را ترسی شفاف فرا می گيرد

 در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:

كودكی می بينی

رفته از كاج بلندی بالا

جوجه بردارد از لانه نور

 و از او می پرسی

خانه دوست كجاست.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
در ۱۴۰۰/۱۱/۲۸ در 20:16، حنان گفته است:

باز باران...اما کو ترانه؟
کو دو دست کودکانه؟
کو نگاه عاشقانه؟
کو سلامی بی بهانه؟
دل شکسته،قد خمیده،آخر دنیا رسیده.
بی کسی تنها رفیق است،
دلخوشی با ما غریب است
چشم در چشمان باران
هیچ کس جز او نمانده
از میان جمع یاران باز باران
باز هم دستخوش به باران.!

باز باران با ترانه ، میخورد بر بام خانه...

خانه ام  کو؟؟؟ خانه ات کو؟؟؟

آن دل دیوانه ات کو؟؟؟

روز های کودکی کو؟؟؟

فصل خوب سادگی کو؟؟؟

یادت آید روز باران!!!

گردش یک روز دیرین...

پس چه شد؟؟؟

دیگر کجا رفت؟!

خاطرات خوب وشیرین

باز باران بی ترانه

بی هوای عاشقانه

بی نوای عارفانه 

در سکوت ظالمانه

خسته از مکر زمانه

غافل از حتی رفاقت

هاله ایی از عشق ونفرت

اشک هایی طبق عادت

قطره هایی بی طراوت

روی دوش آدمیت

می خورد بر بام خانه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...