رفتن به مطلب

رمان باران را گو بازیگوشانه ببار| روژین.م کاربر انجمن‌نودهشتادیا


Rozhin. m
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: باران را گو بازیگوشانه ببار

 

نام نویسنده: روژین.م

 

ژانر: اجتماعی/ تراژدی/ عاشقانه 

 

خلاصه: باران، دختری است که در اسرات خانواده گیر افتاده؛ او که دختری آزادی طلب است، برای آرزو‌هایش و امیدهای از دست رفته می‌جنگد اما دست آخر فقط «فرار» است که می‌تواند او را نجات دهد. فرار از خانواده، فرار از زورگویی و فرار از ایران!

مقدمه: تار‌های بی‌کوک و کمان باد ولنگار باران را گو بی‌آهنگ ببار

غبارآلوده از جهان تصویری واژگونه در آبگینه بی‌قرار باران را گو بی‌مقصود ببار

لبخند بی‌صدای صد هزار حباب در فرار باران را گو به ریشخند ببار

چون تار‌ها کشیده و کمان کش باد آزموده‌تر شود

و نجوای بی‌کوک به ملال انجامد

باران را رها کن و خاک را بگذار تا با همه گلویش سبز بخواند

باران را اکنون گو بازیگوشانه ببار

هدف: علاقه

زمان پارت گذاری: نامشخص 

ویراستار: @ M.M☆ویژه☆

ناظر: @ Torkan dori  

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

'به‌نام‌نوازنده‌دل‌های‌نژند'

تار‌های بی کوک و کمان باد ولنگار

باران را گو بی آهنگ ببار

غبارآلوده از جهان تصویری واژگونه در آبگینه بی‌قرار

باران را گو بی‌مقصود ببار

لبخند بی‌صدای صد هزار حباب در فرار

باران را گو به ریشخند ببار

چون تار‌ها کشیده و کمان کش باد آزموده‌تر شود

و نجوای بی کوک به ملال انجامد

باران را رها کن و خاک را بگذار تا با همه گلویش سبز بخواند

باران را اکنون گو بازیگوشانه ببار

((1)) 

- باشه.. فهمیدم، نمیرم خوبه؟ 

مادرم با مشت روی قفسه سینه اش میکوبد و با اعصبانیت میگوید: 

- زلیل بشی، زلیل بشی که ما دختر میخاستیم تحف حروم گیرمون اومد، به کدامین گناه خدا. 

مادرم سرش را بالا گرفته و در اسمان خدارو جستجو میکند. 

منم در دل خدا خدا میزنم.

خدا خدا میکنم جگرگوشه مامانم از راه نرسد.

اما ناگهان صدای رضا از پشت در میاید: 

_ مامان..؟ کجا دوباره رفتی؟ 

صدایش از خشم میلرزد.

من‌هم مانند صدای برادرم میلرزم! از ترس! 

از پشت در هم میتوانم صورت به خون نشسته شده اش رو ببینم! 

مامان اخم هایش را درهم میکشد و نگاهم میکند. 

- چیزی نیست مادر برو. 

رضا اعصبانی‌تر از قبل ادامه میدهد: 

- باز کن درو ببینم! هروقت خسته از سر کار میای میبینی دخترت دوباره یه غلطی کرده. 

- نه مادر خوبیت نداره بیای تو اتاق خواهرت برو. 

مشت های رضا روی در میشیند. 

مادر با دست پاچگی میگوید: 

- وا مادر میخای درو بشکنی؟ اومدم اومدم. 

مادر در را برای رضا باز میکنه

و رضا مثل جک وارد اتاق میشود. 

منی که تمام مدت به جان پوست لبم افتادم و خشکم زده از ترس شانه هایم بالا میپرد و با صدای لرزانم میگویم: 

- رضا.. برو بیرون از اتاقم چی میخوای باز؟ 

گره ابروهایش با هرکلمه از طرف من بیشتر میشود. 

- تو حرف نزن ببینم دوباره چه غلطی کردی

مامان بازوهای رضا را میگرد. و با ملایمت  میگوید: 

- هیچی مادر.. دوباره اعصابتو بهم نریز عزیزم. 

میگوید و منی که اینجا از ترس چهار ستون بدنم بهم میخورد را نادیده میگیرد. 

- مامان بگو م... 

جوری رفتار میکنند که انگار، با یک مرد غریبه مچم را در یک خونه مجردی گرفتند! اونم در یک وضعیت ناجور! 

مثل بمبی منفجر میشوم: 

-   چیزی نیست میخاستم برم تولد دوستم. قیامت نشده که! 

مادر دستش را گاز میگیرد و پیاز داغش را زیاد میکند: 

- چیزی نیست؟؟ دختره ی چشم سفید مگه این دوستت دوتا داداش نداشت؟ باباش چی؟ 

بدون اینکه بخواهم صدایم بالا میرود. 

- مامان داداشش اینا نیستن! من بزرگ شدم بابا و.. 

یک آن سمت راست صورتم بشدت میسوزد و روی زمین پرت میشوم. 

باران ساکت ماند داد کشیدند.. باران حرف زد سیلی زدند. 

رضا بالای سرم می ایستد و فریاد میکشد: 

- یعنی چی بزرگ شدم؟ 40 سالتم بشه نمیزارم بری جلو نامحرم.مامان ولش کن اینو بیا یه چیز بده بخوریم.. 

آهسته لب میزنم: 

باران اشک ریخت.. باران لرزید.. اما چه شد؟

قبل از اینکه مامان کامل از اتاق خارج شود میگویم: 

- میخوام بخوابم مامان دیگه نیا اینجا.

مامان بدون توجه به صورت ترسیده و صدای لرزانم در را محکم میبنند و میرود به دُردانه اش غذا بدهد. 

ویرایش شده توسط Rozhin. m
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((2)) 

صبح روز بعد از راه میرسد، پرنده ها اواز میخانند و پرتو نور خورشید روی گل های نرگس میافتد، شاخه درختان زیر نور خورشید میرقصند و انگار طبیعت برای آنها ساز میزند. 

طبق قرار هفته پیشم با آوا، اماده میشوم و به ملاقاتش میروم.. تا ببینیم چگونه میشود خودم را از این زندان آزاد کنم. 

هرچند که با شک و تردید های مادر که مبادا به ملاقت یک پسر بروم، کمی تاخیر داشتم. 

_ باران! وای به حالت دیر تر از ساعت شیش بیای! از من گفتن بود.. دیگه وقتی رگ غیرت برادرت باد کرد گریه و زاری راه ننداز!

  ****

آوا برگه فرمو روی میزِ کافه نادری_پاتوق همیشگیمان گذاشت و گفت: 

_ دختر، زود تصمیم نگیری ها! این تنها راه نجاتته. 

با صدایی آرام روبه قیافه بیخیالش میگویم: 

_ میگم مطمئنی رئیست قبول میکنه؟ آخه هرچی نباشه شرکت طراحی لباسه! الکی که نیست. تازه تو اون جا لباس طراحی میکردی، من خیلی حرفه ای نیستم ه.. 

آوا نیشگولی از بازویم گرفت و با لحنی که انگار میخواست راجبع یه قتل توضیح بده گفت: 

_ باران! ببین دختر اگه نمونه کارتو ببینده با کله قبول میکنه! از خداشم باشه مرتیکه. 

یک آن بلند شد و دستم را همراه خودش کشید: 

_ اصلا بیا برو همین الان باهاش حرف بزن. 

با انگشت اشاره شرکت بزرگ پشت شیشه روبه رویمان را نشانه گرفت: 

_ اونجاست.. برو! 

حرف‌هایش، چشمانش، حرکاتش، مصمم بودند! 

_ آوا دیوونه شدی آبجی؟ خوانواده خوبن؟ 

_ عه باران! میگم برو یعنی برو.. هرچی زودتر بهتر! 

زیر لبم زمزمه کنان تکرار کردم: 

_ هرچه زودتر بهتر..

راست میگفت! هروقت که میتونستم باید از این فرصت استفاده میکردم.. هرچه زودتر بهتر! 

_ باشه میرم.. برو خونه اومدم بهت میگم چی شد باشه؟

چشمان  قهوه ای رنگش میدرخشد. 

_باشه.. نمونه ها دستتن دیگه؟ 

_ آره. 

وارد شرکت میشوم و موجی از گرما را روی صورتم احساس میکنم. 

بهمن ماه بود و نسیم سرد زمستانی تا عمق وجودت را یخ میبست. 

از منشی میخواهم من را به اتاق اردلان رهنما، راهنمایی کنه. 

زیر لب مدام اسم خدا را صدا میزنم...

**** 

_ خب.. پس گفتی سابقه کاری نداری، دانشگاهم نرفتی و میخوای واسه ما لباس طراحی کنی؟ 

_ بله. 

به صندلیش تکه داد و خودکار آبی را در دستش جا به جا کرد.. با لحنی متفکر گفت: 

_ا وکی، ولی اونوقت شما چه ویژگی خوبی دارین که توی شرکت اردلان رهنما کار کنید؟ 

پوزخند گوشه لبش را ندید گرفتم، در چشمانش خیره شدم و با لحن مصمم گفتم: 

_ ببنید آقای رهنما درست می فرمایید ولی من خیلی تو این کار خیلی استعداد دارم و یادگیریم قویه. 

دستانش را روی میز گذاشت و چونه اش رو به دستان قلاب کرده اش تکه داد: 

_ خیل خب.. از حالت نگاهت خوشم میاد، چون دختر شجاعی بودی نمونه هاتو بیار. 

نمونه ها رو نشونش دادم.. برق تحسین نگاهش امید را در دلم بیشتر کرد. 

_ خوبه.. هم شجاعی هم با استعداد. 

قیافه حق به جانبی به خودش گرفت و ادامه داد: 

_اما میدونی که.. شرکت اصلیه فور لیوز(Four leaves) توی کاناداس، ما توی ایران مانتو و مقنعه میفروشیم که اون کار کارمندای جدا داره و کار اصلی ما نیست.. ولی تو باید لباسای مجلسی باز و زنونه طراحی کنی.. به قیافت نمیاد بتونی ولی خب.. 

نمی دونم قیافم چجوری شده بود که نیشخند صدا داری زد و گفت: 

_ چیه؟ دوستت بهت نگفته؟ به هرحال خانم باران رادان، فکر نکن خارج رفتن راحته.. مخصوصا واسه آدمی مثل تو.

با کمی مکث از روی میزش بلند شد و روبه روی من وایساد: 

_ خب؟ میتونی یا نه؟ 

میتونم یا نه؟ سوال خودمم بود.. 

امواجی از احتمالات در مغزم بود و باید همین الان جواب اردلان رهنمای بزرگو میدادم. 

برای هرکاری باید ریسک کرد.. اینطور نیست؟ 

به چشمان پر رمز و رازش خیره شدم.. خدای آسمان‌ها خودت کمک کن! 

_ میتونم!

گوشی به دست از شرکت بیرون آمدم.. قلبم را حس نمیکردم.. 

صدای پر از هیجان آوا از انور خط امد: 

_ باران! میدونستم! باران من بهت گفته بودم.. وای باران تموم شد.. سال دیگه کانادایی! دیگه خبریم از اون داداش بی همچیزتم نیست! 

اما من مظطرب بودم! چرا؟فقط خدا میداند! 

_ آوا.. رئیست یه جوریه

ویرایش شده توسط Rozhin. m
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((3)) 

میترسم ازش! 

لحنش جدی میشود و دیگر خبری از صدای سرزنده‌اش نیست. 

_ عه دختر! دیوونه شدی یارو قبولت کرده. من دارم میگم سال دیگه کانادایی این میگه از رئیست میترسم.. سالمی دختر؟ نکنه رهنما یه کاریت کرده؟ 

روی سنگفرش های روبه روی شرکت ایستادم.این‌دفعه کنترلی روی لرزش صدایم ندارم. 

_ آوا اینقد پرت و پلا نگو! منظورم اینه کاراش غیر قابل پیش بینی ان! از تو چشماشم که نمیشه چیزی فهمید. 

_ اوهم.. چرا صدات میلرزه حالا؟ من که میگم رهنما یه کاریت کرده به جون تو! 

تاکسی روبه روی پایم متوقف میشود و سوار میشوم.. آدرس را میگویم و چرخ های ماشین دوباره حرکت میکند. 

_ خوبم.. هیجان دارم، رهنما و شرکتش یه جوری بودن... راستی شمارم رو گرفت گفت هروقت زنگ زدم سریع جواب بده! 

همین که به خونه میرسم و زنگ را فشار میدهم.. در با صدای تیکی باز میشود که گویاعه اتفاق های بده! رضا را با قیاقه خشمگینش تصور میکنم که با فریاد میگوید کدوم گوری بودی. 

همین که پایم را به داخل حیاط میرسانم دستم توسط کسی کشیده میشود و در عرض یک ثانیه صدای رضا در گوشم میپیچد: 

_ کجا بودی تا این موقع دختره ی بی‌حیا؟ 

خبر ندارد که خواهرش، امروز چه استرسی کشیده است. رئیس برند بزرگ فورلیوز تحقیرش کرد، اما تشوقیش را هم دریغ نکرد! هیولای صنعت مد،عجیب نیست که همچین لقبی تقدیمش کردنند! پشت آن شیشه های دودی رنگِ شرکت، یک هیولا نفس میکشد و خواهرش را وارد فورلیوز کرد. 

با خشم رو به صورت  خشمیگنش میگویم: 

_ باید به تو بگم کجا بودم؟ دستمو ول کن رضا! 

دستم را محکم تر فشار میدهد و با حرص به داخل خانه هولم میدهد. 

_ باران تا با زبون آدمیزاد میگم بگو کجا بودی. 

به رگ برجسته گردنش خیره میشوم.غیرت! 

دستم را با خشونت از دور مچش آزاد میکنم. 

_ نگم میخوای چکار کنی؟ اینهمه زدی بیا این بارم بزن دیگه! زورت فقط به خواهره بدبختت رسیده تا میبینیش میوفتی به جونش؟! 

صدایش بالاتر میرود: 

_ چیشده رفتی بیرون افسار پاره کرد؟ کی رو دیدی دور برت داشته؟ ها؟!

_ حرف دهنتو بفهم رضا! برو غیرتتو خرج دوست دخترات کن که فقط بل.. 

سمتم خیز بر میدار و انقدر محکم به تخته سینه ام میکوبد که تنم با صدای بدی به دیوار پشت سرم کوبیده میشود. 

_ باران تا یه دقیقه دیگه اینجا بمونی سرتو میبرم!!گمشو از جلو چشمام. 

بغض به گلویم فشار میارد و با چشمان اشکی به برادر خوش غیرتم خیره میشوم. 

فریادش دیوار های خانه را میلرزاند: 

_ میفهمی میگم برو؟! 

خودم را داخل اتاق پرت میکنم و قبل از ورود مادر سه قفله اش میکنم. 

حالا اوهم صدایش بالا رفته: 

_ باران گیس بریده درو از روی مادرت میبندی؟ اومدی بیرون نشونت میدم تا اخر عمرت که اونجا نمیمونی! 

_ چیشد مامان تا اون موقع که رضا داشت حرصشو خالی میکرد رو من کجا بودی؟ 

_ هرکار میکنه بخاطر خودته! 

همنجا به در تیکه میدهم و اجازه میدهم اشک هایم فرود بیایند! 

اشک هایم چقدر بودند که هرچی میریختم تمام نمیشدن؟ 

به پچ پچ های مادر و رضا توجه نمیکنم، بی صدا میروم و روی تخت مینشینم. 

اشک هایم را با خشونت پاک میکنم و دکمه های مانتو را یکی یکی در می آورم. 

صدای مادر هنوز در گوشم است که میگوید هرکار میکنه بخاطر خودته!

ویرایش شده توسط Rozhin. m
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((4)) 

ناخودآگاه پوزخندی روی لبم شکل میگیره. 

صدای مادر از پشت در می اید: 

_ باران درو باز کن دختر کار مهمی دارم. 

_ مامان میشه یه دقیقه تنهام بزاری؟! 

جیب مانتوام که پایین تختم افتاده میلرزد.. دستم را دراز میکنم و گوشی را بر میدارم. 

شماره ای ناشناس روی صفحه افتاده. 

ایکون سبز را فشار میدهم و گوشی را در گوشم میزارم: 

_ سلام لیدی! 

نمیدانم چرا اما ناخوداگاه از روی تخت پایین میپرم و هول زده طول و عرض اتاق را طی میکنم! 

_ س.. سلام اقای رهنما.. 

_ چرا لکنت گرفتت؟ صب که توی شرکت خوب بلبل زبونی میکردی! 

عرق سردم را از روی پیشانی پاک میکنم. 

_ نه نه خوبم خوبم بفرمایید. 

صدای مادرم دوباره از پشت در بلند میشود: 

_ یعنی چی یه دقیقه ولت کنم؟ میگم بیا بیرون باران! 

صدای خنده اردلان رهنما از اونور خط به گوش میرسد. 

_ میخای برو اول جواب مامانو بده! 

_ نه نه بگین.. شما بگین

_ دختر چته تو؟ گروگان گرفتنت چرا نفس نفس میزنی؟ 

_ خوبم.. بگین

_ فردا صبح دوباره باید بیای عزیزم.. ساعت چهار اینجا باش. 

حواستم باشه یه دقیقه هم تاخیر نداشته باشی. 

درنگ نمیکنم و میگویم: 

_ باشه میام.. فعلا باید برم ببخشید. 

تلفن را سریع قطع میکنم و روی تخت میندازم.. 

مشت های رضا روی در میشیند،مهم نیست! قول میدم خودم رو نجات بدم!

ایندفعه صدای برادرم است: 

_ باران! بیا بیرون دیگه مردی؟ 

در اتاق را باز میکنم که مامان نیشگول محکمی از بازویم میگیرد. 

_ ذلیل مرده کر شدی؟ برادرت خودشو کشت از بس در زد! 

حیف اسم برادر است... مگر معلم ها نمیگفتند بعد از پدر مثل کوه پشت آدمه؟ ما که از برادرمون چیزی جز رگ باد کرده بخاطر یک پارچه ندیدیم. 

طعنه میزنم: 

_ پسرت دیوونس تقصیر منه؟ دوساعته چی میخاد پشت دره اتاقم. 

رضا صدایش را روی سرش میگذارد. 

به جای صدای مردانه برادر که بگوید تا منو داری غصه نخور فقط فریاد هایی از سر حرص و عقده شنیدیم! 

_ ببند دهنتو باران! داشتی چکار میکردی اونجا؟ 

_ من حریم شخصی ندارم؟ داشتم یه کاری میکردم که صلاح نمیدونم به تو بگم. 

مادرم وارد بحث میشود: 

_ ساکت باش باران! حرف رو حرف برادرت میاری؟ میخوام باهات حرف بزنم بیا اینجا ببینم. 

پشت سرش وارد آشپزخانه  کوچکمان میشوم. 

دیگر برایم مهم نیست که چرا خوانواده من چیزی از مفهوم خوانواده نمیدونند! 

چشم غره های رضاهم دیگر مهم نیست! 

اصلا چیزی مهم نیست تا وقتی اردلان رهنما هست! تنها امیدی که دارم رهنماست یا به قول آوا اردی دیوونه! 

مادرم سرش را جلو می آورد و یواش میگوید: 

_ دختر.. زمان عادت ماهیانت آخرهای ماه بود دیگه؟ 

و بعد قرصی را از کشو آشپزخانه بیرون میکشد و کف دستم میگذارد. 

با همان لحن آرام ادامه میدهد: 

_ اینو واسه عقدت بخور که یه وقت وسط عقد آبروت نره! خداروشکر تمام کارا حلو فصل شد! 

وای.. بدبخت شدی باران، بدبخت! 

گلویم میسوزد و اشک در چشمانم حلقه میشود. 

تمام امیدی که به زور جمع کرده بودم به باد رفت..در عرض هشت ثانیه نابود شد، یک هفته دیگر مانده بود به عقدم! یک هفته وقت داشتم.. فقط یک هفته! 

مادر سرتا پایم را برانداز میکند.

_ ماشاالله دختر که نیست پنجه آفتاب! دختر یادت نره ها.. این زیبایی ها همه برای شوهرته، اصن تمام تو مال شوهرته. 

اگه کسی به غیر از آقا نیما اینارو ببینه دیگه بدبخت میشی. 

با انگشت اشاره به سقف آشپزخانه اشاره میکند و ادامه میدهد:

_ خدا دیگه تورو بنده خودش نمیدونه.. فهمیدی؟ 

حالا دیگر قطره های اشک گونه ام را خیس میکند.. حتا دیگر زحمت پنهان کردنشان هم به خودم نمیدم. 

انگار که یک نفر پا روی قفسه سینمه ام گذاشته باشد، برای یک ذره نفس تقلا میکنم.. 

باید با نیما به یک خونه برم و با او زندگی کنم. بدون یک ذره امید و با کلی آرزو بر خاک رفته! 

بی فایده کمی تلاش میکنم و با صدای  خفه ای میگویم: 

_ مامان.. نیما ادمه بدیه تروخدا.. اگه منو به اون بدین میمیرم.. خودمو میکشم.. به خداوندیه خدایی که اینقد منو ازش ترسوندی خودمو میکشم.

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط Rozhin. m
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((5)) 

مادرم محکم روی گونه اش میکوبد.. 

گونه هایش از ضرب دستش سرخ میشود.. هم رنگ موهای آتشینش که اندازه دنیا دوسشان دارم! 

_ باران! نزن این حرفو مادر.. عشق بعد ازدواج میاد! نیماهم نه آقا نیما.. شما که هنوز محرم نیستین! خیلیم آدمه خوبیه.. 

لباسای یقه آخوندیشو ندیدی؟ حتما یکیو میخوای کت و شلوار انگلیسی بپوشه یقشم تا ناکجا آباد باز باشه؟ 

مادرم نمیفهمید! تا صبحم این بارانه بیچاره میگفت چیزی نمیفهمید! 

******

حرف های آوا از پشت خط حالم را بدتر میکند.. 

_ باران! اگه به اون بدنت بدبخت میشی! بدبخت! 

تنها با یک «میدونم» کوتاهِ زیر لبی جوابش را میدهم. 

_ بـــاران!!! ظهر مارو میدونم باران! دیوونه شدی؟ 

صدای آوای موسیقیم میلرزد. نمیدانم چرا.. از ترس بدبخت شدن من؟ یا از ترس از دست دادن من؟ 

_ باران نمیشه.. نمیشه.. نمیشه

صدای من هم میلرزد.. 

_ میدونم نمیشه.. 

 زنگ های خطر در مغزم به صدا در می آیند.داشتم دستی دستی خودم را فدا میکردم! 

سریع اشک هایم را با پشت دست پاک میکنم و از پشت در بلند میشوم. 

همینطور که طول و عرض اتاق کوچکم را طی میکنم میگویم: 

_ آوا.. فرار میکنم آوا نمیتونم با اون زندگی کنم.. مامانِ من کوره! رضا کوره! من نیستم.. 

همه از کل کثافت کاریاش خبر دارن! 

آوا با صدای محکم نفسش را به بیرون پرتاب میکند. حتا از پشت تفلن هم میبینم که دارد قولنج انگشتانش را میشکند. 

_ آره... ولی کجا میری؟ اگه بیای اینجا که میفهمن سریع نه؟ 

_ نمیدونم آوا.. نمیدونم ولی تا اون موقع باید یه راهی پیدا کنیم نه؟ 

_ اَردی! باران اردی!

اولش نمیفهمم چه میگوید.. ولی در عرض پنج ثانیه مغزم صد تا جرقه میزند و چهره اردلان رهنما در ذهنم می آید! 

دیووانگی محض است! 

_ وای آوا نمیشه دیوونه شدی.. برم بهش بگم من میخوام فرار کنم بیا نجاتم بده؟ 

صدایش کلافه میشود: 

_ بارانه بدبخت! میخوای برو خونه اون حرومزادهِ روانیه دو رو! اونم که یکی مثل رضا! باهات کلی حال میکنه بعد واسه شال روی سرت غیرتی میشه! 

خیلی جلوی خودم رو میگیرم که عق نزنم! حتا تصورش هم حال بهم زنه. تمام موهای تنم را سیخ میکند.. تصور اینکه دستش وجب به وجب بدنم رو طی کنه!!! 

_ خب.. چجوری راضیش کنم اوا؟ چرا بدون مزه مزه کردن حرفت رو میزنی؟ 

آوا همین بود.. شجاع بود، ولی من نه.. تا همین جاشم کلی ریسک کردم.

آوا کمی مکث میکند،میدانم اوهم به اندازه من از این کار راضی نیست ولی  راه و چاره دیگری نداریم.

دوباره ادامه میدهد: 

_ مگه نگفتی امروز ساعت چهار باید بری شرکت؟ منم باهات میام.. باهم راضیش کنیم؟ بگیم شما فقط یه سقف به ما بده.. هوم؟ دیگه تنها راهمونه.

واقعا هم همینطوره.. اردلان رهنما تنها راه من و تنها امیده. 

_ ولی فکر نکنم جواب بده! آخه منو فقط یه بار دیده.. یعنی اینقدر ادم خوبیه که بگه چشم باران خانوم تا وقتی که بخوای میتونی تو خونه من بمونی؟

کلافه میشود. 

_ باران.. هرچی خدا بخواد دیگه. من قطع میکنم ساعت چهار میبینمت! 

اجازه خداحافظی نمیدهد و صدای بوق تلفن در گوشم میپیچد. 

ساعت روی دیوار را نگاه میکنم: ۱٠:۵۶

هنوز تا ساعت چهار خیلی مونده.. 

کنار تختم مینشینم و پوشه ای را از زیر تخت بیرون میکشم. 

پوشه ای که مهمترین راز من در این خانه است.. 

لباس های باز و مجلسی، صورت مردان یا زنان مدل.. نقاشی چشم های آوا همه و همه روی کاغذ در آمدند و در پوشه ای مخفی شدند.

یک کاغذ سفید بیرون میکشم و سرَه مدادم را تیز میکنم.. 

پشت میز تحریر قدیمی ام مینشینم و مداد را روی کاغذ میکشم. 

کشیدن فکرم را آزاد میکند. 

دیگر به این فکر نمیکنم که اگر رهنما جواب منفی بدهد با خاک یکسان میشوم.. یا نیما اگر من را به چنگ بیارد قرار است کبودی جای جای بدنم را بگیرد، یا اینکه رضا اگر گیرم بیندازد و بفهمد قصدم چی بوده و میخواستم با یک مرد فرار کنم قطعا سرم را بیخ تا بیخ میبرد. 

تمام مغزم از اینها خالی میشود و فقط روی خط بعدی تمرکز میکند. 

نمیدانم چی میکشم اما دستم پشت سر هم خطوطی را روی کاغذ میارد و من فقط نگاه میکنم! 

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط Rozhin. m
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((6)) 

پشت میز تحریر قدیمی ام مینشینم و مداد را روی کاغذ میکشم. 

کشیدن فکرم را آزاد میکند. 

دیگر به این فکر نمیکنم که اگر رهنما جواب منفی بدهد با خاک یکسان میشوم.. یا نیما اگر من را به چنگ بیارد قرار است کبودی جای جای بدنم را بگیرد، یا اینکه رضا اگر گیرم بیندازد و بفهمد قصدم چی بوده و میخواستم با یک مرد فرار کنم قطعا سرم را بیخ تا بیخ میبرد. 

تمام مغزم از اینها خالی میشود و فقط روی خط بعدی تمرکز میکند. 

نمیدانم چی میکشم اما دستم پشت سر هم خطوطی را روی کاغذ میاورد و من فقط نگاه میکنم. 

تا جایی که دستم دیگر توان ندارد میکشم. 

ساعت ۱۱:۵۸ را نشان میدهد و دست من تمام این یک ساعت حرکت میکرد! 

صدای رضا از پشت در باعث میشود سرم را از روی برگه بالا بگیرم.. 

- باران؟ هستی؟ 

دستم معلق روی هوا میماند! 

چهره اردلان رهنما روی برگه افتاده است.. 

و با همان چشمان پر رمز و رازش از روی برگه به من زل زده. 

صدای بم و مردانه اش مثل یک موسیقی در مغزم پلی میشود! 

مثل دیووانه ها زیر لب زمزمه میکنم: 

- تو.. تو اینجا چکار میکنی؟! 

صدای اعصبانی رضا را میشنوم: 

- باران؟ باز لال شدی؟ با توهم میگم هستی..؟ چرا در اتاقت قفله؟ 

انگشت شستم را از گونه استخوانی اش تا بالای ابروهای پهنش ارام میکشم.. 

هنوز یکی از ترقوه هایش کامل نشده و ابروهایش کمرنگ است. 

- بــاران!! 

صدای رضا چندمتر مرا از جا میپراند! 

با عجله از پشت میز بلند میشوم و نقاشی اردلان رهنما رو داخل پوشه زرد رنگم میکنم و به جای قبلی اش بر میگردانم. 

- باران تا این درو نشکستم بازش کن! زود باش ببینم چه غلطی میکردی! 

کلید را از روی میز بر میدارم و قفل در را باز میکنم.. 

رضا با قیافه به خون نشسته پشت در منتظرم بود. 

در اتاق که کامل باز میشود، سمت چپ صورتم می سوز و اشک جلوی دیدم را میگیرد! 

- دختر کری تو؟؟؟ داشتی جه غلطی میکردی اون تو؟ 

من را کنار میزند و وارد اتاق میشود.. 

دور اتاق میچرخد و انگار که دنبال چیزی باشد لباس های روی تختم را بهم میریزد! 

- تلفنت کو؟ تلفنت کو میگم باران؟ 

موبایلم در جیب شلوار جینم است. 

و شماره ی اردلان رهنما را سیو کرده دارم، همینطور مسیج های آوا راجبع نیما و اردلان! 

بدون حرف وارد سرویس اتاقم میشوم و در را قفل میکنم.. 

مشت های رضا روی در فرود می آید. 

- کجا رفتی اون تو؟ میگم. گوشیت کو؟؟ فارسی میفهمی باران؟ 

تمام توانم را به کار میگیرم تا صدایم نلرزد: 

- صبر کن رضا اینجا جاش گذاشتم.. دستامو بشورم میارم برات. 

چیزی نمیگوید و من با عجله گوشی را از جیبم بیرون میاورم.. 

شیر آب را باز میکنم تا خیال کند درحال دست شستنم.. 

با دستان لرزان مسیج های آوا رو پاک میکنم و شماره اردلان رهنما روهم همینطور! 

ایندفعه صدای مادر است که میگوید: 

- رضا عزیزم تو برو خودم میگرم میارم برات.. برو. 

مادر مشتش را به در میکوبد.. 

یک بار دیگر گوشی را چک میکنم و بعد از بستن شیر آب بیرون میروم.

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط Rozhin. m
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((7)) 

****

نگاهم از شرکت به آوا برمیگردد. قولنج انگشتانش را میشکند و من به جان پوست لبم افتادم. 

- بریم؟ 

این را با صدای آرامی میگوید و من با تکان سرم به معنی«بریم» جوابش را میدهم.. 

وارد شرکت میشویم و همان باد گرم آشنا از ما استقبال میکند! 

به طبقه پنجم_طبقه آخر میرویم و همان منشی خوش رو قبلی به سمت ما میاید. 

- خوش اومدی عزیزم.. آقای رهنما منتظرتونن. 

نگاهش به آوا می افتد و کمی برق تردید در نگاهش دیده میشود. 

- اقای رهنما نگفته بودند با دوستتون میاین؟! 

- آقای رهنما خودش خبر دارند.. میشه ما بریم؟ 

- باشه.. 

با تلفن روی میزش به اردلان رهنما خبر آمدنمان را میدهد و با دستش به در اتاق اشاره میکند. 

- بفرمایید عزیزم. 

وارد اتاق میشویم و نگاه کنجکاو رهنما همراه مان است. 

- بارون؟ با دوستت اومدی؟ 

تک خنده ای میکند و ادامه میدهد: 

- میترسی من بخورمت؟ 

بند کیفم را بین مشتانم فشار میدهم و به آوا خیره میشوم، مثل بچها با چشمانم از او تقاضا میکنم که اول تو صبحت کن. 

آوا میگویید: 

- راستش اقای رهنما من باهاش اومدم چون.. 

میان حرفش میپرد و درحالی که به من خیره شده میگوید: 

- بارون! من از تو پرسیدم نه دوستت!

عرق سرد پشت کمرم و روی پیشانی ام را حس میکنم. 

روی یکی از صندلی های جلوی میزش میشینم. آواهم همینطور. 

در این لحظه فکر میکنم چرا مثل بچها آوا را دنبال خودم کشاندم! 

- راستش یک کمکی ازتون میخواستیم. 

- خب.. بفرمایید.  

با آوا سر تا پیاز ماجرا را توضیح میدهیم و رهنما تمام مدت با قیافه ای جدی به حرف های ما گوش میدهد و خودکار آبی اش را بین انگشتانش میچرخاند. 

وقتی که تمام ماجرا را توضیح میدهیم میگویید: 

- یعنی میخوای من کمک کنم از دست خوانوادت فرار کنی؟ 

احساس میکنم قلبم دارد منفجر میشود! جواب من بله بود و این مسخره ترین کار دنیا بود.

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط Rozhin. m
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((8)) 

با یک «بله» ضعیف جوابش را از جانب من میگیرد. 

چند دقیقه کسی چیزی نمیگوید و تقریباً مطمئنم همه داشتند به سرنوشت من فکر میکردند. 

و متاسفانه از بابت اینکه جواب مرد روبه رویم منفی است هم مطمئنم! 

چیزی نمانده بود که همنجا بخاطر تمام بدبختی هایم زار بزنم.اتاقه به آن بزرگی رفته رفته کوچیک تر میشد و دیوار ها به هم نزدیک تر! ناخوداگاه با دستانم به گلویم چنگ زدم.. دنبال کمی اکسیژن بودم. 

یک آن سکوت اتاق توسط اردلان رهنما میشکند و با لحن بلند و رَسایی میگوید: 

- اگه من کمکت کنم، قول میدی تا آخرش بمونی؟! 

مستقیم به صورتش نگاه میکنم، او هم همینطور.چشمانش مانند خنجرند! 

میپرسم: 

- کمکم میکنی؟ 

- فقط بگو! تا آخرش هستی یا نه؟ 

انتظار داشت این فرصت طلایی رو از دست بدم؟حتا اگر مجبور باشم تمام طول زندگی ام در خانه او بمانم باید میرفتم. آنجا خبری از ترس نیست و مجبور نیستم از دست رضا پشت در بسته اتاقم بمانم! دیگر خبری از هیچ در بسته ای نیست.

با صدایی بلند و هیجان‌زده جوابش را میدهم: 

- هستم.. هستم! قول میدم! 

دستش را دراز میکند و انگشت قولش را به طرف من میگیرد؛من هم دستم را دراز میکنم و انگشت هایمان درهم قفل میشود و قول انگشتی میدهیم. 

تماس کوچکی است، ولی اولین تماس است و خوشبختانه یا بدبختانه اولین ها همیشه در ذهن من میمانند. 

- قول دادی ها... بارون! 

 انگشت هایمان جدا شدند. مصمم به چشمانش خیره میشوم و میگویم: 

- من همیشه سر قولم میمونم! 

تک خنده ای میکند و دیگر چیزی نمیگوید. 

آوا با کنجکاوی میپرسد: 

- چجوری میخایین فراریش بدین؟

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط Rozhin. m
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((9)) 

رهنما در جواب میگوید: 

- بارون باید از ارایشگاه فرار کنه. 

- یعنی باید تا یک هفته دیگه منتظر بمونم؟ 

- اره.. رفتی خونه ادرس آرایشگاهی که میخوای بری رو بفرست. من با ماشینم چند قدم با آرایشگاه فاصله میگرم، وقتی اومدی بیرون بهت علامت میدم سریع سوار میشی، بعدش میریم خونه من؛ وسایلتم یادت نره، یواشکی بیارشون. 

- چجوری از آرایشگاه فرار کنم؟ 

رهنما با لحنی که بوی شیطنت میداد گفت: 

- میخوای من بیام تو آرایشگاه زنونه کولت کنم ببرمت؟ اونجا دیگه خودت باید مغزتو به کار بندازی. 

از تصور حرفی که زد خنده ام گرفت، ولی از یک طرف بخاطر خنگ بازی خودم تمام بدنم داغ شده بود.

آوا نگاهی بین من و اردلان رهنما رد و بدل میکند و او را مخاطب قرار میدهد: 

- ببخشید با باران چه کار داشتید؟ 

- میخواستم چندتا طرح قدیمی بهش بدم تا یکم تغیرشون بده، البته که شما اینقد حرف زدین دیگه وقت نمیشه. تو خونه انجامشون بده بارون، الانم میتونید برین. 

زمانی که از شرکت بیرون آمدیم، هوا تاریک شده بود و نصف ماه در آسمان معلق بود. 

احساس بدی به ته دلم فشار آورد. 

- آوا ساعت چنده؟ 

نگاهی به ساعت مچی اش کرد. 

- شیش و ربع. 

- وای آوا! من باید برم، راهمونو جدا میکنیم باشه؟ 

باران با چهره آرایش کرده اش به صورت بی روح من خیره میشود و سرزنش وار میگوید: 

- باران تا کی میخوای از رضا بترسی؟ گور باباش. بیا بریم به مناسبت آزادیت بستنی بخوریم. 

اجازه حرفی به من نمیدهد و مچ دستم را دنبال خودش میکشد و از شرکت فور لیوز دور میشویم.

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط Rozhin. m
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((10)) 

تقریبا تا ساعت هفت بیرون از خانه بودم و با آوا تمام شهر را با پای پیاده طی کردیم و خندیدیم.. کاری که هیچ وقت نتوانسته بودم با آرامش انجام بدهم. 

با روحیه خوب به خانه برگشتم و طبق معمول انتظار یک دعوای دیگر را داشتم. 

دفعه قبل که تا ساعت هفت خونه آوا مانده بودم، رضا با خشونت دنبالم امد و من را از خانه اشان بیرون کشاند و جلوی آوا و مادرش کتکم زد.

داشتم فکر میکردم که باید اماده یک سیلی دیگر باشم یا نه که مادر با صورت خندان به استقبالم امد! 

کاری که خودش خیال داشت فقط پسرش لیاقت ان را دارد. 

یک چادر چارقد سفید هم در دستانش بود. 

- اومدی باران جان؟ 

در را بستم و کامل وارد حیاط شدم. 

با لحنی که معلوم بود چقد تعجب کرده ام گفتم: 

- بله.. چیزی شده؟ 

مادر دستم را گرفت و گوشه حیاط کشاندم. 

با لحن خیلی آرامی که به زور توانستم بشنوم گفت: 

- ببین دختر اقا نیما اینا اینجان.. خیلی خانم و متین وارد میشی این چادرم بنداز روسرت، بهشون گفتم رفته سر کوچه نون بگیره. رفتی تو ازت پرسیدم نون کجاست بگو نداشتن! فهمیدی مامان؟ 

انگار قلبم از طبقه بیستم یک آپارتمان پرت شد پایین! 

با لحن تندی جواب مادر را دادم: 

- مامان اینا چرا بی خبر اومدن؟ رضا میدونه؟ 

مادر با صدایی آرام اما اعصبی جوابم را میدهد: 

- چرا اینکار میکنی گیس بریده؟! یه چادره حالا میخوای بندازی رو سرت! اومدن که اومدن آقا بالاسرت قراره بشه نباید بدونه عروسش داره چکار میکنه؟ بیا بریم تو زشته. 

نمیدانست که بحث فقط همان یک تکه پارچه بی ازار نیست! بحث سر این است که نیما با ان ریش و سیبل چگونه قسط تجاوز به من را داشت، وقتی توی اتاق بودیم و قرار بود راجبع زندگی مان حرف بزنیم! 

چادر را روی سرم انداختم و وارد خانه شدم، همه با وورد من بلند شدن و خبری از رضا نبود. 

با صدای ضعیفی سلام کردم که جوابم را دادن و دوباره سرجایشان نشستند.

صدای مادر نیما بلند شد: 

- عروس خوشگلم بیا بشین پیش من! 

و به جای خالی کنارش دست کشید.. 

روی مبل کنار حبیبه خانم نشستم که ارام دم گوشم گفت: 

- الهی قربون اون شرم و حیا بشم که یه لحظه ام سرتو بالا نیوردی! 

نمیداست که بخاطر شرم و حیا نبود. بخاطر این بود که دل و جرعت نگاه کردن به ان پسر منفورش را نداشتم. 

کسی در این خانه چیزی نمیدانست!

این بار صدای مادر بلند شد که روی یک مبل تک نفره نشسته بود: 

- باران جانم نون نیوردی؟ 

بلاخره سرم را بالا اوردم و به مادر نگاه کردم و با صدای ضعیفم جواب دادم: 

- نداشت.. 

و سرم را از سمت مادر به نیما برگرداندم. 

با همان لباس یقه آخوندی قبلی اش و همان شلوار پارچه ای آنجا نشسته بود. 

پدرش کنارش نشسته بود، دقیقا با همان لباس ها و همان ته چهره ولی تنها فرقشان این بود که نیما خوی انسانی نداشت.. برعکس پدرش که حاضر بودم جلویش زانو بزنم!

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط Rozhin. m
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((11)) 

دوباره سرم را به طرف دیگری کج میکنم. نمیخواهم با نیما چشم در چشم شوم ولی سنگینی نگاهش روی تمام تنم است. تمام توانم را به کار میگیرم که دستانم نلرزد! 

سعی میکنم در آن شلوغی ذهنم را با چیزهای دیگری پر کنم. 

آوا را تجسم میکنم که پشت یکی از میزهای کافه نادری با تبسمی بر لب نشسته است و چشمان درخشانش را به در دوخته تا امدن من را ببیند. 

این دفعه کمی از تخیلم کمک میگیرم. 

خودم را تجسم میکنم، ولی خود الانم را نه! 

زن موفقی را میبینم که چانه اش را بالا گرفته و مثل یک ماده‌شیر قدم برمیداره. 

دیگر از ان نگاه لرزان خبری نیست و به کسی احتیاج ندارد! 

لبخند ظریفی از تصوراتم روی لب هایم مینشیند و همه آدم های اطرافم را فراموش میکنم. 

اما به چند دقیقه نرسیده که حبیبه خانم من را مخاطب حرف هایش قرار میدهد و تفکراتم مانند حبابی شیشه ای میترکد. 

- خسته ای باران جان؟ میخوای برو تو اتاقت استراحت کن. 

سرم از حبیبه خانم به طرف مادر میگردد. 

از چشمانش نمیشد چیزی فهمید.

رو به حبیبه خانم گفتم: 

- نه، خسته نیستم. 

آن همهمه چند دقیقه قبل خابیده بود و همه به مکالمه ما گوش میدادند. 

تمام سعی‌ام را کردم نگاهم با حرفم هماهنگی نداشته باشد. 

مادر نیما با لحنی مادرانه، میگوید: 

- نه عزیزم معلومه خسته ای، برو استراحت کن خب مادر. 

- خیلی ممنون حبیبه خانم. 

این را از اعماق قلبم گفتم و با یک «ببخشید» جمع را ترک کردم. 

خودم را به ان راهروی پهن و کوتاه که انتهایش به اتاقم ختم میشد و در سمت چپش دست‌شویی بود رساندم.

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط Rozhin. m
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((12)) 

وارد اتاق شدم و بی‌حال روی تختم می‌افتم.

چادر سفید هنوز دورم است و هنوز استرس دارم. نمیدانم این استرس از کدام اتفاق امروز به دنبالم است اما دلم آشوب است. 

میخواهم خم شوم و از زیر تختم پوشه زردم را بیاورم، اما یک آن در اتاق باز میشود و نیما خودش را داخل پرت میکند. 

با وحشت از روی تخت میپرم و حیرت زده تماشا میکنم. 

دستانش را باز میکند و میگوید: 

- سلام باران جان. 

خشم و ترس به تمام وجودم پخش میشود. 

سعی میکنم جلوی نیما، مصمم باشم  اما لرزش صدایم پنهان نماند: 

- تو اینجا چکار میکنی؟ پدرت میدونه اینجایی؟ 

چند قدم از در فاصله میگیرد و به من نزدیک میشود. کاملا آزار دهنده است، همچیش! 

- نه عزیزم، اونا فکر میکنن رفتم دست‌شویی، آخ باران بدت نمیاد اتاقت اینقد کنار محل مدفوع بقیست؟ 

و بعد به این جمله خودش میخندد.

از کنارش رد میشوم تا از اتاق فرار کنم، اما سریع بازویم را در مشتش میگیرد.  

- کجا خانومم؟ 

با خشونت بازویم را از مشتش رها میکنم و با اعصبانیت میگویم: 

- یه بار دیگه به من دست بزنی.. 

وسط حرفم میپرد و با آبروهای بالا رفته میپرسد: 

- دست بزنم چی؟ میری به رضا میگی؟ 

و بعد از تک خنده مزخرفش، ادامه میدهد. 

- عزیزم، تو داخل این دنیا فقط منو داری! 

حقیقت بود،ولی بر حس نفرتم چند‌برار افزود. 

یک «حرومزاده» از اعماق وجودم بالا می‌آید و به صورت نیما پرتاب میشود! 

با خشم به سمتم یورش برمیدارد، میخواهم جیغ بزنم که جلوی دهنم را میگیرد و با دست آزادش، سعی داره چادر را از سرم بلغزاند! 

دستش را تا حدی که حس میکنم الان است گوشتش کنده شود بین دندان هایم نگه میدارم و فشار میدهم،از درد صورتش جمع شده. وحشیانه دستش را ازاد میکند. 

 درحالی که دستش را تکان میدهد دوباره چند قدم دور میشود. 

از خشم صدایش خش برداشت. 

- خیلی وحش شدی باران! آدمت میکنم! 

دستم بالا میرود و با شدت روی سمت چپ صورتش فرود می‌آید! نمیخواستم، ولی ترس و خشم تمام وجودم را پر کرده و حالا من را به فرمان دارد! 

کوتاه نمی‌آید، میخواهد به سمتم بی‌آید که کف دستم را به نشانه تهدید نشانش میدهم. 

- به خداوندی خدا یک قدم دیگه نزدیک بشی، تضمین نمیکنم زندت بزارم نیما!

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط Rozhin. m
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((13)) 

صدای خنده‌اش رگ های گوشم را به رعشه میندازد. 

با لحنی که هنوز رگه هایی از خنده داشت گفت: 

- میخوای منو بکشی؟ چجوری؟ 

چند قدم دیگر، میدُزده و نزدیک میشود. 

بین بن بست گیر کرده‌ام، بین تخت و نیما. 

با لکنت میگویم: 

- نیما.. میخوای چکار کنی؟ 

همانطور که نزدیک میشود، شانه هایش را بالا می‌اندازد و جواب میدهد: 

_ هیچی عزیزم، فقط دوتامون یکم حال میکنیم! 

_ برو، تروخدا برو نیما. 

این را با گریه میگویم، اما دیگر دیر شده و فقط چند فوت باهم فاصله داریم! 

فقط صدای قلبم است که در گوش هایم میپیچد. 

از گوشه چشم گلدانی را روی میزتحریر میبینم. 

لب های نیما به روی لرزان من گشوده میشود تا چیزی بگوید. 

درنگ نمیکنم! 

و گلدان با صدای دل‌به هم زنی در سر نیما خورد میشود! 

از فرط درد ناله ای میکند و روی زمین می‌افتد. 

- وای! 

این را منی میگویم   که تمام ستون فقراتم، از ترس بهم میخورد! 

تمام تنم عرق کرده و میلرزد، بیرون از اتاق هنوز صدای همهمه است. یعنی صدایی نشنیدن؟ 

سرگردان دور نیما چرخ میزنم و فقط یک کلمه از میان لب هایم خارج میشود: وای.. 

تنها یک راه و چاره دارم و آن «فرار» است! این کلمه مدام در ذهنم چرخ میخورد و حالم را بدتر میکند. 

چادر سفیدم را با دستان لرزانم روی نیما می‌اندازم و سریع کوله پشتی سفیدی اماده میکنم و هر لباسی که دم دست است در آن میچپانم. دست آخر پوشه زرد را در آن جا میدهم. 

زیر چادر همان مانتو پسته‌ای رنگ بود، با آن مانتو به شرکت رفتم، با آوا خوش گذراندم و آخر به نیما آسیب زدم، یا شایدم کشتم؟ 

پاهایم را آن طرف پنجره بالای تختم آویزان میکنم. 

و حالا میپرم! با صدایی دل به هم زن، روی زمین می‌افتم ولی فقط بدنم کمی کوفته شده.

@ M.M☆ویژه☆

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط Rozhin. m
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((14)) 

به سختی پاهایم را صاف نگه میدارم. تنها خوبی پنجره این بود که من را صاف به کوچه رساند. آب گلویم را صدا دار قورت دادم و با تمام توان دویدم و از خانه کوچک و قدیمی‌مان دور شدم. چند دقیقه یک بار پشت سرم را نگاهی میکنم. 

شال سفید رنگم، مدام از روی سرم لیز میخورد و کلافه‌ترم میکرد! 

تقریباً یک ساعت دویدم! 

اینقدر دویدم که دیگر کنترلی روی سرعتم نداشتم!به سختی روبه روی یک کافه ایستادم و درحالی که نفس نفس میزدم، گوشی را از کیف بیرون کشاندم و شماره آوا را گرفتم.

به دو بوق نرسیده صدایش در گوشم پیچید: به همین زودی دلت برام تنگ شد؟ 

صدایش سرزنده و خوشحال است، بی‌انصافی است اگر بگویم گاهی اوقات به دوست صمیمی‌ام حسودی میکنم؟! 

نفس‌نفس زنان میگویم: 

- آوا، من فرار کردم! 

صدای جیغ گوش خراشش باعث میشود صورتم جمع شود و گوشی را از گوشم فاصله بدهم. در این وضعیت فقط جیغ آوا کم بود که اونم اضاف شد، مرسی خدا جون! 

با اعصبانبت بهش توپیدم: 

- ظهرمار آوا، چرا جیغ می‌زنی؟ باید یه فکری به‌حالم کنی! 

صدای آواهم رنگ و بوی اعصبانیت میگیرد: 

- ظهرمار؟ ظهرمار تو حلقت! یک‌هفته گذشت من نفهمیدم؟! نمیفهمی اردی چقد سگ اعصابه؟! 

نفس‌محکمی میکشم و سعی میکنم به اعصابم مسلط باشم. حرف حق جواب نداشت، ولی باید بین زندان و فرار یکی را انتخاب میکردم!

به خیابان پر از ماشین روبه رو خیره میشوم و با صدایی که آرام‌تر شده جواب میدهم: 

- توهم بودی همینکارو میکردی! 

ناله ای می‌کنم و ادامه می‌دهم: 

- حالا چکار کنم؟!

آوا با صدای کلافه‌اش میگوید: 

- کجایی؟ کجایی بگو بیام دنبالت! 

- روبه رو یه کافم. 

طعنه‌زنان جواب میدهد: 

- چقد دقیق آدرس دادی! باشه الان میام روبه رو یه کافه! 

مغزپوکم خیلی وسط دست و پا بود! محکم توی سرم کوبیدم که ناخودآگاه از درد «آخ» ی از میان لب هایم خارج شد. 

پشت سرم را نگاه کردم، روی درِ بزرگ کافه یک تخته آویزان شده بود: کافه تهرون. 

سریع به آوا میگویم: 

- کافه تهرونم! 

- یکم دورشو احمق! خیرسرت فرار کردی؟!

بعد از کمی مکث ادامه میدهد: 

- نه،نه دور نشو دیگه چجوری پیدات کنم، حواست باشه کسی نبینت! 

و صدای بوق آزاد در گوشم میپیچد. 

زمزمه وار با خودم میگویم: 

- چقد من احمقم! زدم یکیو ناکار کردم دوباره دنبال آوا راه افتادم! 

یک بار دیگر محکم در سرم میکوبم، حقت است باران! 

نور تابلو‌های دیجیتالیِ در خیابان و چراغ روشن ماشین‌ها،روی پوسته سفیدم افتاده بود و بر‌تاریکی شب سرد اسفند ماه غلبه میکرد. 

لرزش بدنم کمی کمتر شده بود که صدای ماشین آمبولانس، روی تمام وجودم خط انداخت! 

کوله‌ام را روی شونه‌هایم تنظیم کردم. پایین مانتو پسته ای رنگ در مشتم مچاله شد! 

با نگاه اشکی و لرزانم ماشین آمبولانس را دنبال کردم، از خیابان تقریبا شلوغ گذشت و از راهی که من طی کرده بودم تا به اینجا رسیدم، عبور کرد. 

@ Torkan dori

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Rozhin. m
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((15)) 

بار دیگر صدای پر استرسش را میشنوم: 

- بلند نمیشی ها! باران! گوشی من رو برمیداری شماره رهنمارو میگیری، از همون پایین باهاش حرف بزن اوکی؟! 

- کوش گوشیت؟ 

از جلوی ماشین موبایلش را برمیدارد، دستش را جلو می‌آورد و از کنار شلوار جینش ناشیانه به من میدهد. 

رمزش را سریع میزنم و وارد لیست مخاطبین میشوم. میپرسم: 

- چی سیوش کردی؟ 

- اَردی دیوونه! 

اگر زمان دیگری بود، مثل همیشه به لقب رهنما قهقهه میزدم. 

اسمش را سرچ میکنم، موبایل شماره‌اش را نشانم میدهد که با اسم«اردی دیوونه» سیو شده. 

مردد از آوا میپرسم: 

- بزنم؟! 

صدایش را روی سرش میگذارد: 

- نه نزن! باران ماشین رضا هنوز جلومونه ها! کاری نکن دستی‌دستی خودم بدمت به رضا! منو سگ نکن! 

باران بیچاره مگر چاره‌ای جز این داشت؟ آب دهانم را قورت میدهم و شماره را فشار میدهم،روی بلندگو میگذارم و صدای بوق آزاد در اتاق کوچک ماشین پخش میشود. 

- بفرمایید؟! 

صدایش را میشنوم و چیزی در دلم لیز میخورد! عجیب از این آدم میترسیدم! صدای بم و مردانه‌اش با صدای شر‌شر آب گلاویز شده. 

آوا اشاره‌ای میکند که یعنی: زود‌ باش حرف بزن! 

دهانم را به بلنگو گوشی نزدیک میکنم،سعی میکنم ترسم را از صدایم نخواند. 

- منم آقای رهنما، بارانم! باران رادان! 

کمی مکث میکند و بعد دوباره صدایش در اتاقک ماشین میپیچد. 

- به‌به لیدی بارون! 

صدایم را صاف میکنم و میخواهم چیزی بگویم، اما زبانم نمیچرخد.انگار تمام کلمات دنیا تمام شده‌اند! 

- عزیزم؟! تو چرا پشت تلفن لال میشی؟ 

- چیزه.. 

آوا اعصبانی گوشی رو از دستمم میقاپد و اجازه نمیدهد ادامه بدم. 

موبایل را دم گوشش میگیرد و درحالی که با یک دست فرمان را گرفته کلافه میگوید: 

- فرار کرده! آقای رهنما باران از خونه فرار کرد! 

- خب؟ چکار کنم؟! 

مردمک چشمانم در کاسه گشاد میشود، آواهم همینطور. 

آوا تک خنده مسخره‌ای میکند و با لحن تهدیدآمیزمیگوید: 

- یعنی چی؟ شما گفتین کمکمون میکنید! باید سرقولتون بمونین! 

- گفتم هفته دیگه، روز و ساعتشم مشخص کردم الانم وسط حمومم. 

همه‌چیز در دیدم تار میشود، آخرین امیدهم رفت! 

خودم را بالا میکشانم و روی صندلی میشینم، گوشی را از دست آوا چنگ میزنم و به گوش خودم چسباندم. 

با صدایی لرزان میگویم: 

- آقای رهنما توروخدا! مجبور شدم امروز فرار کنم! تروخدا! 

صدای شر‌شر آب قطع میشود.. پوف کلافه ای میکشد و میگوید: 

- داری اول کاری دردسر درست میکنی! همین امروز بهت نگفتم چجوری باید فرار کنی؟ 

- بله ولی.. 

- زمانشو گفتم؟ 

با یک «بله»بی‌جان دیگر جوابش را میگیرد. 

- گفتم چکار کنی؟ چجوری فرار کنی؟ 

یک بله دیگر و اشک هایی که هرلحظه، بیشتر دیدم را تار میکنند! 

گلویم میسوزد و گونه‌ام خیس. 

تُن صدایش بالا میرود. 

- بله و زهرمار! اگه بله،پس الان تو این ساعت، بیرون از خونه چه غلطی میکنی؟! 

آوا فقط مستقیم میروند و حتا مقصد را نمیدانیم. 

انگار حرفهایش مثل تیری روی عقده های دلم بود: 

@ Torkan dori

@ M.M☆ویژه☆

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...