رفتن به مطلب

رمان پناهِ تباه/masoo،masoomehE کاربران انجمن نودهشتیا


masoo
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

نام رمان: پناهِ تباه

نویسندگان: masoo،masoomehE کاربران انجمن نودهشتیا

ژانر: جنایی، پلیسی، معمایی، عاشقانه

خلاصه:

به ریشه‌اش نگریست. از ریشه‌ی خشکیده، انتظارِ شاخ و برگی تَر و تازه را داشت؟ چه توقع بیهوده‌ای! سال‌ها گذشت و جان‌ها گرفت و حال، تازه نگاهش به خشکیدگیِ ریشه‌ی خویش برخورد کرده بود؟ در جایی که بنا را بر فرارش نهاده بود، گرفتارِ دامی شد که آن را، دروغین می‌پنداشت! ناخواسته، درگیرِ داستانی شد که هیچ جوره به او و دنیایش مرتبط نمی‌شد و حال، در گیر و دارِ تقدیر، باتلاقِ مرگ چاره‌اش بود یا مردابِ زندگی؟

ویراستار: @ niayesh1389

@ Masoome

ناظر: @ melika_sh

 

@ همکار ویراستار♥️

  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا

  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

مقدمه:

دوست داشتن در دنیای من معنایی نداشت. عشق ممنوعه‌ترین واژه‌ای بود که می‌شناختم. واژه‌ای که هیچ‌گاه تن به خواستنش ندادم. مقابلش ورود ممنوع را نهادم تا خیال آمدن به سرش نزند؛ ولی تو که آمدی، تمام قوانین قلبم به یک‌باره تغییر یافت.
پیچک تنهاییم را ربودی و همان واژه‌ی ممنوعه تبدیل شد به خواسته‌ی ممنوعه. عشق میان من و تو مانع بزرگی داشت. مانعی به نام تو!

@ Masoome @ Morganit @ Ghazal @ .Murphy. @ Aryana🌻 @ Torkan dori @ khakestar @ Masi.fardi

 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط niayesh1389
ویراستاری Niayesh1389🌻
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت اول»

نگاهِ آخرش را حواله‌ی محیطِ به هم ریخته‌ی سالن کرده و نهایتاً با مرتب کردنِ دسته‌ی کوله‌ی مشکی‌اش بر روی شانه، بی‌توجه به بغضی سنگین که گلویش را در آغوش می‌فشرد و چشمانش را به بند می‌کشید، در را محکم، به هم کوبید. رو از خانه گردانده و با نهادنِ کفِ دستش بر روی نرده‌های آهنی و سفید رنگ، پله‌های شیری با ارتفاعِ متوسط را دو تا یکی کرده و پایین رفت. زبانش را به روی لبانِ خشکیده و بی‌رنگش کشیده و با بالا آوردنِ دستِ دیگرش، یاریِ آستینِ مانتوی کرم رنگش را طلبیده و ردِ اشک را از چشمانش زدود. بینی‌اش را بالا کشیده و درِ اصلی را که باز کرد، خنکای نسیمِ شبانگاهی، پوستِ گندمی‌اش را نوازش کرد. نگاهی به حیاطِ مربعی و حوضِ فیروزه‌ایِ میانِ آن انداخته و با پیچشِ بیشترِ انگشتانِ کشیده‌اش به دورِ بندِ کوله، نفسِ عمیقی کشید. دل کندن از خانه‌ی کودکی‌هایش، برایش به جان کندن می‌مانست؛ اما باید به جان می‌خرید و شاید هم این باید، تنها ساخته‌ی ذهنِ خودش بود.

بغض کرده، نگاه از حیاطی که تمامِ بازی‌های کودکی‌اش را درونِ خود خاطره کرده بود، گرفته و مصمم‌تر از پیش، مردمک‌های درشت و قهوه‌اش رنگش را چرخاند تا به درِ سفید رنگ رسید. گام‌های بلندش را محکم برمی‌داشت و هویدا بود که تنها به دنبالِ رهایابی از فضای خفقان‌آورِ اطرافش است. در را باز کرده و بی‌توجه به هوای بارانی و نبودِ چتر که در انتها تنها می‌توانست به بیمار شدنش منجر شود، در را با حرص، بست. نگاهی به کوچه‌ی باریک و خلوتِ پیش رویش که در آن تاریکی فقط نورِ اندکِ ماه را در خود جای داده بود، انداخت. لحظه‌ای هراس، بند- بندِ وجودش را به یک‌دیگر گره زد و وادارش کرد تا آبِ جمع شده در دهانش را به سختی، پایین بفرستد. موبایلش را از جیب مانتویش بیرون کشیده و حینی که هر از گاهی زیرچشمی، اطراف را از نظر می‌گذراند تا خطری تهدیدش نکند، واردِ مخاطبینش شده و با دیدنِ نامِ «مهرزاد» در صدرِ اسامی، بر روی آن کلیک کرده و تماس گرفت.

موبایل را به گوشش چسباند و در آن تاریکیِ خوف‌ برانگیز، صوتِ بوق‌های ممتد بود که در گوش‌هایش زنگ می‌زد. مضطرب، ناخنِ انگشتِ اشاره‌ی دستِ چپش را به دندان گرفته و روبه‌رویش را نگریست. به سوی ابتدای کوچه، گام‌های آرام برمی‌داشت و تنفسش مرتعش و در عینِ حال، سخت شده بود. بدونِ پاسخی از جانبِ فردِ موردِ نظرش پس از بوق‌های فراوان، موبایل را پایین آورده و «اه» کلافه‌ای را زمزمه کرد. موبایل را از گوشش پایین آورده و بارِ دیگر شماره‌ی مهرزاد را گرفت و دوباره موبایل را به گوشش بازگرداند.

خیره به هیزم‌های درحالِ سوختنِ درونِ شومینه، با کمکِ انگشتانِ اشاره و میانی‌اش، سیگار را از نیمه، حبس کرده و پایین آورد. بوی دودِ سیگار دیگر با مشامش خو گرفته بود و همانندِ دفعاتِ نخستین، آزارش نمی‌داد. دستش را پایین آورده و با کج کردنِ مسیرش، سیگار را درونِ جاسیگاری، روی میزِ چوبی و کوچکِ کنارش که جامِ پایه بلندی هم کنارش بود، فشرد. گرمایی که از شومینه به جسمش رسوخ می‌کرد، قطراتِ عرق را مهمانِ پیشانی‌اش کرده و چند تار از موهای آشفته‌اش، به روی آن چسبید. سیگار را درونِ همان جاسیگاری قرار داده و نفسِ عمیقی کشید. با زنگ خوردنِ دوباره‌ی موبایلش، کلافه از اینکه هر که پشتِ خط بود، قصدِ عقب نشینی نداشت، دستش را روی میز به حرکت درآورده و با لمسِ سردیِ موبایلش، آن را میانِ انگشتانش جای داد.

با قرار گرفتنِ موبایل مقابلِ صورتش، نگاهی به نامِ «شهرزاد» درحالِ تماس انداخته، دستی به ته ریشِ کمرنگش کشیده و با کشیدنِ فلشِ سبز رنگ، تماس را وصل کرد. موبایل را به گوشش چسبانده و با لحنی مهربان و آرام، گفت:

- جانِ دل؟

طنین انداختنِ صدای بم، مردانه و جذابش درونِ گوش‌های شهرزاد، قلبِ پُر تپشش را آرام کرد. لبخندی کمرنگ، روی صورتش جاگیر شده و گونه‌هایش سرخ شدند. هربار از همه محبتِ او نسبت به خودش، غرق در شور و شعفی وصف ناپذیر می‌شد. کفِ سردشده‌ی دستش را به گونه‌ی گر‌گرفته و ملتهبش کشید. نگاهی به خیابانِ کم تردد در آن ساعت از شب، انداخته و لب به دندان گزید. مرد از روی صندلیِ چوبی‌اش که مقابلِ شومینه بود، بلند شده و به سمتِ پنجره‌ی سراسریِ سالن رفت. با نگاهی به شهرِ زیر پاهایش که با نورِ چراغ‌های پایه‌های بلند، اندکی روشنایی گرفته بود، موبایل را به گوشِ دیگرش سپرد و کلافه از سکوتِ طولانیِ شهرزاد، سعی کرد آرامشش را حفظ کند و با لبخندی تصنعی و محو، خطاب به او گفت:

- دلم ضعف رفت شهرزاد! نمی‌خوای چیزی بگی؟

شهرزاد که از شنیدنِ این سخنِ او، در پوستِ خود نمی‌گنجید، کششِ لبانش را بیش از پیش کرده و لبخندش روی صورتش پررنگ شد. طره موی مشکی رنگش که بر روی پیشانی‌اش افتاده بود، به دور انگشتِ اشاره‌اش پیچاند و بعد به درونِ شالِ قهوه‌ای کمرنگش هدایت کرد.

- سلام!

مرد تک‌خنده‌ای کرد و در حالی که دستش را درونِ جیبِ شلوارِ جین و مشکی‌اش فرو می‌برد، سرش را بالا گرفته و به ماهِ تابان، میانِ سیاهیِ آسمانِ شب چشم دوخت و گفت:

- همین؟

شهرزاد خواست لبخند بزند؛ اما آشوبِ درونی‌اش اجازه نمی‌داد. دست-دست می‌کرد برای گفتنِ خواسته‌اش به مهرزاد؛ اما در حالِ حاضر او میانِ این بی‌کسیِ تازه ریشه زده در حیاتش، همه کسش بود!

- مهرزاد!

رعد و برقی مهیب، همان دم آسمان را خراش داد و شهر پیش چشمانِ مرد ثانیه‌ای روشن و دمی بعد، خاموش شد. دستی به چانه‌اش کشیده و خطاب به شهرزاد گفت:

- جانم؟

شهرزاد دمی عمیق گرفته و همان دم، سردی‌ای را روی نوکِ بینی‌اش احساس کرد. با برخوردِ قطره‌ای به صورتش، بو برد که آسمان هوای گریستن دارد و حالش با او یکی است؛ از این رو، هرچه با خود به مجادله پرداخت، نتیجه‌ای نگرفته و در آخر، حینی که به سمتِ ایستگاهِ اتوبوسِ کنارِ خیابان می‌رفت، گفت:

- مهرزاد، با شقایق دعوام شد! از... از خونه زدم بیرون و حالا هم...

مهرزاد اخمی بر چهره نشاند.

- این وقتِ شب؟ یعنی چی؟ چرا زدی بیرون توی این بارون؟

شهرزاد بغض کرد. روی صندلیِ میله‌ای و زرد رنگِ ایستگاه نشسته و ناخن‌هایش را کفِ دستش فرو می‌کرد.

- من... من نمی‌خواستم؛ ولی...

مهرزاد نفسِ عمیقی کشید و با عقب‌گرد کردنش، سمتِ همان صندلی رفت. همزمان سخنش را برای شهرزاد به زبان آورد:

- لوکیشن بفرست؛ ده دقیقه دیگه اونجام!

@ masoo  @ Aryana🌻  @ .Murphy.  @ melika_sh  @ Ghazal  @ Masi.fardi  @ Torkan dori  @ khakestar

@ همکار ویراستار♥️

  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 7

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

عقرب   🤍  خشاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت  دوم»

بی‌آنکه منتظرِ جوابی دگر از سوی شهرزاد باشد تماس را خاتمه داده، خیره به صفحه‌ی روشنِ موبایلش، منتظر رسیدن پیام شهرزاد شد. شاید به دقیقه نرسید که شهرزاد لوکیشن را برایش فرستاد. مهرزاد بدونِ کشتنِ تک ثانیه‌ای،  پس از برداشتنِ کاپشنِ چرمِ مشکی رنگش، سمتِ در قدم برداشت. نرسیده به در، دستش را سمت جا کفشیِ قهوه‌ای رنگی که کنار آینه‌ی قدیِ جلوی ورودی قرار داشت، دراز کرده، همزمان با  مرتب کردنِ یقه‌ی کاپشنش، سوئیچ را چنگ زد و از خانه خارج شد.

شقایق با قلبی لرزان و آشوبی که  در نگاهِ قهوه‌ای رنگش، نمود یافته بود، برای چندمین بار شماره‌ی شهرزاد را گرفت؛ ولی چون هربار پس از اولین بوق تماس خاتمه یافت؛ دست راستش را بندِ آرنج دستِ دگرش که گوشی را به همراه داشت، کرده، همزمان با حرکتش سمت پنجره‌ی قدیِ هال، بی‌توجه به ساعتی که از نیمه شب هم گذشته بود، شماره‌ی سوسن را گرفت. خیره به قطراتی که با سرعت، خودشان را به شیشه‌ی صاف و تمیزِ مقابلش می‌کوبیدند، به آوای  بوق، گوش سپرد. مأیوس از اینکه سوسن خیالِ جواب دادن، ندارد، پوستِ گوشه‌ی انگشتِ اشاره‌اش را به دندان گرفته، قصدِ پایین آوردنِ گوشی را کرد که صدای خواب آلود و گرفته‌ی سوسن به گوشش رسید. لبخندی کم جان، روی لبانِ قلوه‌ای‌اش نشانده، گوشی را دم گوشش گرفت و با لحنی آشفته و شرمنده از اینکه سوسن را از خواب پرانده، لب گشود:

- می‌دونم بد موقع زنگ زدم، ولی مجبور شدم!

سوسن که نیم خیز، روی تختِ تک نفره‌اش دراز کشیده بود، با چشمانی بسته، خمیازه‌ای کشیده، دست آزادش را روی صورتِ خواب آلودش حرکت داد و گفت:

- چیزی شده شقایق؟

شقایق  گامی به عقب برداشته، نگاهش را به حیاطِ تاریک و  آبِ حوضِ فیروزه‌ای که با افتادنِ هر قطره به رقص  در می‌آمد و  تصویر ماهِ کامل را تار می‌کرد، سپرد و گفت:

- با شهرزاد بحثم شد. رفته بودم تو اتاقم، بیرون که اومدم، دیدم نیست!

سوسن چشمانش را روی یک‌دیگر فشرده، پس از زدودنِ تاری دیدش، خیره به عسلیِ کنارِ تخت که آباژورِ سفید رنگ را به همراه داشت گفت:

- یعنی چی که رفته؟ باز سرِ چی حرفتون شد؟

شقایق  همانطور که به عقب می‌چرخید، طره‌ای از موهای  خرمایی رنگش را که آزادانه روی شانه‌هایش رها ساخته بود، کنار زده، دستی به پیشانی‌اش کشید و  دلواپس گفت:

- نمی‌دونم کجا رفته؛ خیلی نگرانشم.

سوسن لب زیرینش را به دندان گرفته، دستی به  موهای مشکی و کوتاهش کشید و با لحنی که قصد آرام کردنِ شقایق را داشت، گفت:

- نترس، شهرزاد که بچه نیست! یه دختر بیست و یک ساله‌ست که از پس خودش برمیاد.

شقایق ولی نمی‌توانست نترسد! بیست و یک سال که هیچ، صد و بیست و یک سالش هم که بود، باز هم شقایق نگرانش می‌شد. شهرزاد دخترِ سرکشی که پس از مرگِ مادرشان، سرکش‌تر از قبل شد، مدام سرِ هر مسئله‌ی کوچکی با شقایق دعوا کرده، تهدید به رفتن می‌کرد؛ ولی این بار که تهدیدی در میان نبود، واقعا رفت!

- نمی‌تونم نترسم! یه دختر تنها، نصفه شب توی خیابونِ خلوت و زیر بارون!

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

-حاضر شو بریم دنبالش بگردیم.

شهرزاد که چون گنجشکی خیس، درونِ خود مچاله شده  و می‌لرزید، شالِ خیس  و چسبیده شده به سرش را جلوتر کشیده، ترسیده از تاریکیِ شب و خیابانِ خلوتی که حتی پرنده در آن پر نمی‌زد، مدام نگاهش را دور تا دور ایستگاهی که مأمنش شده بود، می‌چرخاند. دستانش را دور بدنش، در هم قفل کرد تا بلکه گرم شود و لرزشی که به جانش افتاده بود، کنار رود؛ ولی لباسِ تمام خیس، به جز سرما چیزی برایش به ارمغان نمی‌آورد. قفلِ دستانش را گشوده، انگشتانش را در هم قفل کرد و برای هزارمین بار، خیابان را نگریست. نگاهی به ساعت مچی‌اش که قطراتِ ریزِ باران را روی تن خود داشت، انداخته، لبش را گزید و دوباره منتظر ماند. هنوز دو دقیقه به ده دقیقه‌ای که مهرزاد قولش را داده، مانده بود.

ثانیه‌ای مژه‌های فر و کم پشتش را در هم تنید و نفسِ سردش را از سینه‌اش آزاد ساخت. پیش از اینکه مژه‌هایش را از آغوشِ یک‌دیگر جدا سازد، با شنیدنِ صدای کشیده شدنِ لاستیکِ ماشینی روی آسفالت، لبخندی روی لبانش نشست.

چشم باز کرده، نگاهش را به پژوی نقره‌ای رنگِ پیش رویش داد. تا جایی که می‌دانست، مهرزاد پژو نداشت؛ ولی به خیالِ اینکه شاید با ماشینی دگر به دنبالش آمده باشد، از روی صندلی بلند شده، کوله‌اش را در آغوش گرفت و سمت ماشین حرکت کرد.  تقه‌ای به شیشه‌ی خیس زده، سرش را کمی خم کرد و منتظر ماند تا مهرزاد شیشه را پایین دهد. چند ثانیه بعد، شیشه پایین آمد ولی جای نقش بستنِ تصویرِ مهرزاد روی مردمک‌های  قهوه‌ای رنگش، چهره‌ی مردی دگر را دید. ترسیده، قدمی به عقب برداشت و کوله‌اش را محکم‌تر از قبل بغل کرد. مرد نگاهش را از نوکِ پا تا سرِ شهرزاد، حرکت داده، لبخندی معنادار روی لبانش نشاند و پس از اینکه آخرین پک را به سیگارِ رو به اتمامش زد، دودش را سمتِ شهرزاد، روان ساخت و با صدایی بم و گرفته گفت:

- سوار شو!

شهرزاد وحشت‌زده از نگاهِ مرد و سخنی که بر زبان رانده بود، قدمی دگر به عقب  برداشته، نگاهش را  روی نوکِ کتانی‌های مشکی و نم‌دارش ثابت کرد و با صدایی که سعی داشت نلرزد، گفت:

- مزاحم نشو آقا!

مرد که لرزشِ محسوسِ صدای شهرزاد را شنید و پی به ترسیدنش برد، لبخندش را پررنگ‌تر از قبل کرده، نگاهش را زوم او کرد، دستش را سمت دستگیره برد و با لحنی شیطنت آمیز، گفت:

- وقتی می‌ترسی جذاب‌تر میشی خانم موشه!

با سمعِ سخنِ مرد، شهرزاد بیشتر از قبل ترسید. می‌دانست که آنچه شنیده، چه معنایی دارد. نادم از اینکه چرا عجولانه و آن هم در آن ساعت از شب، از خانه بیرون زده،  نگاهش را به مرد که در حال پیاده شدن بود، سپرد. درِ ماشین که به چهارچوبش برخورد کرد، شانه‌های شهرزاد بالا پریده، خیابان با غرشِ رعد و برقی روشن شد. مرد همانطور که سمتِ شهرزاد می‌آمد، با دست، اشاره‌ای به اطراف کرد و با لحنی تمسخر آمیز گفت:

- این وقت شب، خانمی به این خوشگلی، تنهایی توی خیابون، نمی‌ترسه؟

مقابل شهرزاد که رسید، دستش را سمتِ مچ نحیفِ او برده، با حرکتی کوتاه  شهرزاد را سمتِ خود کشید که با جیغِ کوتاه و خفیفِ او  همراه شد. شهرزاد که سعی داشت محکم، سرِ جایش بایستد، کمرش را کمی خم کرده، تلاش کرد تا پاهایش را میخِ زمین کند؛ ولی آسفالتِ خیس، مکانِ مناسبی برای لغزشِ کفِ کفش‌هایش بود. تقلا می‌کرد تا خودش را آزاد سازد؛ ولی زورِ یک دخترِ ترسیده کجا و زورِ مرد کجا؟ 

مهرزاد که تنها چند متر با ایستگاه فاصله داشت، با دیدنِ دختری که به زور، سمتِ ماشین کشیده می‌شد، چشمانش را ریز کرد و پس از اینکه چهره‌ی شهرزاد را دید، اخمی غلیظ، روی پیشانی‌اش نشانده، پایش را محکم‌تر از قبل، روی پدالِ گاز فشرد و چند لحظه بعد، با صدای گوش خراشی، درست  کنارِ پژو از حرکت ایستاد.

@ Masoome @ Ghazal @ Aryana🌻 @ .Murphy. @ khakestar @ Torkan dori @ melika_sh @ niayesh1389 @ Masi.fardi @ Morganit

 

@ همکار ویراستار♥️

  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت سوم»

درِ ماشین را باز کرده و با هجومِ قطراتِ باران به پوستِ ملتهبش، مواجه شد. سر به عقب چرخانده و با دیدن مرد و شهرزادی که همچنان درحالِ مقاومت بود، اخمی غلیظ، ابروانش را درهم پیچید. دستش را مشت کرده و انگشتانش را تا جایی درونِ مشتش فشرد که رنگِ دستش به سفیدی گرایید و رگ‌هایش برجسته شدند. با بستنِ درِ ماشین، گام‌های سریع و بلندش را به سوی آن‌ها برداشته و شهرزاد که میانِ تقلاهایش، چشمش به مهرزاد افتاد، رنگ از رُخش پرید و با نشستنِ دستِ مهرزاد بر روی شانه‌ی مرد که حواسش در پیِ با خود همراه کردنِ شهرزاد بود، آبِ دهانش را به سختی فرو داد. مرد سرش را به عقب چرخانده و با دیدنِ چهره‌ی در خشم غوطه‌ورِ مهرزاد، اخمی کمرنگ بر صورتِ گردَش نشاند و لب باز کرد چیزی بگوید که مشتِ گره‌ کرده‌ی مهرزاد بالا آمده، درست، گونه‌اش را موردِ هدف قرار داد و وادارش کرد تا دستِ شهرزاد را رها کند. چرخی زده و سرش به سمتِ چپ متمایل شد. دستش را روی گونه و جای مشتِ مهرزاد که دردِ عجیبی داشت و صورتش را مچاله کرده بود، نهاده و به سختی، صاف ایستاد.

با صورتی مچاله و ابروانِ پیچیده در یکدیگر، به سمتِ مهرزادی که نفس- نفس می‌زد، رفته و شهرزاد در جایش خشک شده بود. چشمانش درشت و تنفسش یکی در میان و منقطع شده بود. با اسیر شدنِ یقه‌ی مهرزاد میانِ پنجه‌های مردی که خون از بینیِ استخوانی‌اش راه گرفته و بالای لبانش نشسته بود، جیغی زده و به سمتشان گامی برداشت. با فرود آمدنِ مشتِ مرد روی صورتِ مهرزاد و شنیدنِ صوتِ ناله‌ی از دردِ او، شهرزاد تند، به سمتش رفته و مهرزاد که کمرش قدری تا شده بود، گرمای مایعی را بالای لبانش احساس کرد. دستش را بالا آورده و سرِ انگشتانش را روی بینی‌اش کشیده، به سرخیِ ردِ خون نگریست. با حلقه شدنِ انگشتانِ شهرزاد به دورِ بازویش، نگاهش را بالا کشیده و مرد را دید که پیش از هر اتفاقی، فرار را بر قرار ترجیح داده، پشتِ فرمان نشست و رفت.

با دور شدنش از مسیرِ دیدِ خویش، تازه به صدا زدن‌های مکررِ شهرزاد گوش سپرده و سرش را به آرامی گرداند. خیره به مردمک‌های لرزان و نگرانِ او، بینی‌اش را بالا کشیده و دشوار، تای کمرش را صاف کرد. زبانی به روی لبانش کشیده و با اشاره به ماشینش، خطاب به شهرزاد، گفت:

- خوبم، برو سوار شو تا بریم!

شهرزاد دستِ دیگرش را بالا آورده و با نهادن بر روی گونه‌ی مهرزاد و سمتی که مشتِ مرد بر آن نشسته و کبودیِ کمرنگی داشت، قدری صورتِ او را به سوی خود بازگرداند. نفسِ عمیقی کشیده و خیره به مردمک‌های قهوه‌ایِ او، لبانِ لرزانش را از هم گشود:

- ببخشید!

مهرزاد بغضِ میانِ کلامِ شهرزاد را نادیده گرفت و سری تکان داد. بازویش را از دستِ شهرزاد آزاد کرده و با کشیدنِ نفسی عمیق، دو طرفِ بازِ کاپشنِ چرمش را گرفته و در حرکتی کوتاه آن را از تن به در کرد. حال بلوزِ سفید رنگی به تن داشت و کاپشن را روی شانه‌های شهرزاد رها می‌ساخت. دستش را پشتِ کمرِ ظریف و باریکِ شهرزاد قرار داده و او را به سمتِ ماشین هدایت کرد. شهرزاد به واسطه‌ی سرما و بارانی که تمامِ وجودش را خیس کرده بود، دو طرفِ کاپشن را گرفته و به هم نزدیک تر کرد. زبانی به روی لبانِ خشکش کشید و تابعِ دستورِ مهرزاد به سمتِ ماشین گام برداشت. هم‌گام با هم، به ماشین رسیدند و مهرزاد دست دراز کرده، درِ سمتِ شاگرد را باز کرد. شهرزاد را روی صندلیِ شاگرد جای داده و با بستنِ در، ماشین را دور زد. پشتِ فرمان نشسته و سرش را به سمتِ شهرزادی که نامحسوس، می‌لرزید، چرخاند.

دست بالا آورده و طره‌ای از موهای مشکی و خیسِ او را که به پیشانی‌اش چسبیده بودند، به داخلِ شال و پشتِ گوشش هدایت کرد. شهرزاد که حساسیتِ شدیدی به سرما داشت، لبانِ لرزانش روی هم فشرد تا صدای برخوردِ دندان‌هایش با یک‌دیگر را خفه کند. چشمانش را گردانده و روی صورتِ مهرزاد متمرکز شد. به سختی، لبخندی زده و گفت:

- جان... جانم؟

منقطع ادا کردنِ جمله‌اش به واسطه‌ی برخوردهای مکررِ فکِ بالایی و پایینی‌اش از بهرِ سرما بود. تنِ خیسش را بیشتر در آغوش خود مچاله کرد؛ اما از لباس‌های نم گرفته چه گرمایی می‌توانست به وجودش ساطع شود؟ مهرزاد دمِ عمیقی از اکسیژنِ پیرامونش گرفته و خواست چیزی بگوید که صدای زنگِ موبایلِ شهرزاد برخاست. شهرزاد، زیپِ مشکیِ کوله‌اش را باز کرده و با فرو بردنِ دستش در آن، بینی‌اش را بالا کشید. موبایل را که لمس کرد، آن را بیرون کشیده و به صفحه‌ی روشن و نامِ شخصی که درحالِ تماس بود، چشم دوخت. با دیدنِ نامِ «شقایق» پوفی سر داده و تماس را قطع کرد. مهرزاد که زیرچشمی به تماس و قطع شدنش می‌نگریست، لبانش را با زبان تر کرده و حینِ بالا انداختنِ ابرویی گفت:

- چرا قطع کردی؟

شهرزاد کلافه، کفِ دستش را به صورتش کشیده و قطراتِ باران را از روی آن زدود. موبایل را روی کوله‌اش قرار داده و حینی که قصد داشت کمربندش را ببندد، خیره به روبه‌رو و خطاب به مهرزادِ منتظر، گفت:

- بخاری رو هم روشن کن بی‌زحمت!

مهرزاد که فهمیده بود شهرزاد قصدِ طفره رفتن از پاسخ دادن را دارد، اخم کمرنگی را روی صورتش جای داد. هیچ از دور زدن خوشش نمی‌آمد و شهرزاد هم دقیقا، قصدِ دور زدنش را داشت. از پاسخِ سربالای او که با سوالش هیچ نقطه‌ی اشتراکی نداشت، عصبی شد.

- شهرزاد داری من رو می‌پیچونی؟

شهرزاد بی‌آن‌که حالتِ صورتش متغیر شود، نگاهش را از روبه‌رو به کنار و همان ایستگاهی که دقایقی پیش لانه‌اش شده بود، تغییر داد. دستش را زیرِ چانه‌اش نهاد و با بی‌قیدی شانه‌ای بالا انداخت.

- این تعبیرِ تو هستش!

مهرزاد که طبقِ معمولِ همیشه، زودجوش و دمدمی مزاج بود، دست جلو برده و بازوی نحیفِ شهرزاد را به دست گرفت تا وادار شد به سویش بچرخد. با قفل شدنِ مردمک‌های درشت و قهوه‌ایِ شهرزاد که به سببِ تاریکیِ محیط گشاد شده بودند، در چشمانش، گفت:

- این چه طرزِ حرف زدنه شهرزاد؟ جوابِ سر بالا میدی؟

شهرزاد که سرکش‌تر از این حرف‌ها بود، بازویش را به ضرب، از دستِ مهرزاد کشیده و اخم کرد.

- یک چیزی پرسیدی، منم جوابت رو دادم مهرزاد؛ چرا بی‌خودی بزرگش می‌کنی؟

مهرزاد نفسِ عمیق و عصبی‌ای کشیده و به جایش بازگشت. ماشین را روشن کرده و  بدونِ کوچک ترین حرفی، مسیرش را در پیش گرفت.

@ masoo  @ Ghazal  @ Aryana🌻  @ .Murphy.  @ melika_sh  @ Torkan dori  @ khakestar  @ Masi.fardi  @ Morganit  @ niayesh1389

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط niayesh1389
ویراستاری Niayesh1389🌻
  • لایک 6
  • تشکر 1
  • غمگین 5

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

عقرب   🤍  خشاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت چهارم

سوسن  که چشمانِ مشکینش، تمنای خواب را می‌کردند، تنها به خاطر همراهی با شقایق، قید تخت‌خواب  را زده بود، سرش را به شیشه‌ی باران خورده که تا نصف پایین کشیده شده بود، تکیه داده، آرنجش را تکیه‌گاهِ سرش قرار داد و تا برگشتنِ شقایق، چشم بست.

قلبِ آسمان سبک شده، باران به تازگی بند آمده بود و نسیمی خنک  می‌وزید. خنکای نسیم که به صورتِ گردِ سوسن برخورد می‌کرد، اندکی از خوابش به یغما می‌برد. خمیازه‌ای کشیده، سرش را از شیشه  جدا کرد و به سمتِ چپ چرخاند. خیره به ورودیِ بیمارستان ماند تا شقایق برگردد. چند ثانیه بعد، با دیدنِ شقایق که آشفته، پله‌ها را پایین می‌آمد، صاف نشسته، دستی به شال سرخش کشید.

همین که شقایق روی صندلیِ کناری‌اش نشست، نگاهش را ریز کرده، با لحنی نگران پرسید:

- چی شد؟

شقایق نیم‌نگاهی به صورتِ پرسش‌گرِ سوسن انداخته، هردو دستش را  روی فرمان گذاشت و پیشانی‌اش را به دستانش تکیه داد. چندمین بیمارستان بود که سراغِ شهرزاد را از آن می‌گرفت و راه به جایی نمی‌برد؟ نمی‌دانست خوشحال باشد که جست‌وجویش در بیمارستان‌ها بی‌جواب مانده یا نگران از اینکه هیچ خبری از تک خواهرش ندارد.

نفس عمیقی کشیده، سرش را بلند کرد و نوکِ بینیِ سرد و قرمز شده‌اش را مماس با دستش قرار داد.

- خبری نیست!

سوسن لبخندی روی لبانِ باریکش نشانده، دستش را روی شانه‌ی شقایق نهاد و حینی که سمت او خم می‌شد، گفت:

- خدا رو شکر؛ حداقل می‌دونیم سالمه!

شقایق لبخندِ تلخی زده، نگاهش را میخِ سیاهیِ چشمانِ سوسن کرد و گفت:

- خوشحال باشم که توی بیمارستان نیست یا نگران که نمی‌دونم کجا رفته؟

کمرش را صاف کرده، نفسش را با صدا بیرون داد و نگاهی به ساعت مچی‌اش که روی دو نیمه شب توقف کرده بود، انداخت. همزمان با روشن کردنِ ماشین، خطاب به سوسن گفت:

- می‌رسونمت خونه، فردا باید بریم اداره!

سوسن عقب کشیده، چشمانش را درونِ کاسه چرخاند و دستش را سمتِ کمربند برد و حینی که آن را می‌بست، با لحنی که سعی داشت حالِ آشوبِ شقایق را بهتر کند، گفت:

- انشاءالله که حالش خوبه.

شهرزاد که جلوتر از مهرزاد، پیاده شده بود، مقابلِ در، از حرکت ایستاده، کوله‌اش را روی دوشش انداخت و منتظرِ رسیدنِ مهرزاد ماند. مهرزاد چند لحظه بعد، کنارِ شهرزاد از حرکت ایستاده، دسته کلیدش را از جیبِ شلوارش بیرون کشید و پس از باز کردنِ در، با دست به داخل اشاره کرد و با لبخندی پررنگ به شهرزاد علامت داد تا داخل شود. شهرزاد که به واسطه‌ی قدِ کوتاه‌ترش نسبت به مهرزاد، کمی سرش را بالا گرفته بود، با دیدنِ حالتِ مهربان چهره‌ی او، ناخودآگاه لبخندی زد و داخل شد. اولین قدم را که روی پارکت‌های قهوه‌ای رنگِ خانه نهاد، نگاهش را دورتادورِ سالنِ مقابلش حرکت داد و هم‌زمان با جست‌وجوی چشمانش خطاب به مهرزاد که سمتِ آشپزخانه قدم برمی‌داشت، با ذوقی آشکار در صدایش گفت:

- نگفته بودی خونه‌ی به این خوشگلی داری!

مهرزاد مقابلِ یخچال از حرکت ایستاده، پس از برداشتنِ بطریِ  آب، سمتِ اُپن  قدم برداشت و خیره به شهرزاد که سانت به سانتِ خانه را به دقت، می‌نگریست، گفت:

- در برابرِ خوشگلیِ تو که چیزی نیست!

گونه‌های شهرزاد با شنیدنِ سخنِ مهرزاد، گل انداخته، سر به زیر شد و با چهره‌ای خجالت زده، روی مبلی تک نفره که مقابلِ شومینه قرار داشت، نشست. کاپشن ِ مهرزاد را از تنش در آورده، روی دسته‌ی مبل انداخت و سپس تنش را سمتِ آتشِ سرخِ پیشِ رویش خم کرد. سرمای  دستانش را به گرمای شومینه سپرد و با خنده، خطاب به مهرزاد که مشغولِ خوردنِ آب بود، گفت:

- می‌دونستی خیلی عجیبی مهرزاد؟ آخه کی بعد اینکه زیرِ بارون مونده، آب می‌خوره؟ سردت نمیشه؟

مهرزاد بطری را از دهانش عقب کشیده، همان‌طور روی اُپن رها ساخت و  حینی که از آشپزخانه خارج می‌شد، به سمتِ راست چرخید. شهرزاد بی‌خیال از سکوتِ مهرزاد، شانه‌ای بالا داده، به جلو برگشت و باری دگر خودش را  به دستِ گرمای شومینه سپرد. چند دقیقه بعد، مهرزاد برگشته، اشاره‌ای به کوله پشتیِ شهرزاد کرد و  پرسید:

- لباس آوردی؟

شهرزاد متعجب از سوال مهرزاد، تای ابرویی بالا داده، سمتِ عقب خم شد و دستش را بند پشتیِ مبل کرد.

- چطور؟

مهرزاد کنارِ مبل از حرکت ایستاد، سمتِ صورت شهرزاد خم شد و گفت:

- بهتره دوش بگیری! با این وضع اگه بخوابی، صد در صد سرما می‌خوری.

عقب کشیده، کاپشنش را برداشت، با دست به سمتی اشاره کرد و ادامه داد:

- حموم اونجاست! یکی دو ساعت میرم بیرون تا راحت باشی؛ دوش که گرفتی، می‌تونی توی اتاق من بخوابی. 

کنارِ در که رسید، پیش از خروجش، سمتِ شهرزاد چرخید و گفت:

- از بابتِ منم خیالت راحت باشه! اونقدر مرد هستم که نذارم یک دخترِ تنها، توی خونه‌ام از خوابیدن بترسه.

شهرزاد که پس از شنیدنِ سخنانِ مهرزاد، دلگرم شده بود، اندک ترسی که از حضورش در خانه‌ی او داشت، از جانش بیرون انداخت و پس از رفتنِ مهرزاد، همزمان با نفسی عمیق، شالِ خیسش را از سر کَند و سمتِ حمام قدم برداشت. مقابل در که رسید، دستگیره را بالا پایین کرده، با فشاری خفیف، در را باز کرد و پس از نگاهی اجمالی به سر تا سرِ حمام، داخل شد. پیش از این‌که لباس‌های خیسش را از تن در آورد، نگاهش را به وان که پُر شده بود، سپرد و زیر لب، زمزمه کرد:

- وان رو چرا پُر کرده؟

بی‌قیدانه، شانه‌ای بالا داد و دستش را سمت دکمه‌های مانتویش برد؛ ولی قبل از اینکه حتی تک دکمه‌ای را باز کند، دستی دور گردنش پیچیده شده، با فشاری به بدنش، او را سمت جلو هُل داد. شهرزاد وحشت زده از این‌که چه اتفاقی افتاده، سعی کرد سرش را به عقب بچرخاند ولی توانِ حرکت دادنش، حتی به اندازه‌ی تک‌سانتی را نداشت. ناخن‌های بلندش را روی دستی که دورِ گردنش حلقه شده بود، کشید و همزمان با صدایی خفیف و مرتعش، بریده- بریده گفت:

- ولم... ولم کن!

دستِ دگر فرد،  دورِ کمرِ لاغرِ او حلقه شده، توانِ هر حرکتی را از او گرفت و وادارش کرد سمتِ وان خم شود. مرد ضربه‌ای با پایش به زانوی شهرزاد کوبید که همان هم باعث شد شهرزاد روی جفت زانوهایش، روی کاشی‌های سفید و خیسِ زیرِ پایش بیفتد.

همین که خم گشت، سرش به ضرب داخلِ آبِ گرم  شد و گرما تمامِ پوست صورتش را به آغوش کشید. تقلا می‌کرد تا خودش را آزاد سازد؛ ولی فردی که گرفتارش کرده بود، گویی قصد نداشت رهایش سازد. ناخن‌های بلند و نازکش را روی وان می‌کشید  و  سپس دستانش را مشت می‌کرد. سعی می‌کرد نفس نکشد تا آب خفه‌اش نکند ولی مگر چقدر توان داشت که بدونِ اکسیژن زنده بماند؟ چشمانِ بسته شده‌اش را باز کرد  که در همان ثانیه‌ی اول، گرمای آب، هردو چشمش را سوزاند و وادارش کرد برای باری دگر، بسته نگهشان دارد. قلبش با تمامِ توان، می‌تپید و تلاش می‌کرد اکسیژن را به سلول‌هایش برساند؛ ولی دگر توانش رو به اتمام بود. در واقع اکسیژنی نبود که قلبش بتواند همراه پمپاژِ خون، به بدنش برساند! مرد که مقاومتِ شهرزاد را دید، سمتِ گوشِ او خم شده، با صدای بم و گرفته‌اش، گفت:

- دست و پای الکی نزن!

خفگی که زورش را به نهایتِ خود رساند، شهرزاد به اجبار، نفسِ   عمیقی کشید که همان هم حجمِ عظیمی از آب را واردِ دهان و بینی‌اش کرد. هجومِ یکباره‌ی آب به گلویش و نبودِ هوا، کم- کم توان را از تنش ربود و مشت‌هایش باز شدند. فشاری که دورِ گردنش حس می‌کرد، بیشتر از قبل شد و پس از چند ثانیه، قلبِ شهرزاد برای همیشه از تپیدن ایستاد! مرد که  با دیدنِ حباب‌های آبی که یکی- یکی رو به مرگ می‌رفتند،  از خفه شدنِ شهرزاد مطمئن شده بود، گردنِ او را رها کرده، با فشاری به بدنش، او را کامل، درونِ وان انداخت. خیره به پرواز و سپس شیرجه‌ی قطراتِ آب درونِ وان، به کمکِ سرِ آستینِ بلوزِ سفید رنگش، خیسیِ  آبی که به واسطه‌ی تقلاهای شهرزاد، روی صورتش نشسته بودند، پاک کرده،  عقب رفت و تکیه‌اش را به کاشی‌های سفید و بخار گرفته‌ی پشتِ سرش داد. خیره به تنِ بی‌جانِ شهرزاد که روی آب شناور بود، با قفسه‌ی سینه‌ای که به سرعت، بالا و پایین می‌شد، پوزخندی زده،  همانطور که ردِ ناخن‌های شهرزاد را روی پوستِ دستش نگاه می‌کرد، بدونِ تغییری در مسیرِ دیدش، گفت:

- نباید از خونه فرار می‌کردی، نباید می‌اومدی خونه‌ی من؛ ولی اومدی شهرزاد!

***

از شبِ گذشته و همان دم که شهرزاد بی‌خبر، خانه را ترک کرد، خواب از چشمانش رخت بست. پس از ورود به خانه، بدونِ این‌که لباس‌هایش را عوض کند، همانطور روی مبل دراز کشید. نمی‌دانست مگر چه کم گذاشته بود که شهرزاد این چنین سرکشی می‌کرد؟ پس از رفتنِ مادرش، سعی کرد برای شهرزاد، همان مادر باشد؛ ولی شهرزاد که جای خالیِ مادرش را به شدت حس می‌کرد هیچ‌گاه نتوانست محبت‌های شقایق را مادرانه تلقی کند. شقایق برایش همیشه حکمِ خواهری را داشت که سعی می‌کرد مدام دستور داده، او را از خواسته‌هایش منع کند؛ همین هم باعثِ جنجالی بود که گویی قصد نداشت حتی به اندازه‌ی تک‌روزی خانه‌شان را ترک کند.

با پیچیدنِ صدای زنگِ موبایل درونِ گوشش، لای چشمانش را گشوده، بی‌آنکه تغییری در حالتِ بدنش دهد، دستش را سمتِ میزِ شیشه‌ای که مقابلِ مبل قرار داشت، حرکت داد و موبایل  را برداشت. نامِ سوسن را که روی صفحه دید، به سرعت، سر پا شده، پیش از اینکه تماس قطع شود، دکمه‌ی اتصال را لمس کرد و با صدایی گرفته، گفت:

- جانم سوسن؟

سوسن خیره  به خیابانِ پیشِ رویش، فرمان را چرخانده، هم‌زمان با پیچیدنش، گفت:

- خواب بودی؟

شقایق دستی به موهایش کشید و گفت:

- خواب  کجا بود؟ بیدارم؛ چی شده؟

سوسن فشارِ پایش را روی پدالِ گاز بیشتر کرد و گفت:

- یک آدرس برات می‌فرستم؛ زودتر خودتو برسون!

@ Masoome @ Ghazal @ melika_sh @ Aryana🌻 @ .Murphy. @ niayesh1389 @ Morganit @ ملکه ارواح-khakestar @ نیکتوفیلیا

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط niayesh1389
ویراستاری Niayesh1389🌻
  • لایک 7
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت پنجم»

موبایل را روی گوشش نگه داشته و با شک، ابرو درهم کشید. کمی در ذهنش بالا و پایین کرد و چون نتیجه‌ای نیافت، با مردمک‌هایی ریز شده، از جای برخاسته و مبل را دور زد. همان‌طور که مسیرش را به سوی اتاقی که در سمتِ راستِ سالن قرار داشت، تغییر می‌داد، خطاب به سوسنِ پشتِ خط، پرسید:

- کجا؟ چی شده؟

سوسن خیره به روبه‌رو، فرمان را با دو دست گرفته و موبایل را با کمکِ شانه‌اش، روی گوشش نگه داشت. سر کج کرده، فرمان را تا ته چرخانده و میدان را که دور زد، خطاب به شقایق که سوی دیگر، مشغول باز کردنِ درِ کمد و بیرون کشیدنِ لباس فرمش بود، گفت:

- موردِ جدید! همون روزِ همیشگی، بیستمِ هر ماه!

شقایق با شنیدنِ این حرفِ او، گره‌ی میانِ ابروانش باز شد و مانتویش را روی تخت انداخت. شوکه و متعجب، موبایل را محکم‌تر میانِ انگشتانش گرفت و گفت:

- بازم؟

سوسن سری متاسف، تکان داد و نفسِ عمیقی کشید.

- آره، احتمالا این هم خفگی با آب بوده! اگه نشونه‌هاش هم مثل کبودیِ روی گردن با بقیه یکی باشه، نشون می‌ده قاتلِ همه‌شون یکیه!

شقایق دستِ آزادش را مشت کرده و عصبی، «اه» کلافه‌ای را از میانِ لبانِ قلوه‌ای‌اش بیرون راند. مشتش را آهسته باز کرده و میانِ موهای خرمایی رنگ و صافش دست کشید. این پرونده‌ی حل نشدنی، شب و روز و خواب و خوراکش را گرفته بود و هر بار، فکر می‌کرد ممکن است این قاتلِ مجهول عقب‌نشینی کند؛ اما باز هم بیستمِ هر ماه، خطِ قرمزِ بزرگی روی افکارش کشیده می‌شد.

- آدرس رو بفرست؛ سریع میام!

سوسن «باشه»ای کوتاه را ادا کرده و موبایل را از حصارِ شانه و گوشش بیرون کشید. با رسیدن به محلِ حادثه، نگاهی به محوطه‌ی شلوغی که میانِ خیل عظیمِ مردم، مامورها، آمبولانس و ماشین‌های پلیس، حل شده بود، ترمز کرد و از ماشین پیاده شد. شقایق کشِ چادرش را روی سرش درست کرده و چادر را بر سر نشاند. قدری چادرِ مشکی‌اش را با دستانش جمع کرده و مسیرِ خروج از اتاق را درپیش گرفت. همین که دوباره به سالن وارد شد، با دیدنِ جای خالیِ شهرزاد درست، مقابلِ مبل و جایی که دعوایشان شده بود، نفسِ عمیقی کشید. با انعکاسِ فریادِ عصبیِ شهرزاد که تهدید به رفتن می‌کرد، لبانش را بر هم فشرده و کفش‌هایش را از جاکفشی بیرون آورد. خم شده و کفش‌های مشکی رنگش را روی کاشی‌های سفیدِ زمین نهاد. کفش‌هایش را که به پا کرد، در را باز کرد و با خروجش از محیطِ سنگینِ خانه، در را که بست. انگشتانش را روی نرده به حرکت درآورده و پله‌ها را سریعاً پایین رفت.

با خروجش از خانه، با ریموت درِ ماشین را باز کرده و پشتِ فرمان نشست. صدای پیامکِ موبایلش که بلند شد، آن را که میانِ انگشتانش جای داشت، بالا آورده و پیام را که باز کرد، با آدرسی که سوسن فرستاده بود، مواجه شد. لبانش را با زبان، تر کرده و پس از خواندنِ آدرس، صفحه‌ی موبایل را خاموش کرده و روی داشبورد انداخت. کمربندش را بسته و ماشین را که روشن کرد، آغازِ حرکتش را در مسیرِ تمام‌نشدنی‌اش رقم زد. دستانش روی اجزای ماشین به گردش درمی‌آمدند و سردرگم بود میانِ اندیشیدن به تک‌خواهرِ لجبازش که معلوم نبود کجاست و یا به پرونده‌ای که هر روز قطورتر از دیروز می‌شد! آهی دوان- دوان، از شکافِ لبانش متواری شد که سینه‌اش را سوزاند. صدای شهرزاد و چهره‌اش از مغزش خارج نمی‌شد و مدام با فکر کردن به او، دردی را در قلبش احساس می‌کرد.

از دیشب با خود کلنجار رفته و هرچه خودش را بازخواست کرد، نتوانست بفهمد بزرگ‌ترین اشتباهش کجا بود که خواهرِ کوچکش فرار را بر قرار کنارِ او، ترجیح داد! درک نمی‌کرد؛ چون چیزی برای او کم نگذاشته و اگر هم گه‌گاهی سختگیری‌ می‌کرد، تنها به خاطرِ خودِ شهرزاد بود و او نمی‌فهمید!

نفهمید چقدر گذشت و چقدر با افکارش به مجادله پرداخت که تا با صدای آژیرِ ماشینی از جای پریده و به دنیای حقایق روی آورد، متوجه شد به محلِ موردِ نظرش رسیده است. پلکِ آرامی زده و با ترمز کردن مقابلِ ساختمانی با نمای خاکستری، کمربندش را باز کرده و موبایلش را از روی داشبورد برداشت. چادرش را روی سرش صاف کرده و با باز کردنِ درِ ماشین، از آن پیاده شد. خیره به برانکاردی که تیمِ امداد در سوی دیگرِ خیابان دورش بودند و مقتولِ جدید با پارچه‌ای سفید، رویش بود، گام‌‌هایش را محکم، به جلو برداشت. همان دم که صدای پاشنه‌های کوتاهِ کفش‌هایش در برخورد با سطحِ زمین، میانِ هیاهوی مردم و جمعیتِ حاضر در آنجا، محو، به گوشش می‌رسید، سری برای سربازی که ایستاده بود و احترامِ نظامی می‌گذاشت، تکان داد.

مقابلِ ماشینِ آمبولانس ایستاد که همزمان با رسیدن برانکارد به ماشین، سوسن با چهره‌ای گرفته و مغموم، حینی که کنارِ ماموری دیگر ایستاده بود،  سرش را همراه با چشمانش چرخاند و شقایق را که مقابل آمبولانس دید، نفسش در سینه حبس شد و وجودش به یغما رفت. گام‌هایش به سمتِ او برداشته نمی‌شدند و به سختی، سعی می‌کرد صلابتِ خود را حفظ کند. شقایق همین که برانکارد مقابلش از حرکت ایستاد،  اخم کمرنگی بینِ ابروانش جای گرفت. دست دراز کرده و با تردید، پارچه‌ی سفید را میانِ انگشتانش که گرفت، آن را کنار زد. چیزی که می‌دید، در باورش نمی‌گنجید! ثانیه‌ای مغزش قفل کرد و قلبش تپیدن را از یاد برد! تقلا می‌کرد تا آبِ دهانی فرو دهد و راهِ گلویش را باز کند؛ اما دهانش از بیخ و بُن خشک شده بود. مقابلِ مردمک‌های قهوه‌ایِ تیره‌اش، طرحی از پرده‌ای شفاف که دیدش را به چهره‌ی رنگ پریده‌ی شهرزاد تار می‌کرد، شکل گرفته و با صوتی که توانِ خروج از حنجره‌اش را نداشت و اشکی که بدونِ پلک زدن، روی گونه‌اش افتاد، شوکه، لب زد:

- شهرزاد!

«دو هفته قبل»

نیِ پیچ‌داری که درونِ لیوانِ شِیک شکلاتی‌اش بود را میانِ لبانش نهاده و محتویاتِ ته‌مانده‌ی آن را همچون مَکِش، به سوی دهانش کشید که صدای خر- خرِ آن درآمد. شهرزاد که روی صندلیِ مقابلش نشسته بود، با خنده‌ای که از این کارِ او نشأت می‌گرفت، ردیف دندان‌های سفیدش را به نمایش گذاشت. دست دراز کرده و روی دستِ مهرزاد که بر بدنه‌ی لیوان نشسته بود، قرار داد و با همان خنده، گفت:

- دیوونه، نکن آبرومون رفت!

مهرزاد حینی که لبانِ کش آمده‌اش را از نِی جدا می‌کرد، سرش را بالا گرفته و او هم خندید.

- همه‌ی کِیفش به همینه شهرزاد بانو!

شهرزاد که با شنیدنِ لفظِ «بانو» قلبش به تپش افتاده از این محبت‌های گاه و بی‌گاهِ مهرزاد، لبخندش پررنگ تر شده بود، گفت:

- می‌دونی الان کجاییم یا لازمه ری استارتت کنم جناب؟

@ masoo  @ Aryana🌻  @ .Murphy.  @ melika_sh  @ Ghazal  @ niayesh1389  @ Morganit  @ khakestar  @ Torkan dori

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط niayesh1389
ویراستاری Niayesh1389🌻
  • لایک 7
  • تشکر 1
  • غمگین 2

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

عقرب   🤍  خشاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...