رفتن به مطلب

سوتی


متین
 اشتراک گذاری

نظرتون  

15 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. از گفت و گو‌ خوشت اومد ؟



ارسال های توصیه شده

 یبار از چند سال پیش چیزی که هیچ وقت یادم نمیره 

از مدرسه تعطیل شدم راهنمایی بودم اشتباهی سوار یه سرویس پسرونه شدم و نمیدونستم و  کم کم  رو صندلی لم دادم و خواستم مغنعمو درارم که به ۵ جفت چشم هیز روبرو شدم تازه طلبکارم بودم فکر میکردم اونا اومدن  تو سرویس من میخواستم با اردنگی پرتشون کنم بیرون که با بدترین شکل ممکن ضایع شدم و تو افق محو شدم 

از اون موقع به بعد همیشه خدارو شکر میکردم که اون موقع حرف نزدم و کارام در حد عمل بودن !

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

سلام🙂

 

همین چند ماه پیش عقد دختر خاله و پسر خالم بود

بعد اینا معتقد بودن دختر مجرد باید قند بسابه و پارچه بگیره

آره دیگه سه نفر داخل اون جمع بودیم که مجرد بودن

یکی خودم یکی خواهر دوقلوم و یکی هم دختر عمه عروس

بزور مارو انداختن وسط 

حالا من فکر میکردم وقتی عروس گفت بله دیگه باید پارچه رو برداشت

تا دختر خالم گفت بله من پارچه رو ول کردم میخواستم فرار کنم که جمع همه زدن زیر خنده و فیلم بردار جوری نگام کرد که گفتم جاش بود پارم میکرد

حسابی شرمنده شدم فیلم هم ثبت شد تا قیام قیامت اون حرکت منم میمونه خاک تو سرم🙂😅

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

 یبار اومدم چهل هزار شارژ بگیرم از بانک و چهار تا ده هزاری بعد  زدم در آوردم و شارژ  اول رو و گذاشتم تو کیفم دوباره کارت رو وارد کردم و  در آخرین مرحله دیدم نوشت موجودی حساب شما کافی نیس با تعجب شارژ رو درآوردم و نگاه کردم دیدم صد هزار تومن شارژ درآوردم بعد از اون از بس بهم تیکه مینداختن کتی برا درآوردن پول نقدی هم به عابر بانک مراجعه نمیکنم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من دوران دبیرستان یک روز صبح که شدید برف میبارید و مدارس هم باز بودن 😐 با بابام دعوا کردم قبل مدرسه بعد هم کیفم رو شبیه این رمانا چنگ زدم از رو جاکفشی در حیاطم محکم کوبوندم رفتم 

خلاصه که چشمتون روز بد نبینه داشتم از جلوی دبیرستان پسرانه رد میشدم همه هم بهم نگاه می کردن منم احساس جذابیت کرده بودم مثل مدلا راه میرفتم که پام رو  یخ لیز خورد کله پا شدم 

در همون حالت دیدم دمپایی های قایقی دستشویی نامه با جوراب باب اسفنجی 😫😫😫🤧🤧🤧

تمام اون سال پسرا دست گرفته بودنم هر بار با دوستام رد میشدم داد میزدن چطوری بابی دمپایی 😒😒😫😫😫😭😭😭

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۱/۲۹ در 19:17، متین گفته است:

 یبار از چند سال پیش چیزی که هیچ وقت یادم نمیره 

از مدرسه تعطیل شدم راهنمایی بودم اشتباهی سوار یه سرویس پسرونه شدم و نمیدونستم و  کم کم  رو صندلی لم دادم و خواستم مغنعمو درارم که به ۵ جفت چشم هیز روبرو شدم تازه طلبکارم بودم فکر میکردم اونا اومدن  تو سرویس من میخواستم با اردنگی پرتشون کنم بیرون که با بدترین شکل ممکن ضایع شدم و تو افق محو شدم 

از اون موقع به بعد همیشه خدارو شکر میکردم که اون موقع حرف نزدم و کارام در حد عمل بودن !

یک سوتی که همین الان فهمیدم اینکه تو دختر بودی من این همه به بندت پسرم پسرم می بستم 😶😶😶😐😐😐

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه بار رفته بودیم کافه بستنی...

طبقه بالا برای نشستن بود، پایین خرید!

پدرم سفارش داد و  اومد بالا کنار ما، در اون شرایط خواهرم گیر داد که من این رو نمی‌خوام:/ من هم کاملا فداکارانه بلند شدم که برم پایین و سفارش بدم! اما خوب معمولا این کار ها رو نمیکنم (نمی‌دونم چرا  هیچ گارسونی اون لحظه یافت نمیشد و من شده بودم ناجی:/ ) 

خلاصه که رفتیم پایین تا سفارش بدم، بعداز پرداخت وجه، منتظر بودم تا تحویل بگیرم

سه تا چیز دستم بود: کارت بانکی،  فیش، صورت‌حساب

آقا اومد جلو ببینه چی میخوام، بار اول صورت حساب رو جلوش گذاشتم:/ یه نگاه کرد، حس کردم اشتباه کردم، فیش رو گذاشتم اون رو برداشتم. دوباره مکث کرد، کارت رو گذاشتم جلوش... حالا من استرس گرفته بودم چرا هیچی نمیگه و توی ذهنم داشتم بین کارت و فیش و صورت‌حساب  دنبال اختلاف می‌گشتم🥲

وقتی دو- سه بار همه  رو امتحان کردم و هیچی نگفت، بهش نگاه کردم... حس کردم داره منو با حیوانات مختلف نسبت میده و تا حالا اینطور خنده‌ش رو نگه نداشته😁

گفت آخر کدوم؟

آخر هم همه رو جلوش چیدم، خودش برداره:/

چرا منو همون بار اول به چالش میکشن:/

ویرایش شده توسط ..Raha..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

 عقد داییم بود و از اون جایی که ادم فمینیستی هستم بعد از اینکه زنداییم زیر لفظی خواست نوبت داییم شد که بله رو بگهمنم بلند گفتم داییم زیر لفظی میخواد عاقد اینقدر خندیده بود که نمی‌تونست کارش رو انجام بده  تا مادر زنش یه انگشتر براش اورد و دستش کرد آخرم عاقد با یه دمت گرم بهم رفت حالا بعد از اون همه مجرد های اون خاندان بهم تیکه و متلک مینداختن و میگفتن مشتاقانه منتظر عقد خودمن تا تلافی کنن ولی داییم پشتم بود،😂

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عاقا گفتین سوتی والا عرضم به درزتون که من وقت دکتر داشتم خلاصه رفتم کارام انجام شد اومدم بیرون یه چندتا وسیله نیاز داشتم گفتم بگیرم. دم این مغازه‌ها رد میشدم یه دفعه جلو یه بوتیک‌ لباس مردونه نگو یه عاقایی نشسته من اشتباه فکر کردم مانکن هست چون کله‌اش کچل بود و خیلی هم براق. از اونجای که کرم فعال دارم😂 رفتم دستم رو شپالاق رو کله یارو گذاشتم😜😭 بد نگو طرف زنده‌اس آدمِ الان من با چشم‌های 😳😳🍂😓 یارو دارم نگاه می‌کنم یارو هم منو داره نگاه میکنه. هیچی دیگه اخرش با گفتن کلمه این چنده خودم رو خلاص کردم خدا خلاص تون کنه🤔😂

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عضو بسیج بودم. 

کانون سه تا اتاق داشت کنار هم

پسر های بسیج اومدن بخاری هارو وصل کنن.اتاق بغلی بودن

من و دوستم هم اتاق کنارشون

در زدن گفتم حتما مربیه

بلند و با صدای بچگونه مسخره گفتم  کسی خونه نیست..

فقط صدای پسره رو شنیدم که به دوستش گفتم بریم😂

رفتن و دیگه هم نیومدن اون اتاق رو درست کنن😁

بديش اینه که مامانم با پسرا بوده شنیده😃

ویرایش شده توسط shirin_s

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

29 دقیقه قبل، آلفای نقره ای گفته است:

عاقا گفتین سوتی والا عرضم به درزتون که من وقت دکتر داشتم خلاصه رفتم کارام انجام شد اومدم بیرون یه چندتا وسیله نیاز داشتم گفتم بگیرم. دم این مغازه‌ها رد میشدم یه دفعه جلو یه بوتیک‌ لباس مردونه نگو یه عاقایی نشسته من اشتباه فکر کردم مانکن هست چون کله‌اش کچل بود و خیلی هم براق. از اونجای که کرم فعال دارم😂 رفتم دستم رو شپالاق رو کله یارو گذاشتم😜😭 بد نگو طرف زنده‌اس آدمِ الان من با چشم‌های 😳😳🍂😓 یارو دارم نگاه می‌کنم یارو هم منو داره نگاه میکنه. هیچی دیگه اخرش با گفتن کلمه این چنده خودم رو خلاص کردم خدا خلاص تون کنه🤔😂

 منم از این سوتی ها دادم و باهاشون دست دادم

😂😂

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یبارم بچه تر که بودم توی یه پاساژ خیلی باکلاس داشتیم راه می‌رفتیم اشتباهی سوار پله برقی شدم و خورد زمین بعد دیدم یه مرد چشم رنگیه هی داره نگاه میکنه از خجالت آتیش گرفته بودم ، رفتم نزدیکش و شروع کردم به وراجی تا دیدم فروشنده اومد بیرون و گفت دخترم اگه چیزی میخوای بیا داخل مغازه  از بیرون و شیشه با وجود این همه مانکن که نمیشه چیزی رو‌ انتخاب کرد ، مامانم و آجیم همش میخندیدن تا پیش هرکی میرسیدن از سوتی من کله خر میگفتن من بدبختم با یه شکست عشقی بد مواجه شدم!😭😭😭😭😭😭😭

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نظر من هیچ سوتی‌ای بدتر از دست دادن با مانکن نیست😐😂

خصوصاً وقتی  فروشنده کنارت وایستاده و تو مانکن رو با اون اشتباه گرفتی😶😶

photostudio_1662484842780_7wgh.png

به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی...♡

سوگند به ابتدای روز [وقتی که خورشید پرتوافشانی می‌کند] و سوگند به شب آن‌گاه که آرام گیرد

که پروردگارت تو را رها نکرده و مورد خشم و کینه قرار نداده است!

#ضحی_آیات_یک_دو_سه_چهار#

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من از بس سوتی دادم بهم میگن آذی سوتی

می‌خواستم برم بستنی فروشی درش شیشه ای بود با سر رفتم تو شیشه.

یه بار هم با تاکسی داشتم از میرفتم سوم یکی از فامیل هامون. وقتی می‌خواستم پیاده شم راننده گفت قابل نداره منم قاطی کردم گفتم خدا بیامرزه😂

من بعضی شب ها تو خواب حرف می‌زنم. یه شب خونه عمم بودم تو خواب بیدار شدم گفتم: شما شتر ها رو ببندین تا من برم آب بخورم بیام. بعد هم پاشدم رفتم آب خوردم برگشتم خوابیدم. متاسفانه همه هم بیدار بودن فقط من خاک بر سر خواب بودم😂 یه بار دیگه هم همینطوری تو خواب صدای موتور در اوردم😂

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

اسم نامزد رفیقم هادی بود ولی خودش رو مجرد معرفی کرده بود

بعد   که یکی از رفیق مجازیامون اومد شهر ما و قرار گذاشتیم، پیشش به‌جای این‌که بگم حاجی گفتم هادی و خلاصه اون رفیق تازه از راه رسیدم از اون‌یکی رفیقم هی می‌پرسید هادی کیه؟:/

 

یه‌بار هم تو مدرسه وقتی عصبانی شده بودم به‌جای اسم دوستم اسم پسرخاله‌م رو با عربده صدا زدم اون موقع هم ناظم اومد گفت سبحان کیه؟:/

 

و بار دیگه هم تو خونه به‌جای گفتن بابا گفتم محمد، بابام هم ک حساس... هی می‌گفت محمد کیه پدصگ؟ ولی ناموسن محمد یه اسم رندوم بود ک از دهنم پرید:/

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

آقا منی که سوتیام افنضاحه چی؟

بگم از خودتون نا امید میشید

رمان تپش زندگی (تپش قلبی بیمار، در سینه‌ای پر درد)

داستان رکوع زندیق (کافر هم مسلمان می‌شود)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

من خواب بودم. ساعت 3 ظهر مامانم اومد گفت پاشو نشدم انقد داد زد همونجور تو خواب گفتم مامان دیشب پشه ها نذاشتن بخوابم بزار بخوابم مامانم گف به من چه پاشو

رمان تپش زندگی (تپش قلبی بیمار، در سینه‌ای پر درد)

داستان رکوع زندیق (کافر هم مسلمان می‌شود)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

یبار عکس شهید کاظمی رو دیدم شباهت چهره بابام و ایشون خیلی زیاده وسط پاساژ اسلامی بنرش رو زده بودن اسم نداشت فکر کردم بابامه با ذوق و شوق داد زدم عه این بابا منه

ولی ای کاش نمیگفتم چون یه پس گردنی خفن از پدر گرامی نوش جان کردم

رمان تپش زندگی (تپش قلبی بیمار، در سینه‌ای پر درد)

داستان رکوع زندیق (کافر هم مسلمان می‌شود)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلاس هفتم بودم تازه زبان یاد گرفته بودم

لبتاب وقتی خاموش میشه قبلش روی صفحه مینویسه شات‌دان

و من ناشی بلند داد زدم مامان این میگه شوتینگ‌دان

از اون موقع تا حرف میزنم با لبخند نگاهم میکنن و میگن شوتینگ دان:/

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم اکنون، shirin_s گفته است:

کلاس هفتم بودم تازه زبان یاد گرفته بودم

لبتاب وقتی خاموش میشه قبلش روی صفحه مینویسه شات‌دان

و من ناشی بلند داد زدم مامان این میگه شوتینگ‌دان

از اون موقع تا حرف میزنم با لبخند نگاهم میکنن و میگن شوتینگ دان:/

اوم اره منم زبانم افتضاحه واسه همین سر کلاس که معلم کیر میداد می‌گفت بگو پرزنت من میگفتم حاضر حتی تعهد  هم ازم گرفت ولی از زبان خوشم نمیاد خو چکار کنم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روی شیشه مغازه نوشته بود شیره ملایر

با ملین اشتباه گرفتم وسط خیابون داد زدم

مامان این ملین رو اشتباه نوشته مُلایر

آه نابود شدم

ویرایش شده توسط shirin_s

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یبار صبح ساعت 8 گیج و منگ پاشده بودم با دوستم  رفتیم یه کافه قدیمی  یکی هم بود داشت میزارو تمیز می‌کرد  رفتم که در رو وا کنم.... ولی در شیشه‌ای اصلا وا نمیشد و خراب بود و من همچنان در تلاش بودم بزور هم ک شده بازش کنم ... هیچی دیگه اونی که تو بود برگشت بهم گفت در شیشه نداره بیا تو 🙂 🔪 😂

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

آقا این سوتی نیست یه حاطره حیلی مزخرفه

1۰ سالم بود پیش مامان بزرگم خدابیده بودم. مامان بزرگم بد خوابیده بود خر و پف میکرد منم ترسو تو ذهنم صدای جن و روح حلاجیش میکردم تا خوابم برد زیر پتو بی صدا گریه کردم 🤣

رمان تپش زندگی (تپش قلبی بیمار، در سینه‌ای پر درد)

داستان رکوع زندیق (کافر هم مسلمان می‌شود)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...