رفتن به مطلب

رمان کلاشینکف| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا


Roshana
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

  • مدیر سرپرست

img_20220601_174447_111_lveu.jpg

🖤به نام خالق جهان هستی🖤

رمان:کِلاشینکُف

نویسنده: روشنا اسماعیل زاده 

ژانر: جنایی- تراژدی- معمایی

نثر: محاوره‌ای

زمان پارت گذاری: هرروز.

خلاصه: 

اولش فکر می‌کرد همه چیز از جایی شروع شد که دست‌های غرق در خونش با صدای آژیرِ ماشین‌های پلیس تناقص پیدا کرد، اما وقتی بیشتر فکر کرد دید همه چیز از اون‌جا رقم خورد که دست‌های گرم شوهرش رو رد کرد و خودش رو درگیر عشق‌های زود گذر و سطحی کرد؛ غافل از این‌که هر اشتباهی یک تاوانی داره و هر تاوانی یک زندگی رو از هم می‌پاشه.   زندگی‌اش با خون و انتقام‌ گره خورد و هیچکس نمی‌دونست چه بلایی ممکن هست سرِ تمومِ افرادِ این میدون جنگ بیاد!

شروع رمان: 1400/11/30

صفحه نقد:

-نقد-🖤

صفحه شخصیت‌ها:

-شخصیت-ها🖤

ویراستار: @ Ayda rashid

@ niayesh1389

ناظر: @ Torkan dori

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 26
  • تشکر 2
  • غمگین 3

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 139
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

مقدمه

تیغ رو بردار دست‌هام رو خط- خطی کن تلافیه.

یه عمری من زدم به قلبت، تو نگفتی کافیه.

تو رو به خدا قسم اون‌طور نگاه نکن به من!

لااقل چیزی بگو، فحشی بده، حرفی بزن.

عزیزم دست‌هات نلرزه تیغ اول رو بزن،
واسه خیانت‌ها و کم محلی‌های من.

تیغ دوم رو بزن، بذار بریزه آبروم،
من خیانت کردم، اما تو نیاوردی به روم‌.

سه، چهار، پنج و شش تیغ‌ها رو پشت هم بزن

وقت جون دادن هم وایستا و تو چشم‌هام زل بزن!

شاید اون لحظه ببینی اشک چشم‌های من رو!

بیا با هم آشنا کن تیغ و رگ‌های من رو.

(کنسل از مجید خراطها)

 

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
ویراستاری
  • لایک 20
  • تشکر 1
  • غمگین 4

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

○سکانس اول○

بیست و هفت  اردیبهشت هزار و چهارصد.

{شیوا}

نگاهِ غم زده‌ام‌ رو توی فضای نیمه تاریک مقابلم چرخوندم، لحظه‌ای فریادها و پِچ- پِچ‌ها قطع نمی‌شد. مکان مستطیل شکلی که دورم رو محاصره کرده بود، حال بدم رو هر لحظه بیشتر از قبل تشدید می‌کرد. نفسی گرفتم  که افتادنِ چادرِ مشکی رنگم   رویِ شونه‌های سستم حس کردم.‌

نگاهم به ظاهر گیرِ میزی که‌ پشت اون سه مرد هیکلی و سال‌خورده نشسته بودند، بود؛ اما فکرم اتفاقات اخیر رو برای هزارمین بار تجزیه و ریکاوری می‌کرد. پاهای ‌بی‌توانم، توان ایستادن نداشت. به محض وارد شدن به این‌ مکان ترسناک، رنگ باخته بودم و به خودم حق می‌دادم که توی این شرایط و با چشم‌های گود افتاده، این‌جا بایستم‌.

صدای فریاد غرق در حرصِ نغمه لحظه‌ای قطع نمی‌شد؛ در جایگاهِ مدافعِ من یک تنه‌ ایستاده بود و در مقابل تموم شواهدی که بر علیه من بود دفاع کردن رو بی‌خیال نمی‌شد. زهرخندی روی لبم نقش بست و نگاهِ خسته‌ام رو از نغمه به صندلی‌هایی که‌ مثلِ سینما پشت هم چیده شده بودند، دادم.  به ردیف اول نگاه کردم که چشمم به علیسان خورد‌. تی‌شرت مشکی رنگش رو از نظر گذروندم و به چشم‌های نم‌دارِش زل زدم.

بغض تویِ نگاهِ رنگ‌ شبش دنیام رو ویران می‌کرد، پاهایی که به سختی استوار مونده بودن شل‌تر از همیشه شدن. دلم می‌خواست بگم دلِ دیدنِ این حالش رو ندارم؛ ولی لیاقت گفتن این حرف رو نداشتم. خودم باعث و بانیِ همه‌ چیز بودم! به زحمت سعی کردم بزاق دهنم رو به پایین هدایت کنم؛ اما از دهن خشک شده‌ام، غیر ممکن بود.  بی‌شک صورتِ سفید رنگم‌ توی گرمایِ سرسام‌آور فضای دادگاه به گلگون شدن می‌رفت، دستم رو به پیشونیم کشیدم که لحظه‌ای شقیقه‌هام تیر‌ کشیدن که هم‌زمان، صدای گرفته؛ ولی بلند نغمه رو شنیدم:

- آقای قاضی! من فقط یک هفته ازتون وقت می‌خوام؛ برای موکل بنده پاپوش درست کردن!

قاضی، برای سکوت نغمه ضربه‌ای به میز زد که یک باره کل سالن در سکوت فرو رفت، حتی چند پلیس که اطراف من رو احاطه کرده بودند هم نفس در سینه حبس کردند. نغمه هم سکوت کرد، اصلاً حرف‌های نغمه دیگه فایده‌ای داشت؟ به مانتویِ نازک قهوه‌ای رنگی که به تن داشت نگاهی انداختم که برای لحظه‌ای نگاهش به سمتم برگشت، مردمک‌های عسلی‌اش رو برای لحظه‌ای رویِ هم فشرد و لب زد:

- صبر کن؛ درستش می‌کنم!

لبخندی لرزون روی لبم نشست. نگاه از سیمایِ ریز نقشش برداشتم و به پدر و مادرم که درست کنارِ علیسان نشسته بودن زل زدم. شونه‌های مستحکم پدرم خمیده شده بود و چشم‌های رنگِ دریای مادرم طوفانی بود.

درست مثل طوفان زندگی من که از اون شب شروع شد.

باز هم‌ نگاهم به سمت‌ علیسان رفت! همسری که همیشه برام بهترین بود، پس چرا قدرش رو ندونستم؟ دلم می‌خواست به حال الآنم خون گریه کنم؛ ولی اشکی نمونده بود که بباره.  چشم‌های مشکیِ نافذش دیگه اون مهربونی سابق رو نداشت، لب‌های نازک همیشه خندونش به کبودی می‌زد. حتی موهای خوش‌حالتش هم دیگه اون‌ مدلِ همیشگی رو نداشت. من با این خانواده چی‌کار کرده بودم؟ چه‌طور تونستم چنین بلایی سرشون بیارم؟ جوشش اشکِ توی چشم‌هام باعث شد از خشک نشدن چشمه‌اش، پوزخندی بزنم که با بلند شدن فتوای قاضی مصادف شد. 

- خانم! در زمان ارتکای جرم موکل شما دستگیر شدن! شما به‌ جای این‌که برای بنده بگید پاپوش بوده، یک شاهد یا یک مدرک به دادگاه ارائه بدید. چه‌طور می‌خواید با این حرف‌ها من قبول کنم وقتی حتی خانواده‌ی مقتول هم نتونستید برای رضایت، راضی کنید؟!

صدای قاضی رو می‌شنیدم، ولی برام گنگ بود. دستم رو به سرم کشیدم و انگشت اشاره و شصتم رو رویِ گیج‌گاهم فشردم. درد شدیدی که تو سرم پیچید باعث شد آخی بلند از بین لب‌هام خارج بشه. دیده‌ام لحظه‌ای تار شد،‌ با دست چپم به میز مقابلم چنگ زدم تا از افتادنم جلوگیری کنم، لحظه‌ای دنیا دورِ سرم چرخید و نفهمیدم چی‌شد که صدای جیغ مادرم و یا حسین نغمه آخرین حرف‌هایی بود که تونستم بشنوم.

***

{مارال}

نفس‌زنان روی مبل خردلی رنگ لش کردم و پاهام رو رویِ عسلی گرد روبه‌روم گذاشتم که غر میعاد از آشپزخونه‌ی بیضی شکل روبه‌رو‌م، بلند شد: 

- صدبار گفتم: مثل آدم روی مبل بشین پاهاتم از روی عسلی بردار.

به هیکلِ ریز نقشش که جلویِ گازِ سیلور مشغول ور رفتن با کتری بود نگاهی انداختم. بی‌توجه به جمله‌ای که گفته بود، کوسن قهوه‌ای رنگ رو برای نشستن راحت‌تر به پشتم انتقال دادم و سیب قرمز رنگی که روی عسلی چشمک می‌زد، صیدِ دست‌هام شد. با ولع گاز ریزی ازش زدم. به تلویزیونی که درستِ سمت چپم به دیوار متصل بود، نگاهی انداختم و بعد به راهرو کنارِ آشپزخونه که اتاق خواب‌ها رو درون خودش جای داده بود چشم دوختم، انگار اولین بار بود که خونه‌ی میعاد رو با دقت وارسی می‌کردم. نگاهمِ به کتابخونه‌ای که سمتِ چپِ خونه جولان می‌داد افتاد، زمینه‌ی چوبیِ قهوه‌ای رنگش رو از نظر گذروندم و  بی‌حوصله لب زدم:

- کتاب‌ها واقعاً حوصله سر بر هستن!

با خروجِش از آشپزخونه و دیدن سینیِ طلایی رنگ توی دستش، سوتی زدم و با لودگی گفتم:

- نه بابا! چه عجب!

چینی به دماغش داد و روی مبلِ یک‌ نفره‌ی‌ کنارم نشست. مردمک‌های قهوه‌ای رنگش به سمت چشم‌های خسته؛ ولی شیطونم رفت و گفت:

- چی‌شد یکهو یادی از من کردی؟ ما که دیشب تلفنی خداحافظی کردیم خانمِ مثلاً رفیق!

ابروهای کمونیم بالا پریدن؛ بی‌خیالِ شالِ سرخابی‌ای که از آبشار مشکیِ روی سرم رها شده بود، خودم رو کمی جمع و جورتر کردم با پوزخندی که دست خودم نبود، گفتم:

- اگه ناراحتی برم! خواستم یک شب کنار هم خوش باشیم آقایِ مثلاً دوست. 

@ niayesh1389    @ ملکه خون _Torkan do_

 

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستار
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • غمگین 3

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

○سکانس دوم○

از سکوتی که‌ کرده بود راضی نبودم؛ دست‌هایی که سعی داشتم لرزشش رو پشتِ دستکش مشکی رنگم پیدا کنم به سمت دهنم رفت و گازیِ ریز نسیب سیبِ سرخ رنگِ بینش شد.  با فنجون چای‌ای که هنرِ دست میعاد بود به سختی  قورتش دادم، خودم رو به بیخیالی می‌زدم؛ ولی خوب می‌دونستم که از درون درحالِ انفجار هستم!


- سیب رو با چایی می‌خورن؟

صدای تحلیل رفته‌اش بهم ثابت می‌کرد که اون هم تو شرایطی بهتر از شرایط من نیست. جفت‌مون حق داشتیم در این شرایط حال و اعصاب مساعد نداشته باشیم.‌
نمی‌خواستم جو رو همون حالت مسخره باقی بمونه به همین خاطر با عشوه موهای یک‌دست مشکیم رو پشت گوش انداختم و همون‌طور که پاهام رو نمادین رو عسلی تکون می‌دادم لب زدم:
- مهمون که میاد خونت چک می‌کنی چی رو با چی می‌خوره؟!


نیشخندی زد و فنجون خودش رو برداشت؛ موهای مشکیش از خیس بودن برق می‌زد  درست مثلِ برق چشم‌های حیرونش که بهم کمی ترس رو القا می‌کرد. 


- کِی برمی‌گردی؟ 
از آنالیز چهره‌اش دست کشیدم و این‌بار دست به سینه و منظم نشستم، پای راستم رو رویِ پای چپ انداختم، نگاهش به فنجون توی دستش بود؛ ولی شک نداشتم فکرش درست مثلِ فکر من، جاهای خوبی نمی‌رفت. 
- خیلی‌ زود! 
اخمی کرد و نگاهش رنگ آشفتگی گرفت، تکیه‌اش رو از پشتی مبل برداشت، فنجون سفید رنگ رو رویِ میز کوبید که چند قطره از چایی روی سطن شیشه‌ای عسلی جاخوش کرد. 
- مارال حالیت هست داری چیکار می‌کنی؟ رو چه حسابی مثلِ اسکول‌ها می‌خوای برگردی؟ به پشتوانه‌ی کی؟ رئیسی که دیگه نیست؟ 


می‌دونستم از کاری که می‌خوام بکنم راضی نیست، خودم هم زیاد مطمئن نبود؛ اما من هیچ وقت مشکلی برام‌ پیش نمی‌اومد یعنی سعی می‌کردم اینطوری باشه، همیشه! آب دهنم رو قورت دادم‌ و با صدایی که سعی می‌کردم لرزش دَرِش مشهود نباشه   از لای دندون‌های چفت شده‌ام نالیدم:
- تا کِی فراری باشم؟ حالا که همه چی داره خوب پیش میره، از چی باید بترسم؟

ناباور، دست چپش رو مشت کرد و فوتی رو درست وسطش جای داد، با کلافگی داد زد:

- هنوز تحتِ تعقیبی احمق! نباید بترسی؟ 
به لنز چشمام زل زد، می‌تونستم به راحتی نگرانی رو از لایه‌های زیرین چشماش هم بخونم. وقتی دید نگاهم رو نگاهش وصله زدم پوزخندی صدادار بهم هدیه کرد و بی‌‌قید گفت:

- آها! مگه اصلا برای تو ترس معنی داره؟ نه.

سکوتی که با لبم پیمون بسته بود هیچ جوره قابل شکستن نبود. هیچ دلیلی برای قانع کردنِ میعاد پیدا نمی‌کردم؛ رویاهای اون با رویاهای من متفاوت بود. من می‌خواستم برگردم به روزای قدیم و با کاری که دوست دارم به زندگیم ادامه بدم. نمی‌خواستم یک فراری ابدی باشم.  وقتی دید چیزی نمیگم؛ لب نازکِ صورتی رنگش رو به دندون گرفت. پس از دقایقی، جثه نیمه لاغرش رو بهم‌ نزدیک کرد و هشدارگونه زمزمه‌ کرد:
- به امید بیدار شدنِ یک مُرده اشک نریز!
لرز ریزی به تنم نشست؛ حرفش تیزی خاصی داشت که تک- تک دریچه‌های قلبم رو می‌فشرد. من امید داشتم که با برگشتنم همه چیز درست می‌شد و حالا با حرف‌های میعاد نباید سست می‌شدم. 

برای این‌که از این شرایط خلاص بشم منم سرم رو بهش نزدیک کردم و با لحنِ خودش که مرموز و آروم بود گفتم:


- میعاد خستم کردی، بری دیگه برنگردی! 
پوفی از عقل نداشته‌ام زد که خندیدن من و به همراه داشت. خنده‌ای که نقابی برای لرزش لبم و ترس توی چشمام بود. 

@ ملکه خون _Torkan do_  @ niayesh1389

ویرایش دوباره‌ی پارت یک و دو به خاطر بازنویسی رمان! @ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستار فاطمه مومنی
  • لایک 15
  • هاها 4
  • غمگین 2

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

○سکانس سوم○

تایم زیادی رو با میعاد گذرونده بودم. کل روز رو کنار هم نشستیم و کلی از برنامه‌های آیندمون گفتیم؛ آینده‌ای که هیچ کدوم هیچ‌ نظریه‌ای ازش نداشتیم و فقط می‌خواستیم مقصد رو ببینیم، به هر قیمتی که شده! عادت کرده بودیم به بی‌هدف زندگی کردن.

نزدیک‌های نیمه شب بود که عزمم رو برای رفتن جزم کردم. با دادن کِش و قوسی به هیکل لاغرم، از رویِ مبلی که تا الان همراهم بود بلند شدم. چنگی به مانتوی کوتاهِ نازک مشکی رنگم زدم و همون‌طور که مشغول پوشیدنش بودم گفتم:

- تا زمانی که نیستم حواست باشه؛ مواظب باش گیر نیوفتی‌.

لبخندی تلخ مهمونم کرد، چنگی به موهای صافش زد و گفت:

- حواسم هست! تو مواظب باش مثلِ همیشه شانس باهات یار بمونه و گیرنیوفتی. 

مشتی به بازوی نحیفش زدم و با چین دادن به بینی عملیم گفتم:

- خیله خب حالا! چه هندیش هم می‌کنه. 

بازهم یک سکوت مسخره فضای خونه‌ی کوچیکِ میعاد رو اسیر کرد. می‌تونستم بفهمم میعاد کلی حرف و غر هست که می‌خواد بهم بگه اما هیچ جوره نمی‌تونستم مجبورش کنم تا به حرف بیاد‌. 
- شماره‌‌اش رو برات پیامک می‌کنم. یادت نره از خط خودت زنگ نزنی که شُو نشه. وقتی رسیدی بهش زنگ بزن از طریق اون باراد رو پیدا می‌کنی!
سری تکون دادم و آدامسم رو باد کردم که با صدای بدی ترکید. میعاد که برای چند ثانیه‌ای توی فکر فرو رفته بود با دلهره‌ای عجیب گفت:
- مارال می‌خوای یک نفر دیگه رو اول بفرستم‌ تا یک سرو گوشی آب...
از جام بلند شدم و قبل از اتمام حرفش خمیازه‌ای‌ مصنوعی کشیدم.
- خب دیگه؛ شبت بخیر! من برم که کلی فردا کار دارم.


سکوت کرد؛ با این‌که‌ می‌دونستم ‌نگرانم بود اما من باید به شهر و محل زندگی خودم برمی‌گشتم. باید تکلیفم رو معلوم می‌کردم که باید تو تهران بمونم یا برای همیشه  خودم رو گم و‌گور کنم. اضطراب میعاد رو درک می‌کردم، قطعا نگران بود که گیرِ مامورهای زحمت‌کش پلیس بیوفتم، خودم هم از زمان‌ خروجمون از تهران از استرس این‌موضوع خواب به چشمام نیومده بود  و تنها چیزی که باعث می‌شد این ترس لعنتی رو کمتر حس کنم گفتن جمله‌ی 《اولین بارم نیست》بود.

میعاد هم خوب می‌دونست که توی کارم ماهرم پس امکان نداره بیهوده نگرانم بشه، این‌ نگرانیِ یکهوییش کمی من رو برای تصمیم گیری سُست می‌کرد. 
- خیله خب! من دیگه حرفی ندارم. نمی‌تونم جلوت رو بگیرم؛ ولی جونِ میعاد یکم مواظب باش. 
لبخندی ریز بهش زدم، لپش رو کشیدم که پوست زرد رنگِ کک و مکیش کِش اومد. می‌دونستم که از این کار بدش میاد ولی چه کنم که بعد این شب دیگه نبودم که این کار رو بکنم.  آب دهنم رو برای بالا نیومدنِ بغضم قورت دادم که صدای کلافه و غمگین میعاد بلند شد:


- چون داری میری چیزی بهت نمیگم! 
زبونی واسش در آوردم و پشت بهش با صدایی رسا گفتم:
- دیگه شب بخیر، خوب بخوابی بابابزرگ. 
پاهام می‌لرزید ولی سعی می‌کردم محکم قدم بردارم. هر چقدر هم تظاهر می‌کردم خودم می‌دونستم چقدر می‌ترسم. چقدر با خودم ‌توی تناقص بودم!
نمی‌تونستم تا آخر عمر توی شهر غریب بمونم. سخت بود و من کسی نبودم که بتونم آن‌قدر رو پای خودم وایستم‌. هر وقت بُردم میعاد کنارم بود؛ ولی حالا چی؟ فقط خودم مونده بودم.   پس باید برمی‌گشتم؟ 
- مارال؟


سرِجام ایستادم؛ اما علاقه‌ای به برگشت به سمتش از خودم نشون ندادم.
- هرکار می‌کنی یادت نره هرجا کم آوردی عقب نشینی کن و برگرد.  فرار کن! 
بالاخره بغضی که اجازه‌ی ورود به گلوم رو ازش سلب کرده بودم با لجاجت در جای اصلیِ خودش قرار گرفت‌. برای این‌که مشخص نباشه نامحسوس گلوم رو صاف کردم و  با نیمچه خنده‌ی مصنوعی گفتم:
- باشه! می‌زاری برم یا نه؟
وقتی حرفی نزد با مکث پاهام رو رویِ سرامیک‌های سفید رنگِ سرد کشیدم و از راهرویِ کوچک به در ضد سرقت قهوه‌ای رسیدم. با نفس عمیقی از خونه خارج شدم و با استرسی که به تک- تک دریچه‌ها و رگه‌های قلبم نفوذ کرده بود به خونه‌ی خودم برگشتم.

@ هرمیون  @ niayesh1389  @ ملکه خون _Torkan do_

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستاری ayda rashid؛ رفع مشکلات
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 4

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

○سکانس چهارم○ 

***

{شیوا}

با برخورد اشعه‌ی آفتاب به پلک‌‌هام، ناخواسته چینی بهشون وارد کردم و ناله‌ای سر دادم. منتظر بودم مامان پرده‌ی اتاقم رو بکشه. دلم می‌خواست داد بزنم تا بیاد؛ ولی صدام رو پیدا نمی‌کردم. چرا آن‌قدر چشمام سنگین بود؟ گلوم بد می‌سوخت! برای مدت کوتاهی همه چیز از یادم رفته بود که صدای ملایمی دم گوشم شنیدم:


- شیوا صدام رو می‌شنوی؟ چشمات رو باز کن عزیزم.
آخرین اتفاقاتی که افتاده بود مثل فیلم از جلوی چشمام گذشت. منِ پخش در زمین و افرادی که به سمتم می‌دویدند.‌ تکونی به انگشت اشاره‌ام دادم و سعی در به حرکت در آوردن دستم داشتم که باز هم بی‌ثمر بود.


- حس می‌کنم اول پلکش تکون‌ خورده ولی عکس‌العمل دیگه‌ای نشون نداده. 

سردیِ نشستن ‌چیزِ رو قفسه سینم، ناخواسته باعث شد بیشتر پلکم رو فشار بدم. 
- دخترم می‌تونی چشمات رو باز کنی؟ اگه نمی‌تونی...
نمی‌خواستم بیشتر از این تو این خواب و بیداری بمونم و از همه مهم‌تر این آفتابِ نامرد که لحظه‌ای از نورش کم نمی‌کرد رو تحمل کنم. برخلاف میل باطنیم لایِ یک پلکم رو باز کردم، تاریِ اولیه چشمم رو با چند بار پلک زدن کنار زدم که با مردی میان‌سال و قد کوتاه که روپوش سفیدش هویتش رو فاش می‌کرد، روبه‌رو شدم.

سرِ کچل و هیکلِ تپلش، ازش یک مرد به ظاهر مهربون ساخته بود که چندان در دیده‌ی نیمه تارِ من اهمیت نداشت. نغمه با ذوق بهم نزدیک شد و گفت:
- بیدار شدی بالاخره؟


به تیپ رسمی و مقنعه‌اش که تکه‌ای از موهای مشکیش که کج رویِ پشونیش بود، نگاهی انداختم و روی چشم‌های عسلیش زوم کردم. دلم می‌خواست بپرسم رای دادگاه چی شد؛ ولی از جوابش می‌ترسیدم. چند نفس عمیق برای تنفسِ بهتر کشیدم و فوراً چشمم رو به سمت اتاق سه در چهاری که چند تخت یک نفره با روکش سفید براق روش چشمک میزد، هدایت کردم. چند مریض دیگه هم تو اتاق بودند و پنجره‌ای که درست روبه‌روی من بود نشون از روزی جدید می‌داد. 


- اُفت شدید فشار باعث شده از حال بِرَند. دخترم استرس و اضطراب هم یکی از دلایل ناگهانی فلج شدن بخش کوچکی از مغزته! من چند دارو تجویز کردم؛ ولی خودت هم باید رعایت کنی. 

نیشخندی زدم؛ رعایت؟ می‌شد در شرایط من بود و آرامش داشت؟ می‌شد در انتظار تعیین روزِ اعدام شدن بود و اضطراب رو تو آمارِ زندگی حساب نکرد؟
نغمه از دکتر تشکری کرد و با نگاهش تا بیرون همراهیش کرد.

رو صندلیِ پلاستیکی سفید رنگی که برای همراه بیمار بود نشست و با چشم‌هایی که زیرشون از بی‌خوابی گود رفته بود به تن نحیف و بی‌جونم زل زد. 
- دادگاهت موکول شده به هفته‌ی بعد! زیاد چیزی نمونده تا به وحید برسیم. فکر می‌کردم بتونم تو همین هفته به دادگاه بیارمش؛ ولی اون عوضی زرنگ‌تر از این حرفاست که بشه به راحتی پیداش کرد. رَدِشون رو تو جنوب زدن! پیداش می‌کنم. 

به پوستِ گندمیش نیمچه نگاهی انداختم و تنها سری تکون دادم. یک جمله توی سرم اِکو می‌شد که آزار‌دهنده؛ ولی خوشنود کننده بود. 

《یک هفته دیگه هم زنده می‌مونم.》

@ هرمیون  @ niayesh1389  @ Torkan dori  @ Ayda rashid  

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستار فاطمه مومنی
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • سردرگم 2
  • غمگین 3

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس پنجم○

قسمتی از موهای مشکیم رو زیرِ روسری سفید بیمارستان فشردم، آروم و خنثی گفتم:
- چطور می‌خوای ثابت‌ کنی؟ فکر کردی وحید مثل پسر خوب میاد اعتراف می‌کنه؟
صدای خراشیده‌ شده‌ام اعصابم رو به هم می‌ریخت. آهی کشیدم، مردمک‌های آبی رنگم رو با درد به سمتِ چهره‌ی نغمه چرخوندم و منتظر جواب، بهش میخکوب شدم. طولی نکشید که انتظارم به پایان رسید:
- نمی‌دونم! هرطور شده می‌آرمش. تو نگران این‌ها نباش. 
لحنش مطمئن نبود و کلافگی توش مشهود بود. چطور وقتی زندگیم بند این‌ها بود می‌تونستم نگرانِ این‌ها نباشم؟ همین این‌ها آتیش زده بودند به زندگیِ آروم و خوشبخت من!
- دکتر گفت سِرمت که تموم شد مرخصی.
پوزخندی زدم  و سرم رو کمی از بالشت سفید رنگ به بالا‌تر بردم که چهره‌ی نغمه رو واضح‌تر ببینم. 
- خیلی هم علاقه به برگشتن به اون اتاق سه در سه تاریک (انفرادی) ندارم.
لبخندی روی لبای نازک صورتی رنگش نشوند و فشاری به شونه‌ی سمت راستم وارد کرد:
- سرِ بی‌گناه تا پای دار میره ولی بالای دار نمیره!
بی‌گناه؟ برای بی‌گناه بودنم زیاد مطمئن نبودم! من هم گناه‌کار بودم؛ من‌ زندگیم رو کشتم. هرچی هم نبودم، قاتل زندگی خودم بودم. آدم نکشته بودم؛ ولی روحم اطرافیانم‌ رو به تراج بردم! بغضی که تو گلوم نشست مثلِ سنگی بود که فقط قصد خراشیدن گلوم رو داشت.

دهنم آن‌قدر خشک بود که نمی‌تونستم حتی آب دهنم رو قورت بدم. برای همین در جواب نغمه لبخندی مسخره زدم و گفتم:
- میشه بهم یک لیوان آب بدی؟ گلوم می‌سوزه.
به سرعت از جاش بلند شد و با گفتن 《حتما》از اتاق خارج شد. از فرصت به وجود اومده استفاده کردم و به بغضم اجازه‌ی ترکیدن دادم.

سعی می‌کردم هق- هق‌ام رو خفه کنم تا کسانی که اطرافم بودن اذیت نشن ولی مگه می‌شد؟ ان‌قدر دلم پُر بود که هیچ جوره نمی‌تونستم خودم رو خالی کنم. 
با یاد سه ماه پیش که تک-‌ تک روزهاش مثل کابوس از جلوی چشمام می‌گذشت به دنیای خاطرات سفر کردم. 

***

بیست و یک بهمن‌نود و نُه.

 

با خنده گوشی رو بین گوش و شونه‌ام نگه داشته بودم فنجونی از کابینت بالای سینگ به دست گرفتم که صدای هیجان‌زده‌ی نغمه تو گوشم پیچید:
- وقتی بهم گفت خیلی وقته می‌خواد با خانواده بیاد جلو از ذوق نمی‌دونستم چیکار کنم.
به سمتِ قهوه‌سازی که آماده‌ی سِروِ قهوه بود رفتم و قبل از این‌که چیزی از بین لب‌های نغمه خارج بشه، فنجون قهوه‌ام رو پُر کردم. پشت صندلیِ سفید رنگ میز ناهارخوری سه نفره‌ی فلزی که وسط آشپزخونه جولان می‌داد نشستم و با ته مونده‌ی خندم گفتم:
- نکنه از ذوق پریدی بغلش؟ 
جیغی کشید که رگ‌های گوشم به رعشه افتاد، با صورتی جمع شده، گوشی رو به دست گرفتم و رو بلندگو گذاشتم که فریاد زد:
- زهرمار! مگه مثل توام که تو همون اول بار قبول کنم.
با یادآوری خواستگاری علیسان نیشم بیش از حد معمول باز شد. همون‌طور که به کابینت قهوه‌ای رنگ روبه‌رو زل می‌زدم، جرعه‌ای از قهوه‌ام رو خوردم و با جدیت مصنوعی گفتم:
- بشین بابا بچه! من بودم روزی هفتصد بار می‌رفتم جلوی دادگستری تا آقای ایکس رو مشاهده کنم.

@ Torkan dori  @ Ayda rashid  @ هرمیون  @ فاطی زارعی  @ Narges.Sh   @ Deadlinecharity

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستاری ayda rashid؛ رفع مشکلات
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 4

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس ششم○

با شوخی و خنده ساعت‌ها پشت گوشی مشغول حرف زدن بودیم که با چرخیدن کلید داخلِ قفل ورودی، هینی گفتم و نالیدم:
- خاک بر سرم؛ علیسان اومد! بعداً بهت زنگ می‌زنم خانم وکیل.


قبل از شنیدن جوابش، روی قسمت قرمز رنگ لمس کردم که تماس به پایان رسید. فنجون قهوه‌ای که به خاطر تایمِ طولانی‌ای که روی میز بود رنگِ داخلیش به کدر شدن می‌رفت رو، تویِ ظرفشویی سیلور انداختم و از آشپزخونه خارج شدم، به سمت ورودی که درست پشت آشپزخونه‌ی الِ مانند خونه قرار داشت، قدم تند کردم که بین راه صدایِ خسته‌ی علیسان رو شنیدم:
- شیوا؟ عزیزم؟
از پشت بهش نزدیک شدم، با گذاشتن چهار انگشت لایِ موهام کمی از به هم ریختگیش کم کردم و دستم رو، روی شونه‌اش گذاشتم که ده متر به بالا پرید. با خنده‌ای دلبرانه، کمی بهش نزدیک‌تر شدم و لب زدم:
- منم دیوونه نترس!
نفسِ حبس شده‌اش رو آزاد کرد، چنگی به موهای حالت‌دارِ رنگ شبِش زد و کلافه گفت: 
- چرا ان‌قدر بی سروصداست این‌جا؟ فکر کردم خونه نیستی.


بی‌توجه به حرفش، لبخندی بهش پیش‌کِشش کردم و کت و شلوار طوسی خاکیش رو از نظر گذروندم. در نهایت روی موهای کثیفش استپ‌ کردم. چرا انقدر سروشکلِش به هم ریخته بود؟ متعجب و کمی نگران، ضربه‌های آرومی به منظورِ پاک کردن خاک‌ها به بدنش زدم و نالیدم:
- چرا ان‌قدر خاکی شدی؟ اتفاقی افتاده؟
چشم‌های مشکیِ خسته‌اش رو، رویِ هم فشرد و گفت:


- چیزی نشد؛ یک دیوونه زنجیری به پستم خورد. اومده بود جلوی ماشین تکون هم نمی‌خورد. از ماشین پیاده شدم تا اومدم برم حسابش رو بزارم‌ کفِ دستش، گازش رو گرفت و رفت. هرچی خاک هم بود روی سرِ من ریخت.
بعد خنده‌ای کرد که اصلاً به نظرم با جمله‌اش همخونی نداشت، پلک‌هام رو برای لحظه‌ای رویِ هم فشردم و نگران، نایلون روغنی که خریده بود رو از دستش گرفتم و به سمت هالی که با رنگ کرم، سفید چیده شده بود هلش دادم.


روی مبل یک نفره‌ی که به صورت اِل، مجاورت مبل سه نفره رو به عهده داشت نشست. موهام رو با کِش مشکی‌ای که دورِ مچ دستم بود، دُم اسبی بستم و کنارش جای گرفتم.  تا خواستم حرفی بزنم صدای علیسان مانع شد:
- عشقم مبل‌ها سفیدن، کثیف میشن.
اخمی کردم و کلافه گفتم:
- واقعا کثیفی مبل‌ها مهمه؟ یعنی چی پیاده شدم تا حسابش رو بزارم کف دستش؟ علیسان اگه چاقو کِش یا دزد بود چی؟ اگه بلایی سرت می‌آورد چی؟ 

 

خنده‌ای کرد و کُتش رو به آرومی، طوری که خاک کفِ پارکتِ کرم رنگِ خونه نریزه، درآورد. 
- چرا ان‌قدر داستان رو جنایی می‌کنی عزیزِ من؟ باور کن من حتی به اون دیوونه فکر هم نمی‌کنم! بهتر نیست بریم دوتایی یک شام قشنگ که پخت شیوا خانمِ رو به رگ بزنیم؟

اخمی ظریف از جملات اولش بین ابروهام نشست و اون‌ها رو به هم‌ نزدیک‌ار از قبل کرد با مرور جمله‌ی آخرش و  یادآوری شام، جیغی کشیدم و با گفتن 《خاک تو سرم》به سمت آشپزخونه دویدم. با دیدنِ قابلمه‌ی قورمه سبزی که بی‌شباهت به ذغال نبود، کف دستم رو به فرقِ سرم کوبیدم و نالیدم: 

- خاک‌ توی سرت نغمه!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستاری ayda rashid؛ رفع مشکلات
  • لایک 10
  • هاها 5
  • غمگین 1

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس هفتم○
  
قابلمه‌ی سیاه شده‌ رو تویِ سینک انداختم و غرولندکنان گفتم:
- یعنی تو حس بویایی نداری؟ قورمه سبزی بی‌نوا رو با ذغال یکی کردی!  لازمه پنج ساعت با اون نغمه علاف که کار و زندگی نداره صحبت کنی؟

شیر آب رو باز کردم همون‌طوری واسه خودم غر می‌زدم و نغمه رو لعنت می‌کردم که صدای علیسان از پشتِ سرم بلند شد:
- چی کار می‌کنی؟ 
از کابینت زیرِ سینک قابلمه‌ای دیگه برداشتم و ناراحت گفتم:
- غذام سوخت! داشتم با نغمه حرف می‌زدم، حواسم پرت شد. یکم صبر کن یک چیزِ حاضری درست ‌می‌کنم. 

لب پایینم رو به نشونه ناراحتی به پایین هدایت کردم که خنده‌ی علیسان بلند شد:
- بازم سوزوندی؟
ابروهام رو بالا انداختم و جیغ زدم:
- علیسان! 


باز هم لب‌های صورتی رنگش به خنده باز شد و روی صندلیِ چوبی رنگ وسط آشپزخونه نشست. به سمت یخچال سایدبای ‌ساید رفتم و پارچِ آب آلبالو رو برداشتم، لیوانی به علیسان تعارف کردم و لیوانی رو خودم نوشیدم.
- بشین برای شام از بیرون یک چیز سفارش میدم.‌
آخیش‌ای ناخودآگاه از بین لب‌هام خارج شد که از گوش‌های علیسان دور نموند، واقعاً ساعت نُه شب حوصله‌ی پخت و پز نداشتم. دستمال سری که رویِ میز بود رو برداشت و با ابروهای بالا پریده گفت:

- عشقم دیگه پایِ وسایل توی اتاق رو به آشپزخونه باز نکن!

چشم غره‌ای بهش رفتم و دست‌های سفیدم‌ که لاک مشکی رنگ باهاش در تضاد بود رو برای گرفتن دستمال سر از دستش، دراز کردم.‌

- بدِش به من! انقدر هم غر نزن.

با خنده دستمال رو به دستم داد که منم از تنبلی زیاد که تا اتاق خواب نرم روی سرم بستم. 

- خوبه اتاق خواب همین کنارِ آشپزخونه‌ست، اگه جای تراس اون طرف خونه بود فکر کنم...

 

با به صدا در اومدن زنگ خونه  ادامه‌ی حرف توی دهنِ علیسان ماسید و  جفت‌مون هم زمان به هم نگاه کردیم.
- کسی قرار بود بیاد؟

شونه‌ای بالا انداختم‌ و برای باز کردن در از تک پله‌ی آشپزخونه پایین اومدم، دمپایی خرگوشی مخصوص خودم رو به پا‌ کردم و به سمت دربِ ضد سرقت قهوه‌ای رنگ پا تند کردم.  از چشمی به بیرون زل زدم که‌ نگاهم به   مردی چهارشونه و قد بلند که پشت در منتظر ایستاده بود، برخورد کرد. این مرد غریبه کی بود؟!
با شنیدن صدای قدم‌های بلندی، نگاهم رو به عقب متمرکز کردم که برخورد نگاهم به نگاهِ علیسان مصادف با زنگ مجدد در شد. 
- چرا بازش نمی‌کنی؟


نمی‌دونستم این نگرانی از کجا منشا گرفته بود، فقط یادمه صدای لرزونم بود که به گوش علیسان رسید:
- یک غریبه پشتِ در.
 ابروهای هشتیش رو درهم پیچوند و نالید:
- چِت شده شیوا؟ مگه‌ آدم خور دیدی؟
بعد به سمتم اومد و من رو کنار زد که کاش هیچ وقت این اتفاق نمی‌افتاد! کاش هیچ وقت خونمون زنگ نداشت و هزاران کاشِ دیگه که قلبم حجم زیادش رو بعدها درک کرد.

 

@ Ayda rashid  @ Torkan dori  @ Niayesh1389  @ Narges.Sh  @ هرمیون  @ کوسه   @ نهنگ قاتل  @ فاطی زارعی  @ Heart  

 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستاری فاطمه مومنی
  • لایک 9
  • غمگین 8

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس هشتم○

با باز شدن در، خودم رو که پشت علیسان مخفی شده بودم کمی به سمت چپ مایل کردم  که‌تره‌ای از چتری‌هام رویِ چشمام افتاد.  با کنار زدنش، چشم‌هایی سبز رنگ رو مقابلِ مردمک های خودم دیدم. موهایی کوتاه که به سه سانت هم نمی‌رسید باعث شد کمی چهره ترسناک به خودش بگیره و نگاهم به دزدیده شدن از نگاه این مرد، تن بده. اون شب این ترس برام خیلی عجیب‌تر از هر اتفاقی بود. ولی علیسان برعکس من، کاملا ریلکس گفت:


- بفرمایید آقا، کاری دارید این‌جا؟
مرد، دستی به ته‌ریشش کشید، این‌که به چارچوب در تکیه زد بود و راحت سیگارش رو دود می‌کرد باعثِ شد اخم‌های علیسان درهم تنیده بشه. کامی عمیق از سیگارش گرفت و به محض خروجِ دود از دهنش غرید:
- با آقای صفری کار دارم. 
لحن محکم و بَمش ناخواسته باعث شد مجدد بهش نگاهی بندازم، مخاطبش علیسان بود ولی چشم‌هاش درست من رو نشونه ‌گرفت. 
- شما آقای صفری هستید؟ به من گفتن خونشون این‌جاست.


لحنش طوری بود که انگار علیسان رو به سخره گرفته که این باعثِ کِش اومدن لبِ من به نشونه‌ی پوزخند بود، چطور جرئت می‌کردعلیسان رو مسخره کنه؟ اما برعکسِ من که درگیرِ مسخرگیِ کلامش بودم، علیسان، مبهم نگاهی کاوش‌گرانه نثار مرد کرد و گفت:
- شما فامیلی من رو از کجا می‌دونید؟ اصلا کی هستید؟ فکر نمی‌کنم تا به الان شما رو دیده باشم. 
نیشخندی رو لب‌های نازک مردونه‌اش نشست. ولی بازهم نگاهش از من برداشته نشد، لحنِش دیگه اون‌تُنِ مسخرگی رو نداشت بلکه کاملا جدی تر‌ از هرصدایی بود که تا به الان شنیدم. 


- آقای مهندس، مهم نیست من کیم و از کجا اومدم، مهم هم نیست که من و می‌شناسی یا نه! فکر کن برای پاداش یک کار مفیدی که تو، طولِ عمرت کردی یک فرشته‌ی نجات جلوت سبز شده. باید راجع به یک سری چیزهایی که مهمه با هم حرف بزنیم.  
با به پایان رسیدن حرفش بالاخره سنگینی نگاهش از من برداشته شد و باعث شد نفس‌های تندشده‌ام سر و سامون بگیرند و عرق رو پیشونیم به سمت شقیقه‌هام راه کج کنند. 


من هم مثل علیسان تو شوک حرف‌های این مرد عجیب و غریب بودم که تُن صدای علیسان بعد مدتی بالا رفت:
- من و مسخره کردی؟ چهارساعت اینجا وقتم رو تلف کردی از فرشته واسم حرف میزنی؟ برو داداش خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه.


و بعد خواست درو ببنده که مرد مانع شد. زیپ سیوشرت مشکی رنگش رو بالا کشید و با گرفتنِ آخرین کام، سیگار رو زیرِ پاهاش له کرد.
- ببین واسم مهم نیست چه فکری می‌کنی، تو خطرین! و من به دلایلی مجبورم امشب واست یک سری چیزها رو روشن‌کنم.  


یک غریبه می‌خواست چه چیزی برای علیسان روشن کنه؟ چه خطری می‌تونست ما رو تهدید کنه؟ و این نوع حرف زدن علیسان برای وقتی بود که ترسیده و کلافه‌ست! چرا باید علیسان می‌ترسید یا کلافه بود؟
این سوال‌ها، آخرین چیزهایی بود که قبل متقاعد شدن علیسان از خودم پرسیدم، که جواب به همشون فقط نیاز به زمان داشت.

@ Ayda rashid @ Torkan dori  @ Niayesh1389  @ Narges.Sh  @ فاطی زارعی

@ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستار فاطمه مومنی
  • لایک 9
  • غمگین 7

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس نهم○

***

{مارال}
لیوانی آب برای خودم ریختم و یک نفس سر کشیدم، نیم‌نگاهی به چمدونی مشکی رنگ، که جلوی درب فلزی سفید رنگ خروجی بود انداختم و لیوان رو روی سینگ رها کردم. طبق عادت با دستمال سری سفید موهام رو به هوا فرستادم که صدای زنگ موبایلم‌بلند شد. از روی اُپنی که‌متصل کننده آشپزخونه‌ی کوچیک‌مربع شکلم به هال بود برِش داشتم که روشن_خاموش شدن اسم میعاد روی صفحه، نظرم رو به خودش جلب کرد. پوفی کشیدم، زیرلب غریدم:


- این پسر واقعا عاشقه ها! هر نیم ساعت زنگ میزنه.
بعد با قورت دادن آب دهنم، تماس رو برقرار کردم و به سمت هالی که وسایل جزئی‌ای مثل فرش، تلوزیون کوچیک و یک تشک، بالشت و پتو‌، زینتش بود قدم تند‌کردم.
- مارال، حرکت کردی؟
نفسم رو حبس کردم تا به محض آزاد کردنش، بهش بتوپَم، اما با ادامه‌ی حرفش اخمام توهم رفت و ناچار شدم رو فرش ساده‌ی سرمه‌ای_سفید بشینم.‌
- خوب گوش کن به من! اگه نرفتی، فعلا صبر کن و ازخونه بیرون نیا.


کاورِ سیاهِ دور تلوزیون‌که درست روبه‌روم بود، بهم دهن‌کجی می‌کرد. حتی انعکاس تصویر خودم با ادامه‌ی حرف های میعاد تارو تارتر می‌شد.
- امروز پلیس ها ریختن خونه‌ی ناصر چِنار، خودش رو با هرچی و هرکی تو خونش بود جمع کردن، بردن. فعلا تو خونه بمون نگرانتم!
نمی‌خواستم تو این خونه بمونم، حالا که بعد از چند وقت تصمیم به برگشت گرفته بودم باید این اتفاق میوفتاد؟‌
- من برمی‌گردم‌میعاد! دوساعت دیگه بلیط اتوبوس دارم. 
فریادش که به گوشم رسید ناخواسته‌گوشی رو ازش فاصله دادم و به دیوار سفید رنگِ سرد تکیه زدم. 
- احمق! وقتی تا بوشهر تونستن بیان‌ و ردمون رو بزنن، اگه برگردی صددرصد می‌گیرَنت! چرا نمی‌خوای بفهمی روانی؟ 


پوزخندی زدم؛ چیکار باید می‌کردم؟ تا آخر عمر تو این انباری که حتی اتاق خواب هم نداره باید سَر می‌کردم؟ از در بیرون نمی‌رفتم که خدایی نکرده گیر نیوفتم؟ نه من آدم یک جا نشینی نبودم!
- گوشِت با منه مارال؟ با یکی صحبت کردم می‌تونیم قاچاقی بریم ترکیه، یکم اون‌جا می‌مونیم آب ها که از آسیاب افتاد برمی‌گردیم! ها؟

صدایی کلافه که سعی می‌کرد نرم به نظر بیاد هم نتونست قانعم کنه. من نمی‌خواستم از کشور خارج بشم، می‌خواستم برگردم به جایی که بهش تعلق دارم. شاید داشتم خودخواهی و لج می‌کردم ولی هرچی که بود الان برای تصمیمی که گرفته بودم مصمم بودم‌. ولی میعاد گناهی نداشت که بخاطر تصمیمات‌من‌نگران بشه و حرص و جوش بخوره. به همین خاطر همون طور که برای حاضر شدن بلند می‌شدم نالیدم.

 
- خیله خب، میمونم خونه! خوبه؟
بعد از خوبه‌‌ای که همراه با یک نفس عمیق بود دیگه به یاد ندارم چی گفت. فقط آخرین جمله‌ای که گفت تو گوشم می‌پیچید:
- مارال وقتی رفتیم ترکیه یک کاری میخوام انجام بدم‌و ازت چیزی می‌خوام، امیدوارم‌دست رد به سینم‌نزنی.
و من بیخیال از همه جا باشه ای گفتم، چون ترکیه‌ای هیچ وقت درکار نبود که بخوام دست رد به سینه‌اش بزنم! شاید داشتم میعاد رو بازی می‌دادم درسته، اون دوستِ خوبم بود اما تا وقتی که پای خودم وسط نباشه! این و خودش بهم یاد داده بود.

@ Torkan dori  @ Niayesh1389  @ Narges.Sh  @ Ayda rashid  @ فاطی زارعی

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستار فاطمه مومنی
  • لایک 9
  • غمگین 6

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس دهم○

اتمام تماسم رو با یک خداحافظی مختصر رقم زدم و با طمانینه برای پوشیدن لباس از جام بلند شدم.
آب دهنم رو با پوشیدن شلوار جین جذب طوسی رنگم قورت دادم و زیرلب غریدم:


- احمق فکر می‌کنه اگه مثلِ یک بزدل اینجا پنهان بشم پلیس ها پیدام نمیکنن! حالا که پاهاشون به بوشهر باز شده همه رو یکی-یکی پیدا می‌کنند. به تنها چیزی که فکر نمیکنن برگشت ما به تهران هست، کاش بفهمی میعاد!


با جمله‌ی آخرم انگشت اشاره‌ام رو مقابل دیوار تکون دادم طوری که انگار میعاد درست روبه‌روم ایستاده. دَمی برای آروم شدن اعصابم گرفتم و چشمام رو به آرومی روی هم فشردم. مانتوییِ سفید کوتاه با شالی مشکی رو سرم انداختم و با آرایشی مختصر، آخرین نگاهم رو به آشپزخونه و هالِ مقابلم دوختم و پوزخند زدم، از ته حنجره‌ام نالیدم:
- کاش هیچ وقت به اینجا برنگردم! 


سپس با دیدنِ ساعتی که چهار عصر رو نشون می‌داد، دسته‌ی چمدونم رو به بالا کشیدم و قفل درِ رو به سمت راست کشیدم که با صدای بدی باز شد. 
حیاطی درکار نبود، به محض خروج واردِ خیابون اصلی شدم. ماسکی از کیف کوچیک مشکیم برداشتم و دهنم رو باهاش پوشوندم. عینک دودیِ گربه‌ایَم رو هم محافظ چشمام کردم.‌با نگاهی به کوچه‌ی تنگ و خلوت مقابلم نفسی عمیق کشیدم و عزمم رو برای رفتن جزم کردم.


$$$

از تاکسی زرد رنگ پیاده شدم و نگاهم رو، بین مردهایی که بین اتوبوس های رنگارنگ چیده شده در یک راستا بودند چرخوندم و به دنبالِ اتوبوس تهران گشتم، به محض پیدا کردن اتوبوسی قرمز که راننده‌اش مردی هیکلی ولی بی ریش و مو بود. چمدونم رو برای جایگذاری تحویل دادم و از پله‌های طوسی رنگ بالا رفتم، رویِ صندلی‌ای با روگیر قرمز رنگ که به پنجره نزدیک تر بود جاخوش کردم‌. 


خسته تر از اون بودم که با میعاد تماس بگیرم، این مورد رو به بعد از رسیدنم به تهران موکول کردم و یک پیام جزئی با مضمون{سلام میعاد، من دارم به تهران برمی‌گردم، متاسفم! من نمی‌تونم مثل بزدل ها تو خونه‌ام بمونم تا پلیس ها سَرم بریزن. امیدوارم بتونی زود به ترکیه بری و زندگی خوبی داشته باشی. ممنونم و معذرت می‌خوام بابتِ همه چی. وقتی رسیدم بهت زنگ میزنم. خداحافظ!}براش فرستادم. 


سپس بغض چسبیده به گلوم رو قورت دادم و چشمام رو، روی هم فشردم تا از ریزش اشکم جلوگیری کنم.

@ Torkan dori  @ Niayesh1389  @ Narges.Sh  @ فاطی زارعی  

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستار فاطمه مومنی
  • لایک 9
  • غمگین 6

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس یازدهم○

سرم رو به پنجره‌ی مربعیِ اتوبوس تکیه زدم و نفس های پی‌در پی برای آروم شدن حالم کشیدم که با بلند شدن همهمه، به سرعت از جام پریدم. 
- یعنی چی که نمی‌تونیم راه بیوفتیم؟ آقا من عجله دارم.
به دختری که کنارم مشغول کتاب خوندن بود طعنه‌ای زدم و به آرومی گفتم:
- ببخشید چیزی شده؟
چادرش رو، روی صورتِ‌گردهِ سبزه‌اش ردیف کرد و نالید:
- چند تا پلیس اومدن جلوی رفتن‌اتوبوس ها رو گرفتن. انگار دنبال یک خانم می‌گردن. 

رنگ باختن رو چجوری می‌شد توصیف کرد؟ یا لرزش پاهایی که شُل شده بودن قابل توصیف بود؟ کل تنم به رعشه افتاد. آهانی لرزون گفتم و عینکم رو، رویِ چشمام ردیف کردم. چیکار می‌تونستم بکنم؟ باید فرار می‌کردم؟ اره! 
در یک تصمیم ناگهانی از جام پریدم و خواستم به بغل دستیم بگم بلند بشه که با صدای رسایی حرف تو گلوم‌ماسید و نگاهم لباس سبز افسریه طرف رو نشونه گرفت.
- لطفا ساکت بشینید! ما دنبال یک نفر می‌گردیم، با سکوت و تکون نخوردنتون با پلیس همکاری کنید. 
نشستن نه! قشنگ روی صندلی افتادم! شالم رو با دست هایی لرزونی به جلو هدایت کردم و سرم رو پایین انداخته بودم. 
یعنی تموم بود؟ همه‌چی الان تموم می‌شد و من گیر می‌افتادم؟ 
مغزم تهی از هر فکری بود، افسر یکی، یکی مسافر هارو چک می‌کرد. فقط چند تا صندلی به من‌مونده بود. دستای مشت شده‌ای که روی رانم بود از فشرده شدن زیاد به زردی میزد. 
فقط یک ردیف مونده بود! آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو به سختی به سمت پنجره هدایت کردم تا کمتر تابلو به نظر بیام. 
- خانم لطفا عینک و ماسکتون رو در بیارید! 
ضربان قلبم انقدر بالا بود که حتی خانم کناریم هم، قابلیت شنیدنش رو داشت. جرئت برگشتن و در آوردن عینکم رو نداشتم. 
- خانم با شمام! 
لحنش رو به عصبانیت می‌رفت و صدای کلفتش ترسناک تر به نظر می‌اومد. دیگه از الان نمی‌تونستم فرار کنم، این طور سکوت تابلو ترم‌می‌کرد. 
صورتم رو به سمت مردِ لاغر و قد بلندی که با چشم و ابروی مشکی رو به‌روم وایستاده بود چرخوندم. دست های لرزونم رو به سمت عینکم بردم. به همین راحتی چیزی که‌میعاد ترسیده بود اتفاق افتاد؟ 

***

{شیوا}

با سینیِ چایی از آشپزخونه خارج شدم و لیوان های کمر باریک رو، مهمونِ عسلیِ جلوی مبل سه نفره کردم. 
خودم هم کنارِ علیسان که با اخم های در هم، روی مبل دونفره نشسته بود، نشستم.
در کمال پررویی، چایی‌ای از رو میز برداشت و کمی ازش نوشید. 
زیرلب، طوری که فقط علیسان بشنوه غریدم:
- کار درستی کردیم این‌مردک رو راه دادیم؟

@ Torkan dori  @ Niayesh1389  @ Ayda rashid  @ Narges.Sh  @ فاطی زارعی

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
رفع مشکلات!
  • لایک 7
  • سردرگم 1
  • غمگین 5

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس دوازدهم○

کلافه، شونه‌ای بالا انداخت و 《نمی‌دونم》ای نثارم‌کرد.‌ آهی آهسته کشیدم که صدای مردِ مقابلم بلند شد:
- مستقیم میرم سرِ اصل مطلب! 


متوجه بودم که علیسان به شدت عصبی و کلافه‌ست و این حالِ خرابش برام عجیب بود؛ عرقِ نشسته رو پیشونیش، نشونه‌ی خوبی نبود! فشاری به پهلوش وارد کردم که انگار تلنگری برای حمله‌ی انتحاریش بود.


- فکر نمی‌کنی باید اول خودت رو معرفی کنی و بگی از طرف کی اومدی؟ چرا باید بهت اعتماد کنیم؟ 
نیشخندی زد و کلاهی مشکی رنگ که تا به حال تو دستش بود رو، رویِ سرش گذاشت.
- وقتی من و راه دادین به خونتون یعنی بهم اعتماد کردین! پس این مهم نیست‌. می‌مونه معرفی..


مکثی کرد که باز نگاهش من رو نشونه‌گرفت. پاهایی که از کلافگی مشغول تکون دادنشون بودم به یکباره ایستاد. آب دهنم رو قورت دادم که انگار از نگاهِ بُرنده‌اش دور نموند. پوزخندی زد و نالید:
- وحید هستم. و فکر میکنم همین برای دونستن شما کافی باشه. 


علیسان مثلِ آتشفشان فوران‌کرد، به سرعت از جاش بلند شد و به سمت وحید هجوم بُرد. منیِ که تو شوک بودم وقتی یقه‌ی وحید رو تو حصارِ دستای علیسان دیدم، سریع به سمتشون رفتم و حیران غریدم:
- علیسان چیکار می‌کن...


با فریادی که زد حرف تو دهنم ماسید. حتی جرئت نفس کشیدن هم نداشتم، تا به اون شب علیسان رو انقدر کلافه و عصبی ندیده بودم. 
- روانیِ احمق، اومدی تو خونه‌ی من، رو مبلِ خونه من‌نشستی، تعیین تکلیف می‌کنی چی باید بدونم چی نباید بدونم؟ بنال از طرفِ کی اومدی این‌جا؟ 


خندید؛ این مردکِ احمق وقتی حالِ عصبیِ علیسان رو دید خندید! عصبانیت علیسان به بی‌نهایت رسید. نمی‌دونستم چطوری باید جلوی این حالش رو بگیرم، هرلحظه با عکس العمل های این دوتا گیج تر از قبل می‌شدم.

نمی‌دونستم علیسان می‌خواست چی رو بشنوه که انقدر عصبی بود. انگار داشت به وحید می‌توپید تا حرفی که اون می‌خواد بگه رو به زبون بیاره. 


- آقای صفری، این رفتار از یک مهندس با شخصیت درست‌نیست، درجریانید مگه نه؟ 
لحنِ آروم و خنثی‌اش باعث شد یقه‌اش بیشتر تو دستای علیسان فشرده بشه، سکوتم رو شکستم و بازوی علیسان رو به دست‌گرفتم. 
- عزیزم میشه یکم آروم باشی تا بفهمیم چی می‌گه؟ 


خودم هم نمی‌دونستم دلیلِ اشتیاقم برای دونستن موضوعی که این مرد قصد گفتن ازش داشت،چی بود. هرچی که بود به سختی علیسان رو به آرامش دعوت کردم و به جایگاه قبلِ خودمون برگردوندم.

@ فاطی زارعی  @ Ayda rashid  @ Niayesh1389  @ Torkan dori  @ Narges.Sh

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستاری فاطمه مومنی
  • لایک 9
  • غمگین 4

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس سیزدهم○

این بار به جای علیسان، من رشته‌ی کلام رو به دست گرفتم و با اخم‌های درهم رفته گفتم:
- آقایِ وحید لطفا حرفتون رو بزنید؛ کاری نکنید که با پلیس تماس بگیریم!
وحید که انگار دیگه از اون حالتِ تمسخره مسخره‌اش خارج شده بود، پاهاش رو، خونسرد رویِ هم‌انداخت و به حرف اومد:


- مهندس، من، هم تو و هم‌من میرزاد رو می‌شناسم، و خودتم‌خوب می‌دونی آدمی که امروز جلوی شرکت باهاش درگیر شده بودی از افراد اون بود؛ حالا اصلا مسئله این چرندیات نیست. مسئله اون سودِ میلیاردیه شراکت جدیدته که اون‌ها می‌خوان با کشتن یا زندانی کردنت از چنگت درش بیارن. تو راه رفتن یا برگشتن از شرکت یک بار هم‌نشده حس کنی کسی دنبالت باشه؟


مات کلمه‌ی 《کشتن》 به علیسان نگاه‌کردم؛ آب دهنم رو برای صدمین بار قورت دادم و لب پایینم رو گزیدم. چرا حرفی نمی‌زد؟ میرزاد کی بود؟ سودِ میلیاردی دیگه چی بود؟ 
این ها تک-تک سوالاتی بود که از خودم می‌پرسیدم، مثلِ هزاران سوالی که هنوز هم مغزم رو تحت فشار قرار می‌داد.


نگاهِ علیسان رنگِ ترس و حیرت گرفت، تک خنده‌ای عصبی زد و از بینِ دندون هاش غرید:
- گیریم که حرفات درست باشه، برای چی باید این هارو به من بگی؟ چرا نباید بری با میرزاد تو سودِ میلیاردی بدون من شریک بشی؟ 
وحید آهانی گفت و از عسلی خیاری که از قبل رویِ میوه خوری جولان می‌داد برداشت. بیخیال، گازی بهش زد و ادامه داد:


- آفرین سوالِ خوبی پرسیدی! چرا با میرزاد شریک نشدم؟

مکثی کرد و سپس با لحنی کاملا جدی که آدم رو به یاد دیوونه ها می‌انداخت گفت:

- به نظرت اگه برم به میرزاد بگم که از نقشه‌اش برای کشتن تو باخبر هستم با لبخند نصف سودش رو به من میده؟ کسی که تورو بخواد بکشه نمی‌تونه به راحتی من رو از سر راه برداره؟ بعدش هم اگه...
دیگه نمی‌تونستم کنجکاویم رو خفه کنم، وسط حرفش پریدم و کنجکاو گفتم:
- تو از کجا فهمیدی که قصد کشتن علیسان رو داره؟چطور باید بفهمیم تو داری راست میگی؟ قضیه میرزاد و سود چیه؟
مخاطب سوالِ آخرم وحید نبود بلکه علیسانی بود که متفکر به دسته‌ی مبل زل زده بود. اما انگار وحید به خودش گرفته بود چون تکیه‌ای به مبل زد و گفت:


- این‌که از کجا فهمیدم بماند چون به وقتش متوجه می‌شید. مجبورتون نمی‌کنم باور کنید چون میدونم جنابِ علیسان با چیز هایی که این چند وقت از میرزاد دیده باور می‌کنی، ولی باورم نکردین مشکلی نیست. میرزاد یکی از شُرکای شرکتِ همسرته، اون‌ها باهم یک مجموعه ای رو برای ساخت و ساز با قیمت خیلی مناسب می‌خرن که سودی میلیاردی داره. ولی شوهرت نمی‌دونه با چه مارمولکی شریک شده! 


با چند لحظه چشم تو چشم شدن با نگاه تقریبا تحت تاثیرقرار گرفته‌ی ما، در صدمِ ثانیه از جاش بلند شد و نیم‌نگاهی به خروجی انداخت. با کمی مکث، کارتی رو میز کوبید و غرید:
- اگه باور کردید و کمک خواستید باهام تماس بگیرید. 
بعد باز هم از اون لبخند مسخره‌هاش زد و ما رو تو ابهام تنها گذاشت. 


***

{مارال}
عینکم رو در آوردم، سری که پایین بود رو خواستم بالا بیارم که با فریادِ سربازی، نگاهِ افسر از روم برداشته شد:
- جناب سروان یک دختر از درِ پشتی فرار کرد...
هنوز حرفش تموم نشده بود که سروان به سرعت از اتوبوس خارج شد. مات و مبهوت به جای خالیش زل زدم، قلبِ بی‌قرارم هنوز هم‌کند و تند میزد. نفسی که تا الان حبس شده بود رو آزاد کردم و پشت هم نفس گرفتم تا بتونم از ایست قلبی احتمالی جلوگیری کنم. جوشش اشک تو چشمام باعث شد عینکم رو به جای اولش برگردونم و به آرومی به اشک‌هام اجازه‌ی ریختن بدم. انقدر استرس کشیده بودم که این اشک ها حقم بود.

@ Ayda rashid  @ Torkan dori  @ Niayesh1389  @ Narges.Sh  @ Li_liumღ  @ فاطی زارعی

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستاری فاطمه مومنی
  • لایک 8
  • غمگین 5

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس چهاردهم○

از گریه‌ی زیاد چشم هام‌رو به سنگین شدن  می‌رفت که‌مقصودش قدم برداشتن در راهِ خواب عمیق بود، نمی‌دونم چقدر گذشت که خواب من رو در خودش بلعید. 


با تکون های شدید ماشین، سرم ضربه‌ی محکمی به تنه‌ی ماشین خورد که آخم رو به همراه داشت. با ماساژ سرم، چندین ثانیه فکرم رو درگیر مکان مورد نظر کردم که یادم اومد کجام! چندین ساعت خواب باعث شده بود طولِ راه زیاد رو حس نکنم، فقط کمردردی که نسیبم شده بود تو ذوق میزد.


ناخواسته‌چنگی به کوله‌ای که رو پام‌گذاشته بودم زدم و با نیم‌نگاهی به صندلی های پر شده‌ی اتوبوس، گوشیم‌رو به دست‌گرفتم. برای تماس با میعاد دودل بودم؛ نمی‌دونستم باید چه چیزی بهش بگم یا قرارِ چی چیزی بشنوم. نمی‌تونم سیزده تماسِ از دست رفته‌ای که میعاد زحمتش رو کشیده بود هم‌نادیده بگیرم. هرچی که بود اولین بار بود که انقدر داشتم استرس رو به جونم وصله می‌زدم.

همیشه سعی می‌کردم نترسم و خودم رو نبازم؛ محکم بمونم و خودم رو اولویت قرار بدم‌. تا حدودی هم‌موفق بودم اما الان فقط دلم یک جای امن می‌خواست‌تا بتونم راحت نفس بکشم.

هرچقدر هم این کار رو انجام بدم باز عذاب وجدانی که از این فرار ها دارم مثلِ خوره به جونم‌میوفته، تک-تک اعضای بدنم‌رو لمس می‌کنه‌و در اخر تو سرم ساکن میشه و سردرد برام هدیه میاره. 
سروصدای صندلی پشتیم باعث تیز شدن گوشام شد:
- ای وای عزیزمن الان کیه که نگران‌ما بشه؟ شوهرم گذاشت رفت پشت سرشم‌نگاه نکرد، بابا رفتن که الان کاری نداره.


پوزخندی زدم سرم رو نود درجه به سمت پنجره چرخوندم، با گرفتن دمِ عمیقی، دکمه خاموش شدن رو چند ثانیه فشردم و با لرزش دست خاموشش کردم. این‌طوری بهتر بود! میعاد می‌تونست همکار و دوست های جدید پیدا کنه، چه نیاز به من بود؟
بغض چسبیده به گلوم باعثِ عصبانیتم‌می‌شد. اولین حرفی که میعاد بعد از ورودم به‌گروه گفته بود رو هرگز نباید فراموش می‌کردم! من باید همیشه سه اصل رو سرلوحه زندگیم کنم تا طاقت بیارم.


- این‌جا باید سه اصل رو رعایت کنی تا عمری طولانی و آروم داشته باشی. اصل اول! تو شرایط اضطراری خودتم بزار و فرار کن. اصل دوم! به هیچ کس، حتی خودت هم اعتماد نکن چون‌ممکنه خودت هم به خودت خنجر بزنی. و اصل آخر! قلبت رو بنداز تو نایلون مشکی، دَرِش رو هم ببند و ساعت نُه بزار جلویِ درِ خونتون تا شهرداری ببره. 
و این سه قانونی بود که هرکس رعایتش نکرد بد ضربه خورد. نمی‌خواستم تو این لحظه مثلِ آدم های دورم باشم. 


نمی‌دونم چقدر گذاشت که صدای کلفتی من و از عالم هپروت به دنیای نامردِ آدم ها برگردوند. 
- خانم رسیدیم ترمینال، نمی‌خواید پیاده بشید؟
نگاهم به سمت راننده که با دستمال یزدی دور گردنش مشغول خاروندن گردنِ کلفتش بود چرخید، از جام بلند شدم و با نیم نگاهی به هیکلِ درشتِ و قد بلندش از ماشین پیاده شدم. از شوفر راننده که‌پایین ماشین مشغولِ پس دادن چمدون ها بود، چمدونم رو گرفتم. 
- ممنون! 


صدای آرومم، تو سروصدای ترمینالِ تهران‌گم شده بود. لبخندی تلخ زدم‌ و اروم نالیدم:
- بازهم برگشتم تهران.
شالی که از موی لختِ مشکیم قصدِ سُر خوردن رو داشت موفق شد. با ردیف کردنش، دسته‌ی چمدونم رو به دست گرفتم و به سمت ایستگاه تاکسی‌ای که جلوی ترمینال بود قدم های بلند برداشتم.

@ Masoome  @ Ayda rashid  @ Torkan dori  @ فاطی زارعی   @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستاری فاطمه مومنی
  • لایک 6
  • غمگین 6

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس پانزدهم○

***

{رادمان}

کامیِ عمیق به سیگارم زدم و تکیه‌ام رو از صندلی راکِ قهوه‌ای که روش لَم داده بودم برداشتم. 
همون‌طور که دست راستم رو به سمت جیبم هدایت می‌کردم، پوکه‌ی سیگار رو تو جا سیگاری خاموش‌کردم. 
- نمی‌خوای برگردی؟
مردمک‌های مشکیم رو به سمت رخِ سبزه‌ی باراد چرخوندم و نیشخندی نثارش کردم. 
- کجا؟
این‌بار نوبت اون بود که تکیه‌اش رو از مبلِ راحتیِ چرم برداره و به سمتم حرکت‌کنه. چنگی به ته ریشش زد و عصبی گفت:
- چرا انقدر خودت رو زدی به نفهمی؟ 
یک تای ابروم رو بالا انداختم و لبخندی کج رو لبام نشوندم. 
 باز هم از پاکت، سیگاری جدید برداشتم و به چشم‌های قهوه‌ایش زل زدم. تابِ نگاه خشکم رو نداشت چون بلافاصله سرش رو پایین انداخت و دست‌ِ راستش رو مشت‌کرد. 

با تک خنده‌ای سرد، فشاری به شونه‌ی راستش وارد کردم و از ته‌حلقم، هشدارگونه گفتم:
-  حرف‌های‌گنده تر از دهنت می‌زنی پسرعمو!
با مکثِ کوتاهی، مردمک‌هاش رو، رویِ هم فشرد و《منظوری نداشتم》ای بَم از بین لب‌هاش خارج شد که نگاهِ خنثیای من رو به همراه داشت.
- وقت برگشت برسه، برمی‌گردم. فعلا باید بشینم ببینم قرارِ چی بشه. 
با فندکِ طلایی رنگی که روش به لاتین اسمم حک شده بود آتیشی به سیگار جدیدم زدم و به سمت پنجره‌ی بزرگِ ویلا که استخرِ تو حیاط رو تداعی می‌کرد قدم برداشتم. 
- فعلا همه چی داره خوب پیش میره. 
چنگی به موهای مشکی رنگم زدم و خمیازه‌ای کشیدم؛ همه چی باید خوب پیش می‌رفت! جرئت خوب پیش نرفتن هم داشت؟
- می‌دونم! 
لحنش آروم بود ولی می‌تونستم حرصِ ته صداش رو حس کنم. باز هم پوک های پی‌درپی‌ای که به سیگارم میزدم  فضای خونه رو کثیف تر از قبل می‌کرد. ولی این بار دودش رو تا زمانی که حرف از دهن باراد خارج نشه تو دهنم نگه داشتم. 
- واقعا چرا کاری نمی‌خوای بکنی؟ می‌خوای بزاری بمیره؟
خنده‌ای عصبی که به لبم اومده بود باعث شد زودتر از موعود بیخیال خروج دود بشم اجازه‌ی خروجش رو صادر کنم. 
نگاهم رو به سمتش چرخوندم، نمی‌خواستم خشمِ تو چشم‌هام معلوم باشه، به همین خاطر تغییر موعظه دادم  و لبخندی رو لبم نشوندم، خونسرد گفتم:
-  مرگ و زندگی اون چه فرقی به  حال تو داره که از وقتی اومدی سرم رو خوردی؟
نگاهش دو-دو میزد، می‌دونستم یک حس های  بهش داشته ولی واقعا برام اهمیت نداشت. برام مهم نبود چه بلایی سرِ اون دختر میاد حتی اگه واقعا هم بی‌گناه باشه.
- خودت هم می‌دونی مارال به دستور تو اون کارهارو کرده، حالا می‌خوای بیخیالش بشی و بزاری به راحتی دستگیر بشه؟ اون برگشته تهران و از تو انتظار کمک داره.

با صدای زنگِ موبایلم نگاهم رو به سمت کانتری که درست روبه‌روم بود چرخوندم. دست راستم رو داخلِ جیبِ اسلش مشکیم فرو کردم و به سمت‌کانتر قدم‌های محکم برداشتم. قبل این‌که دستم به گوشی برسه غریدم:

- حوصله ندارم قصه‌ی لیلی و مجنون بشنوم، داری میری در هم پشت سرت ببند!

سپس با همون دستی که سیگار رو بین خودش جاداده بود گوشیم رو برداشتم که شماره‌ای ناآشنا باعث گره خوردن ابروهام در هم شد. 

@ Masoome  @ Ayda rashid  @ Torkan dori  @ Niayesh1389  @ فاطی زارعی  @ Roksana

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستاری فاطمه مومنی
  • لایک 4
  • غمگین 5

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس شانزدهم○

نگاهی به باراد انداختم که انگار فهمید چی تو فکرم می‌گذره، به سمت پله‌ها رفت تا از طریق دربِ خروجیِ طبقه‌ی پایین از خونه خارج بشه. قبل از اینکه پاهاش پله‌ی چوبیِ قهوه‌ای رنگ رو لمس کنه غریدم:
- هیچ مداخله‌ی تو کاری که داره انجام میشه نمی‌کنی، وای به حالت فقط یک چیز طبقِ نقشه پیش نره.  


نیم‌رخی که‌پوزخندی رو به همراه داشت بهم دهن‌کجی می‌کرد، با صاف کردنِ گلوش هم نتونست صدای گرفته‌اش رو ازم مخفی کنه:
- کی جرئت داره رو حرف شما حرف بزنه رئیس؟ میزارم تک-تک بچه‌ها یکی-یکی دست پلیس بیوفتن و اعدام بشن، مهم‌نیست چون کسی نباید رو حرف رئیس حرف بزنه!


سپس صدای کفش های کالجش بود که با برخورد به پله‌ها منعکس می‌شد. برای آروم شدنم نفسی تازه کردم و لعنتی به بارادی که با اومدنش اعصابم رو بهم ریخته بود فرستادم. 
حوصله‌ی صحبت با فردی که پشت خط بود رو نداشتم، با انگشت اشاره و وسط، ماساژی نثارِ شقیقه‌هام‌کردم و به سمت راهرویی که نمایان‌گر اتاق خواب ها بود قدم‌برداشتم، برای لحظه‌ای با بالا اوردن سرم،انتهای راهرو بهم چشمک زد.

چشمم به عکس خودم و اون افتاد. رو چه حسابی گذاشته بودم این عکس رو انتهای راهرو قاب بگیره؟ صورت سفید و گردش کلافه‌ام می‌کرد، موهایی که پریشون دورش ریخته شده بود و نگاهِ تب دارِش لحظه‌ای من رو از تصمیمم باز داشت ولی با اون کاری که  اون با من کرد، همه‌ی حسِ خوبم بهش به تاراج رفت. نمی‌تونستم کسی که گولم زد و حتی قصدِ کشتنم رو داشت به حال خودش رها‌کنم، حتی اگه...

پوفی کلافه از گلوم خارج شد و نگاهم به سمت دربِ سفید رنگِ اتاقم تغییر جهت داد. دسته‌ی سردِ دستگیره‌ی نقره‌ای رنگ‌رو لمس کردم که در با صدای ملایمی باز شد. تخت دونفره‌ای که با کاورِ شکلاتی تزئین شده بود تو همون نگاه اول سیلی‌ای به صورتم زد و تکه‌ای از خاطرات مسخره رو تو سرم زنده‌کرد. 


پاهام رویِ پارکتِ قهوه‌ای اتاق کشیده می‌شد و نگاهم به آینه‌ی کنارِ تخت که دورش رو لامپ‌های گردِ سفید رنگ‌پوشونده بودند، بود. 
با مردمک های‌مشکی خسته به آینه زل زدم که صدایی تویِ سرم پیچید و باعث شد رگه‌های مغزم متورم بشن و تیر بکشن.
- عشقم یکم چشمات رو بخندون! چشم هم‌گاهی به خندیدن نیاز داره. 


با کف دستم، سرم رو فشردم و لب به دندون گرفتم. 
- چیکار کردی با من لعنتی؟ من می‌خواستم نجاتت بدم چرا از پشت بهم خنجر زدی؟
جوشش اشکِ تو چشمام باعث شد عربده‌ای بکشم و هرچی وسیله رویِ میزِ کنار تخت بود رو به زمین بکوبم. اون هم باید تقاص پس میداد، همه باید تقاص پس می‌دادن مهم نبود کی چیکار کرده، کی بی‌گناهه و کی‌گناهکار. حتی مهم نبود که به دستور من‌کاری کرده و کی برخلاف دستور من. همه باید مجازات می‌شدند!

@ Masoome  @ Ayda rashid  @ فاطی زارعی  @ Torkan dori  @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستاری فاطمه مومنی
  • لایک 4
  • غمگین 6

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس هفدهم○

گوشی‌ای که تو دستم ویبره می‌خورد باعث شده نگاهم از پارچ و لیوان شکسته شده برداشته بشه و به خاموش-روشن شدن صفحه گره بخوره. نیم‌نگاهی به دست‌های زخمیم انداختم و دکمه‌ی اتصال تماس رو لمس کردم. 
- چرا گوشیت رو جواب نمی‌دی؟
با نشستنم رویِ تخت و شنیدن صدایِ بلند وحید، موبایلم رو، رویِ اسپیکر گذاشتم و رویِ ران پام قرار دادم. 
- می‌شنوم!


صدایِ خونسردم با حال درونیم در تناقص بود؛ از درون داشتم آتیش می‌گرفتم ولی صدام طوری بود که انگار همه چی گل و گلستون بوده و خواهد بود.
- خبر رسیده دادگاه افتاده برای یک هفته دیگه.
ناخواسته نفس عمیقی کشیدم که باعث بهم پیچیده شدن اخمام شد. دست زخمیم رو سمت چپِ سینم بُردم که تیشرت سفیدم رو به رنگ سرخ تغییر داد؛ فشاری نثارش کردم و نالیدم:
- خب؟ 


سروصداییِ که از اون طرفِ خط به گوش می‌رسید رویِ مغزم راه می‌رفت. خواستم اعتراض بکنم که حرفش باعثِ بهم دوخته شدن لبم شد:
- واقعا می‌خوای بزاری به جرم‌نکرده اعدام بشه؟ 
سکوتم طولانی شد؛ همین سوال رو وقتی باراد ازم پرسید خیلی راحت جواب دادم پس باز چه مرگم بود که مثلِ احمق ها سکوت‌کرده بودم؟ 
آب دهنم رو قورت دادم و پلک‌هام رو، رویِ هم مستحکم کردم. برای جالب بود امروز همه برای من رابین هود شده بودند و نمی خواستن‌کسی اعدام بشه!
- اره. 


صدام خَش داشت یا لرزش، نمی‌دونم! فقط می‌دونم انقدری محکم نبود که وحید رو قانع کنه. 
- چرا وقتی نمی‌خوای میزاری که این اتفاق بیوفته؟ تو می‌تونی خیلی راحت جلویِ این اتفاق...
مابین حرفش پریدم و برخلاف میل باطنیم که هرچی صدمه می‌دیدم بخاطر اون بود گفتم:
- تمومش کن وحید! سرم برای بحث در این باره به اندازه‌ی کافی درد می‌کنه. کِی از کشور خارج میشی؟ 
با کاسته شدن سروصدا از اون ورِ خط، سرم رو، رویِ بالشت سفید رنگ گذاشتم و دراز کشیدم که گفت:
- فعلا که اکثر بچه‌ها رو گرفتن، نگرانتم رادمان! نمی‌خوای با من از کشور بریم؟


خندیدم، خنده‌ای که نشون از سرمستی نبود فقط دیوونه شدنم رو به اثبات می‌رسوند.
- پلیس هیچ وقت دنبالِ آدم مُرده نمی‌گرده! زودتر برو، وقتی رسیدی خط جدید بگیر و بهم زنگ بزن. 
با مکث ریزی، با صدای آرومی ادامه دادم:
- دستگیر نشو! این یک دستوره.


***

{شیوا}
به محض رفتنِ وحید، نگاهم رو به چشم‌های حیرون علیسان دوختم و گفتم:
- این هایی که این مرتیکه گفت راسته؟ پس چرا به من چیزی نگفتی؟ شراکت میلیاردی از کجا اومد یهو؟
روضه‌ی سکوتِ علیسان از هر لحظه کلافه ترم می‌کرد و باعث می‌شد موهام رو هی به عقبم بفرستم‌و پوفِ کلافه از بین لبام خارج بشه. 
- نمی‌خوای حرف بزنی؟ علیسان با توئم! 


انگار کُفر اون هم دراومده بود چون عصبی طغیان کرد: 
- اره راست می‌گفت! با یکی از آدم‌های پولدار دورَم زدیم تو کارِ ساختن چیزی که سودِ میلیاردی داره! حالا خیالت راحت شد؟ دست از سرم بردار. 
سپس بی‌توجه به نگاهِ بهت زده‌ی من به سمت اتاق خوابی که درست کنارِ آشپزخونه قرار داشت پاتند کرد و به محض ورود به اتاق، در رو به چارچوبش کوبید.

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستاری فاطمه مومنی
  • لایک 4
  • غمگین 5

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس هجدهم○

متجعب و مات، رویِ مبلِ مستقر شدم و چشمام رو هولِ محورِ خونه گردوندم، در آخر نگاهم به درِ بسته‌ی اتاق خواب گره خورد. چی باعث شده بود علیسان انقدر آشفته باشه؟


{بازگشت به زمان حال}
با تکون خوردنِ شونه‌ام، نگاهم رو از پنجره‌ی مقابلم برداشتم و به نغمه‌ای که نگران، کلماتی رو به زبون می‌آورد چشم دوختم:
- شیوا؟ بیا این آب و بخور. چِت شده دختر؟ صدام رو می‌شنوی؟
پلک هام رو، رویِ هم فشردم و دست های مشت‌شده‌ام رو به سمتِ لیوانِ پلاستیکی‌ای که به سمتم گرفته بود، دراز کردم. نگاه خیسم رو به سقف سفید دوختم و گفتم:


- حواسم نبود، ممنون! 
صدایِ‌گرفته‌ام باعث درهم رفتنِ اخم‌های نغمه شد.
- باز داری همه چی رو از اول مرور می‌کنی که محو شدی؟
به کمکِ میله‌ی آهنیِ تخت، سرِ جام نشستم و یک‌نفس،محتوای لیوان رو به سمت معده‌ام هدایت کردم ولی باز هم از خشکیِ گلوم کاسته نشد. 
نگاهم رو به مردمک های عصبی ولی نگرانش دوختم و نالیدم:


- عروسیت دو ماه دیگه‌ست، نه؟ 
بی‌ربط بودنِ حرفم، ابروهاش رو به بالا هدایت کرد. صداش به شگفت‌زده بودن تن داد و گفت:
- این چه سوالیه الان؟
لبخندی بهش هدیه کردم و حرفی که می‌خواستم بهش بگم رو قورت دادم!
- هیچی! همین‌جوری.


در دل برای نبودن تو عروسیِ بهترین رفیقم افسوس خوردم و سپس به سِرمی که تا به اتمام رسیدنش تایم زیادی باقی نمونده بود زل زدم که ردِنگاهم توسط نغمه دنبال شد:
- من برم پرستار رو صدا کنم. 
خواست بره که با دست سالمم مانعِ رفتنش شدم. نگاهِ منتظرش من رو برای گفتن حرفم دودِل می‌کرد. نفسی گرفتم تا ضربان قلبم کمی کنترل بشه، حتی با فکر بهش حالم دگرگون می‌شد. 


- چه بلایی...سرِ جنازه‌اش...
لکنت زبون و لحنِ ترسیده‌ام، باعث شد نغمه به انتهای صحبتم پی ببره و با لحنی ترحم‌آمیز بگه:
- خانواده‌اش رو وقتی کوچیک بوده تو زلزله از دست میده؛ تنها کسی هم که از بستگانش محسوب می‌شد، یعنی پسرعموش، بارادِ میناوند، جنازه رو دیده و تایید کرده. بعد از رایِ دادگاه دفن می‌شه.

 
لرزشِ چونه‌ام بی‌اختیار بود؛ بغضم رو نمی‌دونستم چطوری باید قورت بدم. حتی با فکر به اون شب پاهام رو شُل می‌کرد.‌
نغمه که از حالِ بدم مطلع شده بود، جسمش رو دوباره، مقابل جسم من قرار داد و دستای سرده‌ام رو درون کوره‌ی آتیش بین دستای خودش فشرد. 


- من می‌دونم تو بی‌گناهی شیوا! و مطمئن باش نمیزارم اتفاقی برات بیوفته، انقدر استرس نداشته باش فدات بشه نغمه.
نیشخندی زدم و اشک تو چشمام رو با پلک زدنِ پی‌درپی پس زدم. 
می‌ترسیدم؛ از گفتن یک سری حقایق به نغمه‌می‌ترسیدم. لبم به بازگوییِ تمومِ اتفاقات اون شب تن نمی‌داد و بیچاره نغمه‌ای که داشت بیخودی خودش رو به در و دیوار میکوبید.

@ Masoome   @ Ayda rashid  @ Torkan dori  @ Niayesh1389  @ فاطی زارعی

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستاری فاطمه مومنی
  • لایک 2
  • غمگین 7

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس نوزدهم○

وقتی از شرِ سِرُم خلاص شدم، به کمک نغمه لباس هایی که به تازگی برام آورده بود رو تن کردم. تیپِ سرتاپا مشکیم و صورت بی‌روحم، ‌من رو بی شباهت به زنان شوهر مُرده نکرده بود. از تصور مرگِ علیسان لبم رو گزیدم که صدای نغمه به آرومی زیرِ گوشم طنین انداخت. 


- چندتا افسر بیرون‌منتظرن، بهمون فعلا اجازه‌ی ملاقات نمیدن. من مستقیم دنبالِ وحید می‌گردم خیالت راحت باشه هرطور شده پیداش می‌کنم تا از طریق اون به قاتل اصلی برسیم. اون عوضی قطعا یک چیزهایی می‌دونه!


آب دهنم‌رو قورت دادم و سکوت‌کردم. حرفی برای گفتن نداشتم، یعنی هنوز هم تو گفتن حرفم دودِلی به خرج‌می‌دادم که از حماقت محضم بود! با گرفتنِ دَمی عمیق از هوایِ گرفته‌ی بیمارستان که بوی الکلش خفه کننده بود، خودم رو با تکیه به نغمه به جلویِ دربِ خروجی اتاق کشوندم. با دیدن دو خانم چادری که با درجه‌های رویِ قفسه سینه‌شون‌مقابلم ایستاده بودند نگاهم رنگِ غم‌گرفت. باز هم باید به اون اتاقِ خفه‌ای که اصطلاحا بهش انفرادی می‌گفتن پناه می‌بردم. اتاقی که حتی دیوارِ سفید رنگش هم تیره و تار بود. قبل اینکه تکیه‌ام رو از شونه‌های نغمه سلب کنم رو به رخسارِ گندمیش، نالیدم:
- اگه تونستی به ملاقاتم بیا، باید یک سری چیزهارو بهت بگم. 


برای لحظه‌ای نزدیک شدنِ ابروهاش رو به سمت هم، حس کردم. که با حس سردیِ یک چیزی نگاهم رو به سمت مچ دستم سوق دادم‌و نشد از اخمالود بودن نغمه مطمئن بشم.  دستبندی که دستم رو احاطه کرده بود باعثِ لرزیدنِ قلبم شد. 
قبل این‌که اون زن ها من رو به سمت خروجیِ انتهای راهروی بیمارستان که‌پر از افراد سفید پوش و بیمار‌های در حال ورود بود ببرند، صدای عصبی نغمه که بیشتر رو به دلخوری می‌رفت رو  شنیدم:


- منظورت چیه شیوا؟ دیگه چی مونده که به من‌نگفتی؟ مگه تو نگفتی همه چی همون طوریه که به من‌گفتی؟ 
باز هم سکوت رو ترجیح دادم! چطور می‌تونستم از گناهی که کرده بودم براش بگم؟ چطور می‌تونستم ریسمانی اشتباهی که بهش چنگ زده بودم رو با سری بالا اومده اعتراف کنم؟ اون لحظه در توانم نبود که به کارهایی که کردم‌اعتراف کنم ولی الان که فاصله‌ی چندانی تا مرگ نداشتم تنها راهِ زنده موندم رو در اعتراف می‌دیدم. هرچند مطمئن نبودم موثر باشه!پلک‌هام رو حتی با تصورِ مرگ رویِ هم فشردم و به آهی بی‌صدا  مجوز خروج از لب‌های خشک شده‌ام رو دادم.  قبل اینکه دیر بشه چشم‌های غبار‌آلوده‌ام رو به رخِ نغمه گره زدم و با بغض نالیدم:


- میبینمت نغمه، لطفا وحید رو پیدا کن! 
سپس با کشیده شدنم دیگه هیچ صدایی از نغمه تو گوشم پخش نشد. خواستم اشک نشسته تویِ چشمام، رو با گزیدن لبم کنترل کنم ولی موفق نشدم. باز هم صورتم بود که اسیر اشک های مزاحم شد.


به محض دیدنِ وَنِ سفید رنگ و فکرِ برگشتن به اون‌مکان کذایی، آهی کشیدم‌که صدای کلفت زنِ هیکلیِ سمت راستم که کلمه‌ی 《سوار شو》رو به زبون آورده بود، من رو ناچار به نشستن درونِ وَن‌‌کرد.

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
رفع مشکلات!
  • لایک 2
  • غمگین 7

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس  بیستم○ 

***

{مارال}
مجدد از طریق تلفن عمومی، شماره‌ای که تویِ برگه‌ی سفید رنگ نوشته بودم گرفتم که باز هم صدایِ مسخره‌ی بوقِ اشغال تو گوشم پیچید. 
- چرا جواب نمی‌دی احمق؟
از باجه‌ی تلفن فاصله گرفتم و کوله‌ام رو با کلافگی رویِ شونه‌ام مرتب کردم.‌


تا الان باید باراد پیدام می‌کرد و به کمکم می‌اومد‌ پس چرا انقدر دیر کرده بود؟ 
- هی خانم! 
با شنیدنِ نجوایی کودکانه، سرم رو به عقب برگروندم که با پسرِ بوری
 که آفتاب درست فرقِ موهایِ طلایی رنگش شلاق میزد چشم تو چشم شدم. 
با گرفتنِ موبایلی به سمتم، ابروهام بالا پرید که گفت: 


- آقا باراد گفتند فعلا یک جا‌مخفی بشید به وقتش به همین تلفن زنگ‌می‌زنند، اوضاع روبه‌راه نیست. 
سپس با فشردنِ گوشیِ مشکی‌ای معمولی‌ای به سرعت نور، چشم‌های آبی رنگش رو به روم بست و فرار کرد. 
مبهوت، گوشی رو به بالا هدایت کردم و مقابل چشمم قرار دادم. اون می‌دونست‌من اینجا هستم و جواب زنگ هام رو نمی‌داد؟


اخمی بین ابروهام نشست و نگاهم رنگ خشم به خودش گرفت. 
چطور ازم می‌خواست این‌جا مخفی بشم؟ اگه‌گیر پلیس می‌افتادم چی؟ 
جیغی خفه‌ از بین لبام خارج شد و نگاهم خیابون خلوتی که تاریکیِ هوا اون روز ترسناک کرده بود رو کاوش کرد، باز هم فحشی زیرِلب نثارِ باراد احمق کردم و به سمت تنها کورسوی امیدم که سوپرمارکتی کوچیک در انتهای خیابون بود، قدم برداشتم.

لامپ‌های حبابیِ گردی که به پایه‌های بلندِ سفید رنگ‌متصل بود تنها روشن کننده اون خیابون‌منفور بود. 
 آب دهنم رو قورت دادم زیرلب نالیدم:
- مارال تو از شرایط سخت تر از این جونِ سالم به در بُردی و الان با اینکه  باید اعدام میشدی، آزادی! دیگه دردت چیه دختر؟ 


خندیدم و به دیوونگی خودم لعنتی فرستادم. 
با دیدنِ خانمی که پشت باجه‌ی سوپرمارکت مشغول پاک کردنِ میزِ جلوش بود، لبم رو با زبون تر کردم. برای جلب کردنِ توجه‌ی زن به خودم گلوم رو صاف کردم و چند سرفه مصلحتی مهمونِ مغازه‌ی سوت و کورش کردم.
- اِهِم!
با بالا اومدنِ نگاهِ زن و دیدنِ چشم‌های مشکی‌ای که سردی خاصی دَرِش نهفته بود ناخواسته اخمی کردم و چند قدم به جلو برداشتم. از قفسه‌‌هایی که مواد خوراکی روش جولان می‌داد گذشتم و خودم رو به میزی که حصاری بین من و زن مقابلم بود رسوندم. 


- من به یک خونه یا مسافرخونه برای اقامت کوتاه مدت نیاز دارم، شما می‌دونی از کجا باید چنین جایی رو پیدا کنم؟
به روسریِ سرخابی رنگش رو گره‌ای محکم وارد کرد و موهایی شرابیش رو از کنار شقیقه‌هاش به پشت گوشش هدایت‌کرد. 


- دوتا خیابون اون طرف تر یک هتل هست.
کلافه، دستی به موهام کشیدم و طوری که نشنوه غریدم:
- از کالیفرنیا نیومدم، خودم می‌دونم اونجا هتل داره احمق. 
سپس با لبخندی مصنوعی، ساعدم رو، رویِ میز گذاشتم و گفتم:
- در جریانم خانم عزیز! ولی شناسنامه‌ام همراهم‌نیست، پس نیاز به جایی دارم که بشه بدون شناسنامه ساکن شد، مفهومه الان؟

@ Masoome  @ Torkan dori  @ فاطی زارعی  @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
  • لایک 3
  • هاها 1
  • غمگین 4

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس بیست و یکم○

زن خواست چیزی به زبون بیاره که با برخورد چیزِ سفتی به پشتم آخی بی‌جون از بین لب هام خارج شد و در نهایت نگاه تارم بود که به لبخندِ کثیفِ لبای زن برخورد کرد و صدای زمین خوردنم آخرین پژواکی بود که در فضای خفه‌ی مغازه پیچید.


***
 

هشت بهمن نود و نُه

{فلش‌بک}

صدای موسیقی‌‌ای لایتی که فضای خونه رو اشغال کرده بود باعث شد سرم رو به پشتیِ صندلی تابیِ یاسی رنگ تکیه بدم. 
جام نوشیدنی‌ای که در دستم بود رو به لب های سرخم نزدیک کردم و جرعه‌ای ازش نوشیدم. 
با بلند شدن صدایِ میعاد از اتاق خواب اخمی کردم و فریاد زدم:
- گذاشتی دو دقیقه تو حس و حال خودم باشم؟
همون طور که از تک اتاقِ خونه که درست روبه‌روی من قرار داشت خارج می‌شد و تیشرت آبی رنگش رو به تن می‌کرد غرید:


- فعلا سوژه‌ی جدید داریم. رئیس دستورِ یک عملیات جدید داده، پاشو آماده شو مارال! 
قهقهه‌ای زدم و با بلند شدنم، لیوان رو، رویِ اُپنِ کنارم که نمایان گر بودن آشپزخونه در پشت سرش بود رها کردم. به سمت میعاد قدم تند کردم و هیجان زده گفتم:
- یعنی باز هم قرارِ بریم رو دورِ هیجان؟ وای عالیه! 
نیمچه لبخندی روی لبش نشست و با کشیدن کِش موهام و باز کردنشون غرید:


- آره حالا برو آماده شو تا دیر نشده.
چشم غره‌ای بهش تقدیم کردم و همون طور که با غرولند مجدد موهام رو دم اسبی می‌بستم گفتم: 
- پس بالاخره می‌تونیم رئیس رو ببینیم؟
شونه‌ای بالا انداخت و با تکون دادنِ گوشیش تو هوا گفت:
- نمی‌‌دونم؛ خبرِ ماموریت جدید رو باراد بهم داد. فعلا باید به پاتوق بریم.


هیجان‌زده، بشکنی زدم و به سمت وسایلی که تو اتاق میعاد گذاشته بودم گام های بلند برداشتم.
- تا آماده میشم ماشین رو، روشن‌کن. 
قبل از کوفته شدن در، داخلِ چارچوبش، باشه‌ی میعاد رو شنیدم و شروع به پوشیدن جینِ مشکی رنگم به همراهِ هودیِ زرد و کلاه مشکی، کردم.
از هیجان زیاد، نمی‌تونستم رویِ پاهام بند بشم. چند وقتی بود که رئیس دستورِ استپ ماموریت هارو داد و ما بیکار بودیم. حالا که یک خانواده‌ی دیگه به پستمون خورده بود یعنی یک هیجان جدید در راه بود. 


قبل این‌که دیر بشه چنگی به موبایلم زدم و به سمت کلید های برق رفتم، نگاهی به مبل های راحتی  یک دست یاسی خونه انداختم و همون‌طور که از سردی زیاد سرامیک‌های سفید کف خونه به ستوه اومده بودم با غرق کردن خونه در تاریکی، ازش خارج شدم. 
پله‌ها رو دوتا-یکی به پایین دویدم که به درِ آهنین خروجیِ طلایی رنگ آپارتمان‌میعاد رسیدم. 
طولی نکشید که جفتمون سوار بر دویست و هفت میعاد در راهِ پاتوق بودیم.

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
ویراستاری فاطمه مومنی
  • لایک 4
  • غمگین 5

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

○سکانس بیست و دوم○ 

نیم‌نگاهی به ساعتِ ماشین که هشت شب رو به نمایش گذاشته بود انداختم و همون‌طور که به ترافیکِ طولانیِ مقابلمون زل می‌زدم غر زدم:
- چرا انقدر امروز خیابون ها شلوغه؟
میعاد همون‌طور که با یک دست فرمون رو گرفته بود و با دست دیگه در درون داشبرت چیزی رو برمی‌داشت، تک خنده‌ای زد و گفت:


- معلومه خیلی هیجان داری وگرنه چطور نمی‌دونه تو تهران ما اکثرِ زندگیمون رو تو ترافیک گذروندیم؟
به لحنِ بامزه‌اش خندیدم و به صندلی‌ای که روکش طوسیِ تمیزش نشونه‌از نو بودنش می‌داد تکیه زدم.
- تو هیجان نداری؟ باز هم قرارِ تفنگ‌دستت بگیری! نگو‌که هیجان زده نیستی چون باورم نمی‌شه. داری دنبال چی تو اون داشبرت می‌گردی که سرت رو ده متر داخلِش کردی؟


با صدای حرصیم، صاف سرِ جاش نشست و با زدن چشمکی گفت:
- دیگه هیجان زده بودنم‌رو نباید به هرکی نشون بدم!
مشتی به شونه‌اش زدم و 《بی‌شعوری》نثارش کردم که با، باز شدنِ ترافیک همراه شد.
میعاد با تعویض دنده کمی به ماشین سرعت داد و همون‌طور که میدون رو به قصدِ رسیدن به پاتوق دور میزد، چنگی به موهاش زد که توجه‌ام رو به خودش جلب کرد. حس می‌کردم برای گفتن چیزی دودل شده، به همین خاطر خودم پیش قدم شدم و گفتم:
- چیزی می‌خوای بگی؟


با دیدنِ آپارتمانی که مقصدمون بود، میعاد ماشینش رو دوبل پارک کرد و بعد از خاموش کردنش به منی که منتظرِ حرفش بودم زل زد. نگاهِ آشفته‌اش کمی مضطربم می‌کرد ولی نمی‌خواستم میعاد از این موضوع مطلع بشه به همین خاطر اخمی کردم و با لحنی خونسرد گفتم:
- حرفت رو بزن دیرمون شد!
باز هم چنگی به موهاش زد و شصتش رو به گوشه‌ی لبش کشید‌. این حرکاتش هر لحظه به استرسم اضافه می‌کرد.


- چیزِ مهمی نیست بیخیال، فعلا باید ماموریت رو تموم کنیم بعد راجع بهش حرف می‌‌زنیم.
با خروجِ سریعش از ماشین برای عقل نداشته‌اش سری به نشونه‌ی تاسانف تکون‌ دادم و دستگیره رو به نشونه‌ی باز کردن در سمت خودم کشیدم. من با هیجان و میعاد با کلافی، به سمت دربِ طلایی رنگ‌اپارتمان مخصوص پاتند کردیم و کوچه‌ بن بست خلوتی که فقط همین یک اپارتمان در اون جولان میداد رو از نظر گذروندیم.
با فشردن زنگ از طرف میعاد و شنیدنِ صدای باراد، ذوق زده میعاد رو کنار زدم و با ورجه، وورجه کنان جلوی آیفون تصویری وجود خودم رو برای باراد روشن کردم. به ثانیه نکشید که در به صدای تیکی باز شد. 


میعاد فشاری مبنا بر باز شدن در بهش وارد کرد و با اخمی که نمی‌دونستم چه دلیلی داره گفت:
- برو داخل. 
شونه‌ای نامحسوس بالا انداختم و واردِ خونه شدم. کفش های مشکی اسپرتم‌رو، رویِ موزاییکِ کفِ اپارتمان‌کشیدم و به سمت پله‌های صدفی رنگ قدم های بلند برداشتم. 
این بار قبل میعاد خودم رو به طبقه‌ی دوم یا آخرین طبقه رسوندم و با کشیدن نفسِ عمیقی زنگ کنارِ درب قهوه‌ای رو فشردم.

@ Masoome  @ Ayda rashid @ آلفای نقره ای  @ خاکستر  @ Torkan dori  @ Niayesh1389 @ فاطی زارعی

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
  • لایک 5
  • غمگین 6

زِندِگئ کَردَنُ یآدَم میرِه، حَتیّ یآدَم مّیرِه کِه یآدَم میره!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...