رفتن به مطلب

رمان شکاف سرخ | سوما غفاری کاربر انجمن نودهشتیا


Holo
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: شکاف سرخ (جلد دوم رمان زندگی دو وجهی)

نویسنده: سِوما غفاری

ژانر: فانتزی، ترسناک 

خلاصه: گاهی اوقات، یک شکاف می‌تواند شروع اتفاقات ناگوار باشد. پس از خارج شدن روح هینا از درون سنگ، انتظار می‌رفت همه چیز خوب و خوش ادامه یابد؛ اما افسوس که زندگی برخلاف انتظارات است! هیچ‌کس فکر نمی‌کرد بیرون کشیدن روح هینا از درون سنگ، بهایی به ازای شکاف سرخ داشته باشد؛ بهایی که موجب آزادی روح بی‌رحمی شد و با آزادی او، باز قتل‌ها از سر گرفته شدند. کسانی که مردند و هینایی که فقط توانست تماشاگر از دست رفتن عزیزانش باشد. هینایی که سر انجام برای پیروز شدن در این بازی وحشتناک، خطر بزرگی را به جان خرید و سراغ یک دوست قدیمی را گرفت!

 

خلاصه‌ی جلد اول: هینا دختر پرورشگاهی‌ بود که یک روز یک سنگی توی زیرزمین پرورشگاهشون پیدا می‌کنه. وقتی به اون سنگ دست می‌زنه، بخشی از روح هینا به درون سنگ کشیده میشه و توسط روح خبیثی کنترل میشه، به همین دلیل هینا دست به قتل دوست‌هاش می‌زنه؛ اما این کارش رو فراموش می‌کنه. بعداً هینا با پسری به اسم ناتسونو آشنا میشه و به کمک اون و دوست‌هاش می‌فهمه قاتل خودشه و دنبال راه‌حلی برای مشکلش می‌گرده. با هم میرن سنگ رو از اون پرورشگاه برمی‌دارن؛ اما بعد از یه مدت، مردی به اسم کازوما و مدیر پرورشگاه هینا، یعنی جیوبا، هینا رو پیدا می‌کنن و راجع‌ به یک انجمن جن‌گیری براش تعریف می‌کنن که این انجمن نود و پنج سال پیش یک روح رو درون اون سنگ حبس کرده بوده! بعداً به کمک یک احضار خاص، روح هینا رو از سنگ بیرون می‌کشن و برای مهر و موم دوباره‌ی سنگ، راهی توکیو میشن؛ اما یک اتفاقاتی توی طول مسیرشون می‌افته...

 

با جلد دوم این رمان همراه باشید.

ویراستار: @ niayesh1389

ناظر: @ Dina_Gh

 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط niayesh1389
ویراستاری Niayesh1389🌻
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 79
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

چشم در چشمان اندوهگینش می‌دوزم و آرام زمزمه می‌کنم:

- من همانم که در گیر و دار یک غم،

خوشی از تار و پود حیاتش، شد کم!

من همانم که ناخواسته، دو وجهی زیستم؛

همانی که حتی خود نشناختم، کیستم.

آرام_آرام دست بر موهایم می‌کشد و با آن خنده‌ای که لبانش را آرایش می‌کند، می‌گوید:

- سختی‌ها کشیده این روح خسته‌ام؛

اما هم‌چنان چشم امید به رهایی بسته‌ام.

من همانم که از یک شکاف سرخ،

می‌یابم برای زندگی مبهمم پاسخ.

بنشین و تماشا کن ای روزگار!

این دخترک روح زندگی را می‌کند احضار!

ویرایش شده توسط Holo
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک دستم را بر روی دیوار گذاشتم و آهی کشیدم. خسته شده بودم و این خستگی از چهره‌ و اخم روی پیشانی‌ام نمایان بود. حال پریشانی داشتم. از صبح تا الان که ساعت چهار و پنج دقیقه‌ی بعد از ظهر بود، سر پا بودم و داشتیم کارهای مربوطه را انجام می‌دادیم. درحالی که از دیوار گرفته و لنگ_لنگان راه می‌رفتم، وارد سالن اصلی شدم. روی مبل‌ فیروزه‌ای رنگ درون سالن که حالت دایره‌ای داشت، نشستم. رنگ فیروزه‌ای مبل، با دیوارهای سفید درون سالن، هم‌خوانی زیبا و آرامش بخشی ایجاد کرده بود.

خم شدم و کفش‌های پاشنه بلندم را که به رنگ قرمز بودند، از پایم درآوردم. راه رفتن با این کفش‌ها واقعاً برایم سخت بودند. صدای زنگ موبایلم، توجهم را جلب کرد. به صفحه‌ی موبایلم که روشن و خاموش می‌شد و اسم ناتسونو بر رویش نقش بسته بود، نگاه کردم. لبخندی زدم و جواب دادم:

- الو.

صدای بلند و پر شور و شوق ناتسونو در گوشم پیچید:

- سلام هینا. در چه حالی؟

کفشم را روی زمین گذاشتم و کلافه گفتم:

- خیلی بد. پاهام درد می‌کنن و از طرفی هم راه رفتن با این پاشنه بلندها رو بلد نیستم.

ناتسونو قهقهه‌ای زد که این خنده‌اش حرصم را درآورد.

- اون همه بهت گفتم راه رفتن با اون کفش‌ها رو یاد بگیر؛ ولی تو گوش نکردی.

چهره‌ام پوکر شد و حیف ناتسونو این‌جا نبود تا ببیند!

- مگه وقت داشتم؟ توی این سه، چهار ماه همش درگیر نقاشی و کارهای این‌جا بودم.

به پیراهن قرمز چسبان و تا زانویی که پوشیده بودم، اشاره کردم.

- همین لباس تنم رو نیم ساعت پیش از خیاطی تحویل گرفتم، درحالی که ده دقیقه به شروع گالری مونده.

شنیدم که ناتسونو نفس عمیقی کشید.

- خیلی تلاش کردی‌ها!

لبخندی روی لب‌هایم نشستم. از همان ابتدا به نقاشی علاقه داشتم؛ این علاقه‌ام را تبدیل به هدف کردم و در این سه چهار ماه اخیر، در نتیجه‌ی تلاش‌های بی‌وقفه‌ام، موفق شدم یک سالن اجاره کنم و حال، روز اول گالری نقاشی‌ام بود. به اطرافم نگاهی انداختم. یک سالن مستطیل شکل بزرگ که در مقابل من و در سمت راستش، راهرویی وجود داشت برای رسیدن به سالن‌های فرعی و کوچک‌تر. در تمام این سالن‌ها و راهروها، نقاشی‌های من روی دیوار دیده می‌شدند و این محیط را تزئین می‌کردند.

چشمانم از خوشحالی برق می‌زدند و با افتخار به نقاشی‌هایم خیره شده بودم.

- آره، خیلی تلاش کردم.

صدای بی‌تفاوت و بی‌خیال ناتسونو ضد حال زد و هیجان وجودم را فروکش کرد.

- خب، خسته نباشی.

چشمانم را در حدقه چرخاندم. رفتار ناتسونو با پنج سال پیش هیچ تغییری نکرده بود و هنوز همان اخلاق موقع هجده سالگی‌اش را داشت؛ درحالی که اکنون بیست و سه ساله شده بود! با وجود تمام اخلاق و رفتارهای رو مخ و ضد حالش، ناتسونو برایم عزیز و مهم بود.

لبخندی زدم.

- تو کی برمی‌گردی؟

ناتسونو، یک هفته بود که برای دیدن خانواده‌اش به دهکده‌ای در اطراف شهر یوکوهاما رفته بود؛ چرا که خانواده‌اش آن‌جا زندگی می‌کردند. بعدها فهمیدم که ناتسونو و تاتسومی نیز آن‌جا بزرگ شده‌ بودند و تاتسومی برای دانشگاه به کیوتو رفته بود که ناتسونو هم همراهی‌اش می‌کرد. صدای ناتسونو از پشت موبایل شنیده شد.

- شاید فردا راه بیفتم. اگه فردا نشد، پس فردا.

- پس منتظرتم.

بلافاصله پس از این حرفم، مردی که جزو گارسون‌های سالن بود، به نزدم آمد. مرد قد بلندی بود و لباس گارسونی‌اش که یک شلوار سیاه با پیراهن سفید بود، باعث شده بود جذاب‌تر دیده شود.

- ،کامیکی چان* درِ گالری رو باز کردیم و عده‌ای دارن میان داخل.

چشمانم گرد شدند و سریعاً از سر جایم بلند شدم. هیجان‌زده شده بودم و قلبم تند_تند می‌تپید. استرس داشتم و دستپاچه بودم، با این حال لبخند پت و پهنی زدم و خطاب به ناتسونو گفتم:

- باید برم.

- باشه، موفق باشی.

- ممنون، خداحافظ.

منتظر خداحافظی ناتسونو نماندم و تماس را قطع کردم. چشمم به انعکاس تصویرم در صفحه‌ی گوشی خورد. نسبت به پنج سال پیش تغییر چشم‌گیری کرده بودم. چهره‌ی گردم، حال کشیده‌تر و موهایم نسبت به پنج سال پیش بلندتر شده بودند. دم اسبی بستن موهایم، باعث کشیده‌تر شدن چشمانم می‌شد. قدم، بلندتر شده و لاغرتر شده بودم و این کاهش وزن از فرو رفتگی گونه‌هایم مشخص بود؛ با این حال، همین فرو رفتگی مرا زیباتر می‌کرد.

دستی به سر و وضعم کشیدم و سعی کردم بر خود مسلط باشم. من چندین ماه بود که منتظر چنین روزی بودم؛ نباید امروز را خراب کنم. دست‌هایم را مشت و اراده‌ام را جمع کردم.

با سر به گارسون اشاره کردم و با هم به سمت در، که در سالن فرعی بود و باید از راهروی مقابل عبور می‌کردیم، رفتیم. قدم‌های محکم و استوار برمی‌داشتم. با رسیدن به پشت در ورودی، صاف ایستادم. رژ لب قرمز رنگِ روی لبم، لبخندم را زیباتر و اراده‌ام را بیشتر می‌کرد.

حال وقت نشان دادن خودم رسیده بود. من می‌توانستم این کار را انجام دهم و انجام خواهم داد.

چندی نگذشت که صدای پاها نزدیک‌تر شد و توده‌ای از مردم، به در ورودی رسیدند و مقابل من ایستادند.

لبخندی زدم و با صدای رسایی گفتم:

- به گالری نقاشیم خیلی خوش اومدین. امیدوارم نقاشی‌ها مورد پسندتون واقع بشن. امروز چون اولین روز گالری هست، فقط نمایشگاه اجرا می‌شه و فروش نداریم؛ اما برای خریدن تابلوها، می‌تونین فردا بیاین.

از مقابل در کنار کشیدم و درحالی که با دستم به داخل اشاره می‌کردم، ادامه دادم

- بفرمایید.

 

*کامیکی (فامیلی هینا)_ چان (در ژاپن برای احترام گذاشتن به افراد کوچک‌تر از خود، از پسوند چان در کنار اسم استفاده می‌شود)

ویرایش شده توسط Holo
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک به یک وارد سالن شدند و شروع کردند به نگاه کردن به نقاشی‌های اطراف و اظهار نظر کردن به اطرافیانشان. طولی نکشید که همهمه‌ای در سالن ایجاد شد. به مردم نگاه می‌کردم و نمی‌توانستم از آنان چشم بردارم. من به آرزویم، نه بهتر بگویم، به هدفم رسیده بودم و چه چیزی بهتر از این؟ چه چیزی بهتر از اين‌که تلاش‌هایم نتیجه داده باشند؟

بدون نگاه کردن به گارسونی که کنارم ایستاده بود، گفتم:

- پذیرایی رو شروع کن.

سری تکان داد و رفت. برنامه‌ریزی کرده بودم که در طول گالری، با شیرینی از مردم پذیرایی کنند. نفس عمیقی کشیدم و به سمت سالن اصلی به راه افتادم. راه رفتنم خیلی جلف بود‌! دقیقاً مانند پنگوئن راه می‌رفتم و یا مجبور می‌شدم دستم را روی دیوار بگذارم.

هوفی کشیدم. ای کاش می‌توانستم بدون کفش راه بروم و یا کفش‌هایم را عوض کنم!

- کامیکی سان.

با شنیدن طنینی که نامم را خطاب قرار داد، به طرف صدا برگشتم و به سمت زنی که منتظر به من نگاه می‌کرد، گام نهادم.  در کنار زن، مقابل یکی از نقاشی‌هایم ایستادم. صدای تپش پی در پی قلبم را که می‌شنیدم، استرس و هیجانم چند برابر می‌شد و حال، می‌خواستم با یکی از کسانی که به گالری آمده بودند، صحبت کنم.

- بله؟ بفرمایید؟

چشمان زیتونی رنگش را از من گرفت و به نقاشی داد.

- این نقاشی مفهومی داره؟ منظورم اینه که چه‌طور شد که تصمیم گرفتین چنین چیزی بکشین؟

سرش را چرخاند و دوباره نگاهم کرد که موهای سفیدش تکانی خوردند. موهایش سفید بودند؛ ولی زن جوانی بود. معلوم بود که موهایش را رنگ کرده. به هرحال، ترکیب سفید موهایش و زیتونی چشمانش، بسیار زیبا شده بودند. به نقاشی‌ام نگاه کردم. یک دریا که کشتی‌های درونش درحال غرق شدن بودند.

خندیدم.

- راستش، این نقاشی ماجرای جالبی داره.

زن لبخندی زد و مشتاقانه نگاهم کرد.

- یک بار با چندتا از دوست‌هام به کنار اسکله رفته بودیم. دوتا کشتی‌ داشتن از اسکله جدا می‌شدن و می‌رفتن. یکی از دوست‌هام گفت که فکر کنین این کشتی‌ها یه دفعه غرق شن. این‌طور شد که این نقاشی به وجود اومد.

این ماجرا، برای پارسال بود که تازه به شهر یوکوهاما آمده بودیم. آری، اکنون یک سال بود که در یوکوهاما زندگی می‌کردیم. آن روز در اسکله، ناتسونو آن حرف را زد و سپس طوری غرق شدن مردم را توصیف کرد که از خنده روی زمین ولو شده بودیم.

زن تک خنده‌ای کرد.

- جالبه! خود نقاشی هم همین‌طور.

- خوشحالم این رو می‌شنوم. من فعلاً شما رو تنها می‌ذارم. لذت ببرین!

به یکی از گارسون‌ها اشاره کردم تا به این سمت بیاید. با رسیدن گارسون، خطاب به او گفتم:

- از مهمونمون پذیرایی کن.

از کنار گارسون رد شدم تا بروم. قبل از رفتن، به طور آرام در گوشش زمزمه کردم:

- بعداً هم برای من یه لیوان آب بیار.

گارسون سری تکان داد. از آن دو، دور شدم و به اطراف نگاه کردم. همه سفت و سخت مشغول نظر دادن راجع به نقاشی‌ها بودند. سالن‌ها همگی شلوغ بودند و مردم از این طرف به آن طرف می‌رفتند. با رسیدن گارسون به سمتم، از فکر خارج شدم. سینی‌ای را که در آن لیوان آبی بود، به سمتم گرفت. لیوان را برداشتم و آب آن را در یک نفس سر کشیدم. به یخ‌های درون لیوان خیره شدم. کاش من هم بتوانم به اندازه‌ی این ‌یخ‌ها خونسرد باشم؛ ولی نمی‌شد. فکر کنم فقط با تمام شدن گالری آرام بگیرم.

لیوان خالی را در سینی گذاشتم و گارسون رفت. یکی دیگر نامم را صدا زد و من که کاملاً خود را گم کرده بودم، لنگ_لنگان به سمت صدا رفتم و امیدوار بودم که دیگران متوجه طرز راه رفتنم نشوند.

***

با رفتن همه، درهای گالری را بستم و آهی از سر آسودگی کشیدم. پیش از همه چیز، خم شدم و کفش‌های پاشنه بلندم را درآوردم.

- آخيش!

هیچ چیز بهتر از اين‌که پاهایم زمین را لمس کنند، نبود. یکی از گارسون‌ها را صدا زدم و او پیشم آمد. کفش‌ها را به دستش دادم.

- این‌ها رو ببر یه جایی که چشمم بهشون نخوره.

لحن صدایم نشان می‌داد که چه‌قدر از کفش پاشنه بلند متنفر شده‌ بودم. گارسون خندید و رفت. من نیز پس از عبور از چند راهرو، به انباری رسیدم. در را باز کردم و به داخل رفتم. یک انباری کوچک و بدون پنجره که وسایل اضافی را در آن گذاشته بودیم. چراغ را روشن کردم. لباس‌هایم را که پشت در آویزان بودند، برداشتم و مشغول تعویض لباسم شدم. پس از درآوردن آن پیراهن قرمز، یک شلوار لی و بلوز آستین بلند صورتی با یک پالتوی سفید پوشیدم. کیف سیاهم را نیز از شانه‌ام آویزان کردم و بعد از گذاشتن پیراهنم در یک کیسه، از انباری خارج شدم.

گارسون‌ها مشغول جمع کردن وسایل بودند. ذاتاً سه گارسون بیشتر حضور نداشتند. با صدای رسایی گفتم:

- آقایون، خیلی ممنون که امروز همراه من بودین. هممون خیلی خسته شدیم، برای همین بقیه‌ی کارها رو فردا خودم انجام میدم. شما حاضر بشین تا همگی با هم خارج بشیم.

همه‌شان تشکری کردن و به سمت انباری رفتند. تا آمدن آن‌ها، به دیوار تکیه دادم و با موبایلم مشغول شدم. از کائوری پیام آمده بود که گالری چه‌طور گذشت. در جواب برایش نوشتم که همه چیز خوب بود.

سپس گوشی را خاموش کردم و به سالن چشم دوختم. همه چیز خیلی زیبا بود. لبخندی روی لبم نشست. از اين‌که امروز به پایان رسید، خیلی خوشحال بودم. ماه‌ها بود که استرس امروز را می‌کشیدم و نگران بودم.

با آمدن گارسون‌ها از اسارت افکارم در آمدم. با هم از گالری خارج شدیم و پس از این‌که از من خداحافظی کردند و رفتند، من درِ گالری را با کلیدهایم قفل کردم.

ویرایش شده توسط Holo
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از قفل کردن در، پا بر روی پیاده‌رو گذاشتم و راه خانه را در پیش گرفتم. هوا سرد بود و سوز عجیبی داشت؛ بالأخره نزدیک کریسمس بود! فکر کنم سه هفته بیشتر نمانده باشد. پالتویم را بیشتر به خود پیچیدم و درحالی که از میان مردم دیگر رد می‌شدم، به اطراف نگاه کردم. مغازه‌هایی که چراغ‌هایشان از خود نور ساطع می‌کردند و برگ‌های قرمز و نارنجی رنگی که فرشی برای زمین تشکیل داده بودند، نمای شهر را زیبا می‌کردند.

نفس عمیقی کشیدم که موبایلم دوباره زنگ خورد. آن را از کیفم در آوردم و با دیدن اسم ناتسونو روی صفحه‌اش، لبخندی زدم. جواب دادم:

- الو.

صدای بی‌حوصله‌اش از پشت تلفن شنیده شد:

- سلام هینا، چه‌طوری؟

چشمانم را ریز کردم. صدای ناتسونو هیچ وقت این‌گونه بی‌حوصله نبود، مگر این‌که حالش خوب نباشد.

- من خوبم، ولی تو چته؟

- تا الان داشتم سخنرانی پدرم رو گوش می‌کردم.

یک تای ابرویم را بالا دادم.

- سخنرانی؟!

صدایم آشکار می‌کرد که کنجکاو شده‌ بودم بدانم منظورش از سخنرانی چیست. ناتسونو نفسش را با حرص و کلافگی بیرون داد.

- به گمون خودش داشت نصیحتم می‌کرد.

بی‌ آن‌که خود بخواهم، خنده‌ام گرفت.

- هینا نخند.

می‌توانم بگویم ناتسونو تقریباً فریاد زد و کش‌دار گفتن حرفش، باعث شد گوشی را از گوشم فاصله دهم. چند ثانیه بعد، گوشی را دوباره روی گوشم گذاشتم و گفتم:

- باشه_باشه، معذرت می‌خوام. خب راجع به چی نصیحت می‌کرد؟

- که چرا بی‌کارم!

جلوی خنده‌ام را گرفتم و گفتم:

- خب راستش، بد نمیگه.

- هینا، فکر می‌کنی من نمی‌خوام برم سر کار؟ آخه هیچ‌جا پیدا نمیشه که من بتونم اون‌جا کار کنم. می‌دونی که دانشگاه هم نرفتم.

یک آن چهره‌ی ناتسونو مقابل چشمانم زنده شد، درحالی که اخم کرده و بی‌خیال به مبل تکیه داده بود؛ غم درون صدایش نیز آشکار می‌کرد که از این بحث‌ها خسته شده.

پرسیدم: 

- خب الان می‌خوای چی کار کنی؟

- نمی‌دونم.

پس از اندکی مکث، ادامه داد:

- به نظرت می‌تونم یه کار پاره وقت گیر بیارم؟

گوشه‌ی لبم را به دندان گرفتم و پس از چند ثانیه، صداقتم را در صدایم ریختم تا ناتسونو نیز بتواند حرفم و صد البته خودش را باور داشته باشد.

- ناتسونو، تو با استعدادی. کارهایی می‌تونی بکنی که واقعاً فوق العادن؛ یعنی منظورم اینه که پنج سال پیش، کدوم پسر هیجده ساله‌ای به خوبی تو می‌تونست سیستم‌های حرارتی و غیره رو نصب کنه و اون‌ها رو راه بندازه؟ نظر من اینه که تو پیدا کردن کار عجله نکن.

ناتسونو خندید.

- یعنی میگی کار مناسب خودش به سراغم میاد؟

لبخندی زدم.

- دقیقاً.

- ممنونم هینا، هم صحبت خوبی هستی.

- هر زمان بخوای.

- من دیگه برم، خداحافظ.

- خداحافظ.

سپس موبایل را قطع کردم و بدین گونه مکالمه‌ی من و ناتسونو پایان یافت.

دقایقی بعد، به خانه رسیدم و در را با کلیدهایم باز کردم. به محض وارد شدن به خانه، چُو دوان دوان آمد و خود را به من رساند. خم شدم و او را در آغوش گرفتم و بلند کردم. با دیدن چو، می‌توانستم بگویم خستگی‌ام یک‌باره از بین رفت و لبخند محبت آمیزی روی لبانم نشست. انرژی‌ای که او به من می‌داد، با هیچ کلمه‌ای قابل توصیف نبود!

- سلام چو. منم از دیدنت خوشحالم.

سرش را نوازش کردم و وارد هال که مقابل در ورودی بود، شدم. چو را روی زمین گذاشتم و به اطراف نگاه کردم. هال خانه‌، تشکیل یافته از مبل‌های شکلاتی و کوسن‌های آبی رنگ بود که مستطيل مانند چیده شده بودند.

چیزی که توجهم را جلب کرد، کوسن‌ مبل‌ها بودند که روی زمین پخش و پلا شده بودند. نفسم را با کلافگی بیرون دادم. دستی به موهایم کشیدم و کش دور آنان را باز کردم تا موهایم از حصار کش بیرون آیند و آزاد باشند. خم شدم و تک به تک شروع کردم به برداشتن کوسن‌ها که در این هنگام موهایم مدام مقابل چشمانم می‌ریختند. درحالی که کوسن‌ها را از روی فرش آبی رنگ وسط هال و از دور میز شکلاتی رنگ میان مبل‌ها برمی‌داشتم، اعتراض کنان غر زدم:

- چو، بازم که دختر خوبی نبودی. می‌دونی اگه کائوری خونه رو این مدلی می‌دید، چه‌قدر عصبانی می‌شد؟

آری، این خانه فقط برای من نبود. من و کائوری با هم این‌جا زندگی می‌کردیم. اکنون او سر کار بود. پس از جمع کردن کوسن‌ها، چو آمد و مقابل پایم نشست. چشمان ملتمسش را در چشمانم دوخت تا به من بفهماند که گرسنه است.

خندیدم.

- باشه، بیا بریم بهت غذا بدم سگ کوچولو.

احساس کردم که لبخندی زد و سپس برای این‌که خوشحالی‌اش را نشان دهد، بلند شد و به روی مبل‌ها پرید.

وحشت‌زده دستم را سمتش دراز کردم و داد زدم:

- نه چو، روی مبل‌ها نه!

ویرایش شده توسط Holo
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به طرفش دویدم و او را از روی مبل برداشتم. درحالی که می‌خندیدم، به آشپزخانه که در پشت هال و کنار در ورودی بود، رفتم. وارد یک آشپزخانه‌ی متوسط شدم که یک اوپن کرمی رنگ در سمت چپ داشت و به خاطر صندلی‌های دورش، نقش میز غذاخوری را بازی می‌کرد. انتهای آشپزخانه، یخچال و گاز قرار داشت و سمت راست دیوار، متشکل از کابینت‌های کرمی رنگ بود.

غذای چو و ظرف غذای قرمز رنگش را از داخل کابینت برداشتم و روی زمین گذاشتم. چو نیز از بغلم به پایین پرید. غذایش را درون ظرف ریختم و خود نیز مشغول پختن شام شدم.

تصمیم داشتم سوکیاکی بپزم، لذا گوشت و سبزیجات مورد نیاز را از یخچال درآوردم و مشغول شدم.

حال دیگر آشپزی را بلد بودم و می‌توانستم بگویم که غذاهایم بسیار خوب از آب درمی‌آمدند!

***

با آماده شدن غذا، مشغول چیدن میز شدم که زنگ در به صدا درآمد. به سمت در رفتم و در را باز کردم.

روبه دختری که موهای بلوندش را گوجه‌ای بسته و یک پالتوی سیاه از روی بلوز صورتی و شلوار ورزشی سیاهش پوشیده بود، لبخندی زدم. چهره‌اش برخلاف من و ناتسونو، تغییر چندانی نکرده بود و فقط بزرگتر و خانمانه‌تر و صد البته قدش بلندتر شده بود. هنوز همان صورت بیضی و لبخند زیبایش را داشت. فقط اکنون لنز آبی به چشم زده و چشمان عسلی اش را پشت لنز اقیانوسی رنگ نگاهش پنهان ساخته بود.

- سلام.

کائوری به داخل آمد و مرا در آغوش گرفت.

- سلام هینا.

بعد از این‌که از من جدا شد، وارد خانه شد و با صدای بلندی ادامه داد:

- اوف! خسته شدم. تو کی برگشتی؟

- دو ساعتی می‌شه.

پس از این حرف، کائوری نگاهش را معطوف ساعت روی دیوار کرد.

- ساعت نه و نیمه.

به سمتم برگشت ادامه داد:

- در واقع کارمون توی کمپین، ساعت هشت تموم شد. این یک ساعت رو نشسته بودیم با بچه‌ها حرف می‌زدیم و برای دفعه بعد برنامه می‌ریختیم.

کائوری در یک کمپین حفاظت از محیط زیست عضو بود و هفته‌ای سه بار همراه اعضای دیگر، به جاهای مختلف می‌رفتند و کارهای مختلفی انجام می‌دادند. علاوه بر این فعالیت‌ها، کائوری برای بازیگری دوره می‌دید و به طور پاره وقت در یک کافی شاپ کار می‌کرد.

زندگی خیلی پر مشغله‌تری از من داشت‌! با این حال هیچ وقت گله نمی‌کرد و همیشه برای همه‌ کارها و مشغله‌هایش آماده بود، گویا او برای چنین زندگی شلوغی خلق شده بود!

کائوری به سمت آشپزخانه به راه افتاد، هوا را بو کشید و گفت:

- بوی غذا گرسنم کرد.

در قابلمه را با دستمال برداشت و درحالی‌که به محتویات درون قابلمه نگاه می‌کرد، گفت:

- پس سوکیاکی، آره؟ به نظر می‌رسه که پخته.

لحن صدای شیطنت بار و عجولش که نشان از گرسنگی‌اش می‌داد مرا به خنده وادار کرد، به آشپزخانه رفتم.

- مثل بچه‌هایی می‌مونی که از مدرسه میان و فقط دلشون می‌خواد غذا بخورن.

کائوری برگشت، دست به کمر شد و یک تای ابرویش را بالا داد.

- خانم محترم، سنم برای مدرسه رفتن مناسب نیست. دفعه بعد مثالی بزنین که مناسب سنم باشه.

لبخند روی لبش به طرز وحشتناکی ساختگی بود! لحن صدایش نیز که سعی کرده بود مانند یک کارمند اداره حرف بزند، دیگر جای خود داشت!

صندلی را کشیدم و پشت میز نشستم. حالت متفکری به خود گرفتم و اخمی کردم، جدی و متفکر گفتم:

- خب، بذار ببینم...کائوری سان*  شما درست مثل یک آدم بزرگی هستید که هنوز بلد نشده مناسب سنش رفتار کنه.

کائوری دست‌هایش را روی میز گذاشت و کشدار گفت:

- هـی!

صدایش معترض و ناراضی بود، مشخص بود که حرص خورده است. حال می‌توانستم بیشتر حرصش دهم. بی‌خیال و با بی‌تفاوتی بلند شدم و گفتم:

- اعتراض موقوف! بیا شام‌مون رو بخوریم.

صدای بی‌خیال و عادی‌ام که از عمد بود و نشان می‌داد می‌خواهم بحث را به نفع خود تمام کنم، کائوری را بیشتر حرص داد. کائوری نفسش را باحرص بیرون داد و چیزی نگفت.

غذا را درون ظرف ریختم و روی میز گذاشتم، سپس پشت میز نشستیم تا شام بخوریم.

شام در سکوت داشت سپری می‌شد و من که از این سکوت بی‌جا خسته شده بودم سعی کردم با اولین چیزی که به ذهنم رسید سر صبحت را باز کنم.

- راستی، ناتسونو یکی دو روزه میاد.

صدای خوشحال و مشتاقم، او را نیز به وجد آورد. درخشش چشمانش از دیدم پنهان نماند، لبخندی زد و گفت:

- خبر خیلی خوبیه! از کجا فهمیدی؟

 

*در ژاپن برای احترام گذاشتن به افراد بزرگتر از خود، از پسوند سان استفاده می‌شود

ویرایش شده توسط Holo
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چاپِستیک (چوب‌های غذاخوری) درون دستم را بازی دادم و سرم را پایین انداختم تا به محتویات درون بشقابم نگاه کنم.

- امروز با هم حرف زدیم، خودش خبر داد.

کائوری همان‌طور که یک لیوان آب برای خودش می‌ریخت، خندید و گفت:

- بیاد خوب می‌شه، در نبود اون هممون مشغول کار بودیم و تفریح نکردیم. وقتی اومد، به مناسبت برگشتنش بریم بیرون.

لبخندی زدم.

- فکر خوبیه!

کائوری چیزی نگفت و باز مشغول خوردن غذا در سکوت شدیم.

پس از شام نیز هر کدام به اتاق خود رفتیم و با خوابیدن شب خود را سپری کردیم.

***

روز بعد، همان‌طور که داشتم قلاده‌ صورتی رنگ چو را دور گردنش می‌بستم، در تلفن مشغول صحبت با تاتسومی بودم.

- آره آره، دارم چو رو می‌برم پیش دامپزشک.

صدای کنجکاوش در گوشم پیچید.

- چرا؟ مگه چیزی شده؟

همین که بستن قلاده را تمام کردم، بلند شدم. لبخند زنان گفتم:

- نه چیزی نیست، وقت واکسن چهار ماهگیش رسیده.

تاتسومی خندید.

- دخترت بزرگ شد هینا.

تک خنده‌ای کردم.

- ما خودمون هم بزرگ شدیم.

لحن صدایم رگه‌هایی از حسرت برای گذشته را درونش داشت و در واقع ساختگی بود، می‌خواستم سر به سر تاتسومی بگذارم. تاتسومی نفس عمیقی کشید و مانند من گفت:

- آره.

در پس حرفش خندیدم.

- البته تو پیر شدی.

صدای معترضش در گوشم طنین انداخت.

- من بیست‌و‌نه سالمه هینا.

سپس به طور جدی ادامه داد:

- از نظر علمی، شخص توی این سن پیر نیست.

نگاهی به ساعت مچی درون دستم انداختم. ده و نیم بود، در یک لحظه چشمانم گرد شدند و ابروهایم بالا رفتند.

- تاتسومی، من باید ساعت يازده پیش دامپزشک باشم.

- باشه، فعلاً.

- فعلاً.

سپس قطع کردم و به سمت دامپزشک به راه افتادم.

( کائوری)

با رسیدن به استودیو، لبخندی زدم. بیرون هوا سرد بود و من هم که از سرما خوشم نمی‌آمد. هر چقدر لباس گرم می‌پوشیدم، باز سرما را حس می‌کردم؛ اما داخل استودیو گرم بود و واقعاً خوشحال بودم که چهار پنج ساعت خود را برای تمرین‌های بازیگری این‌جا سپری می‌کردم.

از راهروی پشت در عبور کردم و وارد سالن شدم، یک سالن بزرگ با دیوارهای طوسی رنگ که انتهای سالن سراسر پنجره‌های قدی بود. در سمت چپ، دو در برای رسیدن به مکان‌های دیگر استودیو وجود داشت. سالن پر از دوربین و باقی وسایل فیلم برداری بود و یک پرده‌ی سبز در گوشه‌ی سالن به چشم می‌خورد، بچه‌ها همگی مشغول تمرین بودند. هر چند که قرار نیست فیلمی درست کنیم؛ اما برای آشنا شدن با محیط و آموزش بیشتر همیشه برای تمرین به این استودیو می‌آمدیم.

وارد جمع بچه‌ها شدم، صدای بلند و پر نشاطم توجه دیگران را جلب کرد.

- خب بچه‌ها، امروز چی کار می‌کنیم؟

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای مردانه‌ای که درست از پشت سرم بود، مرا از جا پراند.

- دیالوگ‌های دیروز رو تمرین می‌کنیم.

یک دفعه جیغی کشیدم و به عقب برگشتم، باقی بچه‌ها در حال خندیدن بودند. با چشمانی گرد شده خیره به چهره‌ی ناکاجیما سان مانده بودم، ناکاجیما سان استادمان بود. با لبخندی که دست به دست چشم‌های میشی رنگش داده و چهره‌اش را دلنشین می‌کرد، به من خیره شده بود.

با تته پته که نشان می‌داد هنوز در شوک به سر می‌بردم، جواب دادم:

- نا...ناکاجیما سان، س...سلام.

- سلام یوشیوکا (فامیلی کائوری).

چند قدم عقب رفت که موهای بلند قهوه‌ای رنگش روی شانه‌اش تکانی خوردند، دستانش را به هم زد و با صدای بلندی گفت:

- بیاین شروع کنیم، یوشیوکا و هارونو بیاین وسط.

خودش روی صندلی‌ای که در گوشه‌ سالن بود نشست، گوشه‌ی لبم را به دندان گرفتم و با هارونو میتسوکی که پسری تقریباً همسن من بود به وسط رفتیم. ناکاجیما سان یک دستش را به سمتمان گرفت و همان‌طور که دستش را متناسب با حرفش تکان می‌داد، گفت:

- می‌خوام حسی رو که بیننده از شنیدن دیالوگ‌هاتون به دست میاره قشنگ منتقل کنین.

لحن صدایش جدی و در عین حال امیدوار بود و نشان می‌داد که به ما اعتماد داشت و از کارمان راضی بود. تمامی چیزهایی را که برای یک استاد خوب نیاز بود، این مرد در خود دا‌شت و این واقعاً بی‌نظیر بود!

لبخند زنان به چشمان سبز میتسوکی نگاه کردم و شروع کردم به گفتن دیالوگ:

- ستاره‌ها هم مثل آدم‌ها هستن، فکر می‌کنیم بهمون نزدیکن؛ اما وقتی یکم دقت می‌کنیم، می‌بینیم که کلی با ما فاصله دارن.

میتسوکی که مثلاً نقش شک پسر جدی و بی‌احساس را بازی می‌کرد، تمام احساساتی را که داشت، از چشمانش پاک کرد. با اخم نگاهم کرد و گفت:

- برای همینه که باید تنها باشی و به کسی اعتماد نکنی.

طبق برنامه، میتسوکی پس از این حرف، پشتش را به من کرد و رفت. من نیز خود را سردرگم و متجعب جلوه دادم و به مسیر رفتنش خیره شدم. از گوشه‌ی چشم دیدم که ناکاجیما سان به آمه اشاره کرد تا وارد صحنه شود. آمه کنارم آمد، دست مردانه‌اش را روی شانه‌ام گذاشت و او نیز دیالوگ خود را گفت:

- هیچ وقت نمی‌تونیم تغییری توی اون پسر ایجاد کنیم.

این جمله را باید با غم و ناامیدی می‌گفت و واقعاً توانسته بود صدایش را این‌گونه جلوه دهد.

برگشتم و نگاه مصمم خود را در چشمان سیاه آمه که هم‌رنگ موهایش بودند دوختم. به خاطر قد بلندش و هیکل عضله‌ای‌اش، مجبور بودم سرم را بلند کنم.

- توی دنیا همه چیز قابل تغییره.

***

حدود دو ساعت از آمدنم به استودیو می‌گذشت، تایم استراحت‌مان بود. گوشه‌ای از سالن، روی زمین نشسته بودم و از بطری کوچکم که مال خودم بود آب می‌خوردم. پس از آب خوردن، نگاهی به دیگران انداختم. برخی تنها نشسته و استراحت می‌کردند و برخی با یکدیگر صحبت می‌کردند. همان لحظه بود که صدای زنگ تلفنم توجهم را جلب کرد.

موبایلم را از جیب شلوار جینم درآوردم و به صفحه‌اش نگاه کردم.

از دیدن اسمی که بر روی صفحه نقش بسته بود، لبخند عمیقی روی لبانم نشست. سریعاً جواب دادم:

- الو.

صدای پر شور و شوق ناتسونو در گوشم پیچید.

- سلام کائوری، چطوری؟

چشمانم را در حدقه چرخاندم و بی‌تفاوت گفتم:

- احوال ‌پرسی رو بذار کنار، خیلی کلیشه‌ایه.

ناتسونو خندید.

- پس میرم سر اصل مطلب.

چشمانم را درشت کردم و به صورت دو بخش گفتم:

- زود...باش.

ناتسونو به خاطر لحن صدایم که در عین جدی بودن، شیطنت و کنجکاوی نیز داشت خنده‌اش گرفت و گفت:

- یه ساعت دیگه می‌رسم به یوکوهاما.

تقریباً جیغ کشیدم که باعث شد دیگران نگاهم کنند.

- چی؟! یه ساعت دیگه؟ خب چرا الان میگی؟ زودتر می‌گفتی!

- زنگ زدم به هینا بگم؛ اما موبایلش خاموش بود و تاتسومی هم برنداشت. منم به تو زنگ زدم.

اخم کردم. صدای معترضم ساختگی و از روی لوس بازی درآوردن بود.

- پس یعنی انتخاب آخرت بودم؟ دستت درد نکنه دیگه!

ناتسونو خندید.

گفتم:

- ناتسونو، من بعداً بهت زنگ می‌زنم.

- باشه، منم شارژ گوشیم داره تموم می‌شه.

لبخندی زدم.

- پس فعلاً.

- فعلاً.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سپس موبایلم را قطع کردم و محکم در دستم فشردم، لبخند عمیقی زدم. از شنیدن این‌که ناتسونو می‌آمد بسیار خوشحال شده بودم، فقط یک هفته نبود؛ ولی باز دلتنگش شده بودم، همه‌ ما دلتنگش شده بودیم. ناتسونو کسی بود که می‌توانست به زودی در قلب دیگران برای خود جا باز کند و در نبودش، جای خالی‌اش بدجور آزار دهنده می‌شد. نفس عمیقی کشیدم و در فکر فرو رفتم. این‌که ناتسونو می‌آمد، یعنی کارهای زیادی برای انجام دادن داشتیم.

موبایلم را در جیبم گذاشتم، سپس به سرعت نور بلند شدم و به سمت ناکاجیما سان که گوشه‌ای نشسته بود رفتم. به او گفتم که موضوعی پیش آمده و نمی‌توانم تا آخر کلاس بمانم، او نیز اجازه داد که خارج شوم.

من نیز پس از برداشتن پالتو و کیفم، اتاق پرو را ترک کردم و از استودیو خارج شدم. از آن‌جایی که وقت کافی برای راه رفتن را نداشتم، یک تاکسی گرفتم و به سمت خانه رفتم.

***

(هینا)

ساعت ۱:۳۰ بود که به خانه رسیدم. همین که در را باز کردم، چو از بغلم پایین پرید و دوان دوان وارد خانه شد. با دیدن اشتیاقش که نمی‌دانستم به خاطر چه بود، خندیدم و سری تکان دادم. کلیدهایم را از پشت در درآوردم و وارد خانه شدم. به محض وارد شدن، چشمم به تاتسومی خورد که روی مبل‌ها نشسته بود. با دیدن من، بلند شد و لبخندی به رویم پاشید. او نیز مانند کائوری، اصلاً فرقی با گذشته نکرده بود و چهره‌اش همان بود، فقط سنش بیشتر شده بود. هنوز هم همان موهای قهوه‌ای و چشمان عسلی‌اش را داشت که او را جذاب می‌کردند.

همان‌طور که به سمتش می‌رفتم، اخمی از روی کنجکاوی کردم و لبخندی زدم. صدای کنجکاوم بیانگر علت اخمم بود.

- تاتسومی، تو هم این‌جایی؟

شانه بالا انداخت و به کائوری اشاره کرد.

- یهو زنگ زد و من رو از بیمارستان این‌جا کشوند، اصلاً هم نپرسید که مناسب اومدن هستم یا نه.

خندیدم و به سمت تاتسومی خم شدم.

- دیوونه است.

حرفم را آرام زدم تا کائوری نشنود؛ ولی گویا شنید چون صدای معترضش در گوشم پیچید.

- هی! من این‌جام.

برگشتم و کائوری را دیدم که از آشپزخانه خارج می‌شد و یک پیشبند سفید نیز بر تن داشت، دست به سینه ایستادم و یک تای ابرویم را بالا دادم.

- کائوری! خبریه؟

خندید و همان‌طور که برمی‌گشت و باز به آشپزخانه می‌رفت، با صدای بلندی گفت:

- خبر که فراوون هست.

صدای پر شور و شوقش سردرگمم کرد، چه اتفاقی افتاده که کائوری در این حد خوشحال شده و ما را صدا زده؟!

شانه بالا انداختم و دست‌هایم را هم باز کردم.

- پس می‌شه به ما هم بگی این خبرهای فراوون رو؟

همان‌طور که به سمت مبل می‌رفتم به خودم اشاره کردم، صدایم بی‌تفاوت و بی‌خیال نشان می‌داد؛ ولی در واقع کنجکاو بودم بدانم که چه شده.

- من یکی که کلی کار دارم.

روی مبل نشستم و کوسن مبل را بغل کردم. کائوری آمد و بالای سرم دست به کمر ایستاد.

- چه کاری مثلاً؟

سرم را چرخاندم و با یک لبخند زورکی نگاهش کردم.

- ساعت پنج باید گالری رو باز کنم و تمیزکاری اون‌جا هنوز مونده، من الان باید تو گالری می‌بودم و اون‌جا رو تمیز می‌کردم.

کائوری نفسش را بیرون داد و دست‌هایش را هم کنارش آویزان کرد، نگاهش را میان من و تاتسومی چرخاند. صدایش پشیمان و شرمنده؛ ولی در عین حال خوشحال و مطمئن بود.

- می‌دونم مزاحمتون شدم؛ اما باور کنین که ارزش ول کردن کارتون رو داره.

تاتسومی که کنار کائوری ایستاده بود، دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. لبخندی که می‌زد برای این بود که پشیمانی کائوری را رفع کند، همین‌طور صدای محبت‌ آمیزَش که نشان می‌داد مشکلی نیست.

- کائوری، اگه ارزشش رو داره پس بایدم می‌اومدیم.

کائوری لبخندی زد. همان لحظه صدای زنگ در توجه‌مان را از آنِ خود کرد، کائوری هیجان زده از جا پرید و گفت:

- اومد.

صدای بلندش به خاطر اشتیاقش بود. پیشبندش را روی مبل رها کرد و به سمت در رفت. من و تاتسومی که سردرگم شده بودیم، با اخم مسیر رفتنش را نگاه کردیم و تاتسومی پرسید:

- کی اومد؟

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کائوری بی‌توجه به سؤال تاتسومی در را باز کرد و من و تاتسومی از دیدن شخص پشت در، چشمانمان از تعجب گرد شدند و همین‌طور خیره به در مانديم.

ناتسونو پشت در ایستاده و رو به کائوری لبخند می‌زد، کائوری جیغی زد که من شک کردم گلویش درد گرفته یا نه. پس از جیغش، خود را به آغوش ناتسونو انداخت و ناتسونو نیز خندید و دست‌هایش را دور کمر کائوری حلقه کرد.

همان‌طور که می‌خندید، گفت:

- منم از دیدنت خوشحالم کائوری.

لحن صدایش حرفش را ثابت می‌کرد و نشان می‌داد که چقدر از برگشتن خوشحال بود و در این مدت چقدر احساس دلتنگی می‌کرد.

کائوری از ناتسونو جدا شد و همان‌طور که دستش را می‌کشید و به داخل می‌آورد، گفت:

- بیا که کلی باهات حرف داریم.

کائوری درست مانند بچه‌هایی شده بود که مادرشان را به سمت مغازه‌ی اسباب فروشی می‌کشند و از او طلب اسباب بازی می‌کنند، لحن صدایش همان قدر لجوج و مشتاق بود.

ناتسونو خندید و گفت:

- کائوری آروم‌تر، دستم رو نکش.

خندیدم و از روی مبل بلند شدم. به سمت آن دو رفتم و دست ناتسونو را از حصار دست کائوری آزاد کردم، ناتسونو نگاهم کرد و گفت:

- واقعاً ممنون، کم مونده بود دستم از جاش دربیاد.

- هـی!

به صدای معترض کائوری و کشدار گفتن حرفش توجهی نکردم، نگاهم را به ناتسونو دادم. او نیز مانند من نسبت به پنج سال پیش تغییر چشمگیری کرده بود. موهای سیاهش را که پنج سال پیش بلندتر و بیشتر بودند، کوتاه کرده بود. دست‌هایش را از بازو تا مچ با خالکوبی پوشانده بود و قدبلندتر شدنش، اندامش را جذاب‌تر می‌کرد.

لبخندی به روی ناتسونو زدم.

- از اين‌که برگشتی خوشحالم.

می‌توانستم بگویم که با این حرف و لحن صدایم، نشان دادم که ناتسونو چقدر برای من و برای همه‌ ما ارزشمند بود و نبودش باعث دلتنگی‌مان می‌شد. ما چهار نفر بیش از آن‌چه که خود بخواهیم، به هم عادت کرده و وابسته شده‌ بودیم.

متقابلاً لبخندی زد و سری تکان داد.

- منم همین‌طور.

او را در آغو‌ش کشیدم و دم گوشش با صدای آرامی زمزمه کردم:

- جات خیلی خالی بود.

ناتسونو دست‌هایش را محکم‌تر دورم پیچید، نفس عمیقی کشیدم و از او جدا شدم.

- خب دیگه.

این را گفتم و سپس چشمانم را ریز کردم و به چهره‌ ناتسونو خیره شدم، لبخند ترسناکی زدم که ناتسونو یک تای ابرویش را بالا داد. در چشمانش سردرگمی موج می‌زد. لبخندم عمیق‌تر شد و اندکی شیطنت نیز به لبخندم اضافه کردم. از موهای ناتسونو گرفتم و کشیدم و به سمت مبل‌ها حرکت کردم. ناتسونو سرش را خم کرده و پابه‌پایم می‌آمد تا موهایش بیشتر کشیده نشوند. آخ و ناله می‌کرد و می‌گفت:

- هینا، ولم کن. آخ! هینا!

- نمی‌تونستی خبر بدی که میای؟ دیروز گفتی یکی دو روزه برمی‌گردی، چرا نگفتی امروز میای؟ ها؟

ناتسونو ناله کرد:

- هینا، موهام رو ول کن.

موهایش را ول کردم و به سمتش برگشتم، دست به کمر شدم و یک تای ابرویم را بالا دادم. طلبکار و حق به جانب نگاهش کردم، ناتسونو گوشه‌ لبش را به دندان گرفت و چند ثانیه نگاهم کرد. بعد لبخند مسخره‌ای زد و گفت:

- نذاشتی حتی به داداش عزیزم سلام بدم.

تاتسومی که کنار ما ایستاده بود، خندید و ناتسونو را بغل کرد. چشمانم گرد شدند. موضوع را عوض کرد، به همین راحتی! چهره‌ام پوکر شد و چشم غره‌ای برای آن دو برادر رفتم. روی مبل نشستم.

ناتسونو پس از جدا شدن از تاتسومی، گفت:

- مامان بابا سلام رسوندن.

- منم باید یه روز به دیدنشون برم.

- بهشون گفتم سرت شلوغه.

تاتسومی سری تکان داد و لبخندی زد.

- دلم برات تنگ شده بود داداش.

لبخند ناتسونو عمیق‌تر شد.

- منم همین‌طور.

همان موقع، صدای کائوری سد بین مکالمه‌ ناتسونو و تاتسومی شد.

- بچه‌ها، بیاین ادامه‌ صحبت رو با کیک انجام بدیم.

همگی سرمان را به سمت صدا چرخاندیم و دیدیم که کائوری با یک کیک در دست داشت می‌آمد. کیک را روی میز گذاشت و به آشپزخانه برگشت، ناتسونو ابروهایش را بالا داد و سریعاً پشت میز نشست. لبخند مشتاقی زد.

- اول باید به من بدی.

دستم را زیر چانه‌ام گذاشته و پایم روی پای دیگرم انداخته بودم، با حرف ناتسونو خندیدم. کائوری با لیوان‌ها و آب میوه برگشت. آن‌ها را هم روی میز گذاشت و کنارم نشست، تاتسومی هم روبه‌روی ما نشست و ناتسونو هم میان ما سه نفر نشسته بود. پس از این‌که همه کیک و آبمیوه برداشتیم و مشغول خوردن شدیم، پرسیدم:

- راستی ناتسونو!

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با دهان پر نگاهم کرد که لبخند حرص دراری زدم، ادامه دادم:

- جواب سؤالم رو ندادی، دیروز چرا نگفتی امروز میای؟

ناتسونو نفس عمیقی کشید و بشقابش را روی میز گذاشت، به مبل تکیه داد.

- تو برنامه نبود. منتهی تنها اتوبوسی که می‌اومد به یوکوهاما، مال امروز بود. اتوبوس دیگه مال هفته بعد بود. منم دیگه دیدم ناچارم، امروز اومدم. البته بهتون زنگ زدم بگم؛ اما هم تو و هم تاتسومی در دسترس نبودین. منم به کائوری خبر دادم.

کائوری کمی از آبمیوه‌اش را نوشید، خم شد و لیوان را روی میز گذاشت.

- منم فوراً اومدم خونه و شما رو صدا زدم تا بیاین.

چیزی نگفتم و گازی به کیکم زدم.

مدتی را به صحبت و رفع دلتنگی پرداختیم. طبق معمول، صدای خنده‌هایمان به گوش همسایه‌ها نیز می‌رسید. هر دفعه که دورهمی بگیریم، این‌گونه بی‌خیال همه چیز شده و روی جمع چهار نفره‌مان متمرکز می‌شویم. شاید جمع کوچکی باشد؛ اما خوشی‌های ما در همین جمع کوچک خلاصه می‌شد. لبخندی بابت افکارم زدم و به ساعت نگاه کردم، ساعت سه بود. چشمانم از تعجب گرد شدند، دو ساعت بعد باید گالری را باز کنم. غرق در صحبت شده بودیم و گذر زمان را پاک فراموش کرده بودم. باید برای تمیزکاری به گالری می‌رفتم، نمی‌توانستم بیش از این وقت تلفی کنم.

از روی مبل بلند شدم و گفتم‌:

- من دیگه می‌رم گالری، کاری ندارین؟

کائوری نفس عمیقی کشید و او نیز بلند شد.

- منم با بچه‌های کمپین برنامه دارم، بعدشم باید برم به کافه و شیفتم رو شروع کنم.

ناتسونو آهی کشید و به طور بی‌خیالی به مبل تکیه داد.

- پس همه‌تون کار دارین و فقط من بیکارم، آره؟

لحن صدای بی‌خیالش کاملاً متناسب به حالت چهره‌اش بود، البته این بی‌خیالی و بی‌تفاوتی ناتسونو، به این معنا نبود که به این موضوع اهمیتی نمی‌داد اتفاقاً اهمیت می‌داد. او با حالت بی‌تفاوت و بی‌خیالش سعی در نشان دادن این داشت که سردرگم شده و نمی‌داند چه کار کند.

به سمتش رفتم و دست‌هایم را بر روی دسته‌های مبل گذاشتم و به سمتش خم شدم و چشمانم را در چشمانش دوختم. یک تای ابرویم را بالا دادم.

- راجع به این باهات حرف زده بودم، درسته؟

لحن صدایم خطری و تهدید آمیز به نظر می‌آمد. ناتسونو چشمانش گرده شده بودند و با ترس به پشتی مبل چسبیده بود، لبخندی زورکی زد و سری تکان داد.

- گفته بودی عجله نکنم و به خودم باور داشته باشم.

لبخندی زدم و لپش را مانند بچه‌ها کشیدم، سرم را هم کمی خم کردم و لحن صدایم را بچگانه کردم.

- آفرین‌‌!

سپس بلند شدم و به طور جدی که کاملاً خلاف حالت چند لحظه پیشم بود گفتم:

- پس دیگه حرفی برای گفتن نمی‌مونه. ناتسونو، ذهنت رو درگیرش نکن. فرصت برات پیش میاد.

ناتسونو تک خنده‌ای کرد و سری تکان داد. به سمت در رفتم و پالتوی آبی رنگم را که به جا کفشی آویزان کرده بودم، برداشتم. داشتم پالتویم را می‌پوشیدم که تاتسومی هم بلند شد و پیراهن خاکستری رنگ تنش را مرتب کرد.

- پس ما هم بریم خونه.

ناتسونو دست‌هایش را روی زانوانش گذاشت و نفسی عمیق کشید، سپس بلند شد و گفت:

- باشه.

پوشیدن پالتویم را تمام کردم و به تاتسومی چشم دوختم. کنجکاو پرسیدم‌:

- مگه نباید سر کار باشی؟

تاتسومی به ساعت مچی دستش نگاه کرد، هر دو ابرویش را بالا داد.

- خب، شیفت امروزم تا نیم ساعت پیش بود. پس الان دیگه لازم نیست برم بیمارستان.

چیزی نگفتم و کائوری همان‌طور که برای حاضر شدن به سمت اتاق می‌رفت، گفت:

- شب توی رستوران (...) جمع می‌شیم، باشه؟

همگی باشه‌ای گفتیم. چند ثانیه بعد، کائوری که لباس‌هایش را با یک شلوار جین و یک سویشرت قرمز تعویض کرده و زیپ سویرشت را هم بسته بود از اتاق بیرون آمد. چرخیدم و دستم را روی دستگیره در گذاشتم و گفتم:

- بریم.

این‌طور شد که همگی از خانه خارج شدیم و هر کدام راه خود را در پیش گرفتیم.

***

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاهی به ساعت انداختم، ۸:۳۰ بود. ساعت هفت گالری را بستم، امروز نیز به خوبی و با موفقیت سپری شد و نصف بیشتر تابلوها به فروش رسیدند. با یادآوری این موضوع، لبخند عمیقی روی لبم نشست. به فروش رسیدن تابلوها حس خیلی خوبی داشت. این‌که تلاش‌هایم نتیجه داده باشند و مردم نیز این نتایج را پسندیده باشند برایم دلنشین بود و این تازه اول راه بود. از این به بعد بیشتر تلاش خواهم کرد، برای گالری‌های بعدی باید تابلوهای بهتری بکشم.

بی‌خیال این فکر شدم و فرمان ماشین را به راست پیچیدم تا وارد خیابان دیگری شوم.

بلافاصله پس از گالری هم از تعمیرگاه زنگ زدند و گفتند که ماشین درست شده و می‌توانم برای تحویلش بروم، ماشینی که من و کائوری مشترک استفاده می‌کردیم.

صدای ضبط را بلند کردم و به آهنگی که پخش می‌شد گوش سپردم، همان‌طور که با انگشت‌هایم ریتم آهنگ را روی فرمان ضرب گرفته بودم و متن آهنگ را زمزمه می‌کردم سرم را چرخاندم و به بیرون از پنجره نگاهی انداختم. هوا تاریک شده بود و ستارگان بالای سرمان برای ما انسان‌ها چشمک می‌زدند. هوای صاف و بدون ابری‌ای بود؛ ولی شک نداشتم که بیرون سرد بود. اکنون به خاطر بودن درون ماشین، متوجه دمای هوا نبودم. در همین افکار بودم که موبایلم زنگ خورد.

آن را از جیب پالتویم درآوردم و به صفحه‌اش نگاه کردم.

اسم کائوری روی صفحه‌ موبایل برایم دست تکان می‌داد، لبخندی زدم و جواب دادم:

- الو.

صدای معترض کائوری در گوشم پیچید:

- هینا، می‌شه بگی کجایی؟ دو ساعته توی رستوران منتظرتیم.

از این لحن صدای معترض و حرصی‌اش خنده‌ام گرفت، حتی می‌توانستم چهره‌اش را تجسم کنم که اخم کرده و از شدت حرص صورتش سرخ شده. کائوری بیشتر از همه‌ ما شور و نشاط داشت و برخی رفتارهایش ماننده بچه‌ها می‌ماند. که البته پنج سال پیش این‌گونه نبود و اخیراً این‌گونه شده، به جای بزرگ شدن گویا داشت کوچک می‌شد!

پس از خندیدن همان‌طور که برای پیچیدن فرمان را می‌چرخاندم، گفتم:

- رفتم از تعمیرگاه ماشین رو برداشتم، الان تو راه رستورانم.

- عه! پس بالأخره زندگی بدون ماشین تموم شد.

خندیدم و پشت چراغ قرمز که رسیدم به کائوری گفتم:

- دارم میام، فعلاً.

- ‌می‌بینمت.

این را گفت و قطع کرد، همین که خواستم موبایل را در جیبم بگذارم موبایل دوباره زنگ خورد. چشمانم به سمت صفحه‌ گوشی چرخیدند. یک شماره‌ی ناشناس درحال زنگ زدن بود؛ اما این شماره‌ی ناشناس برای چه کسی می‌توانست باشد؟ نگاهم رنگ کنجکاوی به خود گرفت و اخمی از سر کنجکاوی روی ابروهایم نشست به این فکر می‌کردم که چه کسی می‌توانست باشد! فکر کنم تنها یک راه برای فهمیدن پاسخ این سؤال وجود داشت.

فکر کنم شخص پشت تلفن، دیگر از زنگ زدن ناامید شده بود و قصد قطع کردن داشت که جواب دادم:

- الو.

در جوابم صدای خش‌خش آمد، چند لحظه صبر کردم تا شخص پشت تلفن حرفش را بزند؛ اما وقتی دیدم خبری نشد دوباره گفتم:

- الو؟

کنجکاوی‌ام بیشتر شده بود، می‌خواستم بدانم که این شخص پشت تلفن کیست؟ در کنار کنجکاوی، کلافه نیز شده بودم. مخصوصاً فکر این‌که ممکن بود کسی برای مزاحم شدن زنگ زده باشد، مرا کلافه‌تر می‌کرد. حوصله و جنبه‌ این‌گونه شوخی‌ها را هم که نداشتم!

نفسم را با حرص بیرون دادم و پرسیدم‌:

- کی هستین؟

حدس می‌زدم عصبانیت و کلافگی درون صدایم برای شخص پشت تلفن آشکار کرده باشد که اهل این‌گونه شوخی‌ها نیستم. بلافاصله پس از حرف من در میان آن همه صدای خش‌خش، صدای مردانه‌ای به گوشم رسید.

- کامیکی چان.

وقتی این را شنیدم، اخمم بیشتر شد و متعجب شدم. بدون این‌که بخواهم سؤال‌های فراوانی در ذهنم در حال شکل گرفتن بودند. چند لحظه شوکه شده بودم و همین‌طور با چشمان گرده شده جلویم را می‌نگریستم. ذهنم درگیر این بود که این شخص پشت تلفن که بود که با شماره‌ ناشناس زنگ می‌زد و مرا هم می‌شناخت؟

- شما... .

حرفم به خاطر بیشتر شدن صدای خش‌خش تلفن نصفه ماند و در میان این خش‌خش‌ها، صدای مضطرب آن مرد بود که شنیده شد.

- هینا، هینا چا... .

و همان لحظه صدای بوق گوشی به همه چیز پایان داد، همین‌طور گوشی به دست مانده بودم و نمی‌دانستم چه واکنشی نشان دهم. گویا ذهنم افت کرده بود و تنها چیزی که توانستم بفهمم، صدای بوق ماشین پشت سرم بود. معلوم بود راننده‌ ماشین با تمام توانش داشت بوق می‌زد و سعی می‌کرد به من بفهماند که چراغ سبز شده و باید حرکت کنم. دستپاچه شدم و سریع پایم را روی پدال گذاشتم.

برای این‌که از شر آن صدای بوق که بسیار آزار دهنده بود خلاص شوم، پایم را روی پدال فشار دادم و در یک لحظه ماشین از جا کنده شد. با سرعت رانندگی می‌کردم و از میان ماشین‌های دیگر عبور می‌کردم. پس از خارج شدن از آن خیابان، از سرعتم کاستم.

چیزی به رستوران نمانده. یک خیابان بالاتر بود، همین! ذهنم به سمت آن شماره‌ ناشناس رفت. یعنی چه کسی بود؟ نمی‌توانستم بگویم یک مزاحم بود، چرا که اسمم را می‌دانست. اگر اسمم را می‌دانست، پس یک آشناست؛ اما چه کسی؟ صدایش هم بسیار آشنا می‌زد.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سپس بلافاصه چشمانم را باز کردم چرا که در حال رانندگی بودم، این موضوع اعصابم را بهم ریخت. موبایلم را برداشتم و به شماره نگاه کردم. با دیدن شماره، تازه چشمانم از حدقه بیرون زدند.

از خارج کشور تماس گرفته شده بود، چرا خارج از کشور؟ در خارج از کشور که آشنایی نداشتم! من به جز ناتسونو، کائوری و تاتسومی در واقع هیچ کس را ندا‌شتم. پس این شخص مجهول که بود؟

قبل از این‌که بتوانم جواب سؤالات درون ذهنم را بیابم به رستوران رسیدم، ماشین را مقابل رستوران پارک کردم. گوشه‌ لبم را به دندان گرفتم.

خواستم دوبار راجع به آن شماره فکر کنم؛ اما بعد تصمیم گرفتم که بهتر بود بی‌خیال شوم. اگر آن شخص کار واجبی داشته باشد، دوباره تماس می‌گیرد. چیز مهمی نیست که بخواهم فکرم را راجع به آن مشغول کنم، بالأخره دیر یا زود هویتش فاش می‌شود.

با تکیه بر این افکارم لبخندی زدم و پس از برداشتن کیفم و سوئیچ ماشین، از ماشین پیاده شدم و به سمت رستوران رفتم تا پیش بچه‌ها باشم و یک شب خوب دیگر را هم به خاطراتمان اضافه کنیم و یک شب دیگر را هم دور هم خوش باشیم.

***

(ناتسونو)

- ناتسونو، ناتسونو.

صدای آزار دهنده‌ تاتسومی که روی روحم سوهان می‌کشید، باعث شد روی تخت تکانی بخورم و چشمانم را به هم فشار دهم. صدای تاتسومی دوباره در گوشم پیچید.

- هی ناتسونو! با توئم.

نفسم را با حرص بیرون دادم و بالش کنار سرم را به دست گرفتم، بلند شدم و روی تخت نشستم و بالش را به سمتش پرتاب کردم که جاخالی داد و بالش به دیوار خورد. چشم غره‌ای به او رفتم و دوباره خود را روی تخت انداختم. چشمانم را نیز بستم، تنها چیزی که در دنیا از آن متنفر بودم بیدار شدن از خواب بود و متأسفانه تاتسومی هر صبح این کار را می‌کرد و مرا از خواب شیرین و نازم بیدار می‌کرد.

صدای قدم‌های تاتسومی را شنیدم.

‌- بلند شو که من باید برم بيمارستان.

بدون این‌که چشمانم را باز کنم گفتم:

- خب تو برو، چرا من رو بیدار می‌کنی؟

صدای خواب آلود و گرفته‌ام نشان می‌داد که هنوز از خواب سیر نشده‌ بودم، دیشب از رستوران دیر وقت به خانه برگشتیم و الان خوابم می‌آمد. اصلاً ساعت چند بود؟ هفت صبح؟ با این فکر چشمانم را از حرص به هم فشار دادم. صدای باز و بسته شدن در کمد را شنیدم.

- مگه دیشب نگفتی صبح باید بری بیرون؟ پاشو تو رو هم ببرم.

پتو را روی خود کشیدم و بی‌خیال گفتم:

‌- تو برو، من بعداً هم می‌تونم برم.

- بار دیگه صدات نمی‌زنم، بهتره بلند شی.

صدای کلافه و حرصی تاتسومی باعث شد که چشمانم را باز کنم و بلند شوم. کنار تخت نشستم و پاهایم را از لبه‌ی تخت آویزان کردم. سرم را چرخاندم و همان‌طور که تاتسومی را نگاه می‌کردم گفتم:

- الان باید بری؟

همان‌طور که دکمه‌های پیراهن سرمه‌ای‌اش را می‌بست، گفت:

- آره.

دستی به موهایم کشیدم و پس از یک خمیازه گفتم:

- بذار منم حاضر شم.

- صبحونه نمی‌خوری؟

- نه.

به سمت در اتاق رفت، وقتی به در رسید در چارچوب در ایستاد و به سمتم برگشت. انگشت اشاره‌اش را بالا آورد که به من هشدار دهد.

- پس زود باش.

سپس از اتاق بیرون رفت، چپ‌چپ به جای خالی‌اش خیره شدم. این رفتار دقیق و برنامه ریز بودن تاتسومی برای من بدجور دیوانه کننده بود. برخلاف من که زندگی‌ام را به امواج خود رها کرده بودم او دوست داشت بسیاری از چیزها را کنترل کند.

نفس حبس شده در سینه‌ام را بیرون دادم و خواستم بلند شوم که توجهم جلب موبایل تاتسومی شد که روی عسلی کنار تخت مانده بود و در حال زنگ خوردن بود.

با صدای بلندی گفتم:

- هی داداش! به گوشیت زنگ می‌زنن.

چند ثانیه صبر کردم؛ اما وقتی جوابی دریافت نکردم چشمانم را در حدقه چرخاندم و به سمت موبایل خم شدم. آن را برداشتم و به صفحه‌ آن نگاه کردم تا ببینم چه کسی زنگ می‌زند. با دیدن شماره، اخمی از سر کنجکاوی روی ابروهایم نشست و چشمانم ریز شدند. یک شماره‌ ناشناس که از خارج کشور تماس می‌گرفت! یعنی چه کسی بود؟ ناشناش بودن شماره نشان می‌داد تاتسومی آن را در میان مخاطبینش سیو نکرده؛ اما اگر زنگ می‌زند پس یعنی تاتسومی را می‌شناسد.

جواب دادم:

- الو.

چند لحظه سکوت در جوابم سخن گفت، سرم را بلند کردم و به سقف چشم دوختم. هم‌چنان منتظر بودم که شخص پشت تلفن حرف بزند. بالأخره صدای ضعیفی که قطع و وصل هم می‌شد، ملودی گوشم شد.

- تاتسومی؟ تاتسومی؟

- تاتسومی دستش بنده، من بهش می‌گم که زنگ زدین.

- باید باهاش حرف بزنم.

صدای مرد، مضطرب و به شکل افتضاحی آشنا می‌آمد. لیکن نمی‌توانستم صاحب صدا را تشخیص بدهم. یک چیزی مرا وادار می‌کرد که برای پیدا کردن صاحب صدا، به اعماق ذهنم رجوع کنم؛ اما وقتی این کار را می‌کردم چیزی نمی‌یافتم. فقط می‌دانستم که این صدا را قبلاً در جایی شنیده‌ام.

گفتم:

- شما کی... .

همان لحظه تلفن قطع شد.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

متعجب شده بودم؛ اما ترجیح دادم بی‌خیال شوم. بالأخره با تاتسومی کار داشت، نه با من. به تاتسومی مربوط می‌شد، نه من که بخواهم فکرم را درگیرش کنم. بلند شدم و به سمت کمد رفتم. لباس‌های راحتی‌ام را با یک شلوار جین خاکستری و یک تی‌شرت سفید عوض کردم. یک سویشرت سیاه نیز پوشیدم و زیپش را بازگذاشتم.

طبق عادت این پنج سالم کوله پشتی‌ام را برداشتم و از اتاق بیرون زدم.

پس از اتاق، هال وجود داشت. از میان مبل‌های نقره‌ای درون هال گذشتم و به آن طرف هال رسیدم. تاتسومی پشت در منتظرم بود، موبایلش را به سمتش گرفتم و گفتم:

- یکی زنگ زده بود.

موبایل را از دستم گرفت و نگاه سؤالی‌اش را معطوف من کرد.

- کی؟

شانه بالا انداختم و همان‌طور که کفش‌هایم را می‌پوشیدم بی‌خیال گفتم:

- نمی‌دونم. شماره ناشناس بود؛ اما طرف گفت باید باهات حرف بزنه.

تاتسومی موبایلش را در جیب شلوارش گذاشت و گفت:

- باشه حالا، بعداً پیگیری می‌کنم بیا الان بریم.

این را گفت و قبل از من از خانه خارج شد، من نیز به دنبالش از خانه خارج شدم و در را بستم.

***

(هینا)

توپ زرد رنگ را به سوی دیگر خانه پرت کردم و با صدای خوشحال و پر انرژی‌ای گفتم:

- بدو بیارش چو.

چو دوان‌دوان به سوی توپ رفت تا آن را بياورد. دستانم را روی زمین گذاشتم و لبخندزنان به چو که لابه‌لای مبل‌ها دنبال توپ می‌گشت، نگاه کردم. در خانه تنها بودم و کائوری به کلاس بازیگری‌اش رفته بود. روی زمین نشسته و ترجیح داده بودم وقتم را با بازی کردن با چو بگذرانم.

بازی کردن یا وقت گذراندن با او همیشه به من انرژی می‌داد، سگ‌ها تأثير خیلی خوبی در خوب کردن حال صاحبشان داشتند و من هر موقع حوصله‌ام سر می‌رفت برای سرحال شدن سراغ چو می‌آمدم و او مانند یک رفیق، مرا می‌خنداند و حالم را خوب می‌کرد.

چو درحالی‌که توپ را در دهانش گرفته بود، دوان‌دوان به سویم آمد. دستانم را باز کردم تا او را در آغوش بگیرم؛ اما چو توپ را مقابل پایم انداخت و عقب کشید. به جای پریدن در آغوشم چشمان منتظرش را به من دوخت و من از نگاه التماس گونه‌اش می‌دیدم که باز می‌خواست توپ بازی کند. تک خنده‌ای کرم و دوباره توپ را در دست گرفتم.

- باشه، بازم برو بگیرش.

سپس توپ را درون راهروی کنار در پرت کردم و چو هیجان زده و مشتاق به سویش دوید.

همان لحظه صدای زنگ موبایلم نگاهم را از چو به سوی خود چرخاند، به شماره‌ای که روی صفحه‌ موبایل برایم چشمک می‌زد نگاه کردم. با دیدن شماره، اخم کمرنگی ابروانم را زینت داد و با نگاه جدی‌ و سردرگمی، به شماره خیره شدم.

سؤالات زیادی درون ذهنم شکل گرفته بودند، این همان شماره‌ی ناشناسی بود که دیشب به من زنگ زد. همان مرد مرموزی که از خارج کشور تماس می‌گرفت؛ اما خیلی روان و بدون لهجه ژاپنی صحبت می‌کرد!

ولی آخر او که بود؟ چرا داشت به من زنگ می‌زد؟ این بار دوم بود که تماس می‌گرفت و این یعنی حتماً با من کار داشت. باید راز درون این ماجرا را می‌فهمیدم.

موبایل را از روی زمین برداشتم و دکمه‌ اتصال را کشیدم، کنجکاو بودم هویت این مرد را بفهمم و برای سؤالات پیچیده‌ درون ذهنم پاسخ بیابم. این کنجکاوی و سردرگمی‌ای که درونم جولان می‌داد، باید تمام می‌شد.

موبایل را روی گوشم گذاشتم و گفتم:

- الو؟

باز صدای خش‌خش در گوشم طنین انداخت. آن‌قدر زیاد بود که یک آن اذیت شدم و درحالی‌که چهره‌ام در هم فرو می‌رفت، موبایل را اندکی از گوشم فاصله دادم.

متعجب و سردرگم به صفحه‌ موبایل خیره شده بودم، این خش خش ها دیگر چه بودند؟! یعنی ارتباطش در این حد ضعیف بود؟ ولی مگر با تلفن دهه هفتاد تماس می‌گرفت که ارتباطش ضعیف باشد؟ اصلاً او چه کسی بود؟ کجا در کدام کشور بود؟

صدای مرد که از پشت موبایل در گوشم پیچید، موجب شد باز موبایل را روی گوشم بگذارم و با دقت به صدایش گوش دهم. صدای خیلی آشنا می‌زد؛ اما هیچ جوره نمی‌توانستم بفهمم چرا.

- هینا چان...صدام رو می‌شنوی؟

- شما کی هستین؟

قلبم با تمام توانش به قفسه‌ سینه‌ام می‌کوبید و با نگرانی و اضطراب پوست خشک شده‌ لبم را می‌جویدم. نگاه مضطربم را روی نقطه‌ معلومی از پارکت‌های کرمی رنگ زمین دوخته بودم. صدایش لرزان و ترسیده بود، آن ترس و دستپاچگی صدایش رعشه‌ای به وجودم می‌انداخت و نگرانم می‌کرد. چرا یک نفر باید با چنین حال آشفته و هراسانی به من زنگ بزند؟ تپش قلبم از شنیدن لحن صدایش بیشتر می‌شد.

- من...هینا چان من با...من توی... .

ضعیف شدن صدا عاملی که موبایل را بیشتر روی گوشم بچسبانم و چشمانم را ریز کنم، صدایش واقعاً خیلی ضعیف می‌آمد و به سختی می‌توانستم بشنوم. تمام دقتم را جمع کرده بودم تا صدایش به گوشم برسد.

- صداتون رو نمی‌شنوم.

همان لحظه تماس قطع شد و صدای پی‌درپی بوق‌ها باعث پوکر و عصبانی شدنم شد، نفس حبس شده در سینه‌ام را کلافه بیرون دادم تا خود را آرام سازم. از این ماجراها و مرموز بازی‌ها خسته بودم! خوشم هم نمی‌آمد!

متعجب و سردرگم به موبایل و صفحه‌ای که روشن خاموش می‌شد، خیره ماندم.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی‌دانستم چه واکنشی نشان دهم و گویا ذهنم در خاموشی فرو رفته بود، احساس سردرگمی داشتم و می‌خواستم از این مخمصه خلاص شوم.

باید می‌فهمیدم این شخص که بود که با من تماس می‌گرفت؟ آشنا بودن صدایش بیش از هر چیز اعصابم را بهم می‌ریخت و ترغیب می‌کرد تا هویتش را بفهمم. ترغیبم می‌کرد تا انتهای این راه بروم و رازش را آشکار کنم.

نمی‌توانستم با چنین مشغله‌ ذهنی‌ای روزم را بگذرانم.

سریع وارد مخاطبین شدم و انگشتانم خواه ناخواه به سوی شماره‌ ناتسونو کشیده شدند، زمانی به خود آمدم که موبایل روی گوشم بوق می‌خورد و منتظر پاسخ دادن ناتسونو بودم.

می‌خواستم در رابطه با این مسئله از او کمک بگیرم، تنها کسی بود که هم اکنون نیاز داشتم صحبت کنم.

بعد از دو بوق جواب داد:

- الو.

- الو، ناتسونو، کجایی؟

صدای پرسشگرانه‌اش در گوشم طنین انداخت.

- چطور مگه؟

- می‌تونی بیای پیشم؟ کمک لازم دارم.

شک داشتم متوجه اضطراب و جدیت صدایم شده و نگران موضوع شده باشد. سعی می‌کردم خونسرد و آرام صحبت کنم و کلافگی و دستپاچگی‌ای را که داشتم، جلوه ندهم.

قبل‌ از صدای ناتسونو صدای بوق یک ماشین از پشت خط در گوشم پیچید و مرا از فکر بیرون آورد، سپس صدای ناتسونو بود که شنیده شد.

- حتماً، منتظر باش تا بیام.

مثل همیشه آماده‌ کمک کردن بود، این اخلاق او واقعاً بی‌نظیر بود. فرقی نداشت طرف مقابل آشنا باشد یا نه، او همیشه تقاضای کمک کسی را پس نمی‌زد.

- مثل این‌که بیرونی، اگه کاری داری نیا.

- نه کارم تموم شده، الان میام.

لبخندی از روی محبت زدم، شاید علت این‌که بیشتر از او کمک می‌خواستم این بود که می‌شد رویش حساب کرد‍! البته من به کائوری و تاتسومی هم اعتماد فراوان داشتم؛ اما آن‌ها سرشان همیشه شلوغ بود و نمی‌توانستم مانع کارشان شوم.

گفتم:

- ممنونم.

- بذار برسم بعد تشکر کن.

لبخندم عمیق‌تر شد، پس از خداحافظی بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. قصد داشتم تا آمدن ناتسونو قهوه درست کنم، همین‌طور که قهوه را در قهوه‌ساز می‌ریختم، آهنگی را که دوست داشتم زیر لب می‌خواندم و به این فکر می‌کردم که ناتسونو در این مورد که آن مرد کیست، چه کاری می‌توانست بکند؟ واقعاً نمی‌دانم ناتسونو چگونه کمک خواهد کرد! چون به او اعتماد داشتم و اولین کسی که به ذهنم رسید او بود به او زنگ زدم.

به میز غذاخوری درون آشپزخانه تکیه دادم و به زمین چشم دوختم، در هر صورت مصمم بودم که هویت آن مرد را پیدا کنم.

در همین افکار سیر می‌کردم که در خانه زده شد، با یک لیوان قهوه به سمت در به راه افتادم. انگشت‌هایم را دور لیوان پیچیده بودم، گرمایی که از بدنه‌ لیوان به پوستم نفوذ می‌کرد برایم لذت بخش بود. وقتی به در رسیدم و در را باز کردم، با چهره‌ شاد و لبخند ناتسونو مواجه شدم. دستش را بالا آورد و به حالت بچه‌گانه به معنای سلام برایم تکان داد. تک خنده‌ای کردم و گفتم:

- سلام.

لبخند ناتسونو عمیق‌تر شد و خواست چیزی بگوید که نگاهش به سمت پایین سُر خورد، لیوان قهوه‌ دستم را که دید، ابروهایش را بالا داد و نگاه ذوق زده‌اش را در چشمانم دوخت.

- اوه! دستت درد نکنه.

صدایش که شیطنت و خونسردی خاصی درونش داشت، باعث شد نگاهم سؤالی شود. یعنی چه که دستم درد نکند؟ موضوع چه بود؟ من که نفهمیدم!

ناتسونو ناگهان لیوان قهوه‌ام را گرفت و درحالی‌که داشت قهوه‌ی درونش را می‌نوشید، به سمت هال به راه افتاد. اخمی روی ابروهایم نشست و دست‌هایم را مشت کردم.

- هی! اون مال من بود.

صدای حرصی و معترضم او را خنداند، برخلاف من که حرصی شده بودم او خونسرد روی مبل نشست و با نگاه حرص درار‌ش درحالی‌که به من نگاه می‌کرد، قهوه را خورد. سرم را پایین انداختم، دستی میان موهایم کشیدم و نفسم را با حرص بیرون دادم.

- آه! ولش!

لحن صدای بی‌خیال و بی‌تفاوتم آشکار می‌کرد که مسائل مهم‌تری داشتم که به آنان بپردازم، برای ریختن قهوه‌ای دیگر به آشپزخانه نرفتم و بی‌خیال قهوه شدم. به سمت ناتسونو حرکت کردم و کنارش روی مبل نشستم، خم شدم و آرنج‌هایم را روی زانوهایم گذاشتم. سرم را چرخاندم و به چهره‌ ناتسونو خیره شدم. انگشت‌هایش را دور لیوان پیچیده بود و به لیوان خیره شده بود، لبخندی زدم و کف دست‌هایم را کمی بهم مالیدم.

- هنوز که قهوه رو داغ می‌خوری.

تک خنده‌ همراه پوزخند زد و به سمت میز جلوی مبل خم شد، لیوان را روی میز گذاشت و به مبل تکیه داد. نفس عمیقی کشید و نگاهم کرد.

- خب، موضوع چیه؟

موبایلم را از روی میز برداشتم و صاف نشستم، بعد از پیدا کردن آن شماره‌ ناشناس، صفحه‌ موبایل را به سمت ناتسونو چرخاندم. به شماره اشاره کردم.

- تا حالا دوبار زنگ زده! فکر کنم من رو می‌شناسه؛ اما نفهمیدم کیه. توی هر دو بار به دلیل ارتباط ضعیف، تلفن قطع شده. می‌خوام بفهمم کیه.

در هنگام گفتن جمله‌ آخرم، اخمی روی ابروهایم نشست و لحن صدایم برای ناتسونو آشکار کرد که به موضوع اهمیت می‌دادم. موبایل را پایین آوردم و کمی شانه‌هایم را بالا آوردم.

- اولین کسی که به ذهنم رسید بهش بگم، تو بودی.

این‌بار صدایم آرام‌تر و نازک‌تر بود. ناتسونو که چهره‌ جدی و متفکری به خود گرفته بود، موبایل را از دستم گرفت و به شماره نگاه کرد. نگاه مرددم را روی چهره‌اش دوختم و گفتم:

- می‌تونی کاری بکنی؟

صدایم نیز تردید درونم را اثبات می‌کرد. نمی‌دانستم ناتسونو چه جوابی به سؤالم خواهد داد؛ اما امیدوار بودم که بتواند کمک کند. همین‌طور چشم به ناتسونو دوخته بودم و گوشه‌ لبم را می‌جویدم. ناتسونو یک آن به من نگاه کرد و پرسید:

- هینا، تو گوشیت مکالمه‌ها رو ضبط می‌کرد، درسته؟

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای امیدوار و شگفت‌زده‌اش مرا متعجب کرد و باعث شد سر جایم ثابت بمانم. مِن و مِنّی کردم و سری تکان دادم که لبخند رضایت بخشی زد و گفت:

- عالیه!

سپس به بخش مکالمه‌های ضبط شده رفت و من هم بدون هیچ فکری راجع به کارش، منتظر نگاه می‌کردم.

پس از چند ثانیه، صدای ضبط شده‌ی من به گوش رسید که گفته بودم شما کی هستید. با شنیدن این مکالمه‌ی ضبط شده، یک تای ابرویم را بالا دادم و نگاه سؤالی‌ام را به چهره‌ی ناتسونو دوختم. ناتسونو خیلی کامل و دقیق به مکالمه گوش می‌کرد. چشمانش را ریز کرده و به زمین نگاه می‌کرد. با یک دستش موبایل را و با دست دیگرش روی مبل ضرب گرفته بود. این کار یعنی دنبال موضوعی بود. هر موقع بخواهد جواب چیزی را پیدا کند، این‌ کار را انجام می‌دهد. من که به امید جواب دادن ناتسونو همچنان خیره به او بودم، وقتی از جواب دادنش ناامید شدم، آهی کشیدم و گفتم:

- ناتسونو چ... .

ناتسونو با بالا آوردن دستش مانع حرفم شد و به من گفت که سکوت کنم؛ اما سکوت تا کی؟ این نگاه جدی ناتسونو را می‌شناختم. احتمالاً چیزی فهمیده؛ ولی چرا به من نمی‌گفت؟ یا شاید هم من داشتم عجله می‌کردم.

نفسی عمیق کشیدم و به مبل تکیه دادم. دست به سینه شدم و همین‌طور به اطراف نگاه کردم. از دیوارهای خانه گرفته تا مبل‌های شکلاتی رنگ در هال، راهرویی که به اتاق‌ها ختم می‌شد و دو عدد از نقاشی‌های من روی دیوار، همه را از چشم گذراندم.

وقتی در آخر سرم را چرخاندم و به ناتسونو نگاه کردم، او هم مکالمه‌ای را که دو بار گوش داده بود، قطع کرد و به سمتم برگشت. با نگاهم اجزای چهره‌اش را کاویدم. نگاه جدی و حیرت‌زده‌اش آشکار می‌کرد که یک چیزی فهمیده که از فهمیدنش متعجب شده؛ آشکار می‌کرد که سردرگم شده و ماجرا را درک نمی‌کند.

با نگاهم اشاره کردم که مشکل چیست و او اول نگاهش را به پایین دوخت. از روی کلافگی دستی به موهایش کشید و نفسش حبس شده در سینه‌اش را بیرون داد. سپس سرش را بالا آورد و گفت:

- خب هینا، باید بگم که این شماره صبح به تاتسومی هم زنگ زده بود.

هدف از صدای آرام و صادقش این بود که آرام بمانم و خب، به نحوی سردرگم نشوم؛ اما فایده‌ای نداشت. با شنیدن این جمله سؤال‌های بی‌شماری به سمت ذهنم هجوم آوردند که خود نیز نمی‌دانستم ابتدا به کدام فکر کنم. خود نیز نمی‌دانستم این شماره چرا باید به تاتسومی زنگ بزند. مگر که بود که هم من و هم او را می‌شناخت؟

اخمی از سر کنجکاوی روی ابروهایم نشست.

- چرا باید به تاتسومی زنگ بزنه؟

شروع کرد به توضیح دادن:

- صبح من موبایلش رو جواب دادم و با این مرد حرف زدم. صبح نشناختمش و فقط می‌دونستم که صداش آشناست.

ناخواسته‌ حرفش را قطع کردم.

- برای منم آشناست؛ ولی نمی‌تونم صاحب صدا رو تشخیص بدم.

- خب منم اولش نتونستم، اما الان فهمیدم که صاحب صدا کیه.

یک تای ابرویم را بالا دادم و منتظر نگاهش کردم. ناتسونو کمی با خود کلنجار رفت. گویا داشت به این‌که حرفش را چگونه بیان کند، می‌اندیشید. بالأخره پس از چند لحظه نگاه جدی و ناباورش را قفل صورتم کرد.

- هینا، کازوما سان هست که داره به ما زنگ می‌زنه.

با شنیدن حرفش تک خنده‌ای کردم. دستم را روی پیشانی‌ام گذاشته و می‌خندیدم؛ اما چشمان متعجبم قفل چهره‌اش بود. نگاهم به او می‌فهماند که حرفش برایم شبیه یک جوک آمده و من این موضوع را باور نمی‌کردم. نه این‌که به ناتسونو اعتماد نداشته‌ باشم نه، فقط این حرفش برایم غیر منطقی، به دور از انتظار و خیلی ناگهانی می‌آمد. خلاصه که کلی دلیل برای نقض این حرف داشتم. از جمله این‌که کازوما چرا باید به ما زنگ بزند؟ حتی فکر کردن به جواب این سؤال و تلاش کردن برای پیدا کردن جوابش هم بی‌هوده بود؛ چرا که جوابی برای این موضوع وجود نداشت. با این وجود، من چگونه باور کنم که آن شخص مجهول کازوما بود؟

ذهنم به یک‌باره ایست کرده بود.

تک خنده‌ام با نگاه جدی و سؤالی ناتسونو که می‌گفت به چه می‌خندیدم و چیز خنده داری وجود نداشت، پایان یافت. ابروهایم دست به دست هم دادند و چینی وسطشان هویدا گشت. مطمئنم ناتسونو از حالت چهره‌ام و لحن صدایم توانست بفهمد که سردرگم شده‌ بودم.

- ولی آخه، کازوما سان چرا باید به ما زنگ بزنه؟ اون هم از خارج کشور!

خاطرات پنج سال پیش به ذهنم خطور کردند. آن زمانی که بخشی از روحم درون یک سنگ حبس شده بود و یک روح در درون سنگ، با کنترل روح من مرا به قاتل تبدیل کرده بود.

قاتلی که دوستان خود را می‌کشت و به یاد نمی‌آورد. پس از کلی تلاش برای حل کردن این مشکل به همراه کائوری، ناتسونو و تاتسومی، کازوما و جیوبا سان را دیدیم و آن‌ها با ان‌جام یک جور احضار، روح مرا به بدنم برگرداندند و برای مهر و موم دوباره‌ی سنگ به کمک انجمن جن‌گیری، انجمنی که نود سال بود در پی ارواح می‌گشت و آن دو در آن کار می‌کردند، به توکیو رفتند.

پنج سال پیش، از آن روزی که خودمان کازوما و جیوبا سان را در فرودگاه بدرقه کردیم، تا به الان هیچ خبری از آن‌ها نگرفتیم و حتی تلفنی نیز صحبت نکردیم. پس الان چرا کازوما باید با ما تماس بگیرد؟ آن هم از خارج کشور! اصلاً چه طور شده که به آن‌جا رفته‌؟

باز هم من و باز هم هجوم بی‌امان سؤالات و معماهای بی‌جوابی که از آنان بی‌زارم! این حس بلاتکلیفی و سردرگمی را دوست نداشتم. این حس مرا یاد پنج سال پیش و آن گردابی می‌انداخت که به زور از داخلش بیرون آمدیم. آن گرداب بدترین تجربه‌ی زندگی‌ام بود. نمی‌خواهم این حس سردرگمی باز مرا به آن گرداب فرو ببرد؛ آن هم پس از کلی تلاش برای فراموش کردنش و ساختن یک زندگی خوب.

ناتسونو سرش را به طرفین تکان داد. صدایش معلوم می‌کرد که او هم سردرگم شده؛ ولی خب حداقل او توانایی بهتری در مهار احساساتش داشت و می‌دانستم که اکنون به جای گله از سؤالات بی‌جواب ذهنش، به دنبال جوابشان بود.

- نمی‌دونم، اما فکر می‌کنم موضوعی پیش اومده. دلیلی نداره که کازوما بعد از پنج سال بهمون زنگ بزنه؛ یعنی برای احوالپرسی زنگ زده؟

پوزخندی زد و ادامه داد:

- عمراً.

با انگشت شستم گوشه‌ی لبم را لمس کردم و در همان حال گفتم:

- امکانش هست که اتفاقی افتاده باشه. یعنی اون‌طور که کازوما پشت تلفن نگران بود و سعی می‌کرد هر طور شده باهامون حرف بزنه، قطعاً نماد یه اتفاقه، ولی سؤال اصلی اینه که چه اتفاقی؟

نگاهش رنگ نگرانی به خود گرفت.

- باید بفهمم. ممکنه توی خطر باشن.

منظور از باشند، کازوما و جیوبا سان بود. برای هر دو نگران شده بود و احتمال می‌داد که اتفاقی برایشان افتاده باشد. خب این احتمال غیرممکن نبود. نفس حبس شده در سینه‌ام را بیرون دادم و با فشردن دست‌هایم روی مبل و استفاده کردن از آن‌ها به عنوان تکیه گاه، بلند شدم. با هر دو دوستم موهای ریخته شده روی پشت گردنم را تکانی دادم. در همان هنگام، صدای ناتسونو به گوشم خورد:

- چی کار می‌کنی؟

برگشتم و به او نگاه کردم.

- میرم بیرون. نیاز دارم که هوا بخورم و از این بحث دور بشم.

ناتسونو خندید.

- بحثی که هنوز حتی درست نشده!

انگشت اشاره‌ام را به معنای هشدار به سمتش گرفتم و نگاه تیزم را در چشمانش دوختم.

- ولی درست میشه، مطمئن باش.

اطمینان درون صدایم چنان زیاد بود که شنونده می‌توانست یقین بیاورد که حرفم تعلق پیدا خواهد کرد و دیگر به پیش بینی و مدرک نیاز نیست. ناتسونو بلند شد.

- پس فکر می‌کنی که طوفان دیگه‌ای توی راهه؟

همان‌طور که به سمت جا کفشی می‌رفتم تا پالتویم را بپوشم، گفتم:

- با این‌که دلم نمی‌خواد، ولی خب، خودتم می‌بینی که هوا ابریه.

ناتسونو هوفی کشید و دست‌هایش را در جیب‌های شلوارش فرو برد. پالتویم را پوشیدم و کیف و کفش‌هایم را از جا کفشی برداشتم. اغلب که به خانه می‌آیم، به خاطر خستگی لباس‌ها و وسایلم را همین جا آویزان می‌کنم و لذا موقع رفتن هم از همین جا برمی‌دارم. سرم را چرخاندم و به ناتسونو نگاه کردم. به من نگاه می‌کرد. لبخندی روی لبم نشاندم.

- تو میای؟

سری تکان داد. این‌طور شد که هر دو با هم از خانه خارج شدیم.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همان‌طور که به خاطر وزش سرد باد، پالتویم را به دور خود می‌پیچیدم و ناتسونو نیز موبایلش را از جیب شلوارش درمی‌آورد، پرسیدم:

- به نظرت کازوما سان چرا رفته خارج؟

همان‌طور که داشت با موبایلش کار می‌کرد، گفت:

- نظری ندارم.

لحنی که در صدای خونسردش موجود بود، باعث شد بفهمم به کاری که با موبایلش انجام می‌داد، بیشتر اهمیت قائل بود تا به بحث پیش آمده و حرف‌های من. اخم کوچکی روی ابروانم نشاندم و با نگاه تیزم، چپ چپ نگاهش کردم؛ اما او آن‌قدر غرق موبایلش شده بود که گویا من اصلاً وجود نداشتم. آه بلندی کشیدم و با یک حرکت سریع، موبایل را از دستش قاپیدم. این امر موجب بلند شدن صدای اعتراضش شد.

- هی، هینا! اون رو بده من.

خندیدم و درحالی که با نگاه شیطنت دارم نگاهش می‌کردم، دستم را بالا بردم و موبایل را در هوا تکان دادم. لبخند شیطانی‌ای روی ل*ب نشاندم.

- نمیدم.

زبانم را برایش درآوردم. آهی کشید و همان‌طور که دستانش را در جیب شلوارش می‌برد، سری از روی تأسف تکان داد. از لحن صدایش معلوم بود قصد حرص دادن مرا داشت!

- گاهی شک می‌کنم بیست و یک سالت باشه.

خندیدم.

- حالا انگار نه انگار خودتم بیست و سه سالته. گاهی جوری رفتار می‌کنی انگار هنوز هجده سالته!

ناتسونو هم خندید.

***

(تاتسومی)

وارد حیاط بیمارستان شدم و چشمی در اطراف چرخاندم. حیاط جلویی بیمارستان محیط نسبتاً بزرگی بود که در دو طرف، درخت به چشم می‌خورد. دو نیمکت در کنار درهای ورودی بیمارستان وجود داشتند و راه ورودی بیمارستان تا خروجی حیاط، سنگفرشی بود.

بادی که وزید، سرما را به جانم انداخت و باعث شد از آنالیز اطرافم دست بردارم. نفس حبس شده در سینه‌ام را بیرون دادم و دست‌هایم را در جیب روپوش سفیدم گذاشتم. کاش قهوه‌ای از کافه تریای بیمارستان برای خود می‌گرفتم! آهی کشیدم. واقعاً ه**و**س قهوه در چنین هوای سردی کردم. هیچ چیز لذت بخش‌تر از گرما در سرما نبود.

خواستم برگردم و به سمت داخل بروم که از گوشه‌ی چشم دیدم آمبولانسی که آژيرش روشن بود، با سرعت هر چه تمام به سمت بیمارستان آمد و مقابل بیمارستان پارک کرد. صدای آژیر توجه همه‌ی مردم و پرستاران موجود در حیاط را جلب کرد. درهای آمبولانس سریع و محکم باز شدند. ابتدا یک پرستار که می‌شناختمش؛ بیرون آمد و به دنبالش دو پرستار مرد بیرون آمدند و برانکاردی را که بیمار رویش دراز کشیده بود، بیرون کشیدند. بیمار ملافه‌ی سفید برانکارد را در مشت گرفته بود و این امر نشان می‌داد درد شدیدی داشت. ناله می‌کرد و پرستارها سعی در آرام کردنش داشتند. با توجه به صدای آژیر آمبولانس که بر جو حکمرانی می‌کرد، درد شدید بیمار و حرکات دستپاچه و عجول پرستارها، فهمیدم مورد اضطراری است. سریع به سمتشان دویدم. کنار برانکارد ایستادم و به مرد میانسالی که از شدت درد چشمانش را بسته بود، نگاه کردم. در بدنش هیچ جراحت یا خونریزی‌ای دیده نمی‌شد، پس احتمالاً از بیماری یا درد اندام‌های داخلی خود رنج می‌برد.

پرستار با دیدن من، پیش قدم شد و بدون اتلاف وقت، گفت:

- سی و شش سالشه، چهل دقیقه قبل دچار حمله قلبی شد.

صدای نگران و جدی‌اش، با لحن خاصی همراه بود که ضروریت موضوع را به خوبی آشکار می‌کرد. همان‌طور که برانکارد را سریع به داخل می‌بردند، من و آن پرستار که داشت گزارش بیمار را برایم شرح می‌داد، با قدم‌هایی تند وارد بیمارستان شدیم.

- دخانیات مصرف نمی‌کنه و در بین خانواده‌اش هم کسی از بیماری قلبی رنج نمی‌بره. توی آمبولانس نوار قلبش رو گرفتیم و آسپرین دادیم.

سری از روی فهمیدن تکان دادم. ورود ما به بيمارستان موجب ایجاد همهمه‌ای در بیمارستان شده بود. از راهروها رد می‌شدیم و مردم با دیدن ما کنار می‌کشیدند تا راه عبور را برای ما باز کنند. نگاه جدی‌ام را به پرستار دوختم و همان‌طور که دستم را مطابق حرفم تکان می‌دادم، او در پاسخ به حرف‌هایم سرش را به نشانه‌ی فهمیدن تکان می‌داد.

- سریع آنژیو رو آماده کنید، احتمالاً باید رگ مسدود شدش را باز کنیم. نتایج نوار قلبیش رو هم برام بیارید.

- چشم.

پرستار این را گفت و از کنارم رد شد. بیمار را وارد بخش آنژیو کردند و من پس از خروج آن‌ها از دیدرسم، ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. حال وقت دست به کار شدن بود!

***

ساعت پنج و نیم بعد از ظهر وارد اتاقم شدم. از شدت خستگی روی صندلی چرم قهوه‌ای رنگم ولو شدم. ظهر پس از آن بیماری که دچار حمله قلبی شده بود، دو بیمار دیگر با وضعیت اضطراری نیز به بیمارستان آمدند. یکی حال در بخش مراقبت‌های ویژه قرار داشت و دیگری برای جراحی مغز به اوسامو سان که از جراح های حرفه‌ای بیمارستان بود، واگذار شد. گمانم هنوز جراحی آن بیمار ادامه داشته باشد.

دستی به پیشانی‌ام کشیدم و ع*ر*ق روی آن را پاک کردم. داخل مطب برایم خیلی گرم می‌آمد و من بعد از یک روز پر کار و دوان دوان کردن در بیمارستان، تحمل این گرما را نداشتم. از پشت میز شیشه‌ای خود که در سمت راست اتاق واقع بود، بلند شدم. از کنار دو مبل‌ قهوه‌ای و چرم مقابل میز که یک میز دیگر بینشان قرار داشت، گذر کردم. به سمت پنجره که در نزدیکی یک تخت و وسایل پزشکی در سمت چپ اتاق بود، رفتم. بی‌اهمیت به این‌که بیرون هوا سرد است، پنجره را گشودم و مقابل آن ایستادم. نفس عمیقی کشیدم. برخورد باد با پوست صورتم و از بین رفتن گرمای وجودم، حس دلنشینی به من منتقل کرد. با صدای زنگ موبایلم، به سمت موبایلم که روی میز بود، رفتم.

انبوه پرونده‌ها و کاغذهای پخش و پلا روی میز را کنار زدم و همان‌طور که به خود تأکید می‌کردم حتماً این پرونده‌ها را مرتب کنم، موبایلم را از میان کاغذها برداشتم و بدون نگاه کردن به صفحه‌ی موبایل، دکمه‌ی اتصال را فشردم. موبایل را روی گوشم گذاشتم و گفتم:

- الو؟

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای ناتسونو در گوشم پیچید.

- هی داداش، سلام چه‌طوری؟

لبخندی زدم.

- خوبم.

چند لحظه سکوت در گوشم سخن گفت و سپس صدای پچ پچی که از پشت موبایل توجهم را جلب کرد. اخمی حاکی از کنجکاوی روی ابروانم نشست‌ و پس از کشیدن زبانی روی لبانم، پرسیدم:

- ناتسونو؟

ناتسونو که گویا تازه صدای مرا شنیده بود، از پچ پچ با شخص مجهول دست برداشت و دستپاچه گفت:

- آه، تاتسومی، امشب می‌تونی زود بیای خونه تا هینا و کائوری بیان پیش ما؟

یک تای ابرویم را بالا دادم و درحالی که پنجره را می‌بستم، گفتم:

- امشب؟

به سوی میزم قدم برداشتم و پس از تکیه دادن به آن، به ناتسونو گوش سپردم.

- یه اتفاقی افتاده. من و هینا باید در موردش باهاتون حرف بزنیم.

صدای جدی و کلافه‌ای که داشت، اخمم را پررنگ‌تر کرد. از لحن صدایش می‌فهمیدم موضوع مهمی پیش آمده و مجهول بودن آن موضوع، نگران و کنجکاوم می‌کرد. با حس نگرانی اندکی که درونم شکوفا شده بود، گفتم:

- چه اتفاقی؟!

- شب در مورد‌ش می‌فهمی، فعلاً باید برم.

این را گفت و همین که خواستم ل*ب به سخن بگشایم تا دوباره سؤالات انباشته شده‌ی درون ذهنم را بیرون بریزم، صدای قطع تماس در گوشم پیچید و پوکر شدم. موبایل را از روی گوشم عقب بردم و با تعجب به اسم ناتسونو که روی صفحه روشن خاموش می‌شد و صدای بوق بوق تماس خیره شدم. چند بار پلک زدم و پس از بیرون دادن نفسم با حرص، موبایل را روی میز گذاشتم.

کنجکاو شده بودم بدانم چه موضوع مهمی پیش آمده. درحالی که دستانم را مقابل سینه‌ام در هم قفل می‌کردم، اخمی کردم. چه اتفاقی ممکن بود افتاده باشد؟! صدای جدی و دستپاچه‌ی ناتسونو هیچ خبر از اتفاقات خوب نمی‌داد! نمی‌خواستم نفوس بد بزنم و بدبین باشم، نمی‌خواستم سناریونویسی کنم؛ اما در عین حال چشم بستن روی کنجکاوی و نگرانی درونم کار سختی بود.

صدای در، مرا از عالم افکارم خارج ‌کرد و آن‌گاه که "بفرمایید"ی گفتم و سرم را بلند کردم، در باز شد و پرستاری به داخل آمد. در چارچوب در ایستاد و لبخندزنان با لحن محترمی گفت:

- هیراکا سِنپای (هیراکا فامیلی تاتسومی_ در ژاپن، به افراد بزرگتر از خود که پر سابقه و پر تجربه‌تر باشند، پسوند سِنپای اعطا می‌شود و معنی ارشد را نیز می‌دهد. بیشتر در مدرسه یا محل کار استفاده می‌شود.) میشه چند لحظه با من بیاید؟ برای یکی از بخش‌ها مشکلی پیش اومده.

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم فکر ناتسونو و امشب را از ذهنم خارج کنم. سری در پاسخ به او تکان دادم و به سوی در گام برداشتم، تا هم قدم با پرستار از اتاق خارج شویم.

***

(هینا)

ظهر پس از کمی قدم زدن همراه ناتسونو، از او خداحافظی کرده و به خانه برگشتم. ظهر وقتی با ناتسونو بودیم، تصمیم گرفتیم که قضيه‌ی کازوما سان را با کائوری و تاتسومی نیز در میان بگذاریم؛ بنابراین به تاتسومی زنگ زدیم و برنامه‌ی دورهمی شب را ریختیم.

ما چهار نفر هیچ چیز را از یک‌دیگر پنهان نمی‌کردیم و کائوری و تاتسومی نیز حق داشتند در مورد اتفاقات اخیر بدانند.

چیزی که بیشتر ذهن مرا درگیر می‌کرد، این بود که چرا کازوما سان با ما تماس گرفته؟ چه دلیلی داشت؟

یک آن احساس کردم صدای نگران و ترسیده‌ای که پشت تلفن داشت، در گوشم پیچید. لرزی بر بدنم افتاد که سریع دستانم را روی بازوانم گذاشتم و اندکی سر جایم جمع و جورتر شدم.

نگران بودم! من از تمام اتفاقات پنج سال پیشمان هراس داشتم و هیچ نشانه‌ای را که مربوط به گذشته باشد نمی‌خواستم! از گذشته بی‌زار بودم. نمی‌خواستم این تماس‌های کازوما سان منجر به اتفاقات بدی شود.

آهی آرام کشیدم.

این نگرانی و دلشوره‌ی درون قلبم رفته رفته بیشتر می‌شد و تنها کاری که من می‌توانستم در برابرش بکنم، سر خم کردن بود. کائوری که گویا متوجه این حال بد و بی‌حوصلگی من شده بود، درحالی که دنده‌ی ماشین را عوض می‌کرد، نیم نگاهی به من انداخت.

صدای کنجکاو و موشکافانه‌اش مرا از افکارم بیرون کشید.

- هی هینا، بی‌حوصله شدی!

به پشتی صندلی تکیه دادم و لبخندی بابت رفع نگرانی اندک درون نگاهش، زدم و با صدای مطمئنی گفتم:

- تو فکر بودم فقط.

- چرا احساس می‌کنم افکارت راجع به امشبه؟ هینا بهم نمیگی چرا داریم میریم خونه‌ی تاتسومی‌؟ تو و ناتسونو چی رو می‌خواید به ما بگید؟

نگاهم را از ماشین‌هایی که از کنار ما رد می‌شدند، گرفتم و به کائوری چشم دوختم.

- بهتره وقتی رسیدیم خونه‌ی اون‌ها، ازم این سؤال‌ها رو بپرسی.

کائوری نفس حبس شده در سینه‌اش را با کلافگی بیرون داد و نگاهش را به جلو دوخت. درحالی که فرمان را در دستش می‌چرخاند تا از میان ماشین‌های مقابل رد شود، با لحن شاکی و شوخی گفت:

- اصلاً کار خوبی نیست که این‌طوری ما رو نگران می‌کنید.

تک خنده‌ای کردم. نمی‌دانستم در پاسخش بگویم نگران نشو یا نه؛ زمانی که خود نگران کازوما بودم، زمانی که مشخص بود موضوع مهمی در کار است، چه‌طور می‌توانستم به او بگویم نگران نشو؟!

سعی کردم بحث را مانند او با شوخی ادامه دهم. لبخند به پهنای صورتم زدم و درحالی که به سوی ضبط دست می‌بردم، گفتم:

- بله ما بچه‌های بدی هستیم! کار خوب انجام نمی‌دیم.

کائوری تک خنده‌ای کرد. ضبط را روشن کردم و همان لحظه صدای آهنگ در ماشین پیچید. از این میزان آهنگ شادی که داشت پخش می‌شد، به وجد آمدم! نمی‌دانستم این آهنگ شاد چه زمانی میان آهنگ‌های ماشین قرار گرفته بود. درحالی که لبخندی روی لبم خودنمایی می‌کرد، پرسیدم:

- این آهنگ زیر سر توئه؟

کائوری خندید و درحالی که نگاهش را از خیابان می‌گرفت و به سوی من می‌چرخاند، دستش را به سویم دراز کرد و گفت:

- بله! خواستم جنابعالی یکم شاد بشی و روحیت عوض شه.

صدای شوخ و شادش، لبخندم را بیشتر کرد. یک تای ابرویم را شاکی و طلبکارانه بالا دادم و لحن تهدیدآمیز و موشکافانه‌ام موجب خنده‌اش شد.

- مگه روحیه‌ی من چشه؟

- خب... .

کائوری همچنان چشم به من دوخته بود و آن‌گاه که من میان سخنش، چشمم را به سوی خیابان چرخاندم، با منظره‌ای روبه‌رو شدم که ناخودآگاه موجب جيغ زدنم شد! نفس در سینه‌ام حبس شد و درحالی که دستانم به سردی یخ می‌شدند و تپش قلبم شدت می‌گرفت، دستم را روی شانه‌ی کائوری گذاشتم و ترسیده و هراسان جیغ زدم:

- کائوری، مراقب باش!

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای جیغم کائوری را ترساند و درحالی که با وحشت رد نگاهم را به سوی خیابان دنبال می‌کرد، مانند من با صدای بلندی پرسید:

- چی شده؟!

درحالی که نگاهم را به خیابان خلوت و تاریک دوخته بودم، درحالی که منظره‌ی مقابل را که قلبم را می‌لرزاند، می‌نگریستم، فریاد زدم:

- کائوری وایستا، ماشین رو نگه دار!

کائوری که بسیار دستپاچه و سردرگم به نظر می‌رسید، درحالی که نمی‌دانست چه کند و گویا بلاتکلیف مانده بود، پایش را روی پدال فشار داد. دستانش می‌لرزیدند و آشفته حال به نظر می‌رسید. نگاه گیج و متعجب درون چشمانش هم بماند!

کائوری ماشین را نگه داشت و صدای کشیده شدن لاستیک‌ها روی آسفالت، در گوشم صدای آزاردهنده‌ای ایجاد کرد و موجب در هم فرو رفتن چهره‌ام شد. ناگهان ایستادن ماشین پس از آن صدای بلند و گوش خراش لاستیک‌ها، سبب تکان خوردنمان شد و ایستادن ماشین کافی بود تا سریع در را باز کنم و خود را بیرون از ماشین بیندازم.

آشفته و هراسان از ماشین پیاده شدم. پاهای سست و لرزانم را روی زمین نهادم و با قدم‌هایی تند مقابل ماشین رفتم. صدای در، نشان می‌داد که کائوری نیز دنبال من پیاده شده. ماشین را وسط خیابان خالی از ماشین و تاریک، با درهایی باز ول کرده و وسط خیابان ایستاده بودیم.

درحالی که نگاه ترسیده و مردمک لرزان چشمانم را در اطراف می‌چرخاندم، کائوری کنارم ایستاد. صدای کنجکاو و نگرانش در گوشم طنین انداخت و از عمق صدایش می‌فهمیدم چه‌قدر سردرگم و ترسیده بود.

- هینا، چی شد؟ تو خوبی؟

دست لرزانم را به موهای قهوه‌ای رنگ آویزان روی شانه‌هایم کشیدم و درحالی که نفسم را با کلافگی بیرون می‌دادم، گفتم:

- تو ندیدیش؟

صدایم پریشان و ترسیده بود. صدای تپش قلبم در گوشم اکو می‌شد و لرزش دستانم را نمی‌فهمیدم! چرا این‌قدر ترسیده بودم؟! چرا نمی‌توانستم از این وحشت خلاص شوم؟

نگرانی عجیبی درونم حس می‌کردم که موجب می‌شد مدام نگاهم را در اطراف بچرخانم و محیط را بررسی کنم.

صدای کائوری بیش از پیش سردرگم بود و هر چه به این سردرگم ول کردن او ادامه می‌دادم، خشمگین می‌شد.

- چی رو ندیدم؟ اين‌جا چه‌خبره اصلاً؟

به مقابلمان اشاره کردم و درحالی که نگاهم را به آن نقطه‌ی نامعلوم روی آسفالت دوخته بودم، برایش توضیح دادم؛ اما به زبان آوردنش فقط ترس و دلشوره‌ی خودم را بیشتر کرد، همین!

- ی... یه دختر کوچولو... اين‌جا وسط خیابون وایستاده بود.

به موهای خودم اشاره کردم و نگاهم را به سوی نگاه سردرگم و جدی کائوری که نشان می‌داد روی حرف‌هایم متمرکز شده، چرخاندم.

- موهاش نارنجی بود و... اين‌جا وسط خیابون وایستاده بود. اگه ماشین رو نگه نمی‌داشتی، می‌خوردی بهش.

نگاه مات و مبهوت کائوری اجزای صورتم را می‌کاوید و حدس می‌زدم تنها ترس درون نگاهم و آشفتگی حالم دستگیرش می‌شد.

کائوری با حالتی که بگوید اشتباه می‌کنم، نگاهم کرد. به حرفم شک کرده بود و مرا باور نداشت! این باور نداشتنش حالم را آشفته‌تر می‌کرد. من از چیزی که دیدم، مطمئن بودم و مطمئن بودم یک دختر بچه وسط خیابان ایستاده بود. دختر بچه‌ای با یک عروسک خرسی در دست و موهای کوتاه نارنجی! دختری که اگر کائوری ماشین را نگه نمی‌داشت، به او میزد.

نگاهم را در اطراف چرخاندم.

حال چه شد که هیچ اثری از آن دختر نیست؟! یعنی من توهم دیدم؟

ولی مگر می‌شد توهم باشد و آن‌قدر واقعی به نظر رسد؟

نه، نه! مطمئنم توهم نبوده!

دستانم می‌لرزیدند و صدای تپش تند قلبم در گوشم طنین می‌انداخت. می‌خواستم دوباره آن دختر بچه را پیدا کنم و ثابت کنم چیزی که دیدم توهم نبوده؛ اما آخر آن بچه کجا رفت؟!

دست کائوری که روی شانه‌ام نشست، توجهم را جلب کرد و همین که نگاه ترسیده و نگرانم را در چشمان سردرگمش دوختم، لبخندی جهت آرام کردنم زد.

- هینا، آروم باش. ببین، مطمئن نیستم چی دیدی؛ اما من هیچی ندیدم. سر راه ما هیچی، یا هیچ کس قرار نگرفته بود.

حتی با وجود آن لبخند و صدای مطمئن و آرام بخشش هم آرام نشدم! احساس خیلی بدی در قلبم شکوفا شده بود و داشت رفته رفته وجودم را زیر سلطه می‌گرفت. سینه‌ام از تند تند نفس کشیدن جلو عقب می‌شد و من درحالی که به کائوری چشم دوخته بودم، سعی در کنترل ریتم نفس‌هایم داشتم.

او حرفم را باور نمی‌کرد و این موجب می‌شد احساس بدی داشته باشم. موجب می‌شد حتی خودم نیز به خودم شک کنم! ذهنم می‌گفت خطای دید بوده؛ اما قلبم این موضوع را انکار می‌کرد. آخر خطای دید به این شکل؟!

نفس حبس شده در سینه‌ام را کلافه بیرون دادم و سرم را پایین انداختم.

من مطمئنم آن چشمان سیاهی را که نگاه خوشحال و ترسناکی درونشان جاری بود، دیدم. مطمئنم آن لبخند به پهنای صورت دختر را دیدم.

صدای جدی کائوری مرا از افکارم خارج کرد. بیش از پیش جدی شده و به اهمیت موضوع پی برده بود که جدی شد.

- هینا؟

نفس عمیقی کشیدم.

کائوری چیزی که من دیدم را ندید، این یعنی هر چه‌قدر هم حرفم را تکرار کنم، او باور نخواهد کرد. دستان مشت شده‌ام را باز کردم و شانه‌هایم را پایین انداختم. فکر کنم دیگر لزومی نداشت که روی این موضوع پافشاری کنم.

سرم را بلند کردم و لبخندزنان یک بار چشمانم را باز و بسته کردم. صدای مطمئن و بی‌خیالم که گویا همه چیز رو به راه بود، نگرانی کائوری را بر طرف کرد و لبخند آسوده‌ای روی لبش نشاند. وانمود کردم حالم خوب بود و تأسف خوردم که تظاهر به چیزی که نیستی، چه راحت است!

- فکر کنم توهم زدم! حق با توئه، چیزی نبود.

چرخیدم و درحالی که داشتم به سوی ماشین می‌رفتم، با صدای بلند و رو به راهی گفتم:

- بیا بریم کائوری. ناتسونو و تاتسومی حتماً منتظرمونن.

سنگینی نگاه کائوری را روی خود حس می‌کردم. بی‌توجه به او، سوار ماشین شدم و همان‌طور که داشتم در را می‌بستم، به کائوری که داشت به سوی ماشین می‌آمد، نگاه کردم.

کائوری نیز سوار ماشین شد و پس از چند لحظه، به راه ادامه دادیم.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با باز شدن در، ناتسونو لبخندزنان در چارچوب نمایان شد. دیدن لبخند او، لبخند خوشحالی نیز روی لبان کائوری نشاند؛ اما من بی‌حال‌تر از آن بودم که بخواهم لبخند بزنم، یا حتی به آن سعی کنم! تظاهر به نبود مشکل می‌کردم! اما در واقع ذهنم هنوز پیش آن واقعه‌ی در راه و آن دخترک کوچک بود. دخترکی که تداعی نگاهش احساس خیلی بدی در وجودم می‌کاشت.

صدای خوشحال کائوری بابت دیدن ناتسونو مرا از افکارم خارج کرد و موجب شد سرم را به سوی آن دو بچرخانم.

- سلام ناتسونو.

ناتسونو دستی به موهای آشفته‌اش که با ظاهر و لباس‌های راحتی‌اش هماهنگ بودند، کشید.

- سلام دخترها، بیاید داخل.

صدای آرام و بی‌حوصله‌اش توجهم را جلب کرد. پس بالأخره یک نفر در این جمع وجود داشت که مانند من بی‌حوصله باشد و مانند کائوری، توان ابراز خوشحالی و ساطع انرژی را نداشته باشد؛ اما گویا صدای بی‌حوصله‌ی ناتسونو بیشتر به خاطر خستگی بود، تا به نگرانی و مشغله‌ی ذهنی.

هر چه که بود، ما به داخل رفتیم و پس از این‌که کائوری پالتویش را از تنش درآورد و پشت در آویزان کرد، کنار راهروی ورودی ایستادم و لبخند زورکی‌ای زدم.

- کائوری سان، تو برو منم الان میام.

کائوری چند لحظه مشکوک و موشکافانه نگاهم کرد و سپس با تکان دادن سر، مرا با ناتسونو تنها گذاشت. فوراً به سوی ناتسونو چرخیدم و در چشمان شب رنگش خیره گشتم. دستانم را دور کیف فشردم و با لحن جدی‌ای که توجهش را جلب کرد، گفتم:

- اگه بهت بگم چیزهایی که بقیه نمی‌بینن رو می‌بینم، بهم چی میگی؟

ناتسونو چند لحظه با تعجب نگاهم کرد و نگاهش غرق فکر ‌شد؛ فکر این‌که منظورم چه بوده؛ اما وقتی صدای تاتسومی که ما را صدا میزد، سدی بین مکالمه‌مان ساخت، ناتسونو دستی به شانه‌ام زد و بی‌خیال و بی‌اهمیت به حرفم گفت:

- میگم دیوونه شدی! حالا بیا بریم.

او رفت و من درحالی که مسیر رفتنش را می‌نگریستم، پشت چشمی برایش نازک کردم. درحالی که پالتوی سیاه رنگم را در می‌آوردم و به بلوز سفیدم اجازه‌ی خودنمایی می‌دادم، دلخور شدم که چرا هیچ کس به حرفم توجهی نمی‌کرد.

نفسم را کلافه بیرون دادم و به سوی هال رفتم. کنار تاتسومی و روبه‌روی کائوری و ناتسونو نشستم.

کائوری درحالی که بلوزش را در تنش مرتب و صاف کنان به مبل سفید رنگ تکیه می‌داد، گفت:

- خب الان چی کار می‌کنیم؟

نگاه کنجکاو مطابق با لحن صدایش را میان ما چرخاند. تاتسومی از روی مبل بلند شد و به سوی آشپزخانه‌ی کوچک انتهای هال قدم برداشت.

- اول باید شام بخوریم. هینا و ناتسونو هر چی که می‌خواید بگید رو موقع شام بگید.

- موافقم.

کائوری لبخندزنان نگاه حق به جانبش را میان من و ناتسونو چرخاند و با گذاشتن دستانش روی دسته‌ی مبل، بلند شد و به سوی آشپزخانه رفت.

ناتسونو سریع به سویم خم شد و درحالی سعی می‌کرد صدایش را به گوش بقیه نرساند، گفت:

- هی هینا، چه‌طوری بهشون قضیه کازوما سان رو بگیم؟

دستم را روی میز شیشه‌ای مقابل گذاشتم و من نیز به جلو خم شدم.

- خب از هر جا شروع شد ما هم تعریف می‌کنیم دیگه. سخت نیست که!

- چیزِ سختش اینه که از این به بعد باید چی کار کنیم.

زبانی روی لبانم کشیدم. آری؛ موضوع سخت ماجرا این بود که زین پس در مورد تماس‌های کازوما سان باید چه تصمیمی بگیریم. معلوم نبود او می‌خواست چه چیزی به ما بگوید و اصلاً چرا پس از پنج سال سراغ ما را گرفته! سؤال‌های بی‌پاسخ خیلی زیادی وجود داشتند و نمی‌دانستیم چگونه باید پاسخشان را بیابیم؛ اما بهتر بود اکنون روی موضوع خودمان تمرکز کنیم.

- بذار اول مرحله‌ی اول رو پشت سر بذاریم، برای بعدش تصمیم می‌گیریم.

این را گفتم و از روی مبل بلند شدم. ناتسونو نیز به تبعیت از من بلند شد و به سوی آشپزخانه رفتیم.

شام رامِن بود و پس از این‌که تاتسومی کاسه‌های حاوی رامِن را روی میز چید، در سکوت شروع به خوردن کردیم. دعای قبل از غذا را همه با هم خواندیم و پیش از همه چاپستیک‌های روی میز را در دست گرفتم. گوشت و نودل‌ها را به جهت سرد شدن غذا کنار می‌زدم و به بخار برخاسته از ظرف که با ظرافت خاصی در هوا می‌رقصید، نگاه می‌کردم.

دستم را از آرنج روی میز گذاشته و با دست دیگرم غذا را می‌خوردم، که صدای ناتسونو مرا از فکر لذیذی غذا بیرون آورد.

- خب، فکر کنم دیگه وقتش باشه که موضوع بحث رو باز کنیم.

تاتسومی درحالی که با دستمال دور لبش را پاک می‌کرد، نگاه نگران و موشکافانه‌اش را روی صورت ناتسونو چرخاند و خیلی جدی گفت:

- ما می‌شنویم. امیدوارم موضوع بدی نباشه!

چاپستیک‌ها را درون ظرف گذاشتم و اندکی به جلو خم شدم. نگاه جدی و صدای مرددم، نگرانی را چاشنی نگاه تاتسومی و کائوری کرد.

- بد یا خوب بودنش به قضاوت خودتون بستگی داره.

- هینا، چی شده؟

در پاسخ به این سؤال کائوری، نفس عمیقی کشیدم و یک لحظه سرم را پایین انداختم. نگاهم قفل نقطه‌ی نامعلومی روی میز بود. در بیان موضوع نگران بودم، اما می‌دانستم باید به هر نحوی شده اتفاقات اخیر را بر زبان بیاورم.

کائوری و تاتسومی باید راجع به تماس‌های کازوما سان اطلاع می‌یافتند و زمانی که همگی با هم بودیم و دست به دست هم داده بودیم، می‌توانستیم راهی برای این مشکل بیندیشیم. گرچه هنوز نمی‌دانستم باید نامش را مشکل گذاشت، یا هنوز زود بود!

سرم را بالا بردم و ل*ب به سخن گشودم.

- همه چیز از وقتی شروع شد که من یه تماس تلفنی مرموز دریافت کردم.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از وقتی من و ناتسونو توضیح دادن اتفاقات را به اتمام رساندیم، نگاه‌های متعجب و حیرت‌زده‌ی کائوری و تاتسومی تنها محصولمان بود! هاج و واج به ما و به هم خیره شده بودند و حتی می‌توانستم علامت‌های سؤالی را که دور سر کائوری می‌چرخیدند، تصور کنم؛ می‌توانستم پیچ در پیچ‌های تشکیل یافته درون ذهن تاتسومی را تصور کنم.

حالشان قابل درک بود! من و ناتسونو هم وقتی به ماجرا پی بردیم، در این حد متعجب گشتیم.

دستانم را زیر میز در هم قفل کرده، به پشتی صندلی تکیه داده و نگاهم را میان تاتسومی و کائوری می‌چرخاندم. همگی به صندلی تکیه داده و از خوردن شام دست کشیده بودیم. باقی مانده‌ی غذا در ظرف مانده و سرد شده بود؛ دیگر هیچ کس میل خوردن نداشت!

از این سکوت سنگینی که میانمان بر قرار شده بود، کلافه شده و نفسم را بیرون فوت کردم.

همان لحظه صدای بهت‌زده‌ و سردرگم تاتسومی در گوشم پیچید و سکوت را از تخت پادشاهی پایین آورد. از لحن حرف زدن و صدای متعجبش، می‌فهمیدم برای کنار آمدن با ماجرا به زمان نیاز داشت.

- مطمئنید اون کازوما بود؟!

در چشمان عسلی رنگش که نگاه آشفته و گیجی را حمل می‌کردند، خیره شدم و همزمان که ارنج دستانم را روی میز می‌گذاشتم، سری تکان دادم. با همین حرکتم، تاتسومی و کائوری که او نیز در انتظار شنیدن پاسخ به من چشم دوخته بود، به جواب رسیدند و کائوری پوف کلافه‌ای کشید. صدای حیرت‌زده‌اش، بی‌حوصلگی ناشی از سردرگم بودن را یدک می‌کشید که مرا نیز کلافه می‌کرد.

- خیلی غیر منتظره‌ست که کازوما سان بهمون زنگ بزنه! آخه بعد از پنج سال؟ هر چی فکر می‌کنم دلیلی براش پیدا نمی‌کنم.

ناتسونو که دستانش را مقابل سینه‌اش در هم قفل کرده و سرش را پایین انداخته بود، دستی به پشت گردنش کشید و درحالی که نگاهش را برای دیدن کائوری بالا می‌آورد، آرام و جدی گفت:

- من فقط می‌تونم حدس بزنم که دلیلش بده.

نگرانی و اضطراب صدایش پوزخندی مهمان لبانم کرد. من از آن اضطراب برای اتفاقات بد پیش‌ رو و از آن نگرانی برای روزهای مبهم آینده، بی‌زار بودم. همین نگرانی را پنج سال پیش، زمانی که حتی از دو دقیقه بعد خود نیز خبر نداشتم، تجربه کرده بودم. من این اضطراب را لابه‌لای آن اتفاقات وحشتناک زندگی‌ام که مرا تبدیل به قاتل کرده بودند، تجربه کرده بودم. می‌دانستم ترسیدن از اتفاقاتی که نمی‌دانی چه هستند، اما می‌دانی چه‌قدر شوم هستند، یعنی چه! می‌دانستم این‌که از آینده‌ات هراس داشته باشی، یعنی چه!

همه‌ی این‌ها را پنج سال پیش تجربه کرده بودم و حال، عمراً حاضر نبودم باز به آن حال و هوا برگردم.

دندان‌هایم را آرام روی هم ساییدم و سری به طرفین تکان دادم.

- اگه بده پس ترجیح میدم چیزی راجع‌بهش ندونم!

هر سه متوجه بی‌زاری و نفرت نهفته در صدایم شده بودند. متوجه شده بودند چه‌قدر از دوباره درون چنین گردابی فرو رفتن، بی‌زار بودم و نگاه‌هایشان این را مشخص می‌کرد. تاتسومی یک دستش را روی میز گذاشت و نگاه ناراحت و ناچاری در چشمانم دوخت. می‌دانستم سعی می‌کرد با لحن آرام و منطقی‌اش، مرا از حالت نفرتم بیرون آورد.

- هینا، نمی‌تونیم بی‌خیال این قضیه بشیم.

خیلی سریع و با صدای بلندی به او تشر زدم که چشمانش از این واکنش ناگهانی من گرد شدند.

- پس میگی چی کار کنیم، ها؟

دست کائوری که به سویم خم شده بود، روی شانه‌ام نشست و هنگامی که سرم را به سویش چرخاندم و نگاه آرام و لبخند مطمئن و محبت آمیزَش را دیدم، گره‌ی میان ابروانم باز شد و انگشتان مشت شده‌ام، آرام آرام از هم فاصله گرفتند. آرامش بخش و با اطمینان نگاهم می‌کرد تا کلافگی و خشم مرا سرکوب کند و نمی‌دانستم چه جادویی در صدای آرامش نهفته بود، که موجب شد قلبم آرام و قرار گیرد.

- تاتسومی راست میگه، نمی‌تونیم بی‌خیال این ماجرا بشیم؛ اما مطمئن باش اگه بفهمیم دلیل بدی وجود داره، می‌کشیم کنار و درگیرش نمی‌شیم.

نفس عمیقی کشیدم و دستم را میان موهایم بردم. سری تکان دادم و کائوری لبخند خوشحالی زد. می‌خواستم به گفته‌ی کائوری عمل کنم و مانند اکنون از کوره در نروم.

باید از قضیه سر در می‌آوردیم! شاید شانس با ما یار بود و اتفاقات بدی انتظارمان را نمی‌کشیدند؛ ولی آخر، کدام شانس؟

این ندای مبهمی که در سرم پیچید، حس ناامیدی عجیبی را در وجودم کاشت و من تمام سعی خود را می‌کردم که چشم بر این حس ببندم و به تاتسومی گوش سپارم.

- برای این‌که بتونیم راجع به موضوع قضاوت کنیم، اول باید دلیل این تماس‌های کازوما رو بفهمیم.

یک تای ابرویم را کنجکاو بالا دادم.

- اما چه‌طوری باید این کار رو کنیم؟

صدای مرموز و جدی ناتسونو نگاهمان را روی خود کشید و او درحالی که به سوی موبایل تاتسومی روی میز دست می‌برد، گفت:

- چه‌طوره از خودش بپرسیم؟

این را گفت و درحالی که با موبایل مشغول می‌شد، کائوری شگفت‌زده و لبخندزنان، به جلو خم شد و گفت:

- ناتسونو، فکر خیلی خوبیه!

چشم به ناتسونو دوختم و او پس از گرفتن شماره، تماس را روی اسپیکر گذاشت و موبایل را وسط میز میان چهار نفره‌مان نهاد.

همه‌مان به جلو خم شدیم و درحالی که به بوق‌های موبایل گوش سپرده بودیم، نگاهمان میان هم رد و بدل می‌شد. می‌توانستم جو متشنج و سنگین فضا را که گویا روی دوشم سنگینی می‌کرد، حس کنم.

صدای بوق موبایل ملودی گوشم می‌شد و قلبم پی در پی و نامنظم می‌تپید، اما صدای تپشش آرام بود! همین بیشتر نگران و مضطربم می‌کرد.

دستان مشت شده‌ام ع*ر*ق کرده بودند و با هیجان، زبانی روی ل*ب‌هایم کشیدم.

یک بوق دیگر سکوت محیط را از هم تنید.

تاتسومی، نگران و کنجکاو دستی میان موهایش برد و نفس را در سینه‌اش حبس کرد.

نگاهش به صفحه‌ی موبایل ثابت مانده بود.

موبایل بوق دیگری خورد و حرکت کائوری که با انگشت اشاره‌اش به لبش ضربات آرام و متعددی وارد می‌کرد، به چشم می‌زد.

نگاه نگران ناتسونو همه جا را زیر نظر می‌گرفت، جز موبایل روی میز! گویا می‌خواست خود را به راه دیگری بزند و حواسش را از اتفاقات درحال جریان پرت کند. گویا می‌خواست احساسات آشفته‌ی درونش را نادیده بگیرد.

همه‌مان به نحوی داشتیم با نگرانی و ترس و احساسات طغیان کرده‌ی درونمان سر و کله می‌زدیم و موبایل یک بوق دیگر خورد!

بوق آخر در گوشمان پیچید و در پی آن، صدای خشی خشی که از تماس برمی‌خاست، نشان از بر قرار شدن تماس می‌داد.

بلافاصله صدای مردی از پشت موبایل شنیده شد.

- الو؟

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تاتسومی دستپاچه و هیجان‌زده دستش را به جلو دراز کرد و بیشتر به سوی میز خم شد. مردمک چشمانش که حالتی لرزان داشتند، نشان اضطرابش بودند و وقتی حرفش را با جدیت بیان کرد، ناخودآگاه خیره به چهره‌اش ماندیم.

- کازوما؟!

سکوت چند لحظه‌ایی که از پشت موبایل شنیده شد، متعجبمان کرد؛ طوری که برای فهمیدن این‌که تماس قطع شد یا نه، به ناتسونو نگاه کردم. حرفم را از نگاهم خواند و همان لحظه که به سوی موبایل دست برد تا آن را بررسی کند، صدای کازوما تئوری قطع تماس را رد کرد.

- تاتسومی؟ خودتی؟ با... باورم نمی... شه که بهم زنگ زدی.

‌- کازوما، ما الان هممون این‌جاییم! ناتسونو، هینا و کائوری هم کنار من هستن. تو... تو با ما کاری داشتی؟

کنجکاوی و نگرانی نهفته در صدای تاتسومی را درک می‌کردم. آن حسی که برای فهمیدن موضوع داشت، در همه‌مان نهفته بود و نمی‌دانم چرا حس می‌کردم نگرانی من بیشتر بود! حس می‌کردم نگرانی‌ای که در مورد حرف‌های کازوما سان داشتم، در وجودم ریشه می‌دواند تا سراسر بدنم را تحت نفوذ داشته باشد.

صدای خوشحال و آسوده‌ی کازوما توجهم را جلب کرد.

- خدا رو شکر! از اين‌که می‌شنوم همتون با همید خیلی خوشحالم. باید موضوع مهمی رو باهاتون در میون بذارم.

صدایش قطع و وصل نمیشد؛, اما همچنان آن خش خش ضعیف تماس، در پس زمینه صدایش به گوش می‌رسید و موجب ایجاد مشکل در شنیدن حرف‌هایش می‌شد. اخمی حاکی از کنجکاوی روی ابروانم نشست. از شنیدن این خش خش کلافه شده بودم.

دستی به پشت گردنم کشیدم و پرسیدم:

- تاتسومی سان! تو کجایی؟!

- هینا؟ این تویی؟ خوبی؟ نگرانت بودم!

متعجب و شگفت‌زده چهره‌ام را میان بقیه چرخاندم. انگشتان در هم فرو رفته‌ام، شل شدند و اخمم کمرنگ‌تر شد.

تپش قلبم افزایش یافت و وجودم پذیرای حس بدی شد که آزارم می‌داد. چرا کازوما سان نگرانم بود؟!

دستانم به سردی یخ شدند و نمی‌توانستم جلوی سؤالات بی‌امانی را که به سوی ذهنم هجوم می‌آوردند، بگیرم. نگرانی کازوما که نمی‌توانست یک نگرانی عادی باشد! چرا نگران بقیه نشده و نگران من بود؟ چرا این را ذکر می‌کرد؟

مردد زبانی روی لبانم کشیدم و درحالی که چشم از نگاه‌های خیره‌ی بقیه می‌گرفتم، دستان سردم را روی میز گذاشتم و با چشم‌پوشی از اضطرابم، گفتم:

- چرا نگران من؟! من که حالم خوبه!

- همه چی... رو بهتون توضی... میدم، اما اول... با... ببینَ... مِتون. شما هنوز توی کیوتو هستید؟

در نتیجه‌ی قطع و وصلی صدای کازوما یک جمله‌ی نصف و نیمه حاصل شده بود که برای شنیدن و فهمیدن کامل جمله، همه‌مان به شدت روی صدایش تمرکز کرده و بیشتر به جلو خم شده بودیم. دیگر تقریباً سرهایمان چون شاخساری در هم فرو رفته بود!

فقط زمانی که قطع و وصلی از بین رفت، متوجه جمله‌ی آخر کازوما شدیم. با گذر هر لحظه، بیش از پیش نگران و مضطرب می‌شدیم. ناتسونو مدام هوف کلافه‌ای می‌کشید و کائوری لبش را می‌جوید.

تاتسومی نگاه اخم‌دارش را سوی موبایل چرخاند.

- نه، ما یه ساله که اومدیم یوکوهاما.

نمی‌دانم چرا حس کردم چشمان کازوما سان موقع گفتن حرفش، از فرط تعجب گرد شده بودند. صدای بلندش که بیانگر حیرتش بود، نشان می‌داد انتظار چنین چیزی را نداشته.

- اوه! یوکوهاما؟! خیلی دوره، نمی‌تونم به زودی برسم یوکوهاما. من برنامه ریخته بودم هفته اول ژانویه برسم کیوتو.

این‌دفعه ناتسونو بود که به حرف درآمد و وارد بحث شد.

- کازوما سان، بگو کجایی؟ صدات ضعیف میاد که هیچ، چرا از اول همه چیز رو توضیح نميدی؟ ما فقط سردرگم‌تر می‌شیم، همین!

کلافگی و عصبانیت صدایش برازنده‌ی اخم نشسته به ابروان و آن نگاه بی‌حوصله‌اش بود. حق داشت کلافه شود! کازوما حرف را می‌پیچاند و این حرف‌های نصفه‌اش، هیچ کمک یاری به حال ما نبودند. خیلی بهتر بود که ماجرا را تعریف کند و سپس بخواهد به حاشیه بپردازد.

کازوما سان آه ناچاری کشید و آرام و جدی گفت:

- ناتسونو، تو راست میگی؛ اما باور کن ماجرا پیچیده‌تر از اونیه که بتونم پشت تلفن بهتون بگم. گذشته از این، چیزهایی هست که باید نشونتون بدم. یه مشکلی داریم که برای بر طرف کردنش باید دوباره دور هم جمع بشیم.

دستانم را بی‌اختیار و با ضعف فشردم و از میان دندان‌های به هم قفل شده‌ام، پرسیدم:

- چه مشکلی؟!

صدای لرزان و مضطربم موجب چرخیدن نگاه ناتسونو به سوی من شد. بی‌خیال نگاه خیره و نگران او، در انتظار پاسخ کازوما به موبایل روی میز نگاه کردم. حرف‌های کازوما داشت نگرانم می‌کرد و می‌دانستم اگر او می‌گفت مشکل، منظورش یک مشکل عادی روزانه نبود. می‌دانستم از مشکل خانوادگی، مشکل مادیات روزانه و یا که وسط جاده تصادف کرده و ماشینش را از دست داده، سخن نمی‌گفت. هر مشکلی که به او مرتبط باشد، قطعاً با ماوراء طبیعه هم در ارتباط است!

این فکر رعشه‌ای به وجودم ‌انداخت. من تحمل چنین چیزهایی را نداشتم و در توانم نبود که دوباره با ماوراء طبیعه سر و کله بزنم. در توانم نبود که دوباره در یک باتلاق دیگر فرو روم و جان سالم به در ببرم. اگر آن باتلاق سابق دوباره سراغم می‌آمد، این‌بار قطعاً در آن فرو می‌رفتم و نجات پیدا نمی‌کردم.

با ترس آب دهانم را قورت دادم و سعی کردم زود قضاوت نکنم. سعی کردم چشم بر این افکار منفی ببندم، هر چند نمی‌دانستم چه‌قدرشان منفی بود و چه‌قدرشان واقعیت؛ اما نمی‌خواستم هنوز هیچ چیز معلوم نشده، برای خود سناریوهای وحشتناک بنویسم و موقع نوشتنشان ترس و لرز بر وجودم حاکم شود.

صدای جدی کازوما طنابی شد که مرا از چاه افکارم بیرون کشید.

- هینا، وقتی رسیدم ژاپن براتون توضیح میدم. من الان توی روسیه‌ام، بیست و شش دسامبر پرواز دارم به توکیو.

بیست و شش دسامبر! امروز چهارده دسامبر بود. کازوما قصد داشت به زودی نزدمان بیاید و شاید داشت کوله باری از مشکلات را نیز همراهش می‌آورد. با آمدنش، خیلی چیزها قرار بود تغییر کنند و ما دوباره قرار بود پایمان به ماجراهایی باز شود که شاید هیچ آدم عادی‌ای تا کنون تجربه نکرده. او با آمدنش می‌خواست طوفانی را پشت سرش بیاورد!

نمی‌دانستم! شاید هم فقط بزرگش می‌کردم، شاید هم نه. فقط آمدن کازوما به این‌جا، به مزاجم خوش نیامده بود و قرار نبود از خبر برگشتش ابراز خوشحالی کنم.

آن‌قدر در این افکارم و نگرانی مبهمم برای مشکلاتی مبهم غرق شده بودم که وقتی صدای بلند کائوری سمفونی گوشم شد، تازه متوجه نکته تعجب برانگیز ماجرا شدم.

- روسیه؟! اون‌جا چی کار می‌کنی؟!

- کائوری، وقتی همراه جیوبا از پیش شما رفتیم به توکیو، جریاناتی پیش اومد و مجبور شدم بیام این‌جا، دو و نیم ساله که توی روسیه‌ام. بچه‌ها، شما می‌تونید تا بیست و ششم خودتون رو برسونید به توکیو؟ واقعاً باید ببینمتون.

از لحن صدای خواهشمند و جدی‌اش می‌فهمیدم واقعاً چه‌قدر نیاز داشت ما را ببیند. معلوم بود موضوع مهمی پیش آمده که این‌طور برای دیدن ما تلاش می‌کند.

ناتسونو به پشتی صندلی تکیه داد و یک دستش را روی لبه‌ی میز گذاشت.

- کازوما سان، تو نمی‌تونی بیای به یوکوهاما؟

ناچاری و ناراحتی صدای کازوما، توجهم را جلب کرد. مشخص بود اگر می‌توانست، به یوکوهاما می‌آمد، اما حیف نمی‌توانست!

- نه ناتسونو، متأسفم. بخوام بیام یوکوهاما کل برنامه‌ها تغییر می‌کنه و زمان از دست می‌دیم.

هوف کلافه‌ و آرامی کشیدم تا کازوما نشنود و چون ناتسونو به پشتی صندلی تکیه دادم. دستانم را مقابل سینه‌ام در هم قفل کردم و چشمانم معطوف تاتسومی شد، که گفت:

- کازوما ما اول باید در موردش... .

حرفش با صدای مضطرب و سردرگم کازوما و خش خشی که از موبایل بلند شد، نصفه ماند.

- بچه‌ها؟ تماس هنوز بر قراره؟ صداتون نمیاد؟

اين‌بار کائوری بود که متعجب پرسید:

- کازوما سان؟ صدامون میاد؟

- الو؟ الو؟ هیچ صدایی نمیاد!

تاتسومی موبایلش را از وسط میز برداشت و نزدیک دهانش برد. همچنان روی اسپیکر بود و تاتسومی سعی داشت هر طور شده صدایش را به گوش کازوما برساند.

- کازوما؟

اما در پاسخ فقط قطع شدن تماس و صدای بوق موبایل حرف زد.

درحالی که بوق موبایل اجازه‌ی بر قراری سکوت در محیط را نمی‌داد، گیج و منگ، متعجب و مبهوت بابت حرف‌هایی که شنیده بودیم، نگاهی میان هم رد و بدل کردیم.

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ کس به باقی مانده‌ی شامش دست نزده و درحالی که غذا را روی میز به حال سرد شدنش رها کرده بودیم، در هال روی مبل‌ها نشسته و بحث می‌کردیم.

پس از این‌که تماسمان با کازوما سان قطع شد، تاتسومی سعی کرد بار دوم زنگ بزند؛ اما نتوانست دسترسی پیدا کند. دیگر به کازوما زنگ نزدیم و به‌ جای تلاش بیهوده برای برقراری ارتباط با او، در هال دور هم جمع شده مشغول تبادل نظر بودیم.

باید تصمیمی در مورد حرف‌های کازوما و این‌که آیا برای دیدنش به توکیو برویم یا نه، می‌گرفتیم! باید می‌فهمیدیم حاضر به پا نهادن در این ماجرا و این قضیه بودیم، یا نه. کازوما از ما کمک می‌خواست و کمک کردن یا نکردن به او، موضوع داغ صحبتمان بود.

هر کس با کلافگی، جدیت و منطق، نظرش را بیان می‌کرد، حرفش را می‌گفت و پیشنهادش را بر زبان می‌آورد. وقتی هم بحث بیشتر کش پیدا می‌کرد و به نتیجه نمی‌رسیدیم، بی‌حوصلگی و سردرگمی وارد میدان میشد.

همه‌مان خیلی مضطرب بودیم و احساسات نامعلومی داشتیم که سعی می‌کردیم سرکوب کنیم. نگرانی و کلافگی درونم طغیان کرده بودند و خبر از احساسات و افکار بقیه نداشتم.

صدای کلافه‌ی ناتسونو در گوشم می‌پیچید، اما فکرم قدری مشغول بود که هیچ کدام از حرف‌هایش را درک نمی‌کردم.

- ولی داداش! ما حتی نمی‌دونیم موضوع چیه، نمی‌تونیم که بدون اطلاع، همین‌طور چشم و گوش بسته، به امید کازوما سان پاشیم بریم توکیو.

نارضایتی صدایش علت اخم پشت ابروانش را فاش می‌کردند. چشم به سوی اویی که کلافه روی مبل لش کرده و به تاتسومی نگاه می‌کرد، چرخاندم. ناتسونو نمی‌خواست بدون اطلاع دست به چنین کاری بزند و می‌خواست اول آگاهی یابد که وارد چه ماجرایی می‌خواست شود. بخشی از دلم با او موافق بود،؛ اما بخشی دیگر طرف کائوری و تاتسومی را می‌گرفت. هم می‌خواستم نزد کازوما سان رفته و با او صحبت کنم، تا از ماجرا سر در بیاورم و هم نمی‌خواستم پا در چاهی بگذارم که نمی‌دانستم چه‌قدر عمیق بود! این سردرگمی همه‌مان را روی انگشت به بازی گرفته بود.

تاتسومی سعی کرد با دلایلش ناتسونو را متقاعد کند. درحالی که اندکی به جلو خم شده و آرنج یک دستش را روی زانویش گذاشته بود، دست دیگرش را مطابق با حرفش در هوا تکان می‌داد. نگاه جدی هماهنگ با صدایش اجزای چهره‌ی ناتسونو را می‌کاویدند.

- ناتسونو، اگه اين‌جا بمونیم هم نمی‌تونیم چیزی بفهمیم.

نگاهش را میان ما چرخاند و ادامه داد:

- من نگرانی شما بابت موضوعی که هیچ اطلاعی ازش ندارین رو درک می‌کنم، چون خودمم این حس رو دارم؛ اما ما مگه به کازوما اعتماد نداریم؟ اون که قصد نداره بی‌خودی ما رو به توکیو بکشونه.

پایم را از روی پای دیگرم برداشتم و پس از کنار کشیدن دستم از زیر چانه‌ام، تکیه‌ام را از مبل گرفتم و مانند خودش به جلو خم شدم. صدایم آرام و جدی بود، می‌خواستم بر آشوب درونم تسلط یابم.

- حرفت درسته، ولی چه‌قدر احتمال داره دچار دردسر نشیم؟ چه‌قدر احتمال داره یه مشکل خیلی بزرگ به انتظارمون ننشسته باشه؟

تاتسومی نگاه تند و تیزش را سریع به من دوخت و بلافاصله‌ با آن صدای جدی و قاطعش پاسخم را داد؛ پاسخی که چشمانم را از فرط بهت گرد و خودم را در شوک فرو برد.

- صفر درصد!

یک یا دو باری با بهت پلک زدم و در هنگامی که اخم روی ابروانم می‌نشست، کنجکاو و سردرگم به او تشر زدم:

- پس چی داری میگی؟

تاتسومی نفس حبس شده در سینه‌اش را بیرون داد.

- دارم میگم من نمی‌دونم چی پیش رومونه! نمی‌دونم خطری ما رو تهدید می‌کنه یا نه. نمی‌دونم چه‌قدر دردسر خواهد داشت؛ اما چیزی که می‌دونم اینه که اگه اتفاق مهمی افتاده که موجب شده کازوما بره به روسیه و از اون‌جا باهامون تماس بگیره، پس یعنی لازمه که برای فهمیدن ماجرا به دیدنش بریم.

کائوری درحالی که به مبل تکیه داده و دستانش را مقابل سینه‌اش در هم قفل کرده بود، نگاه ناچار و رضایتمندش را میان ما چرخاند.

- با تاتسومی موافقم. ما همین الانش هم پامون به این ماجرا باز شده، بهتر نیست برای سر در آوردن ازش پاشیم بریم توکیو؟

کلافه دستم را میان موهایم به بازی درآوردم.

- خودمم بدم نمیاد بریم توکیو و همه چیز رو بفهمیم، ولی... .

کائوری شانه‌ای بالا انداخت و به نشانه‌ی کنجکاوی و سؤالی، اندکی چشمانش را ریز کرده و گفت:

- ولی چی؟ پس چرا مخالفت می‌کنی؟

من دلایل زیادی برای مخالفت داشتم که پررنگ‌ترین آنان ترس و بی‌زاری از گذشته و فراری بودن از همه چیز مربوط به گذشته بود. اگر دلم نمی‌خواست وارد این قضیه شوم، به خاطر این بود که نمی‌خواستم تاریخ خود را تکرار کند. نمی‌خواستم دوباره وارد چرخه‌ای از اتفاقات دردناک و وحشتناک شوم.

نمی‌توانستم نگرانی و ترسم را نادیده بگیرم و همین نتوانستن، موجب مخالفتم می‌شد. موجب می‌شد غلفت را ترجیح دهم.

نگاه غمگین و کلافه‌ام را معطوف چهره و چشمان آبی کائوری کردم.

- من فقط می‌ترسم!

رنگ غمی که نگاه کائوری به خود گرفت، از دیدم پنهان نماند و از نگاهش فهمیدم موضوع و علت ترسم را فهمیده. دستانم را مشت کردم تا تمام احساسات پیچیده‌ی درونم را، با فشردن ناخن‌هایم در پوستم خالی کنم. می‌خواستم هر طور شده از این احساسات خلاصی یابم؛ اما متأسفانه راه خروج خیلی دور بود و پاهای من خیلی ناتوان!

کائوری درحالی که غمگین نگاهم می‌کرد، لبخند آرامش بخش و اندوهگینی زد.

- هینا، هممون می‌ترسیم!

این را که گفت، با نگاهی خیره به او چشم دوختم. می‌ترسیدند؟ یعنی همه‌ی آن‌ها می‌ترسیدند و سر سوزن هم شده، می‌توانستند حسم را درک کنند؟ نمی‌دانم! همه چیز خیلی پیچیده و چون تار عنکبوتی در هم فرو رفته بود. نمی‌توانستم این حجم از احساسات و افکار را درک کنم؛ اما فهمیده بودم آن حرف کائوری موجب آرام و قرار گرفتن و لحظه‌ای نفس راحت کشیدن قلبم شد.

وقتی سرم را آرام پایین آوردم و انگشتان شل شده‌ام را از هم باز کردم، آن وقتی که به صدای جدی تاتسومی گوش سپردم، می‌دانستم ناگهان آرام و مطمئن شدنم به خاطر حرف کائوری بود.

- خب پس، تصمیم چیه؟ می‌ریم یا نمی‌ریم؟

@ niayesh1389

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کائوری سریع و مصمم به سوی تاتسومی چرخید و پاسخش را داد:

- من که موافقم بریم!

کنجکاوی و اشتیاقش برای رفتن را در صدایش می‌دیدم؛ اما درک نمی‌کردم مشتاق چه چیزی بود؟ مشتاق به دردسر افتادن؟

با این حال، آن دو راست می‌گفتند! نمی‌توانستیم این‌جا بمانیم و زمانی که کازوما سان می‌گفت مشکلی پیش آمده و باید بر طرفش کنیم، نادیده‌اش بگیریم.

نفس حبس شده در سینه‌ام را بیرون دادم و درحالی که به سوی شیرینی‌های روی میز دست دراز می‌کردم تا یکی بردارم، شانه‌ای بالا انداخته و بی‌تفاوت گفتم:

- منم موافقم.

لحن صدایم بی‌تفاوت نشان می‌داد؛ اما فقط خود می‌دانستم درونم چه آشوبی به پا شده بود. فقط خودم می‌دانستم افکار و احساساتم چه سخت علیه من قیام کرده بودند! از درون، هیچ چیز نمی‌دانستم و میان درهای مختلفی که نمی‌دانستم کدامشان را باز کنم تا به مقصد برسم، گم شده بودم. بی‌تفاوت نشان می‌دادم تا نگرانی و اضطرابم را سرکوب کنم.

درحالی که یک گاز به شیرینی می‌زدم، تاتسومی سرش را سوی ناتسونو چرخاند و چشمان سؤالی و منتظرش جهت دریافت پاسخ را، به او دوخت.

ناتسونو چشم غره‌ای به همه‌ی ما رفت و درحالی که روی از برادرش می‌گرفت، با غیض گفت:

- خیلی خب بابا، بریم!

تاتسومی لبخند مطمئنی روی لبش نشاند و نگاهش را که سعی می‌کرد نگرانی اندکش را پنهان ساخته و رنگ امید به آن ببخشد، ميان ما چرخاند. او حرفش را میزد؛ اما در آن لحظه، من، شاید هم هیچ کدام به آن حرفش امیدوار نبودیم.

- بچه‌ها، مطمئن باشید همه چیز خوب پیش میره.

در پاسخش، فقط آهی آرام کشیدم و گاز دیگری به شیرینی‌ام زدم.

و این‌طور شد که تصمیم گرفتیم به زودی کارهای مربوط به سفر توکیو را انجام دهیم. این‌طور شد که تصمیم گرفتیم پا به درون بازی‌ای بگذاریم که از مراحلش و روش بازی‌اش آگاهی نداشتیم.

ما با پای خود زندگی آرام و آرامشمان را در یوکوهاما ترک کرده و وارد راهی به سوی توکیو شدیم؛ راهی که نمی‌دانستیم به چه ختم می‌شد.

از آن پس به بعد، هر اتفاقی که افتاد، مسئولش خودمان بودیم، که تصمیم گرفتیم بخشی از این بازی باشیم.

***

سالن تاریک بود و صدای وزش باد که پنجره‌های انتهای هال را محکم باز و بسته می‌کرد، در گوشم طنین انداخته بود.

تاریکی‌ای که محیط را زیر سلطه گرفته بود، رعب و وحشت عجیبی در دلم می‌کاشت و من در میان آن تاریکی، دنبال کلید برق بودم تا چراغ را روشن کنم.

چشم در همه جا می‌چرخاندم؛ اما گویا همه‌ی چراغ‌ها و کلیدهای برق خانه از بین رفته بودند.

تاریکی داشت گسترده‌تر می‌شد. فقط نور سفیدی که در ابتدای راهرو سو سو می‌زد، برایم قابل رؤیت بود.

صدای باد چون موسیقی‌ای داشت پخش می‌شد؛ اما حیف موسیقی دلنشینی نبود! همه جا ساکت بود و لوازم خانه سر جایشان قرار داشتند.

تنها چیزی که فرق ایجاد می‌کرد، همین تاریکی بود!

متعجب و سرگردان سرم را در اطراف چرخاندم.

قلبم با تمام توانش خود را به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید و گویا قصد ترک بدنم را داشت! نفس‌هایم آرام و ریتمیک از دهانم خارج می‌شدند و من نمی‌توانستم همه‌ی هوایی را که به ریه‌هایم فشار می‌آورد، تخلیه کنم. دستانم به سردی یخ بودند و چشمانم از وحشت گرد شده بودند.

در زیر بار سؤالات بی‌پاسخی که به سوی ذهنم هجوم می‌آوردند، اسیر بودم. سردرگمی داشت در ذهنم جولان می‌داد و من نمی‌فهمیدم چرا خانه‌مان چنین حالتی پیدا کرده. نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر غرق سکوت شده بود. پس کائوری کجا بود؟ چو کجا بود؟

چرا هر کجا را نگاه می‌کردم، تاریکی می‌دیدم؟!

دست آخر، آن نور سفیدی که در کل راهروها می‌دوید، مرا وادار به قدم برداشتن به آن سو کرد. پاهای لرزانم را تکان دادم و با این‌که نای حرکت نداشتم؛ اما باز به جلو رفتم.

حس سستی و کرختی عجیبی در ماهیچه‌هایم حس می‌کردم. پاهایم می‌لرزیدند و من آرام و با احتیاط به راهرو می‌رفتم.

آب دهانم را با ترس و لرز قورت دادم.

هوای داخل خانه، حالت مرده‌ای داشت و روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد. بار نامرئی‌ای روی دوشم حس می‌کردم.

اضطراب و رعب نشسته به جو را دوست نداشتم. گویا وادارم می‌کرد به این‌که بترسم! گویا متحرکی می‌شد برای بیدار کردن حس وحشتم!

نمی‌فهمیدم.

چرا خانه این‌قدر تاریک و خفه بود؟

سرم را به جلو خم کردم تا پیش از ورودم به راهرو، اطراف را بررسی کنم. در اتاق کائوری بسته بود و در اتاق من نیمه باز!

دستم را روی دیوار گذاشتم و درحالی که انگشتان بی‌حسم را روی دیوار سرد می‌کشیدم، با زبانم لبانم را تر کرده و به بازدم نفسم که چون رقاصی ماهر در هوا می‌رقصید، چشم دوختم.

باشد، در ماه دسامبر بودیم ولی دیگر پکیج هم روشن بود! هوای خانه این‌قدر سرد نبود که نفسم به حالت بخار درآید!

جریان چه بود؟

چرا از فرط سرما وجودم می‌لرزید؟

وارد راهرو شدم.

پا به داخل راهرو گذاشتم و حس انزجار قلقلک انگشتان پایم، موجب در هم فرو رفتن چهره‌ام شد. دستم را در یک واکنش ناگهانی و ترس لحظه‌ای از روی دیوار برداشتم و مشت کردم.

یک قدم ترسیده عقب رفتم و با ناله‌ی خفیفی که از دهانم خارج می‌شد، سرم را رو به پایین خم کردم. می‌خواستم ببینم پا روی چه چیزی گذاشته بودم، که با صحنه‌ی رعب آور و چندش لخته‌ی خون روی زمین مواجه شدم و جیغی خفیفی کشیدم!

@ niayesh1389

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...