رفتن به مطلب

رمان چاکو| زهرا کاربر انجمن نودهشتیا


زری بانو
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

خلاصه‌ی کوتاه...

زندگی فرصت لمس لحظه‌هایی است که هم‌چون ابر و باد می‌گذرند. باید سوار بر آن ابر‌ها جاده‌های پُر پیچ و خم زندگی را پشت سر گذاشت تا به سر منزل مقصود برسیم.  در این راه، فراز و نشیب ‌های زیادی سر راه هر کسی  قرار می‌گیرد و سرافراز  کسی است که صبر کند، صبر...!

مقدمه
در زندگی خودتان بیشتر به “نبایدها" توجه کنید.
مثلا نباید به او دل ببندم.
نباید کاری را انجام دهم که پشیمانی به بار بیاورد.
نباید این کار را انجام دهم.
نباید وارد زندگی‌اش بشوم!
و این نباید‌ها اگر نادیده گرفته شوند؛
پشیمانی به دنبال می‌آورند.
به هشدارهایی که عقلتان در خصوص این نبایدها می‌دهد، بیشتر اهمیت دهید!
زندگی عاطفی شما تا حد زیادی تحت تاثیر همین  هشدارهاست.

ناظر: @ MOBINA.MN

ویراستار: @ زهراعاشقی

ویرایش شده توسط z.asheghi
  • لایک 13
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_اول

با صدای جیر-جیر دری که نمی‌دانستم باید اتاق خطابش کنم یا سلول کمی هوشیاری‌‌ام را به دست آوردم.
چشمانم از فرط خستگی و سوزش اجازه باز شدن نمی‌دادند، با برخورد پای کسی با شکمم از درد آخی زیر لب زمزمه کردم که صدایش به گوشم رسید. پلکم را تا نیمه باز کردم و متوجه صدای برخورد ظرف فلزی غذا با زمین شدم، اتاق در سکوت مطلق به سر می‌برد که این کنار آن مرد باعث ایجاد صدای ناهنجاری شد. کمی که گذشت او با یکی از پاهایش آن را به سمتم هول داد. چند هفته‌ای از بودنم در این اتاق می‌گذشت و همین آش بود و همین کاسه!
دیگر برایم مهم نبود پاهایم در معرض دید باشد یا نه، دیگر برایم آبرو مهم نبود، دیگر برایم آرزویی نمانده بود که بتوانم به خودم اهمیت دهم! زندگیم شده بود گذراندن وقت و رسیدگی به عیش و نوش مردان داعشی داداشی و اگر به مراد دلشان می‌رسیدند که رهایم می‌کردند وگرنه شکنجه‌های بعدش تمامی نداشت‌.
با به یادآوری اتفاقات این مدت حتی توان جیغ زدن را هم نداشتم، آن‌قدر جیغ کشیده بودم و فهمیده بودم جیغ‌هایم خریداری ندارد و من یک بازنده‌ام. 
آن‌قدر بدنم به خاطر دلایل مختلف متورم شده بود که نمی‌دانستم به درد کدام قسمت از بدنم برسم، به پاهای زخمی و سوخته‌ام یا به گلوی بریده شده‌ام که تازه خونش بند آمده‌است.
دوباره چشم‌هایم را بستم، توان باز کردن چشم‌هایم را نداشتم، تلاش هر چند کوتاهی برای صحبت کردن کردم تا شاید از دهانم حداقل ناله‌ای خارج شود، اما...

کمی در همان حال باقی‌ماندم و تکان نخوردم. امیدوار شده بودم که به حال خودم رهایم کرده بودند تا با درد خودم به استقبال مرگ بروم، اما با ریخته شدن ناگهانی آب سرد روی صورتم کمرم را بالا برده و مانند افرادی که انگار جانش دوباره برگشته باشد نفسی گرفتم.

خودم را به سمت دیوار کشیدم و آرام تکیه دادم. با لب‌های لرزان به عربی شروع به صحبت کردم:
- ا...الان چی گفتین؟ م...من رو فروخ...فروختید؟
منتظر به قیافه‌اش چشم دوختم که با چهره‌ای خشمگین به سمتم آمد و بدون تکه کلامی با کفش‌های گلی‌اش دست بی‌نوایم را شروع به له کردن کرد. از شدت درد بلند داد می‌زدم و نفرینش‌ می‌کردم. دست دیگرم را محکم روی زمین خاکی می‌کشیدم و خدا- خدا می‌کردم که از شرش خلاص شوم.
کمی که گذشت دیگر متوجه اطراف نشدم و کم- کم چشمانم بسته شد. 
پوست صورت زخمی‌ام به خاطر سردی آب به سوز و گداز افتاد. آرام لای پلک سمت راستم را باز کردم و سعی کردم با دستم خودم را کمی تکان بدهم. مانند جنین تازه متولد شده پاهایم را کمی جمع کردم تا روی زمین بشینم‌.
 

@ MOBINA.MN

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_دوم 

مرد نگهبان که حالم را دید به سمتم آمد؛ فکر کنم شاید دلش به حالم سوخته است که می‌خواهد کمکم کند، اما با خوردن نفس‌های سردش کنار گلویم از ترس در خودم جمع شدم‌. واقعا دیگر نمی‌توانستم‌‌‌! فکر این‌که قرار است دوباره چه بلایی سرم بیاید اشکی از گوشه‌ی چشمم چکید؛ اما با شنیدن فریاد بلند ابو سلمان شکنجه‌گر روحم ترس تمامی وجودم را فرا گرفت.
- داشتی چه غلطی می‌کردی مردک؟ باید سرت رو از تنت جدا کنم؟ مگه نمی‌دونی این دختره‌ رو به آویدخان فروختیم؟ هان؟!
مرد نگهبان از ترس به پای ابو سلمان افتاده بود و التماس می‌کرد که ببخشدش، اما مگر داعشی جماعت دل داشت؟ جدای از حرف‌های قبلیش در ادامه چه گفت؟ درست شنیده‌ام؟ فروختیم؟ مگر به همین راحتی بود؟ حتی کالایی که داخل بازار می‌رفت فروشش چند روز و چند ماه طول می‌کشد! 
خدایا این چه طالع شومی بود که در زندگیم انداختی؟!

لو دادن و فاش کردن مگر فقط برای کسانی نبود که از آن مطلع هستند؟ نگون‌بختی من فقط از آن‌جایی شروع شد که من نمی‌دانستم دیسک کجاست!
مرد آرام در را بست و به سمتم آمد، صدای چرخی همراه با قدم زدن به گوشم رسید که توجهی نکردم و به دیوار تکیه دادم. به خاطر زخم چاقوی گردنم نمی‌توانستم زیاد سرم را بلند کنم. کنارم که ایستاد دل نازکم به هول و ولا افتاد. زیر لب آرام اشهدم را خواندم که مرد شانه‌هایم را گرفت و به سمت خود کشید.
با به بغل کشیده شدنم توسط مرد متعجب به زمین خیره شدم.

با شنیده شدن صدای سهم‌ناک گلوله و شلیک توسط گوش‌هایم چشم‌هایم را باز کردم و به اطراف خیره شدم، هنوز هم کابوس تمامی نداشت. به دستم نگاهی انداختم و سعی کردم انگشتانم را تکان بدهم که سوزشش کل وجودم را فرا گرفت.
یادش به خیر، یاد زمانی که برای آینده‌ام نقشه می‌کشیدم. برای آینده‌ای که نمی‌دانستم به این زودی از بین می‌رود! قرار بود عاشق بشوم؛ نه؟ عاشق مردی که شاید روزی همدم و هم‌دردم شود، اما تا چند روز دیگر می‌شوم صیغه و محرم کسی که حتی ندیدم‌اش. مردی که شاید اجازه ندهد روز خوشی را تجربه کنم.
به معنای واقعی زندگیم دیگر تمام بود، اما قبل از رسیدن صاحبم داغ کشته شدنم را بر روی دلش می‌گذاشتم!
پوزخندی روی لبم نقش بست. مرگ کلمه‌‌ای بود که شرمم می‌آمد به زبان بیاورمش، اما الان...

چشم‌هایم را بستم و دستم را روی چشم‌هایم گذاشتم تا شاید کمی آرامش در روح و جسمم رخنه کند. کمی که گذشت در با صدای آرامی باز شد و فردی وارد اتاق شد.
چه زود زمانش رسید؟ باز هم شکنجه، باز هم درد! دیگر عادت کرده بودم به این زمان‌های گاه و بی‌گاهی که به سراغم می‌آمدند و از من می‌خواستند تا جای دیسک را برایشان لو بدهم.

@ MOBINA.MN

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سوم

 

ترس؛ چیزی که خودم بارها و بارها احساسش کرده بودم. از فکر بیرون آمدم که بلند شد و لباسش را آرام تکاند؛  کمی می‌توانستم تغییر چهره‌اش را هم در این تاریکی احساس بکنم. شاید تغییر چهره داده بود تا شناسایی نشود؛ منتظر بودم تا ببینم قرار است چه کاری انجام بدهد که یک‌دفعه آرام به سمتم خیز برداشت و زیر گوشم لب زد:
- باید ساکت باشی، مجبورم داخل سطل زبانه بزارمت تا بتونیم از این‌جا بیرون بریم بعدش هر حرفی و هر کاری تو بگی قبوله.
نفسی عمیق مهمان ریه‌هایم کردم و سرم را به معنی باشه تکان دادم.
این‌جا چه خبر بود؟ با استشمام بوی عطری که به مشامم رسید ضربان قلبم بالا گرفت. او این‌جا بود! مردی که باعث و بانی این حال و روزم بود!
سعی کردم از بغلش بیرون بیایم که خودش آرام از خودش جدایم کرد. روی زمین کنارش نشستم که سر پایین زمزمه کرد:
- شرمنده‌ام حورا! بابت همه‌ی اتفاق‌هایی که افتاده، متاسفم!
سرم به سمت دیواری بود که از قبل به خون آغشته شده بود. با شنیدن حرفش پوزخندی روی لبم نقش بست.  کمی به سمتش چرخیدم و با وجود سوزش گلویم لب زدم:
- ببخشم؟ چی رو ببخشم متیو؟! به خاطر تو و اون ماموریت مخفی من دو هفته‌ی تمام شکنجه شدم. می‌دونی چی کشیدم؟ می‌دونی چقدر زجه زدم و التماس کردم، اما کسی به دادم نرسید؟ می‌دونی چقدر بی‌پناه بودم؟ معلومه که نمی‌دونی!
سرش را پایین انداخت، پشیمان بود، پشیمان از اشتباهی که مرتکبش شده بود. هنوز فراموش نکرده‌ام روزی را که   از من جدا شد و خودش فرار کرد! روزی که التماس کردم من را این‌جا تنها نگذارد، اما او رفت.
آهی از سر درماندگی کشیدم که صدای خنده‌ی داعشی‌ها از بیرون آمد و به گوش‌مان رسید. در سیاهی اتاق چهره‌اش زیاد قابل دیدن نبود، اما به راحتی ترسش را احساس می‌کردم.

ترس؛ چیزی که خودم بارها و بارها احساسش کرده بودم. از فکر بیرون آمدم که بلند شد و لباسش را آرام تکاند؛  کمی می‌توانستم تغییر چهره‌اش را هم در این تاریکی احساس بکنم. شاید تغییر چهره داده بود تا شناسایی نشود؛ منتظر بودم تا ببینم قرار است چه کاری انجام بدهد که یک‌دفعه آرام به سمتم خیز برداشت و زیر گوشم لب زد:
- باید ساکت باشی، مجبورم داخل سطل زبانه بزارمت تا بتونیم از این‌جا بیرون بریم بعدش هر حرفی و هر کاری تو بگی قبوله.
نفسی عمیق مهمان ریه‌هایم کردم و سرم را به معنی باشه تکان دادم.
این‌جا چه خبر بود؟ با استشمام بوی عطری که به مشامم رسید ضربان قلبم بالا گرفت. او این‌جا بود! مردی که باعث و بانی این حال و روزم بود!
سعی کردم از بغلش بیرون بیایم که خودش آرام از خودش جدایم کرد. روی زمین کنارش نشستم که سر پایین زمزمه کرد: 

- شرمنده‌ام حورا! بابت همه‌ی اتفاق‌هایی که افتاده، متاسفم!
سرم به سمت دیواری بود که از قبل به خون آغشته شده بود. با شنیدن حرفش پوزخندی روی لبم نقش بست.  کمی به سمتش چرخیدم و با وجود سوزش گلویم لب زدم:
- ببخشم؟ چی رو ببخشم متیو؟! به خاطر تو و اون ماموریت مخفی من دو هفته‌ی تمام شکنجه شدم. می‌دونی چی کشیدم؟ می‌دونی چقدر زجه زدم و التماس کردم، اما کسی به دادم نرسید؟ می‌دونی چقدر بی‌پناه بودم؟ معلومه که نمی‌دونی!
 

@ MOBINA.MN

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهارم

سرش را پایین انداخت، پشیمان بود، پشیمان از اشتباهی که مرتکبش شده بود. هنوز فراموش نکرده‌ام روزی را که   از من جدا شد و خودش فرار کرد! روزی که التماس کردم من را این‌جا تنها نگذارد، اما او رفت.
آهی از سر درماندگی کشیدم که صدای خنده‌ی داعشی‌ها از بیرون آمد و به گوش‌مان رسید. در سیاهی اتاق چهره‌اش زیاد قابل دیدن نبود، اما به راحتی ترسش را احساس می‌کردم.

- رئیس دستور داده بودن زباله‌های ریخته شده‌ی این قسمت و داخل اتاق شکنجه رو جمع کنم.
با استرس فراوان ناخن انگشتم را به سمت زبانم بردم و مشغول جویدنش شدم. به سیاهی مقابلم خیره شده بودم و فقط در دل دعا می‌کردم تا خدا کمک‌مان کند تا از این تنگنا و گرفتاری خارج بشیم.
- با اون دختر که کاری نداشتی؟
با شنیدن صدای قدم‌هایش که نزدیک‌‌تر می‌شد، آب گلویم را قورت دادم؛ در ادامه‌ی حرفش با لحن مشکوکی لب زد:
-  باید داخل سطل رو ببینم.
با شنیدن جمله‌ی ابومجد به معنای واقعی از ترس سر و رویم عرق ریخت. اگر می‌فهمیدند که فرار کرده‌ام شاید مرگ را هم به این راحتی نصیب‌ام نمی‌کردند، حتما آن‌قدر شکنجه‌ام می‌کردند و گرسنگی به من ‌می‌دادند که خود به خود آرزوی مرگ می‌کردم.
اشک‌هایم بی‌اجازه از هم‌دیگر پیشی گرفتند و یکی- یکی روی دست و صورت‌ام فرود‌ می‌آمدند.
- باشه، اگر بخوای بگردی مشکلی نیست!
با شنیدن سخن متیو زیر لب نفرینش کردم و خواستم حرکتی انجام بدم که بانگ سهمناکی به گوشم رسید. بیرون چه خبر بود؟ این سر و صدا‌ها بیشتر این خبر را می‌رساند که انگار اتفاق ناگواری افتاده.
مجبور بودم فعلا به حرفش گوش دهم تا شاید از این جهنم بی‌عدالت رهایی پیدا بکنم. با موافقتم لبخندی به رویم پاشید و کمکم کرد داخل سطل زباله جا بگیرم.

با وجود حرکت‌های پی‌‌ در‌‌ پی سطل زباله و صدای منزجر کننده‌ی چرخ‌های سطل، سعی کردم نفس آسوده‌ و عمیقی بکشم و خوشحال باشم که قرار است از این‌جا بیرون بروم.
چند ثانیه از شادی‌ام نگذشته بود که با شنیدن پژواک گلوله و پیچیده شدنش در گوشم هراس تمام جسمم را فرا گرفت.

- صبر کن! این چیه؟ تو این محدوده چه غلطی داشتی می‌کردی؟!
این صدا، متعلق به ابومجد بود؛ مردی که حتی با به یاد‌آوردن قیافه‌اش حالت تهوع به من دست می‌داد. بی‌حرکت ماندم و منتظر شنیدن جواب متیو شدم، امیدوار بودم جواب متیو ابومجد را راضی کند تا اجازه دهد به راحتی از این‌جا عبور کنیم. تجسم قیافه‌اش از این‌جا هم قابل درک بود. آن ریش‌های بلند و دندان‌های پوسیده و شکسته‌اش یا حتی سر بند الله اکبرش بیشتر از هر چیزی حالم را دگرگون می‌کرد.

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنجم

 

کمی در جایم جا به جا شدم که با شنیدن صدای ابومجد که بلند فریاد می‌زد متعجب به صدای بیرون گوش دادم.
- لعنتی‌های مفت خور! از پس یک زن زخمی و آش و لاش هم بر نمی‌آین؟! ببینید کجا فرار کرده، اما پیداش نکنین آویدخان زنده‌مون نمی‌زاره!
از ترس لبم را گاز می‌گرفتم که سطل دوباره به راه افتاد؛ این‌جا چه خبر بود؟ یعنی اجازه داده‌اند؟ باورم نمی‌شد! کمی که حرکت کردیم، بعد از چندی ایستاد و صدای آرام متیو به گوشم رسید.
- باید بیرون بیای، عجله کن! باید زودتر از این‌جا دور بشیم.
دست خشک ‌شده‌ام را کمی بلند کردم و در سطل را باز کردم. با تابش مستقیم نور خورشید به چشم‌هایم پلک‌هایم را محکم روی هم فشار دادم و سعی کردم آرام از سطل بیرون بیایم.

متیو که وضعیتم را مشاهده کرد کمی به سمتم خم شد و من را روی دوشش سوار کرد. از ترس چشم‌هایم را بستم و دستم را دور گردنش حلقه کردم. متیو بدون حرف به سمت ماشین جنگی که کنار دیوار پارک شده بود دوید‌.
رنگ خاکی ماشین بهترین رنگ برای این منطقه‌های کویری و صحرایی بود.

بیشترین چیزی که توجه‌ام را به خود جلب کرد، لاستیک‌های بزرگ و پرحجم این ماشین‌ها بود که برای این منطقه ساخته شده بود.
صدای بلند آژیر خبر از این می‌داد که سرسختانه دنبال من می‌گشتند تا پیدایم کنند.
به ماشین که رسیدیم، متیو نفس زنان مرا روی زمین گذاشت و دستگیره‌ی ماشین را گرفت، انگار دست‌گیره‌ی ماشین به خاطر گرمای شدید آفتاب گرم شده بود که دستش را زود کنار کشید و من بدون توجه به نازک نارنجی بودنش در این زمان و محدوده در را باز کردم و با هم سوار ماشین شدیم.
با کمک متیو روی صندلی سمت چپ نشستم و به جلو خیره شدم. از حالت چهره‌ی این پلیس ایرلندی خوب می‌شد متوجه شد که اصلا حوصله‌ی جر و بحث را ندارد. من هم سکوت را پیشه کردم و به بیرون خیره شدم.

داشتم در افکارم به این مدت زمان هر چند طولانی فکر می‌کردم که چشمم به ابوسلمان افتاد که کنار در ایستاده بود و عصبانیتش را از همین دور هم تشخیص می‌دادم. ابوسلمان که متوجه‌ من داخل ماشین کنار متیو شد، با صدای بلند افرادش را صدا کرد. اسلحه‌ی داخل دستش را به سمت‌مان نشانه گرفت که از ترس هینی‌ کشیدم و سرم را کمی خم کردم.
آن‌قدر ترسیده بودم که نفسی از سینه‌ام خارج نمی‌شد. آرام به اشک‌هایم اجازه فرود آمدن دادم و به متیو خیره شدم که با همان چهره‌ای عصبی که به راحتی می‌شد حالت‌های ترس و دلهره را در چهره‌اش دید.

با روشن شدن ماشین محکم دستگیره‌ی در را گرفتم که متیو پایش را روی گاز فشرد و قبل از شلیک ابو‌سلمان بعد از چند ثانیه کوتاه ماشین به سرعت از آن منطقه دور شد.

با شنیدن صدای گلوله‌های مختلف مجاور ماشین به آینه‌ی کوچک مقابل ماشین خیره شدیم و با دیدن چهارتا از ماشین‌های داعش که در چند متری ما بودند با ترس به هم دیگر خیره شدیم.
متیو زیر لب  "لعنتی"  زمزمه کرد؛ با دیدن این صحنه دوباره اشک‌هایم به سمت صورتم هجوم آوردند و صورت زخمی‌ام را مهمان خود کردند.
زیر لب فقط صلوات می‌فرستادم و دعا می‌کردم که از این مخمصه‌ی دردناک خلاص شوم. مشغول هق-هق و ناله بودم که با فریاد بلند متیو به خودم آمدم.

@ MOBINA.MN

 

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ششم

- خفه شو حورا! صدات روی اعصابمه، بزار تمرکز کنم وگرنه...
جمله‌اش تمام نشده بود که با برخورد گلوله به لاستیک ماشین فقط چرخش دورانی و صدای فریاد هردویمان بود که به گوشم رسید  و چندی بعد خاموشی در آغوشم گرفت.

با تابش مداوم و سوزناک گرمای خورشید و گرمای شن‌های زیرم لای پلک‌هایم را باز کردم و به اطراف خیره شدم. کمرم به شدت درد می‌کرد و احتمال این‌که یکی از مهره‌هایم شکسته است دور از ذهن نبود. اطراف را فقط به صورت تار مشاهده می‌کردم و دنبال متیو بودم. چه اتفاقی برای ما افتاد؟ آخرین تصویری که در ذهن داشتم فقط صدای جیغ هر‌ دویمان بود و...
با دیدن صورت خونی متیو که مقابلم افتاده بود از ترس در خودم جنین‌وار جمع شدم که صدای حرکت پای فردی باعث شد چشم‌هایم را ببندم.
چیزی نمی‌دیدم، اما احساس این‌ که یک سایه بالای سرم مقابل نور ایستاده‌است را خوب درک می‌کردم. باید فکر می‌کردند که مرده‌ام تا شاید شده حداقل دست از سر جنازه‌ام بردارند.
وقتی حرکتی از طرف مقابلم ندیدم خوشحال شدم. خوشحال از این‌که شاید این‌جا را ترک کرده‌، اما با برخورد محکم چیزی با شکمم به عقب پرتاب شدم و از درد، ناخودآگاه آخی بلند زمزمه کردم.
چشم‌هایم را که باز کردم چهره‌ی شیطانی ابوسلمان با نیشخند تمسخر آمیزش مقابلم بود. به خاطر ترس زیاد به سکسکه افتاده بودم که به سمتم قدم برداشت.

با ترس کمی سعی کردم خودم را به عقب بکشم که خودش را در چند قدم بلند به من رساند و کنار صورتم روی زمین نشست و به صورتم خیره شد.
سرم را پایین انداخته بودم و هر لحظه منتظر حرکتی از او بودم که با احاطه شدن موهایم در دست‌های قدرتمندش با صدای بلند فریاد زدم، با حرکت آرام جسم تیزی روی صورتم چشمم را از ابو سلمان گرفتم و به چاقو خیره شدم.

با خنده مضحکی خراش کوچکی روی گونه‌ام شکافت که از درد و سوزشش نفسم برید‌. دستم را آرام روی دستش گذاشتم و سعی کردم از خودم دورش کنم که چاقو را کنار انداخت و از گلویم گرفت.
فشار دست‌هایش را روی گلویم بیشتر کرد، کم- کم چشم‌هایم به خاطر کمبود هوا تیره‌تر می‌شد و من می‌دانستم این تازه شروع ماجرا است.
زیر لب فحش رکیکی به ابو سلمان دادم که جری‌ترش کرد و باعث شد فشار دست‌هایش فراتر از قبل بشود.
دیگر هوش و حواسم دست خودم نبود و همین امر باعث شد دوباره چشمانم در سیاهی غلت بزنند.

(یک سال قبل_ایران-تهران)  

یکی از پاهایم را روی پای دیگرم انداختم و خیره به مردی شدم که آن طرف خیابان روی زمین، در خود چمباتمه زده بود. دفتر نقاشی‌ام را کمی ورق زدم و وقتی به صفحه‌ای خالی رسیدم، با توجه به طرح مقابلم شروع به نقاشی کردم.
خوشحال بودم که حداقل در این مکان رفت و آمد ماشین‌ها کم است و این محیط جنگلی کوچک، بهترین راه برای دوری از دغدغه‌های زندگی است.
به مرد که نگاه کردم به فکر فرو رفتم؛ واقعا در کار خدا مانده بودم. نمی‌دانم شاید حکمتی دارد که این مرد با این سن، به این روز افتاده باشد. ای کاش خداوند هیچ انسانی را به این ذلت نکشاند!

با لمس توپی توسط پای راستم نگاهم را از دفتر نقاشی گرفتم و به توپ خیره شدم. با شنیدن صدای پای کسی به پشت سرم نگاه کردم و دختربچه‌ای را دیدم که با عجله به سمتم می‌آمد.
ابرویی بالا انداختم و دفتر را بستم. دستم را روی قسمت فلزی نیمکت گذاشتم و به سمت زمین خم شدم. توپ هندوانه‌ای شکل را در دستم گرفتم و به دخترک خیره شدم. 

@ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت_هفتم
 

دخترک که به نزدیکی من رسید با چهره‌ای آشفته به سمتم آمد و با عصبانیت گفت:
- طراح اینجا، واقعا طراح بوده یا نه؟ آخه این‌جا هم جای نیمکته که گذشته؟! هیچی جای خودش نیست.
متعجب به دختر رو به‌ رویم خیره شده بودم، این واقعا یک دختر هفت‌ ساله بود یا یک پیرزن هفتاد ساله که این‌قدر غر-غر می‌کرد‌؟!
با خنده دست‌هایم را روی زانوهایم گذاشتم و به سمتش خم شدم و لب زدم:
- فکر نمی‌کنی شما جای بدی داشتی بازی می‌کردی؟ این‌جا که جای بازی نیست‌. باید بری اون قسمت پارک!
لبخندی به چهره‌‌ی زیبایش زدم و منتظر جوابش ماندم که به سمتم آمد و توپ را از دستم گرفت و هم‌زمان که از من دور می‌شد لب زد:
- نه‌خیر! شما جای بدی نشسته بودید!
با خارج شدن این حرف از دهانش به خنده افتادم و سرم را به اطراف تکان دادم. خدا به ما صبر بدهد با این نسل جدیدی که در راه داریم!
سعی کردم دوباره مشغول کار خود بشوم که مدادم آرام سر خورد و روی زمین غلتید. زیر لب غر-غری کردم و با حرص خم شدم تا از روی زمین بردارمش که دستی جلوتر از من مداد را برداشت و به عقب رفت.
سرم را بلند کردم و با دیدن چهره‌ی بشاش و خنده‌روی امیرکیان پوف کلافه‌ای کشیدم و چشم‌ غره‌ای نثارش کردم.

او این‌جا چه‌کار می‌کرد؟ ابروهایم را در هم جمع کردم و بدون توجه به او مداد را از دستش گرفتم و شروع به نقاشی کشیدن کردم.
- سلام.
‌‌بدون توجه به سلامی که از دهانش خارج شد، مشغول کشیدن ادامه‌ی نقاشی‌ام شدم که مقابلم ایستاد و منتظر نگاهم کرد‌.
کلافه سرم را از نقاشی بیرون آوردم و به چهره‌ی خونسردش خیره شدم. دفتر نقاشیم را داخل کیفم گذاشتم و از جایم بلند شدم. کمی چادرم را تکاندم و زیر لب آرام لب زدم:
- چی می‌خوای؟ پارک هم محدوده‌ی رئیستونه و نمیشه این‌جا هم بیام؟!
بدون توجه به او شروع به حرکت کردم. کمی بعد کنارم آمد و ایستاد.

- نه خانم زرین! فقط آقا می‌خواستند شما رو ملاقات کنند.
خانم زرین! متنفرم از این اسم! با عصبانیت به سمتش برگشتم و با کیفم محکم به سمت شانه‌اش کوبیدم و با فریاد لب زدم: 
- امیرکیان فقط اگه یک بار دیگه به من بگی خانم زرین خون تو حلالت می‌کنم!
با دیدن لبخند روی لبش که به زور سعی در کنترل کردن خنده‌اش داشت، بیشتر عصبانیت به سمتم هجوم آورد که کیفم را بلند ‌کردم تا دوباره کتک نوش‌جانش کنم که به عقب رفت.
- غلط کردم حورا، فقط شوخی بود.
با حرص دندان‌هایم را روی هم فشار دادم و به راهم ادامه دادم. وقتی متوجه حضور امیرکیان کنارم شدم نفس عمیقی کشیدم و لب زدم:
- آقاتون دوباره چی از جونم می‌خواد؟
با شنیدن لفظ آقاتون دوباره خنده‌ا‌ی کرد و ابرویی بالا انداخت. منتظر جوابش بودم که قدم‌هایش را تندتر کرد و مقابلم ایستاد. 

- باید با من بیای حورا؛ این‌بار بحث جدیه! 
بحث جدی؟ مگر حرفی هم مانده بود؟ من که تصمیمم را برای رفتن گرفته بودم! بدون توجه به امیرکیان به سمت خیابان رفتم و لبه‌ی خط عابر پیاده ایستادم. 
به اطراف خیره شدم‌. به تک-تک کسانی که هر کدام مشکلاتی در زندگی داشتند و سرچشمه همه‌ی مشکل‌ اکثر مردم، تورم و رکود جامعه بود.

@ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هشتم

 

با دیدن تاکسی که در مسیرم بود دستم را بالا بردم تا نگه دارد، اما چند ثانیه نگذشت که قبل از  رسیدن تاکسی کیفم توسط دو نفز موتور سوار از دستم قاپیده شد. 
با تعجب فریاد بلندی کشیدم و به سمتشان دویدم که امیرکیان از پشت به من رسید و به سمت موتورسوار‌ها دوید و قبل پیچیدنشان داخل کوچه با گرفتن لباس نفر دوم، موتورشان را روی زمین انداخت.
ضربان قلبم از شدت هیجان و استرس بالا رفته بود. کمی ایستادم و روی پاهایم خم شدم تا نفسی تازه کنم که کیفم جلوی صورتم گرفته شد.  

سرم را بالا بردم و به ناجی همیشگی‌ام خیره شدم.
زیر لب تشکری ادا کردم که ابرویی بالا انداخت و به من خیره شد.
- باید این روز رو تو گینس ثبت کنم! نه؟ دختر رئیسم که تو مغرور بودن زبان‌زد عام و خاصه، الان از من محافظ تشکر کرد؟!
به مردها نباید رو داد! به رویش خندیدم باز هوایی شد.
کیفم را کمی جا به جا کردم و هم زمان ‌که چادرم را مرتب می‌کردم، گفتم:
- آقا چه محافظ محافظی هم می‌کنه، فعلا شما نوکری؛ حالا پادویی ما رو بکن تا راجع به محافظ شدنت حرف بزنیم.
مردک پرو! جدی به هم خیره شده بودیم که با داد دختر بچه‌ای که کمی پیش دیده بودم حواس‌مان به او جمع شد.
- خانم شما چرا همه جا هستی؟ زشته! برین خونتون! 
بعد هم به سمت امیرکیان برگشت و با همان لحن بچه‌گانه‌اش لب زد: 
- آقا هواش رو داشته باش. دعوا دارید برید خونتون. خیابون که جای دعوا نیست. استغفرالله زن و شوهر هم، زن و شوهرهای قدیم!
با حالت گنگی به سمت امیرکیان چرخیدم که او نیز به سمتم چرخید و چندی بعد هر دو با هم شروع به خندیدن کردیم.

این وروجک زبان چرب و تندی داشت که باعث شد کمی از جو به وجود آمده بین‌مان دور شویم.
با دیدن تاکسی زرد رنگی که داشت به سمت‌مان می‌آمد، دستی تکان دادم و منتظر ایستادنش شدم. با ایستادن تاکسی به سمت عقب ماشین رفتم که امیرکیان جلوتر از من قدم برداشت و در عقب را برایم باز کرد و کنار ایستاد تا سوار بشوم. بدون توجه به او با ابهت خاصی کمی خم شدم تا سوار تاکسی شوم که سرم محکم به دستگیره‌ی بالایش برخورد کرد‌. آخی از درد گفتم که صدای خنده‌ی راننده و امیرکیان به گوشم رسید. چادرم را کنار خودم جمع کردم و بدون توجه به آن‌ها در را محکم بستم.

 

@ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_نهم

 

امیرکیان که وضعیت را مناسب ندید به سمت صندلی جلوتر رفت و خودش هم نشست.
راننده تاکسی با دیدنم لبخندی زد که بی‌حوصله به سمت پنجره بیرون چرخیدم و خیره شدم. امیرکیان با دیدن این کار راننده غضبناک نگاهش کرد که مرد به خودش آمد و گفت:
- ک...کجا برم آ...آقا؟
کمی به جلو خم شدم تا آدرس خانه‌ام را بدهم که امیرکیان بدون توجه و حتی اجازه صحبت دادن به من، خودش کمی جا به جا شد و گفت:
- به سمت انتهای اشرفی اصفهانی برو‌.
کجا؟ من که آن‌جا کاری نداشتم چرا باید دوباره به اون مکان منزجر کننده می‌رفتم؟ دستم را روی صندلی پارچه‌ای مقابلم گذاشتم و به سمتش خم شدم و با حرص لب زدم: 
- یک بار بهت گفتم؛ من اون‌جا نمیام!
با خارج شدن این حرف‌ از دهانم به سمتم چرخید و با حالت التماسی به چشم‌هایم خیره شد.
- حورا خواهش می‌کنم! به خاطر من، باشه؟ 
نفس عمیقی کشیدم و دست به سینه به عقب تکیه دادم. همیشه همین بود. نمی‌توانستم مقابلش جبهه بگیرم، همیشه کم می‌آوردم! از طرفی اصلا حوصله‌ی غر- غرهای مامان و زورگویی‌های شوهر گرامی‌شان را نداشتم، اما محکوم به تحمل بودم. 

کمی‌ چشم‌هایم را بستم تا خودم را برای یک بحث طولانی آماده کنم. چندی بعد با توقف ماشین چشم‌هایم را از هم گشودم. کیف‌ام را از روی صندلی برداشتم و خواستم پول و حساب راننده را پرداخت کنم که امیرکیان زودتر پول کرایه را پرداخت کرد.
با باز شدن در توسط نگهبان بدون هیچ مکثی از ماشین پیاده شدم. راننده‌ی بی‌نوا متعجب به این همه عظمت و جلال نگاه می‌کرد. دیگر وقت تلف کردن را جایز ندانستم و از ماشین پیاده شدم‌. 

به سمت ورودی شرکت حرکت کردم که امیرکیان کنارم قرار گرفت. بدون توجه به آقایان و خانوم‌هایی که به من خیره شده بودند از پله‌ها بالا رفتم و چشمم قبل از ورود به ساختمان به تابلویی بزرگی خورد که بالای در ورودی نصب کرده بودند.
" شرکت بین المللی بازرگانی زرین " در افکارم غرق شده بودم که با صدای امیرکیان به خودم آمدم و نگاهم را به سمتش سوق دادم.
- حورا نمیای؟!

بدون هیچ سخنی به سمتش قدم برداشتم. دکمه‌ی آسانسور را فشار داد که کنارش ایستادم و با هم سوار آسانسور شدیم.
به دیوار تکیه داده بودم و آرام زیر چشمم کنکاشش می‌کردم. با پاهایش خط‌های فرضی روی زمین می‌کشید و به زمین خیره شده بود. این مرد تنها مردی بود که بین این همه آدم وقتی کنارش بودم احساس آرامش می‌کردم.
با شنیدن صدای خانمی که طبقه‌ها را  اعلام می‌کرد، از آسانسور خارج شدیم و به سمت منشی پدرم حرکت کردیم.

 

@ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دهم


زمین را آن‌قدر طی کشیده بودند که از تمیزی برق می‌زد و از طرفی انعکاس سقف شیشه‌ای به براق بودنش می‌افزود. خانم نجفی پشت میز نشسته بود و مشغول انجام کارهایش بود. سرفه‌ی کوتاهی کردم که سرش را بالا آورد و با دیدن من با عجله از روی میز بلند شد و با لبخند ملیحی به سمت‌مان آمد.

- خانم زرین خوش آمدید، پدرتون داخل اتاق منتظر شما هستند.
لبخند مصنوعی تحویلش دادم و چشمم را ازش گرفتم. بدون در زدن در اتاق را باز کردم و در را باز گذاشتم تا این کار را امیرکیان انجام دهد.
پدر که مشغول انجام کارهایش بود با باز شدن ناگهانی در، سرش را بلند کرد و با دیدن من که کنار در ایستاده بودم نگاه کوتاهی کرد و مدتی نگذشت که نگاهش را از من گرفت و به دیوار چشم دوخت‌. 

زمین پارکت و دیوارهایی که به راحتی در پشت کاغذها پنهان شده بود، بیشتر از هر چیزی خود نمایی می‌کرد. 
چشم ‌غره‌ای برای این کارش رفتم که امیرکیان کمی به جلو هدایتم کرد. روی صندلی چرم‌ مشکی رنگ اتاق نشستم که چشمم به عکس مادرم افتاد. کمی خم شدم و بدون توجه به مکانی که هستیم عکس را از روی میز برداشتم. 
روزگار با ما بد تا کرد؛ هنوز فراموش نکرده‌ام روزی را که پدر واقعی‌ام روی من و مادرم به خاطر چند بسته مواد مخدر اضافی شرط بندی کرد. یادم نمی‌رود شب‌هایی را که به گرسنگی سر می‌کردیم. یادم نمی‌رود روزهایی که نیامده برایمان تیره و تار شد. 
زندگی با ما بد تا کرد؛ زندگی برایمان جهنم شده بود تا زمانی که مادرم با کمک آقای زرین که خاطرخواه مادرم بود، توانست طلاقش را از پدرم بگیرد.
تا الان هیچ بدی از آقای زرین ندیده بودم. تا حدی که بابا صدایش می‌کردم، اما این یک سال- این یک سال نه او برای من خواب و خوراک گذاشته بود نه من برای او!
- حورا می‌شنوی چی میگم؟ با تو هستم! 
سردرگم و پریشان حال به امیرکیان خیره شدم که اشارت‌های ابرویش به سمت پدر اشاره می‌کرد. سرم را به سمت بابا چرخاندم و چهره‌ی عصبی‌اش را ملاحظه کردم. خودم را نباختم و سعی کردم از همین اول مستقیم حرفم را بزنم و به نوعی گربه را دم حجله بکشم.
- بله آقای زرین؟ چی شده شما از وقت ارزشمندتون زدید و به من وقت دادید؟!
پدر نفس عمیقی کشید و صندلی‌اش را به سمت میز آورد و دستانش را روی میز گذاشت.
- فکر می‌کنی ولت کردم و خبر ندارم داری چی‌کار می‌کنی؟ فکر می‌کنی خبر ندارم که پاسپورتت تا سه روز آینده توی دستته؟! تو من رو چی فرض کردی حورا؟ 

قبل از ورود به اتاق، نمای مجلل اتاق چشم هر بیننده‌ای را محو خود می‌کرد.
سرم را پایین انداختم، حوصله‌ی جر و بحث‌های تکراری را نداشتم و خواستم اعتراضی بکنم که محکم روی میز کوبید، متعجب به او خیره شدم که از عصبانیت رگ‌های گردنش متورم شده بود.
- با توئم دختر! من باید سر اون زنی که هواییت کرده بلایی بیارم تا تو بفهمی کاری که می‌خوای بکنی چقدر خطرناکه؟

با حالی خشمگین از جایم بلند شدم رو به رویش ایستادم. این دیگر زیاده، نه؟ دستم را محکم مشت کرده و به سمتش قدم برداشتم. مقابلش ایستادم که به سمتم چرخید، حال هر دو مقابل هم ایستاده بودیم.

 

@ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_یازدهم

- بابا فقط اگر بشنوم بلایی سر آیه اومده باشه به خداوندی خدا هیچ وقت نمی‌بخشمت!
پدر شاید در ظاهر آدم خوبی به نظر می‌رسید، اما کم نشنیده بودم از خلاف‌هایی که پشت این ظاهر مظلومش انجام می‌داد. می‌دانستم آن‌قدر آدم دارد که می‌توانند در عرض چند ثانیه بلائی به سر آیه بیاورند که دور از ذهن هر انسانی باشد.‌
دیگر نمی‌دانستم خود را قوی جلوه دهم، چرا نمی‌فهمیدند که کم آورده‌ام؟ به اشک‌هایم اجازه‌ی سبقت از هم دیگر را دادم و پشتم را به او کردم. 
هق-هق‌هایم بین کلامم مکثی ایجاد می‌کرد و با لب‌های که از فشار عصبی می‌لرزیدند لب زدم:
- خسته شدم از این زندگی! من بیست و سه سالم شده، درسم رو به خاطر حرف شما کامل خوندم و الان مدرک هم دارم! یادته؟ یادته روزی که قول دادی اگه مدرکم رو بگیرم اجازه میدی برم یمن؟ یادته بابا؟!
در تک-تک لحضاتی که کلمات را پشت سر هم چیده و لب می‌زدم به اشک‌هایم نیز اجازه روان شدن را داده بودم. بعد از تمام شدن نطق‌ام آرام اشک‌ ریختم و سعی کردم بغض به وجود آمده در گلویم را قورت دهم.
چندی بعد امیرکیان به سمتم قدم برداشت و مقابلم ایستاد. جو اتاق بسیار خفه‌گان بود هر لحضه امکان داشت تک‌-تک‌مان را ببلعد.
با بالا آمدن دست امیرکیان متوجه دستمال سفید رنگی شدم که در درون دست‌هایش جا کرده بود. دستمال را از لا به لای دستان گرمش برداشتم و کمی از اشک‌هایم را پاک کردم.
چندی بعد به سمت صندلی‌ چرمی هدایتم کرد که آرام روی صندلی تکیه دادم و متوجه حالت پدر شدم که سرش را بین دست‌هایش گرفته بود و این نشان از این بود که بسیار عصبی و خسته‌است.

هنوز زیر لب هق-هق می‌کردم که امیرکیان آرام لب باز کرد.
- حورا تو از خیلی چیزها بی‌اطلاعی! نباید آقا رو زود قضاوت کنی‌.
دستمال را روی بینی‌ام کشیدم و آن را در  دستم جمع‌اش کردم‌. نفس عمیقی کشیدم و با حالت گنگی زیر لب زمزمه کردم‌:
- باید بگی تا بدونم نه؟! من انیشتن نیستم که نگفته بدونم چه خبره!

هنوز زیر لب هق-هق می‌کردم که امیرکیان آرام لب باز کرد.
- حورا تو از خیلی چیزها بی‌اطلاعی! نباید آقا رو زود قضاوت کنی‌.
دستمال را روی بینی‌ام کشیدم و آن را در  دستم جمع‌اش کردم‌. نفس عمیقی کشیدم و با حالت گنگی زیر لب زمزمه کردم‌:
- باید بگی تا بدونم نه؟! من انیشتن نیستم که نگفته بدونم چه خبره!
تخس بودم و یک دنده؛ مگر به این راحتی می‌توانستند قانع‌ام کنند؟ معلوم بود که نه!
- آقای زرین نزدیک پنج ساله که حدود هفتاد درصد کمبود و نیازهای مالی مرکز مهرمادر و شکوفه رو تامین کرده. تو اصلا خبر داشتی؟ البته تو اون‌قدر سرگرم کارهای فرعی بودی که... بگذریم! این فقط گوشه‌ای از کارهای پدرت بود.
نگاه متعجبم درمانده در حال گردش بود. ضربان قلبم بالا رفته بود؛ دستان یخ کرده را در هم دیگر تنیدم و به پدرم نگاه کردم.

@ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوازدهم 

 

- پدرت فقط نگرانته، همین!
دهانم باز و بسته می‌شد، اما عاجز از یک کلام حرف زدن... قلبم از داخل در حال فشرده شدن بود. خواستم کلامی به زبان آورم که پدر به سمت خم شد و لب زد:
- اگر میخوای از این‌جا بری، باشه برو! مشکلی نیست، اما وقتی که تصمیم به برگشتن داشتی، بدون کسی نیست که منتظرت باشه!
متعجب خیره‌اش شدم و حرفم در دهانم ماسید. چندی که گذشت احساس کمبود هوا در بدنم دست داد. او داشت مرا از زندگی که برایم ساخته بود محروم می‌کرد؟ آن هم فقط به خاطر یک لجبازی کودکانه؟!
او داشت مرا از دیدن مادرم، خودش، و حتی امیرکیان محروم می‌کرد؟! 
حالم اصلا خوب نبود، چشمانم در حال سیاهی رفتن بود که امیرکیان متوجه حالت‌ام شد و با عجله از داخل کیف کوچکم اسپری آسم را بیرون آورد.
اسپری را از حصار دستانش برداشتم و در داخل دهنم فشردم. کمی بعد که نفس‌هایم منظم شد سرفه‌ای کردم و متوجه نگاه‌های نگران و آشفته پدر شدم. 
پاهایم توان حرکت نداشتند. با کمک صندلی همه‌ی توانم را در زانوهایم جمع کردم و هم زمان که در حال بلند شدن بودم لب زدم:
- پس امروز آخرین روزی هستش که میتونم ببینمتون؟ باشه! من هنوز سر حرفم هستم، لطفا مراقب مامانم باش!
حالم اصلا تعریفی نداشت، آرام به سمت در قدم برداشتم که سرم گیج رفت. از شدت درد چشمانم را بستم و خواستم به ادامه‌ی مسیرم بپردازم که چشمانم سیاهی رفت و لحضه‌ی آخر صدای فریاد امیرکیان بود که به گوشم رسید.

(دانای کل)

سیاوش لیوان آب را نزدیک لبش گرفت و به دخترکش خیره شد. چه زود گذشت... انگار همان دیروز بود. در این مدت چقدر شایسته‌تر شده بود.
از طرف دیگر امیر کیان نگاه گذرایی به دختر رو به رویش انداخت. این دختر بد با روح و روانش بازی می‌کرد و خودش هم نمی‌دانست که دلیل تک-تک خنده‌های امیرکیان، خودش است.
سیاوش آهی از بینابین لب‌هایش خارج کرد، چقدر برای دخترکش آرزوها داشت. دوست داشت تجارت بزرگش را با دخترش سهیم شود و برایش شوهر مناسبی پیدا کند، اما نمی‌دانست که محافظ عزیزش که جای پسرش هم بود یک دل نه صد دل عاشق دخترکش باشد.
چه عجیب زندگی به بازیشان گرفته بود، هر کدام مهره‌ی شطرنجی در این میان بودند که هر آن خارج شدنشان از بازی امکان پذیر بود. 

@ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سیزده 
 

فقط باید می‌ترسیدند از روزی که روزگار هم بازیشان شود و به راحتی کیش و ماتشان کند.

(حورا)

صداهای گنگی در اطراف، به گوشم می‌رسید، به آرامی لا به لای پلک‌هایم را از هم جدا کردم و چند باری باز و بسته کردم تا تاری موقتش از بین برود.
سرم را کمی بلند کردم و متوجه مردی رو به رویم شدم که سرش را در حصار دستانش گرفته بود. با توجه به شمایلاتش حدس زدن کسی که آن‌جا نشسته، سخت نبود!

سعی کردم از جایم بلند شوم که کیفم از زیر سرم آرام سُر خورد و با کاشی برخورد کرد. لبم را آرام گزیدم که پدر سریع سرش را بالا آورد و با حالتی گنگ، به من خیره شد.
چیزی نگفتم که بی سر و صدا صندلی را چرخاند و پشت به من خیره به پنجره‌ی رو به رویش شد.

چشمم را کمی چرخاندم و روی ساعت دیواری متمرکز شدم. دیر شده بود، باید با آیه صحبت می‌کردم تا تکلیف‌ام مشخص بشود، من به این راحتی دست از هدفم بر نمی‌داشتم. آرام روی صندلی نیم خیز شدم و چادرم را روی سرم درست کردم. کیفم را از روی زمین برداشتم و با قدم‌های بلند، بدون هیچ سخنی از اتاق خارج شدم. بدون توجه به  خانم نجفی که به احترامم بلند شده بود به سمت در آسانسور قدم برداشتم.
به طبقه‌ی هم‌کف که رسیدم لبخندی روی لبم نقش بست. بالاخره آزادی! آزادی که به خاطرش چیز‌های زیادی فدا کردم.
- حورا، صبر کن!
با شنیدن صدای بلند امیرکیان در چند متری خودم پا تند کردم تا از آن مکان عذاب‌آور دوری کنم، اما صدایی باعث متوقف شدنم شد.
- این رو یادت باشه حورا، اگه پات و از این در بزاری بیرون، سعی کن دیگه هیچ وقت برنگردی،    چون این‌جا کسی نیست که منتظر یه فراری باشه!
کلافه بدون آن‌که سرم را بچرخانم و نگاهشان کنم به راهم ادامه دادم. نگرانم بودند، اما این راه حلش نبود! من تصمیم نهایی خودم را گرفته بودم.
از شرکت که خارج شدم به سمت خیابان پا تند کردم، بغض بدی گلویم را احاطه کرده بود و جلوی نفس کشیدنم را می‌گرفت. 
چندی بعد که به راه افتادم صدای زنگ گوشی‌ام حواسم را به خود جمع کرد. با پشت دست، گوشه‌ای از اشک چشمم را پاک کردم و زیر درختی که در آن‌جا قرار گرفته بود ایستادم و تماس را برقرار کردم.

- الو، جانم آیه؟ چی شده؟!
آرام کیفم را از روی دستم پایین آوردم و کنار خودم جا کردم. منتظر به آیه گوش سپردم که با خوشحالی گفت:

 

@ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهارده

 

- یه خبر خوب دارم برات، بالاخره بعد از این همه رفتن و اومدن ویزا و پاسپورتت اماده شد!
از شدت خوشحالی، جیغ بلندی کشیدم و بدون توجه به اطرافیانم زیر لب خدا را شکر کردم و گوشی را به گوشم نزدیک‌تر کردم.
- آیه، می‌تونی بیای دنبالم؟! باهات کار دارم.
صدای از آیه به گوشم نرسید که یه آن به ذهنم رسید شاید تماس قطع شده باشد، گوشی را از گوشم فاصله داده و به صفحه‌اش خیره شدم. چندی نگذشت که صدای آیه در گوشم پیچید.
- آره جانکم، بگو کجایی بیام دنبالت!
خواستم آدرس جایی که هستم رو بدم، اما در آنی از واحد گوشی از دستم خارج شد. با تعجب به عقب برگشتم و با دیدن امیرکیان که پشتم ایستاده و گوشی را در دستش نگه داشته به خودم آمدم.
- تو چی‌کار داری می‌کنی، هان؟! گوشیم و پس بده امیرکیان بعدش هم برو رد کارت!
امیرکیان بدون توجه به من، تماس را قطع کرد و به سمتم قدم برداشت. تا خواستم به عقب‌نشینی کنم دستم را گرفت و بدون ملاحضه‌ی این‌که کجا هستیم مرا به سمت ماشینی که در چند قدمی‌مان بود رفت‌.
سعی کردم دستم را از حصار دستانش ازاد کنم که بیشتر دستم را فشرد، به هیوندای مشکی رنگی که مقابلمان بود رسیدیم، دستم را رها کرد و به سمت در کمک راننده رفت. 
در را باز کرد و بدون مسخره‌‌بازی با جدیت تمام لب زد:
- سوار شو.
دست خودم نبود، لجبازیم گل کرده بود! قدمی به عقب برداشتم و سعی کردم با پا تند کردن از ماشین دور شوم که یک‌آن چادرم از پشت در مشت کسی قرار گفت. 
سعی کردم لب باز کنم و فریادی از دهانم خارج کنم که دستمالی روی دهانم گرفته شد و باعث شد چشمانم سیاهی برود.

نور کم‌سویی به چشمانم تابیده می‌شد. سردرد خفیفی در سرم در حال شخم زدن بود و انگار قصد رها کردنش را نداشت‌.
چندی که گذشت لای چشمانم را یکی پس از دیگری باز کردم و سعی کردم کمی مکث کنم تا چشمانم به نور عادت کند.

 

@ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پانزده

 

تاری چشمانم که برطرف شد لبان خشک شده‌ام را با لبم تر کرده و سعی کردم از جایم بلند شوم‌. ذهنم خالی از هر مطلبی بود که باعث مشوش شدن ذهنم شود. چندی که گذشت با یادآوری خاطرات اتفاق افتاده خشم و عصبانیت در وجودم رخنه بست.
او با چه جرعتی مرا بیهوش کرده بود؟ مگر بازیچه‌ی دستش بود؟! غافل از زمان و مکانی که در آن‌جا سیر می‌کردم از تخت پایین آمدم. یک آن متوجه نا آشنا بودن مکان به ذهنم خطور کرد‌. این‌جا دیگر کجا بود و من این‌جا چه کار می‌کردم؟

روسری قواره بلندم را سرم کردم و سلانه- سلانه به سمت در قدم برداشتم. در حین راه رفتن اتاق را از نظر گذراندم تا خوی کنجکاویم را کنترل کرده باشم.
اتاق نه چندان مجلل که بیشتر برای استراحت ترتیب داده شده بود تا کار و ...
دستگیره در را به پایین فشار دادم تا از اتاق خارج بشوم که یک آن، امیرکیان مسلح مقابلم ایستاد. با دیدنش دوباره عصبانیتم به اوج خود رسید؛ به سمتش حجوم برداشتم تا کتکی مفصل نوش جانش کنم که او زودتر دست جنبید و حالت دفاعی گرفت.
او بیشتر از من، مرا می‌شناخت و با تک- تک حرکاتم آشنا بود.
"لعنتی" زیر لب نثارش کردم که عقب رفت. پس این‌جا خانه‌ی او بود. متوجه کیفم شدم که روی میز کمی جلوتر از من جا گرفته بود. به سمتش حجوم بردم و بدون توجه به امیرکیان عزم رفتن کردم.
برابم تعجب آور بود که چرا مقابلم سبز نشد و اجازه داد به همین راحتی به سمت در خروج قدم بردارم. دستم را بلند کردم تا درب را بگشایم که صدایش باعث توقفم شد.
- حورا، جون من نرو! خطرناکه. تو رو خدا هر کاری بخ... بخوای من برات انجام میدم تو فقط نرو!
صدایش در گوشم اکو می‌شد. دستم را دور دسته‌ای کیف حلقه کردم و محکم فشارش دادم. این صدای بغض دار متعلق به او بود؟
می‌ترسیدم برگردم و تصویری ببینم که شاید هیچ‌وقت  نمی‌خواستم تجربه‌اش کنم. با توکل بر خدا آرام‌ به سمتش چرخیدم و سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم.
چشم‌های ناباورم در حال کنکاش صورت و چشمانش بود. چرا چشم‌های مشکی‌اش بارانی شده بود؟ نمی‌دانست با هر قطره اشکش دلم می‌لغزد؟ باور نمی‌کردم که او همان مرد و یاور همیشگی‌ام باشد.
آرام به سمتش قدم برداشتم و در فاصله یک متری مقابلش ایستادم. با دستم سعی کردم اشک روی گونه‌اش را پاک کنم که کمی عقب رفت و سرش را پایین انداخت.
قطره‌های روی چشم و گونه‌اش را پاک کرد و سرفه‌ی کوتاهی سر داد. با دیدن تلاش‌های بی‌پایان پدر و امیرکیان دلم به لرزه و شک می‌افتاد، این‌که آیا کار درست را انجام می‌دهم یا نه؟ اما با یاداوری کودکان منطقه‌ی جنگ زده‌ی یمن دلم کمی قرص شد. 

 

@ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شانزده

 

باید راضی‌اش می‌کردم تا دیگر برایم دردسر ساز نشود. فاصله‌ی بین‌مان را کم کردم و نگاهم را به او دوختم که حال کمی به خودش امده بود.
- ببین، به خدا مجبورم برم، لطفا توام پشت و پناهم باش تا خیالم راحت باشه داداشی...

* دانای کل * 

حورا در حال چیدن کلمات گوناگون پشت سر هم بود، غافل از این‌که امیرکیان با شنیدن کلمه‌ای برادر هوش از سرش پرید. حالت بد می‌شد اگر می‌فهمیدی معشوقه‌ات تو را به عنوان برادر قبول دارد نه چیز دیگری؟ آن‌که می‌رود فقط می‌رود، ولی آن‌که می‌ماند درد می‌کشد، غصه می‌خورد؛ بغض می‌کند، اشک می‌ریزد و تمام آن‌ها روحش را به آتش می‌کشد و در انتظار بازگشت کسی که هرگز باز نخواهد گشت آرام آرام خاکستر می‌شود... آری؛ این خاصیت عشق یک طرف است!

* حورا *

لبخندی به رویش پاشیدم و نگاهش کردم. چرا احساس می‌کردم که حتی نفس هم نمی‌کشد؟ دستم را بالا برده و جلوی دیدگانش تکان دادم تا شاید حواسش جمع شود. چندی بعد به خودش اومد و دستی رو چشم‌هایش کشید. لبخندی روی لبانش ظاهر کرد و بدون هیچ مقدمه‌ای لب زد:
- باشه، هر جور خودت می‌خوای.
چندی نگذشت که متوجه حالت‌های غیرنرمال امیرکیان شدم، سعی کردم حرفی بزنم تا شاید متوجه حالش بشوم، اما امیرکیان پیش دستی کرد و روی روسریم را آرام بوسید.
متعجب به او که لبخند کم‌رنگی روی لبانش بود نگاه کردم. من خیلی به نامحرم و محرم‌ها توجه می‌کردم و تعصب خاصی داشتم، او هم از این خصلت من آگاه بود، اما از خط قرمزهایم عبور کرده بود. سعی کردم خودم را کنترل کنم و چیزی به زبان نیاورم تا لحضات آخری دلخوری پیش نیاید.
آرام به عقب قدمی برداشتم و زیر لب خداحافظی زمزمه کردم. هم زمان که درب را باز می‌کردم با یاداوری حرفم به سمتش برگشتم و گفتم:
- امیر، مواظب مامان گلناز و بابا سیاوشم باش؛ اونا رو به تو سپردم و تو رو هم به خدا.  
سری به معنای باشه تکان داد و به سمتم قدم برداشت تا بدرقه‌ام کند.
- زمان پروازت و بهم بگو میخوام برای بدرقه‌ات  بیام‌.
لبخندی به رویش پاشیدم و در را باز کردم. هوای بهاری این حیاط یادآور تک- تک لحضات بچگیم بود. یادش به خیر، چقدر این‌جا بازی می‌کردیم.
نگاهم را از حوض تو خالی که وسط حیاط جا خوش کرده بود گرفتم و به تخت چوبی کنار حیاط چشم دوختم.
این‌جا خانه‌ای پدری امیرکیان بود و پاتوق بازی برای ما، چقدر خاطره‌های تلخ شیرین این‌جا برای خودمان ساخته بودیم. آرام از دو پله‌ای سنگی مقابلم پایین امدم و به سمت تخت قدم برداشتم‌. 


@ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفده

 

دستی روی دسته‌هایش کشیدم که چوب‌های خشک‌شده‌اش انگشت را کمی زخم کردند. انگشتم را بالا آوردم و تکه چوب کوچکی که روی پوستم جا خوش کرده بود را برداشتم و روی زمین انداختم. متوجه امیرکیان شدم که پشت سرم ساکت و بی‌صدا در فکر غلتیده بود. سعی کردم بدون صدای اضافه‌‌ای از  آن‌جا خارج شوم‌. به سمت در کرمی رنگ و خراشیده شده رفتم و در را باز کردم، خواستم از خانه خارج شوم که کسی مقابلم ظاهر شد. دخترکی ناز با چشم‌های درشت که با نگاه کردن بهش احساس آرامش عجیبی پیدا می‌کردم. دخترک بدون آن‌که توجه کند به این‌که چه کسی مقابلش است کیک کوچکی را روی صورتم فرود آورد.
هین بلندی از ترس و شک کشیدم و به عقب قدم برداشتم. چشمانم را محکم روی هم فشار دادم و سعی کردم موقعیت را درک کرده و کنترل خودم را حفظ کنم. نفس عمیقی کشیدم و با انگشتانم صورت و چادر کیکی شده‌ام را کمی پاک کردم.
صدای امیرکیان به گوشم رسید که کنارم آمد و سعی داشت خامه‌های روی صورتم را پا‌ک کند، صدای از آن دخترک چموش به گوشم نمی‌رسید. چندی بعد چشمانم را باز و بسته کردم تا تاری‌اش از بین برود. 
باز کردن چشمانم هم‌زمان با صدای گریه بلند دخترک یکی شد. دخترک که انگار در شُک قرار گرفته بود با کیسه‌های داخل دستش هراسان و نگران به سمتم قدم برداشت و پشت سر هم شروع کرد به عذرخواهی و ...
دستم را بالا آوردم تا مانع از حرف‌زدنش شوم‌. ماشاءالله چقدر حرف می‌زد. بدون هیچ حرف اضافه‌ای زیر لب زمزمه کردم:
- اتفاق بود. عیبی نداره،‌ خودت و اذیت نکن!
دخترک که اشک‌هایش را پاک کرد زود از داخل کیف‌اش روسری تمیز و زرشکی رنگی دراورد و با سکسکه‌ای که ناشی از ترسش بود لب زد:
- ب... ببخشید، من فک... ر کردم امیر... کیانه. ب... یا این و روسری رو ب... پوش.
سری به معنای نمی‌خواهد تکان دادم و به سمت شیر آب فلزی کنار دیوار رفتم. در تعجب بودم که چرا هیچ صدایی از امیرکیان به گوشم نمی‌رسد‌، در همین حین بود که صدای بلندش باعث شد با ترس به عقب برگردم.
- نرجس، تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ مگه نگفتم دیگه این‌جا نیا؟ ببین چی‌کار کردی دختره‌ی خیره سر!
دختری که حال فهمیده بودم اسمش نرجس است، سرش را پایین انداخت. از تکان خوردن شانه‌هایش فهمیدم که در حال گریه است. خامه‌ی روی صورتم را پاک کردم و چادر را از سرم بیرون کشیدم.
چادر را روی طناب آویزان شده از دیوار انداختم و به سمتشان قدم برداشتم‌. نرجس که گناهی نداشت. مابین امیرکیان و نرجس ایستادم و به امیرکیان رو کردم.
- چرا داری داد می‌زنی امیرکیان، اتفاق بود، این خانم خوشگل که تقصیری نداشت. 
بعد از اتمام حرفم به سمت نرجس برگشتم و سری به معنای " مگر نه " تکان دادم که با لب‌های قنچه شده سری تکان داد. 
لبخندی از این حرکتش زدم و به سمت تخت چوبی هدایتش کردم. راستی این دختر که بود و این‌جا چه‌ می‌کرد؟ آن‌ هم منزل یک مرد غریبه. نه- نه غریبه نباید گفت! چرا که با توجه به مشام قوی‌ام فهمیده بودم این دو از قبل آشنایی هر چند کوتاهی با هم داشته‌اند.

@ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هجده


نرجس را روی تخت نشاندم و کیسه ها را کنار دستش روی زمین ‌گذاشتم به سمتش چرخیدم تا کمی حرف از زیر زبانش بیرون بکشم.
- خوب نرجس خانم، شما این‌جا چیکار می‌کنی؟ امیرکیان و می‌شناسی؟!
منتظر پاسخ از طرف نرجس بودم که امیرکیان پیش دستی کرد و گفت:
- بزار من برات توضیح...

دستم را بالا آوردم تا مانع از ادامه‌ی حرفش شوم. من باید می‌فهمیدم این دختر کیست و این‌جا چه می‌کند.
- امیر جان لطفا شما فرو داخل دو لیوان آب بیار، ممنون!
امیرکیان چشم‌ غره‌ای رفت و نفسش را با حرص بیرون فرستاد. مرا خوب می‌شناخت و می‌دانست تا ماجرا را نفهمم دست از سرش برنمی‌دارم.
کمی عقب رفتم و به نرجس خیره شدم.
- خوب خانم، منتظر خودتم تا توضیح بدی قبل از این‌که هرکول خان بیاد.
نرجس با شنیدن لفظ هرکول خنده‌ای کرد که من هم به رسم دوستی لبخندی به رویش زدم. نرجس دم و بازدم کوتاهی انجام داد و سرش را پایین انداخت. دست‌هایش را در هم گره زد و زیر لب آرام شروع به نطق کردن کرد.
- من نرجس پورسام، همسایه و دوست دانشگاهی امیرکیان. خب... خب می‌دونی امروز تولدش بود و من هم خواستم غافلگیرش کنم که این‌جوری شد، ببخشید.
حس ششمم داشت اذیتم می‌کرد و می‌گفت یک ماجرا این وسط، سانسور شده است. ماجرایی که شاید این داستان را از گنگی در می‌اورد. این‌که چرا این دختر به خاطر امیرکیان، این همه زحمت کشیده بود و با دعوای امیرکیان اشکش دم مشکش بود و از او حساب می‌برد، باعث می‌شد کم‌- کم ذهنم از این گنگی بیرون بیاید.
امیرکیان لیوان آب را مقابلمان گرفت که نرجس بدون نگاه کردن به امیرکیان تشکر کوتاهی کرد و سرش را پایین انداخت؛ لبخندی از این کارش روی لبانم نقش بست. بلند شدم و آستین امیرکیان را کشیدم که او همراهم آرام کشیده شد و فهمید که باید با من همراه شود.
گوشه‌ای حیاط ایستادم و به نرجس پشت کردم تا راحت تر به کارگاه بازیم بپردازم. کمی به سمتش خم شدم و گفتم:
- این دختر کیه امیر؟

امیرکیان لبانش را کمی تر کرد و با همان لحن قبلیم لب زد:
- این دختر یک سیریش به تمام معنا است!
از این لحن شوخ اما جدی‌اش خنده‌ام گرفت. به زور خنده‌ام را کنترل کردم و آرام و زمزمه‌وار گفتم:
- دوستش داری؟!
با شنیدن این حرف از من چشمانش به اندازه‌ی هندوانه گرد شد و زبانش بند آمد. از نگاه‌های نرجس می‌توانستم بفهمم که یک دل نه صد دل عاشق امیرکیان‌ هست.
دوباره قبل از آن‌که امیرکیان سر صحبت را باز کند به سمتش برگشتم و با حالت متفکر و کمی شیطنت لب زدم:
- نمی‌دونم چی‌کار کردی، ولی این دختر عاشقته؟
امیرکیان که حرفم را شنید قدمی به عقب برداشت و با تعجب و صدای بلند لب زد: 
- چی؟!
دستی روی پیشانی‌‌ام کوبیدم و نفسم را بیرون فرستادم. بدون توجه به امیرکیان به سمت نرجس قدم برداشتم و آروم زیر گوشش لب زدم:
- عاشق خوب کسی شدی، مواظب باش و سعی کن به دستش بیاری!
هم زمان با اتمام حرفم لبم را با شیطنت گاز گرفتم و چشمکی حواله‌اش کردم و چادرم را از روی رخت برداشتم‌.
دیر شده بود، باید با آیه ملاقات می‌کردم و درمورد سفر اطلاعاتی به دست می‌آوردم. چادرم را سرم کردم و به سمت‌شان چرخیدم تا از آن‌ها خداحافظی کنم که دیدم از فاصله چند متری محو چشمان هم شده‌اند. 
با هزار زحمت مقابل خودم را گرفتم تا این لحضه‌ی رمانتیک را برایشان خراب نکنم. 

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_نوزده

آرام به سمت در قدم برداشتم و لحضه‌ی آخر از سر شیطنت و کرم ریزی با کمی تن صدای بلند لب زدم:
- بابا تموم شدین! بسه، وقت واسه دید زدن زیاده!
بعد از حرفم با صدای بلند خنده‌ای کردم و از خانه‌ی امیرکیان بیرون آمدم که لحضه‌ی آخر صدای فریاد امیرکیان که اسمم را صدا زد به گوشم رسید.
شونه‌ای بالا انداختم و با لبخند روی لبم به سمت خیابان قدم برداشتم. کوچه‌های پیچ در پیچ زیادی داشت و چند دقیقه‌ای وقت آدم را می‌گرفت.
با دیدن خیابان قدم‌هایم را تند تر کردم و کنار تیر چراغ برق ایستادم تا نفسی تازه کنم.
کمی اطراف را از نظر گذراندم و با دیدن تاکسی که قصد عبور از این طرف را داشت دست تکان دادم تا نگه دارد.
مرد با دیدن من کمی سرعتش را کم کرد. کیفم را در دستم جا به جا کردم و به سمت تاکسی حرکت کردم.

با ایستادن تاکسی مقابلم آرام درش را باز کردم و هم‌زمان که مینشستم زیر لب سلامی به راننده دادم. با با حرکت درآمدن ماشین، گوشی‌ام را از داخل کیفم درآوردم و لب زدم:
- آقا لطفا به آدرسی که میگم برید. میدان رسالت، خیابان جمهوری، کوی خندان.
مرد زیر لب "چشم" کوتاهی زمزمه کرد. وارد گالری عکس‌هایم شدم و پوشه‌ی خانوادگی را انتخاب کردم‌. چشمم به عکس تولد هجده سالگی‌ام افتاد، یادش به خیر... چقدر آن روز- روز خوبی بود.
عکس‌ها را یکی- یکی از نظر گذراندم و خواستم روی عکس پدرم زوم کنم که صدای زنگ گوشی‌ام بلند شد.
با دیدن شماره‌ای آشنا، بی‌معطلی تماس را متصل کردم.
- الو، جانم آیه.
صدای نفس- نفس زدنش به گوشم می‌رسید. کمی دل نگران شده بودم که بعد از چند ثانیه گفت:
- کجای دختر؟ نمیای؟ من ورزشم رو هم انجام دادم از تو خبری نشد!
با شنیدن این خبر که هیچ اتفاقی نیفتاده، نفس اسوده‌ای کشیدم و گفتم:
- تو راهم، کم مونده برسم‌.
آیه دیگر چیزی نگفت و با یک خداحافظی گوشی را قطع کرد. گوشی را داخل کیفم قرار دادم و از پنجره به بیرون خیره شدم. کمی خم شدم و دستگیره شیشه‌ی تاکسی را چند دور چرخاندم تا پایین‌تر برود.
دستم را از لا به لای پنجره بیرون کشیدم و چند بار باز و بسته‌اش کردم. سرم به سمت پنجره خم کردم و اجازه دادم هوا به سر و کله‌ام بخورد تا ذهن مشوشم کمی آرام گردد‌.
در حال و هوای خود بودم که با ایستادن ماشین چشمانم را باز کردم. چه زود رسیدم... دستم را داخل کیفم کردم و هزینه تاکسی را پرداخت کردم. تشکر کوتاهی زیر لب کردم و در را بستم.
بعد از رفتن تاکسی به سمت خانه‌ای آپارتمانی آیه قدم برداشتم و مقابل آیفون ایستادم و آرام دکمه‌ی شماره‌ی چهار را فشار دادم. چندی نگذشت که در آهنی با صدای تیکی باز شد. 
وارد ساختمان شدم و در را پشت سر خودم بستم. نگاهم را از اطراف گذراندم و با دیدن آسانسور که مقابلم در چند متری بود به سمتش قدم برداشتم.
چقدر هوا گرم بود! وارد آسانسور شدم و هم زمان که خودم را با دستم باد می‌زدم با دست دیگرم چادرم را روی سرم درست می‌کردم تا اذیت نکند.
با شنیدن صدای خانومی که با صدای رسا می‌گفت " طبقه‌ای چهار" به خودم آمدم و از آسانسور خارج شدم و راه خانه‌ی آیه را در پیش گرفتم. مقال در خانه ایستادم و دستم را دراز کردم تا زنگ را فشار دهم که در باز شد و چهره‌ی خندان و بشاش آیه مقابلم نقش بست.
با دیدنش، لبخندی بر روی لبانم نقش بست، ثانیه‌ای نگذشت که به سمتش رفتم و دستانم را دور کمرش حلقه کردم. دلم برایش خیلی تنگ شده بود نه؟! آیه پنج سال از من بزرگ تر بود و متولد سال هزار و سیصد هفتاد و یک بود و متاهل!
 

@ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست

 

چیز زیادی راجب همسرش نشنیده بودم، فقط در خاطر دارم که چند باری گفته بود که در عملیات هست و خیلی کم به دیدارش میاید، اما این‌بار این ایه بود که می‌خواست به یمن برود و شوهرش را ببیند. نه از پشت شیشه‌ای گوشی بلکه بدون هیچ مزاحمی.
- خوش اومدی خانم خانوما، یعنی اگه کارت به من نیوفته یادی از من نمی‌کنی نه؟!
لبخندی دندان نمایی به او زدم که چیزی زیر پایم به حرکت درآمد. با ترس به پایین خیره شدم و با دیدن موجود کوچکی زیر پای راستم جیغی از خوشحالی کشیدم.
بدون توجه به آیه، کمی خم شدم و کودک را در بغلم گرفتم و بلند شدم. با ناباوری به آیه خیره شدم و گفتم: مگه تو بار آخر که من ملاقاتت کردم حامله نبودی؟ پس الان این...
آیه انگشتش را برای جلوگیری از حرف زدنم روی لبانم گذاشت و با خنده گفت:
- بله دیگه، سال تا سال یاد نکنی، همین میشه خانم!
در ادامه‌ی حرفش کودک خردسال را از بغلم بیرون کشید و ادامه داد:
- اسمش زهراست، روز تولد خانم فاطمه‌ی زهرا به دنیا اومد‌ ما هم این اسم و روش گذاشتیم. 
چند باری اسمش را زیر لب زمزمه کردم، حقا که اسمش باعث آرامش خاطر در قلب‌مان می‌شد. بوسه‌ای آرام روی گونه‌ای زهرا زدم که آیه با خجالت لب زد:
- شرمنده واقعا، بیا تو. بچه حواس برام نزاشته اصلا!
لبخندی به این حرص خوردنش زدم، هنوز کجای کار هستی آیه خانم، تازه روزهای خوش زندگیت هست. بزرگتر که شود...
با نشستن دست آیه روی شونه‌ام باعث شد به جلو حرکت کنم. با قدم‌های آرام به سمت مبل سلطنتی سرخ رنگی که اطراف خانه با سلیقه‌ی بسیار چیده شده بود تطابق زیادی به بقیه‌ی وسایل خانه ایجاد کرده‌ بود.
دیوارهای کاغذ دیواری شده با آشپزخانه‌ی کابینت‌دار نشان از این بود که این دختر کوچک آمدنش بسیار خوش یمن هست و باعث قدم گذاشتن برکت در این خانه شده است.
روی مبل تک نفری نشستم و کیفم را روی زمین کنار مبل گذاشتم. چندی نگذشت که آیه با چای وارد اتاق پذیرایی شد و من را مهمان کمی چای کرد.
با تشکر کوتاهی زیر لب، استکان چای را برداشتم که سینی را روی میز گذاشت. مشغول حرف زدن از اتفاقات روزمره بودیم که با یادآوری چیزی محکم روی پیشانیش کوبید. به سمتم آمد و زهرا را در بغلم جا کرد و گفت:
- الان میام‌!
بعد از این حرف به سمت اتاقی که کنار آشپزخانه بود رفت. از همان دوران قدیم عاشق بچه بودم، یعنی غیرممکن بود نوزاد کوچکی در جای ببینم و بدون معطلی رد بشم. در حال بازی با زهرا بودم که آیه به سمتمان آمد و کیسه‌ای کوچکی روی پاهایم گذاشت.
سرم را کمی به سمت چپ متمایل کردم، اما فهمیدن این‌که چه چیزی داخل کیسه است برایم سخت بود! زهرا را به آیه سپردم و کیسه را باز کردم با دیدن بلیت و پاسپورت سفرم از خوشحالی بالا و پایین می‌پریدم.
باورم نمی‌شد، همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت و این خبر خوبی بود. 
با خوشحالی به سمت آیه قدم برداشتم و گونه‌اش را بوسیدم و تشکری کوتاهی زمزمه کردم. بلیت را از بین پاسپورت بیرون آوردم و با دیدن زمان سفر و ساعتش چشمانم گرد شد.
امشب؟! با تعجب به آیه چشم دوختم و لب زدم:
- من هفت ساعت دیگه بلیت دارم و تو بهم نگفنی؟ واقعا که آیه! الان من چی‌کار کنم آخه! هیچی آماده نکردم، وای خدا!
اخمی روی پیشانی‌ آیه جا خوش کرد. با حالت کلافه‌ی   به آیه خیره شدم که به سمتم آمد و بلیت را از دستم بیرون کشید.
- نه بابا، خوب دقت کن! من یادمه دیدم دو روز دیگه‌است...
با شنیدن این حرف از زبانش، بی‌صدا هر دو به زمان و روز حرکت نگاه کردیم، اما این‌جا که نوشته بود روز دوشنبه هفدهم ماه!
آیه با دیدن زمان و روز سفر، سرش را پایین انداخت و با ناراحتی لب زد:
- شرمنده‌ام حورا! انگار من اشتباه کردم.

اتفاق بود و سهلی، از قصد که نبود. باید عجله می‌‌کردم و آماده‌ی رفتن می‌شدم. 
به سمت مبل گوشه‌ی اتاق رفتم و کیفم را از روی زمین برداشتم. کمی به سمت چپ متمایل شدم و چادرم را از روی دسته‌ای مبل برداشتم و هم‌زمان که سرم می‌کردم لب زدم:
- آیه، اتفاقیه که افتاده، خودت و ناراحت نکن، باشه؟ من میرم خونه آماده بشم تا شب سعی می‌کنم کارهام رو انجام بدم.
به سمتش رفتم و گونه‌اش را بوسیدم، کمی عقب رفت و با خجالت پیشانیش را دستی کشید. آهی کشید و گفت:
- بدبختی اینه که منم واسه شب بلیت دارم و هم‌سفرتم، اما اصلا نمی‌دونستم شب پروازه!
با شنیدن این حرف قهقه‌ای سر دادم که با حرص چینی به بینی‌اش داد و چندی بعد او هم به ایت حواس پرتی خندید.
دکمه‌های چادرم را بستم و هم‌زمان که کفش‌هایم را میپوشیدم، شماره‌ای امیرکیان را گرفتم. الان تنها کسی که می‌توانست کمکم کند او بود‌. تلفن را مابین سر و شانه‌ام قرار دادم و پشت کفشم را بلند کردم تا پاهایم داخل کفش جا بگیرند. 
چندی نگذشت که صدای دختری به گوشم رسید. کمی که دقت کردم متوجه شدم مخاطب پشت تلفنم نرجس است. 
 

 

@ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست_یکم

 

- الو، امیرکیان اون‌جا نیست؟! 
نرجس که انگار مثل من صدایم را شناخته بود با خوش‌رویی جواب داد:
- سلام حورا جان خوبی، باهاش کار داری؟ این‌جا نیست، رفت حموم.
با شنیدن این حرف، سخنم در دهانم ماسید. چه زود با هم‌ گرم گرفتند که کارشان به این‌جا رسید.
سعی کردم عادی رفتار کنم و به رویش نیارم. فکر کنم وقتی که برگردم فرزندشان را ببینم. با فکر به این حرف قهقه‌ای کردم و سعی کردم روی کارم تمرکز کنم.
- ببخشید سلام! نرجس، میشه بگی امیرکیان ماشینم رو به آدرسی که میگم بفرسته؟! کار خیلی فوری دارم!
منتظر جواب نرجس بودم که صدای امیرکیان در گوشم پیچید.
- الو حورا، چیزی شده؟!
لبم را کمی‌تر کردم و  دستی به عنوان خدانگهدار برای آیه تکان دادم. از خانه خارج شدم و گوشی را به دست گرفتم.
- امیر، برای شب بلیت دارم و هنوز هیچ‌کاری نکردم‌ می‌تونی تا شب ماشینت و بهم قرض بدی لطفا، جبران می‌کنم برات!
صدای کفش‌های پاشنه نه چندان بلندم روی کاشی خودنمایی می‌کرد. مقابل آسانسور ایستادم و دکمه‌اش را فشار دادم. به شماره‌ای بالایش خیره شدم و با دیدن شماره سه لبخندی روی لبانم سبز شد.
- ماشین مال خودته خانوم، کجای؟ آدرست و بگو بیام دنبالت.
نفس عمیقی کشیدم و خداراشکر کردم که حداقل اگر برادر ندارم، امیرکیان را دارم. دوست دوران کودکی‌ام بود و شاید کسی باور نمی‌کرد، اما من بیشتر از جانم به امیرکیان ایمان و باور داشتم. 
- آدرس رو برات پیامک می‌کنم، بازم ممنون!
صدای کلافه و عصبانیش را از پشت گوشی شنیدم که گفت:
- یعنی باور کنم خانم زرین بزرگوار به این بنده‌ی حقیر منت گذاشته و داره ازش تشکر می‌کنه!
با شنیدن جمله‌اش ابروان را در هم تنیدم و زیر لب " زهرماری" برایش زمزمه کردم که خنده‌ای کرد و گوشی را قطع کرد.
لحضه‌ی نگذشت که آسانسور ایستاد، بعد از باز شدن در به سمت خروجی به راه افتادم و مقابل درخت کاج که در همین محوطه بود ایستادم.

ربع ساعتی از حرف زدنم با امیرکیان گذشته بود و هم‌چنان منتظر آمدنش بودم. خیلی طولش داده بود! خوبه حداقل گفته بودم که زود بیا، عجله دارم...

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست_دوم

 

نفس عمیقی کشیدم و با کفش پاشنه کوتاه، خط‌های فرضی روی زمین خلق کردم. خط‌های نا مفهومی که آرامش عجیبی در دلم ایجاد می‌کرد.چندی نگذشت که ماشینی مقابلم سبز شد و صدای بوقش حواسم را به خودش جلب کرد.
با دیدن امیرکیان که راننده‌ی ماشین بود، به سمت ماشین قدم برداشتم. 
در ماشین را باز کردم و سلام کوتاهی زیر لب زمزمه کردم‌ که صدای رسایش گوش‌هایم را نوازش کرد.
- سلام، ببخشید دیر کردم! نرجس رو رسوندم، به خاطر همین یکم دیر شد.
لبخندی روی لبان کش آمده‌ام نشاندم و گفتم:
- بله دیگه! نه بابا اشکالی نداره شما که کار غیر شرع و عرف نکردید.
ماشین را که به حرکت درآورد، چند دقیقه‌ای نگذشت که گفتم:
- انشاءالله به پای هم پیر بشید!
چندی از این حرفم نگذشته بود که ماشین را ناگهان نگه داشت، با این کارش محکم با قسمت داشتبورد ماشین برخورد کردم. با تعجب به چشمانم خیره شد. ابروانم را در هم تندیم و سوالی نگاهش کردم که گفت:
- کی پیر شه؟ از چی حرف می‌زنی؟!
با شنیدن این حرف، دستم را روی پیشانیم کوبیدم و نفس عمیقی کشیدم تا خودم را کنترل کنم. به خاطر این حرف این‌گونه نگه داشته بود؟ واقعا برایش متاسف بودم!
- ببین؛ نرجس دوست داره! اصلا چرا از من مخفیش کردی؟! این دختر همونی بود که همیشه می‌گفتی دوستش داری؟ 
کلمات را پشت سر هم می‌چیدم و زمزمه‌وار برایش نطق می‌کردم، خیلی برایشان خوشحال بودم و نمی‌توانستم این خوشحالی را پنهانش کنم.
- چی میگی تو حورا؟ منظورت به نرجسه؟ اون که...
دستم را بلند کردم و مانع از حرف زدنش شدم تا سکوت را پیشه کند. می‌دانستم خجالت می‌کشد تا حرفش را به زبان آورد!
- عیبی نداره امیر، من فهمیدم! اون واقعا دختر خوبیه، من خیلی ازش خوشم اومد.
مطمعا بودم چشم‌هایم از شادی می‌درخشند! دندان‌هایم را پشت سر هم ردیف کرده و نگاهش کردم که با کوبیده شدن دستش روی فرمان متعجب خیره‌اش شدم.
چهره‌اش از عصبانیت به سرخی می‌زد، نگران از حالش دستم را داخل داشتبورد کردم تا آبی در اختیارش بگذارم. نکند تب داشت که این‌گونه لپ‌هایش سرخ شده بود؟ اول فکر کردم از خجالت است، اما بعد با دیدن چهره‌ای کبود شده‌‌اش پی به قضیه بردم.
- چی شدی تو؟ چرا این‌قدر قرمز شدی؟
آب معدنی را به  سمتش گرفتم که به سمتم برگشت و آب را گرفت و با عصبانیت تمام به عقب پرتاب کرد. ‌چهره‌ام را درهم کردم و لب زدم:
- این کارها یعنی چی؟ مگه چی گفتم؟!
با چهره‌ای به خون نشسته نگاهم کرد، به دست ‌مشت شده‌اش نگاه کردم که زیر لب با صدای کنترل شده‌ای لب زد:
- میشه حرف نزنی؟ نمی‌خوام دیگه راجب عشق و عاشقی من حرفی بزنی!
چرا این‌گونه رفتار می‌کرد؟ اصلا این طرز برخورد مگر درست بود؟! به من می‌گفت خفه شوم و حرفی نزنم؟!
مثل خودش با لحن عصبانی گفتم:
- امیر مگه چی گفتم؟ من گفتم تو و عشقت به پای هم پیر بشید، همین! چرا مثل چی به من میپری؟!
اگر مقابلش در نمی‌آمدم کم مانده بود بیاید و زیر مشت و لگدم بگیرد پسره‌ی کم هوش!
- آخه تو با کدوم شواهدی استدلال کردی من عاشق اون دختره‌ی کَنه شدم، هان؟
به عنوان قهر کمی خودم را به سمت در ماشین نزدیک کردم و هم‌زمان که به پنجره‌ای کناره‌ای ماشین زل می‌زدم گفتم:
- وقتی به گوشیت زنگ زدم، نرجس گفت رفتی حموم!  از طرفی اون نگاه عاشقانه‌تون به هم و کلی اتفاق‌های مختلف دیگه نشان‌گر اینه که شما عاشق همید!
لبانم را قنچه مانند کردم و با انگشت اشاره‌ام خاک کنار شیشه‌ای ماشین را پاک کردم.
- دختره‌ی بی‌عقل! تو اشتباه ‌فهمیدی، بعد رفتن تو بحث‌مون شد اون هم آب پرتقالی که داخل سینی بود رو کامل روم ریخت. منم دیدم وضعم مناسب نیست رفتم حموم، از طرفی کدوم نگاه عاشقانه؟ من از اون دختر متنفرم، همین! حالا قانع شدی؟
او چرا فقط می‌خواست مرا قانع کند، آخر من نه سر پیاز بودم نه ته پیاز که از او دلیل کارهایش را بخواهم!
- امیر این‌ها رو چرا به میگی آخه! منم گفتم دیگه، واقعا براتون خیلی خوشحالم، خوشحالم که قراره زن‌داداش دار بشم همین!
هنوز سخنم خشک نشده بود که با صدای فریادش به خودم آمدم.
- به من نگو داداش، لعنتی نگو! 
متعجب خیره‌اش شدم، او چرا این‌گونه رفتار‌ می‌کرد؟! واقعا حالش رو به راه بود؟ با تمسخر نگاهی به او انداختم و گفتم:
- امیرجان، عزیزم، قرص‌هات و خوردی؟!
با خنده به او که خشمگین نگاهم می‌کرد خیره شدم که نفس عمیقی کشید و به مقابلش خیره شد. سوئیچ ماشین را چرخاند و زمانی که می‌خواست دنده را به حرکت درآورد گفت:
- کسی که من بهش علاقه دارم نرجس نیست!
چشمانم را در حدقه چرخاندم و به بیرون خیره شدم، او تکلیفش با خودش هم مشخص نبود. چه برسد به این‌که بخواد زندگی تشکیل بدهد.
گلویم خشک شده بود و سوزشش اذیتم می‌کرد. دستم را دراز کردم و آب معدنی را از روی صندلی برداشتم و درش را باز کردم، خواستم کمی از آن بنوشم که با شنیدن ادامه‌ای صحبتش آب در گلویم پرید.
- کسی که من دیوانه‌وار عاشقش شدم نرجس نیست، توی حورا، فقط تو! نه کس دیگه‌ای!

 

@ MO-BIN

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...