رفتن به مطلب

رمان شیطان‌زده | فائزه متش کاربر انجمن نودوهشتیا


faezeh1380
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خدا

نام رمان: شیطان‌زده

نام نویسنده: فائزه متش

ژانر: ترسناک، تریلر

خلاصه:

پا در قلمرو مرگ می‌گذاشت و در سرنوشتی قیرگون فرو می‌رفت‌.

ابر‌های تیره آمدند و تاریکی او را در بر گرفت‌.

ناقوس شیطان به صدا در آمد‌؛ مرز‌های تپیدن به خون کشیده شد‌...

امید به تاراج رفت و روشنایی خاموش‌!

باید تاوان پس می‌داد‌...

تاوان ‌"پا نهادن در قلمروی شیطان‌"‌... !

 

مقدمه:

دستانش به خون آغشته بود‌؛

خنجر را‌، اما رها نمی‌کرد‌!

کینه‌اش بی‌پایان‌،

قلبش خاموش‌،

روحش شاید مرده بود‌!

بویِ خون تازه‌! سراسر درد و لذت بخش‌؛

از درد کشیدن لذت می‌برد‌،

با دستان خون آلودش‌،

روی دیوار چیزی نوشت‌؛

چیزی شبیه‌:

من خودِ خودِ شیطان هستم‌!

ساعت پارت گذاری: ۲۱:۰۰

ویراستار: @ niayesh1389

ناظر: @ violet

 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط niayesh1389
ویراستاری Niayesh1389🌻
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

 

نسیم خنکی، از میان خار و بوته‌های خشکیده‌ی اطراف می‌گذشت و هر از گاهی، از میان خانه خرابه‌ صداهای عجیبی به گوش می‌رسید.
چهار دختر، اطراف پارچه‌ی سیاه رنگی نشسته بودند و دست‌های یکدیگر را به نشانه‌ی اتصال گرفته بودند.
آلما با چشم‌هایی که مانند سه نفر دیگر بسته بود، شروع به صدا زدن کرد:
- ما برای برقراری ارتباط حاضریم. آیا کسی هست که مایل به برقراری ارتباط باشه؟
و پس از چند ثانیه مکث، همه با هم تکرار کردند:
- ما برای برقراری ارتباط حاضریم. آیا کسی هست که مایل به برقراری ارتباط باشه؟
سکوت سنگینی همه جا را پر کرده بود. ضربان قلب‌شان بالاتر از حالت معمولی بود و نفس‌هایشان کش‌دار و بلند.
لیلی خواست دستش را از میان دستان فرانک بیرون بکشد که فرانک دستش را محکم فشرد و به او فهماند نباید اتصال را قطع کنند.
آلما این‌بار با صدایی رساتر ادامه داد:
- کسی این‌جا هست که مایل به... آخ!
دستانش در ثانیه‌ای به شدت از دست آن‌ها جدا شد و با صدای جیغی به عقب پرتاب شد.
به دنبال شکستن حلقه‌ی اتصال، سه دختر با وحشت چشمان‌شان را باز کردند.
تارا با ترس به آلمایی که روی زمین به خودش می‌پیچید و جیغ می‌زد، گفت:
- آلما! چی شدی آلما؟
آلما اما این‌بار جیغ بلندتری کشید و تکان خوردن‌هایش بیش‌تر شد.
فرانک، لیلی و تارا گامی به عقب برداشتند که ناگهان جسم بی‌جان آلما، از حرکت ایستاد.
این‌بار فرانک با صدایی که از ته چاه در می‌آمد، گفت:
- تا... تارا برو ببین هنوز زنده است؟
تارا با چشمانی گرد، آب دهانش را قورت داد:
- من؟ چرا من؟ من می‌دونستم؛ گفته بودم،  نباید بیایم این‌جا! این‌جا تو این خرابه که سی کیلومتر از شهر فاصله داره! ساعت سه نصف شبه؛ من... من می‌خوام برگردم خونه.
سپس عقب‌گرد کرد تا خارج شود که فرانک دستش را چسبید و با صدایی که رگه‌های ترس به خوبی در آن هویدا بود، گفت:
- ما که نمی‌تونیم آلما رو، یعنی جسد آلما رو تو این خراب شده ول کنیم.
سپس لیلی را صدا زد تا حرفش را تایید کند:
- مگه نه لیلی؟ لیلی؟

  @ violet

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط faezeh1380
ویراستاری Niayesh1389🌻
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

 

نگاهشان به سمت لیلی چرخید که در جایش خشکش زده بود و با چشمانی باز به جلو زل زده بود.
رد نگاهش را گرفتند تا رسیدند به آلما بی‌جان چند لحظه پیشی که حال، روی پاهایش ایستاده بود اما نه در حالتی عادی!
موهای بلندش صورتش را پوشانده بودند و دست‌هایش به طرز عجیبی برگشته بودند.
پنجه‌های پایش را روی زمین می‌کشید و خِرخِر کنان، نفس می‌کشید.
فرانک گامی عقب برداشت و دست تارا را چسبید:
- این... این چرا این‌طوری می‌کنه؟
آلما گردنش را تکان داد و انگشت اشاره‌اش را بالا آورد. انگشتش روی آن سه نفر چرخید و جلوی لیلی ایستاد. سرش را بالا آورد و سپس نعره‌ی بلندی کشید که به دنبالش جیغ سه دختر بلند شد.
آلما دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با صدای بلند خندید.
حال تنها صدای خرابه، صدای خنده‌های بلند و از ته دل آلما بود.
میان قهقهه‌های بلندش، بریده بریده رو به سه دختری که حال شوکه به او نگاه می‌کردند؛ گفت:
- خیلی خرین به خدا‌... نمی‌تونین‌... حتی‌... تصور کنین‌... قیافه‌هاتون چه شکلی شده بود‌!
و دوباره از خنده ریسه رفت. فرانک که حال فهمیده بود سرکار بوده‌اند و این تنها یکی از شوخی‌های خرکی همیشگی آلماست، خیز بلندی به سمت او برداشت و با دادی که دیوارهای خرابه را هم می‌لرزاند، گفت:
- خرِ بی‌شعورِ الاغِ نفهم! سکته‌مون دادی و حالا می‌خندی؟!
آشغال فکر کردیم مردی؛ تارا داشت پس می‌افتاد!
آلما درحالی‌که سعی می‌کرد موهایش را از چنگ فرانک خشمگین در بیاورد، با صدایی که هنوز رگه‌هایی از خنده داشت، گفت:
- ای بابا حالا که چیزی نشده! می‌بینی که پس نیفتاد.
و با خشم ادامه داد:
- اَه ول کن این بی‌صاحاب‌ها رو!

 

فرانک که هنوز حرصش خالی نشده بود، او را رها کرد و به سمت تارا و لیلی که هنوز از شوک بیرون نیامده بودند رفت و گفت:
- هوی! جمع کنین بریم. دیگه با این نفهم(به آلما اشاره کرد) هیچ قبرستونی نمی‌ریم.
آلما که می‌دانست این هم مانند همه‌ی تهدیدهای پوچ تو خالی است که هربار آن‌ها را می‌ترساند به زبان می‌آورند و فردایش یادشان می‌رود چه گفته‌اند و از او می‌خواهند جای دیگری را برای مراسم انتخاب کند؛ گفت:
- بی‌خیال بابا! من که گفتم احضار و این چرت و پرت‌ها همه‌ا‌ش دروغه‌. یه‌جور سرگرمی واسه آدم‌های علافی مثل ما‌. گفتم حالا که تا این‌جا اومدیم‌، یه کم آدرنالین خون‌تون رو ببرم بالا‌. وگرنه اگه قرار بود جنی‌، روحی چیزی بیاد‌؛ تا حالا اومده بود‌. این‌جا هم فقط یه خرابه‌ هست مثل قبلی‌ها.

@ همکار ویراستار♥️

 @ violet

ویرایش شده توسط niayesh1389
ویراستاری Niayesh1389🌻
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 

این‌بار تارا را مخاطب قرار داد:
- درضمن تارا خانوم! حالا گیریم اجنه و ارواح خبیث من رو گرفته بودن‌، تو باس من رو ول کنی و خودت دِ برو که رفتی‌؟ هان‌؟ اگه دفعه بعد این اتفاق، البته واقعیش واسه تو افتاد‌، من اولین نفریم که جیم میشم‌.
و ادای او را در آورد:
- می‌خوام برگردم خونه. لوس!
تارا با حرص آشکاری به او زل زد. خواست هرچه از دهانش می‌آید را خرج او کند که لیلی قبل او به حرف آمد:
- نه دیگه جونم. دلت رو صابون نزن! دفعه‌ی دیگه‌ای در کار نیست. من دیگه بمیرم هم پام رو توی همچین خراب شده‌ای نمی‌ذارم. علی‌الخصوص با این خربازی‌های تو!
سپس پارچه‌ی مشکی رنگ را با حرص از روی زمین برداشت و درون کیسه‌ی پلاستیکی پرت کرد که در دستش بود.
آلما به اویی که هربار این حرف را می‌زد و به آن عمل نمی‌کرد، پوزخندی زد و بحث را ادامه نداد.
مانتوی کوتاه سبز رنگش که بر اثر نقش بازی کردنش خاکی شده بود را تکاند و سپس چراغ‌قوه‌اش را از روی زمین برداشت.
دکمه‌ی آن را فشرد و نور سفید رنگش را روی گوشه-گوشه‌ی خرابه چرخاند.
خار و خاشاک از ترک‌های دیوار قدیمی روییده بودند و به فضای از نظر خودش مسخره، دامان می‌زدند.
چند دقیقه‌ای طول کشید تا آن سه نفر، تمام وسایل احضار را جمع کنند.
آلما نیز بی‌توجه به وسایل زودتر از همه از خرابه خارج شد.
نسیم خنکی که می‌وزید، تحمل گرمای مرداد ماه را برایش آسان‌تر می‌کرد.
کنار خودروی فرانک که یک پراید درب و داغان بود، ایستاد.
رو به فرانک که شمع‌ها و فانوس‌های مراسم را حمل می‌کرد، گفت:
- از اون‌جایی که همه‌تون طی شاهکار من مثل چی ترسیده بودین، (با دیدن اخم آن‌ها فوراً نیشش را بست) و احتمالاً هنوز هم توی شوک قرار دارین، خودم رانندگی می‌کنم.
فقط زود بجنبید تا خانواده‌هامون متوجه غیبت‌مون نشدن. وگرنه بفهمن نصف شبی زدیم بیرون و اومدیم چه خراب‌شده‌ای چی‌‌کار بکنیم؛ کم‌کمش به صلیب‌مون می‌کشن.
فرانک نگاه وحشی‌اش را به او دوخت. هنوز عصبانیتش فروکش نکرده بود اما حق را به آلما می‌داد. پس بدون هیچ‌ حرفی، سویچ را از جیب راستش در آورد و برای او پرت کرد.
آلما سویچ را روی هوا قاپید و پشت فرمان نشست.

 @ violet

 @ niayesh1389

ویرایش شده توسط niayesh1389
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

 

غیر از چند سرفه‌ای که ناخوانده مهمان گلوی لیلی شد، صدایی از هیچ‌کدام در نیامد.
آلما پس از پیاده کردن لیلی و تارا جلوی خانه‌هایشان، جایش را با فرانک عوض کرد.
راس چهار و دو دقیقه‌ی صبح، خودروی فرانک جلوی خانه‌ی تک طبقه‌ی آلما ایستاد.
آلما بدون تشکر یا حتی خداحافظی از خودرو پیاده شد و فرانک نیز پایش را تا می‌توانست روی گاز فشار داد.
از درختِ کهنه‌ی کنار دیوارشان بالا رفت و خود را به دیوار رساند.
طی یک حرکت آرام، داخل حیاط پرید و در خانه را با کوچک‌ترین صدای ممکن باز کرد.
برای این‌که پدر و مادر و صد البته برادر بزرگ‌ترش بیدار نشوند، پاورچین به سمت اتاقش گام برداشت و به محض رسیدن به اتاقش که کنار اتاق پاشا قرار داشت، خودش را درون اتاق انداخت.
زیپ مانتویش را پایین کشید و همراه با شال و شلوارش که همگی مدرک جرم بودند، زیر تختش پرت کرد.
سپس پیراهن صورتی بلند و گشادی پوشید و زیر لحافش خزید.
آن‌قدر خسته بود که فوراً خوابش برد.
چند دقیقه‌ای می‌شد که صدای گوش خراش ویولن خوابش را پرانده و اعصابش را به هم ریخته بود.
انگار به‌جای تارهای ویولن، آرشه را با قدرت روی نورون‌های مغزش می‌کشیدند.
سرش را زیر بالشت فرو کرد و تا جایی که می‌توانست بالشت را فشار داد تا صدایی نیاید و بخوابد. اما صدا بلندتر و صدالبته گوش‌ خراش‌تر از آنی بود که بتواند بی‌خیالش شود.
صبرش تمام شد و با حالت گریه فریاد زد:
- پاشا! سر جدت بس کن، معلوم نیست باز کدوم خرِ نفهمی بهش گفته خوب می‌زنه رفته تو جَو.
و با جیغ ادامه داد:
- میگم خفه‌اش کن!
پاشا که روی تختش فاز موسیقیدان بودن برداشته بود، برای این‌که بیش‌تر لج خواهر به قول خودش "رو مخی‌اش" را در بیاورد، لبخند خبیثی زد و با حرص بیش‌تری آرشه را روی تارها کشید:
- اگه ادامه بدی، به‌جاش تو رو خفه می‌کنم.
و هم‌زمان زیر آواز زد.

 @ violet

 @ niayesh1389

ویرایش شده توسط faezeh1380
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

 

آلما که دیگر گوش‌هایش شروع به سوت زدن کرده بودند، دست به دامان مادرش شد:

- مامان! به این پسرِ نره خرت بگو می‌خوام کپه‌ی مرگم رو بذارم‌، من که هر چی بهش میگم حالیش نیست‌.

اما زهی خیال باطل!

مادرش از آشپزخانه فریاد زد:

- خب پاشو دیگه‌، لنگ ظهره‌! چه وقت خوابه‌؟ پاشا هنرمنده. باید تمرین کنه. صدای به این خوبی، چه مشکلی داری ذلیل مرده؟

آلما لپ‌هایش را از زور عصبانیت باد کرد و با خود اندیشید:

پاشا هنرمنده؟ اگه یه هنر، خدا شاهده فقط یه هنر داشته باشه، اون خورد کردن اعصاب منه‌. نه خیر‌! انگار این خانواده کلاً با من مشکل دارن‌. پسر دوست‌های بدبخت‌!

سپس باد لپ‌هایش را خالی کرد که موهای چسبیده به صورتش کمی جابه‌جا شدند.

دیگر خوابش پریده بود و تقلا برای به خواب رفتن، فایده‌ای نداشت.

پس به زور پلک‌هایش را که انگار دو وزنه‌ی صد تُنی به آن‌ها آویخته شده بود را باز کرد‌. خمیازه‌ای کشید و با خلق و خویی که کم‌مانده بود بزند زیر گریه، از اتاق خارج شد.

جلوی در اتاق پاشا مکث کرد و لگدی جانانه نثارش کرد که داد پاشا را در آورد، اما توجهی نکرد و وارد سرویس بهداشتی انتهای راهرو شد.

ابتدا موهای تازه رنگ کرده‌ی سورمه‌ای رنگش را با کش سفید شل و بد قواره‌ای که یک خرگوش پشمالو به آن آویزان بود، بالای سرش بست.

آبی به صورت سفید رنگ پریده‌اش زد که خنکای آب، کمی از عطش عصبانیتش را خواباند.

اما پف چشمان قهوه‌ای رنگ درشتش، بی‌خوابی‌اش را زار می‌زد.

مشغول خشک کردن صورتش با حوله‌ی صورتی‌اش بود که از آینه متوجه کبودی روی ساعد دست راستش شد.

ناخن بلند لاک زده‌اش را نوازش‌گونه روی آن کشید:

- دستت بشکنه فَری! ببین چی‌کارم کرده دیشب.

با به یاد آوردن اتفاقات دیشب، خنده‌ی ریزی کرد و با خود اندیشید اگر جای آن‌ها بود، قطعاً خودش را به قتل می‌رساند. پس باید شکرگذار می‌بود که تنها تاوانش کبودی کوچکی ناشی از نیشگونِ پرحرص فرانک بود.

شانه‌ای بالا انداخت و از سرویس بهداشتی خارج شد.

 @ violet

 @ niayesh1389

 

ویرایش شده توسط faezeh1380
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...